رسانه
رسانه

مرموز



رانندگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام. حالم خوبه خیلی.

ب بچه ها گفتن بریم پاسداران صبحونه. منم رفتم. با ماشین خودم! یه مسافت طولانی رو رانندگی . تونستم :)

بعد که برگشتیم خونه با مامان و بابا رفتیم بهشت زهرا.. سر قبر پدر دوستم هم رفتم دیدم همه راست میگن که الکی گفته مادرش مرده! شاید اگه آدما انقدر تو محبت شون خسیس نبودن این بنده خدا هم برای ب ترحم دروغ به این شاخداری نمی گفت.

گیتار تمرین یه کم و حالا میخوابم کتاب بخونم... یه عالمه کار هم داشتم که انجام ندادم... مگه این اینترنت میزاره آدم به کار و زندگیش برسه؟




رانندگی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز کلی رانندگی تازه فهمیدم ترافیک ترافیک که میگن یعنی چی!! یه جاهایی دلم میخواست بزنم کنار فرار کنم. نمیتونم درک کنم چرا همه نمیتونن پشت سر هم آروم حرکت کنن چرا هی میپیچن جلوی هم!

صبح اول رفتم دنبال دوستم بعد با هم رفتیم سر کار.. عصر هم رفتم و بعد برگشتم خونه. فکر کنم سه ساعت و نیم رانندگی . خوب بود خدا رو شکر.

دیروز خدا چند جا حواسش بهم بود حسه خوبی بود...


کلی باید گیتار تمرین کنم. فعلا .




تنها

درخواست حذف اطلاعات

مامان داشت یه کار دیگه میکردا ولی وقتی داشت این جمله رو می گفت زل زد تو چشمام: تو اشتباه کردی بهش وابسته شدی.

گندتر از همه دیالوگ چند ساعت قبل ترم بود با داداش بزرگه. گفت این دوستت نمیخواد بره خارج (خانداداش همش بهم توصیه میکنه برم خارج)، میدونستم کی رو میگه. ولی خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم کدوم دوستم؟ گفت، همون که همش با هم میرید بیرون دیگه. گفتم آها، نه دوست نداره مهاجرت رو... ادامه دادم، دیگه با هم نمیریم بیرون، گفت چرا قهر کرده؟ گفتم نه رفته توی اکیپ جدید، گفت: خوب تو چی کار می کنی با کی میری بیرون؟ چشمام پر اشک شد، خودمو مشغول ظرف شستن و گفتم: با هیچ .




خستم

درخواست حذف اطلاعات

امروز اصلا حالم خوب نبود، بعد مدت ها خون دماغ شدم.

این که چمه رو خودم هم نمیدونم.




بهترم

درخواست حذف اطلاعات

بهترم. خدا رو شکر. نمیدونم کی؟ کِی؟ و کجا؟ این جمله تو ذهنم نقش بسته که... رها کن بره ... مثل مورفین میمونه برای من.

رفتم کلاس گیتار، جالب بود البته سخت نیز هم! تازه به جلسه رفتم و کلی هم غر زدم.. گیتار آدم جدی و سخت گیری به نظر میرسه... فکر کن تو یه اتاق در بسته که ۱ در ۱ هم نیست نشستی، بعد یه نفر داره تو فاصله ۲۰ سانتیت گیتار میزنه و برات میخونه.. قیافم اون لحظه دیدنیه. تمام سلول های بدنم از خج سرخ میشن!! و تنها کاری که از دستم برمیاد یه لبخند ه. 

جدیدا هم آقای مدیر یه کتاب داده بهم، هر دفعه منو میبینه میپرسه خون یا نه؟!  چه غلطی گرفتم ازش این کتابو.. اصلا تو حس و حال کتاب خوندن نیستم.






ذهن خشک شده

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

در ظلمات شب در گوشه اتاق، سر تکیه داده به دیوار، با بغضی در گلو مانده و درد مرموزی در مچ می نویسم.نقطه سر خط!

تمام حروف در ذهنم خشک شد... همین!


پ.ن، گفتن قطعه فردا تامین میشه و ماشین رو فردا تحویل میدن حالا باید دید، دیگه تحویل دادن یا ندادنش برام مهم نیست. ماشین رو تابستون میخواستم که نبود الان توی این ترافیک وحشتناک عقلم بهم میگه مترو بهترین گزینست!

۲. رفتم اسممو نوشتم کلاس گیتار. صد دفعه با خودم، گفتم موسیقی:گناه کبیره اما هیچ ککم هم نگزید انگار. ش متولد ۶۳ به نظر میرسه جدی و بد اخلاق به گمانم.. وقتی توی معارفه جلوم شروع کرد به گیتار زدن و خوندن خیلی به نظرم مس ه بود مخصوصا وقتی گفت تو هم از یه جایی به بعد باید بخونی!! من! بخونم؟؟؟؟ واقعا نمیدونم چرا این کارو !! 

۳. مامان که من خیلی خیلی دوسشون دارم و خیلی باهاشون خاطره دارم مخصوصا تو دوران کودکی، قلبشون مشکل پیدا کرده و امشب عمل جراحی قلب باز انجام دادن، سنشون هم بالاست .. میدونم ای زیادی اینجارو نمیخونن ولی لطفا براشون دعا کنید

۴. بهداشت، بی شعور ترین فردی که توی زندگیم دیدم، نمیدونم این چه وضع صحبت ه و از هم بدتر مملکته... 





ماشین یدم_۲

درخواست حذف اطلاعات

امروز بلا ه ماشین فاکتور شد... احتمالا تا سه روز آینده تحویل میدن.

:))




زباله

درخواست حذف اطلاعات

چه حس گندیه که مثل یه ادم تاریخ مصرف دار باهات بزخورد کنند. یه روز میان تاریخ رو پیشونیتون رو نگاه میکنن میگن خوب، خوووب سواری داد و خوب دوشیدیمش، حالا دیگه تاریخ مصرفش تموم شده و با انگشت راه رفتن به سطل زباله رو بهت نشون میدن.

اولش نمیخوای باور کنی.. با خودت میگی مگه میشه؟ حتما کاری !! بعد هی گذشته رو مرور میکنی، مرور، مرور تا یه جا که دیگه فنرای مغزت میزنه بیرون.. نمیفهمی اشکال کار کجاست و باز به محبت ت ادامه میدی اما با رفتارای بدی مواجه میشی... این خورد خودت ادامه داره.. ادامه... ادامه..

تا یه روز که داری تیکه خورده هاتو از رو زمین جمع میکنی تو تیکه خورده ها خود داغونتو میبینی... تازه دو زاریت میفته ...

بازیت دادن بدبخت...




معتاد

درخواست حذف اطلاعات

سلام. دیروز بلا ه طلسمو ش تم و رفتم از دندونام ع opg انداختم. خیلی گشتم تا بلا ه یه جا رو پیدا آخه پنج شنبه بعدازظهر همه جا بستست. 

حس پیاده روی و البته خیلی هم حالم بهتر شد. شابد بیشتر به خاطر بهتر شدن حالم پیاده روی . گوشیم برنامه s health گفت که ۱۴۰۰۰ قدم راه رفتم! 

بعد از اینکه از برگشتم خونه دوباره با مامان و عزیز رفتیم بیرون. عزیز میخواست پیرهن ب ه منم دوتا شلوار خونه ای گرفتم و برای دوست یه طرفه ام! یه شونه یدم .. وقتی داشت موهاشو مرتب میکرد دیدم دندونه های شونش ش ته. به خاطر این میگم یه طرفه که اون کلا براش من مهم نیستم. بودن یا نبودنم. اما نمیدونم اون چرا انقدر برای من مهمه و تازه من کلی براش هدیه می م اما اون هیچی! دیروز تو کتاب قدرت شگرف ر نز میخوندم این احساس بد ما و اینکه احساس خوبی نداریم به خاطر ارزش و قانون هایی که برای خودمون  تعریف کردیم. مثلا توی همین مورد، من واقعا از رفتار این دوستم که منو آدم حساب نمیکنه ناراحتم اما از محبت خودم نسبت به اون لذت نمیبرم. قانونی که من دارم برای احساس خوب و لذت بردن اینه که همش مورد توجه باشم! در صورتی که باید از عشق و محبتی که خودم نسبت به دیگران دادم لذت ببرم!! خیلی سخته آخه.. ر نزم یه چیزایی میگه ها برای خودش!

بگذریم...

بعد با مامان اینا رفتیم شیر موز خوردیم و بعدش ساندویچ فلافل! 

روز خوبی بود اما من یه مدلیم، همش یه ح استرس درونمه.. دیروز فهمیدم واقعا به این تلگرام و اینستا معتادم! به خاطر همین از جفتش در یک حرکت انتحاری اومدم بیرون.. خودمم باورم نمیشه هر چند دقیقه میام گوشیمو برمیدارم همینطوری الکی!! استرس دارم و انگار به چیزی از وجودم جدا شده. 

کلا احوال قاراش میشی دارم دیگه. 

حالا دندونپزشکی کجا برم؟؟ خودمم مثل دندونام پوسیدم!




ماشین یدم

درخواست حذف اطلاعات

ماشین یدم

۳۰ روز دیگه بهم تحویل میدن

یک سوم پولشو خودم دادم. بقیه کار پدر بود

حالا باید رانندگی یاد بگیرم 




سی روز شد

درخواست حذف اطلاعات

سی روز شدو ی ماشینی به ما تحویل نداد 




و زمان شتابان میگذرد

درخواست حذف اطلاعات

این هفته، هفته آ تیره.. چقدر سریع گذشت این ۴ ماه.. زمان خیلی زود میگذره و من حتی به خوبی تیر پارسال رو یادمه.

این بی حاصلی و مصیبت های روحی که بهش گرفتارم منو میترسونه.. این وابستگی به دنیای مجازی و این گوشی که شده تنها همدمم برام عذاب اوره. کتاب هم دیگه نمیخونم.

تصمیم های خوبی میگیرم هربار اما تو اجراشون ضعیف هستم.

ترس دیگه ای هم که دارم ترس از دست دادنه. این روزا خیلی بهش فکر میکنم و نمیتونم نادیدش بگیرم.

و اما از امروز..

امروز روزی معمولی بود، صبح ساعت ۱۱ صبحانه خوردم و بعد مشغول تمیز اتاقم شدم یادم نمیاد آ ین باری که اتاقمو تمیز کی بود، مامان همیشه اصطلاح جالبی در مورد اتاق من به کار میبره.. روده س! خیلی کار خسته کننده ای بود اما خوب نتیجه خوبی داشت... بعدم .. حدود ۳ بود که ناهار خوردم جاتون خالی عجب آبگوشتی مامان بار کرده بود.. درجه یک.. عصری هم با بابا ومامان رفتیم بازار و یه مانتو چهارخونه سبز و سرمه ای یدم شرکت بپوشم.. مامان که میگه رنگش جیغه و شرکت گیر میده بهت! حالا من میپوشم ببینم گیر میدن یا نه..

شبم زنگ زدم به زنداداش که فردا شب بریم سینما هزا ا.. به دوست جان هم گفتم بیاد که گفت نمیتونه و فردا میخواد بره لباس ب ه.

بابا هم یکشنبه میره اندونزی.

همین دیگه این بود یک روز معمولی .

برم مقنعه ام رو اتو کنم.

فعلا

۲۲ تیر ۹۷




هر چیزی وقتی داره!

درخواست حذف اطلاعات

همین چند دقیقه پیش با جیغ جیغ داداش کوچیکه رو از اتاقم انداختم بیرون.. مامانم یه سری اسباب بازی قدیمی آورده وسط اتاق من ول کرده اینم هی میاد اونا رو شوت میکنه! قبلشم سر مامانم غر غر که چرا این ا رو ریختی تو اتاق من! 

والله تا اونجاییکه من یادمه تا زمانیکه بچه بودیم تمام این اسباب بازی ها رو از ترس اینکه ابشون کنم قایم میکرد مامان خانووم حالا که سی سالمه واقعا اینا رو میخوام چی کار؟؟؟

مشکل من اینه که هر چی رو خواستم تو زندگیم، اون موقع که باید نداشتمش وقتی هم رسیدم دیگه دلم نمیخواست..




گم شدم

درخواست حذف اطلاعات

خیلی دلم شور میزنه خیلی..

چندمه امروز؟

بعد از چند روز استعلاجی فردا باید برم سرکار... حالم مثل آ ین روز شهریوره و فردا هم انگار اول مهر.





ز له

درخواست حذف اطلاعات

از اون شبی که ز له اومد و از خواب پ ترسش تو جونم مونده.. فکر نمی انقدر روم تاثیر بزاره. البته فکر خودم نیستم میترسم بمونم و از دست دادن ها رو ببینم





۲۳ دی

درخواست حذف اطلاعات

احساس میکنم در حال سقوطم و ی نیست دستم رو بگیره. از ته دلم کمک میخوام اما ی صدای سکوتم رو نمیشنوه

من این قرارو با خودم نداشتم این رویای من نبود... 

شبا از استرس خوابم نمیبره و روزها همش احساس خستگی میکنم

مجبورم بعد از سرکار حتما بخوابم تا کمبود خواب شبانم جبران شه.

فقط میدونم یه راه اشتباهی رو طی که برگشتنش مثل جون دادنه.




دندون

درخواست حذف اطلاعات

سلامی چو بوی خوش آشنایی. در همین سطور نخستین اگه بخوام از احوال جسمانی خودم بگم باید عرض کنم که دندووونم درد میکنه  وقتی به هزینه های دندونپزشکی هم فکر میکنم قلبم درد میگیره!!

چاره ای نیست اما باید هزینه کرد و به ازای تک تک کاستی هام در مسواک زدن درد کشید. 

  ی میدونه چطوری میشه از مغزی که توش پر از حرفه خلاص شد؟ گاهی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار، انقدر احساس سنگینی و فشار توی سرم دارم که بعضی وقتا به سرم میزنه موهامو با تیغ بزنم تا سبک شه سرم.

حرفایی که نمیشه به ی گفت نمیشه نوشت. 

یه روزی تمام فکر ذکرم رفتن سرکار بود اما هیچ وقت به بعدش فکر نکرده بودم به خاطر همین الان کم آوردم.. هایی از تعدیل نیرو هم هست و اگه من شاملش بشم واقعا نمیدونم باید با این زندگی چه کنم چون دیگه حتی اشتیاق کار م ندارم.

پیرم اما با ظاهری جوان.. 

بیخیال. بگذریم از حرفای تکراری.

مادربزرگ الان خونه ماست.. مادرم با دوندگی زیاد کارهای انحصار وراثت رو انجام داد و حالا میتونیم ماشین رو بفروشیم. ماشینی که خیلی دوسش داشت و با سختی یده بودش. 

الان صاحبش مادربزرگه و بعد فروشش میتونیم قرض های این مدت نبودن رو بدیم.






رها

درخواست حذف اطلاعات

رها برخی آدم ها هر چقدر هم سخت باشه باید انجام بشه.

شاید الان کمی سخت باشه ولی نسبت به آینده آسونتره! 





هفته بیخود

درخواست حذف اطلاعات

تمام ترسم از فر ست که نیومده نه همین فردا همه فرداها! نکنه همه فرداهام مثل امروزم باشه.

وقتی با بقیم خیلی خوبه اما کافیه تنها بشم نمیدونم این چه دردیه که داره ذره ذره منو میخوره و هیچ کاریشم نمیشه کرد.


پ.ن. تولد همکاره ، چهارشنبه ظهر باید برم کاریکاتور رو تحویل بگیرم که هدیه مدیره. هم تولد مدیره... چه هفته ی مس ه ای!




پاسپورت آمد

درخواست حذف اطلاعات

پاسپورت اومد .. حالا که چی مثلا..