رسانه
رسانه

هشت بهشت زندگی



کوچکترین مادر دنیا

درخواست حذف اطلاعات
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام  روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر  فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من،  بیشتر بیدار بودن  و بیشتر به من چسبیدن باشه"دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.
+ دوشنبه 50 دقیقه بامدادظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی.,و دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب رساندند را ببخشم. نمیدانم تا کی باید این بار سنگین را بر دوش بکشم؟ حقیقتا خسته ام. من پُرم از زندگی... اما به طرز غافلگیر گننده ای یک روز یک جا، در یک نقطه، انگار که داخل راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های دام شوند و از دام خارج شوم. ولی فقط از دام خارج می شوم. نمی توانم سر به نیست اش کنم. و باز هم یک روز دیگر یک جای دیگر و تو یکی دیگر از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم.  آزار دهنده ترین قسمت افکارم نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!! یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که به قول ایزدی (خدایا کاش فقط یک بار دیگر می دیدمش و اینبار می بوسیدمش؛ اینقدر که به من حس یک دوست خوب می بخشید تا یک ای روانشناسی) هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. آنوقت می بخشی و دعا میکنی آنهایی که موجب آزارت شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع توانستی آنهایی که بهت بد کرده اند را دعا کنی؛ دردهایت تمام میشوند و ح از همیشه خوبتر میشود".با خودم فکر می کنم که الان مهم ترین چیز برایم بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود... یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت  یک باره بهم ریختی.
 این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی که به شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش دلم می لرزید؛ با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کندامشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. به خودم آمدم و دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بود! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشته روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.
غ زل واره:فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤



رحم کننده ترین

درخواست حذف اطلاعات

ساعت از 12 گذشته اما به شدت هوس چایی کرده ام. امروز چایی دم نکرده ام و عصری به جای چای شیر گرم خورده ایم. همسر هم هوس کرده اما وقتی می گوید دیر وقت است من نمی خورم؛ حوصله نمی کنم چایی دم کنم. با یک ماگ پر از قهوه می نشینم سر لپ تاپ که ته مانده خنس شده کار را تمام کنم اما شوک تصادف وحید بدجور افکارم را بهم ریخته. پسرک نخبه ما با 230 تا سرعت زده به یک پیکان. کاپوت و جلوی ماشین کلا نیست. خدا رحم کرده که ماشین درست درمون سوار بوده نه از این قراضه های ایرانی وگرنه امکان نداشت جان سالم به در ببرد. شکر خدا ایربگ ها باز شده و ایمنی ماشین بالا بوده. اما شدت تصادف به قدری زیاد بوده که پشت همان پیکان قراضه که بدنه خیلی محکمی دارد؛ تا خود صندلی راننده جمع شده و سرنشین جلو را به سختی و با کمک نیروهای امدادی از ماشین خارج د.

فکر آن آقا با گردن ش ته!!! که همه دست به دعا هستند نخاعش دچار آسیب دیدگی نشده باشد؛ تمام ذهنم را پر کرده و جز او به چیزدیگری نمی توانم فکر کنم. ع ها را که میبینیم من و همسر از تعجب و رحم خدا دهانمان باز است. پیکان کلا لوله شده اما مخزن گاز سالم مانده. فقط خدا می داند اگر منفجر شده بود چه فاجعه ای رخ می داد. بعد یاد مادرش می افتم و به همسر می گویم مادر وحید آنقدر بی توقع به همه محلت می کند و دعای همه پشت سرش است که خدا پسرش را یک بار دیگر به او بخشیده است. 

صبح شده. همسر را بدرقه کرده ام. چندتا ما بر میدارم و با یک استکان آب جوش می نشینم سر لپ تاپ. اما هنوز ذهنم درگیر تصادف است. حقیقتا زندگی و بزرگی و مکنت آدم ها همه به مویی وصل است. آدم از یک لحظه بعدش خبر ندارد. اینجور اتفاق ها تلنگرهای بزرگی است به ما آدم ها که بگوید به هیچ چیز این دنیا دل نبند و برای هیچ چیزش غصه نخور که هیچ کدام ماندگار نیستند. طرف اگر دچار ضایعه نخاعی شده باشد تمام زندگی خودش و خانواده اش نابود است؛ آنوقت ما می نشینیم و به این فکر می کنیم که فلانی چقدر خودخواه است که فلان کار را کرده و فلان حرف را زده. از ب با خودم فکر می کنم باید با یک لبخند از کنار تلخی ها و سختی ها گذشت اما برای کوچکترین خوشی ها از ته دل قهقه زد. اصلا کاش تو دل غصه ها و سختی هایمان؛ به جای تمرکز روی تلخی اتفاقها؛ ذهنمان را به چالش می کشیدیم و به دنبال سوژه ای برای خنده می گشتیم و آنقدر قهقه می زدیم که آن غصه و درد از رو برود. به قول مهدی پاکدل بزرگترین انتقامی که میشه از زندگی گرفت اینست که شاد باشیم




فقط 5 دقیقه

درخواست حذف اطلاعات
درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما از نظر من موفق نبود. سرش رو می گرفت چسبیده بود به من. تهش هم میگرفت بازهم چسبیده بود به من :((
بعد نوشت: سرم گیج میره از خستگی اونوقت همسر به جای اینکه شرایط پیش آمده را بپذیره که من با بچه و دو بار سفر کارم عقب افتاده که یکیش ایراد داره؛ نشسته فلسفه می بافه و ته مونده انرژیهامون رو به صفر رسوند. حالا منم و یک کار که باید تمام بشه و یک اعصاب خورد که نمیزاره همون یک ذره تمرکز رو هم داشته باشم و یک فردای بی خواب و گیج



کپی شده ولی دوست داشتنی

درخواست حذف اطلاعات

همسر می گه برنامه های کپی خوب نیستند اما به نظر من برنامه داریم تا برنامه. 

من بفرمایید شام رو هر از گاهی میدیدم اما فقط محض اینکه تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت و گاهی زیادی حوصله ام سر می رفت

مدتها بود که جم کیدز و گاهی شبکه پویا برنامه ثابت خونه ما بود. یعنی یا تلویزیون کلا خاموش بود یا وقتی روشن بود روی این کانالها بود. ماه اک هم بین بازیهاش و به من چسبیدن هاش هر از گاهی یک نگاهی به تلویزیون می انداخت. غیر از اون گاهی شبکه های موزیک هم میدیدم. شنبه خیلی اتفاقی زدم شبکه نسیم و دیدم اشکان خطیبی، سروش صحت، مهدی پاک دل، رامبد جوان .... جمعی از بازیگرایی هستند که من دوستشون دارم!  مهدی پاکدل و "اولین شب آرامش" سروش صحت و "داستان یک شهر" و رامبد جوان و "خانه سبز"و اشکان خطیبی که یادم نمیاد چه سریالی بود که خیلی خوشم میومد؟ نه از سریالش از بازی اشکان خطیبی

 مدتهاست نه می بینم نه سریال اما دیروز عصر با برنامه شام ایرانی اینقدر لذت بردم و کیف که مدتها بود هیچ برنامه و ی این لذت رو به من نداده بود.  دیروز فارغ از مشغله هام در کنار ماه اک اون یک ساعت رو به خودم اختصاص دادم و تنهایی بلند بلند خندیدم.چه یک ساعت شیرینی بود.




جهاز

درخواست حذف اطلاعات

هنوز هم بعد از سه سال هر موقع یک عروسی سمت خانواده همسر هست و مادر همسر از جهاز عروس تعریف می کنه؛ اعتماد به نفسم میره ته. اونا هیچ وقت در مورد جهاز من حرفی نزدن؛ جز اینکه وقتی چیدیم گفتند همه چیز خیلی خوبه. من هر وسیله ای رو که یدم؛ بهترینش رو یدم خصوصا وسایل برقی رو اما ت و پرت های اضافه مثل تزئینی ها رو نگرفتم. و خوب چون بقیه رو خوبش رو یدم باید چشمم رو روی داشتن بعضی چیزها که واجب نبودن می بستم. خودم هم به جهاز آنچنانی اعتقادی نداشتم و ندارم اما شاید چون خیلی اذیت شدم تا جهاز ب م اینقدر حساسم روی این موضوع. شماها هم چنین حس هایی دارید؟




افکار منفی را از ذهن خارج کنید.

درخواست حذف اطلاعات

مدتی بود که کنترل خوبی روی خودم داشتم تا ب که از ساعت 9 شب یهو انرژی هام ته کشید و دیگه از دست شیطونی های ماه اک به شدت خسته شده بودم و کمرم هم درد گرفته بود از بس از سر ک نت ها برش داشته بودم. از اینکه با عصبانیت از آشپزخونه بردمش بیرون. از اینکه با عجله کار می که شام آماده کنم و به خاطر عجله یکهو قدم برداشتم و ماه که چسبیده بود به پای من افتاد رو زمین. 

و همین شد که بعد از خو دن ماه اک که با سختی و کلافگی موفق به خوابوندنش شدم؛ هجوم افکار منفی به حدی رسیده بود که آشفته بودم و نه ی بود براش حرف بزنم؛ نه افکار تلخم گفتنی بود!!! حتی یک پست هم نوشتم اما دلم نخواست انرژی منفی اش اینجا بمونه.

امروز بهتر بودم. رابطه مون با ماه خوب بود. کلی خندیدیم و بازی کردیم اما اون افکار تلخ، اون احساس گناه در پس زمینه مثل خوره جونم رو میخورد. ماه رو شیر میدادم که خدا رو قسم دادم به شیره جونی که تو وجودم نهاده که یک راهی بهم نشون بده. میدونم تو منو بخشیدی. کمکم کن خودم رو برای همه خطاهای زندگیم ببخشم.

هنوز زمان زیادی نگذشته بود که اینستا رو باز و حرف های جول اوستین خوب که نه اما حالم رو خیلی بهتر کرد. خدایا چه قشنگه که اینقدر هوای بنده هاتو داری. کاش همیشه بفهمیم اینو

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



ماهی به دمش رسیده :))

درخواست حذف اطلاعات

چقدر دلم نوشتن های طولانی میخواد. چقدر حرف ننوشته دارم. این کار تموم شه یک حال اساسی باید به خودم بدم با این همت و یک حال اساسی تر به ماه اک که یک وقتایی همکاری میکنه :). 

خیلی خوابم میاد ولی باید تموم شه. فرسایشی شده این کش دار شدنش


+سپاس بی کران از اونایی که تو پست "جهاز" برام حرف زدن. نظرات رو تایید




کوچکترین مادر دنیا

درخواست حذف اطلاعات
+ یکشنبه ساعت 1 ظهر شب گذشته بود که می خواست بخوابد. با شیر خوردن توی بغلم نتوانست بخوابد. با ایما و اشاره فهماند که میخواهد روی زمین بخوابد. بالش را گذاشتم روی زمین و ماه اک را گذاشتم رویش. خنده شیرینی کرد! انگار که ته لذت دنیا همین است. کنارش دراز کشیدم. تمام  روز، توی ذهنم مرور شد. از صبح که بیدار شده بود تا ساعت 4 بعد از ظهر نخو ده بود. خو دنش هم اندازه مهلت یک و و کمی دور خود پلکیدن بود. و حالا! ساعت از 12 هم گذشته بود و ماه اک هنور بیدار بود. در حالیکه معمولا 2 ساعت در روز می خو د و شبها بین 10:30 تا 11:30 می خو د. با مرور این افکار با خودم گفتم درست همین روزها که حالِ فکر و دلم خوب نیست ماه اک هم اجازه نمی دهد یک کم آزاد باشم... هنوز جمله توی ذهنم کامل نشده بود که جرقه ای در تاریکی افکارم، نور کم جانی را افروخت. با خودم گفتم:"شاید هم، اینقدر  فهمیده بوده حال فکر و دل من خوب نیست!... اینقدر که نگرانِ خوب یا بد بودن حالِ من بوده که نمی توانسته بخوابد. شاید مطمئن بوده تنها راه مراقبت از من یا بهتر شدن حال من،  بیشتر بیدار بودن  و بیشتر به من چسبیدن باشه"دیگر مثل قدیم ها (قبل از ازدواج) اشکم دم مشکم نیست وگرنه حتما با این فکر یک دل سیر می با از ظرافتی که میتواند در تفکر و رفتارش باشد.رراستش این روزها فکر می کنم ماه اک همانقدر که بچه است، بزرگ است. احساس می کنم این روزها بیش از هر دیگری مراقب منِ است اما به روش خودش.
+ دوشنبه 50 دقیقه بامدادظهر ماه اک رو بردم روی تخت که مثلا بازی کنیم و بعد هم بخوابد، رفت دنبال بازی خودش. ماه اک برای خودش بازی می کرد و من دَمَر افتاده بودم روی تخت و همینطور که صورتم رو بالش بود و چشم دوخته بودم به ملافه بالش، فکرهای تلخ و گزنده، سرزنش ها، نبخشیدن ها یک باره هوار شدن روی مغزم، روی دلم، روی تمام احساسم و هر لحظه حالم بدتر و بدتر می شد. دیگر نمی توانستم تحمل کنم فشاری افکاری را که اگر جلوی جولان دادنشان را نمی گرفتم؛ می توانستند به راحتی له ام کنند . با ناامیدی زنگ زدم به خواهرک... در دسترس بود :) جواب داد. حرف زدیم. گفت باید خودت را ببخشی برای هرتصمیم و انتخاب اشتباهی که داشتی. گفتم دقیقا بزرگترین مشکل من همین است که نمی توانم خودم را ببخشم. در حقیقت، عمیق تر که فکر می کنم من حتی نتوانستم هیچ کدام از آدمایی که در گذشته به من یا به خانواده مان آسیب زدند را ببخشم. هیچ کدام. مثلا لی لی! با همه محبتی که به من دارد. اما من بعد از اون رفتارهای ناحق هیچوقت نتوانستم مثل قبل دوستشان داشته باشم. هستند. تماس داریم. برایم کم نمیگذارند اما من!!!! .... این یک نمونه ساده است از نبخشیدن ها. خواهرک گفت تا کی می خواهی این بار سنگین را روی دوشت بکشی؟ گفتم حقیقتا خودم هم خسته ام. من پُرم از زندگی اما ی و تو یک نقطه، انگار که توی راه بن بست گیر بیفتم؛ می افتم تو دام تمام این تلخی ها و هر چه دست و پا می زنم؛ چند روز اسیرم تا بالا ه نخ های آن دام شوند و از دام خارج شوم. اما فقط از دام خارج می شوم. باز هم یک روز دیگه یک جای دیگه تو یکی دیگه از بن بست های مسیر، افکار تلخ هوار می شوند روی وجودم. اما آزار دهنده ترین قسمت افکار نبخشیدن خودم است. سرزنش خودم!!! یک بار قاف به من گفت:"همه ما اگر فکر امروزمان را داشتیم خیلی از خطاها را مرتکب نمی شدیم. خیلی از کارها را انجام نمی دادیم. اما حقیقت اینست که آن زمان این فکر را نداشتیم." اما من که هنوز آدم نشده ام؛ نمی توانم این قانون را به خودم تعمیم بدهم.نمی توانم به آن حرف در مورد شخص خودم اعتقاد داشته باشم. به خواهرک گفتم تو چطور بخشیدی؟ گفت به یک نقطه ای میرسی که خسته می شوی. کم میاوری. دیگر نمی توانی این بار را روی دوشت حمل کنی. بعدش یکهو انگار زیر و رو شدم. بخشیدم و دعا آنهایی که موجب آزارم شدند. گفتم:"من کجای این راهم؟" گفت:"تو خسته ای. ولی هر موقع تونستی منفورترین آدمی که توی زندگیت بوده رو ببخشی اونوقت سبک می شی. دردهات تموم میشه و ح از همیشه خوبتر میشه". بعد من نشستم فکر می کنم ببینم چند تا آدم منفور بین بخشیده نشده ها هست :)) البته مهم نیست منفورترین ها چند نفرن. اما پیدا نمی کنم شان. الان مهم ترین چیز برام بخشیدن خودم است. باید از این مرحله رد شوم شاید بقیه را راحت تر بخشیدم. مکالمه که تمام شد؛ حالم خیلی بهتر بود. یکهو یادم آمد که دیدی ماه حاضر نبود بخوابد؟ نیم ساعت تو رو به حال خودت گذاشت ببین چطور با نشخوار افکارت  یک باره بهم ریختی. این روزها هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که ماه اک با تمام کوچک بودنش؛ چند روز گذشته برایم مادری کرده. تمام این چند روز به جای اینکه من مادرش باشم او مادرم بوده است. درست مثل روزهایی کهبه شدت مضطرب بودم و مامان دستم را میگرفت و دور حیاط می دواند که مجبور شوم حرکت کنم و ضربان قلبم برود بالا تا بهتر بشوم؛ من را مجبور می کرد مدام در حال حرکت باشم. ضربان قلبم بالا نمی رفت چون ماه قدم هایش به اندازه قدم های من نبود اما با عشقش ضربان قلبم را تندتر می کرد. با کار های شیرینش که هر روز و هر روز شیرین تر میشوند. ماه اک به اندازه همه آدم هایی که به خاطر دوری محبتشان را از دست داده ام؛ به من محبت می کندامشب روی تخت به پشت خو ده بودم. ماه اک روی من خو ده بود و سرش زیر گردنم بود. یهو دیدم دستش کوچکش را گذاشته روی صورتم و دارد به سمت بالا (به من) نگاه می کند و لبخند میزند... فقط خدا می داند چه حس قشنگی بو! کمی بعد خودش را کشیده بالا و با همه بلد نبودنش؛ لبش را گذاشت روی لبهایم. و من کم مانده بود از هیجان این عشق بازی مادر و دختری قالب تهی کنم. ماه اک این روزها کوچکترین مادر دنیا شده.فکر کنم این دفعه پنجم یا ششم باشد توی 4، 5 ماه گذشته که به روش خودش من را می بوسد. قبلا دهنش رو باز می کرد و میگذاشت روی لبهایم :)) ❤❤❤❤❤❤



یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)

درخواست حذف اطلاعات

اپیزود1 : 

با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه

 لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت  دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.

پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.

آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. 

ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم.  وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.


اپیزود2 :

روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. 

میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.


اپیزود3:

 وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده


اپیزود4:

شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟


شنبه 5 ام آبان




ای داد

درخواست حذف اطلاعات

کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی.  دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارم

چرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر  و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ 

فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.

همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!


غ ز ل واره:

+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((

+ امشب منم و کار و هولم نکن. حیف که سیم هدفونم کوتاهه و نمی تونم با خیال راحت و بدون نگرانی تو دست و پا اومدن ماه اک باهاش قر بدم. م های وسطش خیلی خوبه :))




غیرمنتظره

درخواست حذف اطلاعات

هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که  به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟!

یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه.

مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم.

خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو این رفت و آمدها اصلا حس رفتن ندارم. بیشتر یک نگرانی ته دلمه که ان شالله بی دلیله و به خاطر فاصله کم سفرهاست.

یک اشتباه بدی که من اینه که صندلی ماشین برای ماه اک ن یدم چون جاری گفته بود که بچه اش روی صندلی ماشین ننشست. اما الان می بینم اگر تمام روز هم گریه کنه تا عادت کنه باید می یدم تا تو راه رفت و آمدها اینقدر دلواپس نباشم. خصوصا که تو سه سفر آ هیچ جوری حاضر نیست از من جدا بشه و موقع خواب تو کریر (بماند که براش کوچک شده) بخوابه. حالا یک صندلی که با 1میلیون موقع ید سیسمونی میتونستم ب م  رو باید 4 میلیون ب م. همسر هم ماشالله تو یدها دل گنده ای داره و صبر زیاد. برع من :( 

همسر میگه برای عیادت میریم. ت یک ربع زمان لازم داره اما نظر من این نیست.

نگرانم بد قول بشم و کارم به موقع آماده تحویل نشه:((


یک چایی بخورم شاید بتونم یک قسمت کار نیمه کاره رو تموم کنم


+ سفر کنسل شد :)




فقط 5 دقیقه

درخواست حذف اطلاعات
درست امروز که خییییلییی کارم واجب بود ماه از 8 صبح بیدار شد. ظهر یک ساعت خو د. شب هم مثلا 9:30 خو د. اما تا 1 چهار بار بیدار شد و شیر خورد و من الان از شدت خواب، خستگی، شیردادن زیاد در شرف بیهوشی ام اما با اینکه از عصر تا الان هر چه ماه اجازه داده بدون وقت تلف کار ؛ نشد. تمام نشد. سرعت عمل؟!!!!!!! خدایا کمک باید تمومش کنم و بخوابم. باید تحویلش بدم
+ همسر گفت ماه رو نگه میداره که کار کنم. اما اصلا موفق نبود :((



نــه نرو دیوونم نکن

درخواست حذف اطلاعات

" نــه نرو دیوونم نکن.... نرو داغونم نکن .... نرو عشق تو هنوز تو دلمه

نــه نگو اینجور بهتره .... داره رنگم می پره ....داری تنهام میزاری مثل همـــه

دل نکن آخه دلم ... به مو بنده ... بری دیگه لبام نمی خنده 

مگه آدم از عشقش اینقدر ساده رد میشه؟

آروم آروم اومدی به دلم نشستی تو

منو مثل همه ش تی تو

مگه ی که اینقد عاشق بوده بد میشه>؟ 


خیلی وقته که آهنگ های ج و بی وفای و امثال اون برام لذتی نداره. اما این صدا، این ریتم، این متن عجیب به دلم می شینه. اینقدر ب تا حالا تکرار شده که تقریبا حفظ شدم. به خودم که میام ناخودآگاه دارم با آهنگ قصه وار می م و ...

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




از پنجره پاییز می ریزه رو تختم

درخواست حذف اطلاعات

امروز گواراترین آب دنیا را نوشیدم وقتی با دستهای کوچک سخاوتمندش لیوان قهوه ای کوچکش را به سمت صورتم گرفت و من فکر دوباره آب می خوا هد اما لیوان را به من نداد و با پاهای لرزانش جلوتر آمد و با تلاش  آن را به لبهای من رساند و دقت کرد که آنقدری لیوان کج شود که بتوانم بخورم و وقتی حس کرد که خوردم با مدل خاص این روزهایش؛ دماغ کوچولویش را چین داد، چشمهایش را جمع و ریز کرد و زبانش را بین  لثه سفید شده بالایش که نشان از روییدن عنقریب دندان هایش دارد و دو دندان کوچک پایینش  قرار داد که به من بفهماند چقدر خوشحال است از اینکه توانمند شده و ازش کارهای بزرگتر از خودش سر می زند

خدایا چطور بگم که چقدر خوشبختم؟ چطور بگم که چقدر ممنونت هستم؟ چطور بگم که در پوست خودم نمی گنجم؟

دلم یک دشت سر سبز می خواد. یک دشت پر از سکوت که من از اعماق وجودم درش این همه حس فوق العاده را فریاد بزنم. یک جوری که به گوش همه دنیا برسه. و اندازه همه عمرم سر به زمین بگذارم و هیجان دلم اشک شود و گل کند خاک دشت را . چشمه ای زلال بسازد از این همه نعمت و رحمتی که به زندگی ام روانه کردی و برویاند گل های کمیاب؛ که داد بزنم و بگم عاشقتم خدا که یادم دادی خوب ببینم و خوب حس کنم و تلخی ها رو بگذارم پشت در گذشته ها و از ته دل قهقهه بزنم. که سرم رو تکیه بدم به تنه تنومند درختی که به لطف تو سایه اش را روی سرم انداخته؛ چشمهایم را ببیندم و خیس شوم زیر بلور شبنم خوشبختی و یک به یک مرور کنم تک تک خوشی های کوچک و بزرگ زندگی ام را. که خودم را بندازم توی بغلت و با همان زور کم ام فشارت بدهم و بوسه بارانت کنم که یادم دادی بخندم؛ درد سختی ها را در دلم پرورش ندم و از نهال آسونی ها و خوشی های زندگیمون مثل چشم هام مراقبت کنم.


 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



بی احترامی

درخواست حذف اطلاعات

اینقدر بدم میاد از رفتار اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آ ین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن.

اصلا بعضیا انگار رمزدار می نویسن و هی رمز عوض می کنند که مجبور باشی براشون نظر بزاری

چند هفته ای بود این حرفا تو مغزم بود. گفتم بنویسم بلکه مغزم تخلیه شه :)





حس

درخواست حذف اطلاعات

+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...

بعد از هفت سال  دوباره احساس مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار م. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می و درآمد داشتم؛ همسر هم  بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش ید ج ه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم  دلی و با آرامش یدی را نداشتم. حالا اما ج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک ح پایدار رسیده و لازم نیست نگران یدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه ب م یا نه؟! و ... خودم برای دلم ید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))

یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم م اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای یدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم


+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخو . اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا ی رو قبول نداشته باشه. 

قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو ک نتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.

دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر م و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.


+ ترجمه ها که تمام بشه  تا وقتی مطمئن نشم من و ماه اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم.  این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوت

تو دلم داشتم فکر می کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد. 


+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام


+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم. 


+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))




یک مادر ضعیف شاید!

درخواست حذف اطلاعات

از بس ب موقع آشپزی گریه کرد و خواست بهش توجه کنم؛ امشب قید شام رو زدم و نشستم کنارش. صبح ساعت هشت یعنی یک ساعت زودتر از همیشه بیدار شده و بعد از ظهر بر خلاف همیشه که دو تا سه ساعت میخوابه یک ساعت و ربع خو ده. اینقدر که من یک دوش بگیرم. یک سری لباس بشورم و ناهار بخورم. حالا اومده سر کشوی روسریهام و یکی یکی داره میریزه شون بیرون. همینطور که با مامان حرف میزنم روز و شبم رو مرور می کنم. ب یک و نیم خو دم. صبح قبل از شش بیدار شدم و به جز دو ساعت صبح فرصتی برای خودم و کارهام نداشتم. یکهو اینقدر احساس عجز می کنم واسه اینکه نمیتونم مدیریت کنم رابطه خودمو ماه اک رو یک جوری که کمی زمانم بیشتر بشه که اشک می شم و با چشم خیس روسری ها رو بر میگدونم تو کشو


یکی از آرزوهام اینه که همسر وقتی می گم زیاد چسبیدن ماه اک به من گاهی کلافه ام می کنه؛ به جای این که بگه خوب منم کار می کنم یک جور دیگه خسته میشم بهم بگه آ هفته یک ساعت ماه رو نگه میدارم تو فقط خودت باش. 

یکی دیگه اش اینه که از راه برسه و ببینه خسته و کلافه ام و نتونستم غذا درست کنم. بدون سوال و حرف بگه بپوش بریم. و برم و کنار یک غذاخوری پیادم کنه و بگه امشب مهمون من. 

ولی همسر در عین مهربون بودنش به شدت منطقی تصمیم میگیره نه احساسی و اینه که خیلی از چیزایی که خیلی هاشونم کوچیکن و من آرزوشو دارم  همیشه آرزو بمونه


دلم نمیخواد باز فردا شب مجبور شم تا صبح بیدار بمونم




یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)

درخواست حذف اطلاعات

اپیزود1 : 

با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له و اذیت من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه

 لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت  دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.

پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.

آمده ام روی تخت و صدای ف شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک مس ه در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی ل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. 

ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حس ایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری یدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم.  وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.


اپیزود2 :

روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و ش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست ش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه ج ه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین ح ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار ش رو می شورم. زحمت شستن از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. 

میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا ش همانا و ج سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.


اپیزود3:

 وضع دستهام خیلی ابه. ی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده


اپیزود4:

شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه . شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟


شنبه 5 ام آبان




ای داد

درخواست حذف اطلاعات

کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من ش ته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی.  دلم ش ته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم ش ت که موبایلش از من مهمتر بود. دلم ش ت که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارم

چرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه برامون عزیزتر  و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آ ین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون ت خوردن نداشته باشن؟ 

فکر می اومدن ماه اک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.

همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!



+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((




حس

درخواست حذف اطلاعات

+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...

بعد از هفت سال  دوباره احساس مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار م. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می و درآمد داشتم؛ همسر هم  بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش ید ج ه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم  دلی و با آرامش یدی را نداشتم. حالا اما ج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک ح پایدار رسیده و لازم نیست نگران یدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه ب م یا نه؟! و ... خودم برای دلم ید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))

یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم م اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای یدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم


+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخو . اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا ی رو قبول نداشته باشه. 

قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو ک نتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.

دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر م و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.


+ ترجمه ها که تمام بشه  تا وقتی مطمئن نشم من و ماه اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم.  این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوت

تو دلم داشتم فکر می کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد. 


+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام


+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم. 


+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))