رسانه
رسانه

من و تنهایی و امید



مناظر زیبای پشت پنجره

درخواست حذف اطلاعات

وقتی در محل کارم خسته میشوم  از پشت میز بلند شده و از پنجره اطاقم نگاهی به بیرون می اندازم گاهی این کار  با زمان مدرسه رفتن یا برگشت از مدرسه دو پسر نوجوان سرایدار کارخانه روبرو هم زمان می شود پسران نوجوان مرتبی که  کوله بر دوش در حال رفتن و یا برگشت از مدرسه هستن . این منظره به طرز غریبی شور زندگی را در انسان ایجاد می کند و خستگی را از یاد می برد.

امروز هم یکی از اونها با لباس آستین کوتاه و شلوارک ورزشی کوله به دوش از مدرسه برگشته بود و تقلا میکرد که شیشه نگهبانی رو بزنه تا در رو براش باز کنن و دستش نمی رسید گشت و یک تکه چوب پیدا کرد و شیشه را زد و وقتی در رو براش باز د دوان دوان داخل حیاط شده و به سمت خانه رفت این صحنه ها بسیار دوست داشتنی است .




کارخونه سوت و کور

درخواست حذف اطلاعات

امروز برای شرکت در جلسه استانداری در ارتباط با تعطیلی شرکت و جمع و جور کارهام اومدم کارخونه .

اول به همراه مدیرعامل و دو نفر دیگر از مدیران در جلسه شرکت کردیم و تو جلسه قول مساعدت دادن که کمکمون کنن تا بتونیم مطالباتمون رو بگیریم و برای دادن بدهیهای ادارات تی مثل بیمه و مالیات و ... باهامون همکاری کنن .

بعد از برگشت نشستم تا کارهای عقب افتاده رو جمع و جور کنم کارخونه سوت و کور و بدون سرو صدای دستگاه ها آدم رو یاد سکوت گورستان میندازه برای فرار از سکوت موسیقی گوشی رو روشن و ترانه های ترکی و سنتی گوش دادم دلم میخواست گریه کنم به زور جلو گریه ام رو گرفتم چون ممکن بود نگهبانها بیان و صورت خوشی نداشت . مرتب یاد شرکتهایی که خونده بودم ورش ت شدن و جمع می افتادم شرکت ارج شرکت خ ر بیک و.....

واقعا دردناکه....... کجا داریم میریم ....... 

من خیلی وقته به بازنشستگی فکر میکنم و اصلا نگران خودم نیستم اما......

هی یاد این شعر میوفتم من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد ....





ادامه بحران اقتصادی

درخواست حذف اطلاعات

من تو یک شرکت قطعه ساز خودرو کار میکنم و در این 10 ساله تو این شرکت فراز نشیبهای زیادی رو پشت سر گذاشته و به دنبال بحران سال جاری که دامن خیلی شرکتها منجمله شرکتهای خودرو ساز رو گرفته شرکت ما هم از ماه آینده به مدت دو هفته تعطیل خواهد شد .....

این بحران چه زمانی پایان خواهد یافت و مردم  چگونه با این بحران مقابله خواهند کرد ؟؟




شبانه روز پر از استرس

درخواست حذف اطلاعات

پسر کوچک من که امسال اراک قبول شده متاسفانه بیش از حد به بازیهای اینترنتی و گیم نت وابسته هست و آ هر هفته  از اراک میاد خونه و  با توجه به قبولی در و افزایش پول توجیبی متاسفانه شرط بن در بازیها با مبالغی بالاتر از قبل شده و حالا تو این هفته با ناراحتی میگفت که پول کم آورده و از من میخواست که بدهی اون رو پرداخت کنم تا اون با آرامش بتونه به درسهاش برسه و من که از این کارهای اون به شدت عصبانی بودم قبول ن و گفتم فقط پول توجیبی رو بهش میدم و اون باید با صرفه جویی و ماندن در خوابگاه و ندادن هزینه رفت و آمد این بدهی را به مرور پرداخت کند و دیگر حتی برای بازی و سرگرمی به گیم نت نرود . پسرم از این برخورد دلخور شده و  هفته گذشته رو  نرفت اما همچنان برنامه کلوپ گیم نت رو داشت و آ شب خونه میومد  شب چهارشنبه قبل بعد از دیر مجدد که ساعت 12 شب به خونه اومد جرو بحث تندی باهاش داشتم و گفتم اگر نمیتونه گیم نت رو کنار بزاره از خونه بره و اون لباسش رو پوشید و رفت ....

من ناباورانه ناظر رفتن اون بودم و پسر بزرگم هم هیچ ع العملی نشون نداد بهش گفتم برو دنبالش ببین کجا میره و اون قبول نکرد گفت نگران نباش هوا سرده برمیگرده ...

بعد از یکی دوساعت از نگرانی داشتم سکته می اگر اتفاقی براش میفتاد من چه می نمیدونستم چکار کنم به پسر بزرگم گفتم زنگ بزنه ببینه کجاست قبول نکرد بعد از ساعتی خودم زنگ زدم و گفتم که :از خدا خواسته دوباره رفتی گیم نت و اون گفت نه گیم نت نرفته و من گوشی رو قطع با این تلفن اعصابم کمی آروم شد احساس جاش امنه و خو دم ناگهان با فریادهای پسر بزرگم بیدار شدم که به من میگفت چطور میتونی بخو ؟ چر رونش میکنی و بعد بهش زنگ میزنی و بعد هم راحت میخو میگفت که از عصیانیت و تپش قلب نتونسته بخوابه و....

من جو براش نداشتم عصبانیت و نگرانیش برام قابل درک بوددر جواب  فقط گفتم من زنگ زدم که چرا دوباره رفته گیم نت زنگ نزدم که عذرخواهی کنم ...

شب رو سپری کردیم و صبح هم سرکار نرفتم و دوباره صبح حدود ساعت هشت و نیم بهش زنگ زدم خواب بود گفتم بیاد ببینم برنامش چی هست و اون گفت که خونه دوستش هست و حالا همه خوابن و نمیتونه بیاد و ...

من دیگه بهش زنگ نزدم اما از نگرانی عین مار زخم خورده به خودم می پیچیدم چرا اینطور شده بود من که زندگیم رو به پای بچه ها ریخته بودم و همیشه حواسم بود که از نظر تربیتی اصولی رفتار کنم ولی حالا به بن بست رسیده بودم آینده برام تیره و تار بود .... یاد روزهایی می افتادم که تو همین سن و سال من به دنبال اعتقاداتم از خونه زدم بیرون و پدر و مادرم بالاجبار تسلیم شدن و تازه میفهیمدم که اونها چه کشیده بودن اون هم  زمانیکه هیچکدوم از این امکانات ارتباطی هم وجود نداشت . کاش الان پدر و مادرم بودن و من بابت همه اون اذیتها ازشون حلالیت میخواستم و ازشون میخواستم مفصل درمورد اون نگرانیها و اضطرابها حرف بزنن .... قطعا اون روزها پدر و مادرم چند سال پیرتر شده بودن  

تا ظهر صبر خبری نشد به برادرم زنگ زدم و موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم میگفت باید بهش سخت بگیری و اون رو ببری اصفهان تحویل باباش بدی و بگی تا حالا من نگهش داشتم از این به بعد با شما ...  و من اصلا با این فکر موافق نبودم ازش خواستم که فقط زنگ بزنه بپرسه چی شده و چرا از خونه رفته وکاری ه که بیاد خونه . زنگ زده بود و باهاش صحبت کرده بود بعد از ظهر پسرم اومده بود خونه . شب که از دفتر اومدم سر راه برادرم رو دیدم که از خونه ما برمیگشت  با پسرم صحبت کرده بود .

کمی بعد از اینکه رسیدم خونه خیلی کوتاه با پسرم حرف زدم و فقط گله که آیا این پاسخ زحماتی هست که من کشیدم و آیا قبلا بهش اخطار نداده بودم که این راه سرانجامی جز پشیمونی نداره و تاکید که باید بدهیش رو خودش به مرور پرداخت کنه گیم نت رو هم به مرور کم کنه و به هیچ عنوان شرطی بازی نکنه و اون قبول کرد و این هفته هم راهی اراک شد  ....

با یادآوری اون شبانه روز در عین حالیکه اشکم سرازیر میشه در ح دوگانه ای قرار میگیرم آیا بک جوان بیست ساله رو باید کنترل کرد یا باید به انتخابش احترام گذاشته و اجازه بدیم خودش تجربه کنه و راه صحیح رو پیدا کنه ..

آرزو میکنم این شبانه روزی که برمن گذشت بر ای هیچ انسانی پیش نیاد .....




چه خوب بود اگر.......

درخواست حذف اطلاعات

چه خوب بود اگر این شعر مولانا سرلوحه اعمال همه انسانها میشد :

این جهان کوه است و فعل ما ندا 

سوی ما آید نداها را صدا 

همه کارهای ما مانند ص است که ایستاده در مقابل کوهی فریاد میزنیم و انعکاس همان صدا به سوی ما باز میگردد .




یاد روزهای سخت گذشته

درخواست حذف اطلاعات

ریروزبه طرز عجیبی احساس خستگی داشتم  بعد از افطار رفتم که چرتی بزنم اما تا سحر خو دم.  سحر بیدار شدم سحری خوردم و دیگه خوابم نمیومد بی اختیار یاد روزهایی افتادم که تو اصفهان بودم تازه جدا شده بودم و خودم خونه اجاره کرده بودم کوروش کلاس چهارم بود و داریوش مهد کودک میرفت و من مجبور بودم  اونها رو تو خونه تنها بزارم صبح سرویس میومد دنبالشون و کوروش مسول بود داریوش رو تا مهد برسونه و از مهد تا مدرسه رو خودش با تا ی میرفت و ظهر وقتی برمیگشت داریوش رو از مهد برمیداشت میومدن خونه و غذاشون رو گرم می و می خوردن....

 الان که فکر میکنم تصورش برام غیر ممکنه.  به کوروش سفارش کرده بودم که برای رد شدن از خیابون حتما از پل عابر پیاده استفاده کنه و.....  

صاحب خونم زن و مردی مسن بودن که چند تا دختر و پسر بزرگ داشتن و خانم و آقا حواسشون به بچه های من هم بود. یک بار هم یکی از دخترها برای بچه ها کادو گرفته بودن.

با یادآوری اون روزها اشک در چشمم حلقه میزنه.. .  راستی چرا باید اونهمه سختی میکشیدم  ؟؟؟

بی اختیار یاد این شعر میفتم :

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری وین نشین باشد....  




جابجایی دفتر

درخواست حذف اطلاعات

صاحب ملک دفتر اعلتم کرده که اونجا  رو برای کار دیگه ای نیاز داره میخواد برای انبار اجاره بده چون کاربربش اداری نیست و شهرداری براش مشکل ایجاد کرده حالا چند روزی هست دنبال جای جدید برای اجاره میگردم کلی ذهنم مشغوله با خودم میگم من برای این کار کوچیک اینهمه مشغله ذهنی دارم خدا به داد اونهایی برسه که کارهای بزگ و سرمایه گذاریهای سنگین کارخونه دارها و تولیدکننده ها چقدر فشار روحی رو باید تحمل کنن  اون هم تو این شرایط بی ثبات و بهم ریخته .......




قبولی داریوش

درخواست حذف اطلاعات

پسر کوچکم اراک قبول شد همون رشته ای  که دوست داشت.هفته گذشته رفتیم برای ثبت نام و امشب هم راهیش رفت. خوشحالم هم برای قبول شدنش هم برای دور شدنش که باعث استقلالش میشه.  فقط ته دلم نگران رفت و آمدهاش هستم   راه دور این دلهره ها رو هم داره.  به خدا سپردمش و امیدو ارم خدا وند همه رو در پناه خودش حفظ، کنه پسر من رو هم همینطور. 




پیغام یک دوست

درخواست حذف اطلاعات

گاهی دلم خیلی میگیره یک جور حس تنهایی و غرق شدگی در کار .... دلم تنگ دوستان میشه و شاید کوتاهترین راه ، ارتباط با دوستان وبلاگی باشه .  سری به وبلاگ میزنم  به امید خوندن نظری از دوستی .....  اینبار که وبلاگ رو باز تو نظرات چیزی نبود اما در پیغامها  پیغام آقا محمود رو دیدم که گله کرده بود چرا امکان نظر دادن رو برداشتم تعجب   به تنظیمات برنامه سرزدم و دیدم بله به صورت پیش فرض غیر ممکن بودن نظر دادن بعد از سی روز تیک خورده .  اون تیک رو برداشتم .

آقا محمود عزیز ممنون که  به وبلاگم سرزدی و برام پیغام گذاشتی .




این چند روز سخت

درخواست حذف اطلاعات

تعطیلات گذشته رو تو خونه موندم لب تاب رو هم از دفتر بردم خونه تا کار لایحه دفاعیه رو کامل کنم  روز شنبه هم جلسه دفاع داشتم . روز و شنبه احساس می دیگه حالم از کار بهم میخوره اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت روز شنبه که اصلا ذهنم گویی تعطیل بود حرکاتم به ربات شبیه شده بود با خودم میگفتم اصلا اینهمه کار برای چی هست ؟ حس زندگی هم نداشتم یاس و ناامیدی وحشتناک بر روحم حاکم شده بود.  جلسه دفاع که برگزار شد  تو جلسه کلی بحث داشتم. بعد از بیرون اومدن از جلسه گویی دنیا شکل زیباتری پیدا کرده بود تازه فهمیدم که مثل مادر خد امرزم از استرس کار دفاعیه به اون شکل دچار یاس شده بودم. مادرم هم همیشه وقتی مهمونی مهمی داشت و یا قرار بود خونه ت ی و یا مراسمی داشته باشه مریض میشد و....  

یا شاید این چند روز بدون چالش من رو اونهمه افسرده کرده بود و حالا بعد از چالش در جلسه حالم بهتر شده بود... 

از دیروز احساس میکنم عاشق کارم هستم و با خودم میگم خدایا شکرت به خاطر کاری که دارم و گاه ممکنه قدرش رو ندونم ... 




روستایی زیبا در اطراف کرج

درخواست حذف اطلاعات

امروز با تعدادی از دوستان طبق روال هر سال رفتیم اغشت. بسیار زیبا بود .... زیبایی رنگها غیر قابل توصیف هست فقط باید  دید.....




شبانه روز پر از استرس

درخواست حذف اطلاعات

پسر کوچک من که امسال اراک قبول شده متاسفانه بیش از حد به بازیهای اینترنتی و گیم نت وابسته هست و آ هر هفته  از اراک میاد خونه و  با توجه به قبولی در و افزایش پول توجیبی متاسفانه شرط بن در بازیها با مبالغی بالاتر از قبل شده و حالا تو این هفته با ناراحتی میگفت که پول کم آورده و از من میخواست که بدهی اون رو پرداخت کنم تا اون با آرامش بتونه به درسهاش برسه و من که از این کارهای اون به شدت عصبانی بودم قبول ن و گفتم فقط پول توجیبی رو بهش میدم و اون باید با صرفه جویی و ماندن در خوابگاه و ندادن هزینه رفت و آمد این بدهی را به مرور پرداخت کند و دیگر حتی برای بازی و سرگرمی به گیم نت نرود . پسرم از این برخورد دلخور شده و  هفته گذشته رو  نرفت اما همچنان برنامه کلوپ گیم نت رو داشت و آ شب خونه میومد  شب چهارشنبه قبل بعد از دیر مجدد که ساعت 12 شب به خونه اومد جرو بحث تندی باهاش داشتم و گفتم اگر نمیتونه گیم نت رو کنار بزاره از خونه بره و اون لباسش رو پوشید و رفت ....

من ناباورانه ناظر رفتن اون بودم و پسر بزرگم هم هیچ ع العملی نشون نداد بهش گفتم برو دنبالش ببین کجا میره و اون قبول نکرد گفت نگران نباش هوا سرده برمیگرده ...

بعد از یکی دوساعت از نگرانی داشتم سکته می اگر اتفاقی براش میفتاد من چه می نمیدونستم چکار کنم به پسر بزرگم گفتم زنگ بزنه ببینه کجاست قبول نکرد بعد از ساعتی خودم زنگ زدم و گفتم که :از خدا خواسته دوباره رفتی گیم نت و اون گفت نه و من گوشی رو قطع با این تلفن اعصابم کمی آروم شد احساس جاش امنه و خو دم ناگهان با فریادهای پسر بزرگم بیدار شدم که به من میگفت چطور میتونی بخو ؟ چر رونش میکنی و بعد بهش زنگ میزنی و بعد هم راحت میخو میگفت که از عصیانیت و تپش قلب نتونسته بخوابه و....

من جو براش نداشتم عصبانیت و نگرانیش برام قابل درک بوددر جواب  فقط گفتم من زنگ زدم که چرا دوباره رفته گیم نت زنگ نزدم که عذرخواهی کنم ...

شب رو سپری کردیم و صبح هم سرکار نرفتم و دوباره صبح حدود ساعت هشت و نیم بهش زنگ زدم خواب بود گفتم بیاد ببینم برنامش چی هست و اون گفت که خونه دوستش هست و حالا همه خوابن و نمیتونه بیاد و ...

من دیگه بهش زنگ نزدم اما از نگرانی عین مار زخم خورده به خودم می پیچیدم چرا اینطور شده بود من که زندگیم رو به پای بچه ها ریخته بودم و همیشه حواسم بود که از نظر تربیتی اصولی رفتار کنم ولی حالا به بن بست رسیده بودم آینده برام تیره و تار بود .... یاد روزهایی می افتادم که تو همین سن و سال من به دنبال اعتقاداتم از خونه زدم بیرون و پدر و مادرم بالاجبار تسلیم شدن و تازه میفهیمدم که اونها چه کشیده بودن اون هم  زمانیکه هیچکدوم از این امکانات ارتباطی هم وجود نداشت . کاش الان پدر و مادرم بودن و من بابت همه اون اذیتها ازشون حلالیت میخواستم و ازشون میخواستم مفصل درمورد اون نگرانیها و اظطرابها حرف بزنن .... قطعا اون روزها پدر و مادرم چند سال پیرتر شده بودن  

تا ظهر صبر خبری نشد به برادرم زنگ زدم و موضوع رو باهاش درمیون گذاشتم میگفت باید بهش سخت بگیری و اون رو ببری اصفهان تحویل باباش بدی و بگی تا حالا من نگهش داشتم از این به بعد با شما ...  و من اصلا با این فکر موافق نبودم ازش خواستم که فقط زنگ بزنه بپرسه چی شده و چرا از خونه رفته وکاری ه که بیاد خونه . زنگ زده بود و باهاش صحبت کرده بود بعد از ظهر پسرم اومده بود خونه . شب که از دفتر اومدم سر راه برادرم رو دیدم که از خونه ما برمیگشت  با پسرم صحبت کرده بود .

کمی بعد از اینکه رسیدم خونه خیلی کوتاه با پسرم حرف زدم و فقط گله که آیا این پاسخ زحماتی هست که من کشیدم و آیا قبلا بهش اخطار نداده بودم که این راه سرانجامی جز پشیمونی نداره و تاکید که باید بدهیش رو خودش به مرور پرداخت کنه گیم نت رو هم به مرور کم کنه و به هیچ عنوان شرطی بازی نکنه و اون قبول کرد و این هفته هم راهی اراک شد  ....

با یادآوری اون شبانه روز در عین حالیکه اشکم سرازیر میشه در ح دوگانه ای قرار میگیرم آیا بک جوان بیست ساله رو باید کنترل کرد یا باید به انتخابش احترام گذاشته و اجازه بدیم خودش تجربه کنه و راهش صحیح رو پیدا کنه ..

آرزو میکنم این شبانه روزی که برمن گذشت بر ای هیچ انسانی پیش نیاد .....




این چند روز سخت

درخواست حذف اطلاعات

تعطیلات گذشته رو تو خونه موندم لب تاب رو هم از دفتر بردم خونه تا کار لایحه دفاعیه رو کامل کنم  روز شنبه هم جلسه دفاع داشتم . روز و شنبه احساس می دیگه حالم از کار بهم میخوره اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت روز شنبه که اصلا ذهنم گویی تعطیل بود حرکاتم به ربات شبیه شده بود با خودم میگفتم اصلا اینهمه کار برای چی هست ؟ حس زندگی هم نداشتم یاس و ناامیدی وحشتناک بر روحم حاکم شده بود.  جلسه دفاع که برگزار شد  تو جلسه کلی بحث داشتم. بعد از بیرون اومدن از جلسه گویی دنیا شکل زیباتری پیدا کرده بود تازه فهمیدم که مثل مادر خد امرزم از استرس کار دفاعیه به اون شکل دچار یاس شده بودم. مادرم هم همیشه وقتی مهمونی مهمی داشت و یا قرار بود خونه ت ی و یا مراسمی داشته باشه مریض میشد و....  

یا شاید این چند روز بدون چالش من رو اونهمه افسرده کرده بود و حالا بعد از چالش در جلسه حالم بهتر شده بود... 

از دیروزاحساس میکنم عاشق کارم هستم و با خودم میگم خدایا شکرت به خاطر کاری که دارم و گاه ممکنه قدرش رو ندونم ... 




برنامه زی در

درخواست حذف اطلاعات

روز هست و تو این دو سه روز تعطیل لب تابم رو از دفتر آوردم که تو خونه رو یک لایحه دفاعیه بیمه کار کنم دیروز چند ساعتی کار اما امروز اصلا دست ودلم به کار نمیره......

تو یک برنامه ای پخش میشه  یک آپارت در باره شعرهای معینی کرمانشاهی برنامه خیلی قشنگی هست  ای کاش زندگی همیشه به همین زیبایی بود و جز زیبایی چیزی نبود .

بسیار زیباست ..... اما در عین زیبایی انگار یک غم و یک اضطراب در پشت اون هست ... شاید به خاطر این هست که امروز از خونه بیرون نرفتم .....


ساغرم ش ت ای ساقی

رفته ام زدست ای ساقی 

......

بر موج غم نشسته منم 

در زورق ش ته منم 

ای ناخدای عالم .....

......

چقدر زیبا ..........










اشیا هم جان دارند

درخواست حذف اطلاعات

داشتم به دوتا کیبورد تو دفتر فکر می که  یکیش بعضی از دکمه های حروفش کار نمیکنه و یکی دیگه قطع و وصل میشه از کوروش میپرسم اینها  تعمیر نمیشه میگه نه بندازشون دور.....

  با خودم فکر میکنم چرا نباید تعمیر بشه و چرا باید بندازم شون دور؟  مثل اینکه اگر دندون یکی افتاد کلا اون آدم رو دفنش کنی ........ مگه میشه ؟؟؟؟

با اشیاء مهربانتر باشیم .......





تعدیل

درخواست حذف اطلاعات

روز رور خیلی بدی بود. چند وقتی بود مرتب تو کارخونه از تعدیل صحبت میشد . و همه نگران بودن  شایعات زیادی هم بخش میشد تا اینکه روز لیست تعدیل رودادن به من که ما بهسون اعلام کنیم چندوقتی هست مسولیت اداری کارخونه رو هم به من دادن .  با یکی از همکارها به نفرات تعدیلی زنگ زدیم و خبر دادیم خیلی حس بدی بود . این هفته تعطیلات تابستونی  کارخونه شروع میشد و من مونده بودم به فکر اون بندگان خدا که حالا تعطیلاتشون اب شده بود و  از اونطرف هم تعطیلات خودم اب شده و این یکی دو روز یک ح سردرگمی عجیبی  پیدا   حس مسافرت هم ندارم و.... 

اه ..... چه شرایط بدی هست همه بلاتکلیف  و نگران  از آینده نامشخص و مبهم .....

چه خواهد شد ؟؟؟؟؟




شدن تلگرام

درخواست حذف اطلاعات

الان دو روزه دیگه با هم  تلگرام باز نمیشه انگار چیزی رو گم از طرفی هم دیگه عذاب وجدان دائم سر تلگرام بودن رو ندارم  و حالا دچار حس دوگانه عجیبی هستم. از طرف دیگه نگرانم که چطور و با چه استدلالی با وجود مخالفت ت با شدن تلگرام  بک مقام قضایی حکم ینگ رو میده اما در مقابل اینهمه ی و رشوه و.  ...  هیچ اقدام قابل قبولی صورت نمیگیره و چه پرونده هایی که در شعبات دادگاه ها دارن خاک مبخورن.  این مملکت به این سادگی  درست بشو نیست فساد در تارو پود این جامعه ریشه کرده.....  آیا نجات دهنده ای پیدا خواهد شد ؟؟؟




یک رویا

درخواست حذف اطلاعات

گاهب دلم میخواد قید کار و خونه و  زندگی در شهر رو بزنم و برم در روستای آبا و اجدادی به کار کشاورزی مشغول بشم.. 




رهایی از افکار منفی

درخواست حذف اطلاعات

تو پست قبلیم نوشتم که مدتی هست گویی ذهنم آهن ربای اخبار منفی شده همه غمهای عالم گویی بر قلبم سنگینی میکنه . مدتها بود دلم برای نوشتن تنگ شده بود مطالبی که به ذهنم میرسید و دلم میخواست بنویسم اما فرصت نمی و غبطه میخوردم به حال انی که فرصت میکنن و مینویسن . بخصوص وقتی مطالب احسان محمدی رو میخوندم به حالش غبطه میخوردم که فرصت نوشتن دارد و با خودم میگفتم جانا سخن از زبان ما میگویی....


این غم و اندوه با بیماری جسمی سرماخوردگی که مزمن شده بود و خیال رها من رو نداشت و سرمایی که گویی تو جسمم رسوخ کرده بود و بخصوص مغزم رو گویی دچار انجماد کرده بود تشدید میشد.


دیروز به پیشنهاد یکی از اقوام سفری به همین اطراف کردیم به تالاب قم و تپه های نمکی قم سر زدیم ولی تو تمام مسیر گویی این آسمان دل من خیال باز شدن نداشت .

شب که برگشتم نشستم و احساسم رو تو پست قبلی نوشتم و ارسال و صبح تو شرکت به محض رسیدن به محل کارم اون رو ویرایش و ارسال . طرفهای ظهر احساس می حالم خیلی بهتر هست و گویی انرژیم مضاعف شده بود . از اون حس یاس و ناامیدی خبری نبود ....


نمیدونم معجزه نوشتن بود یا چیز دیگه ولی خیلی خوشحالم که الان حالم خیلی خوبه . ببخشید اگر با پست قبلی شما رو هم غمگین .....




سال نو مبارک

درخواست حذف اطلاعات

آرزو میکنم سال نو برای همه سالی سرشار از سلامتی ، آرامش و رونق در ب و کار باشه. 

آرزو میکنم امسال سال صلح و دوستی برای  بشریت باشه. 

سالی سرشار از  آگاهی ، عد  ، و تحمل عقاید  همدیگر......