رسانه
رسانه

فرانچسکا در آینه



my sleepy winter

درخواست حذف اطلاعات
@rita reis
تا به خودم میام هوا تاریک شده و انگار شبانه روز از 24 ساعت به 20 ساعت کاهش پیدا کرده. با این حال هنوز هم زمستان را بیشتر از تابستان دوست دارم. میتونم امید داشته باشم به با برف. ولی تابستان با گرمای غیرقابل تحملش واقعا کلافم میکنه. 

تو روزهای کوتاه و نه چندان سرد اما دلگیر زمستان هستیم، روزهایی که گاهی با وجودی که همه چیز خوب پیش میره، اما ممکنه حس و حال خوبی نداشته باشیم و با نزدیک شدن به اسفند ماه و انباشته شدن کارها و فرارسیدن ضرب­العجل­ها، فشار روی ما هم افزایش پیدا می کنه. اما راه­های خیلی ساده­ ای وجود داره برای اینکه حالمان را در زمستان بهتر کنیم و از خودمان مراقبت کنیم. بهتره سعی کنید عادات مختص مراقبت از خودتان را خلق کنید و آن­ها را با توجه به روحیات و سبک زندگیتان شخصی سازی کنید. لیست زیر مواردی هستند که من از آن­ها برای افزایش روحیه و انرژیم استفاده می کنم که فکر کنم برای شروع خوب باشند:


1) ورزش- ورزش همیشه حال آدم را بهتر می کنه اما فکر رفتن به باشگاه در صبح­های سرد زمستان یا بعدازظهرهای تاریک شاید خیلی هیجان انگیز نباشه اما میشه با گنجاندن ورزش های مفرح مثل زومبا، ایرودنس و ... در برنامه ورزشی و حتی ورزش در خانه، انگیزه ورزش را افزایش داد. در آینده یک پست راجع به اپلیکیشن های ورزشی و تجربیاتی که در این زمینه ب میگذارم.


2) سازگاری با روزهای کوتاه- کوتاه شدن روزها باعث میشه بیشتر احساس خستگی و بی­حوصلگی کنیم و با شلوغ شدن برنامه­ هامون در آ سال، همیشه حس کم خو را داریم و به استراحت نیاز داریم. پس بهتره از این روزهای کوتاه و شب­های دراز بیشترین بهره را ببریم و کم خو ­ هامون را جبران کنیم. که متاسفانه من در این مورد زیاد موفق نیستم و شب که میشه به جای خو دن تازه یادم میافته ببینم.


3) بهانه­ های کوچک- کارهایی مثل ماسک صورت، لاک زدن و کتاب خواندن، کارهای بسیار جزئی هستند اما می تونند تاثیر زیادی در روحیه شما داشته باشند. برای جلوگیری از یکنواختی می تونید کمی تغییر در برنامتون بدید مثلا اگر اهل کتاب یا هستید یک کلوب کتابخوانی یا راه بیاندازید و راجع به کتاب­هایی که خو د یا ­هایی که دیدید بحث و گفتگو کنید. اگر اهل موسیقی هستید هر هفته را به یک گروه یا خواننده اختصاص بدید و آهنگ­های جدید و فوق­العاده ­ای را کشف کنید.


4) شکلات را در آغوش بگیرید- شکلات معجزه می کنه. می تونید با یکی از دوستانتان هفته­ ای یکبار یک قرار شکلاتی داشته باشید و به کافه های مختلف برید و شکلات­های داغش را امتحان کنید، اگر تنها هستید که چه بهتر، خودتان را به قرارهای شکلاتی مهمون کنید و منتظر ی نمانید.


5) بیرون برید- درسته آدم تو روزهای سرد زمستان دوست نداره از زیر پتوی گرم و نرمش و کنج محبوبش تو خونه بیرون بیاد اما پیاده­روی روزانه و سرک کشیدن به گوشه­ های مختلف شهر تو زمستان جذ ت­های خودش را داره. میتونید این پیاده ­روی ها را با یکی از دوستانتان هماهنگ کنید یا خودتان به تنهایی ازش لذت ببرید. الان هم که از اون سرمای همیشگی زمستان خبری نیست و اگر روز می تونید بیرون برید هوا خیلی هم دلچسبه پس این موقعیت را از دست ندید.


6) برای بعد از زمستان برنامه بریزید- داشتن برنامه برای بهار و تابستان می تونه به ما انگیزه مضاعفی بده تا با افسردگی زمستان کنار بیاییم. در این بین تدارک دیدن سفرهای کوتاه و کم هزینه هم در اسفندماه می تونه مفید باشه.


خوب پاترهدهای عزیز میریم سراغ کتاب دوم و مطمئنم ازش لذت میبرید. فکر کنم الان دیگه همتون به لهچه بریتیش عادت کردید و لیسنینگتون هم خیلی پیشرفت کرده.


فصل اول

فصل دوم





چجوری زنده ای؟

درخواست حذف اطلاعات


@tonya engel

امروز دقیقا یک سال و نیمه که گیاه خوار شدم. دلیل اولیه این تصمیم، مسائل روتینی مثل حمایت از حیوانات یا سلامتی و غیره نبود. یک دلیل ساده داشت. من داشتم تغییر می   و مدت زیادی بود که سردرگم بودم و به دنبال فلسفه زندگیم می گشتم. اتفاقات زیادی دست به دست هم دادند و من بالا ه مسیرم را پیدا . شاید می تونم بگم من فلسفه زندگیم و هدفم را از زنده بودن پیدا .

 هر چه جلوتر رفتم دیدم اگر می خواهم به قول معروف پله های رسیدن به کمال را طی کنم  از شروط اولیه اش احترام گذاشتن به تمامی مخلوقاتیه که در این کره خاکی با آن ها همسفرم و لازمه اش اینه که من آن ها را به عنوان غذا مصرف نکنم و بپذیرم که زندگی آن ها هم مانند زندگی من ارزشمنده. این شد که گیاهخوار شدم. بعد از آن دیدم که چقدر سبک تر هستم و بیشتر احساس شاد می کنم و عملکرد دستگاه گوارشم هم بسیار عالی شده. در این مدت چندین بار هم آزمایش دادم و چکاب شدم و خوشبختانه با هیچ کمبودی بواسطه گیاهخواری روبرو نشدم.

 چون به دنبال ب اطلاعات بیشتر در مورد گیاهخواری و متعادل رژیم غذاییم بودم، مقالات علمی بسیاری در مورد گیاهخواری خواندم و با چند تا از دوستان نیتیو وگان هم که در خارج از ایران زندگی می کنند در این باره صحبت . یکی از دوستانم که اتفاقا فرد ورزشکاری است و تقریبا 16 کیلومتر در روز می دود، گفت در 30 سالگی مجبور شده دوبار عمل بایپس قلب انجام بده و هرچقدر هم که ورزش کرده و سعی کرده رژیم غذایی سالمی داشته باشه اما بازهم گرفتگی در رگ هاش داشته. به این ترتیب تصمیم می گیره  به گیاهخواری رو بیاره و بعد از 6 ماه نتیجه می گیره و تا امروز که تقریبا 40 سالشه دیگه مشکل و ناراحتی از این بابت نداشته.

 وقتی گیاه خوار میشید اولین سوالی که پیش میاد اینه: خوب من که گوشت نمی خورم چجوری مواد غذایی مورد نیازم را تامین  کنم؟  گیاهان تقریبا تمام مواد غذایی مورد نیاز شما را خیلی غنی تر و بهتر از منابع گوشتی تامین می کنند و ضرری هم ندارند البته غیر از ویتامین ب12 که در گیاهان نیست و منبع آن فقط پروتئین های حیوانی است. البته این ویتامین هم توسط حیوانات ایجاد نمیشه بلکه توسط یک میکروارگانیسم غیرهوازی که در دستگاه گوارش آن ها یافت میشه تولید میشه. اگر وگان نباشید و تخم مرغ، شیر، پنیر و ماست یا مواد غذایی غنی شده با ب12 را مصرف کنید مشکلی در این زمینه نخواهید داشت. وگان ها می توانند مکمل های غذایی برای این مورد مصرف کنند.

 مورددیگه پروتئینه. در مورد پروتئین هم باید بگم تنها موجوداتی که توانایی تولید پروتئین از نیتروژن را دارند گیاهان هستند که با کمک یک باکتری اینکار را انجام می دهند و حیوانات گیاهخوار نیز  با خوردن گیاهان، پروتئین مورد نیازشان را تامین می کنند و ما  و حیوانات گوشتخوار هم با یک واسطه و از طریق خوردن گوشت حیوانات دیگر پروتئین خودمان را تامین می کنیم.  یک زن بالغ در روز به 46 گرم پروتئین نیاز داره. بیشترین پروتئین حیوانی نیز مربوط به گوشت سفید مرغ هست که 28 گرم در هر 100 گرم گوشت هست. و بقیه انواع گوشت ها (قرمز، سفید  و آبزیان) در بازه 20 تا 28 قرار دارند. درمیان گیاهان، دانه های سویا با داشتن 36 گرم پروتئین در هر 100 گرم، پرچمدار و غنی ترین منبع تامین پروتئین هستند که این میزان در سویای خوراکی  که به صورت بسته بندی تهیه میکنیم به بیش از 54 گرم در هر 100 گرم میرسه که خیلی بیشتر از نیاز پروتئین روزانه ماست. میزان پروتئین حبوبات و آجیل ها نیز در بازه 10 تا 26 قرار می گیرند که عدس بیشترین پروتئین را داره. البته بیشتر مواد غذایی که ما مصرف می کنیم مثل برنج، نان، لبنیات، تخم مرغ و آجیل نیز حاوی مقادیر متنوعی از پروتئین هستند.

 خوب میبینید که برای تامین پروتئین یا دیگر مواد مغذی نیازی به ید هیچ چیز خارق العاده ای نیست و همه این مواد در دسترس ماست. حالا ی ری افراد از مواد غذایی مثل توفو و ... هم به عنوان منبع پروتئین استفاده می کنند که بیشتر مورد استفاده افراد وگان هست و پروتئین آن حدود 9 گرم هست. اصولا  نبود مواد غذایی که در بازار ما به وفور در دسترس نیست،  در سفره غذایی یک گیاهخوار، هیچ مشکلی ایجاد نمی کنه. مثلا ناراحت نباشید که الان به آواکادو، کلم برو ل، مارچوبه یا میوه ها و سبزی هایی با اسامی عجیب و غریب دسترسی ندارید. یک نگاه به ج تغذیه ای هر کدام از این مواد بندازید و آن را با جداول تغذیه ای سبزی ها و میوه های در دسترستون مقایسه کنید. میبینید که در کمال تعجب موادی که به وفور در دسترس شما هستند مثل انواع کلم سفید، قرمز، بروکلی، گل کلم، فلفل دلمه ای، کدو و غیره به مراتب ارزش تغذیه ای بیشتری از هر کدام از این سبزی ها و میوه ها دارند.

مسئله دیگه تامین ی ری آمینو اسیدهاست که در بسیاری از گیاهان نیست و گوشت حیوانات و ی ری از گیاهان هستند که منبع غنی از آن ها به شمار می روند. در این مورد نیز باید توجه داشته باشیم که حتما گیاهان پروتئین کامل مانند عدس، گندم، تخمه کدو، کینووا، سویا، لوبیا، برنج ( چه بهتر که برنج قهوه ای باشه) و دانه های آجیل مانند گردو و بادام، و بادام زمینی را در برنامه غذایی بگنجانید و اگر وگان نباشید و تخم مرغ و لبنیات استفاده می کنید که دیگه جای نگرانی نیست. 

من در ابتدای گیاهخواری برای متعادل رژیم خودم از برنامه samsung health استفاده می و الان هم همچنان ازش استفاده می کنم. این برنامه با وارد مواد غذایی روزانتون، میزان پروتئین و دیگر مواد مغذی دریافتی تان را نمایش می ده که به سادگی می توانید باهاش رژیم خودتان را متعادل کنید و مطمئن شوید که همه مواد مغذی لازم را دریافت می کنید. این هم نمایی از این برنامه که در ع اول به طور کلی میزان مواد دریافتی را نشان داده و در دومی هم جزئیات آن را  ذکر کرده.


 


گیاخواری مثل تمام تصمیمات دیگه یک تصمیم شخصیه و من بر ع دیگر افراد اصلا به دنبال اینکه ثابت کنم گیاهخواری بهتره یا گوشتخواری، نیستم. این تصمیمیه که من گرفتم و به تصمیم دیگر افراد هم احترام میگذارم. اما تقریبا 90 درصد از افراد وقتی متوجه می شوند من گیاهخوارم خیلی سریع شمشیر را از رو میبندند و ابتدا شروع به تمس و بعد هم دفاع از گوشتخواری می کنند در حالیکه من در تمام مدت ت ایستادم و نگاهشون می کنم. بیشترشان اولین حرفی که میزنند اینه من تا حالا یک گیاهخوار رو از نزدیک ندیده بودم. دوم، چجوری زنده ای؟ سوم، وای دلت برا حیوونا میسوزه؟ چهارم، رگبار دایرکت هایی با مضامین انواع غذاهای گوشتی مثل استیک و غیره با این کیپشن که دلت نمی خواد؟ پنجم، همون علفخواری خودمونه دیگه؟

و پاسخ من به همه شان اینه: َare you okay


خوب پاترهد های عزیز، اینهم دو فصل آ از اولین کتاب سری هری پاتر، امیدوارم ازشخوشتون اومده باشه  و تو این مدت لیسنینگ و دایره واژگانتون بهتر شده باشه. سری بعد کتاب دومش را شروع می کنیم.

قسمت شانزدهم

قسمت هفدهم






somehow yin & yang

درخواست حذف اطلاعات

@lara kaminoff


حال که با چهار عنصر اصلی "من" آشنا شدیم، می توانیم به متعادل آنها (هر یک از کهن الگوها)  و تدارک سفر بپردازیم. اما قبل از آن بهتر است شرحی در مورد متعادل مردانگی و نگی بدهم.

کهن الگوی حامی و جنگجو می توانند معرف تعادل بین عناصر مردانه و نه شخصیت نیز باشند. با تنوع تعریف نقش بیرونی زن و مرد، دیگر نباید از دیدن ن در نقش های سنتی مردانه و مردان در نقش های سنتی نه گیج شویم. زیرا برای رسیدن به کمال، تعادل درونی بین نگی و مردانگی ضروری است. معمولا سفر مردان و ن متفاوت است. شاید مردان مشکلی در بیدار کهن الگوی جنگجو نداشته باشند، اما ن برای پیدا صدای خودشان و مطرح مطالباتشان در این دنیای مردانه، مجبورند سخت تر کار کنند. مردان نیز شاید در بیدار حامی و آرام یتیم درونشان مشکل داشته باشند. ما در این سفر در پی ایجاد محیط متعادلی هستیم که قادر باشیم تمامی ویژگی های نه و مردانه را بپذیریم، ارج بنهیم و تمام کهن الگوها را در سطحی عمیق بررسی کنیم.

رابرت جانسون در این زمینه از مفهوم "قهرمانی نه" سخن می گوید. کیفیتی که در دنیای امروز، هم برای مردان و هم برای ن لازم است:

"قهرمانی نه، چیزی است که اکنون همه ما مردان و ن به آن نیاز داریم. در فرهنگ دنیای مردانه ای که قدرت ها در آن تقسیم شده، باید به اصول ساده و اولیه ای که ما را به هم پیوند می دهند تکیه کنیم. اکنون این سفر جستجوگرانه بزرگ ماست. ما دیگر نمی توانیم قهرمان مردانه فاتحی باشیم که از قلمرواش، اصولش، زنش و حقوقش دفاع می کند. ما باید قهرمان پذیرا و گشاده رویی باشیم که جایگاه حقیقی هر رابطه را در زندگی پیدا می کند، می پرورد، حمایت می کند، تسلی می بخشد تا رشد صورت گیرد، آن هم نه در حوزه توهمات بلکه در میدان عشق و کمال. قهرمانی نه، نهایت مهارت، هوش، تمام قدرت و شهامت قهرمان های پیشین را می طلبد، شاید حتی بیشتر".

حال به تهیه مقدمات می پردازیم که عبارت است از: دفترچه خاطرات روزانه سفر و ج زمانی.

برای ثبت تمریناتی که در حکم نقشه بسیار شخصی سفر شما هستند بهتر است از یک دفترچه کلاسور استفاده کنید که بتوانید به آن برگه بیافزایید. دفترچه تان را به چندین بخش تقسیم کرده و هر بخش را به یک کهن الگو اختصاص دهید.

از کجا آمده اید؟

در برگ اول دفتر، با تقسیم آن به دو بخش عمودی، یک ج زمانی ساده درست کنید. در نیمه چپ آن، رویدادهای مهم زندگی بزرگسالی تان را تا به امروز بنویسید. قصد ما تمرکز بر گذشته نیست فقط می خواهیم از آن ها بیاموزیم. پیش از آن که راهی سفر شویم باید بدانیم کجا بوده ایم. برخی جاده ها را نباید بیش از یک بار پیمود، اما برخی را می توان بارها و بارها پیمود و لذت برد. بعد از یافتن جایی که در آن قرار داریم باید مقصد را بی م. پس نیمه راست دفتر را به آینده اختصاص دهید. فکر می کنید قرار است چقدر زندگی کنید. عدد ت طول عمرتان را در سمت راست بنویسید و بقیه فضا را به اه ی اختصاص دهید که از طول عمرتان نیز فراتر می روند.

از نظر آگاهی کهن الگویی در کجا قرار دارید؟

اه تان را برای پنج، ده، پانزده  و بیست سال آینده در ج بنویسید. آن ها را با مداد یادداشت کنید. مدتی زمان صرف کنید و مطالبی در مورد خودتان و طرز زندگی تان که امیدوارید پس از پایان عمرتان نیز باقی بماند، بیافزایید.


در مطالب بعدی تمرینات مربوط به کهن الگوهای من را با فراخواندن معصوم، آغاز می کنیم.





جنگجوی درونتان را بیدار کنید!

درخواست حذف اطلاعات


با بررسی کهن الگوی جنگجو، معرفی قطعات اصلی  "من" تکمیل می شود. جنگجوی درون هرکدام از ما، از ما می خواهد که شهامت، قدرت و درستکاری داشته باشیم. می خواهد توانایی تعیین اه و پایبندی به آن ها را داشته باشیم و می خواهد تا در صورت وم در دفاع از خودمان یا دیگران بجنگیم. از خودتان بپرسید: من چگونه اه و محورهایم را تعیین می کنم؟ چگونه در راه دفاع از عقایدم ایستادگی می کنم؟ از چه راه هایی از خودم پشتیبانی می کنم؟

ما برای انجام وظایف پرورشی مربوط به ب اقتدار و سخت کوشی به جنگجو متوسل می شویم. مادامی که ما در ح "من" کودکی هستیم، حدومرزهایی که دیگران با نیت خیر و به صلاح ما تعیین می کنند احساس اطمینان و امنیت به ما می دهد (مادامی که خیلی سرکوبگر نباشند). اما وقتی آماده ایم تا مستقل تر باشیم، ناگهان همان قواعد و محدودیت ها دیگر خیرخواهانه به نظر نمی رسند. جنگجو حس درونی ما از اختیار و اقتداری است که ما را قادر می سازد تا به طور واقع بینانه با دیگر اشخاص مقتدر دنیا برخورد کنیم. 

وقتی می ترسید در دفاع از عقایدتان بایستید، وقتی هر رئیسی را فرد مستبدی می بینید که نمی داند چطور شرکتش را اداره کند، وقتی نمی توانید هدف ها یا محدوده هایتان را تعیین کنید و به آن ها بچسبید، نشانه این است که جنگجو ندارید. وقتی به جای ابراز وجود، پرخاشگرید، خصوصا زمانی که نیاز شدیدی به اثبات حقانیت در هر زمینه ای دارید، بدانید که جنگجوی نامتعادلی دارید.

شما با قبول مسئولیت در قبال اعم ان، با دفاع از نظرات و حمایت از خودتان در برابر مداخله دیگران، جنگجوی درونتان را فعال می کنید. برای تجربه کهن الگوی جنگجو، دست هایتان را مستقیما به طرف جلو دراز کنید به طوریکه کف دست ها رو به جلو باشد، صاف بایستید و مستقیم به جلو نگاه کنید و بگویید "نه". قدرت ح ی که در آن هستید و اطمینان و قطعیتی که با آن اقتدارتان را نشان می دهید، حس کنید. وقتی مرز و محدوده های کارکنان، دوست یا بچه بدخلقی را تعیین می کنید بگذارید جنگجو را حس کنید. حتی وقتی بچه می گوید "از تو متنفرم" یا کارمندان شدیدا با تصمیمتان مخالفت می کنند، باید این کار را انجام دهید. بدانید که مرزبندی در حقیقت به معنای ایجاد مرز برای خودتان است نه دیگران. هر یک از ما در نهایت کنترل مرزهای خودش را در دست دارد نه دیگران را. بدانید وقتی ی پایش را از گلیمش فراتر می گذارد، چکار می خواهید ید.

خیلی ها پیش از اینکه بدانند قدرت و توانایی تعیین مرز را دارند، از کوره در می روند یا بطور جسمی بیمار می شوند. بسیاری از ما نه گفتن به دیگران برایمان خیلی سخت است. زیرا وقتی ما نه می گوییم باید عمیق شویم و کهن الگوی جنگجو را فرابخوانیم تا کمکمان کند محکم بایستیم و ناراحتی ناشی از ناخشنودی  دیگران را تحمل کنیم. وقتی ی در "نه" گفتن به دیگران مردد است  اغلب باید از خود بپرسد آیا واقعا بخشی از درخواست یا چیزدیگری هست که بخواهد برای شخص انجام دهد یا خیر. به این ترتیب می توان روشی یافت که به سادگی به طرف مقابل "نه" بگویید و در عین حال اقتدار خود را حفظ کرده و او را نیز نرنجانید.




what the hell am i doing here?

درخواست حذف اطلاعات

@matt chinworth


میان زمین و آسمان معلق ام ، انگار که در حال سقوط آزاد باشم با این تفاوت که  نم. چشمانم را باز می کنم. صدای زنگ موبایل، همزمان تعلیق، س و سقوط آزاد را در هم میشکند. خوابم  ولی مغزم بیدار است و فرمان ها را صادر می کند و اعضای بدنم  هم اطاعت می کنند. گوشی را جواب می دهم، خانمی پشت خط است از میان حرف هایش کلمه هایی را می شنوم. رزومه، ایران تلنت، هولدینگ یارا، قرار مصاحبه. گوشی را قطع می کنم و دوباره به خواب می روم.

وقتی بیدار می شوم مدتی طول می کشد تا به یاد می آورم ی زنگ زده و من در خواب حرف زدم. خدای من. حالا باید کلی تفکر و مراقبه کنم تا یادم بیاد کی بوده و من چی  گفتم، تنها چیزی که یادم می آمد ایران تلنت و هولدینگ یارا بود. دور و برم را نگاه می کنم. دفتر یادداشتم افتاده پایین تخت و روی صفحه ای که باز است، نوشته های درهم و برهمی به چشم می خورد. می نشینم و به صفحه خیره می شوم. یت اول این است که کلمات را از بین نوشته های نامرتب قبلی پیدا کنم. فردا، 32، 3، 13، میرعماد. حالا وقت حل پازل است: فردا ساعت 3، میرعماد، کوچه سیزدهم، پلاک 32.

واقعا باید فکری به حال این مسئله م. اینکه وقتی من در خوابم و مغزم بیداره و بدون م با من خودش میبره و میدوزه اصلا قابل قبول نیست. قصد کار سازمانی را نداشتم. حداقل حالا نه. اصلا نمی دانم برای چه پستی قرار است مصاحبه شوم. رفتم سراغ گوگل و تایپ هولدینگ یارا. هیچی. یک صفحه می آمد به نام یارا موبایل که مربوط به ساخت اپلیکیشن های موبایلی بود. رفتم در قسمت همکاری و دیدم به تنها شغل هایی که نیاز دارند انواع برنامه نویس و یوای و یوآی کار هست. پس مطمئنا اینجا نبوده. 

تا فردا صد دفعه به این فکر که زنگ بزنم و قرار مصاحبه را کنسل کنم. خوب چه بهانه ای بیارم اینکه ببخشید من تو خواب حرف زدم  و در اصل مغزم با منطق خودش موافقت کرده و گفته میاد مصاحبه و حالا که  بیدار شدم باید بگم بی م با من اینکارو کرده و من با تصمیمش مخالفم. خوب صددرصد میگه من خلم. چطوره بگم کاری برام پیش اومده و نمی تونم بیام خوب اگر قرار را کنسل کند و بگذارد برای یک روز دیگر چی؟

ولش کن. میروم.  تا میرعماد یک ربع راه است. حداقل میفهمم این هولدینگ یارا چیه و چکار می کند.

نگهبان میگه برو طبقه سوم سمت راست اولین اتاق، خانم سرخیل. درباز است و  آقایی در اتاق مشغول خوش و بش با خانمی است که پشت میز نشسته است. خانم سرخیل متوجهم می شود. سلام می کنم و خودم را معرفی می کنم. می گوید بفرمایید بنشینید. سه تا صندلی جلوی میزش و چسبیده به دیوار قرار دارد. مثل سالن انتظار مطب پزشک هاست. نمی دانم کجا هستم. این خانم سمتش چیست. خودش هم چیزی نمی گوید. چند تا برگه می دهد دستم . دوباره پروسه مس ه نوشتن و نوشتن. خوب من که رزومه ام در ایران تلنت بوده و شما هم خو دش همان  هست دیگر. حتما باید کاغذ حرام شود. شروع می کنم.  نصف صفحه اول را می نویسم و رو میکنم به خانم سرخیل، ببخشید میتونم بپرسم کار اصلی این هولدینگ چیه؟ چون من تو نت سرچ تون ولی چیزی پیدا ن . فقط یه صفحه بود به اسم یاراموبایل. گفت بله اون هم یکی از زیرمجموعه های هولدینگه.باید سرچ می کردید ایران کارت.  ما بخش ایران کارت هستیم. نمی گویم که خوب پس چرا خودتان را با نام هولدینگ یارا معرفی می کنید و نه ایران کارت؟

ایران کارت، چقدر اسمش برام آشنا بود. یادم آمد در فروشگاه های لوازم آرایش ستاره دیده بودمش. پرسیدم یعنی کارت اعتباری تولید می کنید؟ گفت : تقریبا. از جوابش خوشم نیامد چون جو نبود که من دنبالش بودم. کمی دیگر گذشت پرسیدم شما پنجشنبه ها تعطیل هستید؟ گفت بله. چشمم افتاد به تخته وایت بردی که کنار میزش به دیوار نصب شده بود. و رویش نوشته بود: معیارهای مهم : خوش برخورد، خوش لباس، منظم، سروقت، در چارچوب بودن بعد در پرانتز نوشته بود طبق قوانین اینجا عمل ، تابع مقررات بودن و .... احساس حالم بد شد. چارچوب، قوانین، مقررات. یاد تمام خاطرات بد شرکت قبلی افتادم. شرکتی که حتی سر چایی خوردن هم باید با صد نفر میجنگیدی. چون قانون می گفت چایی فقط 9 صبح و 3 بعد از ظهر، خوردن میوه و بیسکوییت هم ممنوعه چون شاید بریزد زمین و سنگ کف زمین را  اب کند چون میوه اسید دارد و سنگ را میخورد. فکر کنید اسید میوه سنگ را می خورد ولی روی دست شما بریزد یا بخوریدش اوکی هست چون شمایی که با این وضع،  اینجا کار می کنید حتی از سنگ هم سخت ترید. ما بهتون تبریک میگیم.

خودم را از خاطراتم میکشم بیرون و برگه ها را تحویل میدهم. مینشینم. حتما قرار است بروم پیش مدیر. 10 دقیقه گذشت. خانمی وارد اتاق شد. سلام و علیک کردیم. دست دادیم. نشست و برگه را از سرخیل گرفت. نه خودش را معرفی کرد نه سمتش را گفت. تا به اینجا که هیچکدامشان معیارهای خوش برخوردی و خوش لباسی را نداشتند. نمی دانم سنگ محکشان برای این معیارها چیست. همان جا نشست و گفت خانم فرانچسکا من رزومتون رو تو ایران تلنت دیدم ما برای بخش  تولید محتوا نیرو می خواهیم.  من هم گفتم ببخشید. عذر می خواهم اسمتان را هم نمی دانم. باز هم خودش را معرفی نکرد. واقعا می خواستم بلند شوم و بروم بیرون.اما  ادامه دادم و گفتم میتونم بپرسم شما اصلا کارتون چیه، ببخشید من نمیدونم برای چی اینجا هستم. گفت ما ایران کارت تولید می کنیم . گفتم کارت اعتباریه؟ برای بانک کارت میزنید؟ می خواستم بگم یکیتون بگه این ایران کارت چیه. گفت نه ببینید شما میرید ید مثلا یه درص رو به حسابتون برمیگردونه گاهی وقت ها تا صددرصد. گفتم شبیه تخفیفه؟ گفت نه. گفتم خوب رو چه اصلی اینکارو میکنه این  ید شرایط خاصی داره ؟ لبخند زد و گفت  خیلی چیز جالبیه. اگر شما فهمیدید این میستری وومن چی گفت، منم فهمیدم.

دقیق تر که نگاهش فهمیدم چرا مدل حرف زدنش یه جوریه. انگار حواسش یک جای دیگه است. داشت قسمت مربوط به حقوق درخواستی را می خواند. بعد شروع کرد به سوال ازمن که کارهای قبلی تون چی بوده و دوساعت بهش توضیح دادم، استراتژیست چیکار میکنه، برند  و برندینگ چیست، بازهم آ ش گفت همون بازاری ه. می خواستم بگم خدایا نجاتم بده اینجا کجاست. بعد گفت کجا تولید محتوا کردید. کارهاتون رو بفرستید ببینیم و لینک بدید و از این حرف ها. از لحن حرف زدنش و حرکات بدنش و اینکه وقتی حرف میزد اصلن حواسش به من نبود و من را نگاه نمی کرد، فهمیدم دیگه زده تو جاده خاکی. و میخواهد سر و ته مصاحبه را هم بیاورد. واقعا برایم جالب بود. شما که میخواهی از ایران تلنت نیرو بگیری نباید انتظار داشته باشی الان یکی بیاید جلویت بنشیند بی سابقه کار و تو قسمت حقوق درخواستیش بنویسد دو میلیون. منم ی ری چرت و پرت سرهم و بهش تحویل دادم و گفتم کارهامم نمیتونم بفرستم تحت قرارداد با شرکت های خصوصی بوده و به علت تعهدی که بهشون دارم نمیتونم براتون چیزی بفرستم. کنجکاو شده بودم، بهش گفتم این حرفا رو بذاریم کنار شما چقدر حقوق برای این سمت درنظر گرفتید. طفره رفت. نه این چیزی نیست که الان بشه گفت به شما و توانایی  قلمتون بستگی داره گفتم خوب یعنی الان به محمود ت آبادی  چقدر حقوق میدید؟ ماهی 10 میلیون؟ 20 میلیون؟ خوب  مگه از قلم اون بهترم داریم الان؟ بالا ه یه سقف و کف دارید دیگه اونو بگید. گفت نه ما اینجوری نیستیم و از این حرف ها. یعنی قشنگ داشت چرت و پرت میگفت. انگار با ی طرفه که از پشت کوه قاف اومده و اصلا تو ایران کار نمیکنه. اینجا بزرگترین شرکت هایش هم هنوز چیزی به اسم حقوق بر مبنای شایستگی را نتونستند پیاده کنند. شما که هنوز  نمیتونید محصول خودتون را درست برای یک غریبه پرزنت کنید لطفا ادای گوگل را در نیارید. منم که میدانستم  قرار نیست اینجا کار کنم گفتم خوب نفر قبلی چقدر میگرفته؟ یکم من و من کرد. گفتم ی قبلا اینجا تولید محتوا نمی کرده، درسته؟ گفت بله این یه کار جدیده که می خواهیم شروع کنیمش. تو دلم گفتم خوب آره دیگه نباید از بقیه که اینستا و سایت دارند عقب بمونیم. بعدشم مگه قراره چیکار کنه یه دو تا پست میزاره در روز دیگه. ی را هم استخدام میکنیم که از همه کمتر درخواست حقوق کرده باشه.

متاسفانه مثل همیشه تو کشور ما همه چیز اشتباه درک میشه. و حداقل 10 سال طول میکشه تا شرکت های ما بفمند وقتی بیل گیتس میگه content is king، منظورش تولید دو تا پست الکی  تو اینستا که ع ش از یه جا و کپشنشم از یک جای دیگه هست، نیست. و مسئول تولید محتوا هم کارش این نیست.

یادمه تو کتاب  the startup way، یک قسمتش  مربوط به جلسه اوباما با مدیران چند تا از استارت آپ ها و درخواست ازشون برای کمک به ت بود. یکی از مدیران برای اینکار مردد بود و چیزی که کمکش کرده بود به تردیدش غلبه کنه را این گونه بیان کرده بود: مادرم همیشه بهم میگفت وقتی به شرکتی برای مصاحبه رفتی و دیدی مهم ترین سمت اون شرکت برات وقت گذاشته و داره باهات مصاحبه میکنه، بدون که تو و کارت براشون مهمه و میتونی از اونجا توقع پیشرفت داشته باشی. در غیر اینصورت خداحافظی کن و بیا بیرون.

حقیقتی که شاید هیچوقت اونقدر بهش دقت نکرده بودم.  همیشه هرجا برای مصاحبه رفته بودم با مدیرعامل مصاحبه ، تو اتاقش یا تو اتاق جلسات. غیر از یک جا و آن هم انرژی اتمی بود که باز هم توسط دو تا از مدیرهای پژوهشی شون مصاحبه شدم. نه یک مصاحبه هول هولی تو اتاق یکی دیگه با حضور یک نفر بی ربط. با در اتاق باز. با ی که حتی اصول اولیه ارتباط اجتماعی  یعنی معرفی خودش و سمتش را هم بلد نیست. این یعنی نه خودت و نه کارت برامون مهم نیست.

این شد که من هم خداحافظی و اومدم بیرون. موقع رفتن هم یک کاغذ استیکر بهم دادن که ایمیل سرخیل روش بود و ازم خواست چند تا از مطالبم را براشون بفرستم. من هم اومدم بیرون ایمیل را مچاله و سپردمش به سطل بازیافت.

دیگه نباید وقتی در خواب و بیداریم جواب تلفن بدم. هرگز.


پاترهدهای نازنین، اوضاع و احو ون چطوره؟ تصمیم گرفتم دو هفته یکبار دو قسمتش را بگذارم حس میکنم اینجوری بهتره. پس دوستان عزیزی که برای هری پاتر میان اینجا میتونن دو هفته یکبار به اینجا سربزنن.

قسمت چهاردهم

قسمت پانزدهم









a little affection

درخواست حذف اطلاعات

@elizabeth rosen


وقت آن رسیده که با کهن الگوی حامی آشنا شویم. آرمان حامی، یعنی همان والد کامل و دلسوز؛ شخص بزرگوار، با محبت و با توجهی که به استعدادها و قابلیت های کودک توجه دارد و آن ها را پرورش می دهد و چنان خود را وقف این زندگی جدید می کند که برای بقا و کامی آن در صورت وم حاضر است جان خود را فدا کند. از خودتان بپرسید: توجه عاطفی و جسمی به خودم به چه معناست؟ وقتی از خودم مراقبت می کنم زندگی ام چه شکلی می شود؟

اسطوره حامی؛ روایتگر کیفیت متغیر بخشش و حتی گاه ایثار است. برای بسیاری از مردم بخشش آسان تر از دریافت است و بخشیدن دیگران بسیار ساده تر از بخشیدن خویشتن است. 

برای تجربه حامی، بازوان خود را با ملایمت و مهربانی دور خودتان حلقه کنید و لحظه ای خود را در آغوش بگیرید و به خودتان اجازه دهید تا در آغوش بودن و مراقبت شدن را تجربه کنید. این کار بخشی از کهن الگوی حامی را که مربوط به مراقبت از خود است، بیدار می کند. ما زمانی از ضرورت مراقبت از خود آگاه می شویم که یاد بگیریم از بدن فیزیکیمان نیز به خوبی مراقبت کنیم و بدانیم که هیچ دیگری نمی تواند این کار را برایمان انجام دهد. معمولا ما می توانیم بخشی از والد درونی را  فعال کنیم که مراقب خوراک، خواب، ورزش و پاکیزگی است. اما تجسم مراقبت  عاطفی از خود و عملی آن بسیار دشوارتر است. هرگاه با مواردی چون ترس، غم، احساس گناه یا شرم روبرو می شویم به کهن الگوی حامی خودمان نیاز داریم تا توجه عاطفی به ما د و بدون آن، برای تسلی خاطر یا قوت قلب به بیرون (یا دیگران)  نگاه میکنیم و به دنبال شخص والدی می رویم تا اوضاع را روبراه کند.

به زمانی فکر کنید که احساساتتان جریحه دار شده یا حس کردید به شما توهین شده یا تحقیر شده اید، چگونه با این موضوع روبرو می شوید؟ اگر به خودتان گفتید که نباید چنین حسی داشته باشید یا اگر خشم خود را سر دیگران خالی کردید یا در خود فرو رفته و افسرده شدید، همه این ها نشان می دهد که باید حامی را فرامی خو د و نخو د.

ی که قدرت فراخواندن کهن الگوی حامی را دارد در عین اینکه در پی یافتن متحد و حامی برای خویشتن است، همزمان می تواند برای طلب یاری به درون خویش نیز بنگرد. ما می توانیم با تصدیق و تجربه عواطفمان و قضاوت ن خویش، خود را آرام کرده و از خودمان مراقبت کنیم. وقتی کودکی از رعدوبرق می ترسد، والدی که می گوید "نترس" کودک را آرام نمی کند، بلکه عواطف او را انکار می کند اما والدی که می گوید " می دانم که ترسیده ای، پس کنارت میمانم" کودک را آرام می کند. 

به یاد داشته باشیم که عواطف کاملا طبیعی هستند و نشانه بیماری نیستند و نباید انکارشان کنیم بلکه باید به رسمیت بشناسیمشان. با یادگیری دلداری دادن به خود و آگاهی جسمانی، می توانیم تعادل فیزیکی لازم برای سلامتمان را حفظ کنیم. دلداری دادن خود یکی از مهم ترین مهارت های زندگی است. حامی، معرف توانایی ما برای مهرورزیدن و مراقبت از خودمان ودیگران است.

اما هرچقدر هم حامی مهارت داشته باشد، به تنهایی نمی تواند پیش برود. انگار که بچه کوچک بی دفاعی هستیم که باید در برابر دنیا از او حمایت شود. ما باید بتوانیم بر اساس احساساتمان عمل کنیم، خودمان را بیان کنیم و از اختیار و اقتدارمان در دنیا دفاع کنیم و به این منظور به "جنگجو" متوسل می شویم.





what the hell am i doing here?

درخواست حذف اطلاعات

@matt chinworth


میان زمین و آسمان معلق ام ، انگار که در حال سقوط آزاد باشم با این تفاوت که  نم. چشمانم را باز می کنم. صدای زنگ موبایل، همزمان تعلیق، س و سقوط آزاد را در هم میشکند. خوابم  ولی مغزم بیدار است و فرمان ها را صادر می کند و اعضای بدنم  هم اطاعت می کنند. گوشی را جواب می دهم، خانمی پشت خط است از میان حرف هایش کلمه هایی را می شنوم. رزومه، ایران تلنت، هولدینگ یارا، قرار مصاحبه. گوشی را قطع می کنم و دوباره به خواب می روم.

وقتی بیدار می شوم مدتی طول می کشد تا به یاد می آورم ی زنگ زده و من در خواب حرف زدم. خدای من. حالا باید کلی تفکر و مراقبه کنم تا یادم بیاد کی بوده و من چی  گفتم، تنها چیزی که یادم می آمد ایران تلنت و هولدینگ یارا بود. دور و برم را نگاه می کنم. دفتر یادداشتم افتاده پایین تخت و روی صفحه ای که باز است، نوشته های درهم و برهمی به چشم می خورد. می نشینم و به صفحه خیره می شوم. یت اول این است که کلمات را از بین نوشته های نامرتب قبلی پیدا کنم. فردا، 32، 3، 13، میرعماد. حالا وقت حل پازل است: فردا ساعت 3، میرعماد، کوچه سیزدهم، پلاک 32.

واقعا باید فکری به حال این مسئله م. اینکه وقتی من در خوابم و مغزم بیداره و بدون م با من خودش میبره و میدوزه اصلا قابل قبول نیست. قصد کار سازمانی را نداشتم. حداقل حالا نه. اصلا نمی دانم برای چه پستی قرار است مصاحبه شوم. رفتم سراغ گوگل و تایپ هولدینگ یارا. هیچی. یک صفحه می آمد به نام یارا موبایل که مربوط به ساخت اپلیکیشن های موبایلی بود. رفتم در قسمت همکاری و دیدم به تنها شغل هایی که نیاز دارند انواع برنامه نویس و یوای و یوآی کار هست. پس مطمئنا اینجا نبوده. 

تا فردا صد دفعه به این فکر که زنگ بزنم و قرار مصاحبه را کنسل کنم. خوب چه بهانه ای بیارم اینکه ببخشید من تو خواب حرف زدم  و در اصل مغزم با منطق خودش موافقت کرده و گفته میاد مصاحبه و حالا که  بیدار شدم باید بگم بی م با من اینکارو کرده و من با تصمیمش مخالفم. خوب صددرصد میگه من خلم. چطوره بگم کاری برام پیش اومده و نمی تونم بیام خوب اگر قرار را کنسل کند و بگذارد برای یک روز دیگر چی؟

ولش کن. میروم.  تا میرعماد یک ربع راه است. حداقل میفهمم این هولدینگ یارا چیه و چکار می کند.

نگهبان میگه برو طبقه سوم سمت راست اولین اتاق، خانم سرخیل. درباز است و  آقایی در اتاق مشغول خوش و بش با خانمی است که پشت میز نشسته است. خانم سرخیل متوجهم می شود. سلام می کنم و خودم را معرفی می کنم. می گوید بفرمایید بنشینید. سه تا صندلی جلوی میزش و چسبیده به دیوار قرار دارد. مثل سالن انتظار مطب پزشک هاست. نمی دانم کجا هستم. این خانم سمتش چیست. خودش هم چیزی نمی گوید. چند تا برگه می دهد دستم . دوباره پروسه مس ه نوشتن و نوشتن. خوب من که رزومه ام در ایران تلنت بوده و شما هم خو دش همان  هست دیگر. حتما باید کاغذ حرام شود. شروع می کنم.  نصف صفحه اول را می نویسم و رو میکنم به خانم سرخیل، ببخشید میتونم بپرسم کار اصلی این هولدینگ چیه؟ چون من تو نت سرچ تون ولی چیزی پیدا ن . فقط یه صفحه بود به اسم یاراموبایل. گفت بله اون هم یکی از زیرمجموعه های هولدینگه.باید سرچ می کردید ایران کارت.  ما بخش ایران کارت هستیم. نمی گویم که خوب پس چرا خودتان را با نام هولدینگ یارا معرفی می کنید و نه ایران کارت؟

ایران کارت، چقدر اسمش برام آشنا بود. یادم آمد در فروشگاه های لوازم آرایش ستاره دیده بودمش. پرسیدم یعنی کارت اعتباری تولید می کنید؟ گفت : تقریبا. از جوابش خوشم نیامد چون جو نبود که من دنبالش بودم. کمی دیگر گذشت پرسیدم شما پنجشنبه ها تعطیل هستید؟ گفت بله. چشمم افتاد به تخته وایت بردی که کنار میزش به دیوار نصب شده بود. و رویش نوشته بود: معیارهای مهم : خوش برخورد، خوش لباس، منظم، سروقت، در چارچوب بودن بعد در پرانتز نوشته بود طبق قوانین اینجا عمل ، تابع مقررات بودن و .... احساس حالم بد شد. چارچوب، قوانین، مقررات. یاد تمام خاطرات بد شرکت قبلی افتادم. شرکتی که حتی سر چایی خوردن هم باید با صد نفر میجنگیدی. چون قانون می گفت چایی فقط 9 صبح و 3 بعد از ظهر، خوردن میوه و بیسکوییت هم ممنوعه چون شاید بریزد زمین و سنگ کف زمین را  اب کند چون میوه اسید دارد و سنگ را میخورد. فکر کنید اسید میوه سنگ را می خورد ولی روی دست شما بریزد یا بخوریدش اوکی هست چون شمایی که با این وضع،  اینجا کار می کنید حتی از سنگ هم سخت ترید. ما بهتون تبریک میگیم.

خودم را از خاطراتم میکشم بیرون و برگه ها را تحویل میدهم. مینشینم. حتما قرار است بروم پیش مدیر. 10 دقیقه گذشت. خانمی وارد اتاق شد. سلام و علیک کردیم. دست دادیم. نشست و برگه را از سرخیل گرفت. نه خودش را معرفی کرد نه سمتش را گفت. تا به اینجا که هیچکدامشان معیارهای خوش برخوردی و خوش لباسی را نداشتند. نمی دانم سنگ محکشان برای این معیارها چیست. همان جا نشست و گفت خانم فرانچسکا من رزومتون رو تو ایران تلنت دیدم ما برای بخش  تولید محتوا نیرو می خواهیم.  من هم گفتم ببخشید. عذر می خواهم اسمتان را هم نمی دانم. باز هم خودش را معرفی نکرد. واقعا می خواستم بلند شوم و بروم بیرون.اما  ادامه دادم و گفتم میتونم بپرسم شما اصلا کارتون چیه، ببخشید من نمیدونم برای چی اینجا هستم. گفت ما ایران کارت تولید می کنیم . گفتم کارت اعتباریه؟ برای بانک کارت میزنید؟ می خواستم بگم یکیتون بگه این ایران کارت چیه. گفت نه ببینید شما میرید ید مثلا یه درص رو به حسابتون برمیگردونه گاهی وقت ها تا صددرصد. گفتم شبیه تخفیفه؟ گفت نه. گفتم خوب رو چه اصلی اینکارو میکنه این  ید شرایط خاصی داره ؟ لبخند زد و گفت  خیلی چیز جالبیه. اگر شما فهمیدید این میستری وومن چی گفت، منم فهمیدم.

دقیق تر که نگاهش فهمیدم چرا مدل حرف زدنش یه جوریه. انگار حواسش یک جای دیگه است. داشت قسمت مربوط به حقوق درخواستی را می خواند. بعد شروع کرد به سوال ازمن که کارهای قبلی تون چی بوده و دوساعت بهش توضیح دادم، استراتژیست چیکار میکنه، برند  و برندینگ چیست، بازهم آ ش گفت همون بازاری ه. می خواستم بگم خدایا نجاتم بده اینجا کجاست. بعد گفت کجا تولید محتوا کردید. کارهاتون رو بفرستید ببینیم و لینک بدید و از این حرف ها. فهمیدم دیگه زده تو جاده خاکی. و میخواهد سر و ته مصاحبه را هم بیاورد. واقعا برایم جالب بود. شما که میخواهی از ایران تلنت نیرو بگیری نباید انتظار داشته باشی الان یکی بیاید جلویت بنشیند بی سابقه کار و تو قسمت حقوق درخواستیش بنویسد دو میلیون. منم ی ری چرت و پرت سرهم و بهش تحویل دادم و گفتم کارهامم نمیتونم بفرستم تحت قرارداد با شرکت های خصوصی بوده و به علت تعهدی که بهشون دارم نمیتونم براتون چیزی بفرستم. کنجکاو شده بودم، بهش گفتم این حرفا رو بذاریم کنار شما چقدر حقوق برای این سمت درنظر گرفتید. طفره رفت. نه این چیزی نیست که الان بشه گفت به شما و توانایی  قلمتون بستگی داره گفتم خوب یعنی الان به محمود ت آبادی  چقدر حقوق میدید؟ ماهی 10 میلیون؟ 20 میلیون؟ خوب  مگه از قلم اون بهترم داریم الان؟ بالا ه یه سقف و کف دارید دیگه اونو بگید. گفت نه ما اینجوری نیستیم و از این حرف ها. یعنی قشنگ داشت چرت و پرت میگفت. انگار با ی طرفه که از پشت کوه قاف اومده و اصلا تو ایران کار نمیکنه. اینجا بزرگترین شرکت هایش هم هنوز چیزی به اسم حقوق بر مبنای شایستگی را نتونستند پیاده کنند. شما که هنوز  نمیتونید محصول خودتون را درست برای یک غریبه پرزنت کنید لطفا ادای گوگل را در نیارید. منم که میدانستم  قرار نیست اینجا کار کنم گفتم خوب نفر قبلی چقدر میگرفته؟ یکم من و من کرد. گفتم ی قبلا اینجا تولید محتوا نمی کرده، درسته؟ گفت بله این یه کار جدیده که می خواهیم شروع کنیمش. تو دلم گفتم خوب آره دیگه نباید از بقیه که اینستا و سایت دارند عقب بمونیم. بعدشم مگه قراره چیکار کنه یه دو تا پست میزاره در روز دیگه. ی را هم استخدام میکنیم که از همه کمتر درخواست حقوق کرده باشه.

متاسفانه مثل همیشه تو کشور ما همه چیز اشتباه درک میشه. و حداقل 10 سال طول میکشه تا شرکت های ما بفمند وقتی بیل گیتس میگه content is king، منظورش تولید دو تا پست الکی  تو اینستا که ع ش از یه جا و کپشنشم از یک جای دیگه هست، نیست. و مسئول تولید محتوا هم کارش این نیست.

یادمه تو کتاب  the startup way، یک قسمتش  مربوط به جلسه اوباما با مدیران چند تا از استارت آپ ها و درخواست ازشون برای کمک به ت بود. یکی از مدیران برای اینکار مردد بود و چیزی که کمکش کرده بود به تردیدش غلبه کنه را این گونه بیان کرده بود: مادرم همیشه بهم میگفت وقتی به شرکتی برای مصاحبه رفتی و دیدی مهم ترین سمت اون شرکت برات وقت گذاشته و داره باهات مصاحبه میکنه، بدون که تو و کارت براشون مهمه و میتونی از اونجا توقع پیشرفت داشته باشی. در غیر اینصورت خداحافظی کن و بیا بیرون.

حقیقتی که شاید هیچوقت اونقدر بهش دقت نکرده بودم.  همیشه هرجا برای مصاحبه رفته بودم با مدیرعامل مصاحبه ، تو اتاقش یا تو اتاق جلسات. غیر از یک جا و آن هم انرژی اتمی بود که باز هم توسط دو تا از مدیرهای پژوهشی شون مصاحبه شدم. نه یک مصاحبه هول هولی تو اتاق یکی دیگه با حضور یک نفر بی ربط. با در اتاق باز. با ی که حتی اصول اولیه ارتباط اجتماعی  یعنی معرفی خودش و سمتش را هم بلد نیست. این یعنی نه خودت و نه کارت برامون مهم نیست.

این شد که من هم خداحافظی و اومدم بیرون. موقع رفتن هم یک کاغذ استیکر بهم دادن که ایمیل سرخیل روش بود و ازم خواست چند تا از مطالبم را براشون بفرستم. من هم اومدم بیرون ایمیل را مچاله و سپردمش به سطل بازیافت.

دیگه نباید وقتی در خواب و بیداریم جواب تلفن بدم. هرگز.


پاترهدهای نازنین، اوضاع و احو ون چطوره؟ تصمیم گرفتم دو هفته یکبار دو قسمتش را بگذارم حس میکنم اینجوری بهتره. پس ایی که برای هری پاتر میان اینجا میتونن دو هفته یکبار به اینجا سربزنن.

قسمت چهاردهم

قسمت پانزدهم









آغاز سفر

درخواست حذف اطلاعات

@tammie lyon

ساختن قطعات اصلی "من": معصوم، یتیم، حامی، جنگجو

"من" جایگاه آگاهی است. کهن الگوهای "من" قطعات اصلی تشکیل دهنده تجربه انسانی هستند: آن ها درونی رابطه سه گانه مادر-پدر-کودک هستند. آمادگی سفر یعنی پرورش قدرت "من" به نحوی که در نهایت ما را قادر سازد تا از وضعیت وابستگی به استقلال برسیم و این وضعیت را در طول سفر حفظ کنیم.

اگر مدام کارهایی می کنید تا دیگران دوستتان بدارند، یا فکر کنند ح ان خوب است، بدانید که برای سفر آماده نیستید. از دیگر نشانه های عدم آمادگی برای سفر می توانند این ها باشند: ناتوانی از محول کارها به دیگران و این حس که برای درست انجام شدن کارها باید خودتان انجامشان دهید، ترس از بیان آنچه می خواهید بگویید به این دلیل که شاید ی عصبانی شود، ناتوانی از ترک رابطه یا شغل تان از ترس اینکه نتوانید روی پای خودتان بایستید، یا شاید ببینید که دارید در خانه یا محل کارتان از همه مراقبت می کنید به جز خودتان. 

هیچ یک از این ها نشان دهنده نقص شخصیتی یا موانعی غیر قابل عبور نیستند بلکه فقط حاکی از آن هستند که هنوز وظایف مربوط به اعتماد به خودتان و ایستادن روی پای خودتان (اختیار و اقتدار) را به طور کامل درک نکردید.

کهن الگوی معصوم

"معصوم بخشی از ماست که به زندگی، خودمان و دیگران اعتماد می کند. بخشی است که ایمان و امید دارد؛ حتی وقتی که امور به ظاهر  غیرممکن است"

از خودتان بپرسید: آیا من می دانم که چه وقت به دیگران اعتماد کنم و چه وقت نکنم؟ چطور می توانم اعتماد به خودم را یاد بگیرم؟

معصوم آکنده از ایمان و خوشبینی است. برخی از ما کارمان را با به صورت معصومانی آغاز می کنیم که آرمان ها و آرزوهای بزرگی دارند و معتقدند اگر سخت کار کنند و کارشان را درست انجام دهند می توانند به دیگران کمک کرده و دینشان را به دنیا ادا کنند. معصومیت کامل کافی نیست. معصوم نامتعادل، به جای اعتماد به خویشتن به دیگران اعتماد می کند و حقایق را نادیده می گیرد. تا به حال شده بارها و بارها به دوستی عزیز اعتماد کنید و هر بار خیانت ببینید و باز به او اعتماد کرده و بگویید اینبار فرق می کند؟

معصوم خیلی عالی است اما به تنهایی نمی تواند راهی سفر شود وگرنه کارش به جاهای باریک می کشد. معصومیت و اعتماد خصوصیات زیبایی اند که همه ما از پرورش آن ها سود می بریم. اما معصومیت مطلق سبب می شود تا را بپرستیم و به جای در پیش گرفتن راه خودمان دنباله رو او باشیم. معصومیت کودک چیز زیبایی است و ما برای محافظت از آن هر کاری باید انجام دهیم اما بزرگسالی که هنوز در ح معصومیت کامل باقی مانده (معصوم تاریک) تجربه خودش را انکار می کند، در ح وابستگی زندگی می کند و اعتماد کرده و سم مرگبار را می خورد.




step by step

درخواست حذف اطلاعات

@april hartmann

تا به اینجا ساخت قطعات من را آغاز کردیم و با کهن الگوی معصوم آشنا شدیم. اکنون به سراغ کهن الگوی یتیم می رویم، یعنی همان جمله معروف: هیشکی منو دوست نداره.

زمانی که یتیم در زندگی ما غلبه دارد، دنیا تبدیل به مکان بسیار ناامیدکننده ای می شود. ما از سوی هر شخصیت مقتدر و حامی که می توانست نجاتمان دهد، طرد شده ایم و در سرزمینی به حال خود رها شده ایم که نانش فقط دو دسته هستند: افراد ضعیفی که قربانی اند و افراد قوی که یا ضعف را نادیده می گیرند یا ضعیفان را قربانی می کنند.

از خودتان بپرسید: آیا وقتی دیگران با من موافقت نمی کنند احساس طرد شدن می کنم؟ آیا با انکار احساساتم خودم را یتیم می کنم؟

در سرزمین کهن الگوها، یتیم، نقطه مقابل معصوم است. یتیم نامتعادل، همیشه حس می کند قربانی است و وقتی کارها درست پیش نمی رود، مدام دیگران را سرزنش می کند.  اغلب اوقات او به صورت شخصی دیده می شود که به این امید تصمیم گرفته مربی یا درمانگر شود که تعلیم و تربیتش زخمی را شفا دهد یا جای روان درمانی را بگیرد. همه ما در مقطعی از زندگی مان یتیم هستیم. احساس یتیم بودن در اثر از دست رفتن معصومیت بوجود می آید و تجربه ای گیج کننده است. زنی که به او خیانت شده می گوید: من در زندگی مشترک هر چه از دستم برمی آمده انجام داده ام اما شوهرم به من خیانت کرده است. یا بیمار مبتلا به سرطان می گوید: من که همیشه مراقب سلامتی ام بودم. ورزش می و لب به الکل و سیگار نزدم. چرا من؟

این افراد واقعا یتیم شده اند و یتیم شدن به ندرت تقصیر خود فرد است. یتیم وجود ما آسیب پذیرترین بخش ماست. معصوم و یتیم، کودک وار و بی دفاع هستند و طی زندگی بزرگسالی ما اغلب یتیم هایمان را نادیده می گیریم و وانمود میکنیم که آسیب ناپذیریم. وقتی ما یتیم مان را فراموش میکنیم اساسا با دست خود، خودمان را طرد یا یتیم می کنیم.

موهبت یتیم، توانایی تجربه کامل عواطف و احساساتی است که موجب همدلی می شوند. یتیم به ما نشان می دهد که چطور به دیگران بپیوندیم و درک کنیم که همه ما به نحوی زخم خورده، آسیب دیده و آسیب پذیریم. یتیم ما را قادر می سازد تا از دیگران حمایت کرده و هم حمایت دریافت کنیم.

کودک درون

کودک معصوم معتقد است دنیا حول او می چرخد. کودک یتیم احساس طرد شدن از دنیا را دارد.

معصوم و یتیم همراه با هم معرف کودک درون، یعنی ابت ترین کهن الگوی ما یا جوان ترین بخش وجود ما هستند که عواطف را تجربه می کنند، به مراقبت و توجه نیاز دارند و نمی توانند از خودشان مراقبت کنند. این دو کهن الگو یا همان کودک درون، نیازمند والدین بزرگسالی هستند تا از آن ها مراقبت کرده و حمایت و کمکشان کنند تا طرز رفتارشان را انتخاب کنند.

در اینجاست که حامی و جنگجو به کمکمان می آیند.




who wants to live forever?

درخواست حذف اطلاعات

@denis zilber


در هفته ای که گذشت خیلی اتفاقی خبرهای مختلفی در شبکه های علمی  راجع به تلاش افراد مختلف در به ثمر رساندن پروژه های جاودانگی انسان و عمر ابدی، شنیدم. یکی از این پروژه ها متعلق به یک فرد ثروتمند بود که افرادی را به خدمت گرفته بود تا راز جاودانگی را برایش کشف کنند. بیشتر از اینکه این خبرها برایم جالب باشند ترسناک بودند. انگار که دیگر از قالب داستان های علمی تخیلی و فانتزی درآمده و دارند مسیر خود را طی میکنند تا فرم واقعیت به خود بگیرند. اولین چیزی که از شنیدن این خبرها به ذهنتان میرسد، چیست؟ اولین چیزی که به ذهن من می رسد پیوند جاودانگی انسان با تمام بدمن های داستان های علمی و تخیلی است. تمام افراد شروری که به دنبال ا یر حیات و چشمه جاودانگی بودند. جالبتر اینکه هدف این پروژه ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر به پای ما عوام الناس بدبخت نوشته می شود. این کار با هدف یافتن راهی برای درمان بیماری ها و بهبود کیفیت زندگی مردم انجام می شود. خوب یک لحظه فکر کنیم که تیر این دانشمندان به هدف بخورد و ا یر جاودانگی را بیابند. چه می شود؟ آیا سرمایه داران و سیاستمداران که عروسک های خیمه شب بازی آن ها هستند اجازه می دهند این ا یر به دست مثلا بیماران یا عوام برسد؟ خیر. هرگز. در اینصورت دیگر نه تنها کره زمین بلکه ک شان راه شیری هم جوابگوی جمعیت ما آدمیان نخواهد بود. از طرفی آب و غذا را چه کنیم؟ همین الان هم خیلی ها به آب سالم دسترسی ندارند و صد البته مشکل غذا هم در بسیاری از نقاط به شکل بحرانی است. پس این ا یر هم  بلایی خواهد بود برای ما مردمان و جاودانگی اش تنها برای بدمن های دنیای واقعی است. آن هایی که الان هم برایمان می برند و می دوزند و ما باید لباس بدقواره شان را به تنمان کنیم. بلایی خواهد شد مثل بمب اتم که ایکاش اوپنهایمر مغزش یخ می زد و هیچوقت پروژه ساخت اولین بمب اتمی که بر هیروشیما فروریخت را ی نمی کرد. 

حال فکر کنید که همه چیز خوب پیش می رود و این ا یر بدون هیچ تبعیضی در دسترس همه قرار می گیرد. فرض کنیم شما حق انتخاب دارید که آن را بخورید و جاودانه شوید یا نخورید و میرا باقی بمانید. ولی این شانس فقط یک بار به شما داده می شود. شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟

وقتی به این فکر می که دلم می خواهد عمر ابدی داشته باشم یا نه، یاد کتاب همه میمیرند از سیمون دوبوار افتادم. قهرمان کتاب عمر ابدی داشت و اولش از این بایت خوشحال بود ولی بعد از یک مدت برایش شبیه یک نفرین شد و تنها آرزویش این بود که بمیرد. ما انسان ها موجودات تنوع طلبی هستیم. عمر ابدی با فلسفه وجودی ما همخوانی ندارد، حداقل در این مرحله از تکامل. بعد از مدتی مثل قهرمان کتاب سیمون ازش خسته می شویم. همان طور که از خیلی چیزهای دیگر در زندگی روزمره مان خسته  می شویم  و برایمان عادی می شوند. این هم مثل همان هاست. حتی الف های رمان ارباب حلقه ها هم که عمر جاودان داشتند از یک جایی به بعد از زندگی خسته می شدند و رهایش می د.

حال شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟


پ.ن1: عنوان آهنگی به همین نام از گروه راک انگلیسی queen.

پ.ن2: خوب پاترهد ها در چه حالید؟ از طریق اینستا در جریان روند پیشرفت بعضی هاتون هستم. امیدارم بقیتون هم هنوز کار رو دنبال کنید. خوب  بریم سراغ قسمت چهارم.

این هم برخی از اصطلاحات فصل سوم:

coat of arms: نشان یا علامت خانوادگی 

every now and then: گهگاهی

sharp turn: پیچ تند  و ناگهانی

bolt upright: صاف نشستن

tiptoe through the tulips: نام یک آهنگ  

پ.ن 3: آهنگ tiptoe through the tulips رو تو یوتیوب دیدم، خ ش رو اعصاب بود آهنگش  واقعا رولینگ بهتر از این نمیتونست آهنگی پیدا کنه که به شخصیت عمو ورنون بخوره.




susan & bardia

درخواست حذف اطلاعات
@rui ricardo
گاهی وقت ها باید خلاف جهت آب شنا کرد، اما در امر ساختمان سازی، خلاف جهت آب شنا میتواند برای خودت و صد البته بیشتر برای بقیه دهشتناک باشد. خانه ما جنوبی است یعنی حیاط پشت ساختمان است و طبعا اتاق خواب ها هم در عقب ساختمان قرار دارند و آشپزخانه و پذیرایی در قسمت جلویی. در کوچه ما تمام خانه هایی که سمت جنوبی ساخته شده اند از این سبک پیروی کرده اند غیر از یک خانه که همسایه بغلی ماست و  پارسال خانه ویلایشان را  کوبیدند و ساختند و از توش یک آپارتمان چهار طبقه درآوردند. این آپارتمان برع تمام خانه ها آشپزخانه اش سمت جنوب و اتاق خواب هایش رو به کوچه اند. از بخت بد من پنجره آشپزخانه نزدیک پنجره اتاق خواب من است. بماند که گاهی وقت ها از بوی پیاز داغ و انواع غذاها کلافه می شوم و مجبورم پنجره ام را ببندم ، خصوصا ماه رمضان که واقعا کلافه کننده است فکر کنید ساعت سه صبح با بوی قرمه سبزی توی دماغتان از فرط گرسنگی از خواب بپرید. اما این کمترین مشکل من است. مشکل اساسی مامان بردیاست یعنی . بردیا و مامانش تازه به یکی از واحد های این آپارتمان اسباب کشی کرده اند و اگر بخواهم منصف باشم تقریبا 80 درصد زمانشان را در آشپزخانه سپری می کنند.  من تا به حال بردیا و مادرش را ندیدم. اما صدایشان را از صد فرسخی هم که بشنوم میشناسمشان. علاوه بر بردیا و مامانش ، من دوستان مامانش یعنی پری، افسی (به گمانم منظور همان افسانه است) و مریم را هم می شناسم. پری دقیقا مثل غورباقه می خندد. محال است خنده هایش از ذهنتان پاک شود مخصوصا اگر ساعت چهار صبح یک بند ریسه برود و بخندد و از فرط شادی جیغ بکشد و بعد هم پیشنهاد بدهد که چایی دم کن ، امشب تا صبح بیداریم. می توانم به جرات بگویم که کل تابستان را ساعت 4 صبح به بعد خو دم به علت سرو صدای بسیار زیاد خانم و دوستانش. چند بار سعی با کولر روشن بخوابم که در نهایت منجر به سرما خوردن من و مامان شد و این راه حل منتفی شد. بقیه دفعات سعی گوش گیرهای شنایم را بگذارم در گوشم و بخوابم که اولش خوب جواب داد ولی بعد از یک مدت توی گوشم را زخم کرد. تا اینکه تقریبا یک ماه پیش طاقتم تمام شد و گفتم من دیگر نمی توانم شلوغ بازی های را تحمل کنم یک نامه می نویسم و میچسبانم پشت در آپارتمانشان. اگر هم افاقه نکرد هر روز این کار را میکنم. نامه ام هم با این عنوان شروع می شد. سلام جان به خدا من گناهی ندارم شما از تیره خون آشام ها هستید و شب و روز بیدارید و به خواب نیاز ندارید. اما مامان نگذاشت که بشود. گفت زن بنده خدا گناه دارد تنهاست (نمی دانم همسرش مسافرت است، طلاق گرفتند یا فوت کرده)، تنهایی یک بچه را به دندان گرفته و بزرگ کرده خدا را خوش نمی آید یک وقت به گوش صاحبخانه می رسد و بلندش می کند. واقعا مادرم قابلیت تبدیل شدن به یک نامه نویس ترکی  یا هندی را دارد. گفتم مامان به خدا من هم گناه دارم. این شد که تقریبا سه هفته دیگر را با طی . فهمیدم که عاشق بستی توت فرنگیه اما وانیلی و سنتی را هم دوست داره. خیلی دیر به دیر خورشت کرفس می خورند چون بردیا کرفس دوست نداره، بادمجان هم دوست نداره چون بهش حساسیت داره  زبان و دهنش خارش میگیره، عوضش عاشق آش رشته است. همیشه در مورد ناهار فردا نصفه شب تصمیم گیری می کنند یعنی حدود ساعت 2 موقعی که دارند شام می خورند. عاشق چایی با هل و دارچینه. ت و پرت های آشپزخانه را از کریستال فروشی آقا محسن می ه. چند روز پیش با صاحبخونش سر اضافه اجاره خونه بحثش شده بود. راستی یادم رفت بگم بردیا رتبه کنکورش شد 5000 و خورده ای و نمی دونم چه رشته ای قبول شد اما می دانم قبول شده چون به لطف قبولی بردیا در و دانشجو شدنش دیگه  شب ها خیلی کمتر سروصدا میکنه و بیشتر شب ها ته و دورهمی هاش با پری و افسی و مریم به روشنایی روز یا تعطیل موکول شده. دیگه لازم نیست بگم که از اسرار مگوی و دوستهاش هم خبر دارم یعنی می تونم بلک میلش کنم دیگه سر ساعت بگیره بخوابه فقط  اگر مامان دست و پایم را نبسته بود و هی به وجدان من شوک وارد نمی کرد.
پ.ن: خوب پاترهد های مصمم و با اراده اینم از فصل پنجم.



علم بهتر است یا ثروت یا شعور؟

درخواست حذف اطلاعات

@kari modén


دقیقا شد دو میلیون و هشتصد و هفتاد و چهار هزار تومان. یعنی با این 30 هزار تومنی که امروز بابت ویزیت پرداخت کلش شد اینقدر. این کل هزینه اییه که از پارسال شهریور تا مهر امسال بابت یک اشتباه کوچک پزشکی پرداخت . پارسال شهریور ماه بود که بعد از یک دوره حس و حال بد به یک متخصص داخلی به نام مراجعه . یک مدت بود که کمی تپش قلب داشتم و حس می دمای بدنم بالاست و همش  اضطراب دارم. من که همیشه خدا دست و پام یخ بودم و سردم بود چند ماه بود که همش حس گرگرفتگی داشتم. گفتم نکنه دارم یائسه میشم؟ نکنه هورمون هایم بهم ریخته؟ و یک مدت هم بود که چاق شده بودم و علیرغم ورزش ، وزنم پایین نمی آمد. این شد که رفتم پیش حکیمی. پزشک پیری که مطبش فلکه سوم تهرانپارس هست و وقت هم نمی دهد. یعنی باید بری بنشینی در مطب که در بهترین ح دو تا سه ساعت بعد نوبتت شود.اولین بار که رفتم پیشش برایم آزمایش نوشت و وقتی جوابش را دید گفت داری مبتلا به کم کاری تیروئید میشوی و دلیل مشکلاتت هم همینه. بهم قرص لووتیرو ین داد که روزی یک عدد باید قبل از صبحانه میخوردم. گذشت و من باید هر سه ماه یکبار میرفتم پیش ایشان که برایم آزمایش بنویسد و روند بهبودم را بررسی کند. پارسال هزینه ویزیتش پنجاه هزار تومان بود. یک مدت گذشت و من در بحبوحه یت رفتن و بعدش هم استعفا دادن بودم و اصلن متوجه تغییرات بدنیم نشدم. مهمترینشان نامنظم شدن م بود و افزایش تپش قلب. که من همه را ربط می دادم به شرایط استرس زایی که در این مدت پشت سر گذاشته بودم. اما با اینکه اون دوران سپری شد و حالا دیگر در آرامش بودم باز هم این مشکلات ادامه داشت. این شد که رفتم پیش پناهی که متخصص ن بود. او هم یک عالمه قرص و آزمایش نوشت و گفت بیا برای لاغر شدن متفورمین بخور. دلیل نشدنت چاق بودنته. گذشت و شرایطم روز به روز بدتر شد. یعنی از شدت تپش قلب و آریتمی قلبی چند بار کارم به بیمارستان کشید و اونجا کشیک باهام دعوا کرد که چرا متفورمین میخوری خطرناکه نخور. مشکلاتم کما بیش ادامه داشت تا اینکه بهار رفتم پیش خلیل نژاد که متخصص قلب و عروقه. ازم اکو گرفت و معاینه ام کرد و گفت قلبت مشکلی ندارد. تا آزمایشاتم رو دید گفت تو که اصلن مشکل تیروئید نداشتی چرا لووتیرو ین میخوری. نمیدونستم باید چی بگم. گفت بخشی از تپش قلبت به این خاطره. بعد پرسید در روز چقدر کافئین میخوری؟ گفتم دو تا قهوه دمی و چهار تا پنج تا لیوان چای. چشمانش گرد شد و گفت خوب دختر خوب تمام مشکلاتت برای دوز بالای کافئینه. تپش قلب، حس گرگرفتگی و گرما و تنگی نفس و اضطراب بالا. بعد همانطور که به بقیه گفته بودم به ایشان هم گفتم که از پارسال تابستان گیاه خوار شدم. گفت بالا رفتن وزنت در آن زمان به خاطر گیاه خوار شدنت بوده چون کربوهیدارت بیشتری میگرفتی ولی الان که بهتری؟ گفتم بله. گفت همین جوریه بعد که رژیم غذاییت متعادل میشه و بدنت بهش عادت میکنه شروع میکنی به وزن کم . نشدنت هم مال قرص های لووتیرو ین بوده. بعد یک غدد خوب بهم معرفی کرد و گفت برم پیشش. غدد خیلی عصبانی شد از اینکه ی ال الکی قرص خورده بودم و حالا به پرکاری تیروئید مبتلا شده بودم. امروز آ ین آزمایشم را بردم پیش غددم. گفت خداروشکر سطح هورمونت نرمال شده و دیگه مشکلی نداری. گفت میدونی میتونی از اون شکایت کنی؟ گفتم ولم کن حوصله داری کلی باید این ور اون ور برم تا به نتیجه برسم. راستی الان تقریبا 5 ماهه خوردن کافئین رو ترک و حالم کاملا خوب شده و دیگه تپش قلب و ضربان قلب بالا و گرگرفتگی و و اضطراب و  ... را ندارم.  این همه مدت هی الکی از حکیمی به پناهی و از آنجا به آزمایشگاه و سونوگرافی و ... پاس داده شدم و نه تنها نتیجه نگرفتم بلکه به مشکلاتم هم اضافه شد. برایم جالب است که من همه شرایطم را مو به مو برای این چهار گفتم و دو تای اول یعنی حکیمی و   پناهی حتی محض رضای خدا یکی از مشکلاتم را هم درست تشخیص ندادند.  خوب واقعا نعمته. 


نمیدونم چیکار کنم. به نظر شما از اون شکایت کنم؟  یادم می آید یکبار، هم حکیمی برایم آزمایش نوشته بود و هم پناهی اما چون آزمایش ایشان در آزمایشات پناهی هم بود آزمایشگاه برگه ن را جدا کرد و اسم  پناهی را بالای برگه نوشت. چشمتان روز بد نبیند وقتی  حکیمی اسم آن یکی را پای  برگه آزمایشم دید، برگه را پرت کرد وسط اتاق و گفت این آزمایش را من ننوشتم. بعد هم زنگ زد به اش و گفت ازش 20 تومن دیگر بگیرید. (وقتی آزمایش داشتی ازت 30 تومن ویزیت می گرفت). گفتم خودتان برایم این آزمایش را نوشتید و بعد نسخه را نشانش دادم و براش توضیح دادم. نمی دانست چه بگوید با غیض دفترچه را گرفت و شروع کرد به دارو نوشتن. بعد هم گفتم در ضمن من 20 تومن را نمی دهم نه اینکه بحث بر سر پول باشد نه، مسئله این است که حق با من است. جالب اینجاست که متخصص غدد ویزیتش 30 تومنه، متخصص قلب هم 30 تومن بود.  اونوقت ایشون پارسال 50 تومن میگرفت و تمام روزهای هفته از 6 صبح ویزیت میکنه، حتی ها. فقط یک حساب سرانگشتی کافیه که بفهمید درآمدش چقدره. آنوقت برای 20 تومن زشت ترین رفتار را از خودش نشان داد. از آن به بعد پیشش نرفتم و هرگز هم نخواهم رفت. ولی هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم حقشه ازش شکایت کنم.


پ.ن: خوووووب پاترهدها آماده اید بریم هاگوارتز؟




blonde obsession

درخواست حذف اطلاعات

@apple illustration

داشتم برای کنکور ارشد آماده می شدم. از کارم در قلم چی بیرون آمده بودم و مدتی بود که بیکار بودم و مشغول درس خواندن بودم. در اصل مامان اصرار داشت که بیخیال اون شندرغاز حقوق قلم چی که اغلب هم پرداخت نمی شد بشوم و بچسبم به درس. پاییز بود که یک روز سپیده دختر عمویم باهام تماس گرفت. به یک مدل احتیاج داشت برای امتحان آرایشگری. قصد داشت آرایشگاه بزند. یعنی هنوز مدرکش را نگرفته بود آرایشگاه را باز کرده بود و نیرو هم استخدام کرده بود. گذشت و از من خواست به عنوان مسئول داخلی یک مدت پیش او کار کنم تا راه بیافتد. چون به ی نیاز داشت که حواسش به دخل و ج باشد و به اصطلاح، آشنا باشد. این شد که برخلاف میل خانواده رفتم مدتی در آرایشگاه سپیده مشغول شدم. البته کتاب هایم را هم با خودم میبردم و اگر فرصت میشد درس هم می خواندم. چون اوایل کار آرایشگاه بود و مشتری زیاد نداشتیم. اما خوب کارهای دیگر زیاد بود.

 خانمی در آنجا مشغول به کار بود که ابرو بر می داشت و پروانه خانم صدایش می کردیم. فال قهوه و تاروت هم می گرفت. خودش به این چیزها اعتقادی نداشت. اما روان شناس خوبی بود و انرژی مثبتی داشت. به قول خودش نه من باور دارم و نه مشتری ها ولی  آن ها به حرف های قشنگ احتیاج دارند و من هم به پول. یکی می رود پیش روانپزشک و کلی پول ج می کند و آ سر هم چهار تا قرص بهش می دهد که بی فایده است. من حداقل اینجا بهشون قهوه می دهم و باهاشون خوش و بش می کنم. وقتی از پیشم می روند حالشون بهتره. یک روز در آشپزخانه با پروانه خانم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم. اون داشت بافتنی می بافت و من هم داشتم درس می خواندم. آشپزخانه اوپن بود و از آنجا می شد اتاق روبرویی را که پنجره شیشه ای بسیار بزرگی آن را از هال جدا می کرد، دید. سحر آمده بود. دختر ویزیتوری که محصولات اورئال را به سالن ها معرفی می کرد. دیدم دور و برش همهمه است. همه بچه ها دورش جمع شده بودند و پچ پچ می د که ناگهان بلوزش را زد بالا و با غرور و افتخار هایش را به همه نشان می داد و بقیه را تشویق می کرد که بهشون دست بزنند. خوب صد البته که آن ها استقبال د. باورم نمیشد داشتم چی میدیدم. oh my eyes! کاشف به عمل آمد که دخترک رفته بود عمل پروتز کرده بود. تازه چند سال بود که از اراک به تهران آمده بود. نقطه ای در بدنش نبود که عمل نشده باشد. بینی، لب، گونه، موهای ا تنشن کرده .... به گفته  خودش ش ج عمل هایش را می داد.  پسرک وارد کننده پودر و قرص های لاغری و مکمل های ورزشی بود. مشتری هایی از این دست زیاد می آمدند. دخترهایی که هر روز با یک حاج آقایی قرار بود بروند دبی و یونان مسافرت با قایق تفریحی. هی هر دو قیقه یکبار مطمئن می شدند که شان که مارکش کالوین کلاین بود حتما از شلوارشان بیرون زده باشد تا خ ناکرده از دید ی پنهان نماند. و اصلن هم عنوان این موضوع که در حکم معشوقه این حاج آقاها هستند برایشان قبحی نداشت و یک جورایی با افتخار عنوانش می د جوری که انگار باید بهشون حسودیمون میشد. همه هم می آمدند موهایشان را های لایت و می د.

 علاوه بر این ها یک گروه دیگر هم بودند:  خانم های متاهل.  که  شوهرشان در 99 درصد موارد  می خواست. یادم می آید یکی شان بود که صورت  بسیارمهربانی داشت و کاشف به عمل آمد مدیر یکی از شعبات بانک اقتصاد نوین است. آمده بود موهایش را کند. از متنفر بود.  اما شوهرش دوست داشت. همش تکرار می کرد که خودم دوست ندارم ولی اون دوست داره. بهش گفتم خوب داشته باشه، مهم اینه که تو چی دوست داری. ناگهان همه با هم و همصدا گفتند ازدواج نکردی نمیدونی. بعد دیدم پروانه خانم چشم و ابرو آمد که جواب نده.  تمام مدت از دکلره گرفته تا وقتی موهایش را مش کرد، یک بند گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد. یادمه دختر رنگ کار هم باهاش گریه کرد.  پروانه خانم هم گریه کرد. ناخن کار هم گریه کرد. مشتری ها هم گریه د.  یادم می آید در جایی خوانده بودم که یکی از مبارزان برده داری و تبعیض علیه سیاهان گفته بود سخت ترین کار من مبارزه با این بی عد ی نبود بلکه فهماندن حقوق برده ها به خودشان بود.

خوب پاترهدها با پروفسور اسنیپ آشنا شدید؟ حالا وقتشه یه سراغی از مالفوی بگیریم.






stay in wonderland, and i show you how deep the rabbit hole goes

درخواست حذف اطلاعات


فردا امتحان دارم و باید یک پرزنتیشن درست کنم. هیچ کاری ن و حوصله انجامش را هم ندارم. عوضش نشستم اینجا در کنج محبوبم و دارم مینویسم. روزها خیلی سریع می گذرند. نسبت به آن موقع که سرکار میرفتم و فریلنسر نبودم خیلی بیشتر زمان کم می آورم و همش در حال بدو بدو هستم و آ ش هم که میرسم به 12 شب میبینم کلی از کارهایی که دلم می خواسته انجامشون بدم هنوز هم که هنوزه انجام نشدن و دارند به من دهن کجی میکنند. دوستم میگه مشکلت از نبود مدیریت زمانه. بله زمان. چه مفهوم لغزنده ای. تا به خودت میایی سر میخوره و از چنگت در میره. با این حال و اوضاع مملکت و این بلاتکلیفی عظیمی که توش هستیم اولین چیزی که معنای خودش را از دست میده زمانه.  انگار یک شکاف بزرگ در زمان باز شده و ایران افتاده توش. واقعا شدیم  مصداق بارز این سخن که از یک دقیقه بعدمان هم خبر نداریم. کاهی وقت ها خوشبین و امیدوار باقی ماندن در چنین شرایطی نیاز به انرژی فراوانی داره. خصوصا زمانی که محیط بیرونی نمیتونه این انرژی را برات تامین کنه و باید از درون تامینش کنی. حالا اگر فرد غنی نباشی و به خودت و کائنات ایمان نداشته باشی کلاهت پس معرکه است. نمیدونم واقعا با این وضعیت گرانی وحشتناک باید چه کرد. چند روز پیش به بهانه ید زیرسارافونی به مرکز یدی در هفت حوض رفتم. چند برند ایرانی در این مرکز ید مغازه دارند: سارک، سله بن، سیاوود. همه شان هم عبارت با افتخار تولید ایران را یدک می کشند. بعد که وارد مغازه میشوی. یک بلوز ساده نخی آستین بلند که  فقط میتونی با ارفاغ زیر مانتو بپوشیش و پارسال 25 تومن بود شده 70 تومن. به همین سادگی. اعتراض میکنی. میگن خانوووووووم همه چی گران شده ما نخ مان را وارد می کنیم. خوب شما که ابت و بنیادی ترین ماده اولیه ایت را که اگر نباشد باید در کارخانه ات را ببندی وارد می کنی به چه حقی همه جای مغازه ات زدی با افتخار تولید ایران؟ تو تهش با افتخار سرهم بندی کن خوبی هستی. هر وقت تونستی نخ رو هم خودت تولید کنی و در کارخانه ات بسته نشد به خاطر نبودش آنوقت میشی تولید کننده. بعد برایم خیلی جالب است یعنی این تولید کنندگان محترم هیچی نخ تو انبارهاشون نداشتن که با اولین موج گران شدن دلار سریع قیمت هایشان را سه برابر د؟ 

یادمه اولین روزی که دلار ناگهان بالا کشید سوار تا ی های هفت حوض- مطهری شدم که کرایه شان 2700 تومان بود. من وسط راه پیاده می شدم و تا همین روز قبلش 2000 تومان و کاهی وقت ها هم 2500 تومان کرایه میدادم. اون روز راننده  ازم 4500 تومن گرفت و وقتی اعتراض شروع کرد عربده کشیدن و پولم را  از پنجره پرت کرد بیرون که فکر کردی من گدام، نخواستم و این حرفها بعد هم جالبه دو تا خانوم دیگه هم تو ماشین بودند که آن ها هم به جای اعتراض به راننده به من اعتراض د که بنده خدا راست میگه گران شده نداره و .... من پول را بهش دادم و گفتم باشه گران شده اما آیا حقوق من کارمند هم زیاد شده؟ من باید سر کی عربده بکشم؟ کاسب ها و مشاغل آزاد خیلی راحت جنسشان را گران می کنند. ما کارمندها چی؟  

من واقعا می ترسم. از این مردم میترسم. مردمی که حتی به هم رحم هم نمی کنند و از جیب هم دیگر می ند. اگر روزی  در این مملکت قحطی بیاید یا بی آبی شود، نصف جمعیت قبل از اینکه از فشار گرسنگی و بی آبی بمیرند توسط نصف دیگر به شکل زامبی وار خورده می شوند. واقعا مملکت ما تجسم بیرونی سریال واکینگ دده.


پ.ن 1:  امروز یکی از دوستانم که از اساتید خوب هم هستند  سوالی  را در ایسنتا مطرح کرد. 

اگر می توانستید شبی را با یک شخصیت مشهور علمی، ادبی یا هنری بگذرانید، آن فرد چه یه؟

جوابها: استیو جابز، استیفن هاوکینگ، ماری کوری، مهاتما گ ، شهریار، خیام، کوروش، پروفسور سمیعی، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، حافظ، کبیر و....

من که اصلن به تنها چیزی که فکر ن یکی از این آدم ها بود.به جای اینا من اسم کراش تمام ادوار زندگیم را نوشتم: کیانو ریوز 

 فکر کنم الان همه ایی که در آن نظر سنجی شرکت د متفق القول من را بلاک د. کلاس گروهشان را آ,وردم پایین با این جواب . 

خوب فکر کنید یک شب را با کراش دوران نوجوانیتون بگذرونید. بشینید باهاش گپ بزنید از رویاهای اون زمانتون بگید. اونم بره براتون قهوه دم کنه. خدا رو چه دیدی شاید تو جدیدش هم یک نقشی براتون دست و پا کرد.


پ.ن2: باشد که دنیای جادویی هری پاتر حالمان را خوب کند.

بخش دوازدهم

بخش سیزدهم







بیداری قهرمان درون

درخواست حذف اطلاعات

@anni betts

کهن الگو مفهوم دیرینه ای است که به ایده افلاطون از صور مثالی اشاره دارد: یعنی الگوهای موجود در ذهن الهی که تعیین کننده نحوه تشکیل دنیای مادی ما هستند. اما مفهوم کهن الگوهای درونی را مدیون یونگ هستیم: الگوهای شاخصی که از قبل در روان جمعی نژاد بشر بوده و خود را تا ابد در روان تک تک انسان ها تکرار می کنند. به گفته کارول پیرسون: راهنماهای درونی یا کهن الگوهایی که ما را در سفر درونی مان هدایت می کنند، هر یک نمونه ای از روش های بودن در سفر هستند... هر یک از آن ها درسی برای آموختن به ما دارد و روی مرحله ای از سفر نظارت می کند.

پیرسون، کهن الگوهای نهفته در روند رشد انسان را راهنماهای درونی می داند که در طول سه مرحله سفر ما را همراهی می کنند. پیرسون به جای استفاده از نام های ناآشنای لاتین و یونانی یا اصطلاحات روانشناسانه، نام های آشنا بر روی آن ها گذاشت: معصوم، یتیم، حامی، جنگجو، عاشق، جستجوگر، آفرینشگر، نابودگر، حاکم، فرزانه، جادوگر، دلقک.

این کهن الگوها منابع، ویژگی ها و قابلیت های اساسی انسانی هستند که در لایه بیولوژیک نهادینه شده اند. ما برای انجام وظایف اساسی رشد انسان، مانند یادگیری اعتماد، اختیار، یافتن هویت و شغل، زندگی و انتقال آموخته هایمان به دیگران به کهن الگوها متوسل می شویم. ما با این کار راهی سفر  قهرمانی شده، با اژدها هایمان (انتظارات دیگران از ما) می جنگیم، گنج هایمان را می ی م. هویتمان را پیدا می کنیم و باز میگردیم تا یافته هایمان را با دیگران سهیم شویم.

ما پس از اینکه حضور این نیروها را به رسمیت شناختیم، می توانیم به آن ها متوسل شویم و متعادلشان کنیم. آگاه شدن از وجود کهن الگوها ما را قادر می سازد تا این منابع درونی را فعال کنیم و به طور آگاه زندگی کنیم. یعنی زندگیمان را خودمان بسازیم و اداره اش کنیم. اما وقتی از وجود کهن الگوها ناآگاهیم به جای اینکه ما آن ها را زندگی کنیم، آن ها ما را زندگی میکنند. یعنی زمانیکه ناآگاهیم، رفتارمان تحت تاثیر نیروهایی است که نمی دانیم می توانیم کنترلشان کنیم. در نتیجه واکنش های ما به محرک های محیط زندگی مان ناآگاهانه یا ناپخته است.

معرفی کوتاه دوازده کهن الگوی پیرسون:

کهن الگوهای مرحله تدارک سفر: معصوم، یتیم، حامی، جنگجو

کهن الگوهای سفر روح: جوینده، عاشق، آفرینشگر، نابودگر

کهن الگوهای بازگشت: حاکم، فرزانه، جادوگر، دلقک


پ.ن: مدت کوتاهی است که خواندن کتاب بیداری قهرمان درون را آغاز . در دوره برندینگ با کهن الگوها آشنا شدم و از آنجا که آن آموزه ها جوابگوی حس کنجکاوری من نبود تصمیم گرفتم عمیق تر این موضوع را بررسی کنم. راهی سفر بیداری قهرمان درون شدم و از آنجا که سفری طولانی و نیازمند کار بسیار زیادی است، تصمیم گرفتم مرحله به مرحله اش را اینجا ثبت کنم تا هم سبب پابرجایی من بر این تصمیم شود و هم فرصتی ایجاد کند برای انی که مایل به یافتن قهرمان درونشان هستند. اگر هم این سفر را رفته اید و قهرمان درونتان را بیدار کرده اید،خوشحال می شویم آموخته هایتان را با ما سهیم شوید.


 به دعوت و ندای درونتان گوش دهید، راهی سفر شوید. کهن الگوها را بیدار کنید، اژدها را بکشید، گنج را پیدا کنید و به قلمروتان بازگردید. سفر به خیر!





he loves me, he loves me not

درخواست حذف اطلاعات

همیشه ادبیات روسیه را جور دیگری دوست داشته ام. البته ادبیات کلاسیک اش را. تولستوی، بولگاکف، داستایوفسکی، چخوف، گوگول. آثار این نویسندگان هیچوقت جذ تشان را برایم از دست نمیدهند. هر بار که یکی از رمان هایشان را برای چندمین بار در دست میگیرم، هنوز گیرایی اولین بار را برایم دارد. اما خیلی از نویسندگانی که کتاب هایشان را قبلا می  خواندم دیگر برایم جذاب نیستند از جمله جین آستین. هر کار نتوانستم منسفیلد پارک را تا به آ بخوانم. بعضی وقت ها با خودم می گویم واقعا زمانی این کتاب ها را دوست داشتم؟کت از نویسندگان معاصر روس را می خوانم. داستان کوتاه است. فرق بین نویسندگان معاصر و کلاسیک روس مانند فرق بین پراید است و بنز. تقریبا به آ ای کتاب رسیده ام که مامان از آشپزخانه می گوید: فرانچسکا، آهو را یادت می آید؟ یکم فکر می کنم. آهان آهو. همسایه زن پدرم بودند. بسیار پولدار اما فوق العاده خسیس و سنتی. پدر خانواده پخش کننده لوازم الکتریکی در بازار  بود اما بسیار بسیار خسیس. خانواده اش را بسیار عذاب می داد اما آن ها نیز کم ش خلق و خوی پدر را به ارث برده بودند. آهو کوچکترین فرزند بود. برخی تابوهای ذهن پدر به او که رسید ش ته شده بودند. مثلا اینکه دختران هم می تواند برود، کار کنند و رانندگی کنند. برایش یک 206 یده بود و اجازه داشت سرکار برود. گذشت و این شرایط زیاد دوارم نیاورد. پدر حس کرد که دختر دارد از کنترلش خارج می شود. این شد که یهو به یکی از خواستگارهایش جواب مثبت داد و نشست سر سفره عقد یعنی پدرش جواب مثبت داد و آهو نشست سر سفره عقد. به گفته خود آهو یکی از خواهرهایش سر عقد بعد از دادن کادو در گوشش گفته بود ازدواجت دوام نمی آورد کادوها را نفروش. مات و مبهوت به دختر پدرم نگاه که یعنی چه؟ گفت منظورش این بوده که وقتی طلاق گرفتی باید کادوهای سرعقد رو که بهت دادیم پس بدی پس نفروششون. دیگر توضیح ندادم که منظورم این بود که از کجا فهمیده ازدواجشان دوام نمی آورد و اگر چنین است اصلا چرا دارد ازدواج می کند. آهو دو خواهر بزرگتر داشت که پدر آن ها را هم به همین شیوه شوهر داده بود و هر دو طلاق گرفته بودند چون شوهرهایشان بخاطر پول پدر با دختر ها ازدواج کرده بودند و بعد از گذشت مدت زمانی رهایشان می د. دیگر همه اهل محل می دانستند که کادوی پدر سر عروسی به دخترانش یک آپارتمان و به دامادها  یک باب مغازه است. دو خواهرش دوباره و به همین شیوه ازدواج د. آهو کمتر از ی ال از شوهرش جدا شد. مشخص شد که پسر گرا است و خانواده اش هم می دانستند و چون معتقد بودند ازدواج حلال همه مشکلات است به این نتیجه رسیده بودند که پسرشان را زن بدهند بلکم دگرجنس گرا شود . پسر هم دیده بود کی بهتر از آهو، خانه و مغازه هم با خودش میاورد و نانم در روغن است.آهو به خانه پدر برگشت و پیشگویی خواهرش درست از آب در آمد. زن می گفت: عین خیالشان نیست. پدره که انگار یک اتفاق خیلی معمولی رخ داده هنوز یک هفته از طلاقش نگذشته داره برای دختره دنبال شوهر می گرده. دخترک تکیده و لاغر شده بود. پدر اجازه داد دوباره مدتی سرکار برود تا حالش بهتر بشود. هنوز به ی ال نرسیده بود که باز خبر آمد آهو را شوهر داده اند. دیگر خبری ازش نشنیده بودم تا امروز.آره یادم میاد، چطور؟ دوباره طلاق گرفته. دلم برای آهو میسوزه. به نظرتان پدرش دست از سرش بر میداره؟ یا دوباره داره براش دنبال شوهر می گرده؟ شاید با خودمون بگیم تقصیر خودشه نباید زیر بار بره و باید جلوی خانوادش بایسته. اما نمیشه شرایط زندگی و رشد و پرورش آهو را ندیده گرفت. من تا بحال در خانواده سنتی زندگی ن . نمی دانم چه شرایطی  بر آنها حاکم است. همه آدم ها هم از یک ظرفیت و قدرت روحی برخوردار نیستند. اما چیزی که ناراحتم میکنه اینه. این اتفاق در سال 2018 در تهران و برای دختری تحصیلکرده در خانواده ای متمول میافته نه در یک دهات دورافتاده برای دختری کم سن و سال که پدرش برای کم شدن یک نان خور اضافی آن را سر سفره عقد می نشاند. گاهی وقت ها فکر می کنم که نه در جهان سوم بلکه در جهان چهارم زندگی می کنیم.پ.ن: پاترهدهای عزیز هفته پیش مسافرت بودم و نتونستم براتون آپلود کنم برای همین این هفته دو قسمت را با هم می گذارم.قسمت دهمقسمت یازدهم



blonde obsession

درخواست حذف اطلاعات

@apple illustration

داشتم برای کنکور ارشد آماده می شدم. از کارم در قلم چی بیرون آمده بودم و مدتی بود که بیکار بودم و مشغول درس خواندن بودم. در اصل مامان اصرار داشت که بیخیال اون شندرغاز حقوق قلم چی که اغلب هم پرداخت نمی شد بشوم و بچسبم به درس. پاییز بود که یک روز سپیده دختر عمویم باهام تماس گرفت. به یک مدل احتیاج داشت برای امتحان آرایشگری. قصد داشت آرایشگاه بزند. یعنی هنوز مدرکش را نگرفته بود آرایشگاه را باز کرده بود و نیرو هم استخدام کرده بود. گذشت و از من خواست به عنوان مسئول داخلی یک مدت پیش او کار کنم تا راه بیافتد. چون به ی نیاز داشت که حواسش به دخل و ج باشد و به اصطلاح، آشنا باشد. این شد که برخلاف میل خانواده رفتم مدتی در آرایشگاه سپیده مشغول شدم. البته کتاب هایم را هم با خودم میبردم و اگر فرصت میشد درس هم می خواندم. چون اوایل کار آرایشگاه بود و مشتری زیاد نداشتیم. اما خوب کارهای دیگر زیاد بود.

 خانمی در آنجا مشغول به کار بود که ابرو بر می داشت و پروانه خانم صدایش می کردیم. فال قهوه و تاروت هم می گرفت. خودش به این چیزها اعتقادی نداشت. اما روان شناس خوبی بود و انرژی مثبتی داشت. به قول خودش نه من باور دارم و نه مشتری ها ولی  آن ها به حرف های قشنگ احتیاج دارند و من هم به پول. یکی می رود پیش روانپزشک و کلی پول ج می کند و آ سر هم چهار تا قرص بهش می دهد که بی فایده است. من حداقل اینجا بهشون قهوه می دهم و باهاشون خوش و بش می کنم. وقتی از پیشم می روند حالشون بهتره. یک روز در آشپزخانه با پروانه خانم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم. اون داشت بافتنی می بافت و من هم داشتم درس می خواندم. آشپزخانه اوپن بود و از آنجا می شد اتاق روبرویی را که پنجره شیشه ای بسیار بزرگی آن را از هال جدا می کرد، دید. سحر آمده بود. دختر ویزیتوری که محصولات اورئال را به سالن ها معرفی می کرد. دیدم دور و برش همهمه است. همه بچه ها دورش جمع شده بودند و پچ پچ می د که ناگهان بلوزش را زد بالا و با غرور و افتخار هایش را به همه نشان می داد و بقیه را تشویق می کرد که بهشون دست بزنند. خوب صد البته که آن ها استقبال د. باورم نمیشد داشتم چی میدیدم. oh my eyes! کاشف به عمل آمد که دخترک رفته بود عمل پروتز کرده بود. تازه چند سال بود که از اراک به تهران آمده بود. نقطه ای در بدنش نبود که عمل نشده باشد. بینی، لب، گونه، موهای ا تنشن کرده .... به گفته  خودش ش ج عمل هایش را می داد.  پسرک وارد کننده پودر و قرص های لاغری و مکمل های ورزشی بود. مشتری هایی از این دست زیاد می آمدند. دخترهایی که هر روز با یک حاج آقایی قرار بود بروند دبی و یونان مسافرت با قایق تفریحی. هی هر دو قیقه یکبار مطمئن می شدند که شان که مارکش کالوین کلاین بود حتما از شلوارشان بیرون زده باشد تا خ ناکرده از دید ی پنهان نماند. و اصلن هم عنوان این موضوع که در حکم معشوقه این حاج آقاها هستند برایشان قبحی نداشت و یک جورایی با افتخار عنوانش می د جوری که انگار باید بهشون حسودیمون میشد. همه هم می آمدند موهایشان را های لایت و می د.

 علاوه بر این ها یک گروه دیگر هم بودند:  خانم های متاهل.  که  شوهرشان در 99 درصد موارد  می خواست. یادم می آید یکی شان بود که صورت  بسیارمهربانی داشت و کاشف به عمل آمد مدیر یکی از شعبات بانک اقتصاد نوین است. آمده بود موهایش را کند. از متنفر بود.  اما شوهرش دوست داشت. همش تکرار می کرد که خودم دوست ندارم ولی اون دوست داره. بهش گفتم خوب داشته باشه، مهم اینه که تو چی دوست داری. ناگهان همه با هم و همصدا گفتند ازدواج نکردی نمیدونی. بعد دیدم پروانه خانم چشم و ابرو آمد که جواب نده.  تمام مدت از دکلره گرفته تا وقتی موهایش را مش کرد، یک بند گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد. یادمه دختر رنگ کار هم باهاش گریه کرد.  پروانه خانم هم گریه کردیم. ناخن کار هم گریه کرد. مشتری ها هم گریه د.  یادم می آید در جایی خوانده بودم که یکی از مبارزان برده داری و تبعیض علیه سیاهان گفته بود سخت ترین کار من مبارزه با این بی عد ی نبود بلکه فهماندن حقوق برده ها به خودشان بود.

خوب پاترهدها با پروفسور اسنیپ آشنا شدید؟ حالا وقتشه یه سراغی از مالفوی بگیریم.






absolute pin

درخواست حذف اطلاعات

@sally o. lee


دیروز تو روز روشن سه تا بچه فسقلی که فکر کنم سنشان روی هم 15 سال هم نمیشد تو خیابان ونک من و دوستم را که روی هم نزدیک 75 سال سن داشتیم، تلکه د. خیلی شیک و تمیز. خیلی وقت بود که به این گفته ایمان آوردمه بودم که شنبه نیست و شنبه ها می توانند بهترین روزهای هفته باشند. آرام آرام با مهدی از خیابان کار و تجارت زدیم بیرون و همین طور که داشتیم سلانه سلانه خیابان ونک را بالا می رفتیم و گپ میزدیم سه تا بچه کوچولو، یه دختر و دو تا پسر آمدند نزدیکمان با صورت هایی نشسته و دمپایی به پا و لباس های و کثیف، خیلی کوچک بودند شاید چهار یا پنج ساله. دخترک گفت عمو گرسنمونه میشه خواهش کنیم برامون سه تا شیر با کیک ب ید؟ جلوتر یک بود. مهدی گفت باشه. رفتیم داخل . تا آمدیم بگوییم سه تا شیر با کیک حساب کنید واقعا نفهمیدیم چی شد. در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد. هرکدامشون یک جنس زدن زیر بغلشون و مثل برق و باد از فرار د و ناپدید شدند. یکیشون داشت تلاش می کرد گونی برنج رو با خودش بکشه و ببره که نتوانست و تنها چیزی که توانست بقاپد دو بسته لواشک پذیرایی گلین بود. اینقدر بهمون شوک وارد شده بود که نمی توانستیم جلویشان را بگیریم. واقعا انگار یک لحظه فلج شده باشیم. نمی دانستیم چه اتفاقی دارد می افتد. صاحب مغازه کلن قابل مذاکره نبود. میگفت شما آوردینشون تو مغازه من و خس هم خودتون میدید یا صبر می کنید پلیس بیاد. حوصله پلیس بازی نداشتیم و مهدی گفت قصد من خیر بود عیبی نداره حساب کن چی برداشتن. از تو دوربین ها دیدند که چی  برداشته بودند. روغن سرخ ی، نوشیدنی آلوئه ورا، بیسکوییت اورئو. 60 هزار تومان پیاده شدیم و از زدیم بیرون. مسیر رو برگشتیم به سمت میدان ونک. تو مسیر به جرات میتوانم بگویم 5 بچه دیگر جلویمان را گرفتند و ازمان خواستند که برایشان غذا ب یم. شاید واقعا گرسنه بودند و مثل قبلی ها نبودند اما ما دیگر واکنشی نشان ندادیم  و از کنارشان گذشتیم. نزدیک میدان که بودیم دیدیم یکی از آنطرف خیابان داد میزند همان بچه ها بودند برایمان دست تکان دادند و گفتند عمو متشکریم و در چشم بهم زدنی ناپدید شدند. نمی دانم آیا داشتند مس ه مان می د یا واقعا... در نهایت اینکه شنبه همچنان است.


پ.ن1: در روزگار بدی هستیم، ترسناک و تاریک.

پ.ن2: خوب مثل اینکه شکایت اصلن به این سادگی ها هم نیست. با یک م و گفت از آنجایی که خودت هم که متخصص غدده گفته یک متخصص غدد میتونه به راحتی تشخیص بده که مشکل نداشتی و اگر متخصص نباشه یا با تجربه نباشه ممکنه اشتباه کنه، کار با مشکل روبرو میشه. چون تو با علم به اینکه این فرد متخصص غدد نیست پیشش رفتی این یعنی اینکه تصمیم خودت بوده درمان رو ادامه بدی و چون با صدمه جانی ماندگار یا زیان مالی زیادی روبرو نشدی اصولا پروندت باز نشده، مختومه است و یه جورایی اصلن میگن خودت مقصر بودی. بعد از پرس و جوها فهمیدم که میشه تو سایت نظام پزشکی به شکل اینترنتی ثبت شکایت کرد. فعلا این کار رو پیش میگیرم.

پ.ن3:  دوستانی که دوباره قسمت های پیشین هری پاتر را می خواستند، برایتان همه قسمت های پیشین بعلاوه قسمت جدید را آپلود میکنم. فقط به یاد داشته باشید که حداکثر لینک ها تا دو هفته قابل استفاده است و به علت محدودیت فضا غیر فعال می شوند.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم





coconut eye makeup remover

درخواست حذف اطلاعات

@tina armenante


امروز میخواهم یکی از تجارب بسیار خوبم را در زمینه آرایشی و بهداشتی باهاتون به اشتراک بگذارم. شاید همانقدر که برای من مفید بود به درد شما هم بخورد. طی سالها برای پاک آرایش صورت و به خصوص چشم محصولات و برندهای متنوعی اعم از ایرانی و خارجی را استفاده که تقریبا بهترینشان چشم پاک کن دوفاز ایوروشه بود که آ ین بار قبل از گرانی ها یدمش 32 تومان و آرایش پاک کن (هم آرایش پاک کن و هم چشم پاک کن) بایودرما که سایز کوچکش باز هم قبل از این بلبشو 58 تومان بود. الان خدا می داند چقدر شده اند. ایوروشه را که می دانم همه محصولاتش را تقریبا دوبرابر کرده است. از بایودرما بی خبرم. بعد از استفاده از این محصولات، صورتم را با فوم ایگو یا پاک کننده سینره میشستم و تازه بعد از آن هم باز کمی رد سیاهی  یا کرم پودر روی دستمال باقی می ماند که مجبور میشدم چند بار صورتم را بشورم. چند وقت پیش به مطلبی برخوردم در مورد تهیه چشم پاک کن دوفاز خانگی. نحوه درست ش به این ترتیب است:

یک قاشق غذاخوری شامپو بچه (من از شامپو بچه فیروز استفاده ) و یک قاشق غذا خوری روغن نارگیل را درون یک لیوان ریخته و تا کمی کمتر از نصف لیوان را با آب ولرم رو به گرم  پر  کنید و اجازه دهید مخلوط شوند. سپس چند عدد پد آرایشی را در یک قوطی شیشه ای یا پلاستیکی قرار داده و محلول را روی آن بریزید طوری که پدها آغشته به محلول شوند. اجازه دهید خوب خیس بخورند اگر محلول زیاد شده چند تا پد دیگر اضافه کنید یا اضافه اش را خالی کنید. پاک کننده شما آماده است. 

الان تقریبا یک ماه است که من از این پاک کننده برای پاک آرایش صورت و چشم استفاده می کنم. با یک پد می توانید هم آرایش صورت و هم چشم تان را پاک کنید. اصلن اثری از بقایای ریمل و کرم پودر  روی صورتم نمی ماند. متاسفانه من پوست و چشم بسیار حساسی دارم و قادر به استفاده از هر محصولی نیستم اما تا به اینجا از این  پاک کننده نارگیلی بسیار راضی بودم. امیدوارم به درد شما هم بخورد.


پ.ن1:  یک خبر دارم برایتان، بردیا یک برادر دیگر هم دارد به اسم عرشیا که در دوره ابت است. فکر کنم این یکی شب ها می خوابد چون تا دیروز که سر مشق نوشتنش غوغا بپا کرد، حضورش را از همگان مخفی کرده بود. همین الان که دارم این را مینویسم، فهمیده که عرشیا یکی از پلوکپی هایش را انجام نداده، را ار : بردیااااااااااا بشین براش حل کن. یه جورایی دلم برای بردیا میسوزه.

پ.ن2: خوب اوضاع و احوال پاترهدها چطوره؟  وقتی در جریان پیشرفت هاتون قرارم میدید خیلی خوشحال میشم. همین جوری پیش برید بچه ها. این هم از فصل بعدی.




gentlemen thieves!

درخواست حذف اطلاعات
@aad goudappel
چشم های سبز مایل به خا تری دارد و  تقریبا  طاس است و آنچه باقی مانده دیگر سفید شده. همیشه لبخند به لب دارد و تا جایی که بتواند بهت کمک می کند و کارت را راه می اندازد. کتاب فروش محل قبلی مان را می گویم. نمی دانم چند وقت است که آنجا کتابفروشی دارد ولی  از وقتی یادم می آید آنجا بوده است. آ ین باری که بهش سرزدم  می خواستم برای یکی از دوستانم کتاب ب م. تقریبا بیشتر کتاب فروشی پر شده بود از کتاب های کمک آموزشی ولی خوب بازهم پر از کتاب بود و من رو یاد قدیم ها انداخت. جویای چند تا از کتاب هایی که می خواستم شدم، نداشت. گفت سفارش بذار برات میارم. سفارش گذاشتم و شماره تلفنم را دادم.خیلی وقت است که از شهر کتاب، کتاب نمی م و غیر از دو سه مورد محدود از باغ کتاب هم دیگر کتاب ن یدم. به نظر من این گونه مکان ها سبب بی رونقی و کم کم تعطیلی ب وکارهای محلی مانند کتاب فروشی های قدیمی می شود. خصوصا در این دوران که هر انتشاراتی هم برای خودش نه تنها فروشگاه دارد بلکه خنزل پنزل فروشی و کافی شاپ هم زده است. در این گیرو دار مقوای کتان برای نقاشی آبرنگ نایاب شده به همه جا نزدیک خانه مان سر زدم و حتی تا شهر کتاب مرکزی هم رفتم، نبود که نبود. اول از همه به شهرکتاب هفت حوض که همیشه م ومات هنری را از آنجا ید می کنم رفتم. گفت نداریم. خوب من یکم لابه لای مقواهایش را گشتم و متوجه شدم که دارد و آن ها را  درون کاغذ الگو پیچیده است. رو بهش گفتن پس اینا چیه؟ گفت اونا مقوای کتان نیست. خوب چرا دروغ میگی؟ بگو فروش ندارم. نمی فروشمشان. گذاشتم بیشتر گران شوند و بعد بفروشمشان. به خودم لعنت می فرستم. ایکاش دو سه تا مقوا بیشتر یده بودم. نمی دانستم این وضعیت احمقانه پیش می آید. دیگر مجبورم یه سر به افق بزنم. فروشگاه افق واقع در انقلاب  م ومات هنری می فروشد. یک فروشگاه بزرگ که معمولا هر آنچه که به دنبالش هستید را آنجا می توانید پیدا کنید. اگر اخلاق بد و نگاه از بالا به پایین فروشندگانش را ندید بگیریم جای خوبی برای ید است اما از نظر قیمتی هیچ فرقی با شهر کتاب ندارد. راستش حس انقلاب رفتن ندارم. خیلی درگیرم و سرم شلوغ است. یک پروژه سنگین ترجمه دارم. پروژه یکی از درس هایم را باید تحویل بدهم. و کلی کار دیگر. این شد که یه چرخی در اینترنت زدم و یک فروشگاه جالب پیدا که ید اینترنتی داشت و هر آنچه بهش نیاز داشتم را پوشش می داد. آدرسش هم تخت طاووس بود. یعنی بازار و پخش کننده عمده نبود ولی قیمت هایش خیلی پایین بود. مقوای کتان 50% سیصد گرمی در ابعاد 50*70 را قبل از این بلبشوی دلار از شهر کتاب 10 هزار تومان می یدم و یکبار هم اوایل گرانی یدم 17هزار تومان. این فروشگاه این مقوا را در ابعاد 70*100 داشت 7 هزار تومان. مگه میشه؟ دو تا بسته پنج تایی مقوای کتان گرفتم و یک بسته 5 تایی مقوای اکرلیک و کاغذ کرافت و جوهر طراحی و .... اما ناگهان شک گفتم آخه قیمت هایش خیلی پایین است بگذار یک زنگ بهش بزنم. زنگ زدم و گفتم فروش آنلاین دارید؟ فروشنده که آقایی با صدای بسیار آرام بود گفت بله. گفتم قیمت هاتون همینه که تو سایته؟ گفت برخی از اقلام عوض شده ولی ی ری ها رو هنوز عوض نکردیم.  کدام اجناس مد نظر شماست؟ گفتم مقواهای کتان. گفت اون ها گران شده ولی هنوز عوضشان نکردیم. گفتم خوب چقدر گران شده؟ گفت برای شما نه. شما با همان قیمت قبل یدتان را ید، گفتم آخه اینجوری که درست نیست. هر چه اصرار قبول نکرد. باورم نمی شد. واقعا باورم نمی شد. آ قیمت هایش حتی از قیمت قبل از گرانی شهر کتاب هم کمتر بود. یدم را و یک ساعت بعد با پیک برایم فرستاد. تمام بسته ها پلمپ و بسته بندی خود شرکت سازنده یعنی فابریانو ایتالیا را به همراه داشت. بسیار مرتب و منظم. شهر کتاب واقعا باید از خودت خج بکشی. آخه چه تو جیهی برای این همه گرون فروشی  داری؟  مثلا نهاد فرهنگی هستی.
پ.ن: خوب هری پاتر خوان های عزیز، فصل سوم را  از اینجا  کنید. تا اینجا چطور پیش رفتید؟ چقدر لغت یاد گرفتید؟ چه می کنید با لیسنینگ؟این هم  برخی از جملات کاربردی فصل دوم:get a move on: بجنب، عجله کنhis face fell: ناامید شد (ناامیدی از چهره اش می بارید)his heart gave a leap: ذوق زده شدlaugh himself silly: از خنده روده بر شدit was all too good to last: اینقدر همه چیز خوب بود که باورش براش سخت بودby way of a morning greeting:  به جای صبح بخیر گفتن