رسانه
رسانه

روز نو شتـــــــــــــــ



1856 : سی سالگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز بهتر از روزای قبلکار . هرچند بعد مدتها پشت میزنشستمو عادت نداشتم. یه حال دیگه ای داشت ولی که بدم نیومد. هایدگر و هوسرل رو تموم . واقعا یه چیزاییش فهمیدنش سخته خب. اما من میخونم و رد میشم مطمئنم به مرور هرچقدر بیشتر بخونم بیشتر سختیش کم میشه یعنی مطلب برام جا میفته.

ثبت نام ارشد شده موندم امسال امتحانی شرکت کنم یا پولشو بدم کتاب ب م :/ واسه خودش پول یکی دوتا کتاب که میشه :دی ولی شرکت میکنم که رله بشه برام. ذوق دارم برا این که خب تقریبا یه ذره دلم برای آینده ام چیزی میخوادو رویایی داره مثلا این که فلسفه بخونم سعی کنم مثل م سونتاگ اونز جاکوملی وولف بنیامین و آدمایی کهدوست دارم بشم. هیجان آور نیست؟ تو جای من بودی چجوری بودی؟ ادم خب وقتی تصور میکنه هیجان زده میشه. البته با وضع الانم زیاد نباید حساب کنم من ا شو رویا پردازی میکنم. الان تنها چیزی که دارم کتاب خوندن و زبان خوندن. دلم میخواد صبحا زود بیدار شم. الان بخوابم که اینجوری بشه بیشتر استفاده کنم شبامبرم پیاده روی امشبم رفتم اگهتنبلی نکنم خیلی خوب میشه. هوا واقعا سرد شده زمستون نزدیکه چقدر زود پاییز داره تموم میشه. یادم با مها کلی برنامه داشتیم واسش ا شم هیچی. البته جفتمون داریم میخونیمو کار میکنیم بی هیچیم نیست. نتیجه آزمایشمم گرفتم همه چیش تقریبا ظاهرا نرمال تا ببینم چی میگه. گروه خونیمم +o خجسته و خوشحال :/

این کتاب انگار هیچی نمیدونم ازش اینقدر داده ها زیادن تو مغزم که کلا ارور میده :/ یجوری کلا هیچی نشون نمیده که چی فهمیده :/ ولی باید بشینم پاش یکی دوروزه تمومش کنم زیاد نمونده. از این ماه اگه پول تو جیبیمو بگیرم باید همش منابعو کتابای مربوط به فلسفه رو باید ب م. اما وسطش اگه خسته شدم حتما یه رمان یا چیز متفاوت هم میخونم دل آدم باز بشه.

همین دیگه بیشتر روزمرگیامو نوشتم نه؟؟ فکر تو سرم هست اما اصلا دستم به نوشتنشون نمیره. نمیدونم چرا شاید چون فکر میکنم مهم نیستن.

دلم میخواد زود تر بزرگ بشم مثلا سی ساله. به نظرت من سی سالم بشه چجوری میشم؟ دلم میخواد مثل م بشم. سی سالگی دلم میخواد یسری چیزام عوض شده باشه. فکر بهش هیجان انگیزه. کاش تو ذوقم نخوره.


اصلا میدونی چیه ؟ چند وقت حالم خوب نیست ادم که همیشه بالا نیست که همه چیش عالی باشه منم گیر دارم تلاشمو میکنم زودتر خوب بشم. این پستای بی نمکم از سر همین حالمه. ادم دست خودش نیست.




1857 : ده روز دیگه زمستونه

درخواست حذف اطلاعات

فصل راسل و فرگه هم تموم شد. فقط یه فصل ویتگنشتاین مونده که مطمئن نیستم امشب بخونمش. هرچند میشه تمومش کنما ولی حالا ببینم چی میشه. بعدش مقالهٔ اشباح اگلستون رو میخونم دوباره. الان زبانو کارای دیگم مونده از صبح فقط کتاب خوندم. اگه بتونم. رگ گردنم گرفته خیلی درد میکنه نمیتونم گردنمو بچرخونم به راست بدون درد. یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی داستانی دارم. حالا نمیدونم براچی اینجوری شده. ولی خیلی درد میکنه. بیخیال یه خورده استراحت کنم میرم کارامو میکنم. رو میز مهام بدک نیست عادت تنوع لازم بودم. اگه بتونم برم امشبم پیاده روی مثل ب اینقدرم هوا سرد شده قشنگ عین زمستون خیلی حال میده من عاشق هوای سردم.




1852 : خوابالودگی

درخواست حذف اطلاعات

من امروز فقط خو دم. صبح پاشدم رفتم آزمایش بعد از قرنی دوباره آزماش ادرارم دادم :/ سقم سیاست همین چند وقت پیش گفتم نرفتم دیگه ازمایش بدم :/ بعدش رفتم ع مو گرفتم سه در چهار برای ثبت نام ع نداشتم اسکن کنم که اینم شبیه همه هست جز خودم :دی بعدش اومدم خونه نه اینطورا بود بیهوش شدم تا یک. یک بیدارم نهار بهورم خوردم دوباره بیهوش شدم تا الان انگار کوه کندم. هنوزم خوابم میاد :/ تازه همت کنم بیهوش نشم الان میخوام نیچه رو شروع کنم. اینقدر خوابم میاد که نمیدونم بیدار میمونمو میفهمم یا نه. خلاصه که همین. اینم از امروزم کاش برم یه راهی برای خو دنو خستگیم باشه هرچند از دفعه قبل بهتر شدم مثلا :/ ولی هنوز خستم و خواب آلود.




1853 : سرنوشت

درخواست حذف اطلاعات

به نظرتون چرا من اینقدر تم. مثلا این زندگی منو غرق خودش کرده؟ هه!بعیدم نیست. اخه ادمی که یه روز یهو همش میخوابه تقریبا کلشو اصلا وقت داره غرق زندگی بشه؟ از این وضعیت راضی نیستم اما کاریم ازم بر نمیاد. احتمالا مقداریش تاثیر قرصاست یا بیماری قبلنام اینجوری بودم خوابم زیاد بشه. چیکارش حالا میتونم کنم؟ هیچی. فرض کن بخوای با دستو پای ش ته و ضرب دیده از کوه یا اصلا فقط یسری پله بری بالا چه شود! هدفتم خیلی گنده است چون تو اصولا از کارای سخت خوشت میادو نمیدونم چرا علایقت اینقدر بزرگو دست نیافتنین. آ شم معلوم نی چی بشه. امروز یادم افتاد یه نشست یکی دو سال پیش رفته بودم جزئیاتش خاطرم نیست فقط یه میز بزرگ بود من اینطرف جلوی جلو نشسته بودم دو تا دوستامم اون طرف. یه دختری کنارم بود توجهم بهش جلب شد چون سمعک تو گوشش بود منم احتمالا تازه گذاشته بودم اولش زیاد راحت نبودم دختره ازم فکر کنم پرسید چی میخونی گفتم عکاسی شما چی؟ گفت فلسفه ی هنر. برام جالب بود که امروز یادم اومد آدم بعضی وقتا انگار آیندهٔ خودشو ببین و نفهمه حالا نکه من شرکت نکرده قبول باشما اما دوست دارم که بشه. حالا هنوز فقط یه لیست پر از کتاب دارم که فعلا اولیشو دارم برای خوندن که دارم میخونمش. اصلا نمیدونم بقیه چجوری میخونن اما من نمیتونم حفظی بخونم یا کنکوری :/ هی بخوام فکر کنم بشینم مثلا کتابای همشونو حفظ کنم که چی نوشتن چی گفتن واسه همین ممکنه هیچوقت به آرزوم نرسم. اما چه اهمیتی داره من به مسیر نگاه میکنم. مسیری که تهش من رشد کلی کتاب خوندم حالا بشه یا نشه. نکه مهم نباشه ها دوست دارم بشه اما شاید من نشه برام شانسیم هست. وقتی میگم شانس منظورم واقعا شانس. مثلا این که من هیچوقت نمیخواستم برم آزاد عکاسی اصلا انگار همه چی دست به دست هم داد تا من برم :/ عکاسی سراسری رو میخواستم و البته الانم احساس میکنم چقدر خوشبخت بودم که اینجوری شد. خلاصه که ادم هیچوقت نمیدونه چی میشه. شاید فکر کنی چیزی خوب اما برع پیش میره و تو باور نمیکنی چی شد اینجوری شد. مثلا تا همین دو سال پیش من تصمیم نداشتم اصلااز هنر خوشم نمیومد حالا الان دقیقا چیزی رو میخوام که فقط اونجاست :/. میبینی دارم سعی میکنم متمرکز شم رو هدف و زندگی و برنامه های خودم. فکر کنم دارم بزرگ میشم اینجوری که از پس خودم بر بیام. اگه فلسفه میخوام به خاطر عکاسیم هست من اعتقاد دارم فلسفه هر چیزیو بهتر از چیزی که هست هم میکنه. مثلا ی که فلسفه میخونه با ی که نمیخونه زمین تا آسمون فرق داره. توی عکاسی هنر هم همین. و همین. دوباره میخوام بخوابم چون خیلی خوابم میاد با این که تا عصر خواب بودم. چقدرم چسپید بهم لعنتی. راستی یه رره از نیچه هم خوندم. به نظرم قابل فهم تر اومد شاید چون یه کتابش رو خونده بودم منظورم این یسری چیزارو انگار میدونستم. باید سعی کنم فکر کنم کتابای خود فیلسوفارو بخونم نه؟ یه آمار باید درارم. حالا از قضا این ماه هنوز پول تو جیبیمو نگرفتم. حالا که کتاب میخوام کلی.


به نظرت تو سرنوشت من هست که فلسفه بخونم؟ انقدر که انگار راه پر پیچو خمی رو گذروندم باورم نمیشه این همون راهه. حتی فکر نمیکنم دو سال دیگه کجا هستم. بعضی وقتا احساس میکنم یه چیزی منو دنبال خودش میکشونه. کی میدونه آینده چی میشه؟




1854 : یکشنبه

درخواست حذف اطلاعات

یه خورده حالم بد شد. بعد نهار بخوصوص. دیدی یهو ناراحت میشی دپ میشی خوابمم میومد. خسته از خستگی لعنتی. رفتیم پیاده روی با مها زیادم طول نکشید اما اینقدر خوب بود که نگم. هوای آزاد روحمو زنده کرد. چیه همش تو اتاقم. الان دارم هوسرل و هایدگر رو میخونم. مها رو میزش نمیشینه جمع وسایلمو از تخت اومدم پشت میز نشستم. وسایلمم گذاشتم سرخوش و مرتب. اگه امشب بتونم این فصل رو بخونم و بفهمم خیلی خوب میشه. دیدی بعضی کتابا هرچی به تهش میرسه انگار کش بیاد. کتابش خوبه ها خیلی چیزا ادم یاد میگیره. به صورت گفتمان هم هست. قبلا یه برنامه تلویزیونی بوده.




1855 : فردا

درخواست حذف اطلاعات

اقا من فکرم درگیره. یعنی همه آدما یا نه اصلا بعضیاشون میدونن دقیقا برنامشون برای آینده چیه؟ چیکار میکنن چیکار میخوان ن؟ من گیجم نمیدونم مثلا تو عکاسی دقیقا هدفم چیه مثلا میدونم میخوام به عکاسی برگردم یا چیزای دیگه که همشون خیلی کلی اند. خیلی بخوام جزئی بشم اینه که عکاسی کنم یعنی بدونم که باید انجامش بدم. اما هیچ ایده ای ندارم که چقدر طول میکشه یا خب بعدش میخوای چیکار کنی؟ مثلا الان میگم دوست دارم برم فلان رشته خب بعدش چی؟ بعدشو نمیدونم کجام ؟ یعنی بقیه میدونن که دقیق کجا قرار میگیرن؟یه خورده ترسیدم از خودم از این دنیایی که روبرومه و من نمیدونم انگار توش گم بشم. میترسم. میترسم راهو اشتباه برم یا گم بشم :(. من رسما الان هیچی نیستم. چجوری آدما چیزی میشن؟ اصلا من باید بشم یا نه؟ چجوری میشه آدم بزرگی شد ؟ چجوری میتونی به بقیه کمک کنی؟ چجوری میشه واقعا؟؟؟ دورو ورم ی نیست ازش یاد بگیرم هرکیو میبینم انگار با من فاصله دارن انگار از اول براشون مسلم بوده که اینجوری میشن. چرا من اینجوریم؟ چرا اینقدر راه برام واضح نیست. من نمیدونم فردام چی میشه چه برسه به ده سال بعدم. من دلم میخواد آدم بزرگی بشم اما نمیدونم آدمای بزرگ چجوری اینقدر بزرگ شدن!فقط میدونم راه ساده ای نیست. اصلا تلاشی که من سعی میکنم انجام بدم کار ساز هست یانه ؟ واقعا نمیدونم فردام قراره چه شکلی باشه. براش نگرانم.




1851 : بعد از دوروز

درخواست حذف اطلاعات

دو روزه واقعا اینجا ننوشتم؟ خیلی وقت بود همچین اتفاقی نیفتاده بود. خودمم نمیدونم چرا اصلا زبونم نمیچرخه فکرم راه نمیفته که بنویسم اینجا. بیشتر کتاب میخونمو زبان. امروز فقط یک فصل خوندم اونم شوپنهاور بود. بعدش دیگه نشد بیشتر ادامه اش بدم. فردا صبح باید برم آزمایش بدم. چهار شنبه هم وقت روانپزشک دارم هم روانشناس :/ اغا من نمیدونم پیش روانشناس میرم دقیقا چی بگم حرفام تموم شده انگار. یادم باشه به خودشم بگم. واقعا هیچ حرفی ندارم :/ بقیه میرن چی میگن برام سوال. دیگه این که ثبت نام ارشد شروع شده. نمیدونم امسال امتحانی شرکت کنم یا نه. یه خورده استرس گرفتم نخوندم زیاد انگار. منابعش زیاده. میترسم نرسم :( یعنی بقیه هم اینجورین. فقطم یه دلم میخواد برم البته کلا این رشته زیاد نیست. آخ یعنی میشه؟ به هر حال باید زبانمم قوی کنم. چقدر کار دارم. هتوز پول تو جیبیمم نگرفتم. یه کتابم باید ب م طولانی شد مدتش. خلاصه که همین. امیدوارم از پسش بر بیام. استرسمم کم بشه. چرا واقعا استرس دارم؟؟ شد شد نشدم حداقل کلی کتاب خوندم. آیه نازل نشده برو که والا. ولی خب تو که غریبه نیستی دلم میخواد بشه. یعنی میشه من بتونم؟؟




1850 : فلسفه

درخواست حذف اطلاعات
امروز هیوم رو خوندم با کانت البته یه ذره مونده تموم بشه. حقیقتن یه چیزاییشم هست که نفهمم. یعنی جوریم نیست که با دوباره خوندنش حالیم بشه انگار چیزای دیگه ای رو باید بدونم که اونارو بفهمم. فکر میکنم اینجوری باشه. ولی خب اونجوریم نیست که هیچی نفهمم. اما میدونم باید کتاب رو باز بخونمش با یک بار ابدا فکر نمیکنم فایده ی چندانی داشته باشه. زیانم دارم میخونم و پیش میرم تا اسفند ماه ببینیم چه میکنیم. همش احساس میکنم یه چیزی کمه تو زندگیم احساس کیکنم یه کاری باید انجام بدمو نمیدم. یا نمیدونم. به هر حال بیشتر وقتمو با کتاب خوندن و زبان میگذرونم. اگه باونم فردا صبح زود بیدار شما کارای بیشتری سعی میکنم انجام بدم چیزای دیگه ای تو برنامم میذارم که فکر نکنم خالی هست. باز خوابم بهتر از قبل شده اما هنوز درست نشده. از وقتی تصمیمو بلند گفتم یه ذره نگران شدم نکنه نتونم. اما نتونستن چیزی نی که بهش فکر کنم. میدونم انجامش میدم امیدوارم که بشه. یعنی میشه؟ خیلی سخت به نظر میاد. دلم میخواد نوشته های خود فیلسوفا رو بخونم. احساس میکنم اونجوری بیشتر میفهمم که چی میگن. مثل افلاطون که کتابشو خوندم یا نیچه. این ماه که فکر نکنم منتظرم پول تو جیبیمو بگیرم از قفسه کتاب بگیرم از ماه دیگه باید بگردم دنبال اسم کتابا ببینم چه کتابهایی منتشر شده ترجمه شده. اغا استرس گرفتم یعنی بقیه این کتابارو میخونن همشو میفهمن؟ چرا من نمیفهمم یه چیزاییشو ؟ نکنه استعداد ندارم :/ :( من فلسفه رو دوست دارم نباید به این چیزا فکر کنم ی الو نیمم وقت دارم که تلاش کنم بفهمم و بخونم خدا کنه قبول شم. دیگه نباید بهش فکر کنم.



1845 : شنبه

درخواست حذف اطلاعات

امروز زیاد خوب نبودم هرچند که یک فصلو نیم خوندم کتاب جدید رو زبانم همینطور یه ذره از دفترمم نوشتم اما بهم نچسبید. یه خورده فکرم درگیر بود. همون فکرای همیشگی. دیدی تا میای کار کنی هزار تا فکر یهو تو مغزت میزنه بیرون؟ منم همینجوری بودم. از عهد بوق خاطرات نه چندان شیرینم خودشو نشون داد . مثلا این که بیخیال هوووف. در طول روزم که قربونش برم خسته تر از وقتیم که میخوام بخوابم انگار هرچی روز میگذره انرژی من بیشتر میشه البته نه اینجوری که شب خوابم نبره :/ الان میخوام بخوابم. فردا فردا روز بهتری میشه. مطمئنم! خودم با خودم قبل خواب درگیریام حل میشه!




1846 : هدف...

درخواست حذف اطلاعات

ماجرا از این قراره که هدفم پررنگ تر شده. در واقع شکل گرفته. یه خورده اولش ترسیدم. که یعنی من میتونم؟ هیجانی که کل وجودتو میگیره. واسه همین ترجیه میدادم جایی نگمش که اگه نشد ضایع نشم اما الان به نشدن فکر نمیکنم. حتی اگه نشه هم برام مهم نیست در هر صورت برد با منه. بزار ببگم بهت چه تصمیمی دارم. میخوام فلسفه بخونم. ارشد. هرچند مهم نیست ولی منو تو موقعیتی قرار میده که با آدمایی روبرو بشم شاید مثل خودم یا چیزایی یاد بگیرم که وقتی تنها مطالعه میکنم بهشون نرسم. هرچند دیدم ایی که فلسفه خوندن و هیچ نکته متفاوتی نداشتن. نمیخوام مثل این دسته بشم که مطالعاتشون هیچ بینش جدیدی بهشون نداده. هیچ دریافتی انگار نداشتن. من برا خودم تا همین الانم ثابت که مطالعه میکنم. چیزی که دوست دارم و لذت میبرم. میخوام وارد یه تجربه بزرگ تر بشم. و براش تلاش کنم. امسال که فکر نمیکنم قبول بشم هرچند که خیلی مهم نیست شاید امتحانی برم آزمونشو بدم اما هدف اصلی برای سال بعدش هست. باید مطالعه ام هدف دار تر باشه. میدونی که من آدم کنکوری خوندن نیستم میخونم که یاد بگیرم نه این که بخونم که قبول بشم. امیدوارم که بشه و به نتیجه برسه. میدونم راه سختی رو انتخاب . باید واقعا براش تلاش کنم خودمو به حدی برسونم که توقع میره. نباید بترسم. یا میشه یا بالا ه میشه:دی هرچند که همه زندگی این نیست ولی دلم میخواد امتحانش کنم. کاش من براش ساخته شده باشم. قدم به قدم. بریم که از این به بعد رو داشته باشیم. باید رو خودم کار کنم. خیلی کار دارم باید خودمو بسازم.




1847 : کتاب ، عکاسی

درخواست حذف اطلاعات

خب. کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلسفهٔ غرب ـ ، نوشتهٔ براین مگی نشر خوارزمی با ترجمهٔ عزت الله فولادوند رو سه فصلشو خوندم. به صورت مصاحبه است که مگی هر دفعه با یکی از ایی که با فلسفه سروکار دارن انجام میده. نمیتونم بگم آسون هست ولی سختم نیست انگار چیزایی میگه که بدم نیست ادم بدونه. یسری اطلاعات جزئی که شناخت میده به آدم در مورد فلسفهٔ فیلسوفی خاص یا دوره ای مشخص.

از کتاب بگذریم. امروز میرم عکاسی همین حوالی فعلا دارم امتحان میکنم باید ببینم چی میشه مجموعه جدیدم. دلم میخواد انجامش بدم. بعد که برگردم بایی کتابمو میخونم و زبان رو. باید کم کم حاضر بشم. تا قبل عید وقت دارم برای این مجموعه فعلا البته. برم یسری چیزارو اوکی کنم کم کم حاضر بشم. قرار نیست فلسفه خوندن باعث بشه دیگه با عکاسی کارم تموم بشه. در واقع فکر میکنم همه اینا به عکاسی بر میگرده.




1848 : کتاب ع عکاسی زبان و...

درخواست حذف اطلاعات

خب لایب نیتس و اسپینوزا هم تموم شد. الان بگین بگو چی خوندی عمرا بتونم بگم. الان فقط تو ذهنم میدونم که یه ذره فهمیدم که کی به کیه و ماجرا از چه قراره کی چی میگفته و در مورد چه چیزایی بوده به صورت کلی . نثر سختی نداره ها ولی محتوا داره با این که اسون به نظر میرسه فکر میکنم خوبه برای ایی مثل من که تازه شروع .

این از کتاب فلاسفهٔ بزرگ ـ آشنایی با فلاسفهٔ غرب ـ نوشتهٔ براین مگی ، ترجمهٔ عزت الله فولادوند نشر خوارزمی

دیروز رفتم عکاسی. از خودم راضی نیستم. ع گرفتم. یه جای کارم ایراد داره. حدس میزنم چیه ولی نمیدونم قطعی از این که نمیتونم راحت انجامش بدم متنفرم. چرا فکر میکنن بعضیا عکاسی کار آسونی؟ واقعا چه فکری میکنن. عکاسی برای من واقعا جزو چیزای آسون نیست. باید براش جدا وقت بذارم چون احساس میکنم این مدت عقب بودن ازش اصلا خوب نیست. و باید عکاسی کنم و اتفاقا باید مجموعه جدیدیو شروع کنم. امشب روش کار میکنم میشینم مینویسم تو دفتر جدیدی که براش گذاشتم همه چیو و فردا دوباره میرم عکاسی. نمیشه عکاسی نری و شبیه اگلستون کار کنی اینو میگفت. و راست میگه واقعا نمیشه. باید مواظب باشم. احساس خطر میکنم. نباید این وضعیت رو با شونه بالا انداختن یا پشت گوش انداختن ندید بگیرم. میترسم دیگه هیچوقت نتونم کار کنم. خیلی میترسم. ی منو درک میکنه؟ میفهمی من چی میگم؟ که تو چه وضعیتی گیر ؟ اگه میشد ع امو چاپ کنم عالی میشد. اما پول ندارم. واقعا ندارم مشکل یکی دوتا نیستش. باید یه فکری کنم. اما الان نمیتونم برم وقتمو بزارم برای درآمد درآوردن. باید اولویت بندی کنم و ع امو توی همین لپ تاپ ببینم. تعداد محدو و بزارم برای چاپ یعنی انتخاب نهاییمو. اگه برسه. راستی الان چاپ ع چند شده؟ :/ سکوت من از وضعیت جذاب مملکت نشون دهنده رضایتم نیست واقعا! بگذریم. احساس میکنم مغزم نمیکشه برای کتاب الان نوبت زبان رسیده و دفتر نوشتنو ع دیدن عکاس ها...




1849 : سیزدهم

درخواست حذف اطلاعات

یعنی دیگه مخم داغ کرده بود که چپیدم تو :/ خودمم نمیدونم چجوری میخونم فقط خیلی چیزاشو نمیفهمم امروز زبان و کتاب خوندم احساس میکنم هر یه پاراگراف باعث میشه بزرگ بشم حتی با این که دقیق و کامل هنوز اونجوری که باید برام جا نیفتاده. ولی یه چیزایی میفهمم اونقدرم خنگ نیستم. عجیب که این کتابارو میتونم بخونم و واقعا لذت میبرما باورت نمیشه بهم میچسبه از این که به چیزایی بر میخورم که نمیدونستم یا جریاناتی وجود داره انگار داخل اون جریانها میشم به عنوان یه فرد مستقل. این روزا حالم خوبه احساس میکنم زمان زیاد میارم بر ع همیشه. احساس میکنم خیلی کارای دیگه هم میتونم انجام بدم اما فعلا ف م روی کتاب و زبان هست.




1842 : بخش هایی از کتاب: از اعماق

درخواست حذف اطلاعات


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


اندوه هم چنان که برترین احساسی است که در قابلیت انسان است ، نمونهٔ بارز و ملاک هر هنر بزرگی نیز هست. چیزی که هنرمند همواره جستجو میکند ، وجهی از وجود است که در آن روح و جسم ، یگانه و تفکیک ناپذیرند، که در آن ظاهر بیانگر باطن است ، که در آن شکل نمایان می شود.


ما در ابدیت می شیم اما به آهستگی درون زمان حرکت میکنیم.


هولناک ترین ویژگی طغیان این نیست که دل را میشکند ـ دل ها برای ش ته شدن است که به وجود می آیند ـ بلکه آن استکهدل را سنگ می کند.


هیچ چیز در انسان بی نظیر تر از فعلی نیست که متعلق به خود او باشد.


میدانست که در روح فردی که نمی داند همواره جایی برای یک فکر درخشان وجود دارد.


آدم های مکانیکی تر که زندگی در نظرشان نوعی سوداگری زیرکانه ی متکی بر محاسبه ی دقیق امکانات است ، همواره مقصدشان را میشناسند ، و به همانجا هم میرسند ... ی که میخواهد چیزی باشد جدای از خودش... این مجازات اوست. آنهایی که طالب نقابند می باید که آن را بر چهره داشته باشند.

آنهایی که فقط در طلب خودشناسی اند هرگز نمیدانند به کجا می روند. نمیتوانند که بدانند.


تبدیل شدن به انسانی عمیق تر امتیاز آنهایی است که رنج کشیده اند.


باید به مراتب بیش از هر زمان دیگری فرد گرا باشم. باید بیشتر از همیشه از وجود خودم دریافت کنم و کمتر از همیشه از مردم طلب کنم.


بی فرهنگ ی است که قدرت های مکانیکی کور ، دست و پا گیر و ثقیل نظام اجتماعی را تایید و حمایت میکند و در مواجهه با نیروی پویا چه در انسان باشد چه در یک ان را به رسمیت نمیشناسد.


حقیقت به راستی امری است که چیزی دردناک تر از شنیدنش و چیزی دردناک تر از بر زبان آوردنش وجود ندارد.


مجبور شدن به دروغگویی بسیار سخت تر است.


رازها همواره کوچک تر از تجلیات خود هستند.


تو در مقطعی از زندگی بودی که نهایتا وقت بذر پاشیدن است و من در مقطعی از زندگی بودم که دست کم وقت درو است.


از گذشته نترس . چنانچه مردم بگویند جبران ناپذیر است ، باور نکن.

آنچه پیش رویم قرار دارد گذشتهٔ من است . باید خودم را وادارم تا به چشم دیگری به آن نگاه کنم ، کاری کنم مردم با نگاهی دیگر به آن بنگرند، کاری کنم که خداوند با نگاهی دیگر به آن نظر کن. این کار را نمیتوانم با انکار آن، تحقیر یا ستایش آن یا بی اعتنایی نسبت به آن انجام دهم. این کار فقط با پذیرش کامل گذشته ام به عنوان بخشی نا گریز از تکامل زندگی و شخصیتم امکان پذیر است. با سر فرود آوردن در برابر تک تک رنج هایی که کشیده ام .




1843 : کتاب جدید : فلاسفهٔ بزرگ

درخواست حذف اطلاعات

آشنایی با فلسفة غرب ، نوشتهٔ براین مگی، ترجمة عزت الله فولادوند ، نشر خوارزمی


اینم از کتاب جدید که من فقط حرفای مترجم رو راجع بهش خوندم. این که این کتاب در واقع مصاحبهٔ یا گفتگوی مگی با یسری از فلاسفه های معاصر هست راجع به فیلسوفایی که بودن و تفکراتو نظریه هاشون. از مگی این اولین کت که دارم میخونم. بریم ببینیم چجوریِ.




1844 : گذشته ـ حال ـ آینده

درخواست حذف اطلاعات

وقتی به گذشته فکر میکنم و به چیزی که بودم. وحشتناک میترسم از آینده و چیزی که میشم. و زمان حال مثل یجور برزخ میمونه که بین گذشته و آینده رفت و برگشت داره. چقدر نادون بودم قبلا. از برگشتن به عقب میترسم. خیلی میترسم. تغییراتم رو نه فقط دیگرانی که منو میشناختم که خودمم میفهممشون. من بیشتر از همه تغییر رو تو وجودم تو همهٔ ابعاد زندگیم درک میکنم. دلم نمیخواد متوقف بشم. فقط باید سعی کنم تلاشمو کنم تا زمان حال با بی توجهی نگذره.






1839 : کتاب جدید : بازخوانی از اعماق

درخواست حذف اطلاعات

نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


فکر کنم م بود که میگفت بازخوانی فقط وقتی بازخوانی محسوب میشه که وقتی کت رو دوباره میخونی به برداشت ودریافت جدید برسی. یعنی تغییر کنی. تاثیر بگیری دوباره. الان خب جمله بندی دقیقشو ندارم. شایدم نگفته بود ولی منسوب به م هست .

در نتیجه من میخوام از اعماق رو که اسفند ماه سال ۹۵ خوندمو دوباره بخونم خیلی دلم میخواد واقعا. خیلی کتاب خفنی بود اون موقع که میخوندم هرچند که هفتاد صفحه ی اولش ل کننده میومد فقط و من به عنوان سوم شخص فکر کنم میخوندمش. با این که نامه است مخاطبش نیستم. اینجا میتونین ببینی.




1840 : بخشهایی از کتاب : از اعماق

درخواست حذف اطلاعات

خب این کتابو امروز شروع اگه تا شب بخونمش فکر کنم بتونم تمومش کنم اما میخوام به کارای دیگمم برسم. فقط کتاب خوندم از ظهر تاحالا چون دیر بیدار شدم. دفعه اول که خوندمش به نظرم سخت تر میومد یعنی اون هفتاد صفحه اولش که فکر می ل کننده است خیلی معمولی خودشو این بار در نظرم نشون داد. باید حالا بخونم هنوزم جذ ت خودشو داره. سعی قسمتایی که قبلا اون بار نوشته بودمو دیگه ننویسم این بار. به نظرم این جزو بهترین کتابایی که خوندمش.



از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد ، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


ابله واقعی، آنکه خدایان به س ه اش میگیرند و بی اعتبارش می سازند، ی است که خود را نمیشناسد.من مدتها چنین موجودی بودم.


بزرگترین عیب کم مایگی است.


خود را مقصر میدانم بدان جهت که اجازه دادم دوستی ای غیر عقلانی که مقصود اصلی اش آفرینش زیبایی ها و تأمل در آنها نبود، ی ره بر زندگیم مسلط شود.


ش ت یعنی شکل گرفتن عادات.


خدایان عجیبند. تنها به واسطهٔ رذایل ما نیست که اسباب عذابمان را فراهم می آورند. آنها از طریق آنچه در وجودمان خوب ، لطیف ، انسانی و مهر آمیز است مارا به تباهی میکشانند.


عشق با تخیل تغذیه میشود ؛ چیزی که از ما موجودی می سازد دمند تر از آنچه هستیم ، برتر از آنچه احساس میکنیم، شریف تر از آنچه هستیم ؛ چیزی که با آن میتوانیم زندگی را در حیثیت کلی اش ببینیم؛ چیزی که با آن و تنها با آن ، میتوانیم درک کنیم نسبت میان افراد در عالم واقع در حکم نسبت آرمانی آنهاست. فقط امر عالی ، و به زیبایی متصور شده میتواند عشق را تغذیه کند. اما نفرت از هرچیزی تغذیه میکند.


یک لحظهٔ غیر معقول شاید والاترین لحظهٔ زندگی فرد باشد.


گفتن چیزی به ی که آن را احساس نمیکند و توانایی فهمش را ندارد بی فایده است.


هنوز هم باید بیاموزی که نفرت ، به لحاظ عقلی نفی مدام محسوب میشود و از منظر عاطفی، شکلی از تحلیل بردن است که هرچیزی مگر خودش را نابود می کند.


امور مهم زندگی همان چیزی هستند که ظاهرشان حکم میکند، و به همین دلیل ، اگرچه شاید از نظرت غریب باشد ، تفسیرشان غالبا دشوار است. اما امور جزئی زندگی وجه نمادین دارد. ما از طریق آنها درس های تلخ زندگیمان را به ساده ترین شکل می آموزیم.


رنج یک لحظهٔ واحد دیر پاست. با فصل ها نمیتوانیم تقسیمش کنیم. فقط میتوانیم حالات آن لحظه را ثبت کنیم. و زمان را با بازگشت آن حالات بسنجیم. برای ما زمان خود به پیش نمیرود . در گردش است . گویی به دور یک کانون یگانهٔ رنج میگردد. س فلج کننده ی نوعی زندگی که تمامی وقایع آن بر اساس الگویی تغییر ناپذیر تنظیم میشود .


ما هیچ نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم. برای ما تنها یک فصل وجود دارد، فصل اندوه.


اندوه ظریف ترین مخلوقات است.


در عشق ظرافتی هست و در ادبیات نیز...





1841 : اتمام کتاب : از اعماق

درخواست حذف اطلاعات

کتاب از اعماق تموم شد. من همینجور که میخوندم علامت میزدم که بنویسم الان نگاه دیدم اوه چه قدر شد. میشه از اسکار وایلد غیر مستقیم اخلاق یاد گرفت! ام چجوری بگمش حالا اینو که یعنی چی؟نمیدونم. اما خیلی چیزا یاد گرفتم کتابش البته اینجوری نیستا غیر مستقیم آدمو درگیر میکنه یعنی من از دیدگاه سوم شخص میخونم و اتفاقا هم وایلد هم دوستش مورد قضاوتم قرار گرفتن. به هیچ عنوان نه دلم میخواد جای داگلاس باشم نه دلم میخواد ی مثل اون دورم باشه :/ تا فردا توی چند تا پست اگه حال داشتم قسمتهایی از کتابو میذارم. نه قول میدم بزارم که این کت که دوست دارم کامل توی ارشیوم بره.


از اعماق ، نوشتهٔ اسکار وایلد، ترجمهٔ مریم امینی ، نشر مرکز


انکار تجارب شخصی در حکم متوقف ساختن رشد شخص است. ی که تجارب شخصی اش را حاشا می کند ، دروغ را به زندگیش وارد میکند. مثل این است که روح را انکار کرده باشد. چرا که درست همان گونه که جسم انواع چیزها را ، از چیز های پست و ناپاک گرفته تا آنهایی که توسط کشیش با نوعی بینش تطهیر یافته ، جذب میکند و [در جریان تغییر و تحولش] آن ها را به چابکی یا نیرو تبدیل می سازد... روح هم به نوبهٔ خود عملکرد های تغذیه کنندهٔ خاص خودش را دارد ، می تواند چیزی را که در نفس خود پست، بیرحم و بار است به احوال ناب تفکر و شور و حرارتی معنی دار تبدیل کند ، و حتی بیشتر ، ممکن است در آن والا ترین سبک بیان خود را بیابد و خیلی از اوقات بتواند از طریق چیزی که قرار بوده توهین آمیز یا تباهی آور باشد ، خود را به کامل ترین شکل ابراز کند.


چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و انی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...


گاهی از رنج همچون رازی سخن میگویند رنج واقعا نوعی کشف و شهود است و انسان به واسطه اش مسائلی را می فهمد که پیش از آن هرگز نمی فهمید از منظری متفاوت به کل تاریخ نزدیک میشود احساس مبهمی که به شکل غریزی نسبت به هنر داشت ، با بینشی به غایت واضح و درکی به غایت عمیق ، جهتی عقلانی و عاطفی پیدا میکند.





1825 : اول هفته

درخواست حذف اطلاعات

فصل اول لذات فلسفه با این موضوع شروع میشه که چرا امروز فلسفه اون محبوبیت سابق رو نداره. واین که فلسفه چند دسته تقسیم میشه. الان در چه وضعی قبلا چجوری بود. و فلسفه رو با علم مقایسه میکنه این که علم بدون فلسفه چیه فلسفه بدون علم چیه. یه توضیح برای دسته بندیای فلسفه مثل منطق مابعدالطبیه تاریخ سیاست هنر اخلاق از فصل بعد رسما شروع میشه با این عنوان که حقیقت چیست. هنوز شروعش ن فکر کنم درسته در مورد فیلسوفا نیست در مورد کلا فلسفه است. خود فلسفه. موضوعاتی که باید فکر کرد بهش. یه نگاه به فهرستش ادم متوجه میشه تقریبا با چی سروکار داره. همین دیگه. یه ربع دیگه با بابا میرم دنبال مها اون میره کتاب خونه منم توخونه کار میکنم. البته امروز دیر بیدار شدم و دیر شروع اما به هر حال. دیروز بیتا همینطوری چند تا سوال ازم میپرسید میگفت اکه تو آینه نگاه کنی به خودت چی میگی. من گفتم فقط به خودم میگم ادامه بده. تو میتونی بیشتر کار کن. واقعا به خودم همچین چیزی میگم. نمیدونم چرا اینقدر کتاب خوندن من باعث تعجب. چیش عجیب غریبه اخه. تازه من به نظر خودم اصلا خوب نیستم خیلی کندم و وقت نمیکنم همه کارایی که میخوامو انجام بدم که اینم به خاطر عدم مدیریت زمان. بالا ه یادش میگیرم. نباید یسری چیزارو پشت گوش بندازم باید در لحظه انجامش بدم. واسه کلاس زبانی که میخوام برم از همین حالا استرس گرفتم. ولی باید انجامش بدم. هوووف. فرانسه رو هم خودم میخونم یه برنامه دو ساله تو ذهنم فقط دو سال وقت داررم فعلا که باید خودمو برسونم. وقت کمه خب. من هر لحظه بهش فکر میکنم. دلم نمیخواد دوسال دیگه حسرت الانو بخورم واقعا میگم این که بگم ای کاش یا این که بگم اگه این کارو می اگه اون موقع بیشتر میفهمیدم. متنفرم از این کلمات. دلم نمیخواد پشیمون باشم.


کتاب لذات فلسفه ، نوشتهٔ ویل دورانت ، ترجمهٔ عباس زریاب خوئی ، نشر علمی فرهنگی