رسانه
رسانه

معالم الدین



* دلبری برگزیده ام که مپرس*

درخواست حذف اطلاعات

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آ کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گ خویش

رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس




* شرح عرفانی تکویر نفس *

درخواست حذف اطلاعات

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ(1)

آنگاه ک شمس فروزان و نورانی درونت تیره و تار می شود؛

وَ إِذَا النُّجُومُ انکَدَرَتْ(2)

و آنگاه ک حتی اثری از نجوم درونت نیست تا نوری از آنها آسمان دلت را منور سازد؛

وَ إِذَا الجِْبَالُ سُیرَِّتْ(3)

و هنگامی ک استوانه های محکم و ثابت وجودت، جبال اراده و عزم و همتت سست می گردد و متز ل می شود؛

وَ إِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ(4)

و وقتی ک سرمایه های عظیم درونت، از جمله فطرت و ایمان و تقوای تو، توسط هوای نفس، ب حال خود رها می گردند؛

وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ(5)

و خوها و رفتارها و کردار وحشی گرایانه ات ب و نشر می خیزند؛

وَ إِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ(6)

و آنگاه ک دریاهای آرام یافته ها و اندوخته های علمی تو ب جوش و وش و تلاطم و افت و خیز در آیند؛

وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ(7)

و آنگاه ک مراتب نفسانی در هم آویخته گردند و در وجه زوجیت ب هم آمیزند؛

وَ إِذَا الْمَوْءُدَةُ سُئلَتْ(8)

و هنگامی ک از فضایل و محاسن و استعدادها و قابلیتهای معنوی و و ذو حیات درونت ک در وجه خاکی جسم و جسد تو مدفون شده اند، پرسیده می شود؛

بِأَىّ‏ِ ذَنبٍ قُتِلَتْ(9)

ک ب کدامین گناه ب دست نفس اماره کشته شدند و حیات از آنها گرفته شد؟

وَ إِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ(10)

و وقتی صحیفه های حساب کشی از نفس تو، توسط نفس لوامه و مطمئنه در وجودت گسترانیده می گردد؛

وَ إِذَا السَّمَاءُ کُشِطَتْ(11)

و وقتی فاصله ی حائل میان ظاهر و باطن تو و عوالم مادون و مافوق تو برچیده گردد؛

وَ إِذَا الجَْحِیمُ سُعِّرَتْ(12)

و وقتی ب قبض در می آیی و آتش جحیم و گدازان نفس لوامه وجودت را در خود می گیرد و می گدازد،

وَ إِذَا الجَْنَّةُ أُزْلِفَتْ(13)

و از سوی دیگر، بسطی در وجودت حاصل می گردد و آرامش و راحتی ب تو رو می آورد؛

عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ(14)

این زمان است ک نفس تو می داند چه کرده و چه حاضر نموده و در محضر که و چه واقع گشته است؛

فَلَا أُقْسِمُ بِالخُْنَّسِ(15)

پس قسم ب آن ستارگانی ک کم کم در آسمان وجود نفست ب روشنی و تلألؤ در می آیند؛

الجَْوَارِ الْکُنَّسِ(16)

ستارگان نورانی ک غمزه های عاشقانه بر تو هدیه می کنند؛ و ب لطف نورانیت خویش، تو را می نوازند؛

وَ الَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ(17)

و لیلی وجودت را فرا می گیرد ک مبشِّر طلوع صبحی دل انگیز و تجلی بخش انوار الهی است؛

وَ الصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ(18)

و بعد از اینهمه گرفتگی و دلتنگی و کدورت و قبض و فشردگی، صبح امید و عشق و رجا در دلت ب تنفس و حیات در می آید؛

إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ(19)

همانا قول و گفتار و های رسول با کرامت عقل و عشق، در نفس تو آشکار می شود؛

ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى الْعَرْشِ مَکِینٍ(20)

رسول عقل و عشق از بطن وجودی تو، ک صاحب قدرت و قوّت است و نزد صاحب عرش، جایگاهی عظیم دارد؛

مُّطَاعٍ ثمَ‏َّ أَمِینٍ(21)

رسولی ک باید مطاع نفست قرار گیرد و آنگاه امانتدار اسرار وجودت شود؛

و مَا صَاحِبُکمُ بِمَجْنُونٍ(22)

و این رسول و مصاحب قوای درونی ات، پوشیده و نهان نیست؛

وَ لَقَدْ رَءَاهُ بِالْأُفُقِ المُْبِینِ(23)

مرتبه ی عقلانی نفست، او را در افق آشکار نفست رؤیت می کند؛

وَ مَا هُوَ عَلىَ الْغَیْبِ بِضَنِینٍ(24)

و بدان، این رسول با عظمت عقل و عشق، نسبت ب دریافت غیب و مغیبات، بخیل و بی عنایت نیست.

وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطَانٍ رَّجِیمٍ(25)

و بدان ک این قول و گفتار ک تو را ب سوی حق و حقیقت فرا می خواند و از حضیض نفس ب فراز عبودیت و وحدانیت فرا می خواند، آن رانده شده ی نفس اماره ی تو نیست.

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ(26)

پس در این تراکم لطف و عنایت حق سبحانه و تعالی ب کجا می روید ای قوای نفسانی؟

إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ(27)

این رسول و این لطف و این عنایت و این واردات رحمانی، جز تذکر و ذکر و یادآوری عوالم وجودی تو نیست؛

لِمَن شَاءَ مِنکُمْ أَن یَسْتَقِیمَ(28)

برای هر نفسی ک بخواهد ک مستقیم باشد و اهل استقامت؛

وَ مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ(29)

و ای قوای نفسانی بدانید ک شما چیزی نمی خواهید مگر آنچه ک الله رب عالمین می خواهد. ک شما هیچ اراده از خویش ندارید و هرچه هست اوست و تمام قدرت ب ید اوست.

*************************

اینها واردات رحمانی بود بر قلب سایه

از سوی رسول رحمانی، نگار مهربان و دلبر بی بدیل




* شرح عرفانی والضحی*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا محبوب

*************

لحظه های خ بود و

سیری آسمانی

و نوای دلنشین رحمانی

سایه پر شور و پر تب و تاب و سرشار از ماس

تو گویی ک ربّ ودود

نظری عاشقانه فرمود و

لطفی بی حد و اندازه

و خود بدین گونه آیات کریمه ی کلام خویش را

همچو نسیمی باطراوت

ب قلب و روح سایه روان ساخت

و فرمود:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


وَ الضُّحَى‏(1)

قسم ب آن لحظه هایی ک تلألؤ انوار رحمت و عنایت بر تو می تابد ( ای سایه)

وَ الَّیْلِ إِذَا سَجَى‏(2)

قسم ب لحظه های آرام لیل وجودت ک س است و آرامش و ثبات؛

مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مَا قَلىَ‏(3)

پروردگار و ربّ تو، رهایت نساخته و تو را ترک نکرده است؛

وَ لَلاَْخِرَةُ خَیرٌْ لَّکَ مِنَ الْأُولىَ‏(4)

و همانا عالم بعدی برای تو بهتر از این عالم است؛

وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَترَْضىَ(5)

و همانا پروردگار و ربّ تو عطاهایی بر تو خواهد داشت تا تو راضی شوی؛

أَ لَمْ یجَِدْکَ یَتِیمًا فََاوَى‏(6)

مگر نه اینکه این ربّ تو، زمانی تو را یتیم از هر عنایت و ولایتی یافت و مأوایی برایت فراهم ساخت؟

وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدَى‏(7)

و تو را ره گمکرده ای یافت و در مسیر صحیح هدایتت کرد؟

( سایه؟ یادت هست یکی بر تو بانگ زد ک ره گم کرده ای؟؟؟؟ دلت ش ت و غصه ها بر دلت هجوم آورد و تنها و غریب رو ب سوی حق تعالی نمودی و چه زیبا و مهربان و چه دلنوازانه تو را در حریم امن لطف و عطای خویش راه داد.

یک صبح به اخلاص بیا بر در دوست

گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن)

وَ وَجَدَکَ عَائلًا فَأَغْنىَ‏(8)

و تو را نیازمند و بی چیز یافت و محتاج کمک، و از غیر تو را بی نیاز ساخت.

فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ(9)

پس مبادا با یتیمانی مثل خودت، ب قهر و غضب و ترشرویی رفتار کنی؟

وَ أَمَّا السَّائلَ فَلَا تَنهَْرْ(10)

و اما مبادا ک سائلی ک ب درگاه تو رو نموده و از تو یاری و کمک می طلبد، از خود برانی.

( سایه؟ یادت هست ک با عجز و نیاز و ماس ب درگاه عبدی رو نمودی و او چه سان تو را خوار و خفیفت کرد؟؟؟

آه، الهی و ربّی من لی غیرک

أسئله کشف ضرّی

و النّظر فی أمری )

وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ(11)

و اما نعمت ربّ و پروردگار خویش را بازگو.

( بگو تا همگان بدانند چه خداوندگار مهربان و چه ملجأ و پناه امن و جانانه ای داری. بگو تا بدانند.

آه ای ربّ کریم

تو بی بدیلی، نه مثلی نه مثالی، نداری. و من فقیر درگاه توأم.

ربّ إنی بما أنزلت إلی من خیرٍ فقیرٌ )

*************************

نجوای عاشقانه ی معشوق من بود ک دل پر سوز مرا ب الطاف مخصوصه ی خویش نواخت و قلب و روحم را صیقلی داد و نفخ روحی در این وجود مرده ام نمود.




* سرّ خ *

درخواست حذف اطلاعات

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سرّی است خ

بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گ

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار ج

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

__________________________

سعدی




* حقیقت رَحِم *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا رحمان

*************

کوهها رحم دارند ک معادن را می پرورانند.

زمین، رحم اینهمه حبوبات است ک می پروراند.

و حیوانات ارحام دارند ک می پرورانند.

رحم از کوهها و اراضی و حیوانات، فراوان.

و لکن، بزرگترین رحم، بزرگترین کارخانه ی صنع الهی این کارخانه ی رحم انسانسازی است.

در حدیث باقر علیه السلام است که:

ان الله تعالى اذا اراد أن یخلق النطفة ى هى مما أخذ علیه المیثاق من صلب آدم أو ما یبدو له فیه و یجعلها فى الرحم حرک الرجل للجماع، و أوحى الى الرحم أن افتحى بابک حتى یلج فیک خلقى و قضائى النافذ و قدرى فتفتح الرحم بابها الحدیث (تفسیر صافى فیض اول سوره آل عمران)

از شرافت رحم است: « أوحی إلیها»

ک دارد بیان صنع تکوینی الهی را از کار خودش در این کارخانه، بیان می فرماید.

" إسمٌ لحقیقة الطبیعة "

**************************

پیاده شده از فایل صوتی سلسله دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* حقیقت اب و امّ *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا ربّ کلّ شیء

****************

در فصّ نوحی فصوص داشت فرمایش حضرت نوح علیه السلام را تفسیر می فرمود که فرمود:

{ ربّ اغفِر لی و لوالدیّ و لِمَن دخَل بیتی }

تفسیر انفسی { والدیّ } این پدر و مادر کذایی، ک البته؛

و لکن برویم بالاتر.

گفتیم هرچه ک درجه ی فاعلی دارد، درجه ذکور بودنش است؛ و آنی ک رتبه ی انفعالی و قبول دارد، درجه و رتبه ی انوثتش است که:

آسمان مرد و زمین زن در خِرَد

آنچه آن انداخت این می پرورد

پس زمین و چرخ را دان هوشمند

ک کار هوشمندان می کنند اینها.

{ ربّ اغفر لی و لوالدیّ }

تفسیر انفسی اش:

والِدیّ ⬅️ « مَن کنتُ نتیجةً عنهما »

این پدر و مادر ک درست.

بالاتر؟

بالاتر ⬅️ « ألعقل و الطبیعة »

عقل، آن درجه و رتبه ی ذکورت و دهش است و طبیعت، آن رتبه ی پذیرش و پروراندن است.

بعد، فرمایش قیصری:

« و إنّما فسّر الوالدین بالعقل و الطبیعة » درست است.

والد ⬅️ أبان

عَلَّمَکَ ⬅️ أبان

زوّجک ⬅️ أبان

ولّدک.

" أنا و علی أبوا هذه الأمّة "

بعنوان أب.

أبان ولّدک.

اب قرآنی ⬅️ اصل. خواه پدر، خواه مادر.

آنی ک خود پدر هست، در قرآن، والد است.

آنی ک مادر است والده است.

آنی ک اصل است، مربی انسان است، ولو عمویش بوده باشد. ولو دیگری بوده باشد.

اب، اصل انسان است. معقِل آدم است، مربی انسان است، ملجأ آدم است.

و این، والد است.

" و إنّما فسّر الوالدین بالعقل و الطبیعة ، لِأنّهما مظهرا حقیقة آدم و حوّا فی العالم الرّوحانی "

لذا اولیای الهی فرمودند ک حضرت المؤمنین علیه السلام مظهر عقل کل است و حضرت صدیقه ی طاهره، مظهر نفس کل است.

*******************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* علوم بی و وهبی *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا علیم

************

اما علم الأدیان فقسمان: علم الظاهر و علم الباطن، کل منهما مع تشعبهما من القرآن و الحدیث، کأن علومهما نهران ینصبان فی حوض کوثر یتفرق منه جداول علوم ال ب من جانب، و علوم الوهب ی عبّر عن مظاهرها فی الجنة بالأنهار الأربعة من جانب أ .

✳️ اینجا الان می فرماید علوم ال ب و علوم الوَهب. (هاء ن )

وهب، هبه است، افاضه است، ریزش است؛

در قرآن کریم { لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ }

مِن فوقهم علوم وهب است، وَ مِن تحت أرجلهم علوم بی است، کار است، مدرسه رفتن است، درس خواندن است،

اینجا هم علوم وهبی هم علوم بی است. ب راه ک افتادی { لنهدینّهم سُبُلَنا }، ب راه ک افتادی { لأکلوا من فوقهم } ب راه ک افتاده ، و فاضَ ثُمَّ فاضَ ؛ انسان ک به راه افتاد، می بینید ک ب تعبیر حضرت عیسای روح الله سلام الله علیه ک ائمه ی ما از آن جناب نقل کرده اند، از شش جهت شما را فرا می گیرد، ک فرمود نپندارید حدیث عیسی روح الله سلام الله علیه نپندارید ک علم اینور آسمانهاست کی دسترسی دارد؟ آنور دریاهاست کی دسترسی دارد؟ در عمق زمین است کی می تواند ب آن برسد ؟ اینطور نفرمایید؛ در شماست. خودتان را لایروبی کنید از سرّ شما، از داخل، از خودتان باید بجوشد، بیرون از شما نیست؛ کانال وجودی تان را، ج وجودی تان را دری د، داخل است، خارج نیست، یابنده خودتان هستید،



یتفرق منه جداول علوم ال ب من جانب، و علوم الوهب ی عبّر عن مظاهرها فی الجنة بالأنهار الأربعة .


آب مظهر علم است.
و روایات ما هم ک می خواهد اثر علم را بیان بفرماید می بینید ک دور و بر آب است ک آب در این نشئه، آب سبب احیای اشباح است، بدن را زنده می دارد، درخت را زنده می دارد، زمین را زنده می دارد، علم سبب احیای ارواح است، ما اگر بخواهیم علم را تمثل بدهیم ، در این نشئه صورت علم را مطابق اقتضای عالم طبیعت تمثل بدهیم، بصورت آب باید او را ببینیم.
حالا این انهار اربعه،
انهار اربعه در قرآن،
لبن هست، خمر هست، عسل هست، این انهار اربعه لبن، خمر، عسل مظاهر علوم وهب اند که علوم بی بالا میاد، علوم وهبی می شود، مراتب، و علوم وهبی را ک در بهشت خودتان باید به دست بیاورید می شود مظاهر علوم وهبی تان، یک سلسله علوم می شود لبن، یک سلسله علوم می شود عسل، یک سلسله علوم می شود { خمر لذة للشاربین}.

*********************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* حقیقت مزاج انسانی *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا عدل

***********

شیخ در آ نمط دوم اشارات فرمود:

إعلَم أنّ إن ار تضاد الکیفیّات

این کیفیات با هم تضاد دارند.

آتش خالص، آب خالص، حرارت، برودت هوا، اینها با هم تضاد دارند؛ اما وقتی با هم جمع شدند، فعل و انفعال می شود ک صورت وحدتشان ش ته می شود و امتزاج می یابند. امتزاج ک یافتند، این یکی حر را می دهد ب آن یکی، آن منفعل می شود از حر ؛ آن یکی برودتش را می دهد ب این، این منفعل می شود از برودتش و ذا.

هوای خالص نیست؛ آب خالص نیست؛ آتش خالص نیست؛ خاک خالص نیست.

سبحان الله ک چنین انفعالی شده.

پدر چه خبر دارد؟ هیچ

مادر چه خبر دارد؟ چه می داند؟

{ هوَ الّذی یُصَوِّرُکُم فی الأرحام کیف یشاء }

کار در دست دیگری است؛ پدر و مادر چه خبر دارند؟ تا آگاه بشوند ک اینها کارخانه ی صنع الهی هستند؛ دیگری دارد کارش را انجام می دهد.

این تضادشان ش ته می شود؛ فعل و انفعال می شود ک امتزاج، مزاج می آورد.

این مزاج از چی ساخته شد؟

حالا هر چه این مزاج ب اعتدال نزدیکتر باشد، تعلق ب ماورای طبیعت، تعلق روح ب او شدیدتر و لطیفتر است؛ بهتر فکر می کند. هرچه این دقیق تر باشد، لذا آن نقطه ی اعتدال در نظام کیانی مرکز است و بواقی همه « ألأعدل فالأعدل»؛ گرد او دور می زنند.

ک جمادات، قبله شان نباتات اند.

نباتات، قبله شان حیوانات اند.

حیوانات، قبله شان انسان نوعی است.

انسان نوعی، قبله اش انسان شخصی کامل است ک حجة الله است؛ مظهر اسم « الله » است؛ همه دارند گرد او طواف می کنند و انسانهای کامل هم در قرآن کریم فرمود که:

{ یطوفُ علیهم وِلدانٌ مخلّدون }

همه گرد او طواف می کنند و اونی ک مطوف است، اصل است. آنی ک طائف است، تابع است.

جناب خواجه چه خوش فرمود در آغاز و انجام، ک فرمود:

بهشت، کمال اصحاب یمین است؛ اما مقربین، کمال بهشت اند.

این حرفی است ک بهشت، کمال اصحاب یمین است، اما مقربین کمال بهشت هستند.

********************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* ترک عشق نمی کنم*

درخواست حذف اطلاعات

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

صد بار توبه و دیگر نمی کنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است

گفتم کنایتی و مکرر نمی کنم

هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا

تا در میان میکده سر بر نمی کنم

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر، نمی کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر

ناز و کرشمه بر سر منبر نمی کنم

حافظ جناب پیر مغان جای ت است

من ترک خاک بوسی این در نمی کنم




*حقیقت مالکیت انسانی*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا مالک

**************

و فی ان الکمال الأ وی لیس الّا من ثمرات هذه النشأة، موافقاً لقوله تعالى:

وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ (39- النجم)

_____________________

این لام، مِلک حقیقی است.

لَهُ ، لِلإنسان، این لام را باید توجه داشت. مربوط ب انسان است؛ بیرون از او نیست؛ خارج نیست.

لَهُ، مِلک حقیقی است.

بعضی از مِلک ها اضافه ی اعتباری است مثل: « ألجُلُّ للفَرَس »؛ « سنگ و گِل لِزَیدٍ »

اما یکوقت، ملک حقیقی است، اضافه ی اعتباری نیست، { لهُ ما فی السّموات و ما فی الأرض }؛ اینها از حیطه ی وجودی اش بدر نیستند؛ جدای از او نیستند، مِلک و اضافه ی انتساب، اعتباری نیست؛ این حقیقت ملک است، واقعیت است.

{ لیسَ للإنسان}

لَهُ.َ

پیشترها ب عرض رس م ک انسانی در کنار یک جان رشیدی، جانی ک حقایق در آن متمثل می شود، انسان دیگر در کنارش بنشیند، فرض کنید این آقا خوابهای خوش دارد؛ دارد خواب می بیند؛ دیگری پیشش نشسته، از خواب او بیخبر است؛ بیدار است؛ بعد می بیند ک ملکی بر او نازل شده، دیگری در کنارش باشد متوجه نمی شود، چون بیرون ک نیست، در درون است؛ مربوط ب این جان است.

{فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَویّاً }، این لام، اختصاص آن است.

{ فَتَمَثَّلَ لَها }

ب این صورت است.

مگر یک جان دیگری باشد ک در عرض او، آنهم بتواند بیابد؛ ببیند. چنانچه جان علوی بسیاری از حقایق را ک برای رسول الله متمثل می شد برای ایشان هم متمثل می شد ک در خطبه ی قاصعه ی نهج، جناب رسول الله امضا فرمود:

" إنّکَ تَسمَعُ ما أسمَعُ و تری ما أری، إلّا إنّک لستَ بِنَبیٍّ "

آن جان علوی بود ک می بیند.

« لهُ » ی او حرفی است.

{ لیس للإنسان }؛ در بیرون نیست، در درون است. مربوط ب حقیقت خود انسان است، موافقاً.

*****************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* حقیقت حوض کوثر*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا مُعطی

***********

اما علم الأدیان فقسمان: علم الظاهر و علم الباطن، کل منهما مع تشعبهما من القرآن و الحدیث، کأن علومهما نهران ینصبان فی حوض کوثر یتفرق منه جداول علوم ال ب من جانب، و علوم الوهب ی عبّر عن مظاهرها فی الجنة بالأنهار الأربعة من جانب أ .

حوض کوثر حوض خیلی کثیر الخیر، پر برکت.

آن حوض کوثر ک می شنوید، این هم باید بالا برد؛ حوضی است کوثر، ک تمام این قطرات حقایق و معارف و علوم و اینها همه ب آنجا منتهی می شوند، می بینید همه از آنجا پدید آمدند، ب آنجا ک رسیدند، قطراتی رسیدند ب دریایی عظیم. دریای عظیم وجود صمدی، بحر بی پایان صمدی است؛ همه از آن کوثر منشعب می شوند؛ همه ب آنجا منتهی می شوند.

اینها « یَنصَبّانِ فی حوض الکوثر» ک « یتفرّق منه » از این حوض، جداول، کانالها، نهرها از آن منشعب می شوند.

**************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح مصباح الانس

حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* توالد و تولّد *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا مُتَکَوِّن

************

توالدی داریم و تولدی.

توالد آنی است ک طرفین، پدر و مادر می خواهد.

تولد، می بینی ک قنات حفر کرده، در قنات، ماهی پیدا شده. تولد است. پیدا می شود.

اینهمه حیواناتی ک تکوّن پیدا می کنند یک مقدار زمین رطوبت دارد، چاله ای، گِل، کاه، اینها را با هم مخلوط می کنند، در چاله ای گلوله می کنند ب قدر یک گردو می گذارند و رویش را یک خشت خام مرطوب می گذارند، بعد از چندی می بینند ک این یواش یواش، گل و خاک و کاه و اینها... عقرب درست شده.

دُم اسبی را روی آبی می گذارند، این کشیده، لجن جمع شده و مزاجی پیدا می کند و روح می گیرد، یواش یواش یک بچه ماری روی آب می جنبد و حرکت می کند و...

اینهمه حیواناتی ک از تولد پیدا می شوند؛

برزگر زمین را خیس می کند، آبیاری می کند، بعد می بینید ک چند روز بعد چقدر موش از این زمین پیدا شده، زمین خیس خورده، گِل خیس خورده، و موشها پیدا شدند و تکوّن فراوان، تولد فراوان.

یک قاچ بزه کرده، آنی دیگر می بینی ماشاء الله لشکریان خدا، ده هزار پشه اینجا همه از او متولد شدند...

*************************

پیاده شده از دروس شرح فصوص الحکم قیصری

حضرت علامه حسن زاده آملی

فصّ عیسویه




* حقیقت طارق *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا مَن بابُکَ مفتوحٌ للرّاغبین

*************************

بسم الله الرّحمن الرّحیم

{ وَ السَّماءِ و الطّارقِ

وَ ما أدراکَ ما الطّارق

النّجمُ الثّاقِبُ

إن کُلُّ نفسٍ لمّا علیها حافظٌ }

___________________________________

در مناجات المریدین

از مناجات خمس عشر حضرت زین العابدین علیه السلام می خوانیم:

{ سُبْحَانَکَ مَا أَضْیَقَ الطُّرُقَ عَلَى مَنْ لَمْ تَکُنْ دَلِیلَهُ ...

إِلَهِی فَاسْلُکْ بِنَا سُبُلَ الْوُصُولِ إِلَیْکَ

وَ سَیِّرْنَا فِی أَقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَیْکَ ...

وَ أَلْحِقْنَا بِعِبَادِکَ الَّذِینَ هُمْ بَالْبِدَارِ إِلَیْکَ یُسَارِعُونَ

وَ بَابَکَ عَلَى الدَّوَامِ یَطْرُقُونَ }

منزّهى تو، چه تنگ است راه ها بر ى که تو راهنمایش نباشى...

خدایا ما را به راه هاى رسیدن به سرایت بکشان، و ما را از نزدیک ترین راه هاى ورود به بارگاهت ببر...

و ما را به آن بندگانت که با چالاکى به سویت میشتابند، و همواره در رحمتت را مى کوبند ملحق نما...

_______________________________________

در زیارت ششم مولا المؤمنین علی علیه السلام می خوانیم:

{ ألسلام علیک یا باب الله }

{ أشهدُ أنّک جنبُ اللهِ و بابُهُ }

در زیارت آن حضرت در شب و روز مبعث:

{ ألسّلام علیک یا خاصّة الله و خالصته و أمین الله و صفوته

و باب الله و حجته }

{ و أشهدُ أنّک حبیب الله و بابُه }

____________________________

و نیز در مناجات الرّاجین حضرت سجاد علیه السلام:

{ إلهی أستَشفَعتُ بِکَ إلیک

و أستجرتُ بِکَ منک

أتیتُکَ ....

طارقاً بابَکَ ... }

_________________________________

در دعای ندبه می خوانیم:

{ أینَ بابُ اللهِ الّذی مِنهُ یؤتَی }




* حجابهای ظلمانی و نورانی*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا لطیف

************

{ وَ وَصَفَ الحَقُّ نَفسَهُ بِالحُجُبِ الظُّلمانیّة و هی أجسامُ الطَّبیعیة وَ النّوریّة و هی الأرواح الطّبیعیّة وَ النّوریّة وَ هِیَ الأرواح اللّطیفة فالعالَمُ بینَ لَطیفٍ وَ کَثیفٍ }

✳️ خدا محجوب است ب حجابهای ظلمانی و نورانی.
عالم هم دارای حجابهای ظلمانی و نورانی است.
انسان، هم.
سراسر عالم حجاب است. و هیچ موجودی نیست ک محجوب نباشد و هیچ موجودی نیست ک خود، حجاب خود نباشد. پس اگر موجودی بخواهد بدون حجاب خدای سبحان را درک کند هم باید از حجابهای بیرونی برهد و هم باید از حجاب درونی.
رهیدن از حجابهای بیرونی گرچه سخت است اما آنچنان دشوار نیست. نجات از حجاب درونی بسیار سخت است و این جز نصیب ان نصیب اوحدی نخواهد شد ک انسان ب مقام فنا برسد و هیچ شأنی از شؤون خود را نبیند و کمالات خود را نبیند ولی باز حجاب همچنان هست. رفع حجاب ب هیچ وجه ممکن نیست.

حتی در مقام فنا، انسان ب خودش توجه ندارد؛ نه اینکه خودش نیست. اگر نیست بشود ک کمالی نخواهد بود. هست منتهی ب خودش توجهی ندارد. پس دائماً در حجاب است. خود این شیء، حجاب خودش است و رفع این حجاب ممکن نیست. آنچه ممکن است عدم توجه ب این حجاب است. ولی بالا ه این حجاب، ناخودآگاه کار خودش را انجام می دهد. حتی آن سالکی ک ب مقام فنا رسیده باز نمی تواند ب کنه ذات راه پیدا کند، زیرا بالا ه خودش محدود است و چون خودش محدود است ب مقدار حد وجودی اش خدای سبحان را می شناسد. منتهی دیگران ب یک یا چند حجاب محجوبند؛ منتها او فقط ب یک حجاب.

و آن، اصل هستی اوست ک مایه ی محجوب ماندن است. همانطور ک قطره وقتی ب دریا رسید تعین او رخت بر می بندد، سالک اگر ب مقام فنا رسید، شهود ذاتی او رخت بر می بندد. نه اینکه اصلا نابود محض شود و چیزی از او نماند. کمال قطره در این است ک جز دریا نبیند. و اگر انسان ب جایی برسد ک تعین از او زائل شود یعنی چیزی نماند، جز وجه الله؛ این دیگر کمال برای او نیست. تعین یعنی توجه ب حد. نه یعنی اصل هستی او. اصل هستی او ک هرگز برداشته نمی شود.

خداوند خود را ب حجابهای ظلمانی و نورانی موصوف کرد و عالم هم بین حجاب ظلمانی و نورانی محفوف است و هیچ حجاب نیست مگر خود شیء و رفع این حجابها جز برای انسان کامل میسر نیست.
و معنای رفع حجاب هم رفع توجه است.

اجسام حجابهای ظلمانی اند و ارواح، حجابهای نورانی. در عین حال ک لطیف اند، حجاب اند.
حجابهای ظلمانی دو تا کار می کنند: یکی اینکه خود را محروم می کنند، دیگر آنکه مایه ی محرومیت دیگران هستند.
حجابهای نورانی ، خود ب اندازه خودش استفاده می کند و دیگران را هم راهنمایی می کند. این فرق بین حجاب نورانی و ظلمانی است. پس خدای سبحان دارای حجابهای بیشمار است و حجابهای ظلمانی باعث می شود ک خدای سبحان اصلاً ظهور نکند و منشأ بطون باشد؛ برای اینکه موجودات عالم طبیعی و حسی هیچ نشانی از آن غیب ندارند. گرچه اصل نشان از جمال و خلقت و امثال ذلک از اسماء جزئیه را در بر دارند و نشان می دهند ولی در اثر فرو رفتگی اینها در عالم طبیعت نمی گذارند حق آنچنان ک هست جلوه کند. چون خلق عبارت است از استتار الحق بالخلق . حجاب اگر ظلمانی باشد همواره خود حجاب مشهود است آن محجوب، مشهود نیست. ولی حجاب نورانی این اثر را دارد ک دیگران را ب حق راهنمایی کنند منتها مواظبند ک دیگران نسوزند. مثل شعاع شمع ک در عین حال ک مانع از دیدن شمس است، دلیل وجود شمس هم هست. شعاع شمس، حجاب نورانی است و دیوار و ظل و اجرام و احجام حجاب ظلمانی اند. مثلاً دیوار نمی گذارد انسان آفتاب را ببیند. اما خودش هم نور ندارد. شعاع شمس نمی گذارد ک انسان آفتاب را ببیند و اما خودش نور دارد.
لذا شعاع شمس ب خوبی دل بر وجود شمس می کند و این ظلمت و تاریکی دیوار دل نمی کند لیل و نهار برای دیوار ی ان است.
پس امر اول:
ثابت شد خدای سبحان دارای حجاب ظلمانی و نورانی است .
امر دوم ثابت شد ک عالم خارج و همچنین عالم انسانی دارای حجاب ظلمانی و نورانی است.
و امر سوم: اثبات می شود ک حجاب یکطرفه است نه دو طرفه.
امر چهارم هم اثبات می شود ک اگر ی خواست خدا را بشناسد چاره ای جز خود ندیدن نیست.
امر پنجم: بر فرض خود را نبیند باز ب کنه ذات راه ندارد. خود هست؛ ب اندازه ای ک هست، محجوب است. و حجاب هست منتهی ب این حجاب توجهی ندارد و او مِن وراء تعین می بیند.
یک وقت هست ک تعین رخت بر می بندد چیزی نمی ماند از او. اگر نماند دیگر اویی نیست ک بگوییم او ب کمال و ب مقصد رسیده است. هر موجودی در آن کمال مطلق ذوب شده است. ولی اگر او باشد منتها ب ذات خود توجه نداشته باشد این هنر است. این جزء عالی ترین مقامات است.

خدای سبحان دارای حجب ظلمانی و نورانی است. موجودات جسمانی محجوب ب حجابهای ظلمانی اند، و توان آنرا ندارند ک خدا را بشناسند.
موجوداتی ک از حد طبیعت و ماده بالاترند محجوب ب حجاب نورانی اند توان آنرا ندارند ک ا ین حجابهای نورانی را ق کنند و خدای سبحان را بشناسند. قهراً عالم لایزال فی حجاب است. یا حجاب ظلمانی یا حجاب نورانی.
و انسان ممکن است حجابهای بیگانه را ق کند، ولی حجاب خودی را نمی تواند ق کند. یعنی خود هم ک حجاب خود هست، نمی تواند خود را ق کند، زیرا او ممکن است ک عینکهای دیگر را از چشمش بردارد، و بدون عینک و حجاب بنگرد، اما خود او عینکی است بر چشم دید او. بالا ه او از روزنه ی خودی خود خدا را می بیند. او از پشت عینک هستی خود خدا را می بیند. چون از پشت عینک هستی خود خدا را می بیند دیگر ممکن نیست این حجاب را ق کند. ممکن هست ک خود را نبیند ، یعنی این حجاب رقیق تر بشود، ممکن است عینک را نبیند، عینک هستی را نبیند، خودبین نباشد و این حجاب رقیق تر بشود، ولی باز، مِن وراء حجاب می بیند. چرا؟ چون اوست ک دارد می بیند. و خود او، یعنی یک موجود محدود. این موجود محدود وقتی بخواهد خدا را بنگرد، صفات این موجود محدود هم عین ذات این موجود محدود است. منتها ذات ممکن صفات هم ممکن. ذات محدود، صفات هم محدود.

صفت بالاتر از ذات نیست، حداکثر اینست ک صفت ب اوج ذات برسد، دیگر از ذات نمی گذرد. چون صفت ممکن هم عین ذات ِ ممکن هست، منتها ذات، ممکن، صفت هم ممکن، و خود این ذات محدود است یقیناً صفت او هم محدود است.
بنابراین عالم، لایزال در حجاب است و ی نمی تواند این حجابها را ق کند، مگر انسان کامل ک حجابهای بیرونی را ق می کند ولی حجاب درونی قابل ق نیست. حتی ب مقام فنا هم ک رسید باز محجوب است.

انسان وقتی ب آن عالی ترین مقام رسید معنای فنا آنست ک ب خود توجه ندارد، نه خود نابود می شود؛ این یک مطلب.
وقتی هم ب مقام فنا رسید، باز کنه ذات را درک نمی کند، این دو مطلب.
برای اینکه خود ذاتش حجاب هست، گرچه او ب این حجاب توجه ندارد.
بنابراین اگر خلق خواست حق را بشناسد، چاره ای جز رفع حجاب نیست و رفع حجاب عبارت است از عدم توجه ب خودی خود شیء است. ولی در هر حال اکتناه ممکن نیست.

*********************************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح فصوص الحکم

حضرت علامه جوادی آملی

فصّ آدمیه




* رفع إنّیت *

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا مشهود

************

میان إنّیّت من با من در جنگ است؛ ب لطف خود، إنّیّت مرا از میان بردار.

این گفتار حلاج، در مقام سرّ است ک عارف در این مقام، سرّ الهی را در همه ی موجودات مشاهده می کند.

تعیّن عالم و إنّیّت او ک ب آن تعین و إنیت از حق تمیز یافت، و عالم نامیده شد؛ آن تعین، حجاب اوست (یعنی عالم، عین حجاب است).

***********************

ممدّ الهمم فی شرح فصوص الحکم؛ حضرت علامه حسن زاده آملی روحی فداه




* حجب نور چیست؟*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا واصل

*************

آنهایى که چون نویسنده بیچاره از همه جا بى خبر، دلشان زنده به حیات معرفت و محبّت الهیّه نیست مردگانى اند که غلاف بدنْ قبور پوسیده آنها است، و این غبار تن و تنگناىِ بدنِ مظلمْ آنها را از همه عوالم نور و نور على نور محجوب نموده: «وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللَّه لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نور.»


این طایفه هر چه حدیث و قرآن از محبّت و عشق الهى و حبّ لقاء و انقطاع به حق بر آنها فرو خوانند، به تأویل و توجیه آن پردازند و مطابق آراء خود تفسیر کنند- آن همه آیات لقاء و حبّ اللَّه را به لقاء درختهاى بهشتى و زنهاى خوشگل توجیه نمایند.


نمى دانم این گروه با فقرات مناجات شعبانیه چه مى کنند که عرض مى کنند:
«الهى، هَبْ لى کَمالَ الانقِطاعِ الَیْکَ، وَ انِرْ ابْصارَ قُلوبِنا بِضِیاءِ نَظَرِها الَیْکَ حَتّى تَخْرِقَ ابْصارُ القلُوبِ حُجُبَ النُّور فَتَصِلَ الى مَعدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصیرَ ارواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدسِکَ. الهى، وَ اجْعَلْنى مِمّنْ نادَیْتَهُ فَاجابَکَ، وَ لاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِک.»


این «حجب نور» چیست؟


آیا «نظر به حق»، مقصود گل هاى بهشت است؟


آیا «معدن عظمت» قصرهاى بهشتى است؟


آیا « تعلّق ارواح به عزّ قدس»، یعنى تعلّق به دامن حور العین براى قضاى ؟


آیا این « صعق و محو از جلال»، یعنى محو در جمال زنهاى بهشتى است؟


آیا این جذبه ها و غشوه ها که براى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله در معراج دست مى داده و آن انوار عظمت و بالاتر از آن را که مشاهده مى کرده در آن محفلى که اعظم ملائکة اللَّه که جبرئیل امین علیه السلام است محرم سرّ نبود و جرأت پیش رفت انمله اى نداشت، جذبه براى یکى از زنهاى خیلى خوب بوده؟ یا انوارى مثل نور شمس و قمر و بالاتر از آن مى دید؟


آیا آن قلب سلیمى که معصوم علیه السلام در ذیل آیه شریفه «الّا مَنْ اتَى اللَّه بِقَلْبٍ سَلیم» فرمود: «سلیم آن است که ملاقات کند حق تعالى را در صورتى که در آن غیر حق نباشد.» مقصود از آن که غیر حق نباشد، یعنى غیر کرامت حق نباشد؟ که برگشت به آن کند که غیر از گلابى و زردآلو نباشد؟


خاک بر فرق من که عنان قلم از دستم رها شد و به شطحیّات مشغول شد. ولى لَعَمْرِ الحَبیب که مقصودى از این کلام نیست جز آن که براى برادران ایمانى، خصوصاً اهل علم، تنبّهى حاصل آید و لا اقّل منکر مقامات اهل الله نباشند، که این انکار سر منشأ تمام بدبختیها و شقاوتها است.


مقصود ما آن نیست که اهل اللَّه کیانند، بلکه مقصود آن است که مقامات انکار نشود؛ امّا صاحب این مقامات کیست، خدا مى داند. و این امرى است که ى را بر آن اطلاعى نیست- «آن را که خبر شد خبرى باز نیامد»

***************************

عارف کامل واصل، حضرت رحمة الله تعالی علیه




*غیرت و غیریّت*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا غیور

************

حق تعالی غیور است و آنها ک در پس ی حجاب انانیّت خویش اند را به نهانخانه ی اسرار خویش راه نمی دهد و اسرار خود را بر آنها فاش نمی سازد.

یکی از این اسرار اینست:

موجودات ظاهر، حق اند در صورت خلق متوهّم و وجوداتی ک باطنند تنها برای انی ظاهر و آشکارند ک باطن برایشان فاحش و ظاهر و آشکار است.

حقیقتی هست و آن اینکه:

الله سبحانه از جهت حقیقت، عین اشیاء است، و این حقیقت را ب غیرت خود پوشانید و این غیرت، تویی. ک غیرت مأخوذ از غیر است.

انانیتها حجابند و انانیت تو مغایر با حق سبحانه است و حقیقت حق تعالی ب انانیّت تو، پوشیده است.

غیر می گوید:

سمع، سمع زید است؛ عارف می گوید: سمع، عین حق است و همچنین در دیگر قوا و اعضا.

پس هر ی حق را نمی شناسد.

در این معرفت، مردم از یکدیگر تفاضل پیدا د و مراتب از یکدیگر متمایز شدند.

______________________

غیرتش غیر در جهان نگذاشت

ل عین جمله اشیا شد

نسبت اقتدار و فعل به ما

هم از آن روی بود کو ما شد

جام گیتی نمای او ماییم

که به ما هرچه بود پیدا شد

تا به اکنون مرا نبود خبر

بر من امروز آشکارا شد

که همه اوست هر چه هست یقین

جان و جانان و دلبر و دل و دین

(عراقی)

_______________________

برگرفته از ممدّ الهمم فی شرح فصوص الحکم حضرت علامه حسن زاده آملی




* حقیقت قرب نوافل*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا سمیع یا بصیر

****************

نتیجه قرب نوافل آنست ک انسان می بیند و می فهمد ک خدای سبحان مجاری ادراکی و تحریکی او را تأمین می کند؛ و دیگران نمی بینند.

این « کنتُ سَمعَهُ » نه یعنی اگر ی در اثر قرب نوافل محبوب من شد، من مجاری ادراک و تحریک او می شوم؛ بلکه او می بیند ک من مجاری ادراک و تحریک اویم؛ وگرنه من مجاری ادراک همگانم اما با اسمهای گوناگون.

برای بعضیها مجاری ادراک و تحریک اوست ب اسم هادی و حکیم و مانند آن؛ و برای بعضیها مجاری ادراک و تحریک اوست ب عنوان مضلّ و قهار و منتقم و امثال ذلک.

**********************

پیاده شده از فایل صوتی دروس شرح فصوص الحکم قیصری

حضرت علامه جوادی آملی

فصّ هودیه




*الهی چه کاره ام؟*

درخواست حذف اطلاعات

الهی

با همه ی شیرین کاری و شیرین زبانی ام

نمی دانم ک چه کاره ام.

*********************

الهی نامه

حضرت علامه حسن زاده آملی

روحی فداه




* عشق و سلوک*

درخواست حذف اطلاعات

بسمک یا صاحب النفوس

******************

نقش عشق در سلوک چیست؟

سالک، بی عشق می شود آیا ک ره به نیکی و کمال طی کند؟

سالکی ک طعم عشق را نچشیده، چگونه می تواند ب معشوق و محبوب حقیقی خویش عشق بورزد و حبّ الهی را در قلب خویش مستقر سازد؟

هماره علما و عرفا در مورد عشق اختلاف نظر داشته اند.

برخی عشق را مذموم می دانند و عاشقان را مطرود؛ و عشق را نتیجه ی شهوات حیوانی یا نوعی جنون و بیماری روانی ب شمار می آورند.

برخی هم آن را می ستایند و عشق را پلی ب سوی حقیقت می شمارند.

سایه بر این باور است که:

اولا از آن رو ک مردان کمتر اهل احساس و عاطفه و محبت اند، و بیشتر در وادی خشک و بی روح عقل و شه قدم می گذارند، ب سختی یا ب ندرت عاشق می شوند و حتی گاهی برخی از رجال، حتی اگر با دلبر دل ربایی روبرو شوند و دل از کف بدهند، آنچنان استقامت می کنند تا مبادا مُهر عاشق بر جبین آنها بخورد و می کوشند این ننگ را از وجودشان بزدایند، مبادا دچار و گرفتار عشق گردند!

در حالی ک عرفا بر این باورند ک عشق مجازی در ابتدای سیر و سلوک، وسیله ای است برای سیر و ترقی گام ب گام؛ و آنها مجاز را پلی ب سوی حقیقت ارزی می کنند. لیک آنچه مذموم و ناپسند است توقف در عشق مجازی است؛ البته نکته ی قابل تأمل اینست ک:

هرکه در بحر بلای عشق گرفتار شد، نجاتش بسی سخت و دشوار است و خود، جهادی عظیم است و سلوکی بی نهایت دشوار و سوزاننده.

مبتلا شدن در آتش پرسوز عشق،

سوز و گداز عشق،

گداختن و هاب و بی ت و بیقراری در عشق

کار هر ی نیست، بویژه مردان ب سختی در این وادی قدم می گذارند و در این سوز و گداز، به سختی ره می سپارند.

سخن گفتن در این مقال هم حتی مشکل است و تا ی نچشیده باشد، ادراک این امر میسر نخواهد بود.

سالکی ک بحق می خواهد طریق و وادی سلوک را طی کند، مگر می شود بی جذبه های عشق و عاشقی، بی سو ا و گدا ا در این وادی قدم گذارد؟

سالکی ک طعم شیرین و در عین حال تلخ و ناگوار عشق را نچشیده چگونه اهل سوز و گداز و راز و نیاز و نجوا و عشقبازی و طرب و وجد و بوس و کنار و ناز و نیاز و نوازش و عشقبازی و تمام آلات و ابزار عشق ورزی و محبت ورزی و جمع و جماع و نکاح و لوازم نیل ب وحدت و فنا خواهد بود؟

مگر می شود معشوق و محبوب حقیقی، مسیر عشق مجازی را بر سر سالک میسر نسازد، ب جهت ابتلای سالک؛ و طعم تلخ و شیرین عشق را ب او نچشاند و وی را در وادی زیبا و پر رمز و راز عشق و عاشقی سیر ندهد؟

و اما اگر سالک دچار عشق مجازی شد، می بایست بهوش باشد ک توقف ممنوع است. باید از معشوق مجازی دست کشیده و ابراهیم وار، فریاد « لا أحب الآفلین» سر داده و از این کتل عبور نماید ک این خود، رنج عظیمی است.

زین قدحهای صور کم باش مست/ تا نباشی بت تراش و بت پرست

سالک عارفی ک مدعی سیر و سلوک الی الله و محبوب و حق و الله است بداند ک آن محبوب، را بی حب و بی عشق نمی توان یافت.

سالک عارفی ک طعم عشق مجازی را نچشیده باشد چگونه می تواند مفاهیم بلند این وادی را ادراک نماید؟ چه تصویر یا تصوری از برخی اصطلاحات و مفاهیم و الفاظ این وادی خواهد داشت؟

با سالک عارفی ک طعم عشق را نچشیده چگونه می توان از عشق سخن گفت؟ نکته ی دیگر اینکه: بالفرض سالک عارف، بی عشق ب مرتبه ای برسد ک دستگیر ره ماندگان باشد، وی بی آنکه عرفان عشق را بداند، چگونه می تواند دستگیر ره ماندگانی باشد ک درگیر عشق می شوند و گرفتار سوز و گدازهای عاشقی و مستی؟ او ک خود از هیچیک از علائم عشق خبر ندارد چگونه می تواند طبیب درد عاشقانی باشد ک در تقدیرشان عبور از عشق مجازی ب سوی عشق حقیقی مکتوب گشته؟

متأسفانه عده ای عشق پاک مجازی را می شمارند و وقعی بر آن نمی نهند و از عاشقان گریزانند.

واژه ی زیبا و اسرار آمیز عشق، از آن قداست خارج گشته و عده ای بیخبر از عشق، آنرا چنان آلوده ساخته اند ک حتی در آنجا هم ک می شود از عشق سخن گفت، رعایت احتیاط واجب می گردد!

براستی نمی دانم آنکه درد عشق و سوز و گداز عشق و فراق و هجران را نچشیده و هیچ تصوری از جمع و کنار و عشقبازی ندارد چگونه اسرار بلند عارفانه را تعبیر و تفسیر و تفیهم می کند؟

ی ک طعم عشق را نچشیده هرگز نمی تواند تفاوت میان عشق و را بداند و میان آندو تمییز قائل شود. آنکه در وادی عشق قدم ننهاده، از الفاظ عاشقانه تنها جسم می بیند و جنس. و دیگر نمی داند ک در پس آن الفاظ و اصطلاحات ک عارف سالک عاشق ناگزیر از کاربرد آنهاست، چه حقایق و اسرار و چه لذتها و چ حلاوتها نهفته است.