رسانه
رسانه

منزل لیلی



وقتی که نباشی......

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم

دلتنگی و امان از دل تنگی




بحق دل ش ته رباب.....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

سال پیش همین موقع ها بود که دست در دست همسرم رهسپار سفری بی مثال شدیم

سال پیش همین موقع ها عمود به عمود دست به دست هم به سمت حرم حضرت یار می رفتیم...

یادم می اید پارسال به او گقتم :ان شا الله سال دیگه توراهی داشته باشیم...

اما...

دلم ش ته ...

من تنها موندم و او رفت به سفر عشق

حاجتمان هم رفت به اسمان ...

دلم ش ته ...

امسال یکدست لباس علی اصغر داشتم و اما ...

دلم ش ته ...

متوسل به حضرت ربابم

دلم ش ته خدایا بحق علی اصغر .....




برای جاماندگان....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

برای جامندگان کربلا




کمی شعر عاشقانه برای او...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

چادر عبایی بر سرم دارم
با روسری سبک لبنانی
رنگ جماعت نیستم...اصلا!
رنگ تو هستم! خوب میدانی

من قرص ماهم را نمیخواهم
جز تو ی دیوانه اش باشد
اصلا نباید ابروانم هم
پیدا شود از زیر پیشانی

عاشق ترت هستم زمانیکه
حتی شده یک تار مویم را
که سرزده از روسری,...آرام
با دستهای خود بپوشانی

تو ریش را با ریشه اش داری
هم ظاهر و هم باطنت ناب است
کم کم مرا با خود یکی کردی
ای عشق تدریجی و طولانی

ما بیت ناب مذهبی هستیم
من، فاطمی...تو، حیدری...آری
ای کاش روزی کربلا باشیم
یک نیمه شب...با چشم بارانی!


#عارفه دهقانی




روزهایه طولانی....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دونم چرا انقدر این سفر چند روزه همسرم طول کشید

انگار که ی اله ندیدمش ....

انگار که برام یه رویا بوده گاهی وقت های این یک هفته

یه لحظه گفتم نکنه دیگه همسرم رو نبینم...

لحظاتی که گذشت پراز دلشوره بود و دلتنگی...

باز برنامه ی کلاس خیاطی یکمی مغزمو از اون موضوع همسرم پرت میکنه اما اینکه میرم خونه و جای خالیشو میبینم

بلندبلند وسط خونه زار میزنم .

شبیه هایه بی بابا...

باز خدا پدر و مادر تکنولوژی بیامرزه که تماس تصویری

یکمی از دلتنگی های ادم رو کم میکنه...

خواهرشوهرم و جاریم هم شوهراشون رفتند اما اونا هرکدوم

دوتا بچه دارن سرشون گرمه

یا مثلا من فکر میکنم این بچه ها انگار یه گوشه از همسرانشون

کمتر دلشون تنگ میشه....

گاهی به خودم میگم چقدر سخته ما بچه نداریم

انگار امید نداریم ..

چطور اونایی که میتونن و بچه نمیخوان این احساس هارو ندارن...

خدا بحق همین مسیر به زندگیه همه از این امید های فسقلی بده...

درحین همین فشردگی های روحی یه حدیثی خوندم که بنظرم

خیلی خیلی خیلی جالب بود ...

یکی از معصومین فرمودند ؛جهاد مرد در میدان نبرد و جنگیدن و گذشتن از جان و ماله و جهاد زن هم

صبوری بر دشواری های زندگی همسره...

اما برام سوال شده چجور میشه که ادم ثابت کنه صبوره!!!

یعنی گریه نکنه؟یعنی درد دل نکنه ..

نمیدونم صبوری چیه اما مطمئنم ده برابر سفر همسرم

ثواب بردم....

پی نوشت؛ دلم هوای رو کرده ...فکر میکنم باید مثل دوران مجردیم توسلاتم به رو شروع کنم




تازه عروس !!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

اومده و نیومده گفت:

(خاک تو سرتون کنن تازه عروسا !!!!!!چجوری گذاشتین شوهراتون تنهاتون بذارن و برن ..من شوهرم بدون من هیج نمیره !!)

یه چیزی تو دلم خالی شدفرو ریخت .

انگارمردم گفتم چرا واقعا گذاشتم امین بره!!

باخودم درگیر شدم بغض ش تم

پیش خودم گفت چرا گذاشتی بره دیوانه ببین چقدر تنهایی ..

ببین چقدر غصه میخوری!!

ببین چه راحت ازت دل کند..

نکنه واقعا دوست نداره که به این راحتی رفت....

!!!!

ازاونور یه نفر تو ذهنم گفت؛ برا حسین رفته ...

مگه خودت راضی نبودی

!!!!!!

دوباره تو ذهنم صدااومد..

توکجای این عالم تازه دوماد عروسشو ول میکنه بره !!!ّّ

یه صدای بلندی گفت :«خج بکش !!!!!!! وهب و عروسش اونم توکربلا !!!!!»

خج کشیدم ...

اما هنوز که هنوز بی قرارم ..

یاحسین خودت قرار دلم باش ...




نعمت مادری...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا میفهمم چرا گاهی مادرم خسته بود...چراگاهی چشم هایش ازخستگی بزور باز نگه داشته می شدند...

حالا می فهمم چرا یک روزهایی توی تختش می ماند و باهیچ حرف نمی زد...

زن بودن مادر بودن خیلی مسولیت سنگینیست...

حالا که خودم نقش خانم خانه بودن را پذیرفتم می فهمم گاهی انقدر سرت شلوغ است وکار پشت کار برایت پیش می اید

نمی فهمی روزت چگونه گذشته

بعد از چندساعت روی پا بودن یکهو روی صندلی اشپزخانه رها می شوی و به خودت می گویی: امروزمونم جدی جدی نفهمیدیم چیشدا...

.....

اصلا دختراها تا ازدواج نکنند دلیل غرولند های مادرشان را نمی فهمند ...

ازبس سرمان به دخترانگی هایمان مشغول بود نفهمیدیم مادرمان چطور مادری کرد چقدر زحمت کشید..

راحت سر سفره از غذایی که پایش زحمت کشیده ایراد گرفتیم...

بدون اینکه متوجه بیماری مادرمان بشویم از تمیزی خانه انتقاد کردیم و از نگرانی هایش بدمان امد ...

راستش را که بگویم حالا که ازدواج. تازه میفهمم مادر دارم.....

به خودم می گویم؛وای بح ...اگر دخترت هم مثل خودت شود.......

.......

خدایا بابت نعمت مادر و پدر ازتو سپاسگزارم....




ماجرای ازدواج پایان....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم....


عصر بود ..

گلستان کمی شلوغ بود و ماهم روی یکی از نیمکت های.نزدیک ی م ع حرم نشسته بودیم...

دست راستش رو بالا اورد و جوری که من ببینم گفت: میخواستم این انگشتر رو بدم به مامانم که به شما بده تا من میام یه نشونی باشه خب خداروشکر که رفتیم و انگشتر نامزدی گرفتیم خیالم راحت شد...

نیم نگاهی به انگشتر عقیق پرتقالیش و لبخند زدم قشنگ بود روش ایه ی و من یتق الله یجعل له م جا بود......

الان میفهمم که چقدرر این ایه توی زندگیمون معنی پیدا کرد.....

های غروب بود ...

کمی من من کرد و گفت؛ راستش میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم که البته یه سواله....

پرسشگرانه پرسیدم : بفرمایید..

نیشخندی زد و گفت :میخواستم بپرسم که....

انگار براش سخت بنظر میرسید......

:بپرسم اگه من بخوام برم شما مانع من میشید؟؟اصلا میخوام بدونم اگه لازم باشه مثل من برای جنگ و دفاع جایی برم راضی هستین.....

جا خوردم ....توقع چنین سوالی رو نداشتم....

نگاهی به قطعه م عان حرم ...

دراون لحظه جواب دادن خیلی سخت بود..

خندم گرفت..

دوباره گفت؛ میخواین روش فکر کنید....

صدای اذان فضای گلستان رو پرکرد...

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :بله ..بعداز بیاین همینجا قطعه م عان حرم....

و بلندشدم و سریع به وضوخونه رفتم ..

باخودم کلنجار رفتم ...

نمیخواستم از سر احساسم حرفی زده باشم که وعده ی دروغ باشه ...

اگه من مرد این راه نباشم باید همین الان کناربکشم

همین الان که خبری نشده راه رو برای یه دختری که ایمانش از من قوی تره بازکنم.....

به تردید افتادم ...

یعنی من ! میتونم ؟میتونم سختی های این راه رو تحمل کنم....

داشت اشکم در می اومد...

مغرب و عشا رو فردی خوندم ...حاج اقای مسجد نیومده بود ..

بعد از به سجده رفتم و از خدا کمک خواستم...

خدایا خودت کمک کن خدایا این دوراهی خیلی مهمه ...

توی ذهنم مرور خاطرات شروع شد حرف ی کوچیکم که همسرش جانباز شده تو گوشم پیچید: جون اگه این جوونای خوب ف و شهید این راه نشن اگه جلوشونو بگیری یهو میبینی بر اثر تصادف میمیره ها چه بهتر که شهید بشن....

اشک از چشمام جاری شد....

به خودم گفتم : دیوانه عمر دست خداست..نگران چی هستی؟؟؟

و یاد دعای خودم توی دارالهدایه افتادم که گفتم ی رو میخوام که ف راه شما باشه...

سرسجده بلند صورتم رو واز اشک چشمم پاک و یه یاعلی گفتم و خودم رو سریع به قطعه ی م عان حرم رسوندم...

امین هنوز نیومده بود...

خیره به ع ی م ع حرم شدم.....

اهی کشیدم و توی فکر رفتم...

-:قبول باشه....

صدای امین منو از فکر بیرون اورد...

لبخند زدم و گفتم قبول حق...

داشت دکمنه استینشو میبست. ..با لبخند گفت:خب فکر کردین؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم :بله ....

مشتاقانع منتظر شنیدن حرفام بود..

گفتم: من مانع شما نمیشم و مشکلی ندارم...

چشماش برق زد لبخند. رضایتی زدو نفس عمیقی کشید و گفت؛ خداروشکر ...فقط لطفا مادرم از این روحیه ی شما باخبر نشه....

سرم رو ت دادم و راهی زیارت شدیم....



یاعلی گفتیم و عشق و زندگی اغاز شد....




پشت پات آب می ریزم ..دل بیتاب می ریزم....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی بغض راه گلویم را گرفت با خوشحالی گفته بود با رفتنم موافقت شد اربعینی شدم ...

اشک دوباره صورتم را تر کرد وقتی دید گفت :میخواهی نروم؟؟؟؟؟

وقتی حرف از نرفتن زدی وقتی که بی تاب شدم در ذهنم بلوا شد ....

غباری در هوا بلندشد و زنی بلندقامت گفت: مگر صدای هل من ناصرش را نمیشنوی....

خج زده ی چادر خاکی اش شدم آب شدم ذوب شدم ......

سکوتم را که دیدی خندیدی گفتی : مثل همون شهید که گفت خانم دلمو میلرزونی اما ایمانمو نه....

گفتم : نگفتم که نرو برو امسال اگر بروی جزیی از همون ویژه ها میشی ..اشکامو توجه نکن دلتنگم اما مانع نیستم......

غبار توی ذهنم خو د بلوا ها ت شد بانوی بلندقامت نبود ..

خودم بودم و آینه ای پیش رو .دراینه من بودم اما انگار در دل تاریخ ..... اما انگار هزار و چهارصدسال پیش ....درست مثل یک سینمایی ...

دراینه کوفه را دیدم ..عده ای زن که دست شوهرانشان را گرفتند و نگذاشتند حامی حسین علیه السلام باشند اما عده ای دیگر را دیدم همردیف همسر زهیر بن قین یاهمان تازه داماد و عروسه شهید کربلا......عده ی دیگری پشت سرشان بودند به فاصله ی 1400سال همان زنهایی که از دل شان گذشتند و شدند همسران شهید ...گفتم اگر صدای هل من ناصرش را لبیک بگوییم شاید ماهم جزیی از این عظمت باشیم ..

راضی شدم گفتم :دل تنگ توام دوری ات سخته تنهایی برام عذاب اوره اما فدای سر حسین علیه السلام ...


پ.نوشت....برای همه ی خانم هایی که موندن و همسرانشون به پیاده روی اربعین رفتند

اجرتون با سیدال .....




سه ساله ها....

درخواست حذف اطلاعات

...✒

#اگر_از_عشق_نمیدانید_نخوانید

نِشَستِه بود پایِ میز زهوار دَر رفتِه ، کنجِ اتاقِ شش مِتری اش .

ع تاخورده و چرک مور ِ راحل بالای میز ،

از رویِ دیوارِ گچی بِه رسوُل لبخند میزد ...

رادیوُی جیبی اش را تا تُک بینی اش بالا می آورد و بعد از مختصر نِگاهی ، دوبارِه روی زانو میگذاشت. دونیمه ی آنتنِ رادیو با چسب برزنتی روی هم سوار شده بود !!

رسوُل سر انگشت سبابه اش را به ابروی ش ته اش کشید ...

قد بُلندش روی صندلیِ خشک و چوبی تاخوُرده بود

تا تسلطش را نسبت به کاری کِه از سَحر مشغولش بود ، بیشتَر کند!

روی میز نشَستم و کاسِه ی سُفالی را که دوُ مالوی تازِه در آن بود روی پا جابه جا .

آنکِه بزرگ تر بوُد برایِ رسول کِنار گذاشتِه بودم!

سَهم خُودم را بَرداشتم و درحالیکِه پاهایم را تاب میدادم ، انگشت شصتم را درست روی خط میانی اش فشار دادم تا نصف شود...

نگاه رسوُل از پاهایم بالا آمد و روی دستهایم کِشیده شُد؛نصفه ی مالو را کِه با ولع در دهانم گُذاشتم ؛ لبهایش کش آمدند.

سرم را بِه چپ و راست جُنباندم و به سختی گُفتم :

اونطوُر نخند! نازدوُنت هول شده ...

و دست چپَم را کشیدم روی شکم برآمده ام که پیراهن گلدار ، سفیدیاسی اش کرده بود . نِقَم می آمد تا سرزبان و قورتش میدادم!

آ سر خم شُدم و رادیو را از دستَش کِشیدم.

مِشکی چشمانش از بالای عینک روی ابروهایم که به طور ناشیانه ای

درهم بود ، ثابت ماند .

چین دامنم را روی زانوهایم صاف کرد و گفت :

بهونه گیر شدی خانوم...

لحن آرامش طوری بود که بعید میدانستم ، خوُدش هم چیزی شنیده باشد!

لبهایم را جمع و گفتم : از صُب یک بند نشستی سر این اوراقی!

طفلک کارش از چسب گذشته!

- این سفر باید پی ام باشه! ... واجبه ... !

+ واجِب تراز دلِ تنگِ من؟! تصدقت ، از صبح یه ریز زل زدم بِت!

روا نیس اینطور ...

- حرف از روا نزن دم آ ی ...

نگاه نافذش همیشه راهِ هر بهانه ای را می بَست ...

چشمهایش خسته تر از آن بود که بخواهد بیشتَر خواهش کند!

دلتنگی نگاهش را بلد بودم ... رسوُل را هربار دلش برمیگرداند!...

اما مَن میدانستم امروز و فردا ش فرقی به حالِ ا ماجرا ندارد!

.

.

.

.

.

چادرم را دوُر کمر جمع و کِنار مزار دوزانو نَشستم ...

رادیو را در ح پخش گذاشتم ،

صِدای ضبط شده ی رسوُل مثل هربار دیگر ؛ آرام بود!

- دخترِ بابا ...سلام!

بابایی الان که داری صدامو میشنوی ؛ سه ساله که تو رو امانت

به مامان و مامانی رو به خدا سپردم! ...

نور چشمم ! ...

امیدوارم بابایی رو ببخشی که حتی نموند تا یبار ببینتت!

نمیدونی گذشتن از دیدن اولین گریه ات ،

اولین خندیدنت ...

اولین بار که چشمهاتو باز میکنی ... چقدر سخته!...

تو نامه ای که به دست مامانت میرسه نوشتم که این نوار رو نگه داره

برای تولد سه سالگیت ...

کوچولوی بابا ! نازدونه ی آقا هم مثل تو بود !...

من میرم ... که یک وقت شرمندگی برامون نمونه! ...

دلبرِ عسلیِ من ! نمیشه تو چند دقیقه کل قربون صدقه ای که یادگرفتم

برای چنین روزی ، ج چشمهای قشنگت کنم! ... جونمو برای اول خدا

و بعد تو و مامانت میدم .... ! ... تولدت مبارک ! ....

بابایی دوست داره ! خیلی... بابایی رو ببخش ...

و شما خانوم .... یکبار هم قسمم رو نشنیدی ... اما ... بخدا میدونم

روا نبود ...! ... هیچی از این دنیا باخودم نمیبرم جز دوست داشتن تو رو .... تنها خواستِه ی آ تِ رسوُل ! ... از رسوُلت بگذر .......

صدا قطع شد ...

یادگارِ رسوُل را روی پایم نشاندم، صورتم را در ابریشم مشکیِ موهایش فرو بردم و بغض سر باز کرده را رها ...

دستهایم را دور بدنِ نحیفش حلقه و وجود ظریفش را به چسباندم! چشمهایم را بستم و عطر تنش را با ولع نوشیدم...

عطرِ رسول! آغوشش ... دلتنگیِ سه ساله را هِق زدم!...

حلقه دستهایم را تنگ تر و پشت گردنِ لطیفش را ارام بوسیدم...

آنطور روا نبود ... بار آ حتی نتوانسته بودم خوب صدایش را بشنوم

اگر میدانستن هرکلمه اش را صدباره میشنیدم ...

شمعِ سه سالگی ، روی کیک کوچکی که صبح پخته بودم ، میسوخت ...

و تصویر رسول از پشتِ پیچش نیلی و سرخ آتش به نگاهم لبخند میزد....

یکبار دیگر دکمه ی پخش را زدم ...

- دخترِ بابا ... سلام ....


#میم_سادات_هاشمی




ماجرای ازدواج 2

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

واقعا به عنوان اولین خواستگاری نمیدونستم باید چکارکنم دقیقا.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.

مامانم که گفته بود بشین سرجات ت م نخور

..حالا من بودمو مامانه و ی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....

مامانه و اش لهجه بسیار غلیظ اصفهانی داشتند و از محل زندگی و توضیحاتشون فهمیدیم که از اون اصفهانی های اصیل اند...

این تنها دلیلی بود که میشد بخاطرش ردشون کرد

چرا؟؟ من خودم اصفهن بدنیا اومدم و مردم اینجا رو خیلی خوووب میشناسم

ما اصفهانیا وقتی خیلی غلیظ بشیم تو خیلی چیز هاهم غلظتمون میره بالا مثلا در مسئله ی ازدواج انقدر غلظت پیدا می کنیم که اگه می تونستیم جهازیه رو از طلا بدیم از طلا می دادیم ...

واز جهتی دیگه من دوست نداشتم خانواده ای که میخوام عروسشون بشم اصفهانی باشن اینم از شرایطم بود دیگه ..بگذریم ..پ

مامانم چایی ومیوه اورد منتها مامان نه لب به چایی زد نه میوه خورد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

همونطوری که چادرشو سفت گفته بود توصورتش از جاش ت نمیخورد ...

مامانه بنده خدای منم مونده بود چکارکنه انگار اصلا این یخه نمیخواست بشکنه .

.باز ی سربحثو باز کرد و شروع کرد به تعریف از smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

من ازاولشم که زنگ زدن زیاد از این مود خوشم نیومد ولی خب مامانم گفت تک پسره خوبه بزار بیان ...

اونجور که فهمیدیم مامان کلا به علت خیلی مسائل طبی از خوردن چایی امتناع میوه هم میل نداشتن و فقط یه لیوان اب خواستن .

..مامان بنده خدای منم دوید توی اشپزخونه یه جام برداشت و پر آب خنکش کرد و اومد که دست مامانه .....دیدم یه چیزی توی آب شناوره نزدیک تر که شد دیدم پوست پیازه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

مامان اومد دستو دراز کنه که ازجا مثل فنر پ بشق که جام اب توش بود رو ازدست مامانم کشیدم و گفتم : مامانجان چرا تو اون لیوانا براشون آب نیوردید و دویدم تو آشپزخونه و قبل ازاینکه به خودشون بیان لیوان آب رو دادم دست مامان دکی smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

خلاصه یکمی که یخ مامان دکی باز شد مامان منم یکم درمورد خودمون حرف زد و رسید به اینجا که : مااینطوریم که اگه همین لیوان آب ساده رو که خودمون میخوریم جلو دامادمون میذاریم ..

مامان دکی زبان در دهان گرداند و فرمود: نه باید برا اقامهدی من تو لیوان سیلور چایی بیارین!!!!!!!!

ماهیچ مانگاه

smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

خلاصه تا ا مجلس فهمیدیم که این بندگان خدا چقدر از ظاهر ساده ی خونه ی ما لجشون گرفته

..من اصلا نمیذاشتم مامانم مبل جدید ب ه

میگفتم ی که برای مبل و فرش بیاد منو بگیره میخوام صدسال سیاه نگیره.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

.....

گذشت بعد ازماجرای دکی که حتی مامانش زنگم نزد و فقط خالش زنگ زد ومامانمم خیلی شیک گفت دخترمون گفته میخواد درس بخونه .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹

..یکی از مورد هایی که معرفی کرده بود واومدن خونمون..

باز این مورد به اون تصورات ذهنی من بیشتر نزدیک بود ...طلبه بودsmile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

مادر و ی حاج اقا اومدن خونمون چه انسان های خوبی چه مادره مهربونی چه قدر خوش بیان و خوش زبان....

حتی من ع و پسرشونم دیدم مامانم خیلی ذوق کرد ولی من ذوق ن بدلم یجورایی نبود ولی به چشم برادری گفتم خوب بود.smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

مامان حاج اقا یه سوالی ازم کرد با این مضمون که شما هدفت از ازدواج چیه!!smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹!

خداشاهده این سوال واقعا سوال پیچیده ای

که حتی دختر پسراهم یجور دیگه از هم میپرسن

سکوت توامان با یک لبخند تحویل مادره حاج اقا دادم و گفتم :هدفم ؟؟smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹؟؟

اون بنده خدا هم گفت : بله عزیزم....

واقعاااا مونده بودم چی بگم ت انم نجاتم داد و یه بحثی رو شروع کرد smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹....

چندلحظه بعد مامان حاج اقا سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت : از پسر من خوشت اومد؟؟؟؟

و باز سوالی که منو به سکوت چندلحظه ای واداشت

چشمان نگران مادره حاج اقا وادار کرد یه کلام ناخوداگاه از دهنمون دراومد که :بله .smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹..

و در یک آن به خودم گفتم آخه ه این چه جو ه ..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹...

چنان عذاب وجدانی گرفتم که هنوز جاش درد میکنه ..قرار شد حاج اقا بره دفتر عموم تا بابا و عمو هم ایشون رو ببینن...

همون موقع ها بود که بین حرفاش میگفت :دختر خوب سراغ نداری و من هرچی معرفی می میگفت داداش جانش نمیپسندد..smile ñð¼ð°ð¹ð»ð¸ðºð¸ ñð¼ð°ð¹ð»ñ‹.....





بنیاد مهدویت و محول الاحول

درخواست حذف اطلاعات

ای بابا این سوسول بازیا بما نیمده رمزو برداشتم باشد که برای همه مفید واقع گردد

ادامه مطلب



یک منجی برای همه دنیا.

درخواست حذف اطلاعات

بسم رب ال ...


بعد از اون سخنرانی دلنشین حاج اقا رفتیم برای کلاس پرسش و پاسخ...

کلاس پرسش و پاسخ کشیده شد به سمت بحث های تربیتی

خانمی کنار من نشسته بود که از لحاظ جثه بهش میومد که 15یا 16سالش باشه اما تو حرفاش فهمیدیم دوتا بچه داره ریحانه و علی ...واقعا بهش غبطه خوردم هم بخاطر مادر بودنش و هم اینکه ریز به ریز مطالب تربیتی رو مینوشت...

مادرها همه نگران بچه ها بودن بچه هایی که تا همین چند وقت پیش اهل مسجد بودن اما جدیدا دیگه.حتی نمیخوندن...

و حتی به سمت و سوهای دیگه کشیده شده بودند...

من به دقت به حرفاشون گوش میدادم و برای خودم تحلیل می ....جون قبلا توی یک گروه تربیتی تلگرام عضو بودم.و مطالبش رو دنبال می . و کاش میتونستم بگم قبل از اینکه ببینید کی و چی بچتونو دین زده کرده یه نگاه به خودتون ید ایا شمایی که خونید شمایی که از بچت توقع داری تو خونه اخلاقت چطوره؟؟؟ میخونی و بهش گیر میدی؟ میخونی و حاضر نیستی بچه هاتو همراهی کنی؟؟ادعای خونیت میشی و با زبونت بچتو ازار میدی .؟؟

توی اون کانال یاد گرفتم به جای اینکه همیشه سر پیکان رو..رو به بقیه بگیری اول بگیر روخودت...

خلاصه جلسه تحلیل با خودم ادامه داشت که دعوت شدیم به نمایشگاه مهدویت...

بهترین نمایشگاهی که توی عمرم دیدم...

نمایشگاه از اتاق های تو در تو درست شده بود اولین اتاق اتاقی بود که از سقفش کتاب های مهدویت اویزون شده بود و روی دیوارش شجره حضرت مهدی عجل الله از اولین بعنی ادم تا خاتم کشیده شده بود...تنه های کوچیک درخت هم به عنوان صندلی اونجا بود که روش نشستیم و خانم راهنما برامون حرف زد...

اینکه از اینجا به غرفه های نشانه های ا ا مان میریم...

و سفر یک ساعته ی ما به دنیای علامات ا ا مان شروع شد...

انقدر که این نمایشگاه هیجان داشت

حتی یک شهربازی هیجان نداشت....


وارد یک راهروی شدیم که چندتابلوی بزرگ توی اون بود ..

در این راهرو ع منجی دین های دیگه در کتاب هاشون رو زده

یهود زرتشت و حتی بودا و در ا ...

خانم راهنما دستشو روی اسم دین ها گذاشت و ازمون خواست تا نشانه های منجی هارو بخونیم

درتمامی ادیان نشانه ی منجی ا ا مان مثل هم بود

عد پرور و یار مستضعفان. ی که همه رو از ظلم طالمان نجات میده ........



یا صاحب ا مان


ادامه دارد......




لیلایی که لیلا نیست...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله...


شنیدین چی گفته؟؟؟

همین خانم سمت راستیه؟؟؟

باباهمین لیلا نه نه اشتباه سرکار خانم ریحانه پارسا بازیگر19ساله تازه وارد!!

بعد از دیده شدنش در سراسر غصه و غم باد پدر یه ع ایی از خودش گذاشته که گویی تازه به دوران ترین رسیدهای دنیا جامه دریده و همگی خود را به دریا ریختند منتقدان نیز از شدت درامدن چشمانشان دیگه قادر به دیدن و انتقاد نیستند خخخ الکی...

بعد ازش پرسیدن چرا اونوقت چرا؟؟؟

اونم گفته که میخوام بگم شخصیت من با لیلای قصه فرق داره .....

بابا خانم بازیگر دیگه چکار منه بفهمین چقدر براش سخت بوده خودشو چادری و متدین نشون بده...

بگذریم...

و اما نفر سمت چپی که خوده لیلاست دیگه اصلا لیلای واقعی ایشونه...

بگذریم....




قدیما بهتر بود......

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

صداش بلند شده بود که چی ...که اینکه قدیما بهتر بود ..که میگن بچه های ما از این دوران بعدا چی چی خاطره داشته باشن با این اوضاع ...از در و دیوار مینالید میگفت این چه وضعیه ما دیگه بچه نمیاریم نمیدونیم ایندش چی میشه....

میگفت و میگفت که یه نفر از همون دور و برا گفت:قدیما چه چیزیش خوب بود دقیقا؟؟؟؟

صف های طولانیش خوب بود ؟؟؟جنگش خوب بود؟؟؟؟کمبود امکاناتش خوب بود؟؟؟

طرف که صداش بلندشد گفت: خب بهتر از حالا بود !!!!

اون یه نفر گفت :میدونی چرا خوب بود؟؟؟چون مردم.اونوقتا قانع بودن اونوقتا یه لقمه نون داشتن و شکر خدا می ..حلال خور بودن واسه همینم حرف حق رو بهتر درک می .....

طرف ت شد و بحث همینجا خو د تا سر سفره که تلویزیون داشت خبر نشون میداد

طرف دوباره صداش رفت بالا که جمع کنین اوضاع مملکت فلان بیسار همش تقصیره......

اون یه نفر سریع گفت؛ترمز دستیی و بکش وایسا ...همین چندوقت پیش نبود دم دمای انتخابات رگ گردن کلفت کرده بودی جلو همه وایساده بودی و حرف بد و بدتر میزدی؟؟؟؟

همین خودت بودی رای دادی که همچین شد.....

و باز سکوتتتتتت جمع. "_"

اینروزا از این مکالمه ها انقدرررررر میشنویم که نگو...


خدا فقط بدادمون برسه و بهمون صبر بده الهی آمین




هر روز درغم تو مردن بازهم کم است.....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


حال و روز این روز هایم خوب نیست.....

نه برای گرانی

نه. برای این مسائل اقتصادی

نه برای این وضعیت نابسمان

این ها که خواهد گذشت....


حالم خوب نیست برای اعتقاداتی که به بادشان می دهند....


حالم خوب نیست برای حسین.....

حسینی که حالا از گوشه کنار هرجا می روم مورد اهانتش قرار می دهند ...خودش را. پرچمش را. علمش را....


خدایا صبر بده تا تحمل کنیم و از طرف دیگر بی تفاوت نباشیم....


حسین یکبار درزمانه غریب خودش شهید شد...


دراین اوضاع احوال هر روز شهیدش می کنند بازبانشان

با کارهایشان.....


دلم میخواهد برای .حسین بمیرم برای غریبی اش......



خدایا خودت به ما کمک کن دست از علی و آل علی نکشیم...



یاحسین




ماجرای ازدواج 1

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم میخواد ماجرای ازدواجمو بنویسم لااقل یادگاری بمونه و یادم نره...

خصوصا الان که همسفرجان نیست و دلم هوای اونروزا رو کرده........

ماجرا فکر می کنم از اونوقتی شروع شد که تلفن خونمون اولین بار برای امرخیر زنگ خورد .cell phone....

یادم نیست کی بوده و کجا اما فکر کنم از 15 سالگی به بعد خواستگار داشتم البته کم و بیش تا اینکه توی 18 سالگی به اوج خودش رسیده بود ....اما من یه مانع بزرگ داشتم ....یعنی پدرم ...

البته پدرم مانع خوشبختی دخترش نبود فقط دلش میخواست دخترش خوشبخت بشه و دریک شریط خوب ازدواج کنه و با آبرو بره سر زندگیش ...ولی خب هرچه قدرم پدرم میتونست جلوی اومدن خواستگارهارو بگیره ولی ذهن من دقیقا از اولین های خواستگاری بدجور مشغول این مسئله شده بود ...از یه طرف دلم میخواست یه همسرم خیلی خوب و دلخواه خودم نصیبم بشه و از طرف دیگه نگران این بودم که ایا اماده هستم یانه ؟؟؟؟

دوران دبیرستان که پدرم اجازه ورود هیچ خواستگاری به خونمون نداد و بعد ازتموم شدن پیش ی من چون علاقه ای به رشتم که ادبیات بود نداشتم ترجیح دادم در این رشته و زیر شاخه هاشو انتخاب نکنم و اصلا نرفتم و ترجیح دادم خودم به صورت خیلی ازاد برم کلاس های هنری و حفظ قران و این شد که در زمانی که دوستام رفتن من قدم در محیط قرانی جامعه القران گذاشتم ....

پدرم کم کم در مسئله ازدواج نرم شده بود

از علاقه ی من به ازدواج با یک طلبه سید هم خبردار شده بود....

دردنیای خودم خیلی دل میخواست که زندگی طلبگی رو انتخاب کنم خصوصا اگه سید بودن که چقدر خوب میشد از نظر من در ان دوران .....

توی شوخی هامون در زمان مجردی به همه گفته بودم

من شوهر طلبه میخوام و سید و چقدر همه میخندیدند بهم .

..در این بین توی وبلاگ داشتم و وبلاگ های خانم هایی که شوهرانشون طلبه بودن رو دنبال می یکی از این وبلاگ ها متعلق به همسرسیدعلی بود که پست های جالب و منحصر به فردی میذاشتن و اونزمان وبلاگ نویسی طرف دار زیادی داشت computer..

بعد از طوفان بیشتر وبلاگ ها به بیان اومدن همسرسیدعلی هم ....

از دوران بودن تونظرات یکی از دوستان نظرم رو جلب کرد

که شوهرش طلبه بود واصفهان هم بودن ..

.یادم میاد یکبار چندتا کامنت برای گذاشتم یعنی به اسم توی این وبلاک نظر میذاشتن ...

بعد از چندمدت ایشون وبلاگ منم خوندن و تقریبا دوست شده بودیم

تا اینکه شماره تلفنشو بهم داد و منم شمارمو بهش دادم بره زنگ زد و باهم حرف زدیم ...

.جالب بود خونه هامون خیلی نزدیک هم بود و ایشون خانواده ی منو به سبب عمویم شناختند ....

دوتا بردار داشت که یکیشون 22 سالش بود و زن میخواست

..چقدر که حرص میخورد میگفت داداشم هیچی نداره فعلانم سربازه ه و دیپلم داره البته خودش دوست داره بره افسری حسین داره کاراشو میکنه .

.خلاصه که از مشخصات ظاهریش گفت و گفت چه دختری میخواد با چه مشخصاتیarabic veil... هم که از علاقه من به طلاب باخبرشده بود گفت چندموردی هست اگه خانوادت اجازه میدن شماره خونتونو بده تابدم به مادراشون..white hair

منم شماره تلفن و بعد از مدتی دو سه تا خواستگار باهم زنگ زدن خونمون ...مادرم میگفت بد نیستند یکیشون 20 سالش بود و تک فرزند مادره پسره پشت گوشی گفت پسرم ه مامانم باتعجب حرف میزد احتمالا پیش خودش میگفت هرجورافقی و عمودی ام فکر کنم چجور یه پسر 20 ساله ه که مامانش گفت طب سنتی و مغازه هم داره .begging....

خلاصه ما یجوری نه انچنان زیاد راضی شدیم که مادرش و خالش تشریف فرما بشن..

ادامه دارد ان شا الله......





به کجاها داریم میریم؟!!!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله....


با ذوق ع خواننده مورد علاقشو تو گوشیش نشون هممون میداد

مدام میگفت قربونش بشم دورش بگردم...

دیگه دل از دستم رفت گوشی رو از دستش قاپیدم و به ع خیره شدم ...

ع از استوری اینستاگرام خواننده مورد نظر بود ..

سگ کوچولویی روی یک میز بود و روی صفحه نوشته شده بود:بابایی دلم برات تنگ شده....

بلند بلند اینو براشون خوندم اما دیدم اونا مثل من تعجب ن ..

پایین ع هم نوشته بود: بیشتر کارهامو باهم ساختیم ...

بازهم تعجبی ن ..

ولی من خیلی تعجب وقتی چندلحظه پیش بحث بارداری بود و هر سه تاشون به ح تهوع ازش حرف میزدند که چقدر بده یه موجود تو ادم وول بخوره...!!!

اما من گفتم:خیلی خوبه عزیززززم.....

احتمالا اوناهمون حسی رو بمن داشتن که من نسبت به دیدن اقای خواننده و بچش ببخشید سگش داشتم....

:/

سوار تا ی شدیم داریم به کجا هااا که نمیریم...




احساسات وارونه....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله ....


همینجوری که برگه های ریحون رو از ساقه هاش جدا می صداش زدم گفتم تورخدا یه دقیقه بیا بشین کنارم...


باید یک ربع دیگه میرفت ترمینال دکمه های پیرهنشو بست و اومد نشست کناردستم و گفت بفرما خانم جان!!


یه ساقه نعنا برداشتم و خیلی جدی گفتم : ببین ما خانما خیلی با شما ها فرق داریماااا...ما رو نباید جلوی گریه هامونو بگیرین...


خندید وگفت : خببب ...


حق به جانب ادامه دادم : ببین اصلانشم اصلانشم نمی خوام گریه کنم ولی (بغضضمو قورت دادم ) توروخدا زود برگرد ...


سرمو انداختم زیر و ا ین برگ ریحونم از ساقش کندم ...


یه قطره اشک از چشمم چکید روی دستم ...


خدبد وگفت: بابا من که جایی نمیخوام برم ..گریه نکن .


با لجبازی گفتم : اصلانشم دلم برات تنگ نمیشه فقط فقططط (بغضم ترکید) خب دلم برات تنگ میشه ....


پ.نوشت: چرا خانما وقتی احساساتشون جریحه دار میشه کلماتشون برع میگن؟




دلتنگی هایت را قورت بده!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله ...

من شک ندارم در پس کوله پشتی ها و چمدان های مسافران ترمینال ها و ایستگاه ها و فرودگاه ها نگاه های منتظر فراوانی پنهان است ..

من شک ندارم پشت سر مسافران همیشه یک چشم گریان هست همیشه ی هست که با لبخند مسافرش را راهی کرده باشد و بعد از دور شدن مسافرش در خودش فرو ریخته و همراه با کاسه ی آب و گل محمدی شناور رویش اشک ریخته و آیت الکرسی خوانده و برایش صدقه کنار گذاشته...

این ها همه برای این به ذهنم رسید که خودم مسافر دارم که هر بار رفتنش میبینم که جانم میرود.....

لحظه لحظه فکرم درگیر اوست که حالا کجاست چکار می کند...

هرچند خاصیت کار او سفر است

اما خاصیت من بی تفاوت بودن نیست ...

پ.نوشت : دلتنگی هارا از یه جایی به بعد باید قورتشون داد ... از یه جایی به بعد دلتنگی ها میشن مرض میشن درد ناعلاج ....

باید دلتنگی هارو قورت داد صبح و ظهر و شب با آب فراوان..