رسانه
رسانه

فرانچسکا در آینه



blonde obsession

درخواست حذف اطلاعات

@apple illustration

داشتم برای کنکور ارشد آماده می شدم. از کارم در قلم چی بیرون آمده بودم و مدتی بود که بیکار بودم و مشغول درس خواندن بودم. در اصل مامان اصرار داشت که بیخیال اون شندرغاز حقوق قلم چی که اغلب هم پرداخت نمی شد بشوم و بچسبم به درس. پاییز بود که یک روز سپیده دختر عمویم باهام تماس گرفت. به یک مدل احتیاج داشت برای امتحان آرایشگری. قصد داشت آرایشگاه بزند. یعنی هنوز مدرکش را نگرفته بود آرایشگاه را باز کرده بود و نیرو هم استخدام کرده بود. گذشت و از من خواست به عنوان مسئول داخلی یک مدت پیش او کار کنم تا راه بیافتد. چون به ی نیاز داشت که حواسش به دخل و ج باشد و به اصطلاح، آشنا باشد. این شد که برخلاف میل خانواده رفتم مدتی در آرایشگاه سپیده مشغول شدم. البته کتاب هایم را هم با خودم میبردم و اگر فرصت میشد درس هم می خواندم. چون اوایل کار آرایشگاه بود و مشتری زیاد نداشتیم. اما خوب کارهای دیگر زیاد بود.

 خانمی در آنجا مشغول به کار بود که ابرو بر می داشت و پروانه خانم صدایش می کردیم. فال قهوه و تاروت هم می گرفت. خودش به این چیزها اعتقادی نداشت. اما روان شناس خوبی بود و انرژی مثبتی داشت. به قول خودش نه من باور دارم و نه مشتری ها ولی  آن ها به حرف های قشنگ احتیاج دارند و من هم به پول. یکی می رود پیش روانپزشک و کلی پول ج می کند و آ سر هم چهار تا قرص بهش می دهد که بی فایده است. من حداقل اینجا بهشون قهوه می دهم و باهاشون خوش و بش می کنم. وقتی از پیشم می روند حالشون بهتره. یک روز در آشپزخانه با پروانه خانم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم. اون داشت بافتنی می بافت و من هم داشتم درس می خواندم. آشپزخانه اوپن بود و از آنجا می شد اتاق روبرویی را که پنجره شیشه ای بسیار بزرگی آن را از هال جدا می کرد، دید. سحر آمده بود. دختر ویزیتوری که محصولات اورئال را به سالن ها معرفی می کرد. دیدم دور و برش همهمه است. همه بچه ها دورش جمع شده بودند و پچ پچ می د که ناگهان بلوزش را زد بالا و با غرور و افتخار هایش را به همه نشان می داد و بقیه را تشویق می کرد که بهشون دست بزنند. خوب صد البته که آن ها استقبال د. باورم نمیشد داشتم چی میدیدم. oh my eyes! کاشف به عمل آمد که دخترک رفته بود عمل پروتز کرده بود. تازه چند سال بود که از اراک به تهران آمده بود. نقطه ای در بدنش نبود که عمل نشده باشد. بینی، لب، گونه، موهای ا تنشن کرده .... به گفته  خودش ش ج عمل هایش را می داد.  پسرک وارد کننده پودر و قرص های لاغری و مکمل های ورزشی بود. مشتری هایی از این دست زیاد می آمدند. دخترهایی که هر روز با یک حاج آقایی قرار بود بروند دبی و یونان مسافرت با قایق تفریحی. هی هر دو قیقه یکبار مطمئن می شدند که شان که مارکش کالوین کلاین بود حتما از شلوارشان بیرون زده باشد تا خ ناکرده از دید ی پنهان نماند. و اصلن هم عنوان این موضوع که در حکم معشوقه این حاج آقاها هستند برایشان قبحی نداشت و یک جورایی با افتخار عنوانش می د جوری که انگار باید بهشون حسودیمون میشد. همه هم می آمدند موهایشان را های لایت و می د.

 علاوه بر این ها یک گروه دیگر هم بودند:  خانم های متاهل.  که  شوهرشان در 99 درصد موارد  می خواست. یادم می آید یکی شان بود که صورت  بسیارمهربانی داشت و کاشف به عمل آمد مدیر یکی از شعبات بانک اقتصاد نوین است. آمده بود موهایش را کند. از متنفر بود.  اما شوهرش دوست داشت. همش تکرار می کرد که خودم دوست ندارم ولی اون دوست داره. بهش گفتم خوب داشته باشه، مهم اینه که تو چی دوست داری. ناگهان همه با هم و همصدا گفتند ازدواج نکردی نمیدونی. بعد دیدم پروانه خانم چشم و ابرو آمد که جواب نده.  تمام مدت از دکلره گرفته تا وقتی موهایش را مش کرد، یک بند گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد. یادمه دختر رنگ کار هم باهاش گریه کرد.  پروانه خانم هم گریه کرد. ناخن کار هم گریه کرد. مشتری ها هم گریه د.  یادم می آید در جایی خوانده بودم که یکی از مبارزان برده داری و تبعیض علیه سیاهان گفته بود سخت ترین کار من مبارزه با این بی عد ی نبود بلکه فهماندن حقوق برده ها به خودشان بود.

خوب پاترهدها با پروفسور اسنیپ آشنا شدید؟ حالا وقتشه یه سراغی از مالفوی بگیریم.






he loves me, he loves me not

درخواست حذف اطلاعات

همیشه ادبیات روسیه را جور دیگری دوست داشته ام. البته ادبیات کلاسیک اش را. تولستوی، بولگاکف، داستایوفسکی، چخوف، گوگول. آثار این نویسندگان هیچوقت جذ تشان را برایم از دست نمیدهند. هر بار که یکی از رمان هایشان را برای چندمین بار در دست میگیرم، هنوز گیرایی اولین بار را برایم دارد. اما خیلی از نویسندگانی که کتاب هایشان را قبلا می  خواندم دیگر برایم جذاب نیستند از جمله جین آستین. هر کار نتوانستم منسفیلد پارک را تا به آ بخوانم. بعضی وقت ها با خودم می گویم واقعا زمانی این کتاب ها را دوست داشتم؟کت از نویسندگان معاصر روس را می خوانم. داستان کوتاه است. فرق بین نویسندگان معاصر و کلاسیک روس مانند فرق بین پراید است و بنز. تقریبا به آ ای کتاب رسیده ام که مامان از آشپزخانه می گوید: فرانچسکا، آهو را یادت می آید؟ یکم فکر می کنم. آهان آهو. همسایه زن پدرم بودند. بسیار پولدار اما فوق العاده خسیس و سنتی. پدر خانواده پخش کننده لوازم الکتریکی در بازار  بود اما بسیار بسیار خسیس. خانواده اش را بسیار عذاب می داد اما آن ها نیز کم ش خلق و خوی پدر را به ارث برده بودند. آهو کوچکترین فرزند بود. برخی تابوهای ذهن پدر به او که رسید ش ته شده بودند. مثلا اینکه دختران هم می تواند برود، کار کنند و رانندگی کنند. برایش یک 206 یده بود و اجازه داشت سرکار برود. گذشت و این شرایط زیاد دوارم نیاورد. پدر حس کرد که دختر دارد از کنترلش خارج می شود. این شد که یهو به یکی از خواستگارهایش جواب مثبت داد و نشست سر سفره عقد یعنی پدرش جواب مثبت داد و آهو نشست سر سفره عقد. به گفته خود آهو یکی از خواهرهایش سر عقد بعد از دادن کادو در گوشش گفته بود ازدواجت دوام نمی آورد کادوها را نفروش. مات و مبهوت به دختر پدرم نگاه که یعنی چه؟ گفت منظورش این بوده که وقتی طلاق گرفتی باید کادوهای سرعقد رو که بهت دادیم پس بدی پس نفروششون. دیگر توضیح ندادم که منظورم این بود که از کجا فهمیده ازدواجشان دوام نمی آورد و اگر چنین است اصلا چرا دارد ازدواج می کند. آهو دو خواهر بزرگتر داشت که پدر آن ها را هم به همین شیوه شوهر داده بود و هر دو طلاق گرفته بودند چون شوهرهایشان بخاطر پول پدر با دختر ها ازدواج کرده بودند و بعد از گذشت مدت زمانی رهایشان می د. دیگر همه اهل محل می دانستند که کادوی پدر سر عروسی به دخترانش یک آپارتمان و به دامادها  یک باب مغازه است. دو خواهرش دوباره و به همین شیوه ازدواج د. آهو کمتر از ی ال از شوهرش جدا شد. مشخص شد که پسر گرا است و خانواده اش هم می دانستند و چون معتقد بودند ازدواج حلال همه مشکلات است به این نتیجه رسیده بودند که پسرشان را زن بدهند بلکم دگرجنس گرا شود . پسر هم دیده بود کی بهتر از آهو، خانه و مغازه هم با خودش میاورد و نانم در روغن است.آهو به خانه پدر برگشت و پیشگویی خواهرش درست از آب در آمد. زن می گفت: عین خیالشان نیست. پدره که انگار یک اتفاق خیلی معمولی رخ داده هنوز یک هفته از طلاقش نگذشته داره برای دختره دنبال شوهر می گرده. دخترک تکیده و لاغر شده بود. پدر اجازه داد دوباره مدتی سرکار برود تا حالش بهتر بشود. هنوز به ی ال نرسیده بود که باز خبر آمد آهو را شوهر داده اند. دیگر خبری ازش نشنیده بودم تا امروز.آره یادم میاد، چطور؟ دوباره طلاق گرفته. دلم برای آهو میسوزه. به نظرتان پدرش دست از سرش بر میداره؟ یا دوباره داره براش دنبال شوهر می گرده؟ شاید با خودمون بگیم تقصیر خودشه نباید زیر بار بره و باید جلوی خانوادش بایسته. اما نمیشه شرایط زندگی و رشد و پرورش آهو را ندیده گرفت. من تا بحال در خانواده سنتی زندگی ن . نمی دانم چه شرایطی  بر آنها حاکم است. همه آدم ها هم از یک ظرفیت و قدرت روحی برخوردار نیستند. اما چیزی که ناراحتم میکنه اینه. این اتفاق در سال 2018 در تهران و برای دختری تحصیلکرده در خانواده ای متمول میافته نه در یک دهات دورافتاده برای دختری کم سن و سال که پدرش برای کم شدن یک نان خور اضافی آن را سر سفره عقد می نشاند. گاهی وقت ها فکر می کنم که نه در جهان سوم بلکه در جهان چهارم زندگی می کنیم.پ.ن: پاترهدهای عزیز هفته پیش مسافرت بودم و نتونستم براتون آپلود کنم برای همین این هفته دو قسمت را با هم می گذارم.قسمت دهمقسمت یازدهم



blonde obsession

درخواست حذف اطلاعات

@apple illustration

داشتم برای کنکور ارشد آماده می شدم. از کارم در قلم چی بیرون آمده بودم و مدتی بود که بیکار بودم و مشغول درس خواندن بودم. در اصل مامان اصرار داشت که بیخیال اون شندرغاز حقوق قلم چی که اغلب هم پرداخت نمی شد بشوم و بچسبم به درس. پاییز بود که یک روز سپیده دختر عمویم باهام تماس گرفت. به یک مدل احتیاج داشت برای امتحان آرایشگری. قصد داشت آرایشگاه بزند. یعنی هنوز مدرکش را نگرفته بود آرایشگاه را باز کرده بود و نیرو هم استخدام کرده بود. گذشت و از من خواست به عنوان مسئول داخلی یک مدت پیش او کار کنم تا راه بیافتد. چون به ی نیاز داشت که حواسش به دخل و ج باشد و به اصطلاح، آشنا باشد. این شد که برخلاف میل خانواده رفتم مدتی در آرایشگاه سپیده مشغول شدم. البته کتاب هایم را هم با خودم میبردم و اگر فرصت میشد درس هم می خواندم. چون اوایل کار آرایشگاه بود و مشتری زیاد نداشتیم. اما خوب کارهای دیگر زیاد بود.

 خانمی در آنجا مشغول به کار بود که ابرو بر می داشت و پروانه خانم صدایش می کردیم. فال قهوه و تاروت هم می گرفت. خودش به این چیزها اعتقادی نداشت. اما روان شناس خوبی بود و انرژی مثبتی داشت. به قول خودش نه من باور دارم و نه مشتری ها ولی  آن ها به حرف های قشنگ احتیاج دارند و من هم به پول. یکی می رود پیش روانپزشک و کلی پول ج می کند و آ سر هم چهار تا قرص بهش می دهد که بی فایده است. من حداقل اینجا بهشون قهوه می دهم و باهاشون خوش و بش می کنم. وقتی از پیشم می روند حالشون بهتره. یک روز در آشپزخانه با پروانه خانم نشسته بودیم و قهوه می خوردیم. اون داشت بافتنی می بافت و من هم داشتم درس می خواندم. آشپزخانه اوپن بود و از آنجا می شد اتاق روبرویی را که پنجره شیشه ای بسیار بزرگی آن را از هال جدا می کرد، دید. سحر آمده بود. دختر ویزیتوری که محصولات اورئال را به سالن ها معرفی می کرد. دیدم دور و برش همهمه است. همه بچه ها دورش جمع شده بودند و پچ پچ می د که ناگهان بلوزش را زد بالا و با غرور و افتخار هایش را به همه نشان می داد و بقیه را تشویق می کرد که بهشون دست بزنند. خوب صد البته که آن ها استقبال د. باورم نمیشد داشتم چی میدیدم. oh my eyes! کاشف به عمل آمد که دخترک رفته بود عمل پروتز کرده بود. تازه چند سال بود که از اراک به تهران آمده بود. نقطه ای در بدنش نبود که عمل نشده باشد. بینی، لب، گونه، موهای ا تنشن کرده .... به گفته  خودش ش ج عمل هایش را می داد.  پسرک وارد کننده پودر و قرص های لاغری و مکمل های ورزشی بود. مشتری هایی از این دست زیاد می آمدند. دخترهایی که هر روز با یک حاج آقایی قرار بود بروند دبی و یونان مسافرت با قایق تفریحی. هی هر دو قیقه یکبار مطمئن می شدند که شان که مارکش کالوین کلاین بود حتما از شلوارشان بیرون زده باشد تا خ ناکرده از دید ی پنهان نماند. و اصلن هم عنوان این موضوع که در حکم معشوقه این حاج آقاها هستند برایشان قبحی نداشت و یک جورایی با افتخار عنوانش می د جوری که انگار باید بهشون حسودیمون میشد. همه هم می آمدند موهایشان را های لایت و می د.

 علاوه بر این ها یک گروه دیگر هم بودند:  خانم های متاهل.  که  شوهرشان در 99 درصد موارد  می خواست. یادم می آید یکی شان بود که صورت  بسیارمهربانی داشت و کاشف به عمل آمد مدیر یکی از شعبات بانک اقتصاد نوین است. آمده بود موهایش را کند. از متنفر بود.  اما شوهرش دوست داشت. همش تکرار می کرد که خودم دوست ندارم ولی اون دوست داره. بهش گفتم خوب داشته باشه، مهم اینه که تو چی دوست داری. ناگهان همه با هم و همصدا گفتند ازدواج نکردی نمیدونی. بعد دیدم پروانه خانم چشم و ابرو آمد که جواب نده.  تمام مدت از دکلره گرفته تا وقتی موهایش را مش کرد، یک بند گریه کرد. گریه کرد. گریه کرد. یادمه دختر رنگ کار هم باهاش گریه کرد.  پروانه خانم هم گریه کردیم. ناخن کار هم گریه کرد. مشتری ها هم گریه د.  یادم می آید در جایی خوانده بودم که یکی از مبارزان برده داری و تبعیض علیه سیاهان گفته بود سخت ترین کار من مبارزه با این بی عد ی نبود بلکه فهماندن حقوق برده ها به خودشان بود.

خوب پاترهدها با پروفسور اسنیپ آشنا شدید؟ حالا وقتشه یه سراغی از مالفوی بگیریم.






absolute pin

درخواست حذف اطلاعات

@sally o. lee


دیروز تو روز روشن سه تا بچه فسقلی که فکر کنم سنشان روی هم 15 سال هم نمیشد تو خیابان ونک من و دوستم را که روی هم نزدیک 75 سال سن داشتیم، تلکه د. خیلی شیک و تمیز. خیلی وقت بود که به این گفته ایمان آوردمه بودم که شنبه نیست و شنبه ها می توانند بهترین روزهای هفته باشند. آرام آرام با مهدی از خیابان کار و تجارت زدیم بیرون و همین طور که داشتیم سلانه سلانه خیابان ونک را بالا می رفتیم و گپ میزدیم سه تا بچه کوچولو، یه دختر و دو تا پسر آمدند نزدیکمان با صورت هایی نشسته و دمپایی به پا و لباس های و کثیف، خیلی کوچک بودند شاید چهار یا پنج ساله. دخترک گفت عمو گرسنمونه میشه خواهش کنیم برامون سه تا شیر با کیک ب ید؟ جلوتر یک بود. مهدی گفت باشه. رفتیم داخل . تا آمدیم بگوییم سه تا شیر با کیک حساب کنید واقعا نفهمیدیم چی شد. در یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد. هرکدامشون یک جنس زدن زیر بغلشون و مثل برق و باد از فرار د و ناپدید شدند. یکیشون داشت تلاش می کرد گونی برنج رو با خودش بکشه و ببره که نتوانست و تنها چیزی که توانست بقاپد دو بسته لواشک پذیرایی گلین بود. اینقدر بهمون شوک وارد شده بود که نمی توانستیم جلویشان را بگیریم. واقعا انگار یک لحظه فلج شده باشیم. نمی دانستیم چه اتفاقی دارد می افتد. صاحب مغازه کلن قابل مذاکره نبود. میگفت شما آوردینشون تو مغازه من و خس هم خودتون میدید یا صبر می کنید پلیس بیاد. حوصله پلیس بازی نداشتیم و مهدی گفت قصد من خیر بود عیبی نداره حساب کن چی برداشتن. از تو دوربین ها دیدند که چی  برداشته بودند. روغن سرخ ی، نوشیدنی آلوئه ورا، بیسکوییت اورئو. 60 هزار تومان پیاده شدیم و از زدیم بیرون. مسیر رو برگشتیم به سمت میدان ونک. تو مسیر به جرات میتوانم بگویم 5 بچه دیگر جلویمان را گرفتند و ازمان خواستند که برایشان غذا ب یم. شاید واقعا گرسنه بودند و مثل قبلی ها نبودند اما ما دیگر واکنشی نشان ندادیم  و از کنارشان گذشتیم. نزدیک میدان که بودیم دیدیم یکی از آنطرف خیابان داد میزند همان بچه ها بودند برایمان دست تکان دادند و گفتند عمو متشکریم و در چشم بهم زدنی ناپدید شدند. نمی دانم آیا داشتند مس ه مان می د یا واقعا... در نهایت اینکه شنبه همچنان است.


پ.ن1: در روزگار بدی هستیم، ترسناک و تاریک.

پ.ن2: خوب مثل اینکه شکایت اصلن به این سادگی ها هم نیست. با یک م و گفت از آنجایی که خودت هم که متخصص غدده گفته یک متخصص غدد میتونه به راحتی تشخیص بده که مشکل نداشتی و اگر متخصص نباشه یا با تجربه نباشه ممکنه اشتباه کنه، کار با مشکل روبرو میشه. چون تو با علم به اینکه این فرد متخصص غدد نیست پیشش رفتی این یعنی اینکه تصمیم خودت بوده درمان رو ادامه بدی و چون با صدمه جانی ماندگار یا زیان مالی زیادی روبرو نشدی اصولا پروندت باز نشده، مختومه است و یه جورایی اصلن میگن خودت مقصر بودی. بعد از پرس و جوها فهمیدم که میشه تو سایت نظام پزشکی به شکل اینترنتی ثبت شکایت کرد. فعلا این کار رو پیش میگیرم.

پ.ن3:  دوستانی که دوباره قسمت های پیشین هری پاتر را می خواستند، برایتان همه قسمت های پیشین بعلاوه قسمت جدید را آپلود میکنم. فقط به یاد داشته باشید که حداکثر لینک ها تا دو هفته قابل استفاده است و به علت محدودیت فضا غیر فعال می شوند.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

فسمت چهارم

قسمت پنجم

قسمت ششم

قسمت هفتم

قسمت هشتم





علم بهتر است یا ثروت یا شعور؟

درخواست حذف اطلاعات

@kari modén


دقیقا شد دو میلیون و هشتصد و هفتاد و چهار هزار تومان. یعنی با این 30 هزار تومنی که امروز بابت ویزیت پرداخت کلش شد اینقدر. این کل هزینه اییه که از پارسال شهریور تا مهر امسال بابت یک اشتباه کوچک پزشکی پرداخت . پارسال شهریور ماه بود که بعد از یک دوره حس و حال بد به یک متخصص داخلی به نام مراجعه . یک مدت بود که کمی تپش قلب داشتم و حس می دمای بدنم بالاست و همش  اضطراب دارم. من که همیشه خدا دست و پام یخ بودم و سردم بود چند ماه بود که همش حس گرگرفتگی داشتم. گفتم نکنه دارم یائسه میشم؟ نکنه هورمون هایم بهم ریخته؟ و یک مدت هم بود که چاق شده بودم و علیرغم ورزش ، وزنم پایین نمی آمد. این شد که رفتم پیش حکیمی. پزشک پیری که مطبش فلکه سوم تهرانپارس هست و وقت هم نمی دهد. یعنی باید بری بنشینی در مطب که در بهترین ح دو تا سه ساعت بعد نوبتت شود.اولین بار که رفتم پیشش برایم آزمایش نوشت و وقتی جوابش را دید گفت داری مبتلا به کم کاری تیروئید میشوی و دلیل مشکلاتت هم همینه. بهم قرص لووتیرو ین داد که روزی یک عدد باید قبل از صبحانه میخوردم. گذشت و من باید هر سه ماه یکبار میرفتم پیش ایشان که برایم آزمایش بنویسد و روند بهبودم را بررسی کند. پارسال هزینه ویزیتش پنجاه هزار تومان بود. یک مدت گذشت و من در بحبوحه یت رفتن و بعدش هم استعفا دادن بودم و اصلن متوجه تغییرات بدنیم نشدم. مهمترینشان نامنظم شدن م بود و افزایش تپش قلب. که من همه را ربط می دادم به شرایط استرس زایی که در این مدت پشت سر گذاشته بودم. اما با اینکه اون دوران سپری شد و حالا دیگر در آرامش بودم باز هم این مشکلات ادامه داشت. این شد که رفتم پیش پناهی که متخصص ن بود. او هم یک عالمه قرص و آزمایش نوشت و گفت بیا برای لاغر شدن متفورمین بخور. دلیل نشدنت چاق بودنته. گذشت و شرایطم روز به روز بدتر شد. یعنی از شدت تپش قلب و آریتمی قلبی چند بار کارم به بیمارستان کشید و اونجا کشیک باهام دعوا کرد که چرا متفورمین میخوری خطرناکه نخور. مشکلاتم کما بیش ادامه داشت تا اینکه بهار رفتم پیش خلیل نژاد که متخصص قلب و عروقه. ازم اکو گرفت و معاینه ام کرد و گفت قلبت مشکلی ندارد. تا آزمایشاتم رو دید گفت تو که اصلن مشکل تیروئید نداشتی چرا لووتیرو ین میخوری. نمیدونستم باید چی بگم. گفت بخشی از تپش قلبت به این خاطره. بعد پرسید در روز چقدر کافئین میخوری؟ گفتم دو تا قهوه دمی و چهار تا پنج تا لیوان چای. چشمانش گرد شد و گفت خوب دختر خوب تمام مشکلاتت برای دوز بالای کافئینه. تپش قلب، حس گرگرفتگی و گرما و تنگی نفس و اضطراب بالا. بعد همانطور که به بقیه گفته بودم به ایشان هم گفتم که از پارسال تابستان گیاه خوار شدم. گفت بالا رفتن وزنت در آن زمان به خاطر گیاه خوار شدنت بوده چون کربوهیدارت بیشتری میگرفتی ولی الان که بهتری؟ گفتم بله. گفت همین جوریه بعد که رژیم غذاییت متعادل میشه و بدنت بهش عادت میکنه شروع میکنی به وزن کم . نشدنت هم مال قرص های لووتیرو ین بوده. بعد یک غدد خوب بهم معرفی کرد و گفت برم پیشش. غدد خیلی عصبانی شد از اینکه ی ال الکی قرص خورده بودم و حالا به پرکاری تیروئید مبتلا شده بودم. امروز آ ین آزمایشم را بردم پیش غددم. گفت خداروشکر سطح هورمونت نرمال شده و دیگه مشکلی نداری. گفت میدونی میتونی از اون شکایت کنی؟ گفتم ولم کن حوصله داری کلی باید این ور اون ور برم تا به نتیجه برسم. راستی الان تقریبا 5 ماهه خوردن کافئین رو ترک و حالم کاملا خوب شده و دیگه تپش قلب و ضربان قلب بالا و گرگرفتگی و و اضطراب و  ... را ندارم.  این همه مدت هی الکی از حکیمی به پناهی و از آنجا به آزمایشگاه و سونوگرافی و ... پاس داده شدم و نه تنها نتیجه نگرفتم بلکه به مشکلاتم هم اضافه شد. برایم جالب است که من همه شرایطم را مو به مو برای این چهار گفتم و دو تای اول یعنی حکیمی و   پناهی حتی محض رضای خدا یکی از مشکلاتم را هم درست تشخیص ندادند.  خوب واقعا نعمته. 


نمیدونم چیکار کنم. به نظر شما از اون شکایت کنم؟  یادم می آید یکبار، هم حکیمی برایم آزمایش نوشته بود و هم پناهی اما چون آزمایش ایشان در آزمایشات پناهی هم بود آزمایشگاه برگه ن را جدا کرد و اسم  پناهی را بالای برگه نوشت. چشمتان روز بد نبیند وقتی  حکیمی اسم آن یکی را پای  برگه آزمایشم دید، برگه را پرت کرد وسط اتاق و گفت این آزمایش را من ننوشتم. بعد هم زنگ زد به اش و گفت ازش 20 تومن دیگر بگیرید. (وقتی آزمایش داشتی ازت 30 تومن ویزیت می گرفت). گفتم خودتان برایم این آزمایش را نوشتید و بعد نسخه را نشانش دادم و براش توضیح دادم. نمی دانست چه بگوید با غیض دفترچه را گرفت و شروع کرد به دارو نوشتن. بعد هم گفتم در ضمن من 20 تومن را نمی دهم نه اینکه بحث بر سر پول باشد نه، مسئله این است که حق با من است. جالب اینجاست که متخصص غدد ویزیتش 30 تومنه، متخصص قلب هم 30 تومن بود.  اونوقت ایشون پارسال 50 تومن میگرفت و تمام روزهای هفته از 6 صبح ویزیت میکنه، حتی ها. فقط یک حساب سرانگشتی کافیه که بفهمید درآمدش چقدره. آنوقت برای 20 تومن زشت ترین رفتار را از خودش نشان داد. از آن به بعد پیشش نرفتم و هرگز هم نخواهم رفت. ولی هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم حقشه ازش شکایت کنم.


پ.ن: خوووووب پاترهدها آماده اید بریم هاگوارتز؟




coconut eye makeup remover

درخواست حذف اطلاعات

@tina armenante


امروز میخواهم یکی از تجارب بسیار خوبم را در زمینه آرایشی و بهداشتی باهاتون به اشتراک بگذارم. شاید همانقدر که برای من مفید بود به درد شما هم بخورد. طی سالها برای پاک آرایش صورت و به خصوص چشم محصولات و برندهای متنوعی اعم از ایرانی و خارجی را استفاده که تقریبا بهترینشان چشم پاک کن دوفاز ایوروشه بود که آ ین بار قبل از گرانی ها یدمش 32 تومان و آرایش پاک کن (هم آرایش پاک کن و هم چشم پاک کن) بایودرما که سایز کوچکش باز هم قبل از این بلبشو 58 تومان بود. الان خدا می داند چقدر شده اند. ایوروشه را که می دانم همه محصولاتش را تقریبا دوبرابر کرده است. از بایودرما بی خبرم. بعد از استفاده از این محصولات، صورتم را با فوم ایگو یا پاک کننده سینره میشستم و تازه بعد از آن هم باز کمی رد سیاهی  یا کرم پودر روی دستمال باقی می ماند که مجبور میشدم چند بار صورتم را بشورم. چند وقت پیش به مطلبی برخوردم در مورد تهیه چشم پاک کن دوفاز خانگی. نحوه درست ش به این ترتیب است:

یک قاشق غذاخوری شامپو بچه (من از شامپو بچه فیروز استفاده ) و یک قاشق غذا خوری روغن نارگیل را درون یک لیوان ریخته و تا کمی کمتر از نصف لیوان را با آب ولرم رو به گرم  پر  کنید و اجازه دهید مخلوط شوند. سپس چند عدد پد آرایشی را در یک قوطی شیشه ای یا پلاستیکی قرار داده و محلول را روی آن بریزید طوری که پدها آغشته به محلول شوند. اجازه دهید خوب خیس بخورند اگر محلول زیاد شده چند تا پد دیگر اضافه کنید یا اضافه اش را خالی کنید. پاک کننده شما آماده است. 

الان تقریبا یک ماه است که من از این پاک کننده برای پاک آرایش صورت و چشم استفاده می کنم. با یک پد می توانید هم آرایش صورت و هم چشم تان را پاک کنید. اصلن اثری از بقایای ریمل و کرم پودر  روی صورتم نمی ماند. متاسفانه من پوست و چشم بسیار حساسی دارم و قادر به استفاده از هر محصولی نیستم اما تا به اینجا از این  پاک کننده نارگیلی بسیار راضی بودم. امیدوارم به درد شما هم بخورد.


پ.ن1:  یک خبر دارم برایتان، بردیا یک برادر دیگر هم دارد به اسم عرشیا که در دوره ابت است. فکر کنم این یکی شب ها می خوابد چون تا دیروز که سر مشق نوشتنش غوغا بپا کرد، حضورش را از همگان مخفی کرده بود. همین الان که دارم این را مینویسم، فهمیده که عرشیا یکی از پلوکپی هایش را انجام نداده، را ار : بردیااااااااااا بشین براش حل کن. یه جورایی دلم برای بردیا میسوزه.

پ.ن2: خوب اوضاع و احوال پاترهدها چطوره؟  وقتی در جریان پیشرفت هاتون قرارم میدید خیلی خوشحال میشم. همین جوری پیش برید بچه ها. این هم از فصل بعدی.




susan & bardia

درخواست حذف اطلاعات
@rui ricardo
گاهی وقت ها باید خلاف جهت آب شنا کرد، اما در امر ساختمان سازی، خلاف جهت آب شنا میتواند برای خودت و صد البته بیشتر برای بقیه دهشتناک باشد. خانه ما جنوبی است یعنی حیاط پشت ساختمان است و طبعا اتاق خواب ها هم در عقب ساختمان قرار دارند و آشپزخانه و پذیرایی در قسمت جلویی. در کوچه ما تمام خانه هایی که سمت جنوبی ساخته شده اند از این سبک پیروی کرده اند غیر از یک خانه که همسایه بغلی ماست و  پارسال خانه ویلایشان را  کوبیدند و ساختند و از توش یک آپارتمان چهار طبقه درآوردند. این آپارتمان برع تمام خانه ها آشپزخانه اش سمت جنوب و اتاق خواب هایش رو به کوچه اند. از بخت بد من پنجره آشپزخانه نزدیک پنجره اتاق خواب من است. بماند که گاهی وقت ها از بوی پیاز داغ و انواع غذاها کلافه می شوم و مجبورم پنجره ام را ببندم ، خصوصا ماه رمضان که واقعا کلافه کننده است فکر کنید ساعت سه صبح با بوی قرمه سبزی توی دماغتان از فرط گرسنگی از خواب بپرید. اما این کمترین مشکل من است. مشکل اساسی مامان بردیاست یعنی . بردیا و مامانش تازه به یکی از واحد های این آپارتمان اسباب کشی کرده اند و اگر بخواهم منصف باشم تقریبا 80 درصد زمانشان را در آشپزخانه سپری می کنند.  من تا به حال بردیا و مادرش را ندیدم. اما صدایشان را از صد فرسخی هم که بشنوم میشناسمشان. علاوه بر بردیا و مامانش ، من دوستان مامانش یعنی پری، افسی (به گمانم منظور همان افسانه است) و مریم را هم می شناسم. پری دقیقا مثل غورباقه می خندد. محال است خنده هایش از ذهنتان پاک شود مخصوصا اگر ساعت چهار صبح یک بند ریسه برود و بخندد و از فرط شادی جیغ بکشد و بعد هم پیشنهاد بدهد که چایی دم کن ، امشب تا صبح بیداریم. می توانم به جرات بگویم که کل تابستان را ساعت 4 صبح به بعد خو دم به علت سرو صدای بسیار زیاد خانم و دوستانش. چند بار سعی با کولر روشن بخوابم که در نهایت منجر به سرما خوردن من و مامان شد و این راه حل منتفی شد. بقیه دفعات سعی گوش گیرهای شنایم را بگذارم در گوشم و بخوابم که اولش خوب جواب داد ولی بعد از یک مدت توی گوشم را زخم کرد. تا اینکه تقریبا یک ماه پیش طاقتم تمام شد و گفتم من دیگر نمی توانم شلوغ بازی های را تحمل کنم یک نامه می نویسم و میچسبانم پشت در آپارتمانشان. اگر هم افاقه نکرد هر روز این کار را میکنم. نامه ام هم با این عنوان شروع می شد. سلام جان به خدا من گناهی ندارم شما از تیره خون آشام ها هستید و شب و روز بیدارید و به خواب نیاز ندارید. اما مامان نگذاشت که بشود. گفت زن بنده خدا گناه دارد تنهاست (نمی دانم همسرش مسافرت است، طلاق گرفتند یا فوت کرده)، تنهایی یک بچه را به دندان گرفته و بزرگ کرده خدا را خوش نمی آید یک وقت به گوش صاحبخانه می رسد و بلندش می کند. واقعا مادرم قابلیت تبدیل شدن به یک نامه نویس ترکی  یا هندی را دارد. گفتم مامان به خدا من هم گناه دارم. این شد که تقریبا سه هفته دیگر را با طی . فهمیدم که عاشق بستی توت فرنگیه اما وانیلی و سنتی را هم دوست داره. خیلی دیر به دیر خورشت کرفس می خورند چون بردیا کرفس دوست نداره، بادمجان هم دوست نداره چون بهش حساسیت داره  زبان و دهنش خارش میگیره، عوضش عاشق آش رشته است. همیشه در مورد ناهار فردا نصفه شب تصمیم گیری می کنند یعنی حدود ساعت 2 موقعی که دارند شام می خورند. عاشق چایی با هل و دارچینه. ت و پرت های آشپزخانه را از کریستال فروشی آقا محسن می ه. چند روز پیش با صاحبخونش سر اضافه اجاره خونه بحثش شده بود. راستی یادم رفت بگم بردیا رتبه کنکورش شد 5000 و خورده ای و نمی دونم چه رشته ای قبول شد اما می دانم قبول شده چون به لطف قبولی بردیا در و دانشجو شدنش دیگه  شب ها خیلی کمتر سروصدا میکنه و بیشتر شب ها ته و دورهمی هاش با پری و افسی و مریم به روشنایی روز یا تعطیل موکول شده. دیگه لازم نیست بگم که از اسرار مگوی و دوستهاش هم خبر دارم یعنی می تونم بلک میلش کنم دیگه سر ساعت بگیره بخوابه فقط  اگر مامان دست و پایم را نبسته بود و هی به وجدان من شوک وارد نمی کرد.
پ.ن: خوب پاترهد های مصمم و با اراده اینم از فصل پنجم.



who wants to live forever?

درخواست حذف اطلاعات

@denis zilber


در هفته ای که گذشت خیلی اتفاقی خبرهای مختلفی در شبکه های علمی  راجع به تلاش افراد مختلف در به ثمر رساندن پروژه های جاودانگی انسان و عمر ابدی، شنیدم. یکی از این پروژه ها متعلق به یک فرد ثروتمند بود که افرادی را به خدمت گرفته بود تا راز جاودانگی را برایش کشف کنند. بیشتر از اینکه این خبرها برایم جالب باشند ترسناک بودند. انگار که دیگر از قالب داستان های علمی تخیلی و فانتزی درآمده و دارند مسیر خود را طی میکنند تا فرم واقعیت به خود بگیرند. اولین چیزی که از شنیدن این خبرها به ذهنتان میرسد، چیست؟ اولین چیزی که به ذهن من می رسد پیوند جاودانگی انسان با تمام بدمن های داستان های علمی و تخیلی است. تمام افراد شروری که به دنبال ا یر حیات و چشمه جاودانگی بودند. جالبتر اینکه هدف این پروژه ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر به پای ما عوام الناس بدبخت نوشته می شود. این کار با هدف یافتن راهی برای درمان بیماری ها و بهبود کیفیت زندگی مردم انجام می شود. خوب یک لحظه فکر کنیم که تیر این دانشمندان به هدف بخورد و ا یر جاودانگی را بیابند. چه می شود؟ آیا سرمایه داران و سیاستمداران که عروسک های خیمه شب بازی آن ها هستند اجازه می دهند این ا یر به دست مثلا بیماران یا عوام برسد؟ خیر. هرگز. در اینصورت دیگر نه تنها کره زمین بلکه ک شان راه شیری هم جوابگوی جمعیت ما آدمیان نخواهد بود. از طرفی آب و غذا را چه کنیم؟ همین الان هم خیلی ها به آب سالم دسترسی ندارند و صد البته مشکل غذا هم در بسیاری از نقاط به شکل بحرانی است. پس این ا یر هم  بلایی خواهد بود برای ما مردمان و جاودانگی اش تنها برای بدمن های دنیای واقعی است. آن هایی که الان هم برایمان می برند و می دوزند و ما باید لباس بدقواره شان را به تنمان کنیم. بلایی خواهد شد مثل بمب اتم که ایکاش اوپنهایمر مغزش یخ می زد و هیچوقت پروژه ساخت اولین بمب اتمی که بر هیروشیما فروریخت را ی نمی کرد. 

حال فکر کنید که همه چیز خوب پیش می رود و این ا یر بدون هیچ تبعیضی در دسترس همه قرار می گیرد. فرض کنیم شما حق انتخاب دارید که آن را بخورید و جاودانه شوید یا نخورید و میرا باقی بمانید. ولی این شانس فقط یک بار به شما داده می شود. شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟

وقتی به این فکر می که دلم می خواهد عمر ابدی داشته باشم یا نه، یاد کتاب همه میمیرند از سیمون دوبوار افتادم. قهرمان کتاب عمر ابدی داشت و اولش از این بایت خوشحال بود ولی بعد از یک مدت برایش شبیه یک نفرین شد و تنها آرزویش این بود که بمیرد. ما انسان ها موجودات تنوع طلبی هستیم. عمر ابدی با فلسفه وجودی ما همخوانی ندارد، حداقل در این مرحله از تکامل. بعد از مدتی مثل قهرمان کتاب سیمون ازش خسته می شویم. همان طور که از خیلی چیزهای دیگر در زندگی روزمره مان خسته  می شویم  و برایمان عادی می شوند. این هم مثل همان هاست. حتی الف های رمان ارباب حلقه ها هم که عمر جاودان داشتند از یک جایی به بعد از زندگی خسته می شدند و رهایش می د.

حال شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟


پ.ن1: عنوان آهنگی به همین نام از گروه راک انگلیسی queen.

پ.ن2: خوب پاترهد ها در چه حالید؟ از طریق اینستا در جریان روند پیشرفت بعضی هاتون هستم. امیدارم بقیتون هم هنوز کار رو دنبال کنید. خوب  بریم سراغ قسمت چهارم.

این هم برخی از اصطلاحات فصل سوم:

coat of arms: نشان یا علامت خانوادگی 

every now and then: گهگاهی

sharp turn: پیچ تند  و ناگهانی

bolt upright: صاف نشستن

tiptoe through the tulips: نام یک آهنگ  

پ.ن 3: آهنگ tiptoe through the tulips رو تو یوتیوب دیدم، خ ش رو اعصاب بود آهنگش  واقعا رولینگ بهتر از این نمیتونست آهنگی پیدا کنه که به شخصیت عمو ورنون بخوره.




who wants to live forever?

درخواست حذف اطلاعات

@denis zilber


در هفته ای که گذشت خیلی اتفاقی خبرهای مختلفی در شبکه های علمی  راجع به تلاش افراد مختلف در به ثمر نشاندن پروژه های جاودانگی انسان و عمر ابدی، شنیدم. یکی از این پروژه ها متعلق به یک فرد ثروتمند بود و افرادی را به خدمت گرفته بود تا راز جاودانگی را برایش کشف کنند. بیشتر از اینکه این خبرها برایم جالب باشند ترسناک بودند. انگار که دیگر از فرم داستان های علمی تخیلی و فانتزی درآمده و دارند مسیر خود را طی میکنند تا فرم واقعیت به خود بگیرند. اولین چیزی که از شنیدن این خبرها به ذهنتان میرسد، چیست؟ اولین چیزی که به ذهن من می رسد پیوند جاودانگی انسان با تمام بدمن های داستان های علمی و تخیلی است. تمام افراد شروری که به دنبال ا یر حیات و چشمه جاودانگی بودند. جالبتر اینکه هدف این پروژه ها هم مثل خیلی چیزهای دیگر به پای ما عوام الناس بدبخت نوشته می شود. این کار با هدف یافتن راهی برای درمان بیماری ها انجام می شود. خوب یک لحظه فکر کنیم که تیر این دانشمندان به هدف بخورد و ا یر جاودانگی را بیابند. چه می شود؟ آیا سرمایه داران و سیاستمداران که عروسک های خیمه شب بازی آن ها هستند اجازه می دهند این ا یر به دست مثلا بیماران یا عوام برسد؟ خیر. هرگز. در اینصورت دیگر نه تنها کره زمین بلکه ک شان راه شیری هم جوابگوی جمعیت ما آدمیان نخواهد بود. از طرفی آب و غذا را چه کنیم؟ پس این ا یر هم  بلایی خواهد بود برای ما مردمان و جاودانگی اش برای بدمن های دنیای واقعی است آن هایی که الان هم برایمان می برند و می دوزند و ما باید لباس بدقواره شان را به تنمان کنیم. بلایی خواهد شد مثل بمب اتم که ایکاش اوپنهایمر مغزش یخ می زد و هیچوقت پروژه ساخت اولین بمب اتمی که بر هیروشیما فروریخت را ی نمی کرد. 

حال فکر کنید که همه چیز خوب پیش می رود و این ا یر در دسترس همه قرار می گیرد. فرض کنیم شما حق انتخاب دارید که آن را بخورید و جاودانه شوید یا نخورید و میرا باقی بمانید. ولی این شانس فقط یک بار به شما داده می شود. شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟

وقتی فکر می که دلم می خواهد عمر ابدی داشته باشم یا نه، یاد کتاب همه میمیرند از سیمون دوبوار افتادم. قهرمان کتاب عمر ابدی داشت و اولش از این بایت خوشحال بود ولی بعد از یک مدت برایش شبیه یک نفرین شد و تنها آرزویش این بود که بمیرد. ما انسان ها موجودات تنوع طلبی هستیم. عمر ابدی با فلسفه وجودی ما همخوانی ندارد، حداقل در این مرحله از تکامل. بعد از مدتی مثل قهرمان کتاب سیمون ازش خسته می شویم. همان طور که از خیلی چیزهای دیگر در زندگی روزمره مان خسته مان می شویم  و برایمان عادی می شوند. این هم مثل همان هاست. حتی الف های رمان ارباب حلقه ها هم که عمر جاودان داشتند از یک جایی به بعد از زندگی خسته می شدند و رهایش می د.

حال شما کدام را انتخاب می کنید؟ میرایی یا ن ایی؟


پ.ن1: عنوان آهنگی به همین نام از گروه راک انگلیسی queen.

پ.ن2: خوب پاترهد ها در چه حالید؟ از طریق اینستا در جریان روند پیشرفت بعضی هاتون هستم. امیدارم بقیتون هم هنوز کار رو دنبال کنید. خوب  بریم سراغ قسمت چهارم.

این هم برخی از اصطلاحات فصل سوم:

coat of arms: نشان یا علامت خانوادگی 

every now and then: گهگاهی

sharp turn: پیچ تند  و ناگهانی

bolt upright: صاف نشستن

tiptoe through the tulips: نام یک آهنگ  

پ.ن 3: آهنگ tiptoe through the tulips رو تو یوتیوب دیدم، خ ش رو اعصاب بود آهنگش  واقعا رولینگ بهتر از این آهنگی نمیتونست پیدا کنه به شخصیت عمو ورنون بخوره.




gentlemen thieves!

درخواست حذف اطلاعات
@aad goudappel
چشم های سبز مایل به خا تری دارد و  تقریبا  طاس است و آنچه باقی مانده دیگر سفید شده. همیشه لبخند به لب دارد و تا جایی که بتواند بهت کمک می کند و کارت را راه می اندازد. کتاب فروش محل قبلی مان را می گویم. نمی دانم چند وقت است که آنجا کتابفروشی دارد ولی  از وقتی یادم می آید آنجا بوده است. آ ین باری که بهش سرزدم  می خواستم برای یکی از دوستانم کتاب ب م. تقریبا بیشتر کتاب فروشی پر شده بود از کتاب های کمک آموزشی ولی خوب بازهم پر از کتاب بود و من رو یاد قدیم ها انداخت. جویای چند تا از کتاب هایی که می خواستم شدم، نداشت. گفت سفارش بذار برات میارم. سفارش گذاشتم و شماره تلفنم را دادم.خیلی وقت است که از شهر کتاب، کتاب نمی م و غیر از دو سه مورد محدود از باغ کتاب هم دیگر کتاب ن یدم. به نظر من این گونه مکان ها سبب بی رونقی و کم کم تعطیلی ب وکارهای محلی مانند کتاب فروشی های قدیمی می شود. خصوصا در این دوران که هر انتشاراتی هم برای خودش نه تنها فروشگاه دارد بلکه خنزل پنزل فروشی و کافی شاپ هم زده است. در این گیرو دار مقوای کتان برای نقاشی آبرنگ نایاب شده به همه جا نزدیک خانه مان سر زدم و حتی تا شهر کتاب مرکزی هم رفتم، نبود که نبود. اول از همه به شهرکتاب هفت حوض که همیشه م ومات هنری را از آنجا ید می کنم رفتم. گفت نداریم. خوب من یکم لابه لای مقواهایش را گشتم و متوجه شدم که دارد و آن ها را  درون کاغذ الگو پیچیده است. رو بهش گفتن پس اینا چیه؟ گفت اونا مقوای کتان نیست. خوب چرا دروغ میگی؟ بگو فروش ندارم. نمی فروشمشان. گذاشتم بیشتر گران شوند و بعد بفروشمشان. به خودم لعنت می فرستم. ایکاش دو سه تا مقوا بیشتر یده بودم. نمی دانستم این وضعیت احمقانه پیش می آید. دیگر مجبورم یه سر به افق بزنم. فروشگاه افق واقع در انقلاب  م ومات هنری می فروشد. یک فروشگاه بزرگ که معمولا هر آنچه که به دنبالش هستید را آنجا می توانید پیدا کنید. اگر اخلاق بد و نگاه از بالا به پایین فروشندگانش را ندید بگیریم جای خوبی برای ید است اما از نظر قیمتی هیچ فرقی با شهر کتاب ندارد. راستش حس انقلاب رفتن ندارم. خیلی درگیرم و سرم شلوغ است. یک پروژه سنگین ترجمه دارم. پروژه یکی از درس هایم را باید تحویل بدهم. و کلی کار دیگر. این شد که یه چرخی در اینترنت زدم و یک فروشگاه جالب پیدا که ید اینترنتی داشت و هر آنچه بهش نیاز داشتم را پوشش می داد. آدرسش هم تخت طاووس بود. یعنی بازار و پخش کننده عمده نبود ولی قیمت هایش خیلی پایین بود. مقوای کتان 50% سیصد گرمی در ابعاد 50*70 را قبل از این بلبشوی دلار از شهر کتاب 10 هزار تومان می یدم و یکبار هم اوایل گرانی یدم 17هزار تومان. این فروشگاه این مقوا را در ابعاد 70*100 داشت 7 هزار تومان. مگه میشه؟ دو تا بسته پنج تایی مقوای کتان گرفتم و یک بسته 5 تایی مقوای اکرلیک و کاغذ کرافت و جوهر طراحی و .... اما ناگهان شک گفتم آخه قیمت هایش خیلی پایین است بگذار یک زنگ بهش بزنم. زنگ زدم و گفتم فروش آنلاین دارید؟ فروشنده که آقایی با صدای بسیار آرام بود گفت بله. گفتم قیمت هاتون همینه که تو سایته؟ گفت برخی از اقلام عوض شده ولی ی ری ها رو هنوز عوض نکردیم.  کدام اجناس مد نظر شماست؟ گفتم مقواهای کتان. گفت اون ها گران شده ولی هنوز عوضشان نکردیم. گفتم خوب چقدر گران شده؟ گفت برای شما نه. شما با همان قیمت قبل یدتان را ید، گفتم آخه اینجوری که درست نیست. هر چه اصرار قبول نکرد. باورم نمی شد. واقعا باورم نمی شد. آ قیمت هایش حتی از قیمت قبل از گرانی شهر کتاب هم کمتر بود. یدم را و یک ساعت بعد با پیک برایم فرستاد. تمام بسته ها پلمپ و بسته بندی خود شرکت سازنده یعنی فابریانو ایتالیا را به همراه داشت. بسیار مرتب و منظم. شهر کتاب واقعا باید از خودت خج بکشی. آخه چه تو جیهی برای این همه گرون فروشی  داری؟  مثلا نهاد فرهنگی هستی.
پ.ن: خوب هری پاتر خوان های عزیز، فصل سوم را  از اینجا  کنید. تا اینجا چطور پیش رفتید؟ چقدر لغت یاد گرفتید؟ چه می کنید با لیسنینگ؟این هم  برخی از جملات کاربردی فصل دوم:get a move on: بجنب، عجله کنhis face fell: ناامید شد (ناامیدی از چهره اش می بارید)his heart gave a leap: ذوق زده شدlaugh himself silly: از خنده روده بر شدit was all too good to last: اینقدر همه چیز خوب بود که باورش براش سخت بودby way of a morning greeting:  به جای صبح بخیر گفتن



is there any chance in hell?

درخواست حذف اطلاعات
@tiago galo
از پنجره به بیرون خیره میشوم و اتفاقات دور و برم را فراموش میکنم. مامان و بابا آمدند دفتر مدیر مدرسه تا اون ها رو از خطری که در کمین من است مطلع کنند. و آن چیزی نیست جزاینکه من هنرستان را به عنوان گزینه اول انتخاب و رشته ریاضی و فیزیک گزینه دوم. بالا ه از رفتن به هنرستان منصرف می شوم اما نه به این خاطر که آن ها از رفتن من به هنرستان ناراضی هستند، بلکه به این خاطر که من همچنان عاشق فیزیک هستم و در حقیقت خودم هم سر یک دوراهی قرار گرفته بودم چون  از بچگی دوست داشتم اخترشناس بشوم. اما اگر بخواهم صادق باشم اول دوست داشتم رقاص بشوم همیشه هم دلم می خواست یک لباس قرمز داشته باشم و واقعا منتظر بودم یک روز مامان برایم بدوزتش. بعد که کتاب خوان شدم و با کتاب های آرتور سی کلارک و ایزاک آسیموف آشنا شدم گزینه اولم شد اخترشناسی، اما همچنان میخواستم رقاص هم باشم. در این بین عاشق نقاشی هم بودم یعنی یادم نمی آید از کی نقاشی را شروع اما همیشه یادم می آید که با من بوده است و اوجش دوره راهنمایی بود که معلم هنرمان دانش آموخته نقاشی و عاشق کارش بود. خانم فخیمی. هیچوقت فراموشش نمی کنم. او بود که من را با دنیای نقاشی با سبک های مختلف و شیوه های مختلف آشنا کرد و از آن به بعد به شیوه خودآموز غرق دنیای نقاشی شدم. جذاب ترین و در عین حال مشکل ترین سبک برایم کوبیسم هست که چند سالی است خودم را در آن محک میزنم. اما سبک های دیگر را هم دوست دارم. چند وقت پیش در یک صفحه آموزش نقاشی ایرانی دیدم که از سبک کوبیسم به عنوان ساده ترین سبک نقاشی یاد کرده بود. برایم خیلی جالب بود به نظر من چیزی به عنوان ساده ترین سبک نقاشی نداریم اما اگر بخواهم یکی را انتخاب کنم به نظرم سبک رئال می تواند ساده ترین سبک باشد. همه چیز جلوی چشمان شماست و فقط به ممارست و تمرین نیاز دارید تا آن را عینا روی بوم بیاورید. اگر بخواهید با سبک کوبیسم هم اینکار رو کنید خوب خیلی ساده است. نقاشی پیکاسو را بگذارید جلویتان و از رویش بکشید. کاری که ما ایرانی ها در آن عالی هستیم. تقلید. اما تمام حرف کوبیسم این است که با دنیای رئال کاری ندارد و آنچه در ذهن شماست را به تصویر می کشد. سخت ترین قسمتش  ترکیب بندی و بازی با رنگ هاست. به نظرم ی که ادعا می کند این سبک ساده است تا بحال سعی نکرده خودش با الهام از داشته هایش چیزی را در این سبک به تصویر بکشد یا کلن با این سبک آشنا نیست.یکی از دغدغه های بزرگم طی سال ها این بود که به افراد بفهمانم من خودم طرح هایم را میکشم و همه شان از ذهنم سرچشمه می گیرند و گاهی وقت ها نیز از ع ها و مناظر طبیعی و گاهی وقت ها هم از کتاب ها و ها و موسیقی ها الهام میگیرم. چه نقاشی ها، چه طرح های روی کفش و تی و غیره. سال ها طول کشید تا بهشان بفهمانم دوست ندارم کار شخص دیگری را کپی  کنم،  پس لطفا با یک پرینت از اینترنت یا ع یک نقاشی دیگر به سراغ من نیایید و از من نخواهید آن را برایتان بکشم، مگر اینکه بخواهید لوگوی یک گروه موسیقی را برایتان بکشم. تقریبا خیلی از مشتری هایم را یه این شیوه از دست دادم. اما متاسفانه در ایران انگار این مسئله  امری بسیار عادی است. آدم ها برای هنر ارزشی قائل نیستند. متاسفانه ما تربیت هنری نشدیم. آموزش و پرورش ما خیلی در حق مان اجحاف کرده است.همه این ها را گفتم که به این برسم: امروز افتتاحیه نمایشگاه نقاشی تهمینه میلانی بود. وقتی که کارهایش را دیدم باز هم به این حرف ایمان آوردم که متاسفانه مثل همیشه  پولحرف اول را می زند. اگر معروف باشی و پول ید م ومات هنری و امکان نقاشی در هر ابعادی  را داشته باشی و صد البته از اسمت برای طرف شدن با گالری دارها استفاده کنی حالا مهم هم نیست که اصلن شاید بلد نیستی نقاشی بکشی. من برخلاف بقیه با این مسئله که ایشان ساز هستند و حالا وارد عرصه نقاشی شدند مخالف نیستم. مگر نمی شود هم نقاش خوبی باشی و هم ساز. چرا می شود، خوب هم می شود. اما اینکه ادعا کنی نقاشی و نمایشگاه نقاشی برگزار کنی حرف دیگری است. وقتی وارد این مرحله می شوی دیگر حداقل باید حرفی برای گفتن داشته باشی. مسئله اصلی باز هم این نیست. از بین تمام نقاشی های ایشان از یکی از آن ها خوشم آمد و کلن هم با بقیه متفاوت بود: زنی بود در آغوش مردی. حس خوبی را به آدم منتقل می کرد. کاشف به عمل آمد که این کار را عینا از روی یک نقاش خارجی کپی کرده است. واقعا؟ این همه ادعا دیگر کپی چرا؟ دلم برای نقاش هایی می سوزد که به رغم داشتن استعداد فراوان و کارهای بینظیرشان، به خاطر قواعد حاکم که هیچ ربطی به استعداد و شایستگی ندارد، گمنام می مانند.
پ.ن: خوب هری پاتر خوان های عزیز، امیداورم که فصل اول را تمام کرده باشید. این هم  از فصل دوم. داشتم فکر می این پروژه اگر هیچ فایده ای نداشته باشد، حداقل فایده اش این است که من  هفته ای یکبار می نویسم و بیشتر به اینجا سر میزنم و این امر  واقعا برایم خوشحال کننده است.



is there any chance in hell?

درخواست حذف اطلاعات
@tiago galo
از پنجره به بیرون خیره میشوم و اتفاقات دور و برم را فراموش میکنم. مامان و بابا آمدند دفتر مدیر مدرسه تا اون ها رو از خطری که در کمین من است مطلع کنند. و آن چیزی نیست جزاینکه من هنرستان را به عنوان گزینه اول انتخاب و رشته ریاضی و فیزیک گزینه دوم. بالا ه از رفتن به هنرستان منصرف می شوم اما نه به این خاطر که آن ها از رفتن من به هنرستان ناراضی هستند، بلکه به این خاطر که من همچنان عاشق فیزیک هستم و در حقیقت خودم هم سر یک دوراهی قرار گرفته بودم چون  از بچگی دوست داشتم اخترشناس بشوم. اما اگر بخواهم صادق باشم اول دوست داشتم رقاص بشوم همیشه هم دلم می خواست یک لباس قرمز داشته باشم و واقعا منتظر بودم یک روز مامان برایم بدوزتش. بعد که کتاب خوان شدم و با کتاب های آرتور سی کلارک و ایزاک آسیموف آشنا شدم گزینه اولم شد اخترشناسی، اما همچنان میخواستم رقاص هم باشم. در این بین عاشق نقاشی هم بودم یعنی یادم نمی آید از کی نقاشی را شروع اما همیشه یادم می آید که با من بوده است و اوجش دوره راهنمایی بود که معلم هنرمان دانش آموخته نقاشی و عاشق کارش بود. خانم فخیمی. هیچوقت فراموشش نمی کنم. او بود که من را با دنیای نقاشی با سبک های مختلف و شیوه های مختلف آشنا کرد و از آن به بعد به شیوه خودآموز غرق دنیای نقاشی شدم. جذاب ترین و در عین حال مشکل ترین سبک برایم کوبیسم هست که چند سالی است خودم را در آن محک میزنم. اما سبک های دیگر را هم دوست دارم. چند وقت پیش در یک صفحه آموزش نقاشی ایرانی دیدم که از سبک کوبیسم به عنوان ساده ترین سبک نقاشی یاد کرده بود. برایم خیلی جالب بود به نظر من چیزی به عنوان ساده تری سبک نقاشی نداریم اما اگر بخواهم یکی را انتخاب کنم به نظر من سبک رئال می تواند ساده ترین سبک باشد. همه چیز جلوی چشمان شماست و فقط به ممارست و تمرین نیاز دارید تا آن را عینا روی بوم بیاورید. اگر بخواهید با سبک کوبیسم هم اینکار رو کنید خوب خیلی ساده است. نقاشی پیکاسو را بگذارید جلویتان و از رویش بکشید. کاری که ما ایرانی ها در آن عالی هستیم. تقلید. اما تمام حرف کوبیسم این است که با دنیای رئال کاری ندارد و آنچه در ذهن شماست را به تصویر می کشد. سخت ترین قسمتش  ترکیب بندی و بازی با رنگ هاست. به نظرم ی که ادعا می کند این سبک ساده است تا بحال سعی نکرده خودش با الهام از داشته هایش چیزی را در این سبک به تصویر بکشد یا کلن با این سبک آشنا نیست.یکی از دغدغه های بزرگم طی سال ها این بود که به افراد بفهمانم من خودم طرح هایم را میکشم و همه شان از ذهنم سرچشمه می گیرند و گاهی وقت ها نیز از ع ها و مناظر طبیعی و گاهی وقت ها هم از کتاب ها و ها و موسیقی ها الهام میگیرم. چه نقاشی ها، چه طرح های روی کفش و تی و غیره. سال ها طول کشید تا بهشان بفهمانم من کار شخص دیگری را کپی نمی کنم،  پس لطفا با یک پرینت از اینترنت یا ع یک نقاشی دیگر به سراغ من نیایید و از من نخواهید آن را برایتان بکشم، مگر اینکه بخواهید لوگوی یک گروه موسیقی را برایتان بکشم. تقریبا خیلی از مشتری هایم را یه این شیوه از دست دادم. اما متاسفانه در ایران انگار این مسئله  امری بسیار عادی است. آدم ها برای هنر ارزشی قائل نیستند. متاسفانه ما تربیت هنری نشدیم. آموزش و پرورش ما خیلی در حق مان اجحاف کرده است.همه این ها را گفتم که به این برسم: امروز افتتاحیه نمایشگاه نقاشی تهمینه میلانی بود. وقتی که کارهایش را دیدم باز هم به این حرف ایمان آوردم که متاسفانه مثل همیشه  پولحرف اول را می زند. اگر معروف باشی و پول ید م ومات هنری و امکان نقاشی در ابعاد بزرگ  را داشته باشی و صد البته از اسمت برای طرف شدن با گالری دارها استفاده کنی حالا مهم هم نیست که اصلن شاید بلد نیستی نقاشی بکشی. من برخلاف بقیه با این مسئله که ایشان ساز هستند و حالا وارد عرصه نقاشی شدند مخالف نیستم. مگر نمی شود هم نقاش خوبی باشی و هم ساز. چرا می شود، خوب هم می شود. اما اینکه ادعا کنی نقاشی و نمایشگاه نقاشی برگزار کنی حرف دیگری است. وقتی وارد این مرحله می شوی دیگر حداقل باید حرفی برای گفتن داشته باشی. مسئله اصلی باز هم این نیست. از بین تمام نقاشی های ایشان از یکی از آن ها خوشم آمد و کلن هم با بقیه متفاوت بود: زنی بود در آغوش مردی. حس خوبی را به آدم منتقل می کرد. کاشف به عمل آمد که این کار را عینا از روی یک نقاش خارجی کپی کرده است. واقعا؟ این همه ادعا دیگر کپی چرا؟ دلم برای نقاش هایی می سوزد که به رغم داشتن استعداد فراوان و کارهای بینظیرشان، به خاطر قواعد حاکم که هیچ ربطی به استعداد و شایستگی ندارد، گمنام می مانند.
پ.ن: خوب هری پاتر خوان های عزیز، امیداورم که فصل اول را تمام کرده باشید. این هم  از فصل دوم. داشتم فکر می این پروژه اگر هیچ فایده ای نداشته باشد، حداقل فایده اش این است که من حداقل هفته ای یکبار می نویسم و بیشتر به اینجا سر میزنم و این امر  واقعا برایم خوشحال کننده است.



darling have mercy!

درخواست حذف اطلاعات
nathan yoder@فقط یکم دیگر مانده فقط یکم. قدم هایم را سریع تر می کنم و تقریبا می دوم، میپرم تو اتوبوس و راه می افتیم به سمت تجریش. از آن اتوبوس قدیمی هاست. میروم و می نشینم ردیف عقب، به یاد قدیم ها. هندزفری را در گوشم فرو میکنم و شروع می کنم به گوش دادن آهنگ های خواننده ای که تازه کشفش ، bishop briggs. می توانم بگویم از معدود خواننده هایی است  که بدون استثنا تمام آهنگ هایش را دوست دارم. امروز باید بروم بیمه تامین اجتماعی شعبه شمیران تا بیمه ام را به خویش فرما تغییر دهم. سوز سرما از لابه لای درزهای اتوبوس به صورتم می خورد، سرد اما لذت بخش. بالا ه زمستان خودی نشان داد. برخلاف انتظار خبری از ترافیک نیست و تا چشم برهم میگذارم به تجریش می رسم. نمی دانم چرا بدبینی در درون مان لانه کرده است، حتی زمانی هم که مشکلی وجود ندارد خودمان دنبالش می گردیم. راه می افتم به سمت ساختمان بیمه، وارد می شوم. شماره 383. چه شماره ای را خوانده؟ 85. تقریبا 300 نفر جلویم هستند، چه خوب. اصلن نمی دانم در این آشفته بازار کجا باید بروم. همین طور که برای خودم می چرخم یهو یه آقایی جلوی ام سبز می شود و می پرسد شماره ات چند است؟ می گویم: خیلی مونده به من برسه سیصد و خورده ای. گفت بیا بگیر. یه شماره گذاشت تو دستم و ناپدید شد. شماره چند بود؟ 96. چه خبره؟ چی شده؟ نکنه امروز روز شانس منه؟ غرق در افکار خودمم که ناگهان شماره ام را از بلندگو می شنوم. می روم جلوی باجه و کار م را می گویم. متصدی گفت باید بروم اتاق 13، یعنی اصلن لازم نبوده شماره بگیرم و کاری با آن باجه ها نداشتم. شماره نازنین سوخت به همین سادگی.از این جا به بعد دوی ماراتن من شروع می شود. از این طبقه به آن طبقه. از این اتاق به آن اتاق. از این ساختمان به  ساختمانی 500 متر آن طرف تر. این وسط سوز سرما و برف هم که در چشم و چارم می دوید و بی چاره ام می کرد. تا همین نیم ساعت پیش از آمدن سرما و برف و زمستان در پوست خودم نمی گنجیدم و الان داشتم به خودم، بیمه تامین اجتماعی، زمستان، برف و همه می دادم. وقتی اون فیش پرداخت لعنتی را داد دستم ساعت 12:30 بود و من چهار ساعت بود که در رفت و آمد و دویدن از این طرف به آن طرف بودم. خوب حالا باید با این فیش چیکار می ؟ خدا را شکر نه یک توضیحی، نه یک نوشته ای هیچی.یک لحظه سرجایم میخکوب شدم. انگار که بهم شوک وارد شده باشد. با خودم گفتم. فرانچسکا، سه ساعت تو یه اداره تی بالا و پایین رفتی مغزت از کار افتاد؟ خوب برو گوگل علیه الرحمه رو باز کن ببین چیکار باید ی. خدا را شکر از سیر تا پیازش در اینترنت بود. حتی فهمیدم می شود فیش پرداخت را هم اینترنتی گرفت و نیازی به رفتن به شعبه نیست. نمی دانم چرا افراد که همگی هم جوان بودند و مثل من هم تازه ثبت نام نکرده بودند، در صف های طولانی در شعبه می ایستادند تا فیش بگیرند. تازه باید بابت پرینت فیش پول هم پرداخت می د. به زور خودم را از لابه لای جمعیت بیرون می کشم و به سمت در وجی می روم. واااای خدای من همه جا سفید پوش شده و برف به شدت می بارد. برف زیبا، زمستان دل انگیز.
پ.ن.1: امیدوارم روزی برسد که اکثر کارهایی که با ادارات تی داریم همگی به شکل الکترونیک بشه و نیازی به حضور فیزیکی  در محل ادارات نداشته باشد.پ.ن.2: از حق نگذریم رفتار افرادی که در بیمه تامین اجتماعی شعبه شمیران کار می کنند خیلی خیلی بهتر از دیگر شعباتی (فاطمی و تهرانپارس)  است که من گذرم به آن جا افتاده است، شاید خیلی خوش اخلاق نباشند اما حداقل کارت را راه می اندازند، اما شعبات دیگر نه تنها اخلاق ندارند و کارت را هم راه نمی اندازند بلکه کاری می کنند که  پروردگار از خلقت ما و ایشان پشیمان شود، به همین سادگی.



do not fear to be eccentric in opinion, for every opinion now accepted was once eccentric

درخواست حذف اطلاعات

jane mjolsness


چشمانم رو بستم و روی کاناپه دراز کشیدم. لیوان قهوه در دستم است و گرمایش بهم آرامش میدهد و بوی قهوه، بوی دل انگیز قهوه... به اتفاقات اخیر فکر می کنم.  هیچوقت فلسفه حجاب را درک ن . هیچوقت فلسفه اجبار را درک ن . یک زمانی جوان و پرشور و هیجان بودم. چادر سرم می ، چرا؟ واقعا چرا؟ انتخاب خودم بود. ولی چرا؟ محیط من را این طور پرورش داده بود. در محیطی بودم که تمام انی که با آن ها ارتباط داشتم از دوست صمیمی بگیر تا معلم همه چادر سر می د. وقتی به گذشته نگاه می کنم میبینم شستشوی مغزی چیز غریب و فرازمینی نیست. چرا از این واژه استفاده می کنم؟ چون در محیطی به دور از  فشار نبودم که با فراغ بال و بدون محدودیت انتخاب کنم. انتخ آزاد و به دور از هرگونه جبر. یادم می آید ساعت ها با خانواده ام و فامیل می جنگیدم و دعوا می و به همه شان وعده جهنم می دادم. چرا؟ چون با عقیده من مخالف بودند. چون بهشت مال من بود و من بهترین بودم.

گذشت و گذشت. یک ظهر کرخت تابستان. خانه مادربزرگ ولو شده بودم روی تخت و خیالبافی می . سال آ بودم و کنکور داشتم. بلند شدم رفتم سراغ کتابخانه و خیلی اتفاقی کت را برداشتم که باعث شدآن روز برای همیشه در ذهنم حک شود. اولین جمله ای که از برتراند راسل خواندم این بود: 

i would never die for my beliefs because i might be wrong

روزها و روزها به این جمله فکر . شاید من اشتباه می کنم. مگر قانون نسبیت اینشتین ثابت نمی کند که همه چیز در این دنیا نسبیه و هیچ چیزی مطلق نیست. همه چیز به این بستگی داره که کجای مکان و زمان ایستادی. من کجا ایستادم؟ من کی ام؟ من چه حقی دارم خودم را برحق بدانم و بقیه را گنا ار؟

 سرک می کشیدم تو کتابا، راسل، هگل ویتنگشتاین، نیچه... نمیگم این ها افرادی کامل بودند و عقا ون بی نقص. اما آن ها به من یک چیز را یاد دادند:

question everything

هیچوقت ساده از کنار هیچ چیز نگذر. همه چیز را به چالش می کشیدم و خوب همیشه هم عاقبت خوبی نداشت. یاد گرفتم لازم نیست همه رو متقاعد کنم، در حقیقت اصلن نیاز نیست این کار را انجام بدهم. من در جایگاهی نبودم و نیستم که بخواهم ی را قضاوت کنم. مگر نه این که انسان موجودی است مختار؟

 ولی  برای هر لحظه زندگیش یک قانون تعریف شده حتی اینکه چجوری لباس بپوشه و حق داره از خونه بره بیرون یا نه؟ انسان موجودی است مختار. آیا این یک شوخیه؟ یا اینکه زن انسان نیست؟ یا معنی اختیار تو دیکشنری من و خدا یکی نیست. یاد گرفتم که زن و مرد نزد خدا برابرند و آن که با تقواتر است عزیزتر است. ولی چراباید سهم الارث مادر من بعد از سال ها زندگی 1/8 باشد؟ مگر  نزد خدا برابر نبودند؟ چرا باید قیم ذکور حق داشته باشد برای من تکلیف تعیین کند؟ چرا؟ مگر مغز مرد کامل تر از مغز زن است؟ چه آزمایش علمی ثابت میکند مرد بیشتر از زن میفهمد؟  مگر نزد خدا برابر نبودند؟  فیزیولوژیمان فرق میکند، احساساتمان فرق میکند ولی مگر نه این که سال های سال در گذشته این زن ها بودند که خانواده ها را اداره می د؟ مگر نه اینکه مدیریت مادرانه یکی از سبک های ی و اتفاقا یکی از بهترین هاست. چرا وقتی به نفعمان است به زن ها حق رای می دهیم؟ آن موقع صلاحیت تصمیم گیری دارند ولی نوبت به خودشان که میرسد ندارند؟

دخترها هنوزم زنده گور میشوند. هر روز. روحشان، موجودیتشان، احساساتشان. وقتی برای رسیدن به ساده ترین و بدیهی ترین حقوقشان باید جان ند هنوز دارند زنده به گور میشوند. 


پ.ن: عنوان از برتراند راسل.




no need to argue

درخواست حذف اطلاعات


نمی دانم چرا نمی توانم از صدای گیرا و زیبای dolores mary o'riordan و آهنگ no need to argue دل م.


there's no need to argue anymore
i gave all i could, but it left me so sore
and the thing that makes me mad
is the one thing that i had

i knew, i knew
i'd lose you
you'll always be special to me
special to me, to me

and i remember all the things we once shared
watching t.v. movies on the living room armchair
but they say it will work out fine
was it all a waste of time

'cause i knew, i knew
i'd lose you
you'll always be special to me
special to me, to me

will i forget in time, ah
you said i was on your mind?
there's no need to argue
no need to argue anymore
there's no need to argue anymore


پ.ن: آهنگ از آلبومی به همین نام و از گروه راک ایرلندی the cranberries است.




our lives begin to end the day we become silent about things that matter

درخواست حذف اطلاعات

@deanna halsall

آ ین پاراگرف را هم ترجمه میکنم و فایل را برای مشتری می فرستم. از کودکی به یادگیری زبان انگلیسی علاقه داشتم و از هر فرصتی برای یادگرفتن آن استفاده می . از همان وقت که 5-6 ساله بودم و همیشه در گوشم آهنگ های پینک فلوید، کویین، دیوید بویی، نیروانا، لدزپلین و ... بود. پدر و مادرم از طرفداران موسیقی راک بودند و من چه خوش اقبال بودم که با این آهنگ ها بزرگ شدم. کم کم زبان انگلیسی جزوی از زندگیم شد و الان هم که به صورت مترجم آزاد  فعالیت می کنم، بخش ج ناپذیر زندگیم شده است. لپ تاپ را خاموش می کنم و برای خواب آماده می شوم. البته قبل از خواب حتما  سری به دنیای مورد علاقه ام یعنی دنیای بی انتهای داستان و کتاب میزنم. امشب می خواهم کمیک بخوانم. جنگ ستارگان. خیلی ها دوستش ندارند. اما من دارم. همان قصه همیشگی جنگ خیر و شر. نور و تاریکی. مگر می شود دوستش نداشت. اصلا چرا نباید دوستش داشته باشم وقتی با چاشنی  علم و تخیل هم مخلوط شده و کاملا باب طبع من است. هندزفری را در گوشم میکنم و در حالی که  به آهنگ humanity گروه scorpions گوش می دهم یه سری هم به تلگرام میزنم. ما یک گروه دوستی داریم به یاد دورانی که در پژوهشگاه  درس می خو م، 10 تا عضو دارد و همه از بچه های پژوهشگاه هستند و تحصیلاتشان ارشد به بالاست و همه زن هستند. بعضی هایشان تشکیل خانواده داده اند و یک یا دو بچه هم دارند. طبعا بعضی از افراد گروه عقاید و نظراتی دارند که من نمی پسندم اما زیبایی جهان به زندگی در تعادل و پذیرفتن همه عقاید و احترام به آن هاست. 

گروه را باز میکنم، یکی از اعضا یک مطلب گذاشته که گروه بزرگی از جامعه یعنی ن رو به س ه می گیرد و مطالبه حقوقشان را در حد یک دسته طی بالای یک چها ایه می بیند. خوب من با یک جمله "مطلبی که فرستادی اصلن جالب نبود و هشتگ ن علیه ن" بهش جواب دادم. تلگرام را بستم و رفتم سراغ جنگ ستارگان. 

صبح که بیدار شدم دیدم برایم جواب فرستاده که " این حرکت اوج خلاقیته" و من بهش پاسخ دادم  "به نظرم به س ه گرفتن نی که برای اعاده حق امثال به زندان میرن قشنگ نیست. و آیا اوج خلاقیت شما اینه؟ دسته طی و چها ایه؟" 

ایشون با یک پاسخ برگشت، سراسر بی احترامی و خشم و فریاد که مضمونش این بود همینه که هست نخون چیزایی که من میزارمو و اگه خیلی دلت براشون میسوزه برو ال کن و بل کن و.....

خیلی جالب است نه. این جماعت خودخواه و جبرگرا تا به در بسته می خورند یک حرف دارند: نمی خوای نبین، نمی خوای برو از ایران و .... همینه که هست.

نه عزیز من دیگه همینه که هست نداریم. همیشه همه در مقابلتان ت بودند و شما هرچه خواستید کردید و همیشه هم با سلیطه بازی حرف خود را به کرسی نش د اما دیگر دوره تان به سر آمده.

جوابش را دادم، خیلی مودبانه اما محکم. تمام مدت خانم محترم صدایش زدم و بهش یادآوری که همه چیز را نباید دستمایه جوک و شوخی کرد. بهش گفتم بنده خدا داری خودت با زبان و دست خودت، ماهیت وجودیت و حقوقت را به س ه میگیری. واقعا چه مادری هستی؟ چه فرزندی می خواهی تربیت کنی؟ چه پسری می خواهی تربیت کنی؟ 

در تمام مدت بقیه افراد گروه ت بودند و فقط دو نفر که از دوستان نزدیکم هستند،  به دفاع از من  در جواب حرف های ایشان و به دفاع از عقایدشان واکنش نشان دادند. آن 7 نفر دیگر که از قضا در بینشان چند دانشجوی ا هم وجود دارد، با سکوت خود به من فهماندند که راه دراز است و به احتمال زیاد آنقدر عمر نمی کنم که روزی را ببینم که زن ها پشت به پشت هم از حقوقشان دفاع می کنند و به هم احترام می گذارند. رویای من به  به الهام از مارتین لوتر کینگ: 

i have a dream that the women of my country will one day live in a nation where they will not be judged by just being a woman, but by the content of their character




close encounters of the third kind

درخواست حذف اطلاعات

@fatinha ramos


آشنایی من با وبلاگ و وبلاگ نویسی بر می گردد به بیش از 12 سال پیش که اصلن هم آشنایی خوبی نبود.آن زمان یک دختر داشتم که خیلی برایم عزیز بود. مثل خواهر نداشته ام دوستش داشتم و البته همین حس را هم از او می گرفتم. یعنی فکر می که می گیرم. من و آرزو ی ال با هم تفاوت سنی داشتیم . او کوچکتر بود. سعی می همیشه و همه جا در کنارش باشم. هر وقت بهم نیاز داشت حتی با اینکه خودم درگیر بودم بهش نه نمی گفتم و مادرم هم عاشقش بود. 

 از خوب روزگار بعد از ی ری اتفاقاتی که چندسال پیش افتاد رابطه خانوادگی مان قطع شد. و الان که دارم این سطور رو مینویسم باید اعتراف کنم که خوشحالم این اتفاق افتاد شاید من هیچوقت قدرتش رو نداشتم که خودم اینکار رو م.

چند وقتی بود که نگار در حرف هایش هی از صحبت می کرد، از اینکه می نویسد و دوستانی  پیدا کرده که سرشان به تنشان می ارزد. با آنها قرار می گذارد به کافه و پارک می روند و گپ می زنند. خوب مسلمه که هیچوقت اسم وبلاگش رو به زبان نمی آرود و من هم ازش نمی پرسیدم و البته او هم هرگز فکرش را نمی کرد که من بتوانم پیدایش کنم. از هر ده جمله پنج تایش این بود من تو وبلاگم... اون در جواب من تو وبلاگش....

چندین ماه گذشت و یک روز که داشتم راجع به مقاله ای در وب سرچ می و خسته از نتیجه نگرفتن، یکهو به سرم افتاد وبلاگش رو پیدا کنم. میدونستم کار درستی نیست ولی کنجکاو شده بودم و خودم را اینطور توجیه که اگر نمی خواست اینقدر راجع بهش حرف نمی زد.

تو 10 ثانیه پیداش . یک اسم مستعار داشت که تو خونه به اون اسم صداش می زدند. آدرس وبلاگش به همون اسم بود. قلمش خوب بود و قشنگ می نوشت. یک پست، دو پست...

سومین پست، راجع من نوشته بود. به بدترین وجه ممکن. دو پست بعد ترش از مادرم و مادربزرگمون نوشته بود به افتضاح ترین وضع ممکن.

یادم میاد همیشه وقتی من و نگار در کنار هم بودیم همه به اون توجه می د. همیشه مادر بزرگم غذای مورد علاقه اون رو درست می کرد چون کوچکتر بود و صدالبته بچه م بود. همیشه کادوهای تولدش بهتر بود و همیشه همه براش سنگ تموم میگذاشتند و من نمی فهمیدم که چی داره میگه. اونجا بود که فهمیدم چقدر مریضه و براش متاسف شدم که این همه سال  مجبور بوده دو تا نقش رو به بهترین وجه ممکن بازی کنه، واقعا بازیگر قابلی بود. دلم براش سوخت و برای خودم و برای مادرم که اینقدر دوستش داشت. من حقم بود داشتم چوب فضولیم رو می خوردم. نباید هیچوقت دنبال وبلاگش می گشتم.

تقریبا بیست تا از پست هاش رو خوندم و ولش . بستم و گذاشتمش برای همیشه کنار. رفتارم باهاش تغییری نکرد به مادرم هم هیچی نگفتم. ولی همه چی عوض شده بود حالا منم شده بودم یک بازیگر مثل خودش، شایدم بهتر.

یادم میاد یکی از پست هاش اشاره کرده بود به شیرینی که من برای قبولی در آزمون ارشد بهش دادم. یادم میاد اون موقع تو قلم چی کار میگردم و اون هم که خداروشکر هیچوقت پولمون رو نمی داد و همیشه هشتم گرو نهم بود. گفت بریم  بوف و من مهمونش پیتزا. خوب واقعا پولم نمی رسید بیشتر از پیتزا سبزیجات ب م و اون هم اوکی بود، ولی مثل اینکه نبوده. نوشته بود که من بردم بهش علف دادم و توهین هایی که دیگران زیر این پست به من کرده بودند برایم جالب بود ....

این افراد نویسنده های معمولی نبودند. واقعا بین وبلاگ نویسان سرشناس بودند. خیلی راحت می آمدند و را می کشیدند به من و مادرم و مادربزرگم. چرا واقعا؟ شما که ما را نمی شناختید. یادم می آید یکیشان اسم وبلاگش یک میان وعده غذایی بود که الان هم مثل اینکه در اینستا خیلی معروف است. هی دوستان صفحه اش را برایم می فرستند که این را فالو کن ببین عالیه کتاب میخوانند، نقد می کنند. یک صفحه فوق العاده. 

و من نمی توانم بگویم نمی خواهم مرسی. قبلا از ایشان به ما رسیده، من نمی خواهم این آدم خیلی خیلی خوب و مهربان و روشنفکر را فالو کنم. اون موقع که زیر آن پست ها بدون اینکه من و خانواده ام را بشناسد نقدمان می کرد برای من هیچکدام از این ها نبود. 

این مسئله اصلا مهم نیست. واقعا مهم نیست ولی گاهی وقت ها اسم بعضی ها با خاطره هایی بسیار متعفن در ذهنت گره خورده که هیچ رقمه نمی خواهی بیادشان بیاری. مثل یک زخم می مونه که مدت هاست خوب شده ولی دوباره سر باز می کنه.

وقتی به خودم در آینه نگاه می کنم، به صفحات اینستاگرام زل می زنم و وبلاگ می خونم میبینم که همه ما مستحق اسکاریم.





diving to the deep blue

درخواست حذف اطلاعات


اوضاع اب است. از اب هم فراتر رفته و به معنای واقعی کلمه we are royally screwed. هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم نمیدانم قرار است امروز چه خبری از این آشفته بازار بشنوم . شب ها هم که خواب به چشمانم نمی آید و مغزم دست از فکر بر نمی دارد. پارسال پاییز با همکلاسی ها مشغول راه اندازی شرکتی بودیم که روی برندینگ استارت آپ ها متمرکز بود و  و قرار شد بعد از عید با تمرکز شروع به کار کنیم که این اوضاع پیش آمد و تمام کارهایمان لغو شد. استارت آپ ها به این نتیجه رسیده بودند که در این اوضاع کی برند می خواهد، آن ها می گفتند ما اگر بتوانیم کلاه خودمان را بچسبیم تا باد نبردش، شانس آورده ایم. در این حین، من مشغول شروع ب وکار خودم هم بودم که  مرتبط با هنر، کتاب، نقاشی و پوشاک بود. وقتی این اوضاع پیش آمد ما هنوز شروع نکرده، متوقف شدیم. همه چیز نایاب شد. گران شد. دیگر چه ی حوصله دارد به هنر فکر کند و برایش هزینه کند. چند هفته ای گذشت و ما که آماده لانچ سایت و محصولات بودیم همه چیز را متوقف کردیم. 

احساس می کنم تمام رویاهایم نابود شده است. چه ی جوابگوی این همه رویای نابود شده است؟ چه ی جوابگوی این نسل خسته است که هنوز به چهل سالگی نرسیده فکر می کند هزار سال است که عذاب کشیده؟ وقتی به بچه های دهه هفتاد و هشتاد نگاه میکنم دلم برایشان می سوزد. دلم برای این همه استعداد و رویای بر باد رفته می سوزد. در مقاله ای می خواندم که 30 درصد جمعیت ایران را جوانان تشکیل می دهند که بعد از یک کشور دیگر از نظر نسبت جمعیت جوان در مقام دوم قرار داشتیم. این نسبت برای کشورهای اروپایی و همانند یک گنج است که به خوبی می دانند چگونه از این پتانسیل استفاده کنند. اما ما چه کردیم با این جوان ها جز اینکه رویاها و آینده اشان را نابود کنیم و از درون بپوسانیمشان. 

 دیروز مهدی ژوله در اینستاگرامش پستی گذاشته بود با این مضمون که ما باید یک بار دیگر  به دنیا بیاییم در جایی دیگر، دنیایی دیگر و بهتر، به خدا این حقمان نیست. این همه عذاب. ناگفته نماند که خیلی ها همین چهار کلمه را هم بر نمی تابند و ریپورتش د و اینستا هم پستش را حذف کرد. گذشته از این حرف ها من واقعا به این  فلسفه متعقدم که زندگی ما همین جا متوقف نمی شود و بهشت و جهنم به معنایی که برایمان به تصویر کشیده اند وجود ندارد. این دنیا و این زندگی می تواند بهشت و جهنم خیلی هایمان باشد. به گفته آلدوس هاسکلی خالق کتاب دنیای قشنگ نو :" شاید این دنیا جهنم جهان دیگری است". کافیه سرتان را بگیرید بالا و به آسمان نگاه کنید یا یه سری به گوگل بزنید و نقشه جهان رو سرچ کنید. ببینید که سیاره ما در برابر عظمت دنیایی که تا به امروز ما انسان ها با این علم محدودمان موفق به کشفش شدیم، هیچ است. آیا امکان ندارد در نقطه دیگری از ک شان شکل دیگری از حیات وجود داشته باشد؟ پیشرفته تر یا پست تر از ما؟ شاید در زندگی های بعدیمان تجربه شان کنیم، شاید هم دوباره از همین سیاره سر در آوریم. همه چیز به این بستگی دارد که الان و با این زندگی که در اختیارمان است چه می کنیم. من نمی دانم در زندگی قبلی ام چه افتضاحی به بار آوردم که الان باید در این دوره و در اینجا باشم فقط می دانم و مطمئنم که نباید این افتضاح تکرار بشه چون اصلا نمی خواهم در این سیکل معیوب بمانم. می دانم که نباید تسلیم شوم. درست است که در برابر تغییرات کنونی ناتوانم اما حداقل می توانم  تلاش خودم را م.


از این رو بی توجه به افسردگی که دامنمان  را گرفته، گفتم باشد فعلا سایت را لانچ نکنیم اما اینستا را استارت می زنیم. دو روز است راهش انداختیم و ی ری برنامه برایش داریم. مهم نیست اگر ی حوصله نداشته باشد در این زمان برای هنر پول ج کند اما شاید با دیدن کارهای ما کمی حالش خوب شود. همین که بتوانیم  کمک کنیم حتی یک نفر به دنبال آرزوهایش برود برایمان کافی است. بخشی از کار ما مرتبط با کتاب است. یعنی با کتاب و موسیقی و گره خورده و ازشون الهام میگیریم و کارهای هنری مختلفی رو خلق می کنیم. از این رو و با توجه به ی ری درخواست هایی که اینجا و تو اینستا از دوستان داشتم مبنی بر یادگیری زبان انگلیسی، ما پایه کار خودمان را بر کتاب داستان های انگلیسی و کتاب های فارسی که به انگلیسی ترجمه شده اند گذاشتیم. به این ترتیب که برای مدتی یک کتاب را انتخاب می کنیم و شروع می کنیم به خواندن آن و کاری که شما می کنید این است: لغت ها و اصطلاحات جدیدش را یاد میگیرید و ی ری کار دیگر که همگام با یاد گرفتن لغت ها و برای درک بهتر آن ها انجام می دید. یکی از مهم ترین ارکان یادگیری زبان انگلیسی یاد گرفتن لغت است. هر چه بیشتر لغت بدانید بهتر است. وقتی برای اولین و آ ین بار در یک دوره آمادگی آیلتس شرکت فهمیدم که تنها ضعف من لغت است. وقتی لغت بدانی می توانی بهتر بنویسی. از آن ها در صحبت هایت استفاده کنی و همچنین در نوشته هایت. اگر نفهمی طرف مقابلت چه می گوید نمی توانی جوابش را بدهی حتی اگر متوجه شوی چه می گوید. از این رو شروع به یادگرفتن لغت و به جای استفاده از کتاب هایی از قبیل 504 و آ فورد و ... شروع به کتاب انگلیسی خواندن و به این ترتیب مشکل لغتم حل شد. در اصل مهم ترین کاری که ما اینجا انجام می دهیم این است که  همدیگر را همراهی کرده و به هم انگیزه می دهیم که تجربه ثابت کرده است معمولا در مسیر یادگیری زبان وجود همراه میتواند خیلی موثر باشد. برای این کار فقط کافیه اپلیکیشن hermes را از بازار کرده و مبلغ ناچیزی برای فعال نامحدودش پرداخت کنید. به این ترتیب به منبع غنی از کتاب های زبان اصلی با امکان استفاده از جعبه لایتنر برای حفظ لغات دسترسی پیدا می کنید. اگر موافق این برنامه هستید تو اینستا (mims_planet) بهمون خبر بدید. اگر تعداد به حد کافی رسید شروعش می کنیم. و خبرها رو هم تو استوری اینستا می گذاریم. در اصل بدنه اصلی صفحه مربوط به کار اصلی ماست و این فعالیت را تو استوری و در زمان مشخصی دنبال می کنیم و همینطور اینجا. ی ری برنامه هم تو ذهنمون داریم برای آموزش آنلاین گرامر و ... که ببینیم این چطور پیش میره. اگر جواب داد آن را هم شروع می کنیم. اولین کت که باهاش شروع می کنیم شازده کوچولو یا همان (the little prince) هست.


پ.ن: اپلیکیشن هرمس ی ری کتاب های فانتزی از جمله هری پاتر و ارباب حلقه ها را حذف کرده که نمیدونم  به چه دلیلی این کار را کرده. شاید اپلیکیشن من مشکل پیدا کرده اما با به روز رسانی هم این مشکل حل نشد. اما کتاب شازده کوچولو را دارد و مشکلی برای ش نخواهید داشت. در نهایت اگر استفاده از این اپلیکیشن برایتان مقدور نیست می توانید پی دی اف کتاب را کنید. اگر پیدایشان نکردید اینجا را کلیک کنید.





the phoenix must burn to emerge

درخواست حذف اطلاعات

@elizabeth rosen


 باید ش ت رو پذیرفت و ازش درس گرفت. متاسفانه برنامه کتاب خوانی دورهمی اون جوری که میخواستم پیش نرفت و برای اینکه بدقول نشوم در مورد پست آموزش زبان، این پست نهایی رو در این مورد می گذارم. این پست برای  صیقل دادن زبان انگلیسی است  و شیوه ای است که خودم برای این منظور ازش استفاده . برای این کار حتما باید پایه زبان انگلیسی را داشته باشید یعنی با گرامر اولیه آشنا باشید و کمی هم واژه بلد باشید. در بیشتر روش هایی که اینجا شرح می دهم از متون درسی استفاده نمیشود چون واقعا من که به شخصه از خواندن کتاب های درسی خسته شده بودم و اصلن هم تا به اینجا این روش روی من جواب نداده و فقط در دوران مدرسه به کارم اومد.


1) اولین پیشنهاد من به شما، اگر امکانش را دارید شرکت در کلاس های icc آقای علی اصلانی است. من در صفحه تهمینه عزیز با این کلاس آشنا شدم و فکر کنم که سال 2013 بود که این دوره را گذراندم که تقریبا 9 ماه طول کشید. آن موقع من احیای زبانم را شروع کرده بودم و مشکلم تنها نداشتن اعتماد به نفس برای حرف زدن بود و همچنین می خواستم گرامر را به ساده ترین روش ممکن (نخواندن کتاب های درسی) دوره کنم. محسنات این کلاس بیشمار است. تقریبا فکر کنم الان با حدود یک میلیون و خورده ای می توانید یک دوره کامل زبان رو بگذرانید. که هم لیسنینگ، هم اسپیکینگ و هم گرامرتون را تقویت می کند. اینجا خبری از رایتینگ و ریدینگ نیست. که فعلن هم بهش نیازی ندارید. کت در کار نیست، مشق نمی نویسید. فقط باید گوش بدهید و تکرار کنید. البته مثل همیشه همه چیز به شما بستگی دارد. منابعی  برای تقویت بیشتر لیسنینگ نیز بهتون پیشنهاد میکند که در کنارش به کار ببرید. من شاهد بودم انی که زبانشان اصلن خوب نبود اما واقعا در این دوره تلاش د و پیشرفت د، پیشرفتی که به روش های معمول حداقل بعد از  چند سال کلاس مداوم  حاصل میشود. 


2) این یکی نقطه عطفی بود در احیای زبان من. کتاب های صوتی.  من لیسنینگ و اسپیکینگ و لهجه و نحوه تلفظم را مدیون کتاب های صوتی ام و خصوصا کتاب صوتی هری پاتر با صدای بی نظیر استفن فرای با لهجه زیبای بریتیش. یادم می آید اولین بار که فصل اول از اولین کتاب یعنی  فصل  پسری که زنده ماند از هری پاتر و سنگ جادو رو گوش ، تقریبا می توانم بگویم هیچی نفهمیدم. اول که مسخ صدای گرم استفن شده بودم بعد که به خودم آمدم دیدم چقدربه گوش من تند حرف می زند و من نمی توانم تمرکز کنم. بعد تر دیدم چقدر از لغاتش را نمی فهمم و اصلن چقدر لهجه اش برایم غریب است. اما از رو نرفتم هی گوش دادم هی گوش دادم یادم نمی آید چند بار این فصل را گوش دادم  اما می توانم بگویم اینقدر تکرار که الان می توانم با تقلید لهجه استفن از حفظ براتون بخوانمش. بعدش کم کم برایم عادی شد. دیگر در انتهای کتاب اول، کاملا  با سرعت و لهجه گوینده هماهنگ شده بودم. بعد از تجربه کتاب های صوتی بود که تفاوت را قشنگ حس . ها و سریال ها را می فهمیدم. آهنگ را هم همین طور. شاید معنی خیلی از لغاتشان را نمی دانستم اما می توانستم تشخیص بدهم که چه می گویند. کتاب های صوتی گوش بدهید و نترسید که نمی فهمید گوینده چه می گوید. بگذارید گوشتان به شنیدن عادت کند. وقتی کم کم به صدای گوینده عادت کردید و متوجه شدید چه می گوید و لغت های جدید را هم یاد گرفتید، سعی کنید همراه با او از روی متن بخوانید و به اصطلاح shadowing کنید. به این ترتیب می توانید لهجه تان را نیز بهبود ببخشید.


3) از اپلیکیشن کتاب خوان هرمس استفاده کنید. اگر  همراه با کتاب های صوتی استفاده شود که معجزه می کند. اپلیکیشن را از بازار کنید. هزینه کمی باید پرداخت کنید تا دسترسی کامل به کتاب ها داشته باشید. کتاب ها در اپلیکیشن سطح بندی شده اند از سطح پایه تا پیشرفته و همین طور امکان کتاب های اصلی بر حسب ژانر نیز وجود دارد. یکی از امتیازات این اپلیکیشن امکان استفاده از جعبه لایتنر هست. به صورتی که وقتی دارید کتاب رو میخونید اگر لغتی را بلد نیستید رویش کلیک کنید. همانجا پایین صفحه دیکشتری باز می شود. هم انگلیسی به فارسی دارد و هم  انگلیسی به انگلیسی. پس از آگاهی از معنای کلمه می توانید آن را به جعبه لایتنر اضافه کنید که طبق یک برنامه زمانبندی امکان به خاطر سپردن کلمات را برای شما فراهم میکند. پیشنهاد من برای یادگرفتن لغت این روش است. کتاب خواندن با اپلیکیشن هرمس. هم کتاب می خوانید و برایتان لذت بخش است و خسته کننده نیست. هم لغات را در جمله و با کاربرد صحیح یاد میگیرید. اینطوری امکان به خاطر سپردن آن لغات و  استفاده درست ازشون بیشتر می شود. پیشتر بخش دیکشنری  امکان پخش صدا را هم داشت ولی مثل اینکه الان دیگر ندارد که چیز مهمی نیست. برای شنیدن تلفظ دقیق کلمات می توانید از سایت دیکشنری لانگمن، آ فورد، وبستر یا مکمیلان استفاده کنید. اگر هم همراه با خواندن کتاب از کتاب صوتیش هم استفاده کنید که دیگر نیازی به این مورد را نیز نخواهید داشت. 


به عنوان آ ین توصیه تا جایی که می توانید و سریال ببینید و آهنگ گوش کنید و هرگز و هرگز از استفاده نکنید و تا جای ممکن به دنبال lyrics ها در اینترنت نگردید، ابتدا سعی کنید متن ترانه را بدون مراجعه به اینترنت بفهمید که مطمئنن نیاز دارد بارها و بارها تلاش کنید، در نهایت فقط برای تصحیح کارتان به اینترنت مراجعه کنید.

و به یاد داشته باشید که پیشرفت سریع حاصل نمیشه و باید پشتکار داشته باشید. من از وقتی که یادم می آید زبان می خواندم و به طور جدی از سوم راهنمایی شروعش و سال آ دبیرستان به تافل رسیدم. اما هیچوقت یادگرفتن را رها ن . مطمئنم  شما هم موفق میشید 


پ.ن:از آنجایی که giving up is the only sure way to fail، من همچنان به این کار در اینستا ادامه می دهم و در هفته های بعد ی ری آهنگ را هم برای تمرین معرفی میکنم، اگر دوست داشتید می توانید همراهیم کنید.





new reading challenge

درخواست حذف اطلاعات

خوب برنامه  کتاب خوانی را با مجموعه کتاب های هری پاتر جلو میبریم. چرا هری پاتر را انتخاب ؟ به چند دلیل. اول اینکه دوستش دارم. دوم اینکه کتاب صوتیش را دارم و میتونم آن را با شما به اشتراک بگذارم. سوم اینکه این کتاب برای ک ن و نوجوانان نوشته شده و متن روانی دارد. و یک عالمه لغت برای یاد گرفتن. خوب فکر کنم آن هایی که دوست دارند تو این برنامه من رو همراهی کنند تا حالا اپلیکیشن هرمس را د. خوب من اینجا هفته ای دو فصل اش را آپلود میکنم و این فایل ها فقط برای یک هفته قابل هستند. اگر سرعت خواندنتان بالاتر هست که بهم بگید فصل های بیشتری را آپلود کنم و اگر کمتر هست که به یک فصل در هفته تقلیلش بدم. هر شب قسمت هایی از کتاب را می خوانیم و لغت های جدیدش را یاد میگیریم. حتما به کتاب صوتی گوش کنید و تلفظ لغت ها را یاد بگیرید و باهاش تمرین شادووینگ را انجام دهید. ازتون می خواهم بعد از اتمام هر3 فصل بخشی از اون را با صدای خودتون بخوانید (به همان روشی که در پست قبل برای تکنیک شدووینگ گفتم)، صداتون را ضبط کنید و برام ایمیل کنید. اینجوری می تونم ایراداتون را بگیرم. در هفته چند شب را اختصاص بدید به پرسش و پاسخ و صحبت در مورد آنچه خو د. خوب اصلن نمی دونم چند نفرتون هنوز اینجا رو میخونید و تو این برنامه همراهم هستید. لطفا اونهایی که می خوان هنوز هم همراهیم کنند اینجا یه پیغام بگذارند تا من بدونم فایل ها را آپلود کنم یا نه و لطفا بگید چه روزهایی در هفته و چه ساعتی می تونید تو اینستا باشید تا آنچه را که خوندیم به اشتراک بگذاریم. ممنونم ازتون.