رسانه
رسانه

روز نو شتـــــــــــــــ



1775 : عنوان ندارم :/

درخواست حذف اطلاعات

من نمیدونم چجوری قسمتایی که میخونمو بنویسم خب بعضی وقتا قسمتی از متن به خصوص همچین کت مثل تاریخ فلسفه که اول زندگی نامه فیلسوفاست و بعدم در مورد اثارو عقایدو این چیزاست بخشی ازش نظر ادمو جلب نمیکنه یعنی اونجوری که نقل قول بیانش کنم. واسه همین حرف زیادی ندارم. تا نصف فقل خوندم به نظر خودم امروز در مقایسه با قبل بیشتر خوندم. و کار دیگه مخم نمیکشید زبانم خوندم دوبار نامه های ونگوگ خسته میشدم میخوندم وقتی احساس می نمیفهمم. دیگه میدونم خوب نیست دوتا کتاب فقط انگار اینجوری چون فرق دارن با هم میتونم تمرکزمو جمع کنم شایدم دیگه فردا فقط تاریخو بخونم نمیدونم. دیگه همین خسته شدم از کی تاحالا سرم گرم کارام تنها. اگه بیاد ی میرم پیاده روی اگرم نیاد باز میرم :دی خسته شدم از نشستن. نه که مها نیست کاری نیست کنم حرف بزنم حواسم پرت بشه همش داشتم کار می یا نهار میخوردم نهایتش خیلی کم سرم تو گوشی دیگه کاری دیگه ای نبود. ادم اعصابش خورد میشه وقتو بخواد همینجوری هدر بده منم خیلی وقت بود تنها نبودم یهو بعد یه مدت چند روزه تنها شدم قشنگ حسش میکنم تنهایی رو. کتاب که میخونم احساس تنهایی نمیکنم اما وقتی کاری نمیکنم خب شاید ادم اذیت شه وقتی مدت طولانی تنها نبوده باشه. امروزو راضیم. خیلی راضی کم کم راه بیفتم سرعتم میره بالا. اگه مغزم یاری کنه.




1776 : بارون بارون بارون

درخواست حذف اطلاعات

واااای هوا خود پاییز سرد بارونی بر نارنجی. دلم میخواد برم بیرون ولی مهمون داریم. امروز هیچکار ن از اون روزا بود که شبیه عید بود چون مهمون قرار بود بیاد ! البته ع امو دیدم یدور باید خب بهتر بشن هنوز مونده . بیژو هم اومده منتها دوباره باید بره مرده ورداشته ویندوز هفت ریخته خب پسرم خودت یعنی نمیفهمی اینو ریختی بی هیچ برنامه ای :/ مها بهم میگه منحوسی شانس نداری والا راست میگه چرا اینقدر بد بیاری. هنوز پیدا ن باتریشو هم.




1777 : خوابالودگی

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونی چقدر خو دم. اینقدر خوابم میومد که نگو اصلا دست خودم نبود الان باز خواب از سرم پریده اما حس کرختی هنوز تو تنم مونده. از هفت هی بیدار میشدم دوباره بیهوش میشدم دیگه ۱۱-۱۲ بود بزور خودمو بلند صبحونه بخورم قرصمو بخورم. خو دم رو تخت دارم کتاب تاریخ فلسفه بخونم. حقیقت اینه دیگه نمیتونم دوتا کتابو با هم بخونم اعصابم خورد میشه دیگه عادت ندارم. یکیو میخوام تموم کنم بره. اونم تاریخ فلسفه است. همینجوری خو ده ریل و کرخت میخونمو جلو میبرمش. چرا اینقدر خوابم میاد؟ هرکی ندونه فکر میکنه کوه کندم. خب ولی نمیذارم هدر بره امروز دیگه یعنی چی. این چه وضعی هی هر روز یه چیزی بشه حالا دیروز مهمون داشتیم حسش نبود.




1778 : برای این که خودمان باشیم باید خود را تکمیل کنیم...

درخواست حذف اطلاعات

قابل تصور نیست که چقدر فلسفه رو دوست دارم. این که هیچی نمیدونم و انگار هنگام مواجه شدن باهاش با یه دنیای جدید سروکار دارم برام لذت بخش و هیجان انگیزه. فکر . استدلال . فهمیدن کشف . امروز یادم افتاد اولین بار هنرستان بودم یه معلم داشتیم راجع به خدا حرف میزن میگفت خدا واجب الوجود پس اگه واجب الوجود چیو چیو چی. الان فقط واجب الوجودش یادم مونده اما من چنان درگیره این کلامو فکر شده بودم که نگو این دلیل اوردن که چرا خدا وجود داره چرا نداره ولی نمیدونستم اسمش فلسفه است شایدم نباشه الان دارم فکر میکنم اون چیزی که میگفت یجورایی به ففلسفه ربط داره. دلم میخواد تمام روز در مورد چیزایی بخونم که نمیدونم. حتی به مغزم خطور نمیکنه در ح عادی. دلم میخواد کشف کنم این دنیارو. نمیدونم چجوری بگم اما فلسفه نه از هنرستان که از سال دوم برام شروع شد با م در حالی که نمیدونستم چیه کم کم کم آموزشم جوری شد که منو به این سمت میبرد. درهارو م بروم باز میکرد. تلنگر کم کم کم فهمیدم این اسمش فلسفه است و من الان میفهمم چقدر عاشقشم. میدونم یه راه طولانی در پیش دارم. اما نمیترسم. از پسش بر میام. میدونم. چون از این راه خوشم میاد. و میدونم خیلی طولانی خیلی سخته اما من فکر میکنم دوست دارم از این مسیر عبور کنم. احساس میکنم م از همون اول فهمید. همون ترم بود تاریخ فلسفه و لذات فلسفه رو بهم معرفی کرد. نمیدونم چجوری اما روح آدمو میدید. انگار چیزیو میدید که خودت برات ناشناخته بود. قسمتی از وجودت که با کشف شدنش همه دنیات تغییر میکنه و کرد. برای من جواب داد. من چقدر خوشبختم و چقدر ممنون بودن برای این مسئله در مقابلش کمه. دارم تاریخ فلسفه رو میخونم یه جاهایی سخته اما میگم این بار اول به مرور برام باز تر میشه مسائل و راحت تر. مرسی . به خاطر همه چیز. به خصوص این که یه واقعی بودین. خودمو بهم نشون دادین. خود پنهان که هرگز درکش نکرده بودم. و این تمام آینده ی منو میسازه. من دلم میخواد بهتون نشون بدم لیاقتشو داشتم. دلم میخواد اینجوری ممنون بودنمو نشون بدم. این که مدیونتونم. یعنی میشه اون روز برسه که با دیدنم کیف کنین و خستگیتون در بره؟ دلم میخواد اینجوری خوشح ون کنم یعنی میشه برسه اون روز ببینمتون؟ من هنوز فراموش ن . این هم مایه خوشحالیم و هم اشکمو در میاره که چقدر کار دارم یعنی میتونم؟ یک سال فقط گذشته. کاش از پسش بر بیام.




1779 : ذوق

درخواست حذف اطلاعات

فردا بالا ه قراره بریم سفر. کلی ذوق دارم براش. باورت میشه در پوست خود نمیگنجم؟ قیافه ذوق زده منو تجسم کن. الان اومدیم بیرون. چند تا کار داشتیم یکیش دادن دوباره ی لپ تاپ من بود:/ گفتم که مرده ویندوز 7 ریخته جدا از اون هیچ برنامه ای توش نیست :/ گفت بیار ویندوز جدید بریزم با برنامه هر برنامه ده تومن :دی :/ چند تا برنامه که خودم بلد نبودم بریزمو نوشتم برام بریزه. الان میردامادیم. میدونی که من عشق ماشین گردیم. خ چرا اینقدر کیف میکنم از سرنشیین بودنو گشتن با ماشین نمیدونم. برم خونه وسایلامو حاضر میکنم. برای فردا و بعدش کتاب تاریخ فلسفه که فصل اسپینوزا تموم شد فکر کنم ولتر رو باید بخونم دست میگیرم. اگه حواسم جمع بشه همش فردا میاد تو ذهنم فکر کن یه مسیر طولانی تو ماشین فقط بیرونو نگاه کنی. تازه عکاسیم میکنم دو تا پروژه هست. ببینم چی میشه باید فکر کنم بهش. خیلی ذوق دارم. خیلی خیلی.




1780 : چم

درخواست حذف اطلاعات

همین ب بود که ذوق داشتم برای راه افتادن. حالا الان اینجام. چم اسمش. فقط دریا داره بعد برای جنگل و سبزه و روستا و ... باید رفت اینور اونور. تاحالا اینوری نیومده بودیم. خلوت. شایدم چون است. هوا شرجی نیست. گرمم نیست. دم دریا یهو باد شروع کرد به وزیدن. سرد شد. دلم میخواد صبح زود برم دریا. دلم میخواست میشد توش غرق بشم. اما فقط پام به آب میخوره بقیشو تصور میکنم. اصلا خوشم نمیاد برم توش. شاید دلم میخواست مرد باشم. تو مسافرت بیشتر احساس تنهایی ادم میکنه. تو اینجوری نیستی ؟؟ انگار یه چیزی کمه. اصلا یهو دلم گرفت. احساس تنهایی میکنم. هیچ هیچ جا منتظر من نیست اینجا ، هرجا. امروز داشتم فکر می چقدر دلم میخواد شمال کشور زندگی کنم. احساس زیادم بد نیست دور شدن از تهران. یکی میره کانادا یکی میره لاهیجان :دی چقدرم با هم یکین. اما مهم یکی بودن رفتن. میگم یعنی سعی میکنم درک کنم که برای ی که میره شاید واقعا رهایی بخشمنظورم این فکر میکنم میفهمم که گاهی رفتنم بد نیست. و دلم میخواست میتونستم اینجا زندگی کنم. غریبه فراموش شده. تنها. بگذریم. انگار هرچی شب میشه هوا سرد تر میشه. امروز هیچی نخوندم. شاید برای همین اینقدر حالم گرفته شد شایدم چون خسته ام حس از ۵-۶ بیدارم.


خیلی طول کشید تا تموم بشه پستم سه ساعت سرشم هی نوشتم هی زمان گذشت شایدخیلی بی ربط باشن تیکه تیکه بهم.




1781 : امروز

درخواست حذف اطلاعات

امروز همینجور که رفته بودیم بیرون ادمارو میدیدم فکر یعنی این همه آدم چجوری عمرشونو میگذرونن؟ صبح تا شب چیکار میکنن وقتی بمیرن یعنی همینجوری مردن ؟ چیزی ازشون میمونه؟ یا نه فراموش میشن. فکر چرا من فکر میکنم باید کاری کنم. ملت چه راحت روزشونو شب و شبشونو روز میکنن. من هیچکاری انجام ندم همش فکر میکنم همینجوری عمرم داره میره فکر میکنم یه چیزی کمه. جاش خالی دهن کجی میکنه این دو روز واقعا نشذ همش بیرون بودم. الان میخوام ولتر رو شروع کنم. ولی میگم مردم چجوری همینجوری میگذرونن چرا من برام ترسناک میاد همینجوری گذروندن؟ همش یه گوشه از ذهنم درگیرشِ. به تهران فکر میکنم به این که بالا ه میرم همون کنج دنجم یه گوشه میشینمو کتابمو میخونم انگار قرار بگیرم دلم بخواد اینجوری قرار بگیرم. آروم بشم. حقیقتش اینه هم دوست دارم اینجا زندگی کنم هم نه. دلم تنگ شد به این زودی برای خونه برای اتاقم برای اون فضا حتی اون بالکن نسبتا زشت! اینجارو نمیتونم با چهار پنج روز موندن اسم خونه بزارم روش. من بیشتر عمرم خونمون ثابت بوده عادت ندارم به تغییر زیاد. که بتونم خیلی راحت خودمو وفق بدم. اما دوست دارم تجربه کنم دلم میخواد بدنم مهاجرت چجوری یه شهر دیگه رفتن. عمرا بتونم یه کشور دیگه رو هضم کنم. نمیدونم چرا شاید واسه همین که همیشه اکثرن ن بودیم یه جا اگرم سفری پیش اومد معلوم نی بع کی باشه بابام زیاد اهل سفر نیست ناحیه امنشو دوست داره! اما من دوست دارم این ویژگی رو دور بندازم واقعا میگم. کاش برام مهم نبود. خلاص شدن از یسری خصیصه های اخلاقی آسون نیست به خصوص اگه دست تنها باشی. دلم میخواد راحت باشم. سفر کنم جابه جا بشم. ولی منم محدوده امن خودمو دارم نه فقط در مورد این موضوع مثلا توی آداب معا یه ناحیه خیلی محدود براش دارم و این خیلی بده خیلی به نظرم بد میاد. یا مثلا محدوده امن توی عکاسی . میبینی چه گرفتاریم من؟ اعصابم خورد میشه بهش فکر میکنم. ببین به گفتن نیست بگم من این مشکلو دارم و بعد حل بشه واقعا سخته و خیلی آزارم میده. بگذریم. امروز در به در دنبال جنگل بودیم مگه اینجا پیدا میشه:/ ما معمولا سمت رامسر نوشهر قائم شهر بابلسر چمیدونم اینجاهارو رفتیم. اینجاهام همیشه داشته اصلا من شمالو اینجوری تصور می که جنگل ازش جدا نمیشه بی خود نی اینقدر دریاش تمیزه ی نمیاد:دی ولی دریاش خ خیلی تمیزه یعنی هیچ جا اینقدر تمیز ندید هبودم:/ کاش ساحلش از این سنگیا بود اونا خوش میگذشت میشستیم روش موج میخوردیم :دی ولی دیگه همینه دیگه فردا صبح میرم دریا کتابمم میبرم صبح زود بیدار میشم. کیف باید بده. همینجوری یه ذره عکاسی اما نه خیلی. فکر نکنم ربطی به مجموعه هام داشته باشه اصلا ادم نمیتونه میفهمی انگار باید حسش باشه نمیدونم چیکار . هم دلم نمیخواد زمان بگذره هم دلم میخواد خیلی حس گندی. همین




1782 : امشب

درخواست حذف اطلاعات

همون موقع که گفتم میخوام ولتر رو بخونم مامانم گفت آش داره میذاره بریم دم دریا بخوریم. بابام گفت تاریک ول کنیم و نریم من گفتم بریم خب نور ماشینو میندازیم یه اش خوردن که این حرفارو نداره. همینم شد رفتیم یه تخت از این چوبیا موازی با دریا نزدیکش بود ما نشستیم بهآش خوردن :دی بادم میومد سرد بود تقریبا بعد یه سگه اومد هی من میخوام بش غذا بدم اینا نمیذارن :/ بابام که میترسه از سگ مامانمو مها هم. بابام حالا حق داره سه بار سگ گازش گرفته بچه بوده. ولی من میخوام غذا بدم میگن نده خطرناک خب چرا اخه گناه داره. گشنش بود. نون داشتیم بهش نون دادم. نمیتونستم آش بهورم اون گشنش بود یعنی همش به این فکر می اون گشنشه و من چجوری میتونم بی تفاوت باشم. آ ش رفتم نون گذاشتم چند بار جلوش بچه رو. هیچی دیگه اونم خورد بعد که تموم شد گذاشت سرشو ناز کنم. منم قبلا میترسیدم و فکر می ترس داره. نزدیک شدن به حیوون مساوی با مریض شدن ولی نمیدونم تو این یه سال چی شده که اینقدر راحت تر شدم. این از گره هایی از وجودم که امسال باز شده. راحت تر شدن با یسری از ترسهام. پشت سر گذاشتنشون. به خاطرش حس خوبی دارم. این که نترسم. به کثیفی و بیماریشون فکر نکنم نه که مهم نباشه مهم ولی نه اونجوری که بخوام دور باشم یا ادا اصول درارم. مامان که نذاشت بهش آش بدم :/ شاید دوست داشت ی چمیدونه :دی. بیخیال روز دوم سفرم گذشت.




1768 : بعد از مدت ها

درخواست حذف اطلاعات

من اومدم. خیلی خوب بود. واقعا دلم تنگ شده بود برای ساجده. جدی میگم. ادم نمیدونه یه وقتا بعضی رابطه ها چجوری اب میشه امیدوارم دیگه هیچوقت به اختلاف نخوریم. رفتیم گالری بعد از کریمخان تا تئاتر شهرو پیاده برگشتیم یه چیزی خوردیم و حرف زدیم. در مورد گالری هم ع ا به خصوص مژگان راسخی نژاد خیلی خوب بود من از ایده اش واقعا خوشم اومد و چیدمانش خیلی بقیه هم بد نبودن اما این واقعا به چشمم اومد به نظرم قوی بود.




1769 : هنوزم امید... چه سرخوشانه

درخواست حذف اطلاعات

میدونی داشتم فکر می من کجای کارم. به این فکر یه عمر راه د پیش دارم تا کاری کنم. این همه بلند پروازی دارم تهش هیچی. دستم که خالی فقط کار میکنم بی این که ی ببینه توی عکاسی. همه چیو صفرو صد میخوام. نمیخوام متوسط باشم. میدونم قطعا این یه ایراده ولی چیکار کنم دوست ندارم هرچند همیشه یه ذره ناقص میمونه تهش اما من خودم به اندازه کافی ناقص نیستم؟ که حالا ع امم باشه؟ چه خوش خیالم. نمیدونم چرا از این دنیای تماشا دهنه و تماشا کننده میترسم. حتی تو تصوراتمم نمیاد که ع امو نشون بدم:/ چرا؟ اعصابم از دست خودم خورد میشه اما واقعا دلم میخواد فقط نه اینجوری. چجوریشو نمیدونم ولی اخه الان انگار ته تهش رزومه میشه. فقط یه عده خاص میان میبینن میرن و فراموش میکنن. نه؟ چرا اینقدر بدبینم؟ ا شم یا میگن خوب بود یا میگن بد بود یا یسری تشویق میکنن یا یسری ردمیکنن. احساس میکنم تا ابد اینجا گیر افتادم. چقدر راه درازه. یعنی تهش چی میشه؟ من بمیرم عمرم عکاسیم همه چیزایی که دوست دارم به کجاها رسیدن؟ ی چمیدونه. این همه مشکلات جای خالی چجوری باید حل بشه؟ من فقط تنها چیزی که دارم یه هدف که این هدف اصلی چند شاخه میشه برای رسیدن بهش باید خیلی راه برم خیلی. خیلی تلاش میخواد. منم انگار پام ش ته. تصور کنین چجوری راه میرم. یعنی میرسم؟ نه که مقصد مهم باشه من دلبسته ام به مسیر خی راحت . فقط پام گاهی درد میگیره. وقتی خودمو مقایسه میکنم میبینم هیچی نیستم. هیچی. انگار این همه مسیری که طی تهش محو میشه. دلم میخواد کلی گریه کنم که پام ش ته است مسیرم پر دست اندازو سرعت گیرو سنگ هست. راهم صاف نیست. وسیله ی زیادیم ندارم. اما چیکار میشه کرد. باید حرکت کرد. به قول ونگوگ یه ع میذارم حوصله تایپ ندارم. امیدوارم آ خط از مسیر راضی باشم.و خب امیدوارمتلاشم نتیجه بده.






1770 : جبران

درخواست حذف اطلاعات

تقریبا یک هفته وقت دارم تا قبل از مسافرت بتر م یعنی یجورایی کم کاری این چند وقتمو جبران کنم. مثلا قرار بود صبح زود بیدار شم که امروز نشد. با این حال به خودم گفتم مائده نباید چون دیر بیدار شدی بقیه زمانم از دست بدیو این برات بهونه بشه تا شز وقت دارم. فردا دوباره تلاش میکنم. امروز دیگه قطعا نامه های ونگوگ تموم میشه و میرم سراغ تاریخ فلسفه. زبانو بقیه چیزام سرجای خود. همین فی ندارم فقط میدونم باید سخت کار کنم. اومدم تو بالکن اینجا میتونم کار کنم. مثل کتابخونه فقط تنهام.




1771 : اتمام کتاب : نامه های ونگوگ جلد اول

درخواست حذف اطلاعات

خب اینا خیلی کم پاراگرافایی بود که دوست داشتم اما ننوشتمشون. با این حال این کتاب تموم شد. بریم دنبال تاریخ فلسفه با زبانو باقی چیزها. هوام واقعا سرده ها تو بالکن یخ نزنم خیلی هرچند اثهنوز مونده به اون درجه برسه. من هوای سردو دوست دارم.


کتاب نامه های ونگوگ ـجلد اول ـ ، ترجمهٔ رضا فروزی


+ من باید در این نبرد و بر این روزهای سخت پیروز گردم، گرچه چیزی نمانده آب از سرم بگذرد و آینده را نمیتوان پیش بینی کرد ولی من هرگونه سختی را تحمل میکنم و زندگی را برایگان از دست نخواهم داد.


+ شخص هرچه بیشتر مطالعه و تحقیق کند بهتر است ، که در برابر مردم تظاهر و چاپلوسی نماید. گاهی اتفاق می افتاد که من هم از روس ناچاری دست به تظاهر بزنم ، اما پس از اندکی تفکر به خود گفتم بهتر است تنها و در عالم خود باشم . گرچه کارهایم هنوز نارس است، ولی باید صریح و رک و راست باشم.


+ هنرمند ی را مینامند که پیوسته در جستجوی دانش و بینش و فکرو تکامل بیشتری باشد.


+ ماهیگیران از طوفان و خطر دریا آگاهندو باز هم دل به دریا میزنندطوفان نزدیک میشود شب فرا میرسد از چه رو در شه ی خطر باشم و از آن بهراسم.


+ هر کجا اراده ای باشد راه پیشرفت هم هست.


+ کار بهتر از بیکاری است، کار شخص را نابود نمیکندو پست و حقیر نمیدارد بلکه درستثهای بیشتری می آموزد.


+ چه در مسائل هنری و چه در سایر موارد زندگی ، اگر شخص مطالعه ی قبلی نداشته و زندگی خویش را بر اساس صحیحی قرار ندهد ، ممکن نیست بتواند بکار مداوم بپردازد. بزرگی بر حسب اتفاق بدست نمی آید بلکه شخص باید آن را بخواهد.


+ اگرچه زندگی را با تنهایی در سکوت میگذرانمولی اثرم ممکن است با بععضیی از دوستانم صحبت کند و مرا آدم بی ذوق و بی روح نخوانند.


+ احساسش به اندازه ای دقیق است که نوع فکر دیگران را درباره ی خود می فهمد.


+ هرچه بیشتر در اثار ان نامدار دقیق می شوم به این نکته بیشتر پی میبرم که آنان هنر را به خاطر هنر ، کار را به خاطر کار و انرژی را تنها به خاطر انرژی میخواستند.






1772 : ادامهٔ کتاب تاریخ فلسفه

درخواست حذف اطلاعات


هیچ مثل او صریح و وزین و موجز نطق نمیکرد. در بیانات او سخنان پوچ و بی معنی کمتر یافت میشد ، هر قسمتی از سخنان او لطف خاصی داشت. اگر مستمع ای در اثنای سخن او سرفه میکرد یا رو به طرف دیگر بر میگرداند، از نکته ای و فایده ای محروم میماند. با هرکه سخن میگفت بر او مسلط بود. ... هیچ مثل او احساسات شنوندگان را تحریک نمیکرد. هرکه به سخن او گوش فرا می داشتفقط یک ترس داشت و آن اینکه مبادا سخن او به پایان برسد.


خب این قسمتی از فصلی هست راجع به فرانسیس بیکن که چه میکنه این بشر. کتاب تاریخ فلسفه نوشتهٔ ویل دورانت ، نشر علمی فرهنگی ترجمهٔ عباس زریاب خوئی


خوبی ماجرا اینه مه میفهمم حالا. چقدر احساس خوشبختی میکنم به خاطر این موضوع باورت نمیشه.


یه جن هست امشب میخوام بکشمش برای خودم از قبل از سقراط تا راسل برگسون که نمیشناسمشو و اینا بزنم بغل تختم شبا تا خوبم ببره بخونمش. باحاله این همه آدم ما که فعلا بیرون ج سیر میکنیم !




1773 : یکشنبه...

درخواست حذف اطلاعات

+ خیر اعلی و مطلق طبایع بشری عبارت است از طلب حقیقت یعنی عشق به آن؛ درک حقیقت یعنی ستایش آن ، ایمان به حقیقت یعنی لذت بردن از آن. ...


هنوز تو بالکنما. خوبه مامانم به خل بازیای ما عادت داره. به هر حال من خوبه طبقه چهارمیم معلوم نی اگه طبقه اول بودیم چجوری بساطمو پهن می فرش مینداختم پارچه میذاشتم تو دهن کوچه :/ الانم اگه پارچه انداختم رو سنگا به خاطر همسایه روبرویی خیلی کنجکاومون :/ و خب البته ادم کلا راحت ترم هست اینجوری. نمیدونم امشب میرسم فرانسیس بیکن رو تموم کنم یا نه ولی حالا حالاها نشستم. کاش زمستون به این زودیا نیاد یعنی هوا اونجوریم سرد نشه. من دارم کیف میکنم.

اینم یهع یادگاری کنج دنج جدید:


از امروزم راضیم فردا باید صبح زود بیدار بشم.


منظره آسمون قشنگه ها می ارزه ادم اینجا بشینه

اگه خونمون از این قدیمی دلبرا بودا طبقه اولشو دوست داشتم جلوش حیاط میبود چقدر خوب بود حیف :(





1774 : غریبه

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم حدودای هشت هشتو نیم بود بیدار شدم. به خودم گفتم بلند شو که کلی کار داری اولش حسش نبود موهامو شونه صبحونه خوردم و بلند شدم و خوشحال که امروز زودتر تونستم از خواب بیدار بشم. چند وقت بود موهامو حال نداشتم شونه کنما! یعنی همینجوری میبستمش امروز دیدم چقدر سر ادم سبک میشه :دی دلم میخواد موهامو کوتاه کنم ولی دلم نمیاد. اصلا نمیتونم خودمو با موهای کوتاه تجسم کنم. ا ین بار فکر کنم ۱۰-۱۲ ساله بودم که موهامو کوتاه کوتاه که خب الان هیچ شباهتی با اون دختر لاغر استخونی ندارم. تو ع ا هم نمیشه ظاهرتو بشناسی. اون روز داشتم به این فکر می بقیه منو از بیرون چجوری میبینن وقتی ع سلفی میگیرم همیشه این فکر میاد تو مخم که این یه غریبه است. من این شکلی یعنی؟ بعد به این نتیجه میرسم چون نمیدونم چجوری به نظر میرسم بهتره اصلا بیرون نرم دیده نشم :/ که احمقانه است. یادمه بیتا یه دفعه ازم ع گرفته بود من خودمو نشناختم. وای باورت میشه من خودمو نشناختم میگفتم این کیه. اونم مونده بود چطپر خودمو نمیشناسم :/ به نظرت من تو این قضیه واقعا خود درگیری ندارم؟؟؟ خیلی حس عجیبی بود یو میدیدم به عنوان غریبه دوست دارم دوباره تجربه کنم. همیشه ادم خودشو به چشم اشنا میبینه این دوتا خیلی فرق داره. بگذریم نمیدونم چی شد اینو گفتم یهو یادم اومد. فرانسیس بیکن هم فصلش تموم شد. فیلسوف بعدیا سپینوزاست. که هیچی نمیدونم ازش. این اولین کت که بطور کلی منو با ادمای توی فلسفه اشنا میکنه. اون ج هم باید کاملش کنم باید سخت کار کنم امروز کلی کار دارم ب علاوه بر زبان رسیدم یه عکاس ببینمو بخونم از نگاهی به ع ها چند صفحه از کلمات عکاسی قبل خواب میخونم دیگه همین.


پ ن : آسمون اینجا خیلی دلبره من از صبح تو بالکنم با لباس زیاد الان هوا گرم تر شده. مها هم نیست و تنهام. دارم خو میگیرم به این وضعیت.


پ ن ۲ : قبل اسپینوزا احتمالا چند تا نامه های ونگوگ رو بخونم.


پ ن ۳ : یادم نمیاد خیلی درگیر این موضوع که خوشگلم یا زشتم هیچوقت مثل یسری از همسن و سالام بوده باشم. هرچند همیشه به این فکر که از بیرون یعنی چجوری به نظر میرسم چه شکلیم. آینه هیچوقت راضیم نمیکنه واسه همین زیاد بهش نگاه نمیکنم.




1767 : بعد از مدت ها

درخواست حذف اطلاعات

الان تو متروام دارم بر میگردم. باورم نمیشه اینقدر زود کارم تموم شد. البته صبحم زود بیدار شدم رفتم زود زدم بیرون. با این حال به محض این که رسیدم رفتم تو. حالم بهتره اینو م فهمید. خوندن کتاب اثر خودشو داشت بیکار بودن واقعا حالمو بد میکنه. حس بیهودگی بی وجودی میکنم وقتی هیچکاری نمیکنم. برای دیدن نمایشگاه امروز کلی ذوق دارم. این که بعد مدتها میتونم کارای عکاسایی رو ببینم هم دوره ی خودم. و از شاگردای . خلاصه درسته سفر کنسل شد اما چیزای دیگه هست هنوز باعث دلخوشیم بشه. و جدا از اون قراره یه دوست قدیمی هم ببینم. ساجده. خب مدتی بود که با هم ارتباطی نداشتیم و تا ساجده پیام زد و قرار شد همو ببینیم که نمایشگاه هم بهانه ی خوبی بود. امیدوارم باهم به اختلاف نظر نخوریم دوباره. خلاصه این که کلی ذوق دارم.




1764 : بخش هایی از کتاب :

درخواست حذف اطلاعات


نامه های ونگوگ ، رضا فروزی


+ من آدمی تند خو و آتشی هستم ، از این جهت گاهی کارهایی میکنم که بعدا از کرده ام پشیمان میگردم . گاهی با تندی حرف میزنم ، و یا کاری را بعجله و شتاب انجام میدهم ، گمان میکنم برای دیگران نیز اغلب اینطور پیش بیاید. خب چه میتوان کرد ... ایا در این مورد باید خود را شخص زیان بخش و وازده ای بدانم؟ البته نه


+ من به خواندن کتاب ، عشق و علاقه ی بسیار دارم و کتاب را مانند نان از لوازم ضروری زندگی میدانم، آن زمان که در محیط دیگر یعنی محیط تابلوهای نقاشی و آثار هنری بودم، چنان شوق و ذوقی داشتم که از خود بی خود میشدم. اکنون اثهم که خارج از این محیط زندگی میکنم از شور و عشقم ذره ای کاسته نشده و برای جهان هنر دلتنگی میکنم.


+ اکنون به جای این که از دوری زادگاهم بنالم و تسلیم یاس و ناامیدی شوم تصمیم گرفتم تا آنجا که توانایی دارم به فعالیت بپردازم و دیوانه وار کار کنم. و کارهای پر سر وصدا را که با امید و کاوش و پیشرفت قرین باشد بر ناامیدی و خاموشی ترجیح میدهم.


+ تنهایی و تهی دستی نیز عالمی دارد . همین دنیای غم و تنهایی است که شخص را در اعماق شه و دانش غرق میکند و انگیزه ی افکار و احساسات میگردد.


+ راهی را که اکنون در آن قدم گذاشته ام باید همینگونه ادامه دهم وگرنه امکان تحصیل و مطالعه و جستجو برایم وجود نخواهد داشت و یقین است که نابود خواهم شد.


+ اتفاقا در خلال این فقر و بدبختی شدید احساس می که نیروی از دست رفته ام را دوباره باز میابم . به خود میگفتم : به هر طریقی شده دوباره اوج میگیرم و مداد را که در اثر یاس و ناامیدی زمین گذاشتم بدست گرفته و به طراحی مشغول می شوم.


+ اما در قلب فضائی باقی میماند که با هیچ چیز پر نمیشود.


+ ما باید با از خودگذشتگی و جانکاهی کار کنیم.


+ میل دارم بتدریج استعدادی پیدا کنم که بتوانم به آسانی با صرف وقت کمتر کتاب بیشتری بخوانم و از خواندن کتاب تصور و احساس قوی بگیرم. خواندن کتاب نیز درست مانند نگاه به تابلوهای نقاشی است: شخص باید طوری وارد باشد که بدون تردید و انحراف و با اطمینان خاطر آنچه را که حقیقت عالی و زیبا است دریابد.


+ من نباید جوانی و نیروی خود را فدای هوس پیران و عقاید باطل و کهنه ی آنان کنم.


+ من کتاب را برای ب معلومات و رشد فکری خود میخوانم و به تمام سر و صدا و جار و جنجال مربوط بع خیر و شر و ادب و بی ادبی اساسا وقعی نمیگذارم زیرا قادر نیستم معنی این کلمات را بفهمم.


+ وقتی با پدرم درباره ی موضوعی بحث میکنم، سخنانم برایش مفهومی ندارد ، بیانات او هم درباره ی آفرینش و اجتماع و اخلاق و نیکوکاری در نظرم بی منطق مینماید. من هم کتاب مقدس را مانند کتابهای میشله ، با اک و الیوت میخوانم ولی از کتاب مقدس چیزهایی غیر از آنچه پدرم میفهمد درک میکنم. من نمیتوانم نتیجه ای را که آنان طبق دستور اکادمی از کتاب مقدس میگیرند بدست آورم.


+ نباید پیرو احساسات قضا و قدر باشم و زندگی را بدون یار و همدم و همراز بگذرانم زندگی در تنهایی زندگی بی روحی است که کمترین ارزشی ندارد. ( با این حرفش زیاد موافق نیستم اما بعضی وقتا عجیب احساس تنهایی میکنم حتی اگه ادمهایی باشن. ادم دوست داره ی درکش کنه باهاش حرف بزنه و یه رابطه دو طرفه باشه ی مثل خودت با دغدغه های مشترک... نه که هیچوقت نباشه ولی فقط بعضی وقتا)


+ من خود را قربانی نمیکنم. راست است که دوستش دارم اما در مقابل بی وفایی و جفایش جسم و جان را از دست نمیدهم. من آتش عشق را به جان می م ولی هیچگاه پایبند عشق صوفیانه نمیشوم. این است آنچه که میتوانم راجع به گذشته بگویم.





1765 : زبان

درخواست حذف اطلاعات

امروز دوباره سر وقت زبان رفتم. نمیدونی چقدر خوشحالم که یادم نرفته دیروز به مامان گفتم میخوام یه بسته خودآموز مبتدی فرانسه با یه بسته دیگه که یه چیز دیگه است مال فرانسه و انگلیسی رو ب م. اینارو یکی از ای فرانسه بهم معرفی کرد یعنی خودم ازش پرسیدم اونم گفت باید هدفمند پیش بری اگه خودت داری یاد میگیری. حالا که لپ تاپ درست شده هرچندکه دوباره بردیمش بیژورو پیش اون اقا که درستش کنه چون سه ساعت طول میکشید بالا بیاد میتونم این بسته هارو ب م. بعد مامان گفت برو کلاس اگه واقعا فکر میکنی استعدادشو داری مها فکر کنم گفت اره اینو برو انگلیسی رو خودت یاد بگیر مامان گفت یعنی الان داری دوتا زبان یادمیگیری؟ من اره مگه چیه :/ خب شاید حق داشت تعجب کنه احساس براشون مس ه اومد چون سربسرم گذاشتن بعدش ولی خب چرا فکر میکنن نمیشه یا نمیتونم. من مطمئنم از پسش بر میام میدونم طول میکشه ها ولی ولی زبان تداوم میخواد اگه ی واقعا عمل کنه بهش نتیجه میگیره. من سه تار مهارو دیدم که زبانو خودش یاد گرفته بود اون تازه سازهارم خودش یادگرفته بود تازه خود مم بود. چرا من نتونم. سعی میکنم از این که سر بسرم گذاشتن ناراحت نشم و حقو بهشون بدم که فکر کنن ی که تا حالا نتونسته لابد نمیتونه بدون کلاس. اما نه که دوست نداشته باشم برم کلاسا ولی وارد شدن به یه جمع استرس حضورش اعصابمو به هم میریزه. پس تلاشم اینه از زیرش در برم هرچند فکر میکنم بالا ه مجبور میشم کلاسو برم. اینجوری یادگرفتنم سختیای خودشو داره حس . بگذریم. دیروزم زبان کار چند تا جمله از واکر اونز رو برای خودم ترجمه امروزم انجامش میدم. دلم میخواد هوا دیر تر تاریک بشه تصمیمم اینه بعد سفر صبحا ززودتر بیدار بشم و از صبح زود کار کنم.




1766 : مسافرت کنسل شد :/

درخواست حذف اطلاعات

یه چیزی میخوام بگم که مطمئن شین که من چقدر خوش شانسو خوشبختم. اصلا باورتون نمیشه :/

مسافرت کنسل شد چون مامانم مرد :/ باورتون میشه؟ خدا بیامرزشا من که خصومتی ندارم باهاش ولی اخه الان؟ نمیشد یه وقت دیگه؟ هیچی دیگه این قضیه منتفی شد تا کیشو نمیدونم:( کلی ذوق داشتم. خورد تو حالم :( حالا یه عالمه دیگه باید منتظر شم. البته فکر نکنین خوش شانس نیستما باز خوبه وسطش اون ادم فوت نکرد وگرنه نصفه ولش میکرن برگردیم. خیلی حس مز فی دارم. کلی خوشحال بود وسایلمو جمع کرده بودم :(

حالا هی بگین چرا اینقدر احساس خوشبختی میکنم. پایان نامم که یادتونه ی بیچارم مرد. حتی عذاب وجدان میگیرم تاریخشو یاداوری کنم.




1752 : به هیچی

درخواست حذف اطلاعات

امروز از اون روزاست که دلت نمیخواد چشمتو باز کنی دلت نمیخواد از رختخواب بیای بیرون چه برسه که بخوای از خونه بری بیرون. خب مها هرجوری شده میخواد منو ببره کتابخونه و من مقاومت زیادی میکنم و سعی میکنم بپیچونمش. دلم نمیخواد کتاب بخونم و کاری کنم فقط میخوام بخوابم و به هیچی فکر کنم. به هیچی.