رسانه
رسانه

شب بد



شب بد

درخواست حذف اطلاعات
ب شب خوبی نبود , سر شب خوب بود با شوهری رفتیم دور زدیم و برا شام آش رشته درست شوهری سوپ و آش دوست نداره برع من که خیلی خیلی دوست دارم یعنی میخوره ولی هم غر میزنه هم کم میخوره ولی هر روز گوشت ی و ماهی بهش بدی حرفی نمیزنه, آش رو کشیدم تو ظرف داشتم با پیاز داغ و نعنا و کشک تزیینش می (همیشه اینجوری یه کمی تحریکش میکنم برا خوردن با تزیین) و شوهری هم با مادر شوهرم صحبت میکرد تلفنی و بعد هم پدر شوهرم گوشی برداشت وقتی داشتن صحبت می صدای پدرشوهرم رو میشنیدم داشت به شوهری برا رفتن و بچه دار شدن میگفت که هزینه ها اومده پایین و یه سری برید شوهری هم گفت فعلا تو فکرش نیستیم سفره رو که انداختم یه نگاه به شوهری انداختم همون طور که داشت حرف میزد چشماش قرمز شده بود و بعد هم من با پدرشوهر و مادرشوهرم حرف زدم دیدم شوهری رفت تو اتاق زیاد پیگیر نشدم ولی داشت گریه میکرد وقتی اومد پای سفره نشست خودش هم گفت که باباش چی گفته و همش اشک میریخت خیلی دلم ش ت ولی چیزی نگفتم و دلداریش دادم و بهم گفت بابام دوست داره نوه پسرش رو ببینه اونم پسر بزرگش اینو که گفت بغض ولی چیزی نگفتم پدر شوهرم روی بدی نگفته بود که بخوام ناراحت بشم ولی دلم برا شوهرم سوخت که نمیدونست چی بگه , حالا جالب اینه که مدتیه به دلم افتاده بود که پدرشوهرم دوست داره نوه اش رو ببینه ب که گفت رو به خدا و گفتم خدایا بزرگیت رو شکر وقتی این جوری به دل آدم میندازی پس دل هممون رو خوش کن , خلاصه شوهری خیلی گریه کرد نمیدونم دلیلش چی بود و نپرسیدم ولی امیدوارم خدا جواب دل ش تمون رو بده



منبع: http://manobaba95. /