رسانه
رسانه

روشنایی



صبرررررررررررررررررررررررررر

درخواست حذف اطلاعات
پدر شوهرم از اون موقع دیگه باهاش حرف نزدم نه این که قهر باشم نه , یه مدتی به هر بهانه ای نمیخوام زیاد هم صحبتشون بشم تا شاید به اشتباهشون پی ببرن که میدونم این طور هم نمیشه چون یه آدم خودخواه و مغروره و حرف حرف خودشه , فقط یه آتیش انداخت تو زندگی من بیچاره و پا پس کشید یعنی بهتره بگم پسرش رو شیر کرد , این مدت هیچ دعوا و بحثی با هم نداریم و همش صبوری میکنم و با خنده جواب حرف و طعنه هاش رو میدم و میدونم زورش میگیره که جوابش رو نمیدم و با بیخیالی از کنارش رد میشم و بهانه دستش نمیدم ولی من توکل .. به خدا و میدونم جوابم رو میده , به خدا قسم هر .. جای من بود این زندگی رو ول میکرد و میرفت ولی من با همه سختی هاش دوستش دارم و امید دارم خدا چراغ خونم رو روشن میکنه و با اومدن بچه تو زندگیم جواب سختی هام رو میده و منم تا اون موقع صبر میکنم

9 روزه از خونه بیرون نرفتم و از بس در و دیوار رو نگاه .. خسته شدم , قبلا همین که میگفتم بریم بیرون میگفت آماده شو ولی الان یه لحظه تو خونه نمیمونه ظهر میاد و نهار میخوره و میره و شبم ساعت 10 به بعد میاد و شام میخوره و میگه خستم و شب بخیر منم حق هیچ اعتراضی ندارم , من عاشق بارون وهوای ابری ام اینو میدونه ولی این روزا براش اهمیتی نداره 2 روز پیش میگم حالم گرفته بریم بیرون تو بارون میگه مگه همیشه من باید تو رو ببرم بیرون؟بشین تو خونت و کارات رو .. میگم کاری ندارم و هزار و یک بهونه آورد و رفت میدونم بازم سرش جایی گرم شده ,منم رولت .. ما درست .. و نسکافه و بهش زنگ زدم ساعت 4 گفتم آماده میشم بیا دنبالم گفت 2 ساعت طول میکشه تا بیام منم گفتم خوش بگذره و قطع .. شب که اومد خونه (دستش رو پیش گرفت که پس نیفته ) و شروع کرد به دعوام .. که خوش بگذره یعنی چی؟بابا دوستت ندارم , ازت خسته شدم ولم کن برو خونه بابات , این 10 سال چه کار برام کردی؟مثل .. ی مردم برام بچه آوری؟لحظه ای که این حرف رو زد دوست داشتم داد بزنم ولی همش با لبخند نگاش می .. خوب گفت و گفت و گفت و هر چه به زبونش اومد گفت منم در جوابش ظرف رولت رو گذاشتم جلوش و گفتم بخور عصر درست .. و یه بوسش .. و رفتم تو آشپزخونه دور شام بغض گلوم رو گرفته بود و جلوی خودم رو گرفته بودم و فقط صلوات میفرستادم اومده پیشم میگه چرا لبخند میزنی چرا چیزی نمیگی؟گفتم برو عزیزم خسته ای برات شام بیارم و دیگه پشتش رو نیاورد

خیلی بده تو شهر غریب تک و تنها باشی و تنها هم زبونت .. ی باشه که این جور باهات رفتار کنه و همش از خدا میخوام که دوباره افسردگی نگیرم و بهم صبر بده



منبع: http://manobaba95. .. /



شروع بافتنی

درخواست حذف اطلاعات
از امروز شروع به بافتنی میخوام برا نینیم ببافم شاید این جوری دلش به حال مامانش بسوزه و این لباسای خوشکل وسوسش کنه و زودتر بیاد پیش مامان و بابا

از سوم یم شروع به خوردن جوشانده رازیانه و پنج انگشت و ورزش هم شروع تا ببینم خدا چی میخواد برای رفتن و ivf هم شوهری حرفی نداره ولی خودم هنوز دودلم نمیدونم چه کار کنم بازم صبر کنم یا ... توکل به خدا انشالا هر چه خیره برامون رقم بزنه



منبع: http://manobaba95. /



شب بد

درخواست حذف اطلاعات
ب شب خوبی نبود , سر شب خوب بود با شوهری رفتیم دور زدیم و برا شام آش رشته درست شوهری سوپ و آش دوست نداره برع من که خیلی خیلی دوست دارم یعنی میخوره ولی هم غر میزنه هم کم میخوره ولی هر روز گوشت ی و ماهی بهش بدی حرفی نمیزنه, آش رو کشیدم تو ظرف داشتم با پیاز داغ و نعنا و کشک تزیینش می (همیشه اینجوری یه کمی تحریکش میکنم برا خوردن با تزیین) و شوهری هم با مادر شوهرم صحبت میکرد تلفنی و بعد هم پدر شوهرم گوشی برداشت وقتی داشتن صحبت می صدای پدرشوهرم رو میشنیدم داشت به شوهری برا رفتن و بچه دار شدن میگفت که هزینه ها اومده پایین و یه سری برید شوهری هم گفت فعلا تو فکرش نیستیم سفره رو که انداختم یه نگاه به شوهری انداختم همون طور که داشت حرف میزد چشماش قرمز شده بود و بعد هم من با پدرشوهر و مادرشوهرم حرف زدم دیدم شوهری رفت تو اتاق زیاد پی ر نشدم ولی داشت گریه میکرد وقتی اومد پای سفره نشست خودش هم گفت که باباش چی گفته و همش اشک میریخت خیلی دلم ش ت ولی چیزی نگفتم و دلداریش دادم و بهم گفت بابام دوست داره نوه پسرش رو ببینه اونم پسر بزرگش اینو که گفت بغض ولی چیزی نگفتم پدر شوهرم روی بدی نگفته بود که بخوام ناراحت بشم ولی دلم برا شوهرم سوخت که نمیدونست چی بگه , حالا جالب اینه که مدتیه به دلم افتاده بود که پدرشوهرم دوست داره نوه اش رو ببینه ب که گفت رو به خدا و گفتم خدایا بزر ت رو شکر وقتی این جوری به دل آدم میندازی پس دل هممون رو خوش کن , خلاصه شوهری خیلی گریه کرد نمیدونم دلیلش چی بود و نپرسیدم ولی امیدوارم خدا جواب دل ش تمون رو بده



منبع: http://manobaba95. /



الهی و ربی من لی غیرک

درخواست حذف اطلاعات

خدایا دلم گرفته , خسته ام از این زمونه از این مردم , خسته ام از این همه بی وفایی , خدایا تاوان کدوم گناهم رو دارم میدم من که همیشه میگم و گفتم که تو بخشنده ای و بزرگ پس اگه از من خطایی سر زده تو ببخش و توبه میکنم ولی این جور امتحانم نکن دیگه دارم کم میارم , کارد به استخونم رسیده و جز تو ی رو ندارم که بهش پناه ببرم و از خودت میخوام کمکم کنی که در برابر امتحانت سربلند بیرون بیام و کم نیارم

این چند روز کارم شده گریه و اشک ریختن خیلی سخته جواب 10 سال زند صادقانت رو این جور بدن , خیلی سخته بابت این زند منت سرت باشه و برای ادامه زند ت برات شرط بذارن یا بگن جدااااااایی , خدایا تو که میدونی من تو این زند 10 سالم چقدر زجر کشیدم و چیزی نگفتم و صبوری از خیانت شوهر و از نداشتن بچه و از حرف و حدیث مردم و ... و حالا هم پدر شوهرم بیاد و برای ادامه زند مون شرط بذاره و شوهری که همیشه مخالف حرفها و کارهای پدرش بود حالا موافق باشه و بشه عزیز دردونه باباش , خدایا فقط تو رو دارم که صدای این زجه های منم میشنوی و به درددلهام گوش میدی پس دستم رو ول نکن و زند م رو ازم ن ر با همه تلخی و شیرینی زند م که تلخیش بیشتر بوده حاضر نیستم از دستش بدم , اگه شوهرم خیلی راحت میتونه از من بگذره من نمیتونم از اون بگذرم , خدایا حکمت اون جواب قرآن باز م موقع خاستگاری که بهم گفتی در این کار خیر و ثواب بسیار است چیه ؟ کدوم خیر و ثواب ؟ خیرش تو اینه که منم صبوری میکنم و چیزی نمیگم؟ای کاش یه بچه داشتم تا اینقدر شوهرم منت سرم نمیذاشت ای کاش , حالا هم خدا جونم ازت کمک میخوام کمکم کن



منبع: http://manobaba95. /



الهی و ربی من لی غیرک

درخواست حذف اطلاعات

خدایا دلم گرفته , خسته ام از این زمونه از این مردم , خسته ام از این همه بی وفایی , خدایا تاوان کدوم گناهم رو دارم میدم من که همیشه میگم و گفتم که تو بخشنده ای و بزرگ پس اگه از من خطایی سر زده تو ببخش و توبه میکنم ولی این جور امتحانم نکن دیگه دارم کم میارم , کارد به استخونم رسیده و جز تو ی رو ندارم که بهش پناه ببرم و از خودت میخوام کمکم کنی که در برابر امتحانت سربلند بیرون بیام و کم نیارم

این چند روز کارم شده گریه و اشک ریختن خیلی سخته جواب 10 سال زندگی صادقانت رو این جور بدن , خیلی سخته بابت این زندگی منت سرت باشه و برای ادامه زندگیت برات شرط بذارن یا بگن جدااااااایی , خدایا تو که میدونی من تو این زندگی 10 سالم چقدر زجر کشیدم و چیزی نگفتم و صبوری از خیانت شوهر و از نداشتن بچه و از حرف و حدیث مردم و ... و حالا هم پدر شوهرم بیاد و برای ادامه زندگیمون شرط بذاره و شوهری که همیشه مخالف حرفها و کارهای پدرش بود حالا موافق باشه و بشه عزیز دردونه باباش , خدایا فقط تو رو دارم که صدای این زجه های منم میشنوی و به درددلهام گوش میدی پس دستم رو ول نکن و زندگیم رو ازم نگیر با همه تلخی و شیرینی زندگیم که تلخیش بیشتر بوده حاضر نیستم از دستش بدم , اگه شوهرم خیلی راحت میتونه از من بگذره من نمیتونم از اون بگذرم , خدایا حکمت اون جواب قرآن باز م موقع خاستگاری که بهم گفتی در این کار خیر و ثواب بسیار است چیه ؟ کدوم خیر و ثواب ؟ خیرش تو اینه که منم صبوری میکنم و چیزی نمیگم؟ای کاش یه بچه داشتم تا اینقدر شوهرم منت سرم نمیذاشت ای کاش , حالا هم خدا جونم ازت کمک میخوام کمکم کن



منبع: http://manobaba95. /



37922 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات
21 آبان سر و کله پری بازم پیداش شد , همون روز شوهری از خواب بیدار شد و برای اولین بار بود که چنین خو رو برام تعریف میکرد بهمگفت خواب دیدم رفته بودی پیش خانمه و اونم دست کشید رو شکمت و گفت خانم تو بارداری تو هم گفتی باردار؟واز هوش رفتی , منم یه پوزخندی بهش زدم و گفتم باردار؟امروز سر و کله پری پیداش شد از تو چشماش نفرت رو دیدم و اونم گفت ما از این شانسا نداریم و بحث رو عوض کرد , دوشب پیش هم با مامانش داشت صحبت میکرد و سوال پرسید داداشش بچه دار نشدن؟اونم گفت نه اونا فعلا نمیخوان شما چطور اینم یه کلمه ای به زبون آورد که نشونه این بود که دیگه صبرش داره تمام میشه , به رفتن و ای وی اف رضایت داده بود ولی از وقتی اصرار خانوادش رو میبینه برای رفتن پیش این خانمه نظرش رو عوض کرده منم میترسم برم و اینجا هم جواب نگیرم و بازم مثل ایی که رفتم تا ا عمرم بکوبه توسرم , همیشه پشیمونم که چرا اون موقع هایی که میرفتم یکی دو بار که ویزیت میشدم چرا ولش می و بازم میرفتم پیش یکی دیگه که حالا بشه بلای جونم و مثل پتک بکوبن توسرم , چند مدت پیش مادرشوهرم میگفت فلان همسایمون مثل شما که همه کار کردین و جواب نگرفتین اونا هم همینطورن منم گفتم مادر جون مگه ما چه کار کردیم من یه بار آی یو آی و بار دوم دیگه خورد تو عید و بعدم پسرت رضایت نداد که ادامه بدم ما که میلیون میلیون ج نکردیم که شما این طور میگید ولی چه فایده هر چه هم من بگم اونا باور ندارن از یه طرف هم خدا رو شکر میکنم که اونا مثل بقیه مادرشوهر و خواهرشوهرا نیستن و بیشتر هوامو دارن

به هر حال این ماه هم جواب نگرفتیم و دوست داشتم ولی بازم نشد و از خدا میخوام کمکم کنه که کم نیارم و صبور باشم توی این همه امتحانی که سر راهم قرار داده , از شما دوستان عزیزم هم خواهش میکنم برام دعا کنید



منبع: http://manobaba95. /



12542 بدون عنوان...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز عصر قبل از اذان رفتم رو تراس خونه و شروع به دعا با دلی پر خیلی گریه خیلی , اومدم و وضو گرفتم م رو بخونم دلم هنوز پر بود بازم شروع به گریه و ماس خدا و ائمه اینقدر گریه و درد دل تا آروم شدم وقتی شوهری اومد گفت چشمات ورم کرده گفتم مال ظهره که نخو دم اخه نمیتونستم بهش بگم که دردم چیه , حالا هم توکل به خدا انشالا خودش همه چیز رو درست کنه

امروز صبح رفتم دستشویی یه قطره خون دیدم صورتی رنگ بود , امروز 24 روزم هست نمیدونم نشونه ی بود یا لانه گزینی به هر حال من به نشونه خیر میگیرمش شاید ...

ب که رفتم تو وب زینب جون وقتی به اون جایی رسیدم که میخواست بره آزمایش بده بدنم شروع کرد به لرزیدن و دستام یخ زده بود و قلبم تالاپ تولوپ میزد وقتی خبر باردار شدنش رو خوندم اشک تو چشمام جمع شد و پشت سر هم میگفتم خدایا شکرت شوهری که کنارم نشسته بود گفت چته چرا این طور شدی گفتم خدا جواب صبر یکی دیگه از دوستام رو داد یه نگاهی بهم کرد و گفت نمیدونم اینقدر که تو از شنیدن خبر بارداری بقیه خوشحال میشی اگه تو هم باردار بشی بقیه نسبت به تو هم همینطورن؟ گفتم خوب معلومه ما درد هم رو خوب میدونیم ...

خدایا تا ا امسال دل همه دوستان منتظرم رو شاد کن و یه نگاهی هم به من م

الهی و امین



منبع: http://manobaba95. /



تولد رضا (ع)

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان عزیزم ببخشید که نگران شدید و من حالم خوبه یعنی بد نیستم چند روزی رفته بودیم مسافرت (یاسوج ) جای همه شما سبز بود (مرضی جون اومدیم شهرتون خیلی خوب بود مثل همیشه)

اول از حالم بنویسم بعد از سفر

ب تا صبح نخو دم و همش اشک میریختم دلم برا صحن و سرای آقام رضا تنگ شده بود 2 سال پشت سر هم روز تولد آقام اونجا بودیم خدا قسمت همه عاشقان کنه خیلی خوب بود خیلی ولی امسال قسمت نبود و یاد پارسال افتادم و اتفاقاتی که برام افتاد

وارد صحن انقلاب شدم که برای صبح جایی رو پیدا کنم و بشینم خیلی شلوغ بود , حرکت طرف در ورودی گفتم یه نفرم یه جوری خودم رو جا میدم ولی هر چه جلوتر میرفتم شلوغ و شلوغ تر میشد به های کفشداری که رسیدم دیدم خانما دارن ماس چند تا خادم میکنن و میگن تو رو خدا یه دونه نبات بدید بعد فهمیدم اینجا نبات پخش می و خادما هم میگفتم خانم تمام شد نداریم دیگه, همین طور که داشتم میرفتم و تو فکر هیچی نبودم بجز اینکه خودم رو برسونم یه جایی یکی از خادم ها در کارتن رو باز کرد و دستش رو طرفم دراز کرد و یه نبات بهم داد منم با سرعت از دستش گرفتم و گفتم رضا ممنونم و دیدم اونجا جا نمیشه برگشتم و از وسط جمعیتی که نشسته بودن با احتیاط رد میشدم که جایی پیدا کنم همین طور که سرم پایین بود که ی رو لگد نکنم حس یه نفر جلوم ایستاده سرم رو بلند یه خادم آقا بود مو و ریش سفیدی داشت و یه چهره خیلی مهربون دستش رو کرد توجیبش و دو تا نبات بهم داد تو بسته نبود و منم از دستش گرفتم و راه افتادم تا یه جایی برا نشستن پیدا و کفشم روگذاشتم پیش خانمی که کنارم بود و رفتم کتاب دعا آوردم یه خانم جوونی بود ازش پرسیدم مسافری گفت آره از کرمان اومدم منم دست تو جیبم و یه تکه نبات از اونی که خادم پیره بهم داد بهش دادم و بعد از نقاره زنی و بعدم با شوهرم برگشتیم وقتی براش تعریف بهم گفت مطمعنی خادم بود؟به شک افتادم که یه خادم بین اون همه خانم وسط همه چه کار داشت معمولا آقایون کنار وایمیسن بعد بهش فکر و تا الان که یک ساله میگذره پشیمونم که چرا برنگشتم نگاه کنم ببینم هنوزم هستش یا نه , خیلی خوشحال بودم که آقام بهم هدیه داده و آرزوم رو براورده کرد ولی الان 1 سال میگذره و خبری از بچه نیست که نیست

خدا رو قسم میدم به رضا (ع) و رضا رو قسم میدم به جواد(ع) که تو این روز عزیز هر هر آرزویی داره برآورده کنه و هر ی آرزوی بچه دار شدن داره خدا یه فرشته سالم و صالح بهش عطا کنه

الهی و امین



منبع: http://manobaba95. /



بازگشت دوباره دوباره

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان عزیزم

اول از هر چیزی عزاداریهاتون قبول باشه و حسین جواب دل همتون رو بده انشالا

من این مدت تصمیم گرفته بودم که دور از اشعه موبایل و وایرلس باشم الانم گوشیم رو کامل کنار گذاشتم و کمتر هم از اینترنت استفاده میکنم تا ببینم مشکل حل میشه یا نه

دیروز باید پری میشدم نیومد پیش خودم گفتم امسال حسین جوابم رو داد ولی بازم سر بیش نبود و امروز سر و کلش پیدا شد خیلی گریه خیییییییییییلی

شب عزاداری حضرت علی اصغر (ع) لباس سقایی که پارسال از کنار حرم رضا (ع) با هزار امید و آرزو یده بودم رو بیرون آوردم شوهری هم هنوز نیومده بود خونه حسینیه نزدیک خونمون شروع کرد به روضه خوندن منم لباس رو گرفتم تو بغلم و شروع به گریه زار زدم ماس خدا و حسین و علی اضغر که امیدم رو ناامید نکنید و جواب دل ش تم رو بدید و ...خیلی دوست داشتم امسال لباس رو تن بچم می و میبردمش همایش ولی افسوس که امسال هم مثل سالهای گذشته رفت و من موندم و یه دل پر از آرزو چه میشه کرد بجز صبر شاید خدا دلش به حالم بسوزه و تا زندگیم اب نشده جوابم رو بده و بازم توکلم به خودشه, اربعین هم نذری داریم میخوایم حلیم بپزیم البته به شرطی که زنده باشم انشالا خدا قبول کنه و کمک همه بنده هاش کنه کمک ما هم کنه

این ماه م یه رکعتش قضا نشد و همش هم سر وقت خوندم این کت رو که دارم میخونم خیلی کمکم کرد آخه من همیشه تو م کاهلی می و خدا رو شکر میکنم

ممنون از همتون که به یادم بودید



منبع: http://manobaba95. /



شروع بافتنی

درخواست حذف اطلاعات
از امروز شروع به بافتنی میخوام برا نینیم ببافم شاید این جوری دلش به حال مامانش بسوزه و این لباسای خوشکل وسوسش کنه و زودتر بیاد پیش مامان و بابا

از سوم یم شروع به خوردن جوشانده رازیانه و پنج انگشت و ورزش هم شروع تا ببینم خدا چی میخواد برای رفتن و ivf هم شوهری حرفی نداره ولی خودم هنوز دودلم نمیدونم چه کار کنم بازم صبر کنم یا ... توکل به خدا انشالا هر چه خیره برامون رقم بزنه



منبع: http://manobaba95. /



شب بد

درخواست حذف اطلاعات
ب شب خوبی نبود , سر شب خوب بود با شوهری رفتیم دور زدیم و برا شام آش رشته درست شوهری سوپ و آش دوست نداره برع من که خیلی خیلی دوست دارم یعنی میخوره ولی هم غر میزنه هم کم میخوره ولی هر روز گوشت ی و ماهی بهش بدی حرفی نمیزنه, آش رو کشیدم تو ظرف داشتم با پیاز داغ و نعنا و کشک تزیینش می (همیشه اینجوری یه کمی تحریکش میکنم برا خوردن با تزیین) و شوهری هم با مادر شوهرم صحبت میکرد تلفنی و بعد هم پدر شوهرم گوشی برداشت وقتی داشتن صحبت می صدای پدرشوهرم رو میشنیدم داشت به شوهری برا رفتن و بچه دار شدن میگفت که هزینه ها اومده پایین و یه سری برید شوهری هم گفت فعلا تو فکرش نیستیم سفره رو که انداختم یه نگاه به شوهری انداختم همون طور که داشت حرف میزد چشماش قرمز شده بود و بعد هم من با پدرشوهر و مادرشوهرم حرف زدم دیدم شوهری رفت تو اتاق زیاد پیگیر نشدم ولی داشت گریه میکرد وقتی اومد پای سفره نشست خودش هم گفت که باباش چی گفته و همش اشک میریخت خیلی دلم ش ت ولی چیزی نگفتم و دلداریش دادم و بهم گفت بابام دوست داره نوه پسرش رو ببینه اونم پسر بزرگش اینو که گفت بغض ولی چیزی نگفتم پدر شوهرم روی بدی نگفته بود که بخوام ناراحت بشم ولی دلم برا شوهرم سوخت که نمیدونست چی بگه , حالا جالب اینه که مدتیه به دلم افتاده بود که پدرشوهرم دوست داره نوه اش رو ببینه ب که گفت رو به خدا و گفتم خدایا بزرگیت رو شکر وقتی این جوری به دل آدم میندازی پس دل هممون رو خوش کن , خلاصه شوهری خیلی گریه کرد نمیدونم دلیلش چی بود و نپرسیدم ولی امیدوارم خدا جواب دل ش تمون رو بده



منبع: http://manobaba95. /