رسانه
رسانه

دختـــر کـوهستــــان



اجی مجی لا ترجی

درخواست حذف اطلاعات

احساس میکنم این مدت با اینکه خیلی اذیت شدم ولی سجادم خیلی اذیت . .. 

بدترش احساس میکنم اذیت هست ولی به روی خودش نمیآره...

... چند تا اخلاقش رو فاکتور بگیرم خ ش مرد خوبی هست...

اخلاق بدش که نمیشه گفت سجاد فقط خانواده بدی داره... حتی بارها دیدم برای اینکه جلو دخ ها و نظر دادن هاشونو بگیره کلا یا چیزی بهشون نمیگه یا دروغ میگه... 

ولی کینه و نفرت من نسبت به خانوادش کم که نمیشه هر روز بیشتر میشه و این شده یکی از بزرگترین دغدغه هام، که من چطور باید با این موجودات پر رو روبرو بشم؟ که دوباره تنش بوجود نیاد؟ که دوباره دعوا راه نندازن؟ دوباره  ...

کاش میشد آدمها بعضی وقتها غیب میشدن... مثلا از شدت عصبانیت، یا از شدت نفرت... یا مثلا وقتی تو جمعی هستن که دوست ندارن غیب میشدن. .  .

فرار راه درستی نیست ولی همیشه ارامش بخشِ، یه آخییش تهش داره. ...




دل نارام

درخواست حذف اطلاعات

لعنت به اشکی که منتظر تنهاییِ... 

دوست ندارم برم از این قرص های ضد افسردگی برام تحویز کنه... 




تفسیر فاطمه الملوک

درخواست حذف اطلاعات
خدا میگه:"...  و عاقبت همه کارها بسوی اوست" یعنی میزاره میزاره امتحانش که تموم شد بعدش برگه ها رو میگیره میبره،  تصحیح میکنه؟  نمیشه اون وسط هاش کمک کنه؟  نجاتمون بده؟  امتحان نگیره؟  یا راحت بگیره؟ 
فاطمه نوشت: سطحی ترین  تفسیر ممکن هم تعلق میگیره به این جانب! 



مثلا کمپ خستگان و بریدگان

درخواست حذف اطلاعات

بنظرم ازدواج در صورتی موفق هست که با خانواده ای سالم و آدم های سالم وصلت کرد،  بقیه اش شکنجه روحیِ است. 

سجاد احضار شده کرج خونه مامانش اینا و من تنها تو خونه... 

دوست دارم فرار کنم از این زندگی مز ف، مشکلات زندگی سر جای خودش ولی این اقلام اختلاف افکنی ها توسط خانوادش برام قابل تحمل نیست...

کاش تو دنیا یک جایی بود برای فراری ها،  برای اونهایی که ب ،  نمیخوان ادامه بدن...برای خسته هااااا




ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی/ تو بمان و دگران وای به حال دگران

درخواست حذف اطلاعات
غریبه ترین صدای این روزها،  صدای خنده هامِ... کاش اتفاق های خوب می افتاد مثل ج ... کندن... دل ب   .  . . .  13امم تولدم بود. . . #میدونم وبلاگم شده چس ناله فقط ولی خیلی داغونم...



هم درد و هم درمان تویی

درخواست حذف اطلاعات

مدام یاد خاطرات بد میافتم، خیلی اتفاقات مقصرش من نیستم حتی نمیتونم تغییرشون بدم به همین دلیل مدام حرص میخورم حتی گریه کنم ...

وقتهایی که قرآن و دعا می خونم حالم خیلی خوبه. . . 

هیچ وقت تا این اندازه تو زندگیم برای اینکه حالم خوب بشه سراغ دعا نرفته بودم.   . . . 





منو نشخوارهای ذهنیم

درخواست حذف اطلاعات

یه تصمیم گرفتم امیدوارم مثل همه برنامه هایی که این چند سال ریختم و هیچ کدوم رو به پایان نرسوندم نشه... و نتیجه بده برام...

خیلی برام سخت بود اعتراف ، اعتراف به همون خط بالا ... که اراده ضعیفی دارم. ولی یکجایی باید با ضعف هام روبرو بشم و قبولشون کنم اینجام که ی نیست جز خودم...

یک عالمه ترس دارم که باید باهاشون روبرو بشم... مثلا اگه شروع کنم و نشه همه میگن " تو همیشه همینطوری" درستِ حرف دیگران مهم نیست ، هیچ وقتم مهم نبوده ولی آدم پیش خودش شرمنده میشه و یک جور اعتبار خودش رو از دست میده...

همیشه تا نصف راه تلاشم رو میکنم ولی وسطهاش کم میارم... انگار نگران کارهایی میشم که نمی تونم انجام بدم و هی میگم بعدا...

بیشتر از هر چیزی نیاز دارم تا ذهنم رو ی و و یک جهت کنم...

اینا به کنار...

گاهی عین دیونه ها توی ذهنم دائم دارم با دیگران میجنگم... متنفرم از این نشخوارهای ذهنیم...

گاهی قبول واقعیت خیلی سخت میشه...دارم سعی میکنم از دنیای ذهن و خیال دور بشم و نزدیکتر بشم به واقعیت زندگی...




ما بی خبر از جمله خبر های جهانیم

درخواست حذف اطلاعات
دنیا کم کم هر چیزی رو که بهت داده رو ازت میگیره.  یک روز میاد که نه با خوشی های دنیا خوشحال و هیجان زده میشی و نه با غصه هاش دلت غمگین و ناراحت میشه...  کم کم بزرگ میشیم، سن و سالش مهم نیست یکی تو بچگی غرق رنج میشه یکی تو جوانی و...  این رنج ها هستن که ماها رو بزرگ میکنن... میگن رنج  ناشی از اتفاقاتی هست که در مبارزه با بی عد ی می افتد...  یا حاصل غم دردمنده... 



خواهرش عین خانوم تناردیه که به کوزت دستور میداد اونجوری بود...

درخواست حذف اطلاعات

من همین قدر عمیق و فلسفی،  دنبال معانی...  در پی یافتن و کشف چیزهای جدید و خیلی حساس... 

سجاد به همین اندازه سطحی و زیاد خودشو درگیر  'عمقیات" نمیکنه...  خانوادشم بیشتر ظاهربین و ظاهر فریب هستن...

نمیگم شبیه من بشه ولی دوست دارم درکم کنه...

دوست داره دایما چاپلوسی خانواده و فامیلش رو کنم و به بی سیاستی محکومم... 

قربون خانواده تناردیه، حتی نامادری سیندرلا و سفید برفی... 

اونقدر خودشیفته هستن و دایما همه جا از خودشون و خوبی هاشون تعریف میکنن که دوست داری روشون بالا بیاری...




از خنکی جات

درخواست حذف اطلاعات

ی کاپشن خواهرش بهش داده،  میدونه من ازش بدم میاد هی قربون صدقه کاپشن و اجیش میره که بهش دادش،  خب خدا رو شکر توسط سیگار  کارگرشون سوخته و دیگه قابل استفاده نیست... 

فقط خدا میدونه چه لبخند عمیقی از ته دلم روی لبم نشست:دی


# اضافه کنم دیگه حساسیت نشون نمیدم... 




فریاد های بی صدام

درخواست حذف اطلاعات
اونقدر خود داری و حفظ ظاهر میکنم و درونم فریاد میزنم،  اونقدر تو گوشم صداهای مختلف هست که شب ها توی خواب جیغ و داد میزنم،  حتی شنیده شده ب بلند صلوات فرستادم...  پر استرس میخوابم و پر استرس تر بیدار میشم... 



کاش دنیا می ایستاد، من رو به عقب فرار می

درخواست حذف اطلاعات

میگه خواهرم امروز میاد،  حالا شاید اوردمش خونه تو ناهار درست کن فعلا... 

بخدا اگه میگفتن عزراییل میخواد بیاد بعدشم جونت رو بگیره اینقدر عصبی نمیشدم،  تازه خوشحالم میشدم و استقبالم می ازش...




یارا بهشت صحبت یاران همدمست/ دیدار یار نامتناسب جهنم است....

درخواست حذف اطلاعات

به ریکاوری احتیاج دارم... 

مثلا کاش بانوی بهار رو از تو چت هاش میکشیدم بیرون بغلش می ،  بعد میرفتیم با هم تفریح می کردیم و از هر دری حرف میزدیم و از این داستان هاااا... 

توی شهر خودم غریبم و هیچ دوستی ندارم...  خیلی ام خوب نیست این تنهایی لعنتی،،،  مثلا هر ی باید یه رفیق گرمابه و گلستان داشته باشه... 

درجه اعتمادم به آدم ها صفر شده... ولی خب دوست دیوار به دیوار میخوام:(




زندگی خالی نیست این همه موجود قشنگ هست...

درخواست حذف اطلاعات

از دلخوشی این روزها صدای غاز، بوقلمون،  مرغ و وس های همسایه پشتیِ...  حس خوبی داره مثل امید،  زندگی...  با این صداها انگار صبح ها واقعا صبح هستن،  حس واقعی یک روز جدید رو به آدم تزریق میکنن...  

فقط خدا میدونه با شنیدن صداشون چه شوقی تو دلم می افته...  دلم قنج میره براشون.... 

صداها هم معجزه میکنن، هیچ وقت به "صدا"  فکر نکرده بودم،  حتی درک درستی ازش ندارم... 




از بیم و امید و عشق رنجورم/ آرامش جاودانه میخواهم

درخواست حذف اطلاعات

هر شب به یک حالی میگذره،  یک شب بیم یک شب امید... 




خسته/ فروغ فرخزاد

درخواست حذف اطلاعات

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




افتادگی آموز گر طالب فیضی

درخواست حذف اطلاعات
بی چشم و رو بدون دسته ای از آدم ها واقعا غیر قابل باوره،  مثلا یک طوری رفتار میکنن و اونقدر میتونن مغرور و خودشیفته باشن که همیشه نفهم بمونن... از اون دسته آدم هایی که هر کاری براشون کنی وظیفه اس ولی هر کاری برات کنن لطف و محبت اونهاس... زندگی باهاشون خیلی سختِ...  آدم بیافته تو قفس شیرها راحت تر میتونه با خودش کنار بیاد تا یهو زارت بیافتی تو همچین قوم و قبیله ای! بعید میدونم تا ا عمرم بتونم باهاشون کنار بیام.  با چیزی که از خودم سراغ دارم،  زیر با حرف زور و یا سلطه دیگران نمیرم... تصمیم دارم یه تابلو بدم برام بنویسن با همچین شعری "افتادگی آموز گر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است"و بزنمش بالای تلویزیون که هرکی اومد خونم شاید یکم بهش توجه کنه! شدیدا به یک مشاور زبده احتیاج دارم...  یکنفر که شیرفهمم کنه چیکار کنم! شایدم همه مشکلاتم رو تو ی پست بازگو ! 



الان کاملا منطقی طورم

درخواست حذف اطلاعات
من نمیگم آدم خوبی ام،  ولی اگر هزار تا اخلاق بد داشته باشم...  یک اخلاق خوب داشته باشم،  همیشه صداقت دارم،  همیشه راست میگم و واقعیت رو میگم حتی اگر به ضررم باشه... کل مشکلات هم تو زندگیم بخاطر این خصوصیت اخلاقیم هست... زود عصبانی میشم چون دلایل دروغگویی و بد دیگران رو نمی فهمم... صبور نیستم و به شدت حرص میخورم،  اشک میریزم چون احساس میکنم حقم از این همه راستگویی نمیتونه آدم های این چنینی و زندگی این چنینی باشه... هیچ آینده ای رو نمیتونم تصور کنم با همچین افرادی و این بزرگترین شکنجه منِ. 
# ببخشید ولی اینجا وبلاگم هست.  این چیزها نالیدن نیست.  دارم سعی میکنم فکر کنم و بیشتر خودمو تحلیل کنم تا راه حل پیدا کنم برا مشکلات موجودم.  مشکلاتی که عامل اصلیش خودمم... 



خدایا همه چی رو سپردم به خودت...

درخواست حذف اطلاعات

صبح زود که از خواب پ داشتم گریه می تو دلم گله و شکایت می به خدا...  صدای اذان گوشی بلند شد "الله اکبر".. . 

انگار دلم جون گرفت... 

احساس خدا بیدارم کرده که بهم بگه نگران نباش... 




اول خودت رو دوست داشته باش

درخواست حذف اطلاعات
از آرامشی که دارم خیلی خوشحالم...دارم برنامه های خودم رو دنبال میکنم و میدونم چکار دارم میکنم یهو دسته دسته آدم نمیریزه تو خونه،  منم عین چی فقط باید خدمات رسانی کنم!   تا خستگی از تنم دربیاد  دوباره هفته بعد روز از نو روزی از نو...داشتم فکر می اگر این اتفاقات نیافتاده بود،   الان داشتم برا 15 نفر آدم شام درست می تا یک هفته و...! جدای روح روانم که نابود میشه با ناله و...تو عمرم اینقدر از محبت پشیمان نشده بودم...  لطفا با خودمان مهربان باشیم...