رسانه
رسانه

گوشواره های گیلاس



فاصله ی خوشبختی و بدبختی...

درخواست حذف اطلاعات

خدایا قبول،من همون بنده ای هستم که توی خوشی ها نه تنها به یادت نیستم که شاید حتی وجودت را انکار کنم.اما اینکه میبینی همین من سرکش توی عمیقترین دردهاش و وقتی از همه ی عالم و آدم ناامید شده دست سمت خودت دراز میکنه و ی جز تورا برای درد و دل نداره حس خوبی بهت نمیده?اینکه توی سختی ها تنها یک فرد باشی دلت را به درد نمیاره?

خدایا من یکی دو ساعت قبل یکی از تلخ ترین خبرهای زندگیم را شنیدم و الان درست روی اون نخ نازک بین خوشبختی و بدبختی ام...کمکم میکنی?


+اشک ها ریختم و همچنان دارم میریزم...دعام میکنین?




تکرار مکررات

درخواست حذف اطلاعات

همیشه اول مهر برای من همراه بود با بوی لباس های تازه دوخت و لوازم تحریر جدید.که هر صبح از خواب بیدار شم و با لباس و کفش هایی که از شدت نو بودن برق میزدن وسط خونه دنس برم و از تک تک اعضای خانواده برای هزار و چهارصد و نود و دومین بار بپرسم قشنگ شدم?بهم میان?

پر از دلهره و شوق روبه رو شدن با سال جدید،درسهای جدید،معلم های تازه و حتی تا یکی دوسال قبل هیجان دیدن اساتید تازه ی آوازه دار و چشیدن طعم بخش های جدید و دل توی دل نداشتن برای آشنا شدن با بیمارهای جدید و شکایت های تازه.

اما حالا اول مهر مفهوم خودش رو برای ما از دست داده...اساتید قبلی،بخش هایی که دوران استاجری تجربه کردیم،جزوه های قبلی و درسهای تکراری...دیدن چهره ی تکراری دختر و پسرهایی که از شش سال قبل هر روز و حتی بیشتر از اعضای خانواده با اونها بودیم.سلام به پرستارهایی که هیچکدومشون جدید نیستن...

هوف...

امروز بیشتر از هرچیز به تازه دانشجوها حسادت میکنم.بعد از این شش سال تکراری که هر ترم قبلی اش به مهر چسبیده بود و رفتن راه تکراری همون بیمارستانهای قبلی و معا با آدمهای تکراری،دلم هوای یک تغییر بزرگ کرده...هوای استرس روزهای اول،شوق وسایل جدید،ترس از درسهای تجربه نشده...

*چقدر حیف که ما توی بیمارستان محبوس شدیم و توی ترددی نداریم تا ترم اولی ها رو ببینیم و اقلا کمی اذیت شون کنیم بلکه مرهمی روی دردهامون بشه...ترم اولی ها?ما آدمهای عنی نیستیم.فقط دلمون از اینهمه تکرار پوسیده،میفهمید?!پس مثل اون پسره ی ترم اولی که چندسال قبل دیدمش که روز اول با کت و شلوار شق و رق و کیف زیردستی اومده بود و هنوز با یادآوریش از خنده ریسه میرم باشید و توی شاد دل اینترنها خساست به ج ندید خب?

**بنظرم ی که اولین بار ترکیب ژلوفن را کشف کرده یا از درد دندان رنج میبرده یا از شدت درد دیسمنوره به خودش میپیچیده.وگرنه هیچ آدم درد نکشیده ای نمیتونسته اینطور میخ نهایی را بکوبه.بعد از این چند روز که از درد کلافه بودم و استامینوفن هیچ غلطی برای تخفیف دردم نکرد با خودم گفتم حالا فهمیدی وقتی برای درد مریض استامینوفن تجویز میکنی و میگه خوب نشدم و تو در جوابش میگی به هرحال مسکن دادم بهتون و بیشتر از این نمیتونم بدم چه آدم گوهی هستی?و جواب میدم بله بله فهمیدم.


***دوباره gray's anatomyمیبینم و برام جالبه که نسبت به بار قبل که میدیدمش چقدر عوض شدم و چقدر به کریستینا شباهت پیدا .


****تنها مردی که توجهم به طور جدی بهش جلب شد بابت موضوعی پیام داده"من حتما درستش میکنم.حتی اگه برای بقیه درست نشه برای شما درستش میکنم.اصلا نگران نباش و فقط درست رو بخون".هزار بار این پیامش رو خوندم و با خودم گفتم احتمالا دخترها در این مواقع عاشق میشن.اما خدارو هزارها بار شکر که هنوز افسار دلم توی دستمه...


****خب شما چه خبر?ترم اولی ها رفتین به شهر جدیدتون?الان چه حسی دارین?سردرگمی،اضطراب?شوق?ترس?





کاش در را باز میکردی وقتی از همه ی جهان به تو پناه آورده بودم...

درخواست حذف اطلاعات
دارم فرو میرم درحالی که دستم به سمتش درازه...اشک میریزم و ماسش میکنم...از نفس کشیدن دست میکشم و نعشم رو وقتی پیدا میکنن که نگاه بی رمقم به آسمونه و یک قطره اشک از گوشه ی چشمم لغزیده پایین...و خدا?تمام این مدت دست زده زیر چونه و شاهد صحنه ی دست و پا زدن بنده اش،تخمه میشکنه و لبخند میزنه... ...... قرص آلپرازولام خوردم بلکه با خواب جدا شم از واقعیت...گیجم و منگ اما هنوز بیدار...بیدار...بیدار...



ای سیب سرخ غلت ن در مسیر رود،یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست...

درخواست حذف اطلاعات

از همیشه و تا همین حالا عادت داشته ام صفحه ی اول همه ی کتابهایی که میخواندم در حد یک خط شرح حالی بنویسم:

دو هفته مانده به آمدنت...چهار ماه بعد از بازگشت با شکوهت...تولد دو سالگی ام(دومین سال بودنت در کنارم)...و...و...و...

تقصیر من نیست،

بازگشتت شده مبدا تاریخ زندگی ام...


+این یکی از پست های وبلاگ سابقم بود که حدود سه سال قبل نوشتم.نشستم تمام آرشیو خاک گرفته اش را خواندم و با خودم فکر جوانتر که بودم گرچه مخاطبی نداشتم اما کلی نوشته ی عاشقانه مینوشتم...و حالا نه تنها همچنان مخاطبی ندارم،که توانایی عاشقانه نوشتن را هم از دست دادم!




خواب،کتاب،کباب!

درخواست حذف اطلاعات

مثل درخشش یک شهاب سنگ یا ستاره ی دنبال دار که بعد از دور شدن ردی طلایی از خود به جا میگذارند،دوست دارم رد شهریور بی کشیک امسال تا ابدیت ادامه پیدا کند...احساس میکنم بعد از این یک ماه خانه نشینی،توانایی بیدار ماندن های سی ساعته و زنگ خوردن تلفن فاکینگ پاویون را نداشته باشم.

فکر میکنم قبل از "خوراک،پوشاک،مسکن"باید از "آرامش اعصاب"به عنوان مهمترین نیاز اولیه نام برده شود.چیزی که طی این یک ماه کارورزی بهداشت دارم تجربه میکنم و آنقدری زیر زبانم مزه کرده که قید رزیدنتی و حتی طرح را بزنم،مدرک کذایی را بکوبم تنگ دیوار و خانه داری کنم.

.................

امشب که روی پایان نامه ام کار می و همزمان به مشاور ام میدادم،یکدفعه دست از کار کشیدم و یاد ترم اول افتادم که تصور می پایان نامه نوشتن کار آدم بزرگ هاست...ترس برم داشت و گفتم ای آینه من هنوز هم هجده ساله ام مگر نه?و آینه جواب داد بله بله ارواح ات!... خواستم الان که بازار اعلام نتایج کنکور داغ است خاطر نشان کنم که قرار است چندسال بعد که درحال تکمیل پایان نامه هستید یکدفعه دست از کار بکشید و به خودتان دلداری داده و پیر شدنتان را انکار کنید!پس حالا که عاقبت همه مان خاک است کمتر خسته باشید و جهان را ول کرده و چای را قبل از سرد شدن بنوشید:)




مُراد اول صبحی...

درخواست حذف اطلاعات

ساعت هفت صبح بود.من خواب آلود و هپلی،کیف به دوش و جزوه به دست از سردر ورودی بیمارستان وارد میشدم و به این فکر می چقدر رقت انگیز که مثل هرصبح اولین ی هستم که وارد کتابخانه میشوم و از برخورد با چراغ خاموش و سرمای ناشی از روشن بودن کولرها از شب قبل حالم گرفته شد.

به نگهبانی که حالا دوست هم هستیم سلام و جوابش را حین رفتن شنیدم.صدا زد و گفت:خانم بفرمایید انار?

گفتم:شکم ناشتا و انار?

با لبخند گفت:میگن آب نطلبیده مراده...

خندیدم،برگشتم و مُراد را گرفتم و باقی مسیر به این فکر می چه خوب که اولین فردی هستم که وارد کتابخانه میشوم...وگرنه مراد نصیب دیگری بود.




تجربه های تستیکولار!

درخواست حذف اطلاعات

تا همین چندماه قبل میتوانستم آینده ی ده ساله،صدساله یا حتی هزارساله ی دوستی هایی که داشتم را پیش بینی کنم.که در اوا پیری کنار دخترهایی که از دوران قبل از بلوغ میشناختمشان بنشینم،بافتنی ببافم و انقدر غیبت کنیم و هر و کر خنده راه بیندازیم که صدای پیرمرد خانه در بیاید.

اما حالا?

حالا توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ مینویسم دوستی ها رنگ میبازند...انقدری رنگ میبازند که یکجا نگاه میکنی و میبینی دیگر دخترکی که با او قدکشیدی،پابه پایش عاشق پسرک فروشنده لوازم تحریری سر کوچه ی مدرسه شدی و همزمان با او جوش غرور جوانی زدی را نمیشناسی...

یکجا وسط راه میبینی تنها ایستاده ای و زیر پایت خالی شده...

نگفته بودم?من به همه ی رابطه ها بدبینم...باید از فردا قیچی بردارم و بندتمام وابستگی ها را کنم...

باید روی دستم " نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"را خالکوبی کنم و نه یکبار که هرروز و روزی هزاربار توی سررسید خاطراتم با آبی پررنگ بنویسم "آدمها رنگ میبازند"!




بخدا غیر خودم چشم بدوزی به ی/مثل مو در جهت باد بهم میریزم

درخواست حذف اطلاعات

مینویسه:

is everything ok?


و همین یک جمله ی کوتاه به تنهایی توانایی مچاله قلب یک آدم رو داره...مچاله و فشردن...فشردن و له ...





اینترن کشیکی که من نبودم...

درخواست حذف اطلاعات

دخترک اینترن طب بود.زنگ و از کشیک سختی که داشت تعریف کرد.از زن بارداری که به دنبال تصادف شدید،توسط ems به اورژانس آورده شد...زن دچار دکولمان(کنده شدن جفت)شده و خونریزی داشته،زانوش دررفتگی شدیدی داشته و نبض اندام تحتانی رو از دست داده بوده که یعنی تاخیر در جااندازی زانو مساوی با از دست دادن پای همون سمتش بوده اما شرایطش اجازه ی جااندازی نمیداده.

اینکه همزمان پزشکها و رزیدنتهای چندین فیلد مختلف از طب گرفته تا ن،جراحی،ارتوپد،داخلی،بیهوشی و... بالای سرش بودن،زن میمیره و متخصص ن و جراح عمومی با کمک هم توی اورژانس سزارین رو انجام میدن اما جنین مرده به دنیا میاد.

چقدر چقدر چقدر دوست داشتم اون شب من کشیک طب میبودم و صحنه ی انجام سزارین خارج اتاق عمل روی یک مادر فوت شده رو از نزدیک میدیدم اما نشد...نشد و امیدوارم هیچوقت دیگه هم همچین اتفاقی تکرار نشه...


+بعد از فوت مادر فقط ده دقیقه زمان هست تا با سزارین جنین رو خارج کنن.و این سزارین نیاز به رعایت هیچ اقدام استریل و حضور در اتاق عمل نداره چون زمان کافی نداریم و هر تعللی مساوی با مرگ جنین هست.




روز جهانی احترام به فرزند نیاوری دیگران!

درخواست حذف اطلاعات

دندانپزشکم گفت:خانم جنس دندونات افتضاحه و پُر از پوسیدگی هایی هستن که در ظاهر دیده نمیشن...خندید و گفت با اولین بارداری که داشته باشی نصف دندونات میریزه!

دهنم به پهنای شانه باز بود و چندین بیلبیلک مجهول الهویه داخل دهانم کار گذاشته شده بود وگرنه درمورد تصمیمم به بچه دار نشدن نطق طولانی ارائه میدادم...و در زمینه ی وم پاک این پیش فرض که اولا همه باید ازدواج کنند و ثانیا همه ی انی که ازدواج د باید بچه دار شوند.




طپش انگیزه ها!

درخواست حذف اطلاعات

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آ ی,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذ هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین ی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم, ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالا ه باید می افتاد و من خیلی تلاش که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که بایستم.


ع بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این ع به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک ع از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم ید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و د ده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک به اینجا سر نزنم.


+قرار بود این آ ین پست وبلاگ باشه که خب نتونستم...نشد.




چندراهی...

درخواست حذف اطلاعات

نه رمه ای به صحرا برده ام

نه در صحرایی آرمیده ام.

اینگونه که روزگار میگذرانم،

در چهل سالگی نخواهم شد....!

_محمدمهدی سیّار_


............................

خداحافظی میکند.برمیگردد.آرشیو را مخفی میکند.دقیقا نصف دوسال خاطره ی مکتوب را پاک میکند.آرشیو را عمومی میکند.از دنبال وبلاگ رفقا انصراف میدهد.توی سر خودش میزند.به سختی تعدادی از آدرس ها را دوباره پیدا و مجددا دنبال میکند...این سناریوی یک زرد ایرانی نیست،تظاهرات تیپیک یک کیس وسواس فکری که به علت بلاتکلیفی و اضطراب(تاکید میکند اضطراب!نه غصه!)دچار تشدید علایم شده است.




زن جوانی که هستم...

درخواست حذف اطلاعات

زن جوانی را تصور کنید که بعد از بیست و چهارساعت پیاپی سوار قطار و اتوبوس بودن,از سفر چند روزه ی پرباری برگشته و بعد از خوردن ناهار دیروقت و تحویل دادن چندقلم ناقابل سوغاتی هایی که دقیقه ی نود تصمیم به یدشان گرفته,یکراست توی راحت ترین تخت دنیا فرو رفته و بعد از چهارده ساعت خواب بی وقفه بیدار شده.به طرز دیوانه واری شروع به تمیزکاری دلپذیرترین اتاق دنیا کرده.س ده...شسته...کهنه کشیده...جارو زده...و در انتها نفس ن با بدنی پوشیده از عرق و با آرامشی که بعد از هر تمیزکاری پیدا میکرده چشم ها را بسته و بوی نم خاک و دستمال های خیس را نفس کشیده و توی دلش کرده:به به حالا جان میدهی برای درس خواندن!

گاهی اوقات خودم از این زن جوانی که هستم لجم میگیرد.خستگی ناپذیر...سرتق...و متصل به منبع بی پایان انرزی نامعلومی!


باید تقویم را ورق بزنم و هفته ی جدیدی را شروع کنم.باید یک عالمه برنامه بنویسم و نقشه بکشم...و برای پولی که باید از بابا برای ثبت نام بگیرم کلی خج بکشم و با خودم کلنجار بروم و به پشیمانی از برنامه ای که قصد شروعش را دارم فکر نکنم و هرچه باداباد گفته و پا توی مسیر بگذارم.


+پینوشت موقت:من خیلی بالا پایین و دیدم ترک اینجا در توانم نیست.پنج شش سال وابستگی چیز کمی نیست که دو روزه ترک شود.فعلا به همین بستن کامنت ها و کم دلبستگی ام اکتفا کرده و دعا میکنم خدا همه ی معتادها را شفا بدهد!




آ ین قسمت رسوایی...

درخواست حذف اطلاعات

هندزفری توی گوشم بود و با ریتم صدای به کوه های چشم انداز پشت شیشه ی قطار خیره بودم...رئیس قطار در زده بود و همکوپه ای ها گویا صدام کرده بودن اما من غرق دنیای خودم بودم.چشم که باز دیدم با یه لا تاپ و بدون روسری نشستم رو به روی رئیس.

هُل و دنبال روسری گشتم...مرد گفت اشکال نداره...

کتابم رو برداشت و گفت هاینریش بُل میخونی?گفتم آره...لبخند زد و رفت.

دوستام توی کوپه ی بغلی به مرد گفته بودن نمیشه رفیق مون جابجا بشه و بیاد کنارمون?مرد گفته بود دوستتون کیه?همون دختره که لُخت بود?





هی که خواهیم و رسیدن نتوانیم چه سود?

درخواست حذف اطلاعات

اینجا مهمون خونه ی دوستمون هستیم که بعد از فارغ حصیل شدن اومده مشهد کار میکنه و زندگی تنها و مستقلی داره.

مهمتر از همه اینکه هدفش مشخصه:جمع پول برای مهاجرت!...تنها زندگی میکنه و با تموم سختی های زندگی تنهایی توی شهر غریب دست و پنجه نرم میکنه.مثل همین الان که صاحبخونه میخواد اجاره رو ببره بالاتره و دخترک وسط کلی کار و مهمونداری مجبور شده به جمع وسایل و بدو بدو دنبال پیدا خونه ی ارزونتر و استرس کلی ج جدید بابت اسباب کشی،نوشتن قولنامه ی جدید و غیره اونهم در شرایطی که به قرون قرون پولهاش نیاز داره.

دخترک خیلی شاده اما پر از خواسته های سخت و رو به رو با آینده ای پر از اما و اگر و پر از استرس نشدن...

از اون طرف دوست دیگه ای داریم که تو همین رشته درس خونده و مشغول یک کار تی شده،کنار پدر و مادرش زندگی میکنه و مثل سابق باید برای همه ی کارهاش توضیح بده،برای بیرون رفتن با مادر و پدرش هماهنگ کنه و حتی لباسی که میپوشه با نظارت اونا باشه.به هیچ عنوان قصد ازدواج نداره اما خانواده معتقدن تو که دیگه دانشجو نیستی پس چرا ازدواج نکنی?و برای انتخاب یکی از تعداد زیاد خواستگارهایی که داره تحت فشاره....از زندگی ناراضیه و به تنها راه پیش رو فکر میکنه:قبول شدن کارشناسی ارشد و مجددا دانشجو شدن و دور شدن از خانواده.

من?ی ال مونده به فارغ حصیل شدنم و گرچه ایده آلم رفتن هست اما دیر به فکر افتادم و با این شرایط افزایش قیمت دلار و نداشتن آیلتس رسما بیخیالش شدم و تمرکزم رو گذاشتم روی هدفی که زمینه ساز آینده ی مدّنظرم هست...و برای رسیدن بهش همه چیز مهیاست و تنها چیزی که لازم دارم یه اراده ی فولادیه و بس!...این من که گفتم سرش پر از فکر و ذهنش پر از دغدغه ست.خوب نمیخوابه،تمرکز نداره اما تا دلتون بخواد استرس داره...


میبینی?"نسیم مرعشی" میتونه از روی زندگی ما سه نفر جلد دوم کتاب "پاییز فصل آ سال است" رو بنویسه و مارو جای لیلا،روجا و شبانه بذاره.

سرنوشت جوونهایی که تازه چشم باز و میبینن از اون چیزی که میخوان فرسنگها فاصله دارن...فرسنگ ها...




طپش انگیزه ها!

درخواست حذف اطلاعات

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آ ی,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذ هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین ی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم, ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالا ه باید می افتاد و من خیلی تلاش که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که بایستم.


ع بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این ع به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک ع از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم ید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و د ده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک به اینجا سر نزنم...و امیدوارم وسط شلوغیای زندگی تون دخترم گیلاس رو فراموش نکنین و منتظرم بمونین تا به امیدخدا با خبرهای خوب برگردم...

به امید دیدار مجدد با لب خندون:)


+من با وجود درس و کشیک ها اما همچنان کتاب غیردرسی میخونم گرچه کتابدونی رو به روز نمیکنم.و دلم به این خوشه که اینجا دوستای کتابخونی دارم که در نبودم میخونن و تشویق میکنن به خوندن.مگه نه؟




هوهوی پر کشیدن کبوتراتُ قربون...

درخواست حذف اطلاعات

درست زمانی که آرزوی یک مسافرت مفرّح مجردی رو داشتم و رویای شمال توی سرم وول میخورد داستان جوری ورق خورد که مقصد اُفتاد سمت مشهد...شهری که هرگز جزو گزینه های سفر نبود!

حالا صبح زود بیدار شدم،برای ناهار توی قطار الویه آماده ،از مملو از لباسم سان دیدم و لبخند راضی کننده ای زدم،دوش گرفتم و به عنوان آ ین مرحله،مایوی است م رو برای سرزمین موج های آبی که دوستان به جای لب دریا بهم انداختن برداشتم و به این فکر میکنم که این مقصد برنامه ریزی نشده دلیلش غیر از اینه که رضا جورش کرده?

بذار اینطور فکر کنم که تو اوج اضطرابهای این روزهام که حتی خو دن برام سخت شده،خود خودش خواسته برم پیشش،از نزدیک باهاش حرف بزنم و آرومم کنه...حتما همینطوره...

مگه دنبال نشونه نمیگشتی دختر?اینم از نشونه...مگه دنبال انگیزه نبودی?اینم از انگیزه...





طپش انگیزه ها!

درخواست حذف اطلاعات

حدود پنج ساله که مداوم مینویسم.طی این مدت وبلاگهای مختلفی داشتم که هر کدوم به سرنوشتی دچار شدن اما این آ ی,"گوشواره های گیلاس" انگار عمر طولانی تری داشت.شلوغتر بود و پرمخاطب تر و من بر خلاف میل باطنیم که همیشه اصرار به ادبی نوشتن داشتم,بنا به تغییر سیر زندگیم و محدود شدن دنیای اطرافم به محیط بیمارستان ناچار به روزانه نویسی روی آوردم و باید اعتراف کنم گرایش جذ هم بود.

من از دوران علوم پایه تا همین امروز بی وقفه ای طولانی همیشه نوشتم و موقع تجربه هر اتفاقی,توی ذهنم به فکر شروعی خوب برای نوشتن یک پست جدید توی وبلاگم بودم...

اما حالا برای بار دوم در زندگیم باید کنکور بدم و برای منی که متاسفانه دل زیادی به این امتحان پوچ با یک عالمه دستهای مافیایی که هرسال زحمت تعداد زیادی جوون رو به هدر میدن,بستم راهی جز تلاش حداکثری نیست...اما گریزی نیست که آدمیزاد بی هدف و انگیزه مرده ای بیش نیست و حالا هدف جدید زندگی من موفقیت در این امتحانه....امتحان دستیاری98!

دقیقا یک سال و شش ماه مانده تا اون روزی که میخوام خودم رو به خودم ثابت کنم و پا توی مسیری بذارم که عاشقانه دوستش دارم.و این راه برای من که میخوام با شرایط استریتی امتحان بدم و سر جمع شش ماه قبل امتحان تماما بیکار هستم و باقی این مدت رو باید در کنار کشیک ها و درس و امتحان های روتین ی درس بخونم و در کنارش پایان نامه ام رو کار کنم, نیاز به برنامه ای طولانی مدت و دقیق داره.

من مدتهاست درس میخونم اما در همه این زمانها اوقات تلف شده ی زیادی دارم که باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم و این مسئله به اعتماد به نفسم ضربه میزنه و احساس میکنم از همه ی رقبا عقبترم.

ترک اینستاگرام و به تعلیق درآوردن وبلاگم, ی تنم و گوش شنوای تمام خستگی ها و غصه هام اتفاقی بود که بالا ه باید می افتاد و من خیلی تلاش که بشه...و امیدوارم بتونم پای این اراده ای که بایستم.


ع بالا رو از مجله ای که توی کتابخونه ی بیمارستان دیدم جدا که مربوط میشه به کنفرانسی با شرکت بزرگان ارتوپدی کشور که با میزبانی اصفهان برگزار شده.نمیدونم باقی آدمها با دیدن این ع به چه نکاتی دقت میکنن اما من با هربار دیدنش نظرم فقط به یک نکته جلب میشه"تنها زن ارتوپد این جمع که با ی سپر و با افتخار در صف اول ایستاده".نمیدونم هیچوقت توی زندگیم با ایشون ملاقات کنم یا نه و نمیدونم حتی پیش بیاد که به سمت و سوی این رشته برم یا نه اما میدونم تنها دیدن یک ع از این زن انگیزه ای رو در من بیدار کرد که از نوشتنش عاجزم.


پزشکی دنیای عجیبیه که هر لحظه میتونه تورو از خودش متنفر و چند دقیقه ی بعد عاشق خودش کنه.و من بی تجربه ای هستم که توی این دریای وسیع دارم دست و پا میزنم و هر لحظه به نقطه ای چنگ, و نمیدونم تا این یک سال و نیم بگذره چند بار عاشق رشته ای دیگه خواهم شد و چند بار هدف جدیدی برای خودم انتخاب خواهم کرد و در نهایت به چه مسیری خواهم رفت اما مهم همون نکته ست که همیشه هدفی داشته باشیم که براش بجنگیم...

یادم نمیاد هیچوقت خواسته باشم حتما پزشکی قبول بشم یا این دعا رو برای دیگری کرده باشم.من همیشه برای خودم و دیگران دعا راهی رو توی زندگی انتخاب کنیم که ده سال بعد از انتخابش خوشحال باشیم و ازتون میخوام طی این مدتی که کمتر با هم در ارتباط خواهیم بود همین دعا رو در حقم ید...و دعای اینکه هیچوقت بی انگیزه,بی هدف و د ده نشم.

کامنت ها بسته میمونن تا مدام برای چک به اینجا سر نزنم...و امیدوارم وسط شلوغیای زندگی تون دخترم گیلاس رو فراموش نکنین و منتظرم بمونین تا به امیدخدا با خبرهای خوب برگردم...

به امید دیدار مجدد با لب خندون:)


+من با وجود درس و کشیک ها اما همچنان کتاب غیردرسی میخونم گرچه کتابدونی رو به روز نمیکنم.و دلم به این خوشه که اینجا دوستای کتابخونی دارم که در نبوم میخونن و تشویق میکنن به خوندن.مگه نه؟




موقت

درخواست حذف اطلاعات

با دوستم که فیزیوتراپی خونده و حالا مشغول به کار شده رفتم بیرون.جلوی چشمام کرور کرور ید کرد و من?هنوز در حسرت اون کفشم که تا هزارسال دیگه هم پول یدش رو نخواهم داشت...


یکی از اقواممون که تازه چند ماهه تخصص گرفته و مشغول به کار شده به تازگی فلوشیپ قبول شده...من موندم این چه کرمیه که در مقابل وسوسه ی کار و پول درآوردن مقاومت میکنه و چه کرمیه که باعث میشه خودت انتخاب کنی که تا چهل سالگی همچنان دانشجو بمونی و آس و پاس...البته که کرم نیست و عشقه اما عجیبه حقیقتا.


اتند ارتوپدی جان جانانم که دفعه ی قبل در مقابل علاقه ام به ارتوپدی گارد گرفت،اینبار توی اورژانس خودش اومد سمتم و گفت خوب میخونی خانم ?و من هاج و واج نگاهش ...نشست کنارم و کلی از ارتوپدهای خانم رو نام برد و گفت ببین?تو هم میتونی...گفتم میگن جوّش بده.خندید و گفت بد نیست افتضاحه:)


+حالا یه امروز رو که نوبت دندون پزشکی داشتیم و در شٌرُف مسافرت هم هستیم زیرآبی بریم و پُست بذاریم که به جایی بر نمیخوره.میخوره?بیاین یه معا ی کنیم که دلم پوسید.میگن ترک عادت موجب مرضه،راست میگن والا..


+یه گزارش هم بدم.من کتاب "آ ین پدرخوانده"رو اخیرا خوندم و اگر اشتباه نکنم باید ادامه ی کتاب"پدرخوانده" باشه که من نخوندمش اما علی رغم این موضوع باید بگم فوق العاده بود.یعنی بعد از کتاب جز از کل با هیچ کت انقدر حال نکرده بوده...کتاب "نان آن سالها" از هانریش بل رو هم انتخاب توی قطار بخونم.




طلایی ترین سال عُمر

درخواست حذف اطلاعات

گرچه دلم هوای شمال و ساحل و صدای دریا کرده بود اما نشد.توی مسافرت تصمیم جمعی مهمه و نهایتا مقصد اُفتاد سمت و سویی دیگه اما رُفقا بهم قول شُرشُر آب دادن و علی الحساب قانع شدم.

برنامه ریزی برای "آ ین" مسافرت دوران دانشجویی باید هیجان انگیز باشه.ok بلیط ها و چک جاهای تفریحی و لحظه شماری برای تمام شدن کشیک های این ماه...

خدای بزرگ! زمان انقدر سریع میگذره که من جرات خوندن پست های چندماه قبل همین وبلاگ رو ندارم که وحشت میکنم از اینهمه سلسله تغییرات اخیر زندگیم...

احتمالا سال نود و هفت عجیب ترین سال زندگیم باشه.سالی که بیشترین"اولین ها" و "آ ین ها" رو تجربه میکنم...

سالی که وقتی در سن پنجاه و دو سالگی عاشق شدم،خاطراتش رو برای پیرمرد زندگیم تعریف خواهم کرد!