رسانه
رسانه

بارانداز سوم: ناجی



بارانداز سوم: ناجی

درخواست حذف اطلاعات

منو با تمام نقصایی که توی دوتا یادداشت قبل گفتم درنظر بگیرید. حالا وقتی این مشکلات رو توی ای دیگه ای می بینم، برای نجات و حل مشکلات روانی و افسردگی و بی انگیزگی شون وقت می ذارم و سعی می کنم حالشون رو خوب کنم و راه حل واسشون ارائه بدم. حتی وقتی خودشون هیچ انگیزه ای برای تغییر نداشتند، سعی می به زور بهشون بفهمونم که راه حل مشکلشون چیه. در حالی که خودم همون مشکل رو به صورت حل نشده داشتم. به نوعی مشکل خودم رو روی اون بنده های خدا فرافکنی می کنم تا شاید با حل مشکلشون احساس کنم که مشکل خودم هم حل شده. ولی خود این موضوع هربار بهم یادآوری می کرد که "هی دقت کردی خودت دقیقا همین مشکل رو داری و هنوز درون خودت حلش نکردی؟" وقتی هم که یکی برمی گرده بهم میگه "تو چقدر خوب آدم رو درک می کنی" مغزم این جمله رو این طوری ترجمه می کنه که "من چقدر مشکلات حل نشده مشترک با بقیه دارم!!! "

این احساس ناجی بودن حتی به یدن هدیه برای تولد دوستایی که ی براشون هدیه نمی گیره و انجام تکی کارای کل اعضای یه گروه توی پروژه های هم کشیده می شه. کم کم یه آهنربای نامرئی درون خودت به وجود میاری که فقط آدمای مشکل دار و افسرده و روضه خون رو دور خودت جمع می کنی و ارتباطاتت فقط به همین آدمایی خلاصه میشه که سعی می کنی براشون نقش ناجی رو بازی کنی و به عنوان سمبلی از ناخودآگاه پریشونت باهاشون بحث می کنی و وقتی شروع به مرثیه خونی می کنند، پای علمشون می زنی و ی هم اون وسط نیست که بهت یادآوری کنه که "عمو تا محرم خیلی مونده ها" و این طوری یه اتحادیه مرثیه سرایان و سیاه پوشان و سیاه نمایان و بدبختان رو تشکیل می دیم... [ادامه دارد]