رسانه
رسانه

گوشواره های گیلاس



خدایا?

درخواست حذف اطلاعات

خطر انگار هنوز هم رفع نشده...خ که فکر می بالا ه دستم را گرفته درست وسط زمین و هوا رهایم کرده...اشک ریختن ها دوباره از سر گرفته شده...ناامیدی به اوج خودش رسیده...من?تمام زندگی ام درخطر نابود شدن است...

افکار راجعه ی مرگ و خودکشی دارم...یک اورژانس روانپزشکی که نیاز به بستری فوری دارم...


هر وقت برای پایان نامه ام با بیماران اقدام کننده به خودکشی مصاحبه می ،از خودم میپرسیدم یک آدم باید به چه نقطه ای برسد که دست به کشتن خودش بزند?و حالا زندگی ام پاسخ تشریحی همان سوال است...

دیگر انگیزه ی بیدار شدن از خواب و شروع یک روز را ندارم...

توی سرم افکار خطرناکی جولان میدهند...طی دوماه اخیر دست کم چهل سال پیر شدم...دیگر توان غصه خوردن هم ندارم...

خدایا?خدایا?خدایا?




سناریوی"دور تُند"ها...

درخواست حذف اطلاعات

ب تلفنم زنگ خورد و یک پزشک عمومی که فارغ حصیل خودمان است پیشنهاد داد برای دو روز،توی مرکزی که مشغول به کار است با مُهرش طبابت کنم و حق طبابتم را هم بگیرم...

نای حرف زدن نداشتم و فقط به گفتن اینکه حال عمومی مساعدی ندارم اکتفا ...حتی بابت اینکه گفت من فقط به تو اطمینان دارم که مُهرم را به دستت بدهم هم تشکر ن ...

یادم است شماره تلفن یکی از بچه ها را برایش فرستادم و گفتم با سواد و است و از پسش برمی آید...همین!


+روزنه های امیدی پیدا شده...دُعام میکنین?




یک داستان صددرصد واقعی!

درخواست حذف اطلاعات

شوهرش تاجر ثروتمندی ست.برای بچه دار نشدن،شرایط همسر پزشکش را درک کرد تا دوران رزیدنتی و طرح شهرستان را تمام کند.

در دوران فلوشیپ همسرش تصمیم به بچه دار شدن گرفتند.مرد دو سال تمام کار نکرد و مثل دایه ای بچه داری کرد تا همسرش به ادامه تحصیل برسد!و بعد از اتمام دو سال و سبک شدن کار همسرش،دوباره شروع به کار کرد و برای نگهداری از بچه ها،دو پرستار را همراه همسرش راهی شهرستان کرد تا زن پزشک ادامه طرحش را بگذراند و قول داد به زودی به آنها بپیوندد!


اینها را نوشتم که تاکید کنم اگر زنی هستید که بچه داری را وظیفه ای دو نفره میدانید،با ی ازدواج کنید که تفکر مشابهی با شما داشته باشد.مردی که پذیرفته در ایجاد آن بچه ها پنجاه درصد سهم داشته و باید در بزرگ شان هم نقشش را ایفا کند...مردی که بنشیند و دودوتا چهارتا کند و تصمیم بگیرد نگهداری از بچه ها برای کدام تان کار امکان پذیرتری است و کمترین آسیب را به پیشرفت کدامتان میزند.مردی که خانه نشینی و درآوردن بچه ها از آب و گل را وظیفه ی صد در صدی زن شاغلش نمیداند،مسئولیتی دونفره میداند که برای تقسیم ش نیاز به همکاری دارد و میداند این کار چیزی از مردانگی اش کم نمیکند!


و اگر متقابلا مردی هستید که بچه داری را وظیفه ی زن میدانید،لطف کنید با زنهایی که ساعتهای زیادی از زندگی شان صرف کارشان میشود ازدواج نکنید و در همان ابتدای کار،طرف مقابل را در جریان طرز فکرتان قرار دهید تا با علم و آگاهی به این موضوع تصمیم بگیرد!




پیله ی تنهایی...

درخواست حذف اطلاعات

هیچ اندازه ی یک اینترن یا رزیدنت ارزش تعطیلات رسمی تقویم را درک نمیکند!...حالا از این بگذریم که کشیک هستم و تف وسط کشیک اما جانب حق را که بگیریم باید بابت این دو روز تعطیلی شاکر باشم که خب هستم!

دیروز افتادم به جان کتابخانه...وسواس قرینگی دارم و مدام احساس میکنم جزوه هایی که توی ردیف آ چیده ام جور در نمی آیند و هی به هزار شکل مختلف مرتبش میکنم و هی راضی ام نمیکند...علی الحساب با این مدل جدید کنار آمده ام تا روزی که دوباره اعصابم از جایی دیگر خورد باشد و سر کتابخانه ی بیچاره خالی اش کنم!


ع بالا را دیروز گرفتم و قصد داشتم همان دیروز پستی بنویسم...حتی تایپش هم اما گزینه ی انتشار را نزدم.چرا؟نمیدانم...

ع بالا را دیروز گرفتم.بعد از اینکه با دیسمنوره از خواب بعدازظهر بیدار شدم...اتاق تاریک بود...خانه تاریک بود...ترس تنهایی برم داشت...همه جا سرد بود و تاریک و من احساس بی ی می .دستم به درس خواندن نرفت...

وقتی ع را میگرفتم نبات ها توی آب داغ حل میشدند و قصد داشتم مسکن بخورم اما دلم برای معده ام سوخت و نخوردم...قصد داشتم لاک بزنم اما حوصله ام نکرد و نزدم...اما دیدم و کتاب جدیدم را خواندم.نگفتم؟سه جلد رمان قریب به دوهزار صفحه را به قیمت تنها سی هزارتومان یدم!...و با خودم فکر اگر ی که اینطور آتش به جان کتابخانه اش زده مشکل مالی داشته انشالله که حل شود چون اقلا دعای خیر من یک نفر پشت سرش است...


من همیشه از تبدیل روابط مجازی به حقیقی فراری بوده ام اما دیروز به طرز عجیبی دلم قرار حضوری با یک دوست وبلاگی را میخواست. ی که ندیده مرا بشناسد,اهل کتاب خواندن باشد و از صحبت لذت ببرد.بدم هم نمی آمد که اینترن باشد و در مورد مشکلات آموزشی و کشیک ها و غیره حرف بزنیم و ها را مقایسه کنیم و هرکدام سعی کنیم با چس ناله ثابت کنیم ما بدبخت تریم!!! اما خب ی را نمیشناختم...و حسرتش ماند روی دلم چون به هرحال این هوس هر چندسال یکبار ممکن است به سرم بزند.

حتی با خودم فکر کرده ام که اگر توی یک شهر دیگری رزیدنت شوم ترتیب یک قرار حضوری با بچه های وبلاگی را بدهم اما چون از جمع فراری ام احتمالا باید با هرکدام از بچه های ن شهر کذایی تک به تک قرار بگذارم...میبینید؟در این حد به سرم زده که برای هزارسال بعد نقشه هایی میچینم که میفهمم هیچوقت عملی شان نخواهم کرد!


دارم سعی میکنم به اتفاقات اخیر فکر نکنم...به اینکه جلوی چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختم و بابتش از خودم متنفرم...دارم سعی کنم آرام باشم و تمرکزم را روی بوی خوشمزه ی ناهاری که مامان پخته نگهدارم...

و روی چای و مایی که در اتاق را زده و برایم آورده...باید قدرش را بیشتر بدانم...باید قدر مامان و تک تک اعضای خانواده که اینطور بی منت عاشقانه دوستم دارند را بیشتر بدانم و اعصاب خوردی های بیرون را کمتر سرشان خالی کنم...


+از جای دیگری ناراحت و عصبی بودم,سر بابا خالی ...مونقره ای از دستم ناراحت است و ب پیتزایی که تعارفش را بر نداشت...باید از دلش دربیاورم!

+توی بخش بیماری داشتیم هجده ساله که چند ماه قبل به دنبال تصادف دچار ضایعه نخاعی و فلج اندام های تحتانی شده بود و به علت آسیب مغزی افت هوشیاری داشت و مطلقا با دنیای بیرون ارتباطی برقرار نمیکرد.به علت خو دن طولانی مدت و عدم تحرک,شدیدا لاغر و کاشکتیک بود و اسکلتش از سطح پوست قابل تشریح بود.لوله ی تراکئوستومی داشت و با گاستروستومی تغذیه میشد و عملا تفاوتش با یک جسد این بود که نفس میکشید و پلک میزد.اما پدر پیرش مثل پروانه دور تخت پسر میچرخید و طوری رفتار میکرد که انگار امید به بهبودی دارد...پسرک بخاطر پنومونی(ذات الریه)بستری بود و من هروقت یاد پدرش می افتم که چطوری هرثانیه بچه را جابجا میکرد تا زخم بستر نگیرد,ترشحات دهانش را شن میکرد,مواظب بود مگسی اذیتش نکند و با هربار دیدن من میگفت" خانم نگاه کن؟انگشتش را ت میده,این علامت خوبیه؟" و من فیس نگاهش می و سرم را از خج می انداختم توی پرونده چون جو نداشتم,به این نتیجه میرسم که کاش محبت هایی که به دوست های قدر نشناسم کرده بودم را یکجا ج خانواده می ...

+روز به روز تنهاتر میشویم...باید تنهایی خندیدن,تنهایی یدن و تنهایی شاد بودن را یاد بگیریم...لازم میشود!

+راستی,شما چه خبر؟




مستی و راستی

درخواست حذف اطلاعات

داشتم با کمیل حرف میزدم،یه حرفی پیش اومد و گفت سهیل که قسم راستش تویی!!!!

درحالی که دهنم از تعجب باز مونده بود و در یک لحظه هزارجور فکر از سرم گذشت و یک آن از سهیل متنفر شدم که یعنی چیزی در مورد حسش به ی گفته?که یعنی تره هم واسه حرف من خورد نکرده?و داشتم همینجوری خود خوری می که یه واسم فرستاد!

تو مراسم تولد سارا بودیم...من و سجاد داشتیم به مس ه بازیای کمیل میخندیدیم و کمیل میگرفت.سهیل پاتیل بود...اومد سمت ما و گفت کباب میخوام.حامد دست بُرد سمت کبابها که سهیل خیلی جدی گفت تو نه!گُلی برام لقمه بگیره...درحالی که ما داشتیم از شدت خنده زمین رو گاز میزدیم سهیل دوباره تشر زد و گفت فقط گلی برام لقمه بگیره...آ سر یقه ی حامد رو گرفت و گفت مگه نمیگم فقط گلی?...اما من از خنده دستام سر شده بودن و نمیتونستم ت شون بدم... حامد لقمه رو چپوند تو دهنش و گفت بگیر!بگیر!اینو گلی گرفته!!!و صدای قهقهه ی همه بلند شد...

یک آن با هجوم خاطرات باحالی که اکیپ قدیمی مون داشت مواجه شدم...

کلیپ رو فرستادم واسه سهیل...زنگ زد و گفت لعنتی چرا نگفتی قبلش برم دستشویی!!میگم چرا?میگه انقدر خندیدم که یدم:)))

نوشته یه چیزی بگم?میگم چی?میگه ولی خ ش قبول داری مستی و راستی?


یه روز که بیکار باشم میام از این هایی که تو لپ تاپم دارم و مدتهاست نگاهشون ن براتون تعریف میکنم که شماهم مستفیض بشین!




شما چطور?

درخواست حذف اطلاعات

ب لامپ اتاق را خاموش کرده بودم و در سکوت شب به ی اتاقم نگاه می که توی تاریک روشن شب با نسیم خنکی که می وزید تکان تکان های نرمی میخورد...صدای پچ پچ اعضای خانواده را میشنیدم و به هاله ی سیاه اشیا محبوبم نگاه می ...به کتابخانه ی عزیزم،میز تحریری که بیش از هر ی و هرچیزی لمسش ...و پرت شدم به سالها بعد و از اینکه برای اینهمه تعلق خاطر دلتنگ خواهم شد مچاله شدم...


کاش انتخاب اینکه کجا باشیم با خودمان بود...وگرنه من میخواستم الان بی دغدغه روی تخت اتاقم دراز بکشم و یک رمان خارجی درجه یک بخوانم،نه اینکه کشیک عفونی باشم و با هر زنگ تلفن پاویون استرس بگیرم و به درس های خوانده نشده فکر کنم...


بیاید حرف بزنیم...از کتابهایی که خو د،که میخوانید بگید بلکه دل منم گرم شه...




هر چند اسلحه هنوز هم اهلی نشده...

درخواست حذف اطلاعات

مادرم از بازار برگشت،با چهره ای افسرده و عصبانی پاکت های ید را وسط آشپزخانه رها کرد و گفت همه چیز نسبت به ماه قبل گرانتر شده...با صدای بلند برای بابا صحبت میکرد و میگفت" اعصاب مردم به هم ریخته... بخدا من دیگه امیدی ندارم" ...

من از اتاقم شنونده ی مکالمه ی پر تنش زنی بودم که بعد از سی سال کار در آموزش و پرورش کشورش حالا توی دخل و ج خانه مانده و به روز قبل فکر می ...روزی که با دختر و پسرهای همگروهی، گلّه ای زدیم به جاده،کباب خوردیم،ع گرفتیم، کردیم ،پانتومیم اجرا کردیم، یدیم و یدیم و یدیم...

من فکر میکنم حالا که امیدی به بهبودی نیست باید بیشتر ید...باید انتقام جوانی به فنا رفته مان را با یدن بگیریم...

به قول محمد مصدق:

"رسوایی برگ برنده ی ماست!

در دهه ای که تنها بوسیدن دست پدرها و پدربزرگ ها مشروع بود لب گرفتیم،

حتی به فرشته ها که با حروف برجسته قرار بود گناهانمان را ثبت کنند لبخند زدیم،

بیا تا با همان جرات قدیمی پیر شویم

هرچند

اسلحه هنوز هم اهلی نشده".






اولین باران پاییزی سال نود و هفت

درخواست حذف اطلاعات

روزی که با بیدار شدن از صدای شرشر بارون شروع میشه نباید به ویزیت مریض های بخش عفونی ختم بشه...ادامه ی این روز باید به اتاق عمل،گذاشتن یک آهنگ راک و فی چندتا لنگ ش ته برسه...شت!


+ مه ور(ارتوپد و فوق جراحی ستون فقرات)که رئیس بیمارستان شریعتی تهران هستن کشیک اضافه زدن برای رزیدنتهای این بیمارستان رو ممنوع ...حالا هی بیان بگن ارتوپدها قلب ندارن:)




شب نویس

درخواست حذف اطلاعات

بارون قشنگی بارید و راستش بین تصمیم برای درس خوندن و نخوندن جدال سختی نداشتم که مگر توی این هوای خوب درس خوندن کفر نیست؟ولله که هست!

وسط راند عفونی به مامان زنگ زدم و پرسیدم حال و حوصله ی آش رشته درست داره؟گفت دارم...

با بچه ها از بیمارستان زدیم بیرون و با قابلمه ی پر از آش برگشتیم پاویون که دور هم باشیم...تمام پنجره های بزرگ رو باز گذاشته بودیم و رو به هایی که توی باد ت میخوردن, با پس زمینه ی صدای خنده های دخترهای جوونی که با موهای باز و لباس های آزاد سر به سر هم میذاشتن آش رشته خوردیم و برای کارگرهای افغان برج روبه رویی دست تکان دادیم...


شب نشستم به حساب و کتاب نامه ی اعمالم!...از ماه مهر نسبتا راضی بودم.مباحث اصلی قلب را خوندم و مرور و تست زدم و مباحث ریه ی داخلی را هم در کنارش خوندم و تست زدم...آبان را اما خوب شروع ن ...محاسباتم اشتباه از آب درآمد,رفرنس مناسبی انتخاب ن و تا جا داشت سربه هوایی و تازه قراره آ هفته هم برای شیرینی ماشین یکی از بچه ها بریم باغ خارج از شهر و کباب بزنیم بر بدن!...

نگرانم که انقدر وقت هدر میدم و امید دارم بتونم خودم را جمع و جور کنم تا در کنار عفونی,مبحث روماتولوزی داخلی را هم بخونم...

از استانداردهام به شدت فاصله گرفتم...پر خوری میکنم و کم درس میخونم اما قول میدم اقلا در مورد دوم بتونم به روزهای اوج خودم برگردم!

یک کاری هم انجام میدم که ایده ی خودم نیست اما دارم اجراش میکنم و احتمالا به درد اینترن های آینده بخوره.اینکه در شروع اینترنی یک دفترچه تهیه کنید و وارد هر بخشی که میشید,کیس های شایع درمانگاهی اون بخش را با شرح حال و علایم مختصر یک خطی به اضافه ی نسخه ی اون بیماری بنویسید...بعدا که میخواهید شروع به طرح کنید خیلی به درد میخوره و شما گنجینه ای از سواد یک پزشک عمومی را با خودتون دارید و هر موقع لازم داشتید میتونید ازش کمک بگیرید.


در یکی از بی پول ترین برهه های زندگیم به سر میبرم...حقوق ماه قبل تمام و کمال رفت برای دندون پزشکی و حقوق این ماه گرچه هنوز به حسابمون نیومده اما نصفش را پیشاپیش ج ...اینکه قیمت معمولی ترین کفش اسپورت استاندارد برای ایستادن های طولانی نصف حقوق یک ماه من باشه گریه نداره؟

از بابا برای کفش پول گرفتم و تصمیم دارم به محض گرفتن حقوقم پولش را پس بدم...یک عالمه احتیاجات خورده ریز هم دارم که بعید میدونم بتونم حتی نصفشون را ب م...لباس گرم هم احتیاج دارم و اگر بخوام ادامه بدم در نهایت به این نتیجه میرسیم که باید کاسه ی گ دست بگیرم.

اما اوج فاجعه اینجاست که دوماهه به علت بی پولی نتونستم کتاب بخونم و وقتی یاد خودم میفتم که از شدت دلتنگی رفتم شهرکتاب و فقط نگاه و برگشتم دلم برای خودم میسوزه!

چرا از مامان و بابا پول نمیگیرم؟چون نمیخوام...چون معتقدم مستقل شدن بهایی داره که به پرداختنش می ارزه...چون اگر خدا بخواد و من تخصص قبول بشم,باید چهارسال تمام مثل یک انگل به جیب بابا وصل باشم و هربار بعد از تقاضای پول از شدت خج توی زمین فرو برم و دیگه ومی نداره از الان این پروسه را پیشاپیش شروع کنم!


خدارا هزار بار شکر میکنم بابت حال خوبم...الان که به عقب نگاه میکنم میبینم از حدودا دیماه سال گذشته تا همین چندماه قبل چه بحران روحی را گذراندم که ردش توی پست هایی که میگذاشتم هم پیدا بود و مشکلی که اخیرا برام پیش آمد هم ضربه ی بزرگی بهم زد اما خدا تنهام نگذاشت,دست این دختر لجبازش را گرفت و بلند کرد...مثل همیشه...

شکرش...







آمدنش

درخواست حذف اطلاعات

زنگ زده که کریسمس امسال هم میخواد بیاد!...به طبع این چندسال گذشته که هرسال بدون استثنا با آمدنش مخالفت کردیم و اون کار خودش رو کرد،امسال هم همه گرچه دلمون برای دیدنش ماس میکنه اما مخالفیم...صرف این همه هزینه و وقت هرساله برای دو هفته آمدن و رفتن منطقی نیست!

از اینکه ما انقدر حرص میخوریم و به در و دیوار میکوبیم که منصرفش کنیم و اون میگه چشم هرچی شما بگین و دقیقه ی نود و در اوج آرامش خبر میده من دارم میام و همه رو توی عمل انجام شده قرار میده میخوام دیوانه بشم.

میگم سهیل نیا،چه کاریه آخه...میگه چشم...میگم ولی میای...میخنده و میگه آره:)

دلم تنگشه...یک عالمه حرف برای گفتن دارم...دلم نمیخواد بیاد و میخواد بیاد...خوشحالم که به حرفم گوش نمیکنه و کار خودش رو انجام میده...خوشحالم که بعد یک سال میبینمش...


+هربار به خودم قول میدم هر حرفی را به سهیل نزنم که ناراحت و فکری نشه اما لعنتی انقدر شنوا و همدل هست که وقتی میشینه پای صحبتم دیگه کنترل از دستم خارج میشه و هرچه که قول داده بودم نگم رو لو میدم...براش از مردی که دیدم و برای اولین بار نظرم بهش جلب شد گفتم،گوش داد،لبخند زد...بدون هیچ حرفی...مثل همیشه بحث را کشیده بودم به مس ه بازی و گفتم اصلا باز گذاشتن دو تا دکمه ی اول پیراهن جذ ت مردها رو دوچندان میکنه...خندیده و گفته بودم اصلا این یکی از معیارهای انتخاب منه...خندیده بود...

و حالا امروز وقتی باهاش حرف میزدم دوتا دکمه ی اول پیراهنش باز بود...

تماس چندساعتی هست که تمام شده اما توی دلم رخت میشورن...من چقدر این بچه را اذیت ...چقدر...چقدر موقع صحبت با او بی ملاحظه بودم...چقدر رعایت دلش را ن ...


+با آرامش میگه برای عروسی سین اینجاست و لباسش را هم انتخاب کرده.ع لباسم را قبلا براش فرستاده بودم و گفته بود خیلی قشنگه...میگم خوبه،من هم از تنهایی در میام...میگه آهنگی که قراره باهاش ب یم هم انتخاب رئیس!...توی دلم میگم خدا به خیر کنه...با آرامش به شکلاتش گاز میزنه و لبخند مرموز میزنه...

توی دلم رخت میشورن...من خوب میشناسمش!




که یادم بماند

درخواست حذف اطلاعات

روز فوق العاده ای بود...گردش با دوستان را به خانه ماندن و درس خواندن ترجیح دادم و پشیمان نیستم.

سفر یکروزه ی خارج از شهر میهمان یکی از پسرهای گروه و به همراه جمعی از بچه ها،خوردن غذاهایی که از بیمارستان کش رفتیم،آهنگ های دهه شصت و یدن، و سر اینکه هر باخت یا کلاغ پر برود یا ب د و ریسه رفتن از یدن پسرهای بازنده،هندوانه را شتری خوردن...خندیدن...خندیدن...

نگفته بودم?این ترم دوباره میکول را داریم و پسرک لطفش را در حق ما تمام کرده که ذره ای از نمکش کم نشده و حرف های خنده دارش هیچوقت برای ما تکراری نمیشوند...

روز فوق العاده ای بود و چقدر خوشحالم که فدای درس خواندن نشد!...مثل روز برایم روشن است که یک سال بعد همین موقع حسرت روزهای باهم بودنمان را میخورم و دلم برای تک تک شان یک ذره میشود.




آغاز ماه هشتم اینترنی!

درخواست حذف اطلاعات

تازه گفته بودم سلام باباجون،مشکلت چیه? که چشمم افتاد به برانکاردی که در نیم متریم بود و کوهی از استفراغ های غلیظ خونی روش خودنمایی می ...برای چند ثانیه قلبم از تپیدن ایستاد و مغزم از فرمانروایی بدنم دست کشید...به خودم که اومدم دیدم توان ادامه ی مکالمه با بیمارم رو ندارم،فقط با تمام سرعتی که میتونستم فرار ،درحالی که با صداهای خیلی بلندی اوغ میزدم و به پهنای صورت از چشم هام اشک می اومد به پرستار فهموندم که خدماتی اورژانس رو خبر کنه...

الان اومدم پاویون و حالم رو به راه شده و با خودم فکر میکنم من پس کی باید با این یک مقوله کنار بیام?و جواب میدم هیچوقت...هیچوقت...!


+عفونی جزو بخش های هتل بیمارستان ما محسوب میشه.کم کشیک،آروم،با اتندینگ و رزیدنتهای stable.و مهمترین مزیتش اینه که دستمون رو برای orderگذاشتن باز میذارن و طوری رفتار میکنن که با آرامش طبابت کنیم نه با ترس از سوال و ایرادهای عجیب و غریب!


+پرستار بخش زنگ زده که مریض غُر میزنه بیا ببینش...و من فیس به این فکر می که با چه روشی خفه اش کنم که بیشتر درد داشته باشه?!


+شماره موبایلم رو به بخش و اورژانس دادم و برای یک ساعت از بیمارستان جیم زدم و رفتم کفش یدم...بچه ها میگن ایول داری راه میفتی و من به این فکر میکنم که اگر لو میرفتم...?!




صدر ج تیم ها!

درخواست حذف اطلاعات

پزشکی یعنی یک کار گروهی بدون نقص...یعنی هوات رو دارم،هوام رو داشته باش...یعنی من دارم از خواب پر پر میشم تو م کن یه چُرتی بزنم...یعنی شماره ی پاویون پسرا بیفته روی تلفن و بگن اجاق گاز ما روشن نمیشه،ماهیتابه و تخم مرغ میذاریم توی آسانسور برامون نیمرو درست میکنین?...یعنی قابلمه ی پُر از نیمرویی که براشون میذاریم توی آسانسور...یعنی قند و چای تموم کنیم و شماره ی پاویون پسرا رو بگیریم...یعنی هوس میوه کنن و شماره ی پاویون مارو بگیرن...یعنی سر اینکه کی بیشتر ویزیت میخوره و تیکه تیکه پیتزا که به همه برسه...

ماها فهمیدیم واسه جون به در بردن از این مرحله باید پشت هم باشیم...باید زیر پای ی رو خالی نکنیم که زیر پامون خالی نشه...

باید یه تیم باشیم...یه تیم که توی فصل اوج خودش به سر میبره!


+یکی از بهترین کشیک ها رو گذروندم گرچه انقدر تلفن زنگ خورد و با بقیه ی اینترن ها کار داشت که خوابم نبرد...اما بازهم شُکر که با من کار نداشت!




زنده بُدم،مُرده شدم!!!!

درخواست حذف اطلاعات

ب رفتم برای عصبکشی دندونی که چندین سال قبل پر کرده بودم و انقدر برای چکاپ نرفتم تا مجددا پوسیده و به عصب رسیده بود...دراز کشیدم و گفتم دندون عقلمم بکشین لطفا،مسواک زدنش سخت شده برام!

گفتم بکشین و کاش زبونم لال شده و نگفته بودم...ساعت10:30شب از مطب برگشتم و دردهای دیوانه وار شروع شدن،یکطرف صورتم از شدت درد درحال خورد شدن بود و سردرد دیوانه ام میکرد...ژلوفن اول...ادامه ی دردها...آمپول دگزا...ساعت 1:30صبح و سکوت و تاریکی خونه...به جون یدن ریسک خونریزی معده و ژلوفن دوم...ساعت3صبح و دیوانگی از شدت درد...قرص آلپرازولام...بی حسی و کرختگی و منگی اما همچنان درد و بیداری...ساعت4صبح و من همچنان کلافه از درد...دردهای وحشتناکی که نه بعد از دوتا عمل جراحی که داشتم و نه بعد از کشیدن دوتا دندون عقل قبلیم تجربه ن ....ژلوفن سوم...

احتمالا حدود ساعت5صبح خوابم برده باشه...آلارم گوشی زنگ خورد و من فقط تونستم به بچه ها پیام بدم که حالم بده نمیتونم بیام بیمارستان و دوباره خو دم...به هیچ جام نبود که غیبت بدون هماهنگیم چه عواقبی ممکنه داشته باشه...دلم فقط بی دردی و خواب رو میخواست...بی دردی و خواب...

ساعت10:30صبح بالا ه بیدار شدم...زنگ زدم از عواقب نبودنم جویا بشم.انگار بخت باهام یار بود که تهدید نشدم...

بچه ها گفتن باید برای فردا ترومبوآمبولی ها رو از داخلی بخونیم ...خدارو شکر که من قبلا خوندمش...که توان درس خوندنم نیست...

حالا ساعت نزدیک یک ظهر شده و من از ترس شروع دردها،به صورت پروفیلا ی(پیشگیری)مسکن خوردم...در این لحظه هیچ چیزی برام مهم نیست جز اینکه دیگه هیچوقت این دردها رو تجربه نکنم...هیچوقت...




درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد11

درخواست حذف اطلاعات

امروز توی پاویون نشسته بودم و مدام شاهد این بودم که تعدادی دختر از آسانسور پیاده میشن،در میزنن و میپرسن میتونیم از تو اینجا استفاده کنیم?و در جواب سوال مگه طبقه پایین تو نیست که اومدین اینجا?میگن پسرها روبه روی در تو ایستادن دیگه زشت بود!!!

باور کنید من امروز این سناریو را از زبان چند دختر متفاوت شنیدم و هربار هاج و واج به جلو خیره شدم و دنبال دوربینی گشتم که توی لنزش زُل بزنم!

تعجبم انقدر زیاد بود که حتی نتونستم دهن باز کنم و بگم اوکی،اصلا با اینکه میگین شدن زشته و نوار بهداشتی رو قایم کنین که ی نبینه و لولو نبره و غیره کنار اومدم،این هیچی،اما جدّا یدن هم زشته?!

بخدا این بخشی از فیزیولوژی بدن ماست...اینکه خون وارد کلیه بشه،مواد سمیش به همراه آب وارد مثانه و از اونجا از طریق مجرای ادرار دفع بشن...دیدین?هیچ چیز پیچیده ای وجود نداشت!






مرثیه ای برای سخت ترین کشیک هفت ماه اول اینترنیم!

درخواست حذف اطلاعات
یکبار یکی از بچه های وبلاگی پرسیده بود سخت ترین کشیکت برای چه بخشی بوده و من گفتم یکی از کشیک های جراحی...اما الان باید بگم اون کشیک جراحی در مقابل کشیک قلبی که گذروندم مثل تفریح و تفرج بود!هفتاد درصد ویزیت هایی که خوردم اورژانسی بودن و این یعنی باید نهایتا طی 3_4دقیقه میرسیدم برای ویزیت...مریض هایی که داشتم هیچوقت روحشون هم از سگ دوهایی که با تپش قلب از پاویون تا اورژانس زدم خبردار نمیشه...هیچوقت نمیفهمن من برای گرفتن پذیرش از ccuبراشون چقدر استرس تحمل و برای اینکه پرستار کارشون رو زودتر راه بندازه و فورا برسونمشون برای گرفتن رتپلاز چقدر دعوا و حرص خوردم... به پرستار گفتم نمیخواد نمونه آزمایش و غیره بگیری،فقط دوز ststeاین چندتا دارو رو بریز توی حلقش و بنداز روی برانکارد!!!! این نباید تایم از دست بده اما پرستار بخاطر تعدد مریضها و اطلاع نداشتن از فایده ای که این دارو برای بیمار داره،با آرامش کارش رو انجام میداد...اما به قول م اینترن قلب باید مثل شمر بالاسر پرستار وایسته و هرکاری کنه تا مریض سکته ی قلبی فورا برسه ccu!... اما پرستارهای ccuکه کامل درجریان درمان سکته ی قلبی هستن و میدونن این دارو چقدر برای بیمار مفیده بسیار تا بسیار همکاری میکنن و فقط کافیه بهشون خبر بدی من یه کیس دارم برام تخت خالی کنین و اونا تمام قد کنارت می ایستن. مریض های ب من هیچوقت نمیفهمن در نبود بیماربر، من رفتم شخصا براشون برانکارد پیدا و با وجودی که مسئولیت زیادی برام داشت خودم تنهایی مریض رو رسوندم ccuو اگر مریض وسط راه هر اتفاقی براش می افتاد یا ارست میکرد باید جوابگو میبودم اما ریسکش رو به جون یدم...!
اما بیشتر از هرچیز دلم برای مریض ادم ریه ای که داشتم میسوزه...پیرمرد مثال بارز عطش هوا داشت و به قدری معاینه اش مختل بود که من مدام ترس داشتم کد بخوره...سه ساعت و نیم تمام از کنارش جُم نخوردم و انقدر با ترس و لرز بخاطر فشارهای پایینش بهش لازی (داروی ادرار آور)زدم و هی ثانیه به ثانیه فشار چک و ریه هاش رو سمع تا بالا ه ساعت 4:30صبح stableشد و تونستم ببرمشccu...شاید این اولین مریضی بود که صفر تا صدش رو خودم منیج و شاهد خوب شدنش بودم و نمیتونم توصیف کنم چقدر لذت بخش بود...بعد ازینکه از ادم خارج شد مدام میگفت خداخیرت بده بهم جون دادی...خداخیرت بده کنارم بودی...و من گرچه پلک هام توان یاری نداشتن اما لبخند میزدم و میگفتم انجام وظیفه بود باباجون... و حالا که اینترن بعدی بهم زنگ زده و میگه مریض دوباره رفته توی ادم ریه و اینتوبه شده انقدر غمگینم که حد نداره...از ته ته قلبم امیدوارم این مریض بمونه تا لذت زحمتی که براش کشیدم پایدار بمونه... و ساعت 5صبح کارهای این مریض تازه تموم شده بود که دوباره مریض سکته ای آوردن و دوباره همون سیر بحث با پرستارهای اورژانس و سیر پیدا برانکارد و یدن مریض از اورژانس و رسوندنش برای گرفتن رتپلاز! این اولین کشیکی بود که حتی یک ثانیه هم نخو دم...الان بدنم درد میکنه اما حالم خوبه...یعنی خوب میشم...
ساعت دوازده شب که بهم خبر دادن ویزیت اورژانسی داری و من دویدم سمت اورژانس،بارون تازه نم نم شروع به با کرده بود و تمام مدتی که توی اون هوای م میدویدم دلم میخواست یکی پیدا بشه که بگه مریض خوب شد،بپر بریم دور دور...ساعت7:30صبح که بالا ه کارم تموم شد و کشیک رو تحویل دادم و خودم رو روی زمین میکشیدم تا پاویون با تعجب دیدم هوا روشن شده و زمین خیس از بارون شب قبله...گاهی احساس میکنم ما پشت درهای بیمارستان دفن شدیم...انگار که زیر وارها خاک...
+رتپلاز دارویی هست که به بعضی از انواع سکته ی قلبی(بسته به اونچه در نوارقلب میبینیم)میزنیم تا ه ی داخل عروق کرونر رو حل کنه و یک golden timeکوتاه داره که ازش بگذره دیگه دادنش فایده نداره و بیمار بخشی از عضله ی قلبش رو از دست میده...عدم همکاری پرستارهای اورژانس بخاطر اینه که خب اونا تعدادزیادی مریض منتظر دریافت خدمات دارن که مدام توی گوششون غر میزنن و همه میخوان کارشون زود انجام بشه و این کار اینترنه که مریض اورژانسیش رو هرطور شده زود برسونه برای دریافت خدمات مورد نیاز و از توی نوبت ایستادن نجاتش بده.
+در ادم ریه به اصطلاح ریه ها پر از آب میشن و مریض انقدر تنگی نفس داره که عملا هوا رو گ میکنه و ما با زدن لازی سعی میکنیم آب رو از ریه ها بکشیم و از طریق ادرار دفع کنیم.اما چالش اینجا فشارهای مریضن که اگر کم باشن دادن لازی سخت میشه و انقدر باید کنارش استرس بکشی تا مریض از ادم خارج بشه...ادم ریه یک اورژانس واقعی قلب هست که تا تکمیل درمان باید فی در کنارش باشیم.
+ ب سوتی هایی هم دادم که اعصابم از دست خودم خورد شد اما الان که به عقب نگاه میکنم میگم تو شب سختی رو گذروندی و بعد از بیست و چهارساعت سگ دو زدن و استرس تحمل ،این سوتی ها فدای سرت!!
+یک بیمار هفده ساله توی ccuداریم که بخاطر نوعی آریتمی بستری هست.اختلال شخصیت نمایشی(هیستریونیک)داره و رسما دهن همه رو سرویس کرد...تمام مدت هم سعی میکنه با گفتن چهارتا اصطلاحی که توی کتاب زیست خونده بگه من فول پزشکی ام.گیر داده که چهارماهه سردرد دارم و شرح حالش چیز مهمی نداشت و جواب ctمغزش هم نرمال بود...پرستارها گفتن از دستش کلافه ایم و نمیدونیم به مریضای اورژانسی برسیم یا این.رفتم بالاسرش گفتم ببین دخترجان سردردهات منشا جسمی ندارن و باید برای درمانش به روانپزشک مراجعه کنی،چهارماهه باهاش ساختی و عدل امشب یادت افتاده سردرد داری?.فعلا برات دارو میذاریم تا بعد ترخیص شدنت و نشنوم دوباره نرس های مارو اذیت کرده باشی...با همون ح مس ه ای که به صورتش میداد و نازی که میاورد گفت یعنی روانی ام?و به طرز چندش آوری میخندید.با چنان اخمی بهش گفتم حرفهات انقدر نسنجیده هستن که باور نمیکنم هفده ساله باشی!بنظر من تو نهایتا دو س باشه و این خشم اژدها انقدر ترسناک بود که پرستارها گفتن خداخیرت بده تا صبح دیگه حرف نزده!...به هرحال گاهی از این حرکت ها هم لازم میشه.



دغدغه ی ذهنی

درخواست حذف اطلاعات

یک جایی توی سریال gray's anatomy،کریستینا و اُون در مورد نگه داشتن یا سقط بچه شون بحث میکنن.اُون میگه نگهش دار من قول میدم خودم مرخصی بگیرم و بزرگش کنم و این کار رو داوطلبانه انجام میدم و توهم میتونی به عشقت یعنی جراحی برسی.کریستینا میگه من هیولا نیستم و اگه اون بچه رو نگه دارم میدونم که عاشقش میشم اما اصلا بحث جراحی نیست،من"نمیخوام" مادر بشم،چرا درک نمیکنی?

توی اون صحنه که بغض کریستینا رو میدیدم یه چیزی چنگ به دلم مینداخت...انگار خودم بودم که داشتم از حق انتخابم دفاع می ...

توی اون صحنه و اون مکالمه من خود خود کریستینا بودم!




خاطره سازی

درخواست حذف اطلاعات

کشیک روز ...ساندویچ فلافل مهمون پرستار بخش...هنوز هیچی نشده چندتا ویزیت پشت سر هم...بالا رفتن صدام روی مسئول شیفت اورژانس...و اگه خدا بخواد و تلفن بذاره درس خوندن...

به هرحال با اینا زندگی رو سر میکنیم...


*پرفیوژن عروق کرونر ملّت برقرار باقی بمونه صلوات...!




دور تند2

درخواست حذف اطلاعات

فراخوان داده برای پیاده روی اربعین به پزشک احتیاج دارن و از اینترن ها دعوت به همکاری کرده...

درسته قصد رفتن ندارم اما از فکر اینکه رسما از طرف جامعه ی پزشکی پذیرفته شدیم خوشحالم...




سنگ صبورم...

درخواست حذف اطلاعات

این فقط یک سررسید ساده نیست...سنگ صبور من از حدود ده یازده سال قبل هست تا همین امروز...

هربار که دلم گرفته یا خوشحالم و شروع به نوشتن میکنم,احساس ی رو دارم که برای نوادگان خودش یادگاری پر رمز و رازی به جا میذاره...و عجیب اینجاست که حتی توی این دفتر هم خودسانسوری دارم...از ترس روزی که بمیرم و دست یک نفر بهش برسه.


حس عجیبیه خوندن دغدغه های یک دختر دبیرستانی که فردا امتحان دین و زندگی داره و از استرسش برای نمره نوشته,از مهمانی تولدی که دعوت شده و نمیدونه چه هدیه ای ب ه,دغدغه های یک دختر کنکوری که مدام تکرار میکنه کاش یک نفر بیاد و بهش بگه قراره چه رشته ای قبول بشه بعد اون با خی راحت به درس خوندنش ادامه بده,دغدغه های یک دانشجوی ترم اولی که از ترس مشروطی نوشته و از ناراحت بودنش برای ابراز نظر در کلاسی که نصف دانشجوهاش پسر هستن,از خاطرات تلخ و شیرین شش سال طولانی...از خوندنش برای امتحان علوم پایه و مصیبت بزرگی که توی اون دوران سخت دید و از گریه هاش,از دوستی ها و خنده ها,مسافرت ها...از امتحان پره انترنی,از دوری ها,درس ها,کشیک ها و شب بیداری ها,استرس ها...از گذر عمر یک دختر جوان و سیر تغییراتی روحی و شخصیتی که تجربه کرده...

هیچکدوم از دغدغه هایی که قبلا داشتم برام خنده دار نیست چون میتونم درک کنم در اون زمان اولویت زندگی من چیز دیگه ای بوده که با حال متفاوته اما یک نگاه گذرا به این ده یازده سال بهم میفهمونه که حتی اگر به ایده آل های اون دورانم نرسیده بودم بازهم زنده بودم و سالم و شانس زندگی داشتم و میتونستم راه جدیدی برای خودم بسازم و خوشح ر از حال حتی زندگی کنم.باید سعی کنم دنیا رو کمتر جدی بگیرم و به قول چهرازی کمتر خسته باشم...


راستی؟اگر دست به قلم برای ثبت روزانه هاتون ندارین باید بگم لذت عجیبی رو از دست دادین...بنویسین...از حسی که در هر لحظه تجربه میکنین بنویسین و سالها بعد,شاید در پنجاه و دوسالگی که عاشق شدین,تکیه بدین به شونه ی یار مونقره ای تون و حس و حال هزارسال قبل دخترکی که بودین رو بخونین...