رسانه
رسانه

ونراهُ قریبا



و اما ارشد...

درخواست حذف اطلاعات

«چِته؟»

می خواستم نرم
ولی دلم نیومد
غیبت هام هم که پر شده...
سر کلاس دیدم نمی تونم بشینم
دوستام گفتن به بگو و برو دراز بکش خونه
همون ی که یه خانم جوونه
همون دلسوزی که سخت گیره و عمیقا دوستش دارم
گفتم میشه برم؟
انگار خیلی وقته منتظرمه برم مثل گذشته دفترش، سوال بپرسم، حرف بزنم، پرانرژی باشم، گفت: چِته؟
فهمیدم که منظورش الانم نیست...
سکوت ...سرم و انداختم پایین
گفت: چند وقته حواسم بهت هست... کجایی؟

حیفه ها
حیف جوونی ات
حیف استعدادت
حیف اینهمه انگیزه ات...

راستش
بغضم گرفت
بغضم گرفت
و الان توی خونه
دارم به خودم میگم
اگه من با اینهمه انگیزه و استعداد سرشارم
با اینهمه علاقه که منو تا اینجا کشونده،
ارشد نخونم
و ادامه ندم
و از این دانش دوست داشتنی رزق حلال ب نکنم و شغل های خوب رو نگیرم
کی جای منو می گیره؟
همین ها که انقدر بی میلن؟ همین ها که عربی رو فقط یه زبان میدونن نه یه ارق دینی، نه یه ابزار فوق العاده...
حیففف نیست؟
:(
*
من بلند میشم
می دونم
من خیلی توانمندم
من از این سخت ترهاش رو سپری
من نمیذااارم که بی برنامگی نابودم کنه.
من درس خوندن برای ارشد رو می چپونم توی روزمره هام(اگر خدا بخواد)
سخته
همت میخواد
ولی اگهه تصمیم قطعی ام رو بگیرم،
پاش می مونم...
تو همه ی شب ها و روزهای سخت...




روز دوم پیاده روی...5

درخواست حذف اطلاعات

یکشنبه 6 آبان 97 بود، صبح زود راه افتادیم... هوا سررد بود
رفتیم و طی مسیر صبحانه خوردیم.
اون روز هم حسین جدا تحویل مون گرفت
هر سی، چهل تا عمود قرار میذاشتیم .هر بار دوتا دوتا با هم می رفتیم،گاهی هم چهارتایی، ویلچر که بین پدر و برادر دست به دست میشد به تبعش من همقدم با فرد بی ویلچر میشدم.
یه جایی تو مسیر من به داداشم گفت بیام دونه دونه به نیت همه ی اقوام و آشنایان قدم برداریم.گفت بی خیال همینجوری بگیم «همه»... بعد منم اندر مزایای تک تک اسم بردن براش گفتم که آدم وقتی از بالا تا پایین اقوام رو اینجا اسم میبره از بعضی هاشون باید بگذره...وقتی قرار میکنی به همه چهار قدم هدیه کنی، دلت صاف میشه. میبخشی... بعضی ها که دلشون خیلی کربلا بوده رو هم وقتی اسمشون میاد از ته دل دعا میکنی، سبک میشی. حس می کنی اون حسرت شون که روی قلب تو هم نقش بسته، یام پیدا می کنه.
یا وقتی میری سراغ ها همینطور...اینکه تونستی دربرابر حقی که برگردنت دارن کاری کنی،ح خوب میشه.
وقتی اسم آشناها رو می بری، میدونی بعدا که برگردی اگه ی بگه دعام کردی؟ شرمنده نیستی موقع جواب دادن،که بگی نه فقط فکر خودم و خوردن خودم و حاجت هام بودم. هیچ دیگه برام مهم نبود.
اصلا وقتی برای حاجت های دیگران از ته دل دعا کنی، انگار سختی های خودت کوچیک میشه. وقتی همه چیز رو با هم ببینی انگار روحت بزرگتر میشه...
خلاصه قانع شد.
اول هم از شروع کردیم... همه ی اون رفیقانی که جون دادن،زحمت کشیدن، خانواده هاشون به زحمت افتادن، خیلیا کربلا هم نتونستن برن. حس می زیر دین همه شونم...ده قدم برای برخی و برخی بیشتر... بعد مثلا یادمون می افتاد: ی امنیت، بیست تا قدم هدیه به این عزیزان میرفتیم... ی مرزبانی، ی بهزیستی. ی منا، ی گمنام، یی که مثل امثال شیخ زکزاکی گوشه گوشه ی دنیا بی صدا کار جهادی ، زحمت هااا کشیدن...و ما اصلا خبردار نشدیم.
بعد هم پوشه ی تصاویر رو تو گوشیم باز یکی یکی رد می کردیم و به نیابت شون تو مسیر کربلا، قدم برمیداشتیم...
انقدر انرژی گرفته بودیم و هی ی مختلف به یادمون می اومد که اصلا خسته نشدیم و توقف هم نکردیم، همین طوری دوست داشتیم بریم جلو و اسمشون رو ببریم.
اون روز رو با همین روال سپری کردیم.
عمود 757 رسیدیم سر قرارمون با والدین
حدودا 40،50 دقیقه قبل از اذان مغرب شده بود. دوست من یکی از خادم های موکب های اونجا بود. بنا شد تا وقتی خانواده استراحت می کنن برم و غافلگیرانه یه سری بهش بزنم.پدرم گفت زودتر بیا که برای اذان جای و استراحت پیدا کنیم.
گفتم چشم همینجور بدو بدو که ازشون جدا می شدم پدر گفتن، ما میریم اونجا زیر اون تابلو.برگشتی بیا اینجا.
و اما اینکه بعدش چه اتفاقی افتاد...
در قسمت بعدی:))

ادامه دارد...
*
انتشار این قسمت از سفرنامه طول کشید. چون قبلا ننوشته بودمش و فکر کنم سه چهاربار وقت گذاشتم هر دفعه بخشی اش رو نوشتم.
تا اینکه امروز پنج خط آ ش تموم شد
اما این نوید رو بهتون میدم که متن بعدیم پنجاه درصدش آماده است:)







چرا زود خسته می شویم؟

درخواست حذف اطلاعات

این متن چکیده برداری از یک سخنرانی صمیمی است:

فاستقم کما امرت و من تاب معک...

فرمود این آیه منو پیر کرد...

چرا کارِ خوب انجام میدیم ولی زود خسته میشیم؟

_ مبانی فکری مون قوی نیست،عمیق نیست، زود خسته میشیم...

_باورمون ضعیفه، تردید می کنیم.

_ بخاطر کار خوب مون، متوقع میشیم، مثلا: طرف زیارت عاشورا میخونه بعد انتظار داره الان دیگه زمان رو ببینه...زود می بُره...

_ سریع دنبال جواب گرفتنیم...

آیت الله قاضی میگه چهل ساااال بر واجبات من استقامت ،هیچ دیداری هم با زمان(عج) نداشت...

*

ندیدن نتیجه ی اعمال عبادی هم امتحانه...

آخه ما گاهی دنبال نقل و نبات های خ م نه خود خدا

وقتی نمیده ما کار رو رها می کنیم...

ما خیلی زود میخوایم نتیجه کارمون رو ببینیم...دو زار گریه میکنیم فرض میکنیم الان یه عنایت خاصی باید بهم بشه...

نه،ما عبادت میکنیم که عین فقر خودمون رو، تعلق خودمون،عین ربط بودن مون رو ببینیم

عُجب که بیاد یعنی هیچی...

*

انقلاب فقط با سختی کشیدن و صبر صادر میشه

مولا المومنین چطوری منتقل کرد بار انقلاب رو، با چه شرایطی به دست ما رسوند؟

اگه اهل استقامت بشی هر چی بیشتر استقامت کنی عرصه بر تو تنگ تر میشه

خودی ها،دوستانت انی که انتظار نداری میزننت، میکوبنت...

تمرین کنید یه ده اذیت بشید...

شما بیشتر اذیت میشید یا بچه های م ع حرم؟؟

مقاومت کنید.

سختی بکشید خب...

شهید حججی رفت گفت میشه یه کاری به من بدید که سخت تره، ی قبول نمیکنه؟

و یه کاری باشه که دیده نشم...

دیده نشدن سخته ها...

مثلا شهید ابراهیم هادی کار خوب میکرد می انداخت گردن دیگران...

اینش زیباست که بیین خدایا فقط تو ببین...

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه لا تخافوا و لا تحزنوا...

ملائکه خدا میان یاری تون میکنن...

مصداق بارزش اهل بیت...

*

البته تاکید میکنم هر چی استقامت کنی کار سخت تر میشه... تا لحظه ی مرگ...

چون خدا میخواد رشدمون بده...

*

استقامت حضرت زهرا رو دیدین شما؟

یه ده اگه کوتاه می اومدن ی باهاشون کاری نداشت که...

وقتی دید علی تنهاست همه ی وجودش رو گذاشت برای یاری .

هر وقت گیر کردید یاد حضرت زهرا..س کنید.

هر وقت حس کردید دارید کم میارید دور هم بشینید یه روضه حضرت زهرا بخونید، سختی های شما کجا و سختی های حضرت زهرا کجا...

بچه ها تو جبهه اینطوری خودشون رو حفظ می ...

چه اشکالی داره

با توسل جلو برید، سختی ها به چشم تون نمیاد،

چرا؟

چون شرمنده می شید..




می نویسم که بماند

درخواست حذف اطلاعات

سلام

به خود کمال طلبم گفتم: وبلاگ محلی برای ثبت آنچه می خواهی است

البته یک ثبت عمومی.

و نه مسابقه نویسندگی، یا تریبون، یا...

پس لااقل اینجا خودت را رهاتر کن. و بدون ملاحظات و سخت گیری های زیاد، متن هایت را منتشر کن.

نمی دانم چند بار دیگر هم باید بگویم تا یاد بگیرد، رهاتر باشد.

*

اربعینم را تا جایی نوشته ام

سفرنامه ای پیوسته تا صبح روز دوم پیاده روی و بعد چند نوشته ی تکه تکه که وارد پازل سفر نامه خواهند شد.

و میخواهم برایم مهم نباشد نظرات هیچکدام تان:)

ساعت انتشار مطلب هم

فاصله ی انتشارشان هم

میخواهم فقط فرصت خودم را در نظر بگیرم

و آنچه دیده و شنیده ام بنویسم...

در هر سطحی که هست

می نویسم تا بماند

#اربعین_97

*

پ.ن:

سفرنامه نوشتن قاعدتا بعد سفر رخ میده. تو خود اربعین اگر بخوای بنویسی هر لحظه یه خاطره رو از دست میدی.

از طرفی چون جزییات سفر برای مخاطب مهم نیست، من برای انتشار این نوشته ها هم باید وقتی صرف کنم جزییاتشو کم کنم و خب گاهی هم کل مطلب شهید میشه...

برای همین این بار گفتم میخوام شماها مهم نباشید:)

هر کی هر چقدرش رو بخواد میخونه دیگه.




مهران، مرز، در راه نجف...(2)

درخواست حذف اطلاعات

ساعت حدود ده بود که رسیدیم مهران. ماشین رو پارک کردیم تو پارکینگ و رفتیم سوار اتوبوس شدیم به سمت مرز...

البته بخاطر شلوغی اتوبوس ها چندکیلومتر دورتر نگه می داشتن، و ما باید پیاده می رفتیم.

همین جاها و سوار و پیاده شدن به اتوبوس بود که حس ویلچر خیلی کارمون رو سخت می کنه.

چندجای شهر ویزاهامون رو چک می که باز مثل دوسال پیش یه عده با بی نظمی و شلوغ کاری راه مردم رو سد نکنن.

جمعیت در یک ترافیک سبک و روانی از گیت رد میشد.

نیروهای امنیتی مون تمام نقاط شهر و مسیر مرز ایستاده بودند، با غرور و عزت...

از گیت بازرسی رد شدیم و بعد هم، وج از خاک ایران، نقطه ی صفر مرزی و بعد هم ورود به سرزمین عراق...

من و مادر رد شدیم و منتظر موندیم که مردهامون بیان.

چهل دقیقه ای طول کشید. شلوغتر بود اون طرف انگار...تو این فاصله اذان ظهر رو گفتند.

وقتی رسیدند دونفر دونفر رفتیم برای وضوگرفتن. و هم همونجا اقامه کردیم. من تو خونه مامان رو ویلچرش.یه میز هم پیدا شد که بردیم مادر رو پشت میز.

(الان شک رو تو نقطه صفر مرزی خوندیم یا عراق)

خلاصه تا بریم سمت ترمینال و جایی که ماشین های نجف و کاظمین و سامرا هست فکر میکنم ساعت سه شده بود.

ما ایستادیم محمد بره پرس و جو کنه یه ماشین با قیمت خوب...

دوازده دینار چهارده دینار می گفتن ون ها...

یه ایرانیه اومد به بابا گفت ماشین ما شش نفر جاداره 120 تومن، میاین؟

منتظیر شدیم محمد برگرده، اونم با همین قیمت یه ماشین پیدا کرده بود که چهار نفر می خواست.ولی دور بود ماشینش.

دنبال همین آقای ایرانی رفتیم ماشین رو نشون مون بده،راننده اش هم ایستاد تو جاده که دونفر دیگه پیدا کنه. تو راه که داشتیم می رفتیم دیدیم اینم دوره که:) وسط راه اون بنده خدا انگار گم کرده بود ماشین رو...

دیدیم یه راننده عراقی میگه اتوبوس صدتومان صدتومان...

ما یه نگاه بهم کردیم یه نگاه به ایرانیه...بعد هم خداحافظی کردیم:)

انگار قسمت بود بریم اون وسط گم بشیم که ماشین ارزونتر گیرمون بیاد.

خلاصه سوار شدیم.

تقریبا تکمیل بود.مامان بابا جلو بودن، من و محمد عقب...

همینجا بود توی راه که دیدم خیییلی انگار دیر میرسیم نجف.(مثلا ده یازده شب.)

جای خواب رو چه کنیم؟ امشب اگر خوب استراحت نکنیم خستگی راه کاملا طی سفر می مونه برامون...

به ذهن مون زد به «دینا» پیام بدم.

دوست عراقی ای که پارسال ما رو به زور برده بودن خونه شون و همین چندروز پیش هم ازم خبر گرفته بود که کجایید؟ کی میاید عراق؟

این اولین بار بود که می خواستم برای رفتن به خونه آشنایان عراقی مون اقدام کنم...

نت رو روشن و بهش پیام دادم ما تو راهیم ولی نمیدونم کی میرسیم. (خونه مون هم بخوایم بریم انقدر راحت و بی برنامه خودمونو دعوت نمی کنیم.قربون حسین برم..)

دینا خیلی خوشحال شد. نشونی دقیق شون و شماره همسرش رو داد و گفت هر وقت رسیدیم حتما زنگ بزنیم،بدون تعارف.

ساعت یازده رسیدیم،خونه شون دور بود و درحاشیه شهر.

نشانی هاشون هم معلوم نیست چجوریه حی الفلان یعنی چی و...

از حافظه ام و تمام مغزم مدد گرفتم عربی برای داداش نوشتم چی بگه، آدرس بگیره و بپرسه چجوری بیایم. زنگ زد به همسرش. خوب نمیفهمیدیم چی میگه. گفت یه عراقی هست کنارت بهش بگم؟:) دادیم به یه عراقی بعد ایشون ما رو توجیه کرد که به راننده باید چی بگیم.

ولی باز میزبان دلش آروم نشد، زنگ زد گفت ماشین گرفتید؟ گوشی رو بده راننده من بهش آدرس بدم.

ما هم گوش کردیم دادیم تلفن رو به راننده:) آدرس دقیق خونه شون رو به راننده گفت که از کجا بیاد و به کجا برسه. اینجا دیگه من خاطرجمع شدم که گم نمیشیم.

پیاده هم که شدیم یه جور گرم استقبال کرد اصلا حس ن غریبه ان.

اصلا گاهی انقدر صمیمی باهامون برخورد میشد یادم می رفت حتی زبون مون یکی نیست.

ادامه دارد...




وادی السلام، روز اول پیاده روی (4)

درخواست حذف اطلاعات

شنبه بعد از ظهر و عصر راه افتادیم که پیاده روی مون رو از مسیر وادی السلام شروع کنیم.
قبر آیت الله قاضی و چند عالم دیگه رو زیارت کردیم. داداشم واضحا به وجد اومده بود، گفتم پیش شهید ذوالفقاری هم بریم ها،گفت مگه میشه پیش محمدهادی نریم؟
شهید ذوالفقاری دومین دوست شهیدم بود، خیلی زود هم دوست داداش محمد شد، یادمه وقتی کتاب #پسرک_فلافل_فروش رو میخوندم بهش می گفتم روحیاتش خیلی شبیهته...البته قبل از اونکه معنویتش خیلی زیاد شه:)
رفتیم سر مزارش و برخلاف سال های قبل که ما بودیم و شهید و خلوت و سکوت وادی السلام، خیلی شلوغ بود. یه کاروان ایرانی سر مزارشون بودن، کاروان شون هم داشت روایت می کرد از شهید.پدر بزرگوارشون هم بود...
لبخند دائمی شون هم که مرهمی بر حرمِ پدر را ندیدن...

بعد زیارت شهید مسیر پیاده روی رو ادامه دادیم. قدری هم درباره شهید و شهادت با خانواده صحبت شد.
توی ذهنم صدای این مداحی، طنین انداز می شد:
پشت سر مرقد مولا،
روبرو جاده و صحرا
بدرقه با خود حیدر
پیش رو، حضرت زهرا...س
اون روز بعد تموم عمودهای شهر نجف و اقامه مغرب و عشا، دوباره راه افتادیم. اینکه کی بریم، چقدر بریم رو س بودیم دست بابا، چون ما که جوون بودیم، مامان هم نشسته روی ویلچر، بابا بود که حال خودش رو می سنجید و بهمون خط می داد.
اون شب قرار شد حدود ساعت 21 بزنیم بغل برای خواب و شام هم تو راه بخوریم.
رفته بودیم،به عمود 140 اینطورا دیگه شب شده بود، ساعت هفت و نیم بود حدودا. داشتیم خسته می شدیم. من گفته بودم اگه میخوایم جای خواب گیرمون بیاد نهایتا تا نیم ساعت بعد اذان مغربه، ولی خب اصرار ن روی حرفم. اربعین بود و ما خیلی عقب بودیم هنوز...
رفتیم تو لاین کندرو، که اگه ی گفت مبیت، بریم و بخو م.
ولی ی نبود، تقریبا تا اون موقع موکب ها پر شده بود.
محمد پیشنهاد کرد بریم تو کوچه ها، این ساعت میزبان ها دیگه ناامیدن از زائر پیدا مگر اینکه تو کوچه هاشون ببینی شون.
هر جا کوچه بود میدوید تو و منم سر کوچه... یه جا دیدم چندتا آقا دیده و دارن حرف میزنن رفتم کمک، سختم بود خودم حرف بزنم، برا داداش ترجمه می اون می گفت...
یکی از اون آقایون صاحبخونه بود و داشت یه جماعتی رو می برد خونه شون.برای ما هم جا داشت. گفت پنج دقیقه صبر کنید همینجا تا برم و بیام...
فکر کنم حدود ساعت هشت و نیم بود که رسیده بودیم اونجا(ینی از وقتی زدیم تو لاین کندرو همچنان پیش رفته بودیم 60 عمود) عمود 200 و .
بابا شدیدا خسته شده بود، موکب ها هم غالبا پر بود، یا حداقل برای خانم ها پر بود...یا مثلا یکی دوتا موکب پیدا شد که واردش شدن برای مادر سخت بود.
خلاصه ایستادیم تو کوچه منتظر.
دو سه تا ایرانی رد شدن گفتن جا دارید؟ میخواستن اگه جا نداریم بریم مبیتی که خودشون پیدا ...
چند دقیقه بعد صاحبخونه اومد و ما رو برد...یه دختر کوچولوی دوست داشتنی که اسمش نوره بود ما رو راهنمایی کرد.
یه ساختمون دو طبقه که طبقه دومش زنونه بود.
بعد خودش دید مادرم سختش میشه، ما رو برد یه خونه دیگه که طبقه همکف بود. پدر و برادرم رفتن همون دوطبقه.
اولین بار بود که خستگی خادم های عزیز حسین رو می دیدم.
خب ما روزهای آ منتهی به اربعین رسیده بودین. این خانم و آقاها دست کم هفت روز بود شبانه روزی برای زوار زحمت می کشیدن. خود غذا پختن اونم اینهمه خیلی انرژی می گیره...
چندتا خانم صاحبخونه تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بودن. طبق معمول بچه ها رو فرستادن پیش مهمون که تنها نباشه.
نرجس که اومد بعدش مادربزرگش با چای اومدن و نشستن پیش ما.
کمرش، پاهاش، خیلی خسته بود، خیلی...
بعدتر عروس خانواده هم اومد، و یک مهمان عراقی اومد بهشون سر زد و رفت.
از عروسش پرسیدم چند روزه میزبان هستید؟ گفت حدود هشت روز.ازش تشکر .
کم حرف بود. شاید هم خسته... باردار هم بود و دست به کمر راه می رفت...
حتی خج کشیدم ازش بپرسم پریز برق کجاست، سعی زودتر بخو م که این بندگان خدا هم خستگی در کنن.
*
صبح وس شون برای بیدارمون کرد. البته مادرم می گفت از ساعت دو شب داشته می خونده خداروشکر حسین هوای خواب منو داشت، فقط موقع اذان صداشو شنیدم.
اون روز بدون خوردن صبحانه زدیم بیرون.

ادامه دارد...




برداشت آزاد

درخواست حذف اطلاعات

همیشه خیلی انتقاد داشت
به بالا تا پایین مجموعه
و یک عالمه ایده برای اجرا
امسال، با اصرار خودش
گذاشتنش مسئول فرهنگی.

هنوز دو ماه نشده
پدر هممون رو درآورده:)
انتقاداتی که می گفت الان به خودش میگن
و هفته پیش انقدر خسته شده بود از حجم کاری و می گفت نمیتونم هم ایده بدم هم اجرا کنم هم هماهنگ شم با بقیه هم...
میخوام مسئولیتمو تحویل بدم.
*
هیچی
همین
متن گویاست.




گاهی لازمه بگم...

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



من دختر تو ام

درخواست حذف اطلاعات

مادرم می گفت:
عاشق درس خوندن بودم
عاشق کتاب هام...
دوران دانشجویی
با دوتا بچه ی کوچیک
و کارهای خونه
نمیرسیدم اون جور که دلم میخواد درس بخونم.
وقتی یه بچه روی پا میخوابوندم و غذا هم روی گاز قل میخورد،
کتاب هام رو که می دیدم
گریه ام می گرفت...
*
امروز صبح
با همت و انگیزه کتاب عروض رو باز تمارین رو بنویسم،
ولی کاری پیش اومد بلند شدم
بعد دوساعت که سرم یه ذره خلوت شد
همینطور که تو ذهنم مسائلی رو حل می وارد اتاق شدم و این صحنه رو که دیدم...،





دقیقا یاد اون حال مادرم افتادم... و راستشو بخواید، کیف ...

*

یادداشت روز تولد مادر، یکم آذرماه 1397





از تهران تا مهران(1)

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه ظهر همه بار و بندیل رو گذاشتیم تو ماشین و راه افتادیم سمت مرز...

پدرم و مادرم و برادرم و من.

مثل پارسال کوله ها رو سبک بستیم. یه کوله برای من و مادرم. محمد و بابا هم دوتا کوله ی سبک.

و امسال یک مهمان ویژه هم داشتیم!

ویلچر

برای مامان...

اولش من برای حمل ویلچر نگران بودم. اصلا از شما چه پنهون امسال اول سفر بنظرم سخت می اومد و هم انقدر نقاط منفی رو برای من بزرگ کرد که داشتم مثل دختربچه های لجباز به ارباب میگفتم دیگه اربعین منو نیار...چرا همش بهم سختی میدی.

به چند جهت: اولا برادر بزرگم همراه مون نبود،خب ما دو سفر اخیر رو با داداش رفته بودیم و داداش هم دیگه حرفه ای شده بود،جوری سفر رو مدیریت می کرد به ی سخت نگذره. دوما که عربی هم بلده.نیازی نبود سر هر کاری من وارد بشم.

سوما بودن ویلچر و کمردرد بابا و...

کلا نگران بودم. ولی میتونم بگم به بهترین شکل گذشت. چرا؟

چون مدیریت با دیگه است

چون اصلا برنامه این نیست که ما راحت باشیم، و بهترین بودن به این نیست، برنامه رشد ما است.

به علاوه، وقتی خانوادگی میری خیلی خیلی زیاد میتونی در بهبود روابط خانوادگی ات از جریان حسین بهره ببری. تو اینکه بهتر همو بشناسید، بیشتر همو درک کنید و...

*

هر سال موکب اول ما همدانه، خونه ی :)

غروب شده بود که رسیدیم، کلید رو از همسایه روبرویی شون گرفتیم. ( اینها خودشون نزدیک مهران بودند.) زنگ زدم گفت ناهار آماده هست و میوه هست و پتو هست و...

ما هم غذا رو خوردیم و تا غروب اونجا استراحت کردیم. بعد دوباره راه افتادیم دوتا پتو هم برای تو راه برداشتیم:) (اینها رو با منظور بیان میکنم.)

بارون می بارید و کمی سرد بود.

ساعت سه شب تا صبح هم تو یه مسجد بین راه خو دیم.

حدود ساعت 11، مهران بودیم.

ادامه دارد...




آنچه در نجف گذشت...(3)

درخواست حذف اطلاعات

شب رو منزل دینا اینها سپری کردیم. البته دینا خودش نبود. همون روز رفته بود منزل مادرش ولی به ما نگفت که یوقت معذب نشیم. مادرشوهرش و جاری اش بودن خونه...هیچ مهمون دیگه ای هم نبود...
صبح بعد صبحانه راهی حرم علی جانم شدیم...
اینکه من تا چه حد دلتنگشون بودم خدا عالمه. اینکه هنوز هم چقدر دلتنگم خدا عالمه. اینکه دارم پر می کشم برای زی ون برای دیدن اون صحن طلایی شون....
به محمد گفتم این سومین ساله که میام نجف و نمیتونم برم زیارت... امسال تا هر جا میتونی منو ببر جلو.
صحن نسبتا خلوت تر بود،صبح شنبه بود و میشه گفت اکثر جمعیت راهی کربلا شده بودن.
رفتیم نزدیک ورودی ضریح مولا، ویلچر رو پارک کردیم، کوله ها و کفش هامون رو گذاشتیم پیش مامان و بابا که بریم ببینیم میشه رفت زیارت یا نه. تقریبا یک ساعت تا ظهر فاصله بود.
محمد دستاش رو دور من حلقه کرد و زدیم به دل جمعیت، روبروی النسا سلام دادیم و قرار گذاشتیم بعد زیارت زیر فلان بنر باشیم.
هنوز حال روحم خوب نشده بود،از اینکه قبل سفر زبانم رو تقویت نکرده بودم کلافه بودم هم هی حس ناتوانی بهم میداد. دیگه کلا حرف نمیزدم، خودمو باخته بودم.
رفتم سمت ورودی خانم ها. دیدم در بسته است و خادم حرم میگه بعد باز میشه...اینهمه مدت بایستم اینجا؟ مامان بابا چی؟ که منتظرن ما برگردیم پیش شون و اگه ممکن بود برن زیارت.
از اینکه نتونم باز برم حرم داشت گریه ام می گرفت.
اما سعی حداقل اونجا که هستم گره مردمو باز کنم. تو پرانتز عرض کنم ایرانی های گل! که در این جریان حسینی کاروان به کاروان راهی میشید و هر کدوم مبلغ این نهضتید، حتما سختی هاش هم بگید. حتما افرادی که می آرید رو توجیه کنید اگه الفاظ فارسی رو شمرده شمرده بگی تاثیری در فهمیدنش توسط یک عرب زبان نداره:) یعنی نود درصد اونهایی که پشت در بودن ایرانی بودن و بندگان خدا پیرزن هایی که به عشق زیارت اومدن داد بیداد راه انداخته بودن که با زور برن تو و هی میگفتن چرا هر چی ازش می پرسیم کی در رو باز می کنی جواب نمیده؟ و رسما داشت دعوایی در می گرفت که من دیدم باید از حال خودم بیام بیرون، و هی مردمو توجیه کنم که قربون قلب عاشقت، این بنده خدا که زبون شما رو نمی فهمه،بعدم هی پیام های اون خانم ها رو منتقل کنم و باز توجیه کنم که تا قبل باز نمیشه دیگه عزیزم، که نیست.
یه عده موندن، یه عده رفتن، یه عده آروم شدن. خلاصه جو به آرامش متمایل شد خداروشکر..

ادامه مطلب



سخته ولی من میتونم

درخواست حذف اطلاعات

می گفت: وقتی کار تشکیلاتی می کنی، باید مادر باشی...
باید برای نیروها، مادری کنی
دلسوزی مادرها چجوریه؟
اگه بچه شون اشتباه کنه، کنارش میذارن؟
فوری سرش داد میزنن؟
یا هی می بخشن؟
یا با لطافت و صبوری هی سعی میکنن طرف رو اصلاح کنن...

خیلی این حرفش خوب بود
سعی از اون روز در خودم نهادینه اش کنم
نگاهم خیلی عوض شده
صبورتر شدم
و نسبت به تیکه کنایه ها، مقاوم تر...

نگاه آدم که عوض بشه، خیلی چیزها عوض میشه
*
امشب یکی از اعضای تشکیلات مون
که گاهی خیلی بدون هماهنگی پیش میره
و تقریبا چهار پنج بار تو همین یکی دوماه بچه ها از دستش شکایت داشتن
عصبانی ام کرد....
یعنی یه کاری کرد که واااقعا اعصابم رو د کرد
چقدر بی انصافن آخه؟
از جانب خودم که نگاه می کنم، حس می کنم بهم ظلم شده،حق هم دارم و همه اونها که در جریان موضوع هستن هم از دستش عصبانی ان. ولی...
امشب یک عالمه نوشتم
غر غر غر غر....
باهاش دعوا
خیلی هم دعوا ....
بعد هم تو جلسه تصورش و از خودم حمایت و حق رو گفتم
از طرف اون هم باز یکدنگی ...
بعد هم
آ خطِ اون نوشته، نوشتم باید خودم رو آروم کنم...
هیچ حرفی با عصبانیت به جان مخاطب نمیشینه...
هوف...
اگه بدونید نوشتن چقدر عالیه.

الان دارم خودم رو تو نگاه اون بنده خدا هم میذارم
دارم خودمو میذارم جای یک نفر که خیلی ایده داره، خلاقه، ولی ....
چرا؟
باید عامل اشتباه رو پیدا کنم
باید،
مادری کنم....
باید
دلسوزانه دست فکرش رو بگیرم و قدم قدم بیارمش بالا.
من حق دارم اگه بگم این نیرو رو عوض کنن
داره اذیت مون می کنه واقعا
شایدم اگر بگم، بشه عوضشون کرد
ولی فعلا ترجیح میدم تا حد امکان
صبورانه
رسولانه
باهاش رفتار کنم
شاید درست بشه
شاید برای آینده ی اون بنده خدا هم،
یه کاری کرده باشم....
بهرحال اون آدم هم داره برای خدا زحمت میکشه
او هم دغدغه های بزرگی داره
چه بسا پیش خدا عزیزتر از من باشه
چه بسا خدا به آینده ی او خیلی امیدوارتر باشه...
نه
من حق ندارم رهاش کنم
باید یجوری که هم حق خودم استیفا بشه و منطقی متوجهش کنم داره خطا میره
اما باور کن اگه باز بخواد پررو بازی دربیاره
جای عذرخواهی تیکه بندازه ها
منم کاملا از مظلوم دفاع میکنم
و نمیذارم احدی
بهم ظلم کنه
*
همین.




رفیقانه

درخواست حذف اطلاعات
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید



بهترین مربی عالم...

درخواست حذف اطلاعات

امکان نداره

به خدا بگی میخوام بزرگ باشم

و خدا شرایطش رو فراهم نکنه...

یعنی من هر بار جدا گفتم یه چیزی رو میخوام خدا درجا ابتلاش رو فراهم کرده...

و اساسا چون خواسته هام از حد خودم خیلی فراتره،مجبورم امتحان های فشرده ی سخت بدم...

مثلا وقتی به عنوان یه دختر کار نکرده ی کارنابلد از خدا میخوای که آ همین تابستون کدبانو بشی(:/) خداوند هم میگه باااشه...برو که رفتیم... بعد تو میمانی و یک کوییز سختتت....و سایر مثال ها که هست...

*

امسال به خدا گفتم احساس میکنم اینکه فقط خودم برم کربلا کمه...دوست دارم بیشتر باشم...زیاد باشم...

یعنی واقعا خداروشکر بابت این خواسته های بزرگی که دارم

خدا هم که قربونش بشم درجا شرایط امتحان رو رقم میزنه:)

وای حسین...ع

من هر دفعه میخوام بگم هر جور خودت صلاح میدونی و اگه طلبیدی دمت گرم اگر راهم ندادی هم که حق داری

ولی باز حرفت میشه دلم میلرزه

احساس خفگی میکنم وقتی فکر کنم راهم نمیدی....

وای وای....

آقا جورش کن

منتظریم:((((

*

بنظر خودم خیلی وقته که ننوشتم...

دعامون کنید... دعا کنید امانت خدا رو پس بدیم...دعا کنید خودمون رو فقط برا خودمون نخوایم...نمیدونم.. دعا کنید ازمون راضی باشن....آی زائرها....

به حرم المومنین که رسیدید، خواهشا...بگید سلام عزیزم...مروه خییییلی دلش میخواست بیاد...

(به یه سفر پنج شش روزه هم راضیم...فقط برم، ببینمتون...تا سال بعدددددد!

کاش جا نمونم...کااااش....)




نسیمی جانفزا می آید...

درخواست حذف اطلاعات

بعد از سه سال رفتم پیش شهید بهشتی

بعد از سه سال که میومدم و بسته بود درب مزار 72 تن....

وقتی وارد قطعه شدم، باور کنید، عین بهشت بود

خنده های از ته دل

حال خوش

از آ ین باری که اومده بودم یک گردان دوست جدید پیدا کرده بودم

هر سمتی رو که نگاه می کردی یه رفیق

یه شهید

یه مومن که نگاه به چهره اش مسرت بخشه...

خیلی حالم خوب شد

از اون حال های خوبی که سراسر انگیزه و انرژی میشی و ته گلوت هم یه بغض خوشگلی می گیره...

چه جوان های مومنی که تو جبهه ها، تو نبرد، تو دل تمام سختی ها

با ذکر: کربلا کربلا ما داریم می آییم

به شهادت رسیدند...

چه دلاورهای سخت کوش پرامیدی

که خون شون زندگی و باور ما رو کربلایی کرد....

من مدیون تک تک رفقای شهیدم

مثل خیلی های دیگه...

ی امنیت

ی زنده ای که هر گوشه ی این بلاد ی

با عشقی دارن تلاش می کنند...

گمنام

گمنام

گمنام...

من بیاد همتون میخوام به دیدار حسین(ع) برم...اگر اذن بدن،میخوام همش پیش ارباب یادتون کنم،بیاد اون حسرتی

که در فراق کربلا کشیدید و سر به بالین یار جان دادید...

که خود ارباب در وصف شما فرمود: ما رایت اصحابا ابر و اوفی من اصح ....❤️

تا شما هم دعایمان کنید

تا که ما هم.......

ای اصحاب آ ا مانی سیدال ء




دلمان گرفت....

درخواست حذف اطلاعات

یا حسین...

بهم ریخته ام

از غروب دارن می کوبن منو

در حدی که نمی دونم چی جواب بدم اصلا

خب شما خودتون این کار رو دادین به من...

*

جایی ایستادم

که یه رفتار کوچیک

گاهی یک جمله نگفتن

یا گفتن

منو آماج هزاران حرف قرار میده.

هزارجور کار دارم

از ظهر تا الان مشغووولم نمیتونم به کارهام برسم.

مهمان هم داریم

درسم مونده

اونوقت میرم می بینم تو گروه بحث شده

پشت سر هم رگباری دارن می کوبن....

اینکه نمیدونم چجوری جمعش کنم

اینکه مجبورم نرم رفتار کنم

*

خداوندا

خودت کمکم کن دیگه....

*

پاشم حضرت زهرا بخونم یعنی؟

*

حق هم میدم بهشون البته.

اشتباهاتی هم داشتم

اما مستحق اینهمه بی انصافی نیستم

*

هعی




روضه خوان حسین، کودک ها...

درخواست حذف اطلاعات

هیئتی که ما میریم یه عالمه مادرجوان با بچه های ریز و درشت شون میان
خیلی معرکه ی قشنگیه...
همیشه تو دلم تحسین شون میکنم و دعاشون میکنم...
محرم ها،
روضه های قسمت خواهران قوی تره
با دیدن احوال این بچه های کوچولو
روضه ی مصوری بپاست...

امشب یه دختر کوچیک روبروی من ایستاده بود
هی به صورت لطیفش نگاه می
به گوشواره هاش...
تشنه بود
داشت بهانه می گرفت
آخه میدونید که
بچه ها
خیلی زود بی تاب میشن...

تقریبا سه ساله بود...
موهای مرتبش
لباس مشکی اش
چشم های خوشگلش...

دیگه این رو واستون نگم که آ های مراسم میگفت: مامان بریم پیش بابا....

روضه میشه اگه واستون بگم
مادرش پوست شکلات کند و داد بهش
اومد بگیره،افتاد زمین
داشت گریه می کرد
بخاطر شکلاتش، داشت گریه می کرد

بچه مگه طاقت سختی داره؟
طاقت دویدن دنبال کاروان
طاقت دیدنِ......


یا رقیه ی حسیییین....


متن شب اول




معیار ح ...

درخواست حذف اطلاعات

انی سلم لمن سالمکم یعنی:
حسین
من با هر که با تو در صلحه، در صلحم
هر که تو رو دوست داره از بدی های من در امانه
هر تو رو دوست داره از من نرم خویی می بینه
اصلا مقیاس خوبی من فقط تویی...
و حرب لمن حاربکم
اگه ی با تو در جنگه
باهاش می جنگم...
ولو دوستش داشته باشم
ولو برای من منفعتی داشته باشه...

معیار تویی حسین جان...
**

به حب و بغض هامون اینجوری نگاه کنیم
مقیاس مون چقدر درسته؟
چند نفر اضافه ان؟
چه افرادی رو باید وارد دایره حب هامون یا بغض هامون کنیم؟؟




برگی از زندگی

درخواست حذف اطلاعات

چندمین باره که قصد کل کتاب و دفترهام رو ساماندهی کنم از نو بچینم سر جاش...
کار سخت و زمان بریه...
قبل از اینکه شروع کنم یه چیزهایی نوشتم برای خودم...
که مثلا چرا انقدر وسایلم زیاد شده،چرا انقدر مینویسم،اینها رو چیکار کنم و...
حالا...
چه چیزها که این وسط پیدا نمیشه...

همه ی زندگی من تو نوشته هامه
اینجا تمام زندگی ام داره مرور میشه...

یه دفتر راه راه
که روش نوشتم:
خاطرات ماندگار مدرسه
برای پیش یمه
چه کار خوبی این دفتر رو دادم همه ی معلم های دبیرستانم برام نوشتن....

یک صفحه ی این دفتر
دلتنگی هام رو هم زد...
احساسم رو برانگیخت...
خیلی بیشتر از سایر صفحه ها...
یه نوشته از دبیر مومن و خیلی دوست داشتنی دین و زندگی مون...که سه سال افتخار شاگردی اش رو داشتم:


*
بعد از این هم
یه دسته کاغذ منگنه شده
خاطرات اولین سفرم به کربلا
اربعین 94...
*
یه دفتر سفید هم داشتم، برای سال 92
اون وقتها بیشتر مینوشتم،کوتاه یا بلند:
مثل:
«روزگار دفترم سیاه شد،
از نبود تو...»
و:
«برف می بارد از آسمان
واژه می بارد بر صفحه
و اشک از چشمانم...»

اینها همه جزوی از وجودمن...
همه ی خاطره هام...
حتی اگه هیچوقت دفترهام رو نخونم
متن هام رو یادم بره
اما من تاثیری که باید بگیرم رو گرفتم...
من با همین نوشتن ها بزرگ شدم...
اینها ثمره ی منه.....
**

باید کم کم جمع شون کنم بذارم سر جاش
قرار بود مرتب تر بشن فقط...




در راه بازگشت...

درخواست حذف اطلاعات

چهله ی قشنگ طرح ولایت مون تماام شد...
نمیگم دلم گرفته
چون دلم روشنه، چون دلیلی برای ناراحتی نیست وقتی هنوز هست
وقتی مون همیشه هست
وقتی خدا رو داریم...
ولی خب همش دارم به دوستامون فکر میکنم
به برنامه هایی که داریم
به رابطه های قشنگی که رضا جانم برامون ایجاد کرد
به این دوستی های خوشمزه...
این آدم های مهربون که امیدوارم بارها و بارها تو زندگی ام تکثیر بشن
به جلسات تثبیت که از خود خدا میخوام ماها رو محکم و قوی و ثابت قدم کنه...
به همه ی خوشی های سفر،یادگاری های سفر....
بر خلاف گذشته که موقع برگشتن از سفرها بغض می با یه ناامیدی خاصی که دارم جدا میشم از چیزهای خوب و حالا مسئولیت ها شروع میشه، دارم اینبار با خوشی و لذت برمیگردم...
رضا...ع جداشدنی نیست... این رضای حمایتگر بامحبت و تدبیر رو باید نگه داشت... باید همش ازش بخوام... و این خواستن یعنی اتصال...یعنی جایی برای از غصه دق نیست...

امااا...
این دلیل نمیشه که اصلا ناراحت نباشم که دیگه اون چهله ی ارزشمند رو ندارم...
اینکه فکر میکنم دیگه هیچوقت اونطوری جمع نمیشیم ناراحتم میکنه.
البته به قول فاطمه ب، زود به زود همو می بینیم مگه نه؟
*
در نتیجه ی این دلتنگی عمیییق...میخوام برم سراغ مدح ارباب
میخوام این شور و شرار دلم رو وصل کنم به مرکز و منبع عشق
که بدونم هر احساس قشنگی هم که دارم، توی راه اهل بیت باید باشه
که بدونم توی راه اهل بیت هیچ غمی نیست که تو رو از پا دربیاره
و هیچ هیجان و شادی مفرطی نمیتونه روحت رو منفجر کنه.... که دیگه از ظرافت رابطه ی با خدا بی بهره بشی...
«لکی لا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم»
*
اگه در حرکت نبودیم می نوشتم باز هم...
البته شاید!
این خیلی خلاصه بود