رسانه
رسانه

منزل لیلی



برای م عان حرم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم



دریافت
مدت زمان: 4 دقیقه 51 ثانیه


این نماهنگ رو به یاد ی م ع حرم تماشا کنید

و البته برای سلامتی م عان حرم هم

بسیار زیاد دعا کنید...




مسافر من سفر بخیر....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

دستی بلند و گفتم "سفر بخیر!"
خوش می روی، گذار تو از این گذر به خیر

من چون گَوَن، اسیر غم خویشتن شدم
یاد تو، ای نسیم خوش رهگذر! به خیر

یاد تو، ای که خیسی چشمان من نشد
آ به عزم راسخ تو کارگر، به خیر

یادت نمی رود ز خیالم؛ مگر به مرگ
ذکرت نمی رود به زبانم؛ مگر به خیر
بی خو ارمغان دل رفته ی من است
هرگز نمی شود شب عاشق، سحر، به خیر

تسلیم ناگزیریِ تقدیر خود شدم
دستی بلند و گفتم: "سفر بخیر!"

سجاد رشیدی پور


#برای ارامش قلبم خدایا تسکینی بده از جنس قطره ای از دریای صبر حضرت زینب سلام الله




هواشناسی این روزها

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


اینجا هوای دل من ابری و بارانیست.....

یاد و خصوصا خانواده هاشون خصوصا همسران صبورشون یک لحظه از خاطرم نمیره....

خیلی سخته اینکه دلتنگی و.نبودن عزیزترین فرد زندگیتو به جون ب ی ..

اگه در هرمسیر دیگه ای رفته بودند یک دقیقه شاید تاب اوردنش دیوانه کننده بود..

اما از اون وقتی که فهمیدم کنار ی سادات حال همسرم خوبه و داره از رسیدن به آرزوش بال و پر درمیاره خیلی خوشحالم....

من هم سعی می کنم سعی می کنم محکم بایستم....

قسمت چپ وبلاگم رو که میخونم خیلی اروم میشم...در ازدواج قرار نیست دونفر بهم برسن

قراره باهم بخدا برسند.....

یادمه سرسفره ی عقد که دعا مستجابه دعا شهادت نصیب هردومون بشه ولی اول من بعد امین...نمیدونم زرنگی یا نه....

#صوت زیر به یاد م عان حرم و ی عزیزه م ع حرم


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">


دریافت




فقط برگرد ...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم ....


21روز از رفتن همسرم می گذره ..21روز که نه انگار 21سال...

فقط از خدا می خوام همسرمو صحیح و سالم به ما برگردونه...


خیلی دلم ش ته...دلتنگیام انتها نداره...

انگار پشتوانه و همه وجودم نیست. ..


دلم می خواد چشمامو بهم بزنم و روی ماهشو ببینم ..صداشو توی خونه بشنوم و کنارم باشه...


خیلی سخته خیلی ....

امروزتولدم بود ..

اما من روزی تولدمه که همسرم برگرده و کنارم باشه....


خداجون خودت کمکم کن خودت خودت




تازه عروس !!!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

اومده و نیومده گفت:

(خاک تو سرتون کنن تازه عروسا !!!!!!چجوری گذاشتین شوهراتون تنهاتون بذارن و برن ..من شوهرم بدون من هیج نمیره !!)

یه چیزی تو دلم خالی شدفرو ریخت .

انگارمردم گفتم چرا واقعا گذاشتم امین بره!!

باخودم درگیر شدم بغض ش تم

پیش خودم گفت چرا گذاشتی بره دیوانه ببین چقدر تنهایی ..

ببین چقدر غصه میخوری!!

ببین چه راحت ازت دل کند..

نکنه واقعا دوست نداره که به این راحتی رفت....

!!!!

ازاونور یه نفر تو ذهنم گفت؛ برا حسین رفته ...

مگه خودت راضی نبودی

!!!!!!

دوباره تو ذهنم صدااومد..

توکجای این عالم تازه دوماد عروسشو ول میکنه بره !!!ّّ

یه صدای بلندی گفت :«خج بکش !!!!!!! وهب و عروسش اونم توکربلا !!!!!»

خج کشیدم ...

اما هنوز که هنوز بی قرارم ..

یاحسین خودت قرار دلم باش ...




وابستگی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

دستمو به لیوان داغ چایی میچسبونم و سرمو میندازم پایین آه میکشم و بهش میگم؛

خیلی مس ه اس خیلی..

ابروهاشو میده بالا و لیوان و تا صورتش میاره و میگه:

چی مس ه است.؟!!!

نفسمو توی سینم حبس میکنم و بدون اینکه نگاهم توی نگاهش بیوفته میگم:

اینکه بعدازاین همه دلبستگی ...بعدازاین همه برو بیا تو قلبم

خیلی راحت میگی باید دلبستگیتو کم کنی......

یه قلپ چایی میخوره و باخنده میگه:

بخاطر خودت میگم...نمیخوام وقتی نیستم گریه کنی ...

خیلی خونسرد میگم؛

خیلی جالبه خیلی یعنی تو هیچ وابستگی بمن نداری ....

چقدر بد حس میکنم دوستم نداری....

اعصابش خورد میشه لیوانو میذاره تو سینی و میگه :

دوباره شروع کردیا ..بس کن عارفه زهرا دوستت دارم ولی...

تو شهید بابایی دیدی چی گفت به زنش اول خدا و اهل بیت بعدم کارم بعدم شما...

همونجا که زنش پرسید عاشقمی ...

یادته؟؟؟؟

میلی به خوردن چایی ندارم لیوان رو بر می گردونم توی سینی و بلند میشم...

با ناراحتی میگه؛

قرار نشد بی ت کنیا...خودت قبول کردی میخواستی زن نظامی نشی.....

برمی گردم میشینم روبروش و میگم:

اخه من دوستت دارم دلم برات تنگ میشه شما مردا هیچی از احساسات زن ها نمیفهمید...

بابا خونه ی بدون تو خیلی بیخوده ..من بدون تو اوارم...دوست ندارم انقدر برم اینور و اونور....

دست خودم نیست اشکام روی صورتم جاری میشن...

سرشو ت میده و با ناراحتی میگه:::

اما تو اولش گفتی مشکلی نداری...من نمیدونستم ااینجور میشی .

حالا میخوای نرم ..اصلا بمونم پیشت..

اشکامو پاک میکنم و میگم:

نه خیر اصلا هم نمیگم نرو ..من مانعت نیستم.

میخنده و میگه:

پس چته خانم؟!!!!!

نمیتونم حرفمو بزنم ازجام بلند میشم و میرم توی اشپزخونه..

نمیدونم چرا نمیتونم بهش بگم کارش و نبودنش شاید سخت باشه اما من دلم میخواد اونم بفهمه ..اونم درکم کنه.بدونم اونم سختشه ازمن دوره ..

مدام حرف از رفتن نزنه کاش میتونستم بهش بگم...

همین....





ما نذر زمانیم.....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم....


از پیچ و خم کوچه ها عبور ...سنگینی وسایل شانه هایم را خسته کرده بود اما از بس غرق درخیاالات خودم بودم اصلا نفهمیدم چطور به خانه رسیدم....

کلید را ارام توی در انداختم ...چندقفله بودن در نشان از این داشت که هیچ خانه نیست ..پدرشوهرم سرکار بود و مادرشوهرم هم حتما به جلسه روضه رفته بود...امین هم که طبق معمول نبود.

قفل هارا یکی یکی باز . با هر تق تق من هم زیر لب میشمردم ...

یک دو سه چهار...

درباز شد ...نفس عمیقی کشیدم و وارد حیاط شدم .....

هیچ خانه نبود ...همیشه از این ح واهمه داشتم...

بچه که بودم ازتنهایی میترسیدم ...خصوصا وقتی بعدازظهر میخو دم و پدر و مادرم به خیال اینکه تاشب خواب می مانم برای کارهایشان بیرون می رفتند اما نمی دانستند من تنهایی رادر خواب بو میکشیدم و پریشان بیدار میشدم ...گریه می و در تنهایی خانه صدایشان می ...تا وقتی که می رسیدند و مرا دراغوش می کشیدند اما چه فایده چه اغوش کشیدنی تنهایی بر روح من زخم گذاشته بود...

.

وارد خانه که شدم بلند سلام ...قناری هایمان با ورود من جست و خیز د و صدا دادند ...احساس از امدن من خوشحال شدند ..برایشان سوت زدم و قربان صدقشان رفتم ...

خسته روی مبل نشستم و نگاهی به دوراطراف خانه انداختم...

یادم افتاد که قرار تلفنی با خانم داشتم...

شماره را ارام گرفتم و صدایم را صاف ...بعد از خوردن چند بوق خانم جواب داد...

با خوشرویی حالم را پرسید و بدون مقدمه گفت از حال پریشانم برایش بگویم...من هم همه را گفتم ....از تنهایی ها وابستگی ها گریه ها غصه ها همه چیزهایی که نبودن طولانی مدت امین به سرم اورده بود....

احساس خوبی داشتم بالا ه توانسته بودم دردلم را برای یکی شرح دهم.....

بعدازاینکه حرف هایم تمام شد خانم بسم اللهی گفت و اول از همه به این اشاره کرد که تمام این وابستگی ها ریشه در تربیت کودکی من داشته...تک فرزند بودنم به مدت 15سال خصوصا هفت سال اول تربیتم ...شغل مادرم ...چیزهایی بود که در درجه اول از من یک دختر منزوی و درون گرا ساخته بود...وقت به خانم گفتم که درحال حاضر فقط تنها یک دوست دارم و ان هم سالی چندبار اگر هم را ببینیم نشان از همان ح هاداشت.....

گفت ما در مشاوره هایمان می گوییم بچه های تک فرزند در اینده به قول معروف زوج.خودشان را خیلی اذیت می کنند...راستش را بخواهی کمی دیگر ادامه بدهی همسرت را خسته می کنی ...انقدر که ترجیح بدهد بیشتر از بیشتر نباشد...

گفت توکلت کجا رفته دختر ...قران خواندنت را بیشتر کن بیشتر با خدا انس بگیر با اهل بیت ذکر بگو و از خدا بخواه که صبرت را زیاد کند ..دستت را بگذار روی ات و سوره ی والعصر بخوان...

بعدهم یادت باشد که اول زندگی خودت و شوهرت و زندگی ات را نذر کردی..نذر زمان...پس خوشحال باش وقتی همسرت درراه زمان است ...اصلا به خودت بگو امین که مال من نیست مال . زمان است این زندگی مال زمان است نذر اوست...حتی خودت نذر اقایی اینطوری ارامشت بیشتر می شود عزیزم ..وقتی سرتاسر نذر زمانی جای غصه نداری خودشان هوایت را دارند عزیزم....


صحبت های خانم آبی بود بر آتش جانم .....

بعداز خداحافظی نشستم با خودم مرور و تکرار ما مال خودمان نیستیم نذر زمانیم...نذر ظهوریم ...ف راه ظهوریم...


شرمنده شدم ...

کاش این ح تدوام داشته باشد کاش.....




وای بر یک نفرها.....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم....

دربین شان مرسوم است انگار....تازه عروس ها بلافاصله بعداز ازدواجشان همان ماه های اول عروسی باردار می شوند...

دوران عقدم این را فهمیدم که برع خانواده ما که دخترهایمان تمایلی به داشتن فرزند ندارند خانواده شوهرم به شدت بچه دوستند و زود سه نفره می شوند....


همسرم به شدت به بچه ها و بچه داشتن علاقه منداست ...این را همه حتی توی خواستگاری گفتند....انگار ازهمان اوایل اعلام می د که زودتر باید بچه دارشوید....


من هم عاشق بچه ام...یعنی هردوی ما دیوانه وار درمورد فرزند نداشته مان خیال پردازی می کنم...یادم هست یکروز تعطیل امین با حسرت گفت اگه الان بچه داشتیم انقدر حوصلمون سر نمی رفت ....


اما تاخییر چندماهه این امر باعث شده کنایه ها از گوشه و کنار به گوشم برسه...حتی دلم را ش ته...اینکه یک نفری با افتخار گفت من همون ماه اول ازدواجم باردار شدم...یا وقتی یک نفر دیگر گفت :فلانی بود زودتر از شما ازدواج کردااا حامله اس!....


دلم ش ت وقتی یک نفری گفت :نکنه فلان مشکلو داری که بچه دار نمی شی بیا تا بهت بگم چکارکنی بیا فلان چیزو بخور ....


یک خانمی توی فامیل شوهرم باردارشد و بعداز سه ماه بچه ازبارش رفت ..یک نفری با لحن بدی گفت:خداروشکر که بازم میدونه شکم زاییدن داره........


تقصیر خودمان است که گذاشتیم یک نفرها علاقه بی حد و.حصرمان به این موضوع را بفهمند.....


تقصیر خودمان است ماس دعا بهشان گفتیم

تقصیرخودمان است زیادی به این موضوع علاقه داریم...


یادم هست ماه عسل عروسیمان درمشهد چند دست لباس نوزادی یدیم و حتی توی کمد اویزانشان کرده بودیم...


اما همین چندوقت پیش دلش ته از حرف همین یک نفر ها

همه شان را پرت توی کمدهای بالایی تا نبینمشان بعدم همه زا جمع جور و گذاشتم توی یک چمدان تا نبینمشان.......


دلش ته تر از اون ی شدم که وقتی بهش گفتم میخوام اقدام کنم برای بارداری برام قرص بنویسید بهم خندید و.گفت شما فلان ایرادو داری بچه دارنشی بهتره.....نه دارو نوشت نه ازمایش ...

دیگه نرفتم.....


دل ش ته ام....ازدعاهایی که انگارگناهانم مانع براورده شدنشان است....

دلش ته ترازامین که مدتیست شبیه این مردهای چهل ساله گیرداده که مشکل از اوست که تاخیر افتاده ...

دل ش ته از خودم که دوران عقد به امین گفتم :امین اگه یروز بفهمم بچه دار نمیشم خیلی اروم و راحت از زندگیت میام بیرون تا تو قربانی من نشی ...


وای بح ان یک نفرها لعنت خدا به شما که روحم را پریشان کردید...

چطور جواب خدارا خواهند داد باحرف هایی که ادم رازمین می زند...


.پ.نوشت:اما ناامید نیستم میگن وقتی دلت ش ت وقت گشایشه...




رویا پردازی پاییزی.....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


به او گفتم : می خوام رویا پردازی کنم..می خوای برای توهم بگم که باهم رویا پردازی کنیم ...


با اشتیاق گفت:اره اره خیلی ام عالی بگو ببینم ...


چشمامو بستم و رفتم تو دنیای خیالاتم ..جایی که به نظرم بهترین جای دنیاست ..گفتم :یه جنگل پاییزی رو تصورکن که درختای خیلی خیلی بلند داره ....وسط این جنگل یه کلبه ی چوبیه .. ازهمین کلبه های چوبی داستان هاو ا ....ازهمینا که پله میخوره و میره بالا تا به در ورو برسی...درو که باز می کنی اول یه پنجره میبینی که روی دیوار روبروییه میتونی اونطرف کلبه رو ببینی .زمینای پرازبر زرد و قهوه ای و نارنجی..سرتو که بچرخونی یه شومینه کوچیک میبینی که اتیشش روشنه و یه کتری بالاشه ..یه کتری پراز اب جوش که امادس تا دوتایی یه چای بعدازظهری با کیک خونگی بخوریم...کنار شومینه چندتا تخت واسه نشستنه که با بالشت های کوچیک قهوه ای و سفید تکیه گاه داره..یه دونه ازهمون صندلی هایی که جلو عقب میره کمی با فاصله روبروی شومینه اس ..منو میبینی که نشستم و دارم قلاب بافی می کنم ...تو بهم لیخند میزنی و نگاهت به سمت اشپزخونه میره ...اشپزخونه نقلی و کوچولویی که پنجره رو به جنگل داره پشت پنجره پر از گلدونای گله...توی قفسه های اشپزخونه پر از شیشه های مربا و ترشی که درهمشون پارچه چهارخونه سفید و قرمز زدم ...روی اجاق اشپزخونه غذای داغ داغ امادس...این کلبه ی قشنگمون پله هم میخوره میره بالا ..طبقه بالا سه تا اتاق داریم ...برای ...دخترامون یه اتاق و پسراهم یه اتاق...ما یه خانواده ی شادیم...عصرها سبد حصیریمون رو پر از کلوچه و میوه می کنم ...کتری و قوری رو هم برمیداریم و میریم تو دل جنگل پاییزیه رویاییمون چای اتیشی و کلوچه میخوریم. بچه ها بازی می کنن..ببین دوقلو هم داریم همونجور که تو دوست داری...

ببین اینجا نه تلویزیون داریم نه گوشی. اینجا فقط خودمونیم و خدای بالا سرمون ازهمه دوریم از همه ی همه....

ببین ...امین....امین...


نگاهش میکنم خوابش برده...خندم میگیره برای خودم نشستم و رویا ساختم و امین خو د....به ارامی پتو رویش می اندازم و می روم پشت میز اشپزخانه کز می کنم برای خودم چایی می ریزم و بازهم درون رویای دست نیافتنی ام غرق می شوم....




بیت الحسین.

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم....

ماه محرم که شروع شد همه ی همسایه های کوچه گل سرخ علم عزای اقای دل هارا درب خانشان بپا د..

همسرم به رسم هرسالشان پرچم بزرگ یا حسین را از پشت بام اویزان کرد....چه زیبا بود وقتی پنجره را هرصبح باز می .تا هوای خنک صبح را مهمان خانمان کنم به محض اینکه نسیمی وزیدن میگرفت پرچم یاحسین هم جلوی پنجره ما در حرکت بود و با هر حرکتش می گفتم السلام علیک یا اباعبدالله....

حس می که پر عبای اقاست ..حس می دست مهربان اقاست که از سر محبتش بر سر خانه و زندگیمان کشیده میشد...

از ته کوچه ی گل سرخ که می امدی حتی چندکوچه بالاتر از پشت بام خانه ها که نگاه می کردی پرچم یا حسینمان معلوم بود...

همسایه ها می گفتند ما خیلی این پرچم را دوست داریم هرموقع میبینیمش به .حسین سلام می دهیم...

اه که چقدر دوستش دارم....

حالا دلم گرفته باید کم کم جمع شود برود تا سال بعد....

حالا چقدر دلگیرم که بساط.روضه ها و چایی روضه ها جمع می شود...

حالا دلم می گیرد که حسین رفت تا سال بعد تا محرم و صفر بعد البته برای بعضی ها ...خیلی ها همیشه دلشان با اقاست ....

اما من نیت ان شا الله و به لطف خود حضرت...

هرصبح چایی خانه ام را به نیت نذر اقا درست کنم..صبحانه ونهار و شام را نذر فرزندان و یاران وف انش کنم.....


بعد از مدتی که به سبب لطف بیکران هشتم زندگی ام سامان گرفت و نام خانه ام را بیت الرضا گذاشتم. از این لحظه نامش را بیت الحسین می گذارم تا خادم الحسین تمام وقت باشم....

نگاه مهربان اقا ابا عبدلله نصیب تمام عاشقانش....





مهم اینه خدارو داریم...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم...

رویای من از ازدواج اینی نبود که الان توش هستم.

یعنی اگه به اول حرفم نگاه کنم میبینم رویا دقیقا درهمون معنای خودشه یعنی چیزی که واقعیت نداره....

همیشه پیش خودم میگفتم ازدواج که کنم حتما میگم طرفم یه خونه ب ه که حالا زیاد بزرگ نباشه اماچندتا چیزو حتما داشته باشه .

یکی اینکه اشپزخونه اش حتماحتما پنجره داشته باشه تا من پشت پنجره اش رو پرکنم از گلدونای رنگ و وارنگ ..اشپزخونه ام پرباشه از رنگ ...خصوصا بنظرم ترکیب بی نظیر آبی کمرنگ و صورتی کمرنگ...

دوم اینکه دوتا اتاق خوابو حتما داشته باشه ...

اتاق خواب من و طرف رویایی ترین ح ممکنه....یه تخت سفید و روتختیه صورتیش فرش نرم فانتزیش و یه دیوار پرازع ای روزای خوشمون....

پیش خودم رویا زیاد داشتم....

حتی خودمو با لباس های سفید ودامنای صورتی و و لیمویی و گل گلی تصور می ...

حتی میگفتم کلی مسافرت می ریم اصلا ایرانگردی می کنیم..

باهم کتاب می خونیم ..

باهم موسیقی گوش می دیم

وقتایی که بارون میاد چترو برمیداریم و میریم زیر بارون. ...


رویای من از ازدواجم خیلی شبیه داستان هابود حالا که به این نقطه از اینده ی دیروزم رسیدم.

نه خبری از پنجره های اشپزخونه هست و نه دیواره پرازع مون..

نه روتختی صورتی و نه خیلی چیزای دیگه...

گل و گلدون داریم نه پشت پنجره. .

ع های روزهای خوشی داریم نه روی دیوار

خونمون دوتا اتاق خواب نداره ولی یه دونه رو داره.

خداروشکر یه سقف بالا سرمون هست حتی اگه کوچیکه....

همسرم از شدت خستگی. گاهی وقتا اصلا حال حرف زدن با منو نداره اما من خودم به اندازه هردومون کتاب میخونم. .

روزای بارونی باهم.نیستیم اما اگه بارون بیاد و تنها باشم میشینم و به روزای قشنگمون فکر می کنم....

اصلا ناراحت نیستم که رویای من و واقعیت زندگیم خیلی با هم فرق دارند...

مهم اینه که خدارو داریم.....





الوعده وفا....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

بالا ه نوبت ماهم رسید...

الوعده وفا....

قول داده بودم که مانعش نشوم ...

بسم الله

وامتحان جدید زندگیمان آغاز شد....

لبیک یا زینب(سلام الله)





وقتی که نباشی......

درخواست حذف اطلاعات
بسم الله الرحمن الرحیم

دلتنگی و امان از دل تنگی




برای جاماندگان....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


متاسفانه مرورگر شما، ق لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آ ین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="autostart" value="false">

برای جامندگان کربلا




روزهایه طولانی....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دونم چرا انقدر این سفر چند روزه همسرم طول کشید

انگار که ی اله ندیدمش ....

انگار که برام یه رویا بوده گاهی وقت های این یک هفته

یه لحظه گفتم نکنه دیگه همسرم رو نبینم...

لحظاتی که گذشت پراز دلشوره بود و دلتنگی...

باز برنامه ی کلاس خیاطی یکمی مغزمو از اون موضوع همسرم پرت میکنه اما اینکه میرم خونه و جای خالیشو میبینم

بلندبلند وسط خونه زار میزنم .

شبیه هایه بی بابا...

باز خدا پدر و مادر تکنولوژی بیامرزه که تماس تصویری

یکمی از دلتنگی های ادم رو کم میکنه...

خواهرشوهرم و جاریم هم شوهراشون رفتند اما اونا هرکدوم

دوتا بچه دارن سرشون گرمه

یا مثلا من فکر میکنم این بچه ها انگار یه گوشه از همسرانشون

کمتر دلشون تنگ میشه....

گاهی به خودم میگم چقدر سخته ما بچه نداریم

انگار امید نداریم ..

چطور اونایی که میتونن و بچه نمیخوان این احساس هارو ندارن...

خدا بحق همین مسیر به زندگیه همه از این امید های فسقلی بده...

درحین همین فشردگی های روحی یه حدیثی خوندم که بنظرم

خیلی خیلی خیلی جالب بود ...

یکی از معصومین فرمودند ؛جهاد مرد در میدان نبرد و جنگیدن و گذشتن از جان و ماله و جهاد زن هم

صبوری بر دشواری های زندگی همسره...

اما برام سوال شده چجور میشه که ادم ثابت کنه صبوره!!!

یعنی گریه نکنه؟یعنی درد دل نکنه ..

نمیدونم صبوری چیه اما مطمئنم ده برابر سفر همسرم

ثواب بردم....

پی نوشت؛ دلم هوای رو کرده ...فکر میکنم باید مثل دوران مجردیم توسلاتم به رو شروع کنم




نعمت مادری...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا میفهمم چرا گاهی مادرم خسته بود...چراگاهی چشم هایش ازخستگی بزور باز نگه داشته می شدند...

حالا می فهمم چرا یک روزهایی توی تختش می ماند و باهیچ حرف نمی زد...

زن بودن مادر بودن خیلی مسولیت سنگینیست...

حالا که خودم نقش خانم خانه بودن را پذیرفتم می فهمم گاهی انقدر سرت شلوغ است وکار پشت کار برایت پیش می اید

نمی فهمی روزت چگونه گذشته

بعد از چندساعت روی پا بودن یکهو روی صندلی اشپزخانه رها می شوی و به خودت می گویی: امروزمونم جدی جدی نفهمیدیم چیشدا...

.....

اصلا دختراها تا ازدواج نکنند دلیل غرولند های مادرشان را نمی فهمند ...

ازبس سرمان به دخترانگی هایمان مشغول بود نفهمیدیم مادرمان چطور مادری کرد چقدر زحمت کشید..

راحت سر سفره از غذایی که پایش زحمت کشیده ایراد گرفتیم...

بدون اینکه متوجه بیماری مادرمان بشویم از تمیزی خانه انتقاد کردیم و از نگرانی هایش بدمان امد ...

راستش را که بگویم حالا که ازدواج. تازه میفهمم مادر دارم.....

به خودم می گویم؛وای بح ...اگر دخترت هم مثل خودت شود.......

.......

خدایا بابت نعمت مادر و پدر ازتو سپاسگزارم....




ماجرای ازدواج پایان....

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم....


عصر بود ..

گلستان کمی شلوغ بود و ماهم روی یکی از نیمکت های.نزدیک ی م ع حرم نشسته بودیم...

دست راستش رو بالا اورد و جوری که من ببینم گفت: میخواستم این انگشتر رو بدم به مامانم که به شما بده تا من میام یه نشونی باشه خب خداروشکر که رفتیم و انگشتر نامزدی گرفتیم خیالم راحت شد...

نیم نگاهی به انگشتر عقیق پرتقالیش و لبخند زدم قشنگ بود روش ایه ی و من یتق الله یجعل له م جا بود......

الان میفهمم که چقدرر این ایه توی زندگیمون معنی پیدا کرد.....

های غروب بود ...

کمی من من کرد و گفت؛ راستش میخواستم یه موضوعی رو بهتون بگم که البته یه سواله....

پرسشگرانه پرسیدم : بفرمایید..

نیشخندی زد و گفت :میخواستم بپرسم که....

انگار براش سخت بنظر میرسید......

:بپرسم اگه من بخوام برم شما مانع من میشید؟؟اصلا میخوام بدونم اگه لازم باشه مثل من برای جنگ و دفاع جایی برم راضی هستین.....

جا خوردم ....توقع چنین سوالی رو نداشتم....

نگاهی به قطعه م عان حرم ...

دراون لحظه جواب دادن خیلی سخت بود..

خندم گرفت..

دوباره گفت؛ میخواین روش فکر کنید....

صدای اذان فضای گلستان رو پرکرد...

نفس عمیقی کشیدم وگفتم :بله ..بعداز بیاین همینجا قطعه م عان حرم....

و بلندشدم و سریع به وضوخونه رفتم ..

باخودم کلنجار رفتم ...

نمیخواستم از سر احساسم حرفی زده باشم که وعده ی دروغ باشه ...

اگه من مرد این راه نباشم باید همین الان کناربکشم

همین الان که خبری نشده راه رو برای یه دختری که ایمانش از من قوی تره بازکنم.....

به تردید افتادم ...

یعنی من ! میتونم ؟میتونم سختی های این راه رو تحمل کنم....

داشت اشکم در می اومد...

مغرب و عشا رو فردی خوندم ...حاج اقای مسجد نیومده بود ..

بعد از به سجده رفتم و از خدا کمک خواستم...

خدایا خودت کمک کن خدایا این دوراهی خیلی مهمه ...

توی ذهنم مرور خاطرات شروع شد حرف ی کوچیکم که همسرش جانباز شده تو گوشم پیچید: جون اگه این جوونای خوب ف و شهید این راه نشن اگه جلوشونو بگیری یهو میبینی بر اثر تصادف میمیره ها چه بهتر که شهید بشن....

اشک از چشمام جاری شد....

به خودم گفتم : دیوانه عمر دست خداست..نگران چی هستی؟؟؟

و یاد دعای خودم توی دارالهدایه افتادم که گفتم ی رو میخوام که ف راه شما باشه...

سرسجده بلند صورتم رو واز اشک چشمم پاک و یه یاعلی گفتم و خودم رو سریع به قطعه ی م عان حرم رسوندم...

امین هنوز نیومده بود...

خیره به ع ی م ع حرم شدم.....

اهی کشیدم و توی فکر رفتم...

-:قبول باشه....

صدای امین منو از فکر بیرون اورد...

لبخند زدم و گفتم قبول حق...

داشت دکمنه استینشو میبست. ..با لبخند گفت:خب فکر کردین؟؟

سرمو انداختم پایین و گفتم :بله ....

مشتاقانع منتظر شنیدن حرفام بود..

گفتم: من مانع شما نمیشم و مشکلی ندارم...

چشماش برق زد لبخند. رضایتی زدو نفس عمیقی کشید و گفت؛ خداروشکر ...فقط لطفا مادرم از این روحیه ی شما باخبر نشه....

سرم رو ت دادم و راهی زیارت شدیم....



یاعلی گفتیم و عشق و زندگی اغاز شد....




سه ساله ها....

درخواست حذف اطلاعات

...✒

#اگر_از_عشق_نمیدانید_نخوانید

نِشَستِه بود پایِ میز زهوار دَر رفتِه ، کنجِ اتاقِ شش مِتری اش .

ع تاخورده و چرک مور ِ راحل بالای میز ،

از رویِ دیوارِ گچی بِه رسوُل لبخند میزد ...

رادیوُی جیبی اش را تا تُک بینی اش بالا می آورد و بعد از مختصر نِگاهی ، دوبارِه روی زانو میگذاشت. دونیمه ی آنتنِ رادیو با چسب برزنتی روی هم سوار شده بود !!

رسوُل سر انگشت سبابه اش را به ابروی ش ته اش کشید ...

قد بُلندش روی صندلیِ خشک و چوبی تاخوُرده بود

تا تسلطش را نسبت به کاری کِه از سَحر مشغولش بود ، بیشتَر کند!

روی میز نشَستم و کاسِه ی سُفالی را که دوُ مالوی تازِه در آن بود روی پا جابه جا .

آنکِه بزرگ تر بوُد برایِ رسول کِنار گذاشتِه بودم!

سَهم خُودم را بَرداشتم و درحالیکِه پاهایم را تاب میدادم ، انگشت شصتم را درست روی خط میانی اش فشار دادم تا نصف شود...

نگاه رسوُل از پاهایم بالا آمد و روی دستهایم کِشیده شُد؛نصفه ی مالو را کِه با ولع در دهانم گُذاشتم ؛ لبهایش کش آمدند.

سرم را بِه چپ و راست جُنباندم و به سختی گُفتم :

اونطوُر نخند! نازدوُنت هول شده ...

و دست چپَم را کشیدم روی شکم برآمده ام که پیراهن گلدار ، سفیدیاسی اش کرده بود . نِقَم می آمد تا سرزبان و قورتش میدادم!

آ سر خم شُدم و رادیو را از دستَش کِشیدم.

مِشکی چشمانش از بالای عینک روی ابروهایم که به طور ناشیانه ای

درهم بود ، ثابت ماند .

چین دامنم را روی زانوهایم صاف کرد و گفت :

بهونه گیر شدی خانوم...

لحن آرامش طوری بود که بعید میدانستم ، خوُدش هم چیزی شنیده باشد!

لبهایم را جمع و گفتم : از صُب یک بند نشستی سر این اوراقی!

طفلک کارش از چسب گذشته!

- این سفر باید پی ام باشه! ... واجبه ... !

+ واجِب تراز دلِ تنگِ من؟! تصدقت ، از صبح یه ریز زل زدم بِت!

روا نیس اینطور ...

- حرف از روا نزن دم آ ی ...

نگاه نافذش همیشه راهِ هر بهانه ای را می بَست ...

چشمهایش خسته تر از آن بود که بخواهد بیشتَر خواهش کند!

دلتنگی نگاهش را بلد بودم ... رسوُل را هربار دلش برمیگرداند!...

اما مَن میدانستم امروز و فردا ش فرقی به حالِ ا ماجرا ندارد!

.

.

.

.

.

چادرم را دوُر کمر جمع و کِنار مزار دوزانو نَشستم ...

رادیو را در ح پخش گذاشتم ،

صِدای ضبط شده ی رسوُل مثل هربار دیگر ؛ آرام بود!

- دخترِ بابا ...سلام!

بابایی الان که داری صدامو میشنوی ؛ سه ساله که تو رو امانت

به مامان و مامانی رو به خدا سپردم! ...

نور چشمم ! ...

امیدوارم بابایی رو ببخشی که حتی نموند تا یبار ببینتت!

نمیدونی گذشتن از دیدن اولین گریه ات ،

اولین خندیدنت ...

اولین بار که چشمهاتو باز میکنی ... چقدر سخته!...

تو نامه ای که به دست مامانت میرسه نوشتم که این نوار رو نگه داره

برای تولد سه سالگیت ...

کوچولوی بابا ! نازدونه ی آقا هم مثل تو بود !...

من میرم ... که یک وقت شرمندگی برامون نمونه! ...

دلبرِ عسلیِ من ! نمیشه تو چند دقیقه کل قربون صدقه ای که یادگرفتم

برای چنین روزی ، ج چشمهای قشنگت کنم! ... جونمو برای اول خدا

و بعد تو و مامانت میدم .... ! ... تولدت مبارک ! ....

بابایی دوست داره ! خیلی... بابایی رو ببخش ...

و شما خانوم .... یکبار هم قسمم رو نشنیدی ... اما ... بخدا میدونم

روا نبود ...! ... هیچی از این دنیا باخودم نمیبرم جز دوست داشتن تو رو .... تنها خواستِه ی آ تِ رسوُل ! ... از رسوُلت بگذر .......

صدا قطع شد ...

یادگارِ رسوُل را روی پایم نشاندم، صورتم را در ابریشم مشکیِ موهایش فرو بردم و بغض سر باز کرده را رها ...

دستهایم را دور بدنِ نحیفش حلقه و وجود ظریفش را به چسباندم! چشمهایم را بستم و عطر تنش را با ولع نوشیدم...

عطرِ رسول! آغوشش ... دلتنگیِ سه ساله را هِق زدم!...

حلقه دستهایم را تنگ تر و پشت گردنِ لطیفش را ارام بوسیدم...

آنطور روا نبود ... بار آ حتی نتوانسته بودم خوب صدایش را بشنوم

اگر میدانستن هرکلمه اش را صدباره میشنیدم ...

شمعِ سه سالگی ، روی کیک کوچکی که صبح پخته بودم ، میسوخت ...

و تصویر رسول از پشتِ پیچش نیلی و سرخ آتش به نگاهم لبخند میزد....

یکبار دیگر دکمه ی پخش را زدم ...

- دخترِ بابا ... سلام ....


#میم_سادات_هاشمی




یک منجی برای همه دنیا.

درخواست حذف اطلاعات

بسم رب ال ...


بعد از اون سخنرانی دلنشین حاج اقا رفتیم برای کلاس پرسش و پاسخ...

کلاس پرسش و پاسخ کشیده شد به سمت بحث های تربیتی

خانمی کنار من نشسته بود که از لحاظ جثه بهش میومد که 15یا 16سالش باشه اما تو حرفاش فهمیدیم دوتا بچه داره ریحانه و علی ...واقعا بهش غبطه خوردم هم بخاطر مادر بودنش و هم اینکه ریز به ریز مطالب تربیتی رو مینوشت...

مادرها همه نگران بچه ها بودن بچه هایی که تا همین چند وقت پیش اهل مسجد بودن اما جدیدا دیگه.حتی نمیخوندن...

و حتی به سمت و سوهای دیگه کشیده شده بودند...

من به دقت به حرفاشون گوش میدادم و برای خودم تحلیل می ....جون قبلا توی یک گروه تربیتی تلگرام عضو بودم.و مطالبش رو دنبال می . و کاش میتونستم بگم قبل از اینکه ببینید کی و چی بچتونو دین زده کرده یه نگاه به خودتون ید ایا شمایی که خونید شمایی که از بچت توقع داری تو خونه اخلاقت چطوره؟؟؟ میخونی و بهش گیر میدی؟ میخونی و حاضر نیستی بچه هاتو همراهی کنی؟؟ادعای خونیت میشی و با زبونت بچتو ازار میدی .؟؟

توی اون کانال یاد گرفتم به جای اینکه همیشه سر پیکان رو..رو به بقیه بگیری اول بگیر روخودت...

خلاصه جلسه تحلیل با خودم ادامه داشت که دعوت شدیم به نمایشگاه مهدویت...

بهترین نمایشگاهی که توی عمرم دیدم...

نمایشگاه از اتاق های تو در تو درست شده بود اولین اتاق اتاقی بود که از سقفش کتاب های مهدویت اویزون شده بود و روی دیوارش شجره حضرت مهدی عجل الله از اولین بعنی ادم تا خاتم کشیده شده بود...تنه های کوچیک درخت هم به عنوان صندلی اونجا بود که روش نشستیم و خانم راهنما برامون حرف زد...

اینکه از اینجا به غرفه های نشانه های ا ا مان میریم...

و سفر یک ساعته ی ما به دنیای علامات ا ا مان شروع شد...

انقدر که این نمایشگاه هیجان داشت

حتی یک شهربازی هیجان نداشت....


وارد یک راهروی شدیم که چندتابلوی بزرگ توی اون بود ..

در این راهرو ع منجی دین های دیگه در کتاب هاشون رو زده

یهود زرتشت و حتی بودا و در ا ...

خانم راهنما دستشو روی اسم دین ها گذاشت و ازمون خواست تا نشانه های منجی هارو بخونیم

درتمامی ادیان نشانه ی منجی ا ا مان مثل هم بود

عد پرور و یار مستضعفان. ی که همه رو از ظلم طالمان نجات میده ........



یا صاحب ا مان


ادامه دارد......




قدیما بهتر بود......

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم

صداش بلند شده بود که چی ...که اینکه قدیما بهتر بود ..که میگن بچه های ما از این دوران بعدا چی چی خاطره داشته باشن با این اوضاع ...از در و دیوار مینالید میگفت این چه وضعیه ما دیگه بچه نمیاریم نمیدونیم ایندش چی میشه....

میگفت و میگفت که یه نفر از همون دور و برا گفت:قدیما چه چیزیش خوب بود دقیقا؟؟؟؟

صف های طولانیش خوب بود ؟؟؟جنگش خوب بود؟؟؟؟کمبود امکاناتش خوب بود؟؟؟

طرف که صداش بلندشد گفت: خب بهتر از حالا بود !!!!

اون یه نفر گفت :میدونی چرا خوب بود؟؟؟چون مردم.اونوقتا قانع بودن اونوقتا یه لقمه نون داشتن و شکر خدا می ..حلال خور بودن واسه همینم حرف حق رو بهتر درک می .....

طرف ت شد و بحث همینجا خو د تا سر سفره که تلویزیون داشت خبر نشون میداد

طرف دوباره صداش رفت بالا که جمع کنین اوضاع مملکت فلان بیسار همش تقصیره......

اون یه نفر سریع گفت؛ترمز دستیی و بکش وایسا ...همین چندوقت پیش نبود دم دمای انتخابات رگ گردن کلفت کرده بودی جلو همه وایساده بودی و حرف بد و بدتر میزدی؟؟؟؟

همین خودت بودی رای دادی که همچین شد.....

و باز سکوتتتتتت جمع. "_"

اینروزا از این مکالمه ها انقدرررررر میشنویم که نگو...


خدا فقط بدادمون برسه و بهمون صبر بده الهی آمین