رسانه
رسانه

ماجراهای من و خودم!



تصمیم کبری.

درخواست حذف اطلاعات

دیروز بعد از مراسم روضه یکی از هامو هنگام وج از مسجد دیدم،

و باهاش م .

در مورد اولویت کار و ا نسبت به هم و شرایط اون سازمان.

طفلک کاملاً بی منت، نیم ساعت دم در مسجد و و برام حرف زد.

وقتی برگشتیم مزایا و معایب شغل رو برای خودم ردیف .

این شغل هیچ عیبی نداشت جز وضعیت بچه ها و بقیه ش همه ش مزیت بود! ولی وضعیت بچه ها کفه ترازوی عیوب رو سنگین می کرد تا حدی که وزن مزایا و معایبش برای من خیلی نزدیک می شد و اگر با کامل مامانم همراه میشدم(همون طور که مامانم وعده داده بود) میتونستم با ارفاق کفه ی معایب رو سبک کنم و از معایبش بگذرم و تن به کار بدم تا منافعش حاصل بشه.

اما از وقتی منع تحصیل ا هم تو ویژگی های شغلیم قرار گرفته واقعاً کفه ی معایبش سنگین شده.

و دیگه ارفاق جوابگو نیست.

دیروز سر دیگ نذری تصمیمم رو گرفتم.

به مستر گفتم من تصمیمم معلومه. اگر اپسیلونی رو حقوق من برای ایجاد گشایش اقتصادی حساب کردی بگو تا من با کمال میل و با حجت موجه برم سر کار و مزایا و منافعی که برای خودم داره رو هم ب کنم.

و مستر گفت حتی یک درصد هم فکر نکن که من به انگیزه ی پول تشویقت کنم بری کاری ی. درستو بخون و کاری رو که به نفع خودته و دوستش داری ^_^

وااای بازم به مستر افتخار :)


در صورتی که منع تحصیل برداشته بشه هم بعید می دونم قبول کنم برم. چون قطعاً با این شرایط رو من حساسیت ایجاد میشه و این با برنامه هام نمی خونه و ارزششو نداره.

در هرحال این شغل برای من تموم شده است و تصمیمم رو گرفته م.

فردا صبح میرم پیش عزیزی که کار رو بهم معرفی کرد. و ایشون رو هم در جریان ماوقع قرار میدم. باید بدونه ناامیدش ن و مصاحبه قبول شدم ^_^

حالا ببینم خدا چی می خواد و چه آپشن هایی ارائه میشه. :دی

دعام کنید. دعاگوتون هستم.





2399869 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات

خونه مامانم بودیم.

گل پسر اصرار داشت کارت های بازیشو مرتب روی هم بچینه.

مامانم به گل پسر اشاره کرد و به من گفت: وسواسه که وسواسه!

گل پسر گفت: نههه! وسواسِ الخَنّاسه!

:))





ماجراهای دنباله دارِ من و موقعیت های شغلی!

درخواست حذف اطلاعات

امروز با آقای کارشناس تماس گرفتم.

گفت خانمِ می! اگر تعهد می دین که بیاین سر کار دیگه!

گفتم الان پشت خط نتیجه تصمیماتم رو بگم یا بیام به پرهام بگم؟

گفت نه به من بگین هم حله!

دیدم اینطوری مودبانه نیست. رفتم سازمان. از آقای پرهام تشکر و بابت اینکه وقتشونو گرفتم عذرخواستم و گفتم اگر این تعهد رو از ابتدا میگفتین مزاحم نمی شدم اصلا. ولی ممنونم از حسن نظرتون و اینکه اعتماد به نفسم رو هم بالا بردین :دی

کلی توضیح داد که چرا چنین تعهدی میخوان و منم بهش حق دادم و خودشم فهمید من آدمِ کارِ کارمندیِ طولانی مدت نیستم و آ ش گفت اگر دوست دارین اینجا کار کنین ما شرایط دیگه ای هم داریم.

گفتم چی؟

گفت بیاید به صورت ساعتی ولی فول تایم در سازمان خدمت کنید. شرایط بیمه ای نداره و حقوقش هم حدود دو سومِ شرایط قراردادیه که قرار بود باهاتون ببندیم! ولی تعهد نمیخوایم. درستون رو بخونید و هروقت نخواستید دیگه نیاید!

گفتم (با توجه به مورد دومِ این پست) اگر ساعتی بیام میتونم صبح ها دیرتر بیام و ساعتهامو جور دیگری جبران کنم؟

گفت بله. ^_^

باز من افتادم تو شرایط تصمیم گیری! :/

مستر میگه خوبه. بگو اوکی! ولی نمیدونم واقعا چقدر اوکیه!

قشنگ گیر تو این ماجرا :))




آرامش بعد و قبل از طوفان!

درخواست حذف اطلاعات

بعد از یک هفته ی کامل آشوب ذهنی در مورد اشتغال، بالا ه به ثبات تصمیم رسیدیم و روح و روانم رنگ آرامش به خودش دید و به جز ماجرای حق ا حمه همه چیز اون جوری پیش رفت که دلم میخواست.

حالا روزگارم پر مشغله شده،

برنامه هام تو همدیگه تداخل پیدا کرده و لازمه که برنامه مرتبی برای زندگیم بچینم.

تا بهمن ماه دو تا کارِ فوق العاده حجیم و سخت رو باید به سرانجام برسونم، که یکیش درس خوندن برای است و دیگری راه اندازیِ اون ایده ای که گفتم می خوام با کازین ها به اشتراک بذارم.

حالا فعلا مشغول این دو پروسه ام و خیلی خوشحالم که هدف و برنامه ی این مدلی هم به زندگیم اضافه شده! :)

از این به بعد باید تو استفاده از نت هم به شرایط منظم روزهای اول این خونه برگردم که تا حدود یک سال و شروع کار پایان نامه م برقرار بود.(اینجا)

من می توااانم ^_^




ایجاد ظرفیت روانی.

درخواست حذف اطلاعات

امروز یه کلیپکی از حبشی شنیدم که چطور ظرفیت روانی در خودمون ایجاد کنیم.

برع غالب توصیه هایی که میگن عوامل تحریک رو از بین ببرید ایشون توصیه می کرد عوامل تحریک ایجاد کنید!

مثلا من از شنیدن جیغ و داد بچه ها عصبی میشم. یه مدت متعمدانه برم تو مراکز پر سر و صدای ک ن!

من هنگام گرسنگی بدقلق میشم یه مدت متعمدانه به موقع غذا نخورم!

من اگر با انتقاد به هم می ریزم از اطرافیانم بخوام منو مورد نقد قرار بدن و امثالهم.

:)




از گناهانِ همه گیرِ بشر.

درخواست حذف اطلاعات

وقتی کارِ اَهمّی وجود دارد،

پرداختن به کار مهم حرام است.



+قبل از فرو رفتن در شقاوت،

اولویت سنج هامونو درست کنیم.




تهدید غیر انسانی!

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت آشکار ِ اطلاعات محرمانه ای که از دیگران دارید رو دست مایه ی تهدید قرار ندین!

کار خوبی نیست.




روزِ آ ، مال تو شد...

درخواست حذف اطلاعات

روز آ ، مالِ تو شد.

قرار بوده حزن ها همه، برسند به تو.

حزن های دو ماه مشکی تن ،

قرار بوده توی این منزل، لبخند بشوند.

توی این دو ماه، هر ای که سوخت، گفتی ممنونیم.

هر یَقِه ای که شد،

هر ص که گرفت،

هر عمودی که طی شد،

هر پایی که تاول زد،

گفتی ممنونیم.

دو ماه، غمِ شفّاف جمع کردیم برای روز آ .

خودمان می دانستیم ماجرا به تو ختم می شود.

ما می آییم به سلامتی،

که خودت پیراهن های سیاه را عوض کنی.

این دو ماه فقط سوختیم،

می آییم خودت دست و صورتمان را آب بزنی.

می آییم دیده بوسی.

برای روز آ ، کی بهتر از تو؟

کی پذیرایی اش بهتر از تو؟

کی مهربان تر از تو؟

چه انتخابِ درستی!

کی دستِ دل باز تر از تو؟

کوه ْروی شانه می آییم ،

ختمِ به خیرترین منزل!

فردا، کوه ْروی شانه می آییم!

چندتا کبوترمان کن که تا محرم سال بعد،

همین جاها بگردیم.

چندتا پرِ کاهِمان کن برویم توی همین هوا چرخ بزنیم..



+این پست تکراریه ولی از خوندنش سیر نمیشم... ماس دعا.

+ حسین معتمد.


+دعامون کنید که محتاجیم و در راه حرم.

دعاگوتون هستم به شرط لیاقت.




عهد ما با تو نه عهدی که تغیُّر بپذیرد..

درخواست حذف اطلاعات

همین طور که داریم روضه گوش می کنیم یهو به مستر میگم: به نظرت ممکنه یه روزی ما ... قبل از تموم شدن جمله م، بغض راه گلومو می بنده ولی هرجور شده جمله رو تموم می کنم: پدر و مادر شهید باشیم؟؟!

خیلی ریل و مطمئن میگه: آره دیگه.

از نهایت اطمینان و صلابت کلامش کپ می کنم.

باورم نمیشه او تا این حد مطمئن به این موضوع فکر کرده باشه.

من می زنم زیر گریه.

خودش از نهایت صراحتش عذاب وجدان می گیره و میگه: البته نمیدونم ما زودتر شهید میشیم یا بچه ها!

میگم انصافاً اینکه آدم خودش بره و شهید بشه خیلی ساده تر از اینه که بچه ش رو بفرسته و مادر و پدر شهید باشه.

نگاهش رو چشمام می مونه. یه جوری تو چشم هام دقیق شده که انگار میخواد منظور دقیقمو از تو چشمام بخونه و مشخصاً داره یه فضایی رو تو ذهنش تصویرسازی می کنه.

بعد از یک وقفه ی چند ثانیه ای نگاهشو از چشمام گرفت و دیگه بهم نگاه نکرد.

کاملاً فهمیدم که بغضشو به زور قورت داد و زیر لب گفت:

آره خیییلی سخته.



+پسرکم! سالهاست به درگاه خدا استغاثه می کنم که بی لیاقتی های من عامل دور شدنِ شما از لیاقت هاتون نشه. می دونم من لیاقت ندارم اما تو لیاقتش رو داری که در راه خدا شهید باشی. ما از ابتدا با این نیت تو رو از خدا خواستیم و هر سال که میگذره احساس مسئولیت بیش تری می کنیم. تو بدون اینکه بدونی یا بخوای منو وارد دوره ای از زندگیم کردی که رشد پیش فرض غیرقابل انکار و غیر قابل چشم پوشیش بود. تو منو وارد عالمی کردی که هیچ چیزش از جنس دنیا نیست...من از خدا خواسته بودم تو رو عامل هدایت من قرار بده و الان به وضوح دارم می بینم که رشدهامو به تو مدیونم و میدونم یه روزی با بردن اسمت سرم رو بالا میگیرم و با تک تک سلول های وجودم به منسوب بودن به تو افتخار میکنم.

شش سالگیت مبارک عزیزترین!


+دوستانی که با مسئله ی آرزوی شهادت مشکل دارند یا اون رو صحیح نمیدونن به کامنتهای جنابِ یک مرد و پاسخ من مراجعه کنند. هدفم از این آرزو و معنای اصلیِ شهادت رو توضیح دادم.




درخواست راهنمایی.

درخواست حذف اطلاعات

برای هدیه دادن به دختر و پسر جوانِ ۲۰ ساله ی مجرد،

کتاب با مفهوم و ارزشمند

چی پیشنهاد میدین لطفا؟

آقا پسر معتقد و مذهبی.

دخترخانم نیمه معتقد، نیمه مذهبی و روشنفکر طور!


+تجرد و سن و سالشون برای من مهمه. معرفی کتاب به پسر و دختر بیست ساله ی مجرد خیلی متفاوته با معرفی کتاب به دختر و پسر بیست ساله ی متاهل .

یا دختر و پسر مجرد ولی بالای بیست و پنج و شش سال.




استفاده بهینه از امکانات موجود.

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت پیش یک کارگاه آموزشی تو تهران برگزار می شد و خیلی دوست داشتم تو اون شرکت کنم و تنهایی نمی شد رفت و اینها(یادتونه؟)

به خاطر تغییرات کوچکی که در برنامه م ایجاد شد(مثل همیشه!) اون دوره رو بی خیال شدم و جدی نگرفتم.

چند وقت پیش دیدم واقعاً یاد گرفتنِ مباحث این موضوع و شرکت در کارگاهِ مذبور در ارتقای سطح رزومه م اثرگذاره، دوباره افتادم دنبالش و دیدم هفتم و هشتمِ آذر یه کارگاه دیگه برگزار میشه.

قیمتش ۶۰۰ تومن.

گفتم این بار دیگه حتماً شرکت میکنم.

چند جا سرچ دیدم بخشی از کتاب مربوطه از سایت اصلی شرکت رایگان میشه.

و یه ویدئو آموزشی در یک سایت دیگه بود با آموزش شش ساعته و قیمت ۱۷ تومن! فکرشو ! :/

خب طبیعتاً اونو تهیه و الان من با حدود ده ساعت کار در منزل تو اون زمینه نسبتاً کاربلدَم و میتونم برخورداری از این مهارت تو رزومه م ادعا کنم. :)

و مطمئنم اون کارگاه هم منو نهایتاً در همین حد متخصص می کرد! و قیمتش هم به خاطر مدرک معتبرشه که بالاست. شاید یه روزی برم مدرکشم بگیرم ولی الان کارمو خیلی خوب راه میندازه.

دقیقاً این اتفاقی که برای پایان نامه م افتاد و خودجوشانه نرم افزارهای خوبی یاد گرفتم.

خواستم بگم اگر شما هم مثل گذشته ی من هستید و فکر می کنید برای آموختن و رشد مهارت هاتون باید معطل زمان آزاد و دوره ها و کارگاه ها و معلم ها باشید سخت در اشتباهید!

خیلی متاسفم از اینکه اینقدر الکی تا الآن وقتمو هدر می دادم وگرنه ده تا مهارت و نرم افزار تا الان یاد گرفته بودم! :((




بی قرارم، بی قرارم، بی قرار..

درخواست حذف اطلاعات

عاقبت انتظار* به سر اومد.

فکر کن که الآن بیشتر از یک اربعینه که انتظارم، انتظارم، انتظار! :/

و دارم میرم سرِ قرار!

یعنی ممکنه این قرار، به قرارِ دل همه مون منتهی بشه؟

خدایا تو که خوب می تونی، پس لطفاً به خیرترین ح ممکن ختمش کن.

پیوسته منو دعا کنین لطفاً!

قول بدین که دریغ نکنین.

گناه دارم.


*وقتی لینک رو گذاشتم فکر نمی اینقدر تو در تو و لینک در لینک بشه! پیگیری نکنید. اصل ماجرا اینه که یه تصمیمی گرفته بودم که مایلم به نتیجه خیر برسه و اگر با دعای خیر شما به نتیجه مثبت برسه اعلام عمومی می کنم ان شالله.




کجا رفتم؟

درخواست حذف اطلاعات

به یک مصاحبه ی شغلی!


+وقتی توسط م بهم پیشنهاد شد که فرم یک سازمان تی رو برای اشتغال پر کنم به شدت دو دل بودم، بهتره بگم نمی خواستم. بعد که شرایط رو سنجیدم و تصمیمم رو گرفتم و فرم رو پر به شدت پیگیر شدم و مشغول رویاپردازی و ایده پردازی برای سازمان!

بعد بی قرار شدم و منتظر و البته

پر از استرس!

حالا که مصاحبه رو داده م خیلی دوست دارم قبول بشم تا احساس رد شدن در مصاحبه رو نداشته باشم اما یه حسی هم ته دلم میگه اگه قبول نشم خیلی هم بهتره. چه کاریه که هر روز صبح پاشم برم اونجا؟ :/

درگیرم کلاً! :/

دعا کنین خیر پیش بیاد :)




در گیر و دار نتیجه!

درخواست حذف اطلاعات

امروز پنج تا رقیب داشتم.

دوتاشون دانشجوی ی بودن دقیقاً تو رشته ای متناسب با اون شغل و جایگاه.

و سابقه ی کاری پربااار!

در حدی که می خواستن این کار رو بگیرن و از سایر کارهاشون خارج بشن! :/

سایرین هم برخلاف من، شخصیتشون کاملاً کارمندی بود! :دی

یکی از مصاحبه کننده ها بود.

فکر می کنم انتظاراتش به عنوان رو برآورده ن و زدم تو پرش!

این اولین باری بود که به مخالفت با قدرت همه جانبه ی ین پرداختم و صراحتاً بهش گفتم ها نمی تونن مدیران خوبی باشن!

به گمانم اصلاً خوشش نیومد.

یعنی هرجور حساب میکنم شانسی ندارم! :/

آقاهه بهم گفت ان شالله تا فردا نتیجه رو خبر می دیم! :/

همه ش دارم جلسه مصاحبه رو مرور میکنم و رو اعصابمه.

این شرایط برزخی رو اصلاً دوست ندارم.

ای صبح طلوع!

لطفاً.




روزِ بعد از مصاحبه!

درخواست حذف اطلاعات

خب تصمیم گرفتم به جای دامن زدن به اعصاب دیِ ناشی از انتظار،

خودم رو قبول نشده اعلام کنم و برای زندگیِ بعد از مصاحبه برنامه بریزم.

حالا دارم نرم افزارها و مهارت هایی که همیشه دوست داشتم بلد باشم رو لیست میکنم

و قراره برم تو کار یادگیری.

و مقالاتمم باید ارسال کنم!

بالا ه هرچقدر فرافکنی کنم و بالا برم و پایین بیام من یه شغل تخصصی لازم دارم که این مهارت ها برای رسیدن بهش کمک کننده است!


این چیزهایی که خوندین رو نیم ساعت پیش نوشتم و تا اومدم رو گزینه ی انتشار کلیک کنم با تماس سازمان مواجه شدم!

تا گوشی رو برداشتم آقای ک گفت این آ ین مرحله از آزمون بود!

خواستیم تست بزنیم ببینیم سحر خیز هم هستین که بتونین بیاین سرکار یا نه! :)))


آقا من قبول شدممممممممم


آخ اصلا حس و حالم بیان شدنی نیست...

تنها تنها از خوشحالی بالا و پایین پ و گل پسر رو از خواب بیدار و آ م از تهاجم احساسات گریه !

وای خدایا شرمنده م کردی مثل همیشه ی همیشه ی همیشه.

شما نمی دونین ولی به واقع این خبر و این روز برای من و مستر در حکم اَلیوم اَتمَمَ عَلَینا نعمتهُ بود.

خدایا شکرت به خاطر همه چیز.



+مطمئن باشین اگر قبول هم نمی شدم شکرگزار می بودم ولی واقعاً این روزها نیاز داشتم یک اتفاق اعتماد به نفسِ از دست رفته م رو برگردونه. و از خدا بابتش خیلی ممنونم.

دعا کنید فصل جدید زندگی ما با موفقیت پیش بره. خیلی به دعا محتاجیم.




دغدغه های یک مادر/همسر شاغل.

درخواست حذف اطلاعات

۱. وضعیت سازمان

اینجایی که هستم یک مدیر مستقیم دارم به اسم آقای پرهام.

یک مدیر مافوقِ ایشون دارم آقای کامران. (الکی مثلاً فامیلهاشون اینقدر باکلاسه)

و یک هم که همون آقای کارشناسِ خوش خبر باشه.

بقیه مون به غیر از یکی دونفر آقای دیگه همگی خانم هستیم.

ساعت کاری هفت و نیم تا دو و نیم.

و روزهای پنجشنبه هم تعطیله.

انصافاً جذابه نه؟ :دی


۲. ک ن سرگردان

ب کلا درگیر وضعیت پسرک و گل پسر بودم. با توجه به اینکه گل پسر هم سال دیگه تو سن پیش دبستانی خواهد بود کل مشکل ما از همین شنبه است تا اوایل داد. و بعد از اون تا حد زیادی خیالمون راحت خواهد شد.

فقط مشکلاتی وجود داره که بابتش م میخوام.

اول اینکه ساعت کاری من هفت و نیم شروع میشه و من هفت باید از خونه خارج بشم.

اما پسرک ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه تازه سرویسش میاد!

این گپ رو چطور جبران کنم؟ هر روز صبح ببرمش خونه مامانم؟

ظهر ساعت دوازده و نیم کجا ببرمش؟ بگم بیارنش سازمان دو ساعت بعد با هم برگردیم خونه؟

نکته دوم اینکه گل پسر رو نمیشه هر روز بذارم خونه مامانم. قطع به یقین حوصله بچه سر میره. باید بین خونه مامانم و مامان مستر تنوع ایجاد بشه. چون بابای من غالباً خونه نیست و مامانم تنهاست. اما بابای مستر همیشه هست و کلاً پایه ی بازی با بچه هاست!

اما اگر ببرمش خونه مامان مستر و پسرک هم ظهر بره اونجا، ناهار هم نگهمون میدارن. چون خونه شون نسبتاً از ما دوره. و طبیعتاً نمیشه من شش ماه هر روز یا حتی روز در میون ناهار اونجا باشم! :/

اینو چه کار کنم؟

پیشنهاد پلیز.

ب اونقدر به این چیزها فکر که یهو تصمیم گرفتم برم بگم آقا من نمیام.

حتی به مستر هم گفتم که اصلاً ولش کن ارزش نداره!

این حس سرگردانی بچه ها واقعاً عذاب دهنده است هرچند بچه های من خیلی مستقلن و از خدا میخوان که برن خونه مامان بزرگها!

ولی من حس بدی دارم.

۳. گذر عمرِ گران.

من تا حدود پانزده روز دیگه سی سالم تموم میشه و هیچ گونه سابقه کاری ندارم. یک سال سابقه کار ساعتی دارم که بیمه نبودم و سه چهار تا کار پروژه ای که همه شون مربوط به قبل از تولد پسرکه و بعد از تولد او کارهای تخصصی من به صفر رسیده و تو این مدت فقط ارشدمو گرفتم. با توجه به اینکه در مدرک ی من تعهد به خدمت بابت تحصیلات رایگان ذکر شده من م م به کار حداقل به مدت شش سال هستم. علاوه بر این اگر من در سن سی و دو سه سالگی هم هیچگونه سابقه ی شغلی نداشته باشم دیگه خیلی بعیده که بتونم کارهای تخصصی که دوست دارم رو انجام بدم. خب روحیه ی من پروژه محوره نه کارمندی. ان شالله قراره ظرف دو سه سال آینده با م یه شرکت بزنیم و اون موقع برای اعتبار شرکت واقعاً به یه سابقه کار معتبر نیاز دارم که الحمدلله اعتبار اینجا خیلی خوبه.

البته کار ِ من به دلایل اقتصادی هم هست. من و مستر برای شروع اشتغال من انگیزه های اقتصادیِ کاملاً جدی داشتیم که الحمدلله خدا کمک کرد.


۴. رقابت با مردان.

وقتی سال سوم دبیرستان بودم کنکور آزاد شرکت و سر جلسه کنکور یه فرم نظرسنجی بهمون دادن که سوال این بود که آیا با ایجاد سهمیه تی در رشته های خاص متناسب با ت موافق هستید؟ منم با اطمینان صد در صد نوشتم بله و توضیحات مبسوط دادم که بعد هم اعمال شد(فقط به خاطر نظر من). الان بعد از گذشت سیزده سال همچنان نظرم همونه. که و محیط کار نباید مملو از جامعه ی نسوان باشه. قرار نیست ما خانم ها جای آقایون رو بگیریم. چشم چندین و چند نفر به شاغل بودنِ یک مرده اما هیچ از یک زن انتظار شغل و درآمد نداره. نه اینکه بگم خانمها کار نکنند اما قویاً توصیه میکنم برای ب جایگاه های شغلی با آقایون رقابت نکنیم.

سال نود من و یک آقایی تو مشغول کارآموزی بودیم. وقتی بهمون گفتن یکیتون رو استخدام میکنیم بلافاصله رفتم به مدیرمون گفتم من با یک آقا رقابت نمیکنم اگر فقط یک نفر میخواین من میرم.

ولی هردومونو نگه داشت.

امسال هم وقتی برای تعیین روز مصاحبه تماس گرفتن، ازشون پرسیدم بین متقاضیان، مرد هم هست؟ آقای کارشناس گفت نه. همه خانم هستند.

من نمیگم جایگاه خودمون که لیاقت داریم رو به یک مرد بی کفایت بدیم، نه. ولی با مردها رقابت نکنیم. کلا رقابتِ آسیب زایی است.


۵. همسر همکار و مهربان.

خب نکته ی قابل توجه اینه که مرد خونه نقش تامین کننده رو داره و به این حس نیاز داره. و من اصلاً دوست ندارم که نقش تامین کننده رو بازی کنم یا کاری کنم که اعلام استقلال تلقی بشه. و از اون طرف هم دوست ندارم از پولِ حاصل از عرق جبین و کد یمین من تو خونه هیچ استفاده ای نشه و بهتره بگم بهم بر میخوره که مستر هیچ توجهی به درآمد من نداشته باشه، چیزی که همیشه و همیشه میگفت که پول تو مال خودت و من بهش دست نمی زنم! تا اینکه من جیغ کشیدم و این جیغ باعث شد مستر از اون طرف بوم بیفته و اون یک سالی که من سرکار رفتم کلاً کارتم دست مستر بود!!

و برای من مهم نبود چون بالا ه منم برای تامین اقتصادیِ زندگیِ مشترکمون دارم کار می کنم و با توجه به اینکه درآمد مستر نمی تونه پاسخگوی شرایط کنونی ما باشه خب قطعاً از درآمد من هم استفاده میشه. اما کجا و چطور؟ حدود این استفاده و اشتراک درآمد باید چطور باشه؟ کمپلت بدنش دست مستر یا این تمهید بدیه؟

مثلاً پیشنهاد خودم اینه که هزینه تفریح و سفر رو از دوش مستر بردارم. و سایر هزینه ها با خودِ مستر باشه. هوم؟ چطور اینو جا بندازم بدون کوچکترین مشکلی؟

ترجیحم این بود که یک حساب مشترک میداشتیم و هر دومون حقوقمونو توش می ریختیم و هردو از اون ج میکردیم بدون اینکه حساب و کتاب بشه که کی چقدر ریخت و چقدر ج کرد. اما خب با توجه به شرایط سازمانهامون شدنی نیست.


+الآن هم دارم میرم با آقای کامران ملاقات کنم ^_^




کار، زندگی، درس، یا چی؟!

درخواست حذف اطلاعات

آخ آخ آخ!

دیروز رفتم با کامران صحبت .

قشنگ دست گذاشت رو نقطه ضعفم و گفت تو مادری و نمی تونی. :((

آقا چنان با حرفهاش حال منو گرفت که من تا خونه مامانم با یه بغض بالقوه همراه بودم.

بغضی که موقع حرف زدن با مربی پسرک،

مخصوصاً اون وقتی که گفت پسرک تو کلاس از همه زرنگ تره و واقعاً پسر باهوشیه،

هر لحظه ممکن بود بترکه و بزنم زیر گریه.

بغض از نگرانی برای بچه هام.

نمیدونم این اسمش ضعفه یا قدرت مادری.

ولی واقعا تو دنیا برای من هیچ چیز مهمتر از خانواده م نیست.

کار به جایی رسید که با خودم گفتم اصلاً تلاشی برای دریافت این کار نمی کنم.

هرچه خدا خواست همان بشود..

کامران نتایج مصاحبه و رزومه م رو نگاه کرد و کلی ازم تعریف کرد و بعد گفت مشخصه عاشق زندگی هستی. عاشق زندگی و همسر و بچه و کار و این از شاد ِ چهره ت مشخصه! :/

خواستم بگم تازه الان پر از بغض و نگرانی ام. ورژن شادابمو ندیدی! :/

در ادامه گفت ولی بچه برای تو، بندِ پاست! :((

شب آقای کارشناس بهم پیام داد و گفت شرطشون برای همکاری با من اینه که تعهد بدم حداقل سه سال اینجا کار می کنم و تو این مدت....

حق ندارم ادامه تحصیل بدم :((((((




+خیلی نامردیه :(((

حالا من چه کار کنم؟ :((((

هنوز نرفته احساس اسارت دارم :((




the pot calling the kettle black

درخواست حذف اطلاعات

وقتی وسط دعوا می شنوم یه خانمِ نیمه فشنِ نسبتاً بدونِ حجاب،

به یه خانم دیگه تو همون تیپ و پوشش گفت:

اصلا از تیپ و پوششت معلومه چه کاره ای!!

و اون خانم هم در جواب به شدت عصبی میشه و میگه خودت اون کاره ای دختره ی فلان و بهمان!

و من نیم ساعته تو بهتِ ناشی از این نوع ناسزاگویی در میان دو نفر با پوشش ی ان هستم!

چرا واقعا؟ :/




ولیِ دانش آموزانه!

درخواست حذف اطلاعات

ی میدونه اینکه روشِ آموزش خواندنِ زبان فارسی، به جای آموزش از جزء به کل به آموزش از کل به جزء تغییر کرده، چه علتی داشته؟!

زمانِ ما حروف رو درس میدادن بعد باهاش کلمه می ساختیم.

حالا گویا مدتهاست ظاهر کلمه رو به بچه ها یاد میدن بعد حروف رو در لغت تفکیک می کنند. چرا؟



+به درخواست مربی مهد

قرار بود روی جلد کتاب بچه ها چسب نواری بچسبونیم که مثلا نشه،

در طول فرایند چسباندنِ چسب ها، جلد سالمِ کتاب بچه م رو از هفت ناحیه !

:/




دل من غصه نخور، یه روز آقاتو می بینی.

درخواست حذف اطلاعات

آقای ما بر ما منت نهاد،

و ان شالله فردا روضه ی اربعین برگزار میکنیم.

و زیارت اربعین تو خونه مون قرائت میشه.

این پست رو با اشک می نویسم.

با اشک ناشی از خوندن کامنتِ یکی از بزرگوارترین های بلاگ،

که برام اینطور نوشتن.(کلیک کنید)



+آقای من!

ما که نبودیم، رنجی نبردیم، صبری نکردیم، دردی نکشیدیم، فقط راهیانِ مسیر نور رو با حسرت بدرقه کردیم.

و اینکه ی که هرگز منو ندیده به یاد من باشه فقط و فقط از کرم شماست که چشم بر سیاهی دلِ من بستید. من عذر می خوام بابت همه ی کارهایی که قلبتون رو آزرده و ممنونم به خاطر منت های بیشماری که شاید به واسطه ی فرزندانم بر من نهادید.

ای کاش از نورِ اون مسیر در دل همه ی ما حرارتی ایجاد کنید.

حرارتی که تا قیام قیامت سرد و خاموش نشود.