رسانه
رسانه

گوشواره های گیلاس



باشگاه کتاب خوانی!

درخواست حذف اطلاعات

کت که خیلی وقته شروع و اگر به روال سابق بود باید نهایتا چهار پنج روزه تموم میشد هنوز تموم نشده اما دلم میخواد برم شهر کتاب و دست پُر برگردم.

دیگه مثل قبل از کتاب خوندن لذت نمیبرم چون خیلی و با فاصله میخونم شون و این فرصت نمیده با داستان و شخصیت ها درگیر بشم.کتاب رو باید پیاپی خوند،باید هر روز خوند و باید با حوصله خوند...باید شخصیت ها رو تحلیل کرد و خودت رو جای اونا گذاشت اما اج ا من وقتش رو ندارم و نتیجه اش میشه صرفا خوندن کتاب...

ولی این باعث نمیشه دلم کتاب جدید نخواد...

توی اینستاگرام میبینم یه عده باشگاه کتابخونی راه انداختن و دسته جمعی شروع به خوندن کتاب میکنن و حقیقتا باید بگم خیلی بهشون حسودیم میشه.جذاب نیست کت رو بخونی و بعد با یه عده هم فکر خودت بشینی و در موردش حرف بزنی و تحلیل کنی و چای و قهوه ای بنوشی و کیف کنی?

شمایی که اخیرا انقدر تین و اینجا رو سوت و کور کردین،بگین ببینم دارین چیا میخونین و چیا رو پیشنهاد میکنین ?




روز همه ی لیلی ها...

درخواست حذف اطلاعات

فکر میکنین طی این مدت که تو اورژانس بیمارستان رفت و آمد داشتم چند مورد داشتیم که خانواده ای دختر خودشون رو بخاطر مسائل ی به قصد مرگ کتک زدن،یا وادارش به خودکشی?

یا چند مورد داشتیم که مردی عاشق دختری بوده و چون اون دختر تمایلی به این مرد نداشته و با دیگه ای بوده از طرف این مرد مورد ضرب قرار گرفته?

خیلی...خیلی زیاد...

شاید اگر اقلا یک مورد پسری رو بیارن بیمارستان که چون باکرگی خودش رو از دست داده از طرف مادرش به قصد مرگ شکنجه شده باشه من بتونم درک کنم که روز دختر هیچ توطئه ای پشتش نیست و از تبریکش احساس چندش نکنم!




تا هستم و هست دارمش دوست...

درخواست حذف اطلاعات

قرار بود دو روز مرخصی بگیرم برای درس خوندن ولی تمامش به دیدن و کتاب خوندن و خواب بی دغدغه گذشت.
مادرم میگه تو که همیشه ی خدا گشنه ای! و من میخندم و میگم مگه زندگی غیر از "خواب,کتاب,کبابه"؟میگم مامان گنجایش معده ی من کمه واسه همین ریز ریز میریزم توش و تند تند خالی میشه!...پشت چشم نازک میکنه که کمتر دلبری کنم... بهش میگم این چندروز خیلی درد کشیدم.کمر درد و پادرد کلافه ام کرده,درد ریفلا و سوزش معده که فاجعه ست و حالا درد دیسمنوره(درد قاعدگی)هم بهش اضافه شده.گفتم دارم روزی چهارتا قرص میخورم!...منتظر بودم برام دلسوزی کنه اما مثل همیشه خیلی جدی گفت ی که دردش رو پیش بقیه ببره نوبره والا!...و من مثل تمام مکالماتم با سادات خونه کنف شدم و دیگه چیزی نگفتم. دلم هوای روستای پدریم رو کرده...هوای باغ هلو که الان فصل چیدن محصولاتشه و هوای تخم مرغ تازه,پنیر محلی و سبزیجات ارگانیک...پدرم میگه امسال از بی آبی آدمها هم میمیرن چه برسه به درختها.میگه امسال گردوها انقدری کم دونه دادن که اصلا صرف نمیکنه ت دن بارشون...میگه امسال چشم مردم به راه آسمون خشک شد اما نبارید که نبارید...
ولی تو ذهن من روستا همیشه سرسبز و پر آبه.همیشه تو هواش بوی گل محمدی پیچیده و همیشه پدربزرگم هرچقدر نحیف و کوچک اندام اما با اراده ای مثل شیر,تکیه زده به ایوان خونه ی خودش با محبت نگام میکنه و میگه خوش اومدی بابا,دیر میای دلم تنگت میشه دخترم... هرچه فکر میکنم آ ین باری که رفتم سر خاکشون رو یادم نمیاد و اصلا به خاطرم نمیاد کی براشون فاتحه ای فرستادم؟ برای پدربزرگی که بیشتر از همه ی نوه هاش دوستم داشت.پدر بزرگی که کافی بود بشنوه بابا از گل نازک تر به من گفته تا با همون قد و قامت خمیده که به زور تا شونه های بابا میرسید مثل ستونی محکم بایسته رو به روی بابا و بگه فکر کردی کی هستی که با دختر من اینجوری حرف بزنی؟ دلم تنگه و منتظر تموم شدن جراحی ام که برم پیشش,آبی بریزم روی مزازش و بگم شما که رفتین ما خیلی بی ریشه شدیم...دیگه گفتن اینکه من نوه ی خان فلان روستام دردی دوا نمیکنه وقتی خان زیر چندمتر خاک خو ده باشه...
چشمام خیس شد و دارم به این فکر میکنم پدربزرگم که با این همه بچه و نوه و دبدبه و کبکبه و باغ و مال و دارایی انقدر زود وسط شلوغی هامون فراموشش میکنیم,سالها بعد که ما در تنهایی خودمون مردیم, ی پیدا میشه که سالها بعدترش فقط وقتی اسممون اومد ما رو به خاطر بیاره؟
+ع :حیاط خونه پدربزرگم درسالی که خیلی پرآب بود. +کتابدونی97به روز شد:)






بیستم تیرماه نود و هفت(دو کشیک مانده به پایان جراحی).

درخواست حذف اطلاعات

ب هم یکی از کشیک های سخت رو گذروندم.نتونستم بخوابم و بالا ه این اتند هم فهمید من بدکشیکم و همینطور ادامه بدم در سطح کشور معروف میشم و لابد یک روزی میرسه که همه با دیدنم فرار میکنن و میگن"این همونیه که نباید باهاش کشیک وایستاد"!


رزیدنت کشیک ب نمیدونم از کجا و کی عصبانی بود که همه اش رو روی من بالا آورد.یاد حرفای بش که می افتم میخوام بزنم زیرگریه که بعد اونهمه پادویی و حمّالی اونطور شُست و گذاشتم کنار و من با وجودی که میدونستم هیچ اشتباهی ن اما بخاطر سیستم ی این بخش مجبور بودم سرم رو بندازم پایین و عذرخواهی کنم....حقیقتا چند دقیقه ی سختی بود وقتی برای کوتاهی که نکرده بودم باید ادای شرمنده ها رو درمیاوردم تا موضع قدرت رزیدنت خدشه دار نشه!


ساعت2شب بخاطر مریضی که تازه اومده بود چهارطبقه رو اومدم پایین و فاصله ی طولانی رو از پاویون تا اورژانس طی تا ویزیتش کنم،مشکوک به انسداد روده بود و من دستوراتش رو داخل پرونده نوشتم.باید لوله یng(لوله ای که از طریق بینی وارد معده میشه)و سوندادراری میذاشتیم براش اما اجازه نمیداد و میگفت من فقط سرم میزنم...خب با توجه به اینکه این سرم ها هیچ نقش مهمی در درمان این بیمارا ندارن و اتفاقا اصل درمان همون ngهست،اون روی بداخلاقم اومد بالا و با قیافه ی ترسناکی بهش گفتم من مس ه ی تو نیستم که ساعت2شب تشریف بیاری و تازه پلن درمانی رو هم تعیین کنی!درمانت اینه که گفتم،اگه تمایل به درمان نداری لطفا تخت رو نکن!...به هرحال از شیطون پایین نیومد و انقدری با سرم توی دست روی تخت خو د تا بالا ه بفهمه راهی جز این نداره و به گذاشتن لوله رضایت داد و تازه فهمید چقدر داره دردش بهتر میشه!


دخترک 9ساله ای که ساعت 1:30بامداد با تشخیص آپ سیت باید میرفت اتاق عمل افتاده بود رو دور گریه و لوس بازی.پدرش بهم گفت خانم بیا بهش بگو عملت نمیکنیم و من تنها چیزی که تونستم بگم این بود که "وقتی قراره عمل بشه چرا دروغ بگم"!

باباهه فیس رفت کنار تخت بچه و من تو دلم گفتم خدایا بعد ساعت 12شب چه جادویی رخ میده که من انقدر ترسناک میشم?بنظرم باید یه تدبیری شیده بشه که من فقط تا قبل12کشیک باشم!


اخیرا در برخورد با دوستهام،خانواده و اطرافیان خیلی بدخلاق شدم و تحملم کم شده.نمیدونم بخاطر بیخو ه یا چی اما خیلی از دست خودم عصبانی ام و از امروز تصمیم گرفتم کنترلش کنم و اجازه ندم اخلاقم بیفته تو یه سیکل معیوب و اتفاقا به خودم آسیب بزنه!پس از فردا پیش به سوی گشاده رویی!(با مشت های گره کرده ی رو به آسمان)


امروز ساعت11و بعد 28ساعت کشیک به اتندمون گفتم من ب کشیک بودم و امروز خیلی سرگیجه و تهوع دارم.صبحانه هم وقت ن بخورم حالم خیلی بده میشه دو ساعت زودتر آف بشم?کارهام انجام شده و پانسمان مریضهام رو تعویض ....وقتی سخنرانیم تموم شد ت شدم و منتظر شدم رد ترحم رو توی صورتش ببینم اما خیلی ریل گفت"نه خانم ،نمیشه"!

پرسید ب چقدر خو دی?گفتم تو 28ساعت گذشته دوساعت خو دم...گفت اووووو خیلی زیاده که!تحقیقات ثابت بیست دقیقه خواب مفید تمام فعالیت های مغزی رو رفرش میکنه(گریه ی حضار لطفا)!

و بعد رفت تو خاطرات رزیدنتی که ما چند روز یکبار غذا میخوردیم و از این دست یاوه گویی ها!خلاصه میخوام بگم هیچوقت جلوی یک جراح مظلوم نمایی نکنین که کنف میشین چون اینا قلب ندارن حقیقتا!


ظهر امروز وقتی رسیدم خونه از خستگی مثل مُرده ها بودم،ناهار رو نجویده فرو دادم و روی تخت بیهوش شدم.چشم که باز دیدم برق رفته و من زیر کولر خاموش خیس خیس عرق شدم اما توان باز چشمهام رو نداشتم.انگار دوباره خواب رفتم و اینبار وقتی بیدار شدم کولر روشن بود.خواب معرکه ای بود و درس خوندن خوبی رو بعدش داشتم.الان ساعت نزدیک 9 شب شده و من کاملا سرحالم.هیچ اثری از خستگی و بیخو توی چهره ام نیست و از خودم رضایت دارم و حالم کاملا کیفور و سرجاست...میخوام بگم اینکه میگن"چیزی که تورو نکُشه قوی ترت میکنه" راسته واقعا و من بهش ایمان پیدا .





بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین...

درخواست حذف اطلاعات

مرور جراحی اطفال هم تموم شد و حالا لواشک مامان پز خُرون،نشستم به زدن تست های روده ی بزرگ که هی پشت گوش میندازمش اما به هر حال باید "قورباغه ام رو قورت بدم"دیگه...

قرار بود همین روزها با بچه ها بریم کنسرت.قرار بود بزنیم و ب یم و تُف بفرستیم به رسم این دنیای گربه صفت که خُب نشد.یعنی بخاطر جراحی نتونستیم بریم و حالا درحالی که توی هوا زنجیر ت میدیم منتظریم 31تیر برسه،این امتحان لعنتی رو بدیم و بیفتیم رو دور زخمی خیلیا!


یه جا خوندم نوشته بود تو بهترین روزهای عمرمون منتظر رسیدن بهترین روزهای عمرمون هستیم!و بنظرم خیلی حرف درستیه!

بهترین روزهای عُمر من همین روزها هستن که تو اوج جوونی و سلامتی ام،که سرم از مشغله ها پُره و ذهنم از رویاپردازی...که هنوز یک عالمه کار واسه انجام دادن دارم...

همین روزهای پُر از خستگی و بی خو اما بودن در کنار دوستهای یک از یک معرکه تر...روزهایی که از اورژانس برمیگردم پاویون و میبینم هم کشیکیم مجتبی یا علی از غذا یا هله هوله ای که خودشون داشتن برام گذاشتن توی آسانسور که بردارم...همین روزهایی که سر چیدن کشیک های هرماه،دعوا میکنیم و داد میزنیم و اما چند دقیقه ی بعد میشینیم دور هم و مسابقه ی مُچ اندازی راه میندازیم و علی گزارش میکنه و چقدر میخندیم...چقدر میخندیم...

روزهایی که مجتبی زنگ میزنه میگه گلسا اگه میوه داری برام بذار توی آسانسور و من سر ندادن میوه هام تا پای جون مقاومت میکنم(بله بله من خیلی شکمو ام)و درنهایت دلم میسوزه و میگم گذاشتم برو بردار ولی کوفتت بشه و میخندیم...خیلی میخندیم...

پس بنظرم باید بگم گور بابای امتحان جراحی...عشق است همین روزهایی که گاهی وسط شلوغی هاش فراموش میکنم چقدر دلم خوشه...




باشگاه کتاب خوانی!

درخواست حذف اطلاعات

کت که خیلی وقته شروع و اگر به روال سابق بود باید نهایتا چهار پنج روزه تموم میشد هنوز تموم نشده اما دلم میخواد برم شهر کتاب و دست پُر برگردم.

دیگه مثل قبل از کتاب خوندن لذت نمیبرم چون خیلی و با فاصله میخونم شون و این فرصت نمیده با داستان و شخصیت ها درگیر بشم.کتاب رو باید پیاپی خوند،باید هر روز خوند و باید با حوصله خوند...باید شخصیت ها رو تحیلیل کرد و خودت رو جای اونا گذاشت اما اج ا من وقتش رو ندارم و نتیجه اش میشه صرفا خوندن کتاب...

ولی این باعث نمیشه دلم کتاب جدید نخواد...

توی اینستاگرام میبینم یه عده باشگاه کتابخونی راه انداختن و دسته جمعی شروع به خوندن کتاب میکنن و حقیقتا باید بگم خیلی بهشون حسودیم میشه.جذاب نیست کت رو بخونی و بعد با یه عده هم فکر خودت بشینی و در موردش حرف بزنی و تحلیل کنی و چای و قهوه ای بنوشی و کیف کنی?

شمایی که اخیرا انقدر تین و اینجا رو سوت و کور کردین،بگین ببینم دارین چیا میخونین و چیا رو پیشنهاد میکنین ?




و شما بازهم به این دنیای لعنتی دختر اضافه کنین...

درخواست حذف اطلاعات

در عصر شاعرانه ای زندگی میکنیم که برای مبارزه باید ید!!!


*وقتی عنوان رو مینوشتم به این جمله ی کتاب"جز از کل" فکر می :"اگه با قطعیت به مردم بگی که بعد از ده سال تمام بچه ها تو گدازه ی آتشفشانی غرق میشن،شک ندارم بازهم بچه تولید میکنن،این هم از نسل بشر..."!




از حرف تا عمل

درخواست حذف اطلاعات

ب سخت ترین کشیک اینترنیم تا به اینجا رو داشتم و چندبار تا مرز گریه رفتم اما مقاومت و اشک نریختم. ب تشنه ی خواب بودم اما هی نمیشد.

نمیدونم کدوممون بدکشیک بودیم که اورژانس اونجوری ترکید که رزیدنتها وقت وج از اتاق عمل رو پیدا نمی که من پشت سر هم مریض میفرستادم براشون.

ماه چهارم اینترنی داره به نیمه هاش نزدیک میشه و من هنوز نه به بی خو عادت و نه صدای زنگ تلفن پاویون!


همراهی بیمارم که با سوختگی کف پا آورده بودنش انقدری دنبالم می اومد و سوال الکی میپرسید که داشت دیوانه ام میکرد.مریض شون نیاز به جراحی نداشت،من ترخیصش کرده و تمام دستورات رو نوشته بودم توی پرونده اما همراهیش ولم نمیکرد.وسط بدو بدوی ویزیت مریضای جدید که پشت سرهم می اومدن،هی می ایستادم و بهش میگفتم دارو رو نوشتم توی دفترچه ب یدش و هربار حین تعویض پانسمان بزنین روی زخم و توضیح میدادم زخم رو جوری تمیز کنین که هربار به خون بیفته و تاکید می شما دیگه به دست من کاری ندارین،مریضتون ترخیصه برید دنبال کارهای ترخیصش و دو دقیقه ی بعد میدیدم داده دنبالم یه سوالی رو میپرسه که همون لحظه براش توضیح داده بودم.واقعا اون لحظه ای که صدام رفت بالا و گفتم یه مریض مثل مریض شما برای کُشتن من کافیه دیگه امید به زندگیم به صفر رسیده بود!!!!


بیمار کنکوریم که مشکوک به آپ سیت بود و ساعت یک و نیم صبح اومده بود اورژانس با حسرت گفت خوشبح که پزشکی میخونی کاش منم قبول بشم و من انقدری عصبی و خسته و پادرد و کمردرد بودم که نمیتونستم بهش لبخند بزنم و براش آرزوی قبولی کنم.فکر میکنم فقط با زهرچشم نگاهش و جمله ی "نذار همین استتوسکوپ رو توی سرت خورد کنم" از ذهنم گذشت و فقط گفتم چیزی نخوری تا جواب آزمایشت بیاد!!!

شب سختی رو گذروندم و انقدر وایزر بیمارستان بهم زنگ زد و درمورد بیمار انتقالی به icuسوال پرسید که اگر جا داشت باهاش درگیری کلامی پیدا می ....میدونید?خیلی ساده است که بگیم من میخوام پزشک خوش اخلاقی باشم اما سخته...خیلی سخته!




و شبپره پلی میکنم....

درخواست حذف اطلاعات

برادرم روی کاغذی نوشته بود"من رفتم.خواب بودی بیدارت ن .ماکارونی هم خیلی خوشمزه بود"و در آ شکلک خنده ای کشیده بود....خواب آلود و هپلی بیدار شدم و با خواندنش لبخند زدم.حالا من بودم و تنهایی این خانه ی درندشت دویست متری که اگر زیربنای باغ و حیاط را هم حساب کنیم به عبارتی میشود هشتصد متر!

دست به کار خواندن شدم،با پیامکی برای شام میهمان دعوت و حالا مشغول درست الویه هستم و به سالهای کودکی ام فکر میکنم.سالهایی که با وجود جثه ی کوچکتر،هیچوقت متوجه بزرگی این خانه نمیشدم که هر روز پُر بود از بیا و بروها و میهمانی های خانوادگی.و حالا که قد کشیدم،بی قوارگی و عظمت بی خودی اش بیشتر خودنمایی میکند...که این روزها پُرم از تنهایی و سکوت...

و با خودم فکر میکنم راستی چرا اینطور شد?!




بازگشت به روتین

درخواست حذف اطلاعات

ماه اول جراحی رو با جدیت خوندم و تست زدم اما در پانزده روزی که از ماه دوم گذشت کاهلی .یعنی پنجاه درصدش بخاطر بی انگیزه شدن بود و پنجاه درصدش بخاطر دوستم که تنها بود و باید کنارش میموندم و نتونستم اونطور که باید بخونم.

حالا پانزده روز از این بخش باقی مونده و بنظرم وقت کمی نیست.طی این یک ماه و نیم هر چهارجلد پارسیان جراحی رو خوندم(فقط انگشت شمار مباحث کوچک و کم اهمیت رو حذف ) و 60_70%مباحث رو تست زدم و یکی از جلدها رو مرور و حالا مونده پانزده روز که باید مباحث مهمتر اون سه جلد باقی مانده رو مرور کنم و تست های باقی مانده رو بخونم.

مطالب فرّارتر از اونچه که فکر می هستن اما الان نمیخوام به این فکر کنم که چطور باید طی شش ماه قبل از دستیاری چندین بار مرورشون کنم.الان فقط میخوام هربخشی رو اونقدر خوب بخونم که بعدا زمان کمتری رو صرفشون کنم.

بنظرم خوبه هرچندوقت یکبار فلش بک بزنیم به برنامه ریزی که از قبل داشتیم و ببینیم چقدر از مسیر دور افتادیم تا بتونیم بی راهه رفتن ها رو وقتی که هنوز امکانش هست جبران کنیم و برگردیم به مسیر اصلی...انحراف من از مسیر گرچه تایم مفیدی رو ازم گرفت اما خوشحالم که قابل جبرانه هنوز و میتونم کنترلش کنم.

_واگویه های ذهنیم در پانزده تیرماه نود و هفت و پانزده روز مانده به پایان اینترنی جراحی_


*داشتم با بغض، وسایل کشیک فردا رو میچیدم توی کیفم و غُر میزدم که چرا راه فراری نیست?! اما یاد این افتادم که وقتی تیرماه تموم بشه من دیگه هیچوقت یک اینترن جراحی نخواهم بود...دلم سوخت برای این زمانهای طلایی عُمر که با غر زدن بگذرن،و مسواک و خمیردندون رو با لبخند گذاشتم داخل کیف و زیپ رو کشیدم.




درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد 10

درخواست حذف اطلاعات
روز تولدم آرزو سال آینده با دخترها،وسط خیابان و دور آتش ب م اما انگار باید آرزو می کاش سال آینده همچنان "حق" یدن پشت دیوارهای خانه و های ضخیم کشیده را داشته باشیم!



که مجنون و لیلی جلوی این عشق لُنگ بندازن!

درخواست حذف اطلاعات

به تاریخ روزی که دوستام چندتا ارتوپد خانم رو برام مثال زدن که با وجود جثه ی ریزی که دارن اما جسارت انتخاب این رشته رو داشتن و اتفاقا موفق هم هستن.

حس میکنم امیدهای از دست رفته ی زندگیم بهم برگردونده شدن و کشتی های غرق شده ام از آب نجات پیدا .

من هرچه تلاش رشته ای رو جایگزین مهر عجیبم به ارتوپدی کنم نشد.دوست داشتن اورولوژی و entو غیره صرفا هوسی کاذب بود و من هر روز بیشتر به این نتیجه میرسم که یا راهی برای ارتوپد شدن پیدا کنم و یا تا همیشه عمومی بمونم(بیاید گزینه ی انتخاب رشته ای که دوستش ندارم رو از لیست راه های در پیش رو حذف کنیم دیگه)!

انگار روی پیشونی من نوشته شده که همیشه باید عاشق چیزی بشم که دور از دسترسه!که وسط اینهمه تنوع رشته ی پزشکی هیچکدوم نتونه توی قلبم جایی باز کنه که ارتوپدی جان دلم اونجا لم داده و میگه تیک می پلیز!!تیک می پلیز گلسا!!

تو کشیک های جراحی هروقت مریضی رو میبینم که به دستش آتل بسته و منتظره اینترنهای ارتوپدی ویزیتش کنن، با حسرت نگاهش میکنم و میگم کاش قرار بود بیای سمت من...کاش درمانت تو دستای من بود لعنتی!

بارها گفتم و بازهم میگم،زیباترین رشته ی پزشکی که اوج هنر دست انسان رو نشون میده ارتوپدیه و بس...نمیدونید چه حسی داره وقتی ع خورد شده ی استخوان بیماری رو میبینید و بعد با ع زیبای بعد از عمل مقایسه اش میکنین...

ته دلم کمی گرم شده و دوست دارم با یکی از اساتیدم م کنم به امید اینکه آب پاکی رو نریزه روی دستم و نگه این رشته اصلا مناسبت نیست!

گرچه هروقت کاملا عاقلانه و به دور از این علاقه ی دیوانه وار بهش فکر دیدم من میشکنم زیر بار یک ماه کشیک های رزیدنتیش...و حیثیتم به باد فنا میره وقتی بخوام مریضی رو معاینه کنم و زانوش تو دستم جا نشه...یا بخوام دررفتگی رو جا بندازم و زورم نرسه...

اما این دل لامذهب رو چه کنم?

این دل بیچاره که تو عمرش فقط یه چیزی خواسته و بهش بگم نمیشه?




پیوست به پست قبل!

درخواست حذف اطلاعات
ساعت12نیمه شب آماده میشدم برم پاویون که اتند ارتوپدی رو دیدم.همراهش رفتم ویزیت،گرافی مریض رو داد به دستم و گفت بگو این چه تایپ فرکچر اکندیلاره?جواب دادم و گفت آفرین....گفتم از علاقه ی زیاده...پرسیدم تو ارتوپدی چقدر زور مهمه و چقدر تکنیک?گفت جفتش مهمه اما تکنیک مهم تر...گفتم رزیدنت زن داشتین تو دوران تحصیل تون?گفت آره ولی قوی هیکل بودن...با خنده نگام کرد و گفت البته یکی اندازه ی خودت هم داشتیم:) سر بحث باز شد و گفتم من دیوانه ی ارتوپدی ام یه فکری به حالم کنین...گفت نکن این کارو با زندگیت... نشست و یک ساعت باهام حرف زد.گفت من هشتاد درصد زندگیم صرف شغلم میشه و وقتی برای خانواده ام ندارم.گفت تو اگه بخوای ازدواج کنی باید منطقی بپذیری که با وجود ارتوپدی واقعا نمیتونی... گفتم اینش دیگه انتخاب شخصی منه بیاین راجع بهش بحث نکنیم،شما از سختی هاش بگین چون من میترسم وسط راه پشیمون بشم. گفت اگه خودت رو خوب نشون بدی از پس رزیدنتیش برمیای ولی تا آ عمرت درگیری و از طرفی نیمه ی عمر سلامتیت کم میشه.خودش با وجود سن کم گفت بدنم داره جواب میکنه... گفتم نگاه به رزیدنتهای زن چطوره تو این رشته?گفت اگه سال بالایی عقده ای داشته باشی بیشتر از پسرا اذیتت میکنه ولی هرچه سال بالایی ها جوونتر باشن معمولا جو صمیمانه تره... گفت درامد ارتوپدی خیلی بالاست و شاید شاید ن یه ذره بتونه بهش برسه(که نمیرسه)ولی انقدر جونت در میره که از یک جایی به بعد میگی پول میخوام چکار وقتی بچه ام پدر نداره انگار... گفت این همه رشته ی خوب هست که...گفتم میخوام جراحی داشته باشه.گفت چشم عالیه!گفتم اولا اصلا از جراحی هاش خوشم نمیاد و ثانیا رتبه ی تاپ میخواد و هیچ تضمینی نیست من برسونم.خندید و گفت تو که خوبی بابا،چند ماه نان استاپ بخونی قبولی.گفت خودم تا روزی17ساعت میخوندم:| گفتم اورولوژی هم بدم نمیاد...زد زیرخنده و گفت کلا سوزنت رو رشته های مردونه گیر کرده...گفتم عصبی میشم میگین زنونه مردونه!!!گفت نه قصدم تی نیست ولی باید بپذیری قراره وارد یه محیطی بشی که یک عمر دست مردها بوده درنتیجه اخیرا که خانمها دارن جا باز میکنن،نمیتونن بپذیرن شون درنتیجه دهن شون رو سرویس میکنن:| بعد بهم گفت نمیگم برو یا نرو ولی واقعا ازت میخوام منطقی تصمیم بگیری نه احساسی و خودت رو برای چهار سال سربازی آماده کنی.چهارسال بیداری،چهارسال بدو بدو،چهارسال خوردن و تحقیر شدن.گفتم نه که الان تحقیرمون نمیکنن?!گفت تو نمیفهمی تحقیر چیه!یه در سطح رزیدنتی که بخوری میفهمی الان دارن نازت میکنن:| گفت اگه واقعا به نتیجه ای نرسیدی میتونی انتخابش کنی و بعدا تو فیلد کاری اگه زورت کم بود برای خودت یه دستیار بگیری که سر عمل هات کنارت باشه،بهش پول میدی و اون فقط کاری های کششی رو اونطور که میخوای برات انجام میده.گفتم پشت سرم نمیگن فلانی هیچی حالیش نیست?گفت نه این خیلی روتینه و خیلیا این کار رو میکنن چون اون نفر واقعا سواد تکنیکی نداره و صرفا نیروی کمکی محسوب میشه... گفت ورودی خودشون 6نفر رزیدنت ارتوپدی بودن که درنهایت 2نفرشون باقی مونده و بقیه انصراف دادن و اون دوتای باقیمونده باید به تنهایی سه تا بیمارستان رو کاور می ....(و اینا بدجور ترس به دلم میندازه)... میگفت اگه رزیدنتی رو رد کنی،برات یه فلو(فوق تخصص)خوب سراغ دارم.فلوی دست که صرفا ظرافت کاری داره و خیلی قشنگه و احتیاج به فورس هم نداره... دوستم با خنده گفت به قول مدیری،آقای با تمام این اوصاف شما الان با رشته تون احساس خوشبختی میکنین?گفت هم آره هم نه.آره چون دوستش دارم و خیلی مزایای دیگه هم داره مثل بحث مالی،و نه چون واقعا دلم میخواد با خانواده ام باشم و نمیتونم و از این بابت خیلی ناراحتم.بچه ام داره بزرگ میشه و من نمیبینمش...
از ب دارم با خودم فکر میکنم چقدر انتخاب رشته تو سرنوشت آینده ی آدم تاثیر داره....و بدترین کار تصمیم گیری از روی احساساته...بنظرم انقدر این مسئله مهمه که نیاز داره ماه ها درموردش تحقیق بشه و بخاطر همینه که من مدام با تمام متخصص ها حرف میزنم ببینم چه شرایطی دارن،خوبی ها و بدی های رشته شون چیه... من نمیگم خداکنه ارتوپد بشم...میگم خداکنه انتخ کنم که سالها بعد بخاطرش احساس خوشحالی کنم...



دنیای این روزای من...

درخواست حذف اطلاعات

شاید معنای زندگی همین بدو بدوهای از پاویون تا اورژانس باشه و دروغ های از سر اضطراب که گاهی مجبور میشیم به اساتید بگیم و دلهره های رو شدن این دروغ های از سر اجبار...

مثل همین تایم های استراحت بین مریض ها و دادن های موقع زنگ خوردن تلفن...همین خواب های بُریده بُریده ی بی کیفیت ...و لباس های ژولیده و موهای شانه نخورده ی یک اینترن بد کشیک...

مثل همین لحظاتی که در یخچال رو باز میکنیم و خبری از خوراکی هایی که قایم کردیم نیست...

مثل لحظات استیصال که بیمار به درمان جواب نمیده و نمیدونیم دیگه چه خاکی رو بر سر بریزیم...مثل امشب که مریض استفراغ میکرد و من هرچه سعی نتونستم بایستم و براش ngبذارم.

این روزها میگذرن و بخشی از خاطراتم میشن و دنیا رو چه دیدین?شاید توی پنجاه سالگی،وقتی لیوان چای به دست لب پنجره ی بیمارستانی ایستادم و به پروسه ی پارک شدن ماشینی توی خیابون نگاه میکنم یادشون افتادم و دلم تنگ شد...

دلتنگ روزی که کشیک بودم و برای اولین بار در زندگیم با مردی ملاقات که دلم خواست جزئی از سرنوشتم باشه اما نمیشد...





پایان پُربارترین سال عُمرم...

درخواست حذف اطلاعات

موقع فوت شمع ها آرزو سال آینده درحالی تولدم را جشن بگیرم که با جمعی از دخترها،وسط خیابان و دور آتش ب یم نه پشت درهای بسته و ای ضخیم کشیده...





مکالمه ی مسالمت آمیز یا مرز بین نظارت و دخ چیست؟

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یه بحثی باز شد که بنظرم بد نیست ادامه اش بدیم.

کامنت های خصوصی زیادی اومد ازینکه نمیتونیم به والدین مون نه بگیم...از دخترای 27-28ساله ای که تماما در اختیار خانواده هستن,هیچ حریم خصوصی و هیچ اجازه ی تصمیم گیری ندارن و میخوان بدونن این شرایط عادیه؟باید بگم که نه اصلا عادی نیست.

بنظرم بخش بزرگی از این مسئله به رفتار خود فرد در طی سالهای گذشته اش برمیگرده که درست مرزبندی نکرده اما هیچوقت برای شروع دیر نیست.

من خودم دوستهایی داشتم که تمام رفتارهای خانواده در قبال خودشون رو تحمل می چون جامعه اینطور بهشون فهمونده بود که اعتراض شما به معنی اینه که فرزند خوبی نیستین و بعدا آه والدین گرفتارتون میشه و جالب اینجاست که این کلیشه ها بیشتر درمورد دخترهاست تا پسرها.

مثلا دختری که بیست و پنج سالگی رو رد کرده ولی هنوز اجازه نداره با دوستاش مسافرت بره و وقتی ازش میپرسی چرا با خانواده مطرح نمیکنی؟با تعجب نگاهت میکنه چون انقدر محدود شده که یک مسافرت ساده رو حتی حق خودش نمیدونه.این دختر بنظر من هیچوقت نباید از وضعش گله کنه چون خودش بوده که این شرایط رو ایجاد کرده.

من اولین بار که خواستم تنها سفر کنم نتونستم نظر پدرم رو جلب کنم.دلایلش برای اجازه ندادن بهم منطقی نبود(که اگر بود حتما میپذیرفتم)ولی هیچوقت کوتاه نیومدم و انقدری تکرارش و سر هر موضوعی از اون مسئله حرف زدم که بار بعد خیلی راحت تونستم با دوستام برم مسافرت و الان به جایی رسیدم که برنامه ی سفر رو با دوستام میریزم و در نهایت به خانواده خبر میدم که من دارم میرم(البته داخل پرانتز بگم که ما با شرایط کاملا امن سفر میکنیم که از روز اول میدونیم قراره کجا اقامت کنیم و جزئیاتش مشخصه و از طرفی با افراد قابل اعتماد خانواده سفر میکنم.شرایطی که پسرهای خانواده سالها قبل داشتن پس دلیلی برای مخالفت با من وجود نداره).

یا دخترهایی رو میشناسم که تمام هست و نیست شون مهاجرت از کشوره اما نمیرن و وقتی دلیلش رو میپرسی با ح افسرده ای میگن بخاطر پدر و مادرم.و تمام عمرشون رو با این حسرت زندگی میکنن و خودشون رو ش ت خورده میدونن.

ببینید این تصور که یک نفر بگه من میخوام بچه دار بشم تا سر پیری عصای دست داشته باشم بزرگترین اشتباهه.چون هیچ حق نداره یک موجود زنده و مستقل رو به دنیا اضافه کنه و برای پنجاه سال بعدش تعیین و تکلیف کنه.این آدم هر زمانی از زندگیش ممکنه سرنوشتش رو بخواد جدا کنه و این بزرگترین اشتباهه که بخواهیم بهش حس شرم بدیم که تو فرزند خوبی نیستی.

اینکه یک نفر با رضایت کامل تصمیم میگیره تا همیشه پیش والدین بمونه بحثش جداست چون این فرد تصمیم گرفته این کار رو انجام بده و قرارنیست تا آ عمر بابتش حسرت بخوره و این کارش از سر رضایت هست و خب خیلی هم خوبه و فرق میکنه با ی که میخواد بره اما خانواده توی دام عذاب وجدان گیرش میندازن که ما اینهمه سال برای تو زحمت کشیدیم و تو حق نداری ما رو توی دلتنگی بذاری.به هرحال هر آدمی که تصمیم میگیره بچه دار بشه باید بدونه که بچه آوردن با هدف داشتن عصای دست خودخواهانه ترین کار ممکنه.اگر ی تونست فرزندش رو به دنیا بیاره و بپذیره این بچه حق داره راه آینده اش رو خودش انتخاب کنه اون وقت میتونه به عنوان یک پدر و مادر خوب سرش رو بالا بگیره.

ولی خب همه ی والدین که اینطور نیستن و به قول یک روانشناس این ماییم که باید بتونیم مرز بین محدودیت های بیجا رو از نگرانی های بحق والدین افتراق بدیم و اجازه ندیم استقلال مون هیچ جوره تحت الشعاع خودخواهی والدین قرار نگیره.

اینها رو منی دارم میگم که تمام عمرم تلاش والدینم ازم راضی باشن و تو تمام کارهایی که توی مدرسه انجام میدادم همیشه حواسم بوده باعث شرمندگی شون نشم.هیچوقت کارهای عجیب و غریب انجام ندادم و همیشه خودشون گفتن ازم رضایت دارن.اما قرار نیست من همیشه نوجوان باقی بمونم و همونطور که همیشه گفتم شاید دلم بخواد تمام عمرم مجرد بمونم و توی همین خونه زندگی کنم پس قرار نیست تا آ عمرمون با مرزهای دوران کودکی و نوجوانی زندگی کنیم.همونطور که ما بزرگ میشم خانواده ها باید حد و حدودها رو شل تر کنن و محدوده رو بازتر کنن و اگر نمیکنن این مسئولیت کیه که طناب ها رو بکشه و فضا رو آزادتر کنه؟بله,قطعا خود ما!


+یک دوستی داشتم که تو دوران مدرسه هیچوقت اجازه نداشت با دوستاش اردو بره.سال اول که دعوت شدیم عروسی خواهر دوستمون,بازهم بهش اجازه ندادن بیاد(یعنی محدودترین فردی بود که من میشناختم)....اما الان توی تصمیم گیری هاش آزادترین فرد گروه دوستی مونه که بقیه به استقلالش غبطه میخورن.خودش چند روز قبل داشت میگفت دلیلش اینه که من انقدر انقدر انقدر در مورد این مسائل تو خونه حرف زدم که به مرور زمان براشون عادی سازی شد...واقعا بنظرم الان حق داره بخاطر راه طولانی شش ساله ای که پشت سر گذاشته به خودش افتخار کنه و بگه م نوش جونم.


+کتابدونی97 با پنج تا کتاب به روز شد...شما هم بگین دارین چه کت میخونین؟





یک روز مانده به آ ین کشیک ماه اول جراحی!

درخواست حذف اطلاعات

امروز از کشیک برگشتم و فردا دوباره کشیکم.به گذروندن سی ساعت های پیاپی توی بیمارستان که فکر میکنم انگار ی لگن آب داغی رو روی سرم خالی میکنه.

دلم اتاق دلچسبم رو میخواد و کت که شروع به خوندنش .

دلم درس خوندن های با کیفیتی رو میخواد که مو لای درزش نره...

اما نمیشه...اما خسته ام...اما وقت کمه...

خوب میدونم که با وجود همه ی ن یتی که از جمع مطالب دارم،هنوز وضعیتم از باقی بچه هایی که باهم جراحی رو میگذرونیم بهتره اما تا فکری به حال این کمال گرایی بی رحمم نکنم حالم خوب نمیشه.روانپزشکم گفت به خودت ساده بگیر و گفتم چشم...گفتم چشم اما از پسش برنیومدم و انگار باید فکر جدی تری کنم.

حالم خوبه اما تمایل به گریه دارم.چند روز قبل دخترک هم کشیکی از تمایل زیادش به گریه با کوچکترین دلیلی گفت،و من نگاهش و گفتم درست عین من!ولی از اون پنج صبحی که بی دلیل از خواب پ و تمام دعواهام با تمام آدم های زندگیم رو از سالها قبل تا به الان مرور و اشک ریختم و سبک شدم حرفی نزدم.و بعد با وحشت به پروسه ای که گذروندم فکر و گفتم من دارم به کجا میرم?

دخترک میگفت به افسردگی! اما من باور نمیکنم.

ثانیه ای نیست که به آینده نگاه نکنم و موهای تنم سیخ نشن.تمام ساعات روز پُر از تشویشم و خودم به تنهایی از پس کنترلش برنمیام و وقت مراجعه به روانپزشک هم ندارم.

مُدام صدای تلفن پاویون توی سرم میپیچه و دلم میخواد پتو رو توی گوش هام فرو کنم اما فایده ای نداره،صدا از داخل مغزم میاد... ب بی کیفیت ترین خواب ممکن رو داشتم و تلفن لعنتی هی زنگ خورد.پرستار گفت مریض تنگی نفس داره زود بیا!!!زود رفتم اما مریض هر علامتی داشت الّا تنگی نفس.معتاد بود و سعی داشت راضیم کنه به تجویز مورفین اما تازه مورفین گرفته بود و گفتم اگر تا صبح هم جیغ بزنی خبری از مورفین نیست.اگر همرات هست بخور!(بیمار منع خوراکی نداشت).

به شرح حال پرستارها هیچ اعتمادی نیست و بارها بی دلیل از خواب بیدارم میکنن اما نمیتونم به شرح حال شون بی توجه هم باشم چون بین ده تا شرح حال الکی،یهو یکیشون واقعا مشکل جدی داره.مثل کشیک قبلی که پرستار گفت مریض تنگی نفس داره،بیا.رفتم و گرچه تنگی نفس نداشت اما علایم تیپیک قلبی داشت و بعد گرفتن نوار قلب دیدم واقعا سکته کرده!

یا مثل هزار باری که ساعت سه شب زنگ میزنن و میگن هموگلوبین مریض14هست،گفتم بهت خبر بدم!و من در اون لحظه فکر میکنم اگر گان شاتی در دسترس داشتم حتما میکُشتمش اما میگم ممنون که خبر دادین و سعی میکنم سردرد نشم... به یاد حرف اون اینترنی می افتم که میگفت وسط این هموگلوبین های نرمالی که عمدا خبر میدن تا بیخوابت کنن،یهو یه inrمختل هم گزارش میکنن پس بی توجه نباش...!بی توجه نیستم و با خودم میگم پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته،پرستار خوب نعمته!...پرستار خوبی که درک میکنه در کنار شیفت های خودشون که هر شش ساعت یکبار تعویض میشن،ماها سی ساعت بیداریم و نیاز به حمایت شون داریم تا رفرش بشیم.

درس میخونم اما نه اونطور که باید...نه اونطور که میدونم توانایی اش رو دارم...

متنفرم از خودم وقتی اینهمه وقت رو با ولگردی های مجازی هدر میدم...

هر روز بعد از کشیک از خودم متنفر میشم اما کم کم خوب میشم...خوب میشم...

+راستی نگفتم?از تک تک اتندینگ جراحمون متنفرم...متنفرم از سیستم آموزشی براساس تحقیرشون...متنفرم از منم منم هاشون...آدم های رقت انگیزی هستن و باعث میشن جای خالی ر جآن هر لحظه بیشتر خودنمایی کنه.




ساعت ناهار پُرماجرا در آ ین کشیک ماه اول جراحی!

درخواست حذف اطلاعات

تا ساعت2اورژانس بودم و با گرسنگی شدید اومدم سمت پاویون ناهار بخورم و هم کشیکیم که از صبح توی بخش جراحی بود و یه توک پا رفته ناهار خورده و برگشته بود اومد اورژانس رو پوشش بده.

رسیدم پاویون،لباس عوض ،قابلمه رو گذاشتم روی گاز که همون صدای گوه گوه گوه تلفن بلند شد.بخش جراحی بود گفت بیا.گفتم خانم توی اورژانسه بهش زنگ بزنید بیاد!گفت اومده توی بخش و میگه اونکه فی اورژانس نیست بگید بیاد!

فقط وقت بگم ****(زشت ترین ی که بلد بودم).یادمه که روپوش و مقنعه رو توی راه و درحال دویدن پوشیدم چون میدونستم اگر یک دقیقه دیر برسم و بره،میذاره به حساب اینکه توی بیمارستان نبودم و حالا بیار و باقالی بار کن!

در واقع بی دلیل اومده بود بخش.عمل هاش که تموم شدن با خودش گفته بود برم یه حالی از این اینترن جراحی بگیرم!گرفت?بله به بدترین شکل.

گفت بیمار رو out of bedکن...نوشتم و مُهر زدم...گفت بریم.

تو راه که من می اومدم سمت پاویون و اون سمت پارکینگ،بهش گفتم چرا اذیت میکنین?من یک ساعت اومدم رست که ایناها! نیم ساعتش پرید و هنوز ناهار نخوردم!...نشست رو منبر که تو اگه رزیدنت بشی و سه روز غذا نخوری میخوای چیکار کنی?اگه ازدواج کنی و خواهرشوهرت بیاد پیشت و زنگ بزنن مریض بدحال داری چکار میکنی?

حوصله ی بحث نداشتم که بگم به تو چه گوه خوردنش که من میخوام عروس بشم یا نه!

من ت بودم و فقط با تنفر نگاهش می و تو دلم میگفتم گوه به تمام هیکلت لعنتی!

+ولی یاد اون صحنه ای که داشتیم تو آفتاب راه می اومدیم و اون حرف میزد و میزد و میزد و من انقدر زور بهم اومده بود که ت ت بودم و یهو تو اوج نصیحت هاش به من گفت تو برو تو سایه،سیاه میشی(!!)که می افتم خنده ام میگیره.یعنی اون لحظه حاضر بودم سوختگی80%داشته باشم ولی یه بشقاب غذا بهم بدن:d

+این با من تقریبا بهتر از باقی بچه هاست و بارها امتحان کرده و دیده نمیتونه از من مچ بگیره...بماند که میخواستم ازش خواهش کنم 10:30تا12شب رو فی نباشیم فوتبال ببینیم که با این کار الانش میگم اگر بمیرم بهش رو نمیندازم.همین مونده دوباره بره رو منبر!و بگه ما که اینترن بودم پا مون رو جلوی اتند دراز نمیکردیم حالا اینترنای جدید رو ببینین(خ ش راسته البته)!




در تب و تاب فوتبال(یا)چگونه پوزه ی اتند جراحی را به خاک بمالیم!

درخواست حذف اطلاعات
ساعت 9شبه و با اینکه مریض خاصی نداشتیم اومد اورژانس که مُچ مارو بگیره ببینه فی هستیم یا نه!بماند که دلم میخواد ه اش رو بجوم،با بچه های فی چندتا دیگه از بخشها که همه شون پسر بودن به اتند جراحی(که پُست آموزشی داره و شدیدا روی فی بودن اینترنها حساسه و اگر بیاد و ی نباشه،تجدید بخش رو شاخشه)گفتیم میشه امشب تا10:30فی باشیم?ولی اگه ویزیت بخوریم سریعا میایم و رسیدگی میکنیم!...یهو برگشت به من گفت تو هم فوتبال میبینی? آقا نگم که در موارد موضوعات تی انقدر حساسم که اتند و رزیدنت سرم نمیشه.انقدر بحث کردیم و انقدر حرف های عجیب و غریب شنیدم که حد نداشت!!!در این حد که میگفت اصلا زن رو چه به پزشکی?زن های جراح اصلا کارشون خوب نیست و خیلی حرف های ناجور دیگه! آ سر نه اون قانع شد و نه من،و من بهشون گفتم آقای جدای از شوخی و خنده بهتون توصیه میکنم کمی توی تفکرات عجیبی که دارین تجدیدنظر کنین چون بنظرم عقایدتون انقدر سطح پایینه که نمیشه به یه جراح نسبت شون داد.گفتم اگر تمام افتخار شما برای داشتن اون کرومزومyهست که انقدر به داشتنش افتخار میکنین باید بگم که من هییییچ بحثی با شما ندارم.گفتم تفکراتتون به عنوان پدر چندتا بچه خیلی خطرناکه! آ سر اجازه داد آف بشیم ولی بچه ها هنوز بهم میگن باید منتظر پاتک های بعدی باشی،امکان نداره اینجوری ولت کنه! ولی من شدیدا اعتقاد دارم مون(که حالم از ریختش به هم میخوره)خیلی هم از من خوشش میاد!وگرنه امشب میتونست بدجور بی چاره ام کنه! +خلوت ترین کشیک دنیا رو داریم و خدا کنه تا صبح همینطور بمونه. +کامنت ها رو فردا جواب میدم:)
+از ساعت9شروع ریز ریز تایپ و حالا که11شب شده کامل شد.چندتا ویزیت خوردم که یکیشون خیلی بدحاله و مجبور شدم پا به پاش برم سونوگرافی و رادیولوژی.و طفلی هم کشیکیم که گرچه آف شدیم اما مجبور شد بخاطر مریض ها بمونه اورژانس درحالی که شدیدا میگرنش گرفته بود و نمیتونست بره بیرون مسکّن بگیره. و من اومدم شام بخورم! +الان که فکر میکنم میبینم خیلی ناجور حرف زدم! احتمالا خدا خودش بخیر میکنه چون من قصدم خیر بود:))



زیستن در سرزمین عجایب(یا)در مزرعه ی حیوانات چه میگذرد?

درخواست حذف اطلاعات

از خوشبختی این روزهام همین بس که فرزندی ندارم تا وقایع غریبی که در کشورم شاهد هستم رو براش توضیح بدم.

مثلا اگر میپرسید چرا پویول از اسپانیا کوبید اومد ایران،اونهمه پول جش شد و درنهایت هیچ که هیچ?...چه میگفتم?!

یا اگر میپرسید وقتی توئیت سرخیوراموس در مورد حضور زنهای ایرانی را توی یوم خوندی چه حسی داشتی مامان?!...چه جو میدادم!

این روزها پُرم از علامت سوالهایی که بعد بیست و چهارسال زندگی در این کشور هنوز مثل روز اول برام عجیبن و چه خوشبختم که کودکی رو به این دنیای بلاتکلیفی خودم اضافه ن .

بنظرم نسل ما اگر اهل تفکر باشن،بالقوه میتونن مادر بشن اما مادرهای خشمگینی خواهند شد...مادرهایی پُر از عقده های خواستن و نرسیدن...با مشت های گره کرده و مطالبات نادیده گرفته شده...


به قول شاملو:"...و از میان همه ی خدایان،خ جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد..."