رسانه
رسانه

مرموز



رانندگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام. حالم خوبه خیلی.

ب بچه ها گفتن بریم پاسداران صبحونه. منم رفتم. با ماشین خودم! یه مسافت طولانی رو رانندگی . تونستم :)

بعد که برگشتیم خونه با مامان و بابا رفتیم بهشت زهرا.. سر قبر پدر دوستم هم رفتم دیدم همه راست میگن که الکی گفته مادرش مرده! شاید اگه آدما انقدر تو محبت شون خسیس نبودن این بنده خدا هم برای ب ترحم دروغ به این شاخداری نمی گفت.

گیتار تمرین یه کم و حالا میخوابم کتاب بخونم... یه عالمه کار هم داشتم که انجام ندادم... مگه این اینترنت میزاره آدم به کار و زندگیش برسه؟




تنها

درخواست حذف اطلاعات

مامان داشت یه کار دیگه میکردا ولی وقتی داشت این جمله رو می گفت زل زد تو چشمام: تو اشتباه کردی بهش وابسته شدی.

گندتر از همه دیالوگ چند ساعت قبل ترم بود با داداش بزرگه. گفت این دوستت نمیخواد بره خارج (خانداداش همش بهم توصیه میکنه برم خارج)، میدونستم کی رو میگه. ولی خودم رو زدم به اون راه و پرسیدم کدوم دوستم؟ گفت، همون که همش با هم میرید بیرون دیگه. گفتم آها، نه دوست نداره مهاجرت رو... ادامه دادم، دیگه با هم نمیریم بیرون، گفت چرا قهر کرده؟ گفتم نه رفته توی اکیپ جدید، گفت: خوب تو چی کار می کنی با کی میری بیرون؟ چشمام پر اشک شد، خودمو مشغول ظرف شستن و گفتم: با هیچ .




بهترم

درخواست حذف اطلاعات

بهترم. خدا رو شکر. نمیدونم کی؟ کِی؟ و کجا؟ این جمله تو ذهنم نقش بسته که... رها کن بره ... مثل مورفین میمونه برای من.

رفتم کلاس گیتار، جالب بود البته سخت نیز هم! تازه به جلسه رفتم و کلی هم غر زدم.. گیتار آدم جدی و سخت گیری به نظر میرسه... فکر کن تو یه اتاق در بسته که ۱ در ۱ هم نیست نشستی، بعد یه نفر داره تو فاصله ۲۰ سانتیت گیتار میزنه و برات میخونه.. قیافم اون لحظه دیدنیه. تمام سلول های بدنم از خج سرخ میشن!! و تنها کاری که از دستم برمیاد یه لبخند ه. 

جدیدا هم آقای مدیر یه کتاب داده بهم، هر دفعه منو میبینه میپرسه خون یا نه؟!  چه غلطی گرفتم ازش این کتابو.. اصلا تو حس و حال کتاب خوندن نیستم.






زباله

درخواست حذف اطلاعات

چه حس گندیه که مثل یه ادم تاریخ مصرف دار باهات بزخورد کنند. یه روز میان تاریخ رو پیشونیتون رو نگاه میکنن میگن خوب، خوووب سواری داد و خوب دوشیدیمش، حالا دیگه تاریخ مصرفش تموم شده و با انگشت راه رفتن به سطل زباله رو بهت نشون میدن.

اولش نمیخوای باور کنی.. با خودت میگی مگه میشه؟ حتما کاری !! بعد هی گذشته رو مرور میکنی، مرور، مرور تا یه جا که دیگه فنرای مغزت میزنه بیرون.. نمیفهمی اشکال کار کجاست و باز به محبت ت ادامه میدی اما با رفتارای بدی مواجه میشی... این خورد خودت ادامه داره.. ادامه... ادامه..

تا یه روز که داری تیکه خورده هاتو از رو زمین جمع میکنی تو تیکه خورده ها خود داغونتو میبینی... تازه دو زاریت میفته ...

بازیت دادن بدبخت...




ماشین یدم

درخواست حذف اطلاعات

ماشین یدم

۳۰ روز دیگه بهم تحویل میدن

یک سوم پولشو خودم دادم. بقیه کار پدر بود

حالا باید رانندگی یاد بگیرم 




و زمان شتابان میگذرد

درخواست حذف اطلاعات

این هفته، هفته آ تیره.. چقدر سریع گذشت این ۴ ماه.. زمان خیلی زود میگذره و من حتی به خوبی تیر پارسال رو یادمه.

این بی حاصلی و مصیبت های روحی که بهش گرفتارم منو میترسونه.. این وابستگی به دنیای مجازی و این گوشی که شده تنها همدمم برام عذاب اوره. کتاب هم دیگه نمیخونم.

تصمیم های خوبی میگیرم هربار اما تو اجراشون ضعیف هستم.

ترس دیگه ای هم که دارم ترس از دست دادنه. این روزا خیلی بهش فکر میکنم و نمیتونم نادیدش بگیرم.

و اما از امروز..

امروز روزی معمولی بود، صبح ساعت ۱۱ صبحانه خوردم و بعد مشغول تمیز اتاقم شدم یادم نمیاد آ ین باری که اتاقمو تمیز کی بود، مامان همیشه اصطلاح جالبی در مورد اتاق من به کار میبره.. روده س! خیلی کار خسته کننده ای بود اما خوب نتیجه خوبی داشت... بعدم .. حدود ۳ بود که ناهار خوردم جاتون خالی عجب آبگوشتی مامان بار کرده بود.. درجه یک.. عصری هم با بابا ومامان رفتیم بازار و یه مانتو چهارخونه سبز و سرمه ای یدم شرکت بپوشم.. مامان که میگه رنگش جیغه و شرکت گیر میده بهت! حالا من میپوشم ببینم گیر میدن یا نه..

شبم زنگ زدم به زنداداش که فردا شب بریم سینما هزا ا.. به دوست جان هم گفتم بیاد که گفت نمیتونه و فردا میخواد بره لباس ب ه.

بابا هم یکشنبه میره اندونزی.

همین دیگه این بود یک روز معمولی .

برم مقنعه ام رو اتو کنم.

فعلا

۲۲ تیر ۹۷




ز له

درخواست حذف اطلاعات

از اون شبی که ز له اومد و از خواب پ ترسش تو جونم مونده.. فکر نمی انقدر روم تاثیر بزاره. البته فکر خودم نیستم میترسم بمونم و از دست دادن ها رو ببینم





دندون

درخواست حذف اطلاعات

سلامی چو بوی خوش آشنایی. در همین سطور نخستین اگه بخوام از احوال جسمانی خودم بگم باید عرض کنم که دندووونم درد میکنه  وقتی به هزینه های دندونپزشکی هم فکر میکنم قلبم درد میگیره!!

چاره ای نیست اما باید هزینه کرد و به ازای تک تک کاستی هام در مسواک زدن درد کشید. 

  ی میدونه چطوری میشه از مغزی که توش پر از حرفه خلاص شد؟ گاهی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار، انقدر احساس سنگینی و فشار توی سرم دارم که بعضی وقتا به سرم میزنه موهامو با تیغ بزنم تا سبک شه سرم.

حرفایی که نمیشه به ی گفت نمیشه نوشت. 

یه روزی تمام فکر ذکرم رفتن سرکار بود اما هیچ وقت به بعدش فکر نکرده بودم به خاطر همین الان کم آوردم.. هایی از تعدیل نیرو هم هست و اگه من شاملش بشم واقعا نمیدونم باید با این زندگی چه کنم چون دیگه حتی اشتیاق کار م ندارم.

پیرم اما با ظاهری جوان.. 

بیخیال. بگذریم از حرفای تکراری.

مادربزرگ الان خونه ماست.. مادرم با دوندگی زیاد کارهای انحصار وراثت رو انجام داد و حالا میتونیم ماشین رو بفروشیم. ماشینی که خیلی دوسش داشت و با سختی یده بودش. 

الان صاحبش مادربزرگه و بعد فروشش میتونیم قرض های این مدت نبودن رو بدیم.






هفته بیخود

درخواست حذف اطلاعات

تمام ترسم از فر ست که نیومده نه همین فردا همه فرداها! نکنه همه فرداهام مثل امروزم باشه.

وقتی با بقیم خیلی خوبه اما کافیه تنها بشم نمیدونم این چه دردیه که داره ذره ذره منو میخوره و هیچ کاریشم نمیشه کرد.


پ.ن. تولد همکاره ، چهارشنبه ظهر باید برم کاریکاتور رو تحویل بگیرم که هدیه مدیره. هم تولد مدیره... چه هفته ی مس ه ای!




تولد مدیر

درخواست حذف اطلاعات

تموم شد بلا ه مناسبت های آذر.

امروز صبح رفتیم تولد مدیر محترم. کادو کاریکاتورشون بود که تمامی پیگیری هاش با من بود. کار خوبی هم از آب درومد.

لحظه خوبشم وقتی بود که کیکشون رو آوردن و آهنگ تولدت مبارک و دست و جیغ هورا حضار و خدمه فعال رستوران  و عرق شرم مدیر که احساس دلش میخواد زمین دهان باز کنه و ایشون داخلش شن. 

نمیدونم چرا مدیر فکر میکنه من خیلی فرهیختم! سوالای سخت میپرسه جلو همه از من .. اون جشنواره ادبیات فلان اسمش چی بود؟؟ یا این موسیقی که داره پخش میشه از کیه؟؟ و من به سان بز نگاه می فقط!! 

بعدشم اومدم کلی کیف و کفش سفارش دوستان رو یدم که فردا باید تحویل بدم بهشون ..


نمیخوام غر غر کنم هی ولی این خستگی و کوفتگی بدن داره پدر منو در میاره.. نمیدونم چی کار کنم.. هر چی مکمل دارویی هم هست دارم میخورم اما انگار نه انگار.




۴ آذر

درخواست حذف اطلاعات

امروز اتفاق خاصی نیفتاد که قابل گفتن باشه. هنوز با اون احساس غم زیاد دست و پنجه نرم میکنم.

فردا رو تا قبل ظهر مرخصی گرفتم میخوام برم برای پاسپورت اقدام کنم و اگه بشه گواهیناممو تمدید کنم. 


کاش یه کیسه بو داشتم!





منتطر

درخواست حذف اطلاعات

سلام. امروز رفتم آزمایشگاه، آخه یه جدید پیدا که به نظر البته فقط به نظر خوب میاد. خوبیش این بود که بهم گفت چرا این قرصا رو که هیچ اثری رو بیماریت نداره میخوری؟ و قطعشون کرد

همه اینا بستگی به تست توموری داره که امروز دادم که نتیجش خوب باشه یا نه.

دیگه چیزی برای گفتن به تایپم نمیاد! با اینکه تا ه لبریز حرفم.




دلگیر

درخواست حذف اطلاعات

 بعضی موقع ها از سر تنهایی به یکی وابسته میشی (مونث ذهنتون منحرف نشه!).. همه تلاشتو میکنی که علاقتو بهش نشون بدی اما اون با تو فقط وقتای اضافشو پر میکنه.. بعد که اعتراض میکنی ولت میکنه خیلی راحت...

الان که فکر میکنم قبلا هم توی این شرایط بودم و چقدر هم سخت گذشت بهم..

چرا اینطوری میشه؟




بر میگردم

درخواست حذف اطلاعات


هر دفعه مرور آن چه گذشت من رو ترغیب میکنه به نوشتن. یه احساس دلمردگی خاصی دارم و اشکهایی که بیخود سرازیر میشن. آدم باید با خودش رو راست باشه.. این یکی از نشونه های افسردگیه و من الان اقرار میکنم که افسردم.

باید خودمو از این حال بیارم بیرون.

من ادمی نیستم که بخواد تو زندگیش جا بزنه.. 


من بر میگردم

من مطمئنم که روزهای بهتری در راه هستن.. فقط باید بفهمم الان کجام. نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن فایده ای نداره. 

من نمیخوام دیگران ساعات تفریحشون رو با من پر کنن.




شعور اجتماعی

درخواست حذف اطلاعات

نمیدونم دیگه باید چی کار کنم توی این واحد؟؟ 

توی این مدت به خاطر رفتاراشون ناراحت شدم.. گریه ... دعوا ... صحبت ... دوستی به عنوان آ ین راه حل توصیه کرد باهاشون قاطی شو و من هم این کار رو و تمام اصول اخلاقی و اعتقادی رو زیر پام گذاشتم.. اما نمیشه.

فکر کنید هشت ساعت از روز رو مجبورید بشینید رو به دیوار بعد اینا مدام در حال پچ پچ و در گوشی صحبت ن وقتی هم میری طرفشون ت میشن!! 

امروز یکیشون رفت برای همه بستنی ید و همه رو مهمون کرد جز من و دو تا از بچه ها! خوب میگم دوست نداشته برای ما ب ه اکی اما شعور اجتماعی ایجاب میکنه حداقل از ما بپرسه و پول بگیره تا وقتی همه دارن بستنی میخورن ما هم در کنارشون باشم. اینا اصلا هیچی نیست توی رفتاراشون. کلا آدم حسابت نمیکنند توی هیچ موردی.

از رفتاراشون خستم.. بد ماجرا این جاست که اینا همشون رفقای س رست هستند و خود س رست بدتر از همست رفتارش با ماها که دوستاش نیستیم و در ضمن نور چشمی مدیر هم هستند س رست جان.

همش توی گذشته جست و جو میکنم که ببینم من کجا با ی این رفتارو که الان مستحق تحمل چنین رفتارهاییم.


نمیدونم باید چی کار کنم واقعا درموندم.




لباس بیخود..

درخواست حذف اطلاعات

پنج شنبه تعطیل بودم. تعطیل که نه مرخصی اجباری. واحدمون رو داشتن داکت کشی می و جایی برای ما نبود. من و مامان هم فرصت رو مغتنم دیدیم رفتیم ید لباس عروسی.

یه لباس خیلی ساده گرفتم نمیدونم چرا به دلم نشسته.. خیلی سادست آخه. خورده توی ذوقم! شاید باید به عنوان خواهر داماد لباسی پر زرق و برق انتخاب می . 


بعضی موقع ها حال دارمو شبا لباسامو برای فردا آماده میکنم بعضی موقع ها هم مثل الان حال ندارم . حرف زدنم هم کمی تند شده بابام میگه چرا با آدم دعوا میکنی؟ ولی من دعوا ن ! دیگه نمیدونم چطوری باید حرف بزنم که ی نگه چرا با آدم دعوا داری.

لاغر تر شدم انحراف چشم راستمم بیشتر. انحراف رو توی ع دیدم. کنترل چشمم برام سخت شده. 


من فقط خستم. همین





۲۶/۰۳/۹۶

درخواست حذف اطلاعات

ای که گذشت پر از جنب و جوش بود برای من. به بهانه اومدن عضو جدید خانواده بعد از مدت ها همت و اتاقمو تمیز .. کل خونه رو جارو کشیدم.. توی آماده افطار و شام هم به مامان کمک .. 

همراه زنداداش، دو تا عموهامم با همسرانشون هم دعوت بودن

شب خوبی بود و خوش گذشت.

الحمدالله.





افطاری بی خاصیت

درخواست حذف اطلاعات

ب افطاری شرکت بود، به خاطر فاصله زیاد خونه تا شرکت مجبور شدم برنگردم خونه و همونجا بمونم تا قبل افطار بریم به سمت محل برگزاری. به پیشنهاد یکی از دوستان که هم منطقه ای هستیم و اون هم مثل من برنگشته بود خونه برای پر فاصله تا افطار رفتیم سینما. آشوب. اصلا شو دوست نداشتم و اگه به خاطر دوستم نبود مطمئننا وسط بلند میشدم میومدم بیرون.

بعد از افطاری هم رفتیم شیان. طبق معمول آنها قلیون و من استنشاقگر دودهای حلقه حلقه شده. ساعت ۱۲.۱۵ بود که رسیدم خونه، مامانم به محض دیدن من گفت الان برگشتی؟ بهتر بود همونجا میموندی! حق با مادر بود. البته مغرب و عشامم قضا شد و این بود خاطره افطاری سرشار از معنویت شرکت.

امروز هم کلاس داشتیم از ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر .. کلاس مدیریت زمان. کلاسی که میتونست توی سه ساعت برگزار شه! خلاصه کلی وقتمون تلف شد تو کلاس مدیریت زمان!!

سر کلاس از تک تک بچه ها پرسید چقدر زبون تند و سرخ دارید؟ از ۱ تا ۱۰۰ به خودتون نمره بدید. منم گفتم ۷۰، گفت ۷۰ خیلیه دختر اصلا بهت نمیاد من بهت میگم نمرت دهه. ۷۰ یعنی یارو رو بگیری زیر پات مثل سوسک له کنی. ولی به نظر خودم نمره منصفانه ایه خیلیا بهم میگن که زبونم تنده.

بگذریم..

شبکه ۵ دم افطار برنامه ای داره با مجری گری آقای احمدزاده که مراسم افطاری در حرم رضا رو پخش میکنه. من اکثر مواقع نگاه میکنم به امید اینکه شاید برگرده اون حسی که از دست دادم.

امشب حرف قشنگی زد مجریش. البته داشت پیامای مردومو میخوند که یکی گفته بود:

نش ید دل ی رو که غیر خدا ی رو نداره... شکایتتونو میکنه به رضاها.

خدایا خودت میدونی که هیچ حامیم نیست جز خودت. من از خودم شاکیم.. رسیدگی میکنی به شکایتم؟




از باد کولر متنفرم!

درخواست حذف اطلاعات

بدنم انقدر گرمه که کوچکترین تماسم با افراد دیگه به این دیالوگ ختم میشه که تو چرا انقدر داغی؟

و من نمیدونم چرا؟ گر اما اصلا تحمل باد کولر و پنکه رو ندارم.  تقریبا میشه گفت تحمل شرایط برزخ مانند. تنها شانسی که آوردمم اینه که توی محل کار  دم در میشینمم دور از باد کولر.

ولی تو خونه مشکل دارم.. به خاطر سرمای کولر همش سردرد دارم. الانم تازه مسکنا اثر کرده و سردردم بهتر شده.


۱. کاش روزه سکوت حرام نبود... 

۲. یه مدت خواستم همرنگ جماعت شم و شدم! تجربه خوبی نبود

۳.زنداداش در حال ید ج ست... خیلی سخته مخصوصا هزینش

۴. راستی اون غده ۸ سانتیم به لطف خدا و داروهای شیمیایی و گیاهی شده ۳ سانت.

۵. ماس دعا خیلی




۱۳ به در و اضافات سخن

درخواست حذف اطلاعات

امروز سیزده به در است و ما در خانه ایم. مامان هم آش درست کرده برامون و سکنجبین. حیف صد حیف که من از خوردن کاهو منع شدم ولی فکر نمیکنم دو سه تا برگشو خوردن مشکلی ایجاد کنه . نم نم بارونم داره میاد و طبیعت زیباییهاشو داره به رخ میکشه.

از فردا هم زندگی به روال عادی بر میگرده  و اما روز پدر و تولد برادر کوچکتر.. واقعا نمیدونم چی باید ب م؟؟ 


در ادامه پست قبل هم بگم که یه روز اون یکی  و شوهرش اومدن خونه ما ناهار.. صحبت یه کدورت تو فامیل شد و همه شروع به حرف زدن منم ت بودم و اگه مخاطب قرار میگرفتم با سر حرکتی می که یعنی اکی حق با شماست.. یه نفر حرفی رو خبر برده بود و اعتقاد داشت اون کار اشتباهی نکرده... منم همینجوری بدون قصدی، یهو برگشتم به گفتم مگه این نمیشه سخن چینی؟؟ 

بحث بالا گرفتو و همه حرفاشونو زدن و خدا رو شکر ختم به خیر شد ولی شوهر در آ ین جملش خطاب به من گفت مرضیه خانووم هر ی یکی دیگه رو به گناهی متهم میکنه خودش تا گردن غرق توی اون گناه. . منم یه لحظه یه ت ی خوردم.. حرفشونو تایید ولی برام جالب بود.. خوب این شوهر من، آزاده هستند و خیلی متدین و مهربونن.. منم خیلی دوسشون دارم. تا حالا هم ندیدم به من نگاه کنن و یا اینکه اسم منو صدا کنن. خیلی خیلی تو ذهنم موند حرکتشون. خدا شاهده اصلا ناراحت نشدم و این مورد رو تذکری برای خودم میدونم.

مورد بعدی هم اینکه رفته بودیم خونه همون عمم که توی پست قبل نوشته بودم .. آ ش من از شوهر خواستم کت بهم معرفی کنه که یهو بابا گفت من واقعا متاسفم که مرضیه از این کتابا میخونه و بحثی بین شوهرعمم و بابا پیش اومد و توی این فاصله عمم منو برد و دو تا کتاب بهم داد و دوباره منو بغل کرد و گفت خیلی دوست دارم !!! بعد دوباره برگشتیم پیش بابا اینا و صحبتشون تموم شده بود که مامان برگشت گفت مرضیه خیلی دوست داشت بره حوزه اما اینا مس ش نذاشتن.. با اینکه من خیلی وقته دیگه اصلا توی این حال و هواها نیستم اما چشمام پر از اشک شد و احساسم اینه که و مامان فهمیدن..

معضلی شده برام این موضوع.. جدیدا سریعا اشک تو چشمام جمع میشه و گریم میگیره نمیدونم باید جی کار کنم .. قبلا خود دار تر بودم. 

دیروزم خونه عمو ها و کوچیکه رفتیم که خیلی خوش گذشت .. توی این عید سعی بیشتر صحبت کنم با آدمها و انقدر ت یه گوشه نشینم و اعتراف میکنم تجربه خیلی دلپذیری بود.