رسانه
رسانه

من و تنهایی و امید



این چند روز سخت

درخواست حذف اطلاعات

تعطیلات گذشته رو تو خونه موندم لب تاب رو هم از دفتر بردم خونه تا کار لایحه دفاعیه رو کامل کنم  روز شنبه هم جلسه دفاع داشتم . روز و شنبه احساس می دیگه حالم از کار بهم میخوره اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت روز شنبه که اصلا ذهنم گویی تعطیل بود حرکاتم به ربات شبیه شده بود با خودم میگفتم اصلا اینهمه کار برای چی هست ؟ حس زندگی هم نداشتم یاس و ناامیدی وحشتناک بر روحم حاکم شده بود.  جلسه دفاع که برگزار شد  تو جلسه کلی بحث داشتم. بعد از بیرون اومدن از جلسه گویی دنیا شکل زیباتری پیدا کرده بود تازه فهمیدم که مثل مادر خد امرزم از استرس کار دفاعیه به اون شکل دچار یاس شده بودم. مادرم هم همیشه وقتی مهمونی مهمی داشت و یا قرار بود خونه ت ی و یا مراسمی داشته باشه مریض میشد و....  

یا شاید این چند روز بدون چالش من رو اونهمه افسرده کرده بود و حالا بعد از چالش در جلسه حالم بهتر شده بود... 

از دیروزاحساس میکنم عاشق کارم هستم و با خودم میگم خدایا شکرت به خاطر کاری که دارم و گاه ممکنه قدرش رو ندونم ... 




پیغام یک دوست

درخواست حذف اطلاعات

گاهی دلم خیلی میگیره یک جور حس تنهایی و غرق شدگی در کار .... دلم تنگ دوستان میشه و شاید کوتاهترین راه ، ارتباط با دوستان وبلاگی باشه .  سری به وبلاگ میزنم  به امید خوندن نظری از دوستی .....  اینبار که وبلاگ رو باز تو نظرات چیزی نبود اما در پیغامها  پیغام آقا محمود رو دیدم که گله کرده بود چرا امکان نظر دادن رو برداشتم تعجب   به تنظیمات برنامه سرزدم و دیدم بله به صورت پیش فرض غیر ممکن بودن نظر دادن بعد از سی روز تیک خورده و اون تیک رو برداشتم .

آقا محمود عزیز ممنون که  وبلاگم سرزدی و برام پیغام گذاشتی .




برنامه زی در

درخواست حذف اطلاعات

روز هست و تو این دو سه روز تعطیل لب تابم رو از دفتر آوردم که تو خونه رو یک لایحه دفاعیه بیمه کار کنم دیروز چند ساعتی کار اما امروز اصلا دست ودلم به کار نمیره......

تو یک برنامه ای پخش میشه  یک آپارت در باره شعرهای معینی کرمانشاهی برنامه خیلی قشنگی هست  ای کاش زندگی همیشه به همین زیبایی بود و جز زیبایی چیزی نبود .

بسیار زیباست ..... اما در عین زیبایی انگار یک غم و یک اضطراب در پشت اون هست ... شاید به خاطر این هست که امروز از خونه بیرون نرفتم .....


ساغرم ش ت ای ساقی

رفته ام زدست ای ساقی 

......

بر موج غم نشسته منم 

در زورق ش ته منم 

ای ناخدای عالم .....

......

چقدر زیبا ..........










قبولی داریوش

درخواست حذف اطلاعات

پسر کوچکم اراک قبول شد همون رشته ای  که دوست داشت.هفته گذشته رفتیم برای ثبت نام و امشب هم راهیش رفت. خوشحالم هم برای قبول شدنش هم برای دور شدنش که باعث استقلالش میشه.  فقط ته دلم نگران رفت و آمدهاش هستم   راه دور این دلهره ها رو هم داره.  به خدا سپردمش و امیدو ارم خدا وند همه رو در پناه خودش حفظ، کنه پسر من رو هم همینطور. 




اشیا هم جان دارند

درخواست حذف اطلاعات

داشتم به دوتا کیبورد تو دفتر فکر می که  یکیش بعضی از دکمه های حروفش کار نمیکنه و یکی دیگه قطع و وصل میشه از کوروش میپرسم اینها  تعمیر نمیشه میگه نه بندازشون دور.....

  با خودم فکر میکنم چرا نباید تعمیر بشه و چرا باید بندازم شون دور؟  مثل اینکه اگر دندون یکی افتاد کلا اون آدم رو دفنش کنی ........ مگه میشه ؟؟؟؟

با اشیاء مهربانتر باشیم .......





تعدیل

درخواست حذف اطلاعات

روز رور خیلی بدی بود. چند وقتی بود مرتب تو کارخونه از تعدیل صحبت میشد . و همه نگران بودن  شایعات زیادی هم بخش میشد تا اینکه روز لیست تعدیل رودادن به من که ما بهسون اعلام کنیم چندوقتی هست مسولیت اداری کارخونه رو هم به من دادن .  با یکی از همکارها به نفرات تعدیلی زنگ زدیم و خبر دادیم خیلی حس بدی بود . این هفته تعطیلات تابستونی  کارخونه شروع میشد و من مونده بودم به فکر اون بندگان خدا که حالا تعطیلاتشون اب شده بود و  از اونطرف هم تعطیلات خودم اب شده و این یکی دو روز یک ح سردرگمی عجیبی  پیدا   حس مسافرت هم ندارم و.... 

اه ..... چه شرایط بدی هست همه بلاتکلیف  و نگران  از آینده نامشخص و مبهم .....

چه خواهد شد ؟؟؟؟؟




جابجایی دفتر

درخواست حذف اطلاعات

صاحب ملک دفتر اعلتم کرده که اونجا  رو برای کار دیگه ای نیاز داره میخواد برای انبار اجاره بده چون کاربربش اداری نیست و شهرداری براش مشکل ایجاد کرده حالا چند روزی هست دنبال جای جدید برای اجاره میگردم کلی ذهنم مشغوله با خودم میگم من برای این کار کوچیک اینهمه مشغله ذهنی دارم خدا به داد اونهایی برسه که کارهای بزگ و سرمایه گذاریهای سنگین کارخونه دارها و تولیدکننده ها چقدر فشار روحی رو باید تحمل کنن  اون هم تو این شرایط بی ثبات و بهم ریخته .......




شدن تلگرام

درخواست حذف اطلاعات

الان دو روزه دیگه با هم  تلگرام باز نمیشه انگار چیزی رو گم از طرفی هم دیگه عذاب وجدان دائم سر تلگرام بودن رو ندارم  و حالا دچار حس دوگانه عجیبی هستم. از طرف دیگه نگرانم که چطور و با چه استدلالی با وجود مخالفت ت با شدن تلگرام  بک مقام قضایی حکم ینگ رو میده اما در مقابل اینهمه ی و رشوه و.  ...  هیچ اقدام قابل قبولی صورت نمیگیره و چه پرونده هایی که در شعبات دادگاه ها دارن خاک مبخورن.  این مملکت به این سادگی  درست بشو نیست فساد در تارو پود این جامعه ریشه کرده.....  آیا نجات دهنده ای پیدا خواهد شد ؟؟؟




یاد روزهای سخت گذشته

درخواست حذف اطلاعات

ریروزبه طرز عجیبی احساس خستگی داشتم  بعد از افطار رفتم که چرتی بزنم اما تا سحر خو دم.  سحر بیدار شدم سحری خوردم و دیگه خوابم نمیومد بی اختیار یاد روزهایی افتادم که تو اصفهان بودم تازه جدا شده بودم و خودم خونه اجاره کرده بودم کوروش کلاس چهارم بود و داریوش مهد کودک میرفت و من مجبور بودم  اونها رو تو خونه تنها بزارم صبح سرویس میومد دنبالشون و کوروش مسول بود داریوش رو تا مهد برسونه و از مهد تا مدرسه رو خودش با تا ی میرفت و ظهر وقتی برمیگشت داریوش رو از مهد برمیداشت میومدن خونه و غذاشون رو گرم می و می خوردن....

 الان که فکر میکنم تصورش برام غیر ممکنه.  به کوروش سفارش کرده بودم که برای رد شدن از خیابون حتما از پل عابر پیاده استفاده کنه و.....  

صاحب خونم زن و مردی مسن بودن که چند تا دختر و پسر بزرگ داشتن و خانم و آقا حواسشون به بچه های من هم بود. یک بار هم یکی از دخترها برای بچه ها کادو گرفته بودن.

با یادآوری اون روزها اشک در چشمم حلقه میزنه.. .  راستی چرا باید اونهمه سختی میکشیدم  ؟؟؟

بی اختیار یاد این شعر میفتم :

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری وین نشین باشد....  




یک رویا

درخواست حذف اطلاعات

گاهب دلم میخواد قید کار و خونه و  زندگی در شهر رو بزنم و برم در روستای آبا و اجدادی به کار کشاورزی مشغول بشم.. 




پیکر مومیایی شده

درخواست حذف اطلاعات

این روزها با پیدا شدن یک پیکر مومیایی شده صحبتهای له و علیه رضا شاه بسیار در فضای مجازی منتشر شد.  تاریخ برای عبرت آموزی هست و گذشته چراغ راه آینده و مطلق نگری نتیجه ای جز بیراهه نداره. این مطلب که توسط یکی از دوستان به اشتراک گذاشته شده بود توجه من رو جلب  کرد  :

چرا ما راه نجات خود را در اعماق تاریخ و در گذشته می جوییم و چرا افق خود را از آینده نمی گیریم؟ هنوز بدنبال یک منجی می گردیم آنهم نه تنها در بین زنده ها، بلکه از مرده ها مدد جسته و آنها را پرستش می کنیم. به عقلانیت، قدرت شه، تدبیر ، د جمعی و نیروی خود باور نداریم. کشورهای بالنسبه توسعه یافته، زندگیشان را از عملکرد کنونی و برنامه ریزی آینده ( برنامه پنج و ده و بیست و پنجاه ساله) می جویند. تأمین نیازهای انسان امروزی و نسل های بعدی، ایجاد تعادل و توازن محور برنامه ریزی آنانست. این درست است که رضا شاه در زیر ساخت های کشور نقش اساسی و منحصر بفردی داشت اما این به مدد مردان بزرگ و توانمند دوران وی بود از جمله محمد تدین، تیمورتاش،  علی اکبر داور، نصرت ال ه فیروز، محمد علی فروغی ( نظریه پرداز سلطنت و سخنران  جشن تاج گذاری رضا شاه) که همه از نخست تا وزراء بودند. از مشروطه خواهانی بودند که در روی کار آمدن رضا شاه نقش اساسی داشتند و همه توسط خود رضا شاه یا کشته و یا به زندان افکنده و یا مطرود و خانه نشین شدند. بنا به نوشتۀ  سید حسن تقی زاده در کتاب زندگی طوفانی :  رضاشاه در مدت کوتاهی افراد لایق و نافذ اطراف خود را (که موجب تحکیم سلطنت او شده بودند و ممکن بود به نحوی تهدیدی برای او یا فرزندش باشند) از بین برد که تیمورتاش نیز یکی از آنان بود. علی اکبر داور ( معارف - سپس عدلیه و مالیه رضا شاه) خودکشی کرد وی با  تاسیس «حزب ملی ایران» همت گمارد تا عده ای از رجال ایرانی از جمله داوود پیرنیا، اسدالله ملک زاده، محمود افشار یزدی، پل کتانچی خان و ابوالحسن حکیمی را دور خود جمع کرد. اسعد جعفر قلی خان جنگ مشروطه پست و تلگراف فرد اول نظامی رضا شاه با سرنگ هوا و ناز بالش پزشک احمدی به قتل رسید در اثر سیاست های غلط رضا شاه در سرکوب ها و دمکراسی و رو مه های آزاد و نزدیک شدن وی به آلمان هیتلری و ندیده گرفتن اولتیماتوم آنها در ا اج مستشاران آلمان هیتلری ظرف چند ساعت و بدون شلیک یک گلوله کل کشور به متفقین درآمد. ( رضا شاه در سال 1314 روابط دیپلماتیک خود را با هم قطع کرده بود) زندان های رضا شاه پر از خواهان و میهن دوستان بود هر معضوب واقع می شد پرشک احمدی با آمپول هوا  به سراغ وی می رفت.  هر چند بخشی از اقدامات رضا شاه در زیر ساخت ها و نوسازی دادگستری و سازمان های اداری و آموزش مثبت بود اما فاقد عمق کافی و زیر بنایی بودند. با  اعمال غیر عقلانی و اقدامات غیر انسانی  و بواسطه زور و سرنیزه حتی در نحوۀ پوشش ( کلاه اجباری بر سر مردان و کشف حجاب اجباری از ن و ........ ) که در بخش های دیگر کرد، نهایتا بسادگی سقوط کرد فرزند وی نیز محمد رضا پهلوی در اوج قدرت بر اثر استیصال حکومت را به ون تحویل داد. وی نیز و دمکراسی و تشکل های مدنی و احزاب را ممنوع و تنها حزب رستاخیز مجاز بود بعلاوه  تشکیلات ت با استقلال منابع مالی و مکان های تبلیغی اعم از مساجد و حسینیه ها و حوزه ها را آزاد گذاشته بود و نتیجه اش این است که هم اکنون شاهدیم. اصلاحات  رضا شاه فاقد اساس و بنیان بود و لذا محو شد درست بر خلاف کمال آتاتورک که هنوز در ترکیه جاری است. اگر حتی یک رو مۀ آزاد یک حزب مستقل  در دوران رضا شاه یا پسرش داشتیم  امروز به این فلاکت و رقّت دچار نمی شدیم.  راه نجات را در خود، همبستگی، حقوق انسانی، عد اجتماعی بجوییم فریادرسی نیست.




فکر کنم افسردگی گرفتم

درخواست حذف اطلاعات

این روزها به طرز عجیبی فقط به غم و غصه ها و خبرهای بد فکر میکنم. اخبار مربوط به دستگیریهای اعتراضات اخیر و اتفاقات بعدی اونها ، آتش گرفتن کشتی سانجی و غمها و رنجهای خانواده اونها ، خبرهای بسیار از های بزرگی که شده و همچنان ادامه داره و قوه قضاییه گویی چشمش رو بر همه این یها بسته  ،شرکتهایی که به دلیل مشکلات مالی قادر به پرداخت حقوق پرسنلشون نیستن و بالاجبار یا تعدیل نیرو میکنن یا تعطیل میشن ،اخبار وحشتناک بی آبی و خش الی که در پیش هست ،آلودگی هوا و مشکلات ناشی از اون ،شغلها و پستهای خوبی که بدون در نظر گرفتن صلاحیتها به دوستان و آشنایان مسولان مملکتی داده میشه، مسولین تی  که دارای بیشمار پست و شغل هستن و جوانهای تحصیل کرده ای که از بیکاری به مرز جنون میرسن ،  ن و مردان و ک ن دست فروش و از همه بدتر دختران و ن تن فروش که از فرط بیکاری و فقر در این منجلاب افتادن و بسیار خبرهای بد از این دست که شدیدا مایوسم میکنه .......


 امیدی ندارم که اوضاع اقتصادی این کشور درست بشه و هر روز مایوس تر میشم حتی حس و حال کار ندارم گویی دیگه مغزم هم کار نمیکنه دچار سستی و رخوت عجیبی شدم هیچ انگیزه ای برای کار ندارم خیلی به پیری ، بیماری و مرگ  فکر میکنم.


 افسردگی گرفتم ولی چرا ؟ من که همیشه در اوج مشکلات یک راه حلی برای برون رفت از اون داشتم و هیچوقت تسلیم نمیشدم حالا اما گویی ذهنم دیگه کار نمیکنه چه خواهد شد ؟؟؟؟


هیچ چشم انداز روشنی وجود نداره....... 




رهایی از افکار منفی

درخواست حذف اطلاعات

تو پست قبلیم نوشتم که مدتی هست گویی ذهنم آهن ربای اخبار منفی شده همه غمهای عالم گویی بر قلبم سنگینی میکنه . مدتها بود دلم برای نوشتن تنگ شده بود مطالبی که به ذهنم میرسید و دلم میخواست بنویسم اما فرصت نمی و غبطه میخوردم به حال انی که فرصت میکنن و مینویسن . بخصوص وقتی مطالب احسان محمدی رو میخوندم به حالش غبطه میخوردم که فرصت نوشتن دارد و با خودم میگفتم جانا سخن از زبان ما میگویی....


این غم و اندوه با بیماری جسمی سرماخوردگی که مزمن شده بود و خیال رها من رو نداشت و سرمایی که گویی تو جسمم رسوخ کرده بود و بخصوص مغزم رو گویی دچار انجماد کرده بود تشدید میشد.


دیروز به پیشنهاد یکی از اقوام سفری به همین اطراف کردیم به تالاب قم و تپه های نمکی قم سر زدیم ولی تو تمام مسیر گویی این آسمان دل من خیال باز شدن نداشت .

شب که برگشتم نشستم و احساسم رو تو پست قبلی نوشتم و ارسال و صبح تو شرکت به محض رسیدن به محل کارم اون رو ویرایش و ارسال . طرفهای ظهر احساس می حالم خیلی بهتر هست و گویی انرژیم مضاعف شده بود . از اون حس یاس و ناامیدی خبری نبود ....


نمیدونم معجزه نوشتن بود یا چیز دیگه ولی خیلی خوشحالم که الان حالم خیلی خوبه . ببخشید اگر با پست قبلی شما رو هم غمگین .....




روز و حس خوب کوهنوردی

درخواست حذف اطلاعات

از هفته گذشته تصمیم گرفته بودم روز با یک تور برم سفر یک روزه به کاشان اما فکر صبح زود بیدار شدن و آ شب برگشتن برای من که روز بعد میخوام برم سر کار کمی خسته کننده هست.

یک گروه هم از دوستان ی برای برنامه درکه گذاشته بودن دلم میخواست با اونها برم اما تا تهران رفتن خودش مشکلی بود و اینکه خیلی وقته کوه نرفتم و ممکن بود نتونم خیلی با بقیه همراهی کنم درنتیجه از درکه رفتن هم منصرف شدم.  صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم و دیدم  دیگه خوابم نمیاد بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه ببینم آسمون ابری هست یا نه و اینکه آیا مبتونم برم کوه ؟تصمیم گرفتم صبحونه رو بخورم و تنهایی برم کوه عظیمیه و تا اونجایی که بتونم برم بالا و هرکجا که خسته شدم و نکشیدم برگردم. صبحونه رو خوردم و رفتم.  ماشین رو پای کوه پارک و آروم آروم رفتم بالا همون اوایل مسیر هنوز به چشمه نرسیده خسته شدم با کشیدن نفسهای عمیق سعی بر خستگی غلبه کنم همونطور که آروم آروم راه میرفتم و داشتم به ایستادن و یا نشستن فکر می با دو تا از همکارها روبرو شدم که داشتن برمیگشتن توقف و سلام احوالبرسی با اونها کمک کرد تا کمی رفع خستگی بشه و بعد آروم آروم رفتم و رفتم تا به قله رسیدم.  چند بار در طی مسیر به برگشتن فکر اما همیشه برای من لذت کوهنوردی در رسیدن به قله هست و برگشت از بین راه گویی پذیرفتن ش ت هست و سخت. 

تصمیم گرفتم دیگه مرتب برم. 

نزدیکبهای قله خانم و آقایی که داشتن برمبگشتن خدا قوتی گفتن و من بهشون گفتم ماشااله شما قله رو زدین و برگشتین و آقاهه گفت نگران نباشید نبم ساعت دیگه شماهم قله رو زدین و برگشتین همینجا هستین و ابن جمله چقدر به من انرژی داد. 

خلاصه رفتم بالا و به قله رسیدم و بعد از کمی استراحت برگشتم و چقدر حس خوبی داشتم




سال نو مبارک

درخواست حذف اطلاعات

آرزو میکنم سال نو برای همه سالی سرشار از سلامتی ، آرامش و رونق در ب و کار باشه. 

آرزو میکنم امسال سال صلح و دوستی برای  بشریت باشه. 

سالی سرشار از  آگاهی ، عد  ، و تحمل عقاید  همدیگر...... 





خیانت یک همکار

درخواست حذف اطلاعات

تو کارخونه یکی از همکارها کارهای حقوق و دستمزد رو انجام میداد و من تو بهمن ماه با کنترل حقوق و دستمزد متوجه شدم هر ماه میلغ قابل توجهی  رو به حساب خودش واریز میکنه شوکه شده بودم.  این شخص ی بود که به دلیل مشکلات متعدد خانوادگی به شدت  مورد توجه و تحت حمایت مدیر عامل بود و خود من هم به دلیل دقتش درکار خیلی تو محاسبات و  اسناد اون باریک نمیشدم و اون از این اعتماد و توجه سواستفاده کرده بود و با اعلام اضافه کاریهای سوری  تو کارکردها  هر ماه مبلغ مازاد رو از سه چهار میلیون تا بیست میلیون به حساب خودش واریزکرده بود. 

با مطمئن شدن از موضوع ، جریان رو به مدیریت اعلام . و وقتی  با خود این شخص  صحبت شد همه چیز رو اعتراف کرد و گفت به خاطر بیماری مادرش اقدام به این کار کرده و..... 

از طرفی دلم براش میسوخت و از طرف دیگه میدیدم همه این پولها رو  فقط  برای بیماری مادرش   ج نکرده بود بلکه ۹۰ درصد اون مبالغ صرف ول جیها و عملهای زیبایی و...  شده بود و اون داشت بیماری مادر رو هم  وسیله ای برای توجیه خیانتش میکرد. 

در نهایت با توجه به اعترافش به برداشتها مدیریت  تصمیم گرفت طی یک شکایت رسمی رسیدگی به موضوع رو  به قوه قضاییه بسپره و بعد از چند جلسه رسیدگی قاضی مربوطه هم  بدون هیچ تضمینی  اون خانم رو آزاد کرد و ایشون هم در جلسه رسیدگی حاضر نشد و فعلا هم فراری هست.... 

از طرف دیگه مدیریت با پیشنهاد من برای  جذب نیرو به جای ایشون موافقت نکرد و عملا همه کارهای ایشون  افتاد به گردن من که  چند ماهی هم هست که مسولبت  واحد اداری رو هم به من سپردن خلاصه  با این شرایط تا شب عید تا ساعت یازده و نیم شب درگیر کارهای کارخونه بودم. 

  فشار کار ،نگرانی از کارهای دفتر که تو این یک ماه نیم آ  فرصت  نکرده بودم   حتی سر به دفتر بزنم  و حس بدی که نسبت به کار پیدا کرده بودم.  احساس ی  رو داشتم که داره ازش سواستفاده و بهره کشی  میشه.  اینکه مدیریت تو این شرایط  و بعد از اون قضیه اینطور برخورد میکرد به شدت به من برخورده بود با خودم فکر می آیا این برخورد ها  نیست که باعث میشه دیگران در بهنرین ح چشمشون رو به تخلفات انجام شده ببندن و یا بدتر ، خودشون هم شریک و همدست  و متخلف بشن ؟ و حالا  که تعطیلات رو به اتمام هست دارم فکر میکنم  با شروع کار چه برخوردی باید داشته باشم ؟

قبل از عید اعلام که بدون  استخدام یک فرد جدید امکان انجام کار وجود نداره و قول دادن که نفر جذب کنن  و من تصمیم گرفتم تا نفر جذب نشه کارهای مربوط به اون رو انجام ندم..... 





آور

درخواست حذف اطلاعات

روز پنج شنبه رفتم کارخونه و تاساعت 4 کارخونه بودم بعد ازبرگشت از  کارخونه با وجود خستگی زیاد وسوسه فراوان برای رفتن خونه و خو دن ، بر وسوسه ها غلبه کرده و رفتم دفتر .  چونکه شدیدا نگران کارهای دفتر بودم و هرآن ممکنه دارایی دفاتر شرکتها رو بخواد در نتیجه تا ساعت 8 شب کار  تصمیم داشتم هم برم دفتر اما صبح تا ساعت 11 خو دم و بلند شدم صبحانه خوردم و دوباره تا ساعت 3  بعد از ظهر خو دم بعدهم با عذاب وجدان از خواب بلند شدم ناهار گذاشتم و به کارهای خونه رسیدم در نتیجه از خونه بیرون نرفتم عصر احساس خیلی بدی داشتم احساس می زمان دچار س شده  . مغزم هنگ کرده احسحس می زندگی متوقف شده و....

عصر خواهرم زنگ زد که یکی از اقوام فوت کرده و میپرسید آیا میتونم باهاشون برم و من که از خونه موندن کلافه شده بودم قبول وواقعا  این بیرون رفتن  چقدر کمکم کرد تا از اون ح خفقان آور و افسرده کننده خلاص بشم .

مرتب فکر میکنم واااای اگر بازنشسته بشم چی میشه؟؟ حتما  خیلی زود افسردگی خواهم گرفت ..




کلاهبرداری

درخواست حذف اطلاعات



دفتر کارم یک اطاق در یک واحد آپارتمانی هست که اطاقهای دیگر اون در  دست افراد دیگری هست.  روزهای اخیر یکی از اطاقها خالی شده بود و یک آقای جوونی اون رو اجاره کرده بود که گفته بود  شرکت خدماتی داره و چند روزی بود شروع به کار کرده و خیلی سرو صدادر آپارتمان راه انداخته بود. و دیروز عصر که در دفتر  بودم خانمی مراجعه کرد و گفت اون شرکت ازشون ی کرده. گفت که از اونها پول گرفته تا برای کار به جایی معرفی کنه و امرؤز شرکت بهش زنگ زده که این آقا کلاهبردار هست برید و شکایت کنید. 

امروز عصر هم یک آقایی که مشخص بود کارگر خدماتی هست مراجعه کرد و گفت  که ۲۰۰ هزار تومن داده و قرار بوده براش کار پیدا کنن و....   من متحیر مونده یودم از اینهمه سادگی این آدمها و اینهمه شقاوت یک نفر که چطور میتونه از یک عده آدم بیکار و گرفتار ی کنه. 

واقعا ما داریم  کجا میریم ؟؟؟؟








اتفاقی وحشتناک و شوکی باور ن ی

درخواست حذف اطلاعات

پسر کوچکم 18 سالش هست و داره برای کنکور آماده میشه بچه درسخونی هست ولی زیادی اعتماد به نفس داره و بجز حرف خودش حرف هیچ رو قبول نداره و با برنامه ریزی که کرده روزی چهار پنج ساعت درس میخونه بعد از ظهرها هم دو سه ساعتی میره گیم نت و من متاسفانه نتونستم این عادت گیم نت رو از سرش بندازم شاید به خاطر اینکه احساس میکنم یک بازی جمعی هست و از مقتضیات  این دور و زمونه و .....

حدود دو سه هفته قبل که طبق معمول عصر رفته بود گیم نت شب زنگ زد که از گیم نت میرن سالن فوتبال و دیر میان ساعت 12 شب گذشت و من چشم انتظار اومدن تا ساعت یک بعد از نیمه شب زنگ زدم که کجایی گفت دارم برمیگردم تو راهم پیاده میام . نیم ساعت بعد دوباره زنگ زدم گشیش در دسترس نبود به گوشی دوستش زنگ زدم اون هم در دسترس نبود بلند شدم ماشین رو برداشتم رفتم تو مسیر دوری زدم بلکه ببینمش نبود رفتم جلو در گیم نت و با توجه به اینکه بعضی شبها تا صبح بازی دارن  در رو زدم صاحب گیم نت اومد گفت اینجا نیست زود از اینجا رفتن و  من از نگرانی و اظطراب تا دم سکته داشتم پیش میرفتم برگشتم خونه . ÷سر بزرگم به محض دیدن من بلند شد ماشین رو برداشت رفت و  گفت الان صاحب گیم نت بهش زنگ زده گفته با دوستاش رفتن م ش روب یدن و رفتن بخورن رفت که برداره و برن پیداش کنن و من در حالیکه همینطور تو خونه قدم میزدم  گریه میگردم و از نگرانی داشتم میمردم رفته بودن و دو تا از دوستاش رو پیدا کرده بودن و اونها گفته بودن که یکی دو ساعت قبل از پیش اونها رفته خلاصه همه محل رو زیر و رو کرده بود و پیدا نکرده بود حدود ساعت 5 صبح صدای زنگ در خونه بلند شد پسر بزرگم دوید پایین و دوباره زنگ رو زد که مامان اینو زدن لت و پارش کرده اومد بالا گیج و ویج بود و من وحشت زده ازش پرسیدم چی شده و اون هاج و واج من رو نگاه میکرد که مگه چیه ؟ گفتم برو تو آینه خودت رو نگاه کن عین این معتادهای کارتنم خابب شده بود و من همینطور  میزدم تو سر خودم که خدایا این دیگه چه بلایی هست که سر من اومده . خدایا کجای کارم اشتباه بوده بچه ای که من کلی روش حساب باز درسش آیندش هوش و استعدادش حالا به این روز افتاده ....

و اون من رو بغل کرده بود که مامان نترس چیزی نیست نمیدونم چرا اینطوری شدم و......

پسر بزرگم رفت دنبال صاحب گبم نت و  دوستاش که اونها گفته بودن  بعد از خوردن م ش ر و ب با هم دعواشون شده و کتک کاری و .......

برداشتم بردم کلانتری گفتم از  دوستاش شکایت دارم اگر لازمه خودش رو هم شلاق بزنید. افسر  بردش تو اطاق و باهاش حرف زد و اومد گفت تو حوزه استحفاظی ما نبوده و بهتره فعلا برین خونه و دیگه انشااله حواسش رو جمع میکنه و تکرار نمیشه . اومدیم خونه و به مدت یک هفته اجازه ندادم  بره گیم نت ولی بعد از چند روز کلی اصرار کرد که اگر گیم نت نره حوصلش سر میره و درسش رو هم نمیتونه بخونه و قول داد که تراز آزمونش رو هر دفعه بالاتر ببره و من باز اجازه دادم که بره گیم نت ولی ساعت  کمتر .....

و من  با گذشت نزدیک به یک ماه از اون موضوع  هنوز دارم با اون کابوس دست و پنجه نرم میکنم و نمیدونم چطور این گیم نت رو از سرش بندازم .....





جشن تولد

درخواست حذف اطلاعات

و یک جشن تولد نشستم جشن تولد نوه خواهرم هست نمیدونم چرا نمیتونم به این هیاهو عادت کنم.  فریادهای هوهو رو اعصاب و روانم هست سرم رو با تلگرام گرم . اصلا نمیدونم این تولد چرا گرفته شده تولد یک بچه یک ساله واقعا باید به این صورت گرفته میشد ما داریم کجا میریم....

البته اینقدر محدودیت وجود داره که جوونها برای تخلیه انرژی و داشتن ساعاتی خوش به هر بهانه ای متوسل میشن. 

اما واقعا برای تولد یک بچه یک ساله بهتر نبود به صورتی بهتر و متناسب تر برگزار میشد ؟؟