رسانه
رسانه

ضربان ِ لبخندهایت



محبوب

درخواست حذف اطلاعات

میدونی محبوب. پاییز که میشه عاشقا دل نازک میشن. دلشون میشه مثل اون برگ زردای پاییز. همینکه سر انگشت پات یواشکی بره رو دلشون ، دلشون میشکنه. پاییز که میشه عاشقا گریه نمیکنن میرن تو خودشون فکری میشن. دلشون تنگ میشه. نه اینکه فک کنی همیشه باید یه معشوقی این وسط باشه ها نه محبوب... از این عاشق دوزاری ها رو نمیگم که همش دنبال قرتی بازی اند. عاشقا رو میگم عاشقای واقعی اون ادمایی که دلشون مثل تنگ ماهی گلی کوچیک و صافه. اونایی که همیشه تنهان اونایی که پاییزا دستاشون یخ میکنه هی خودشون تنهایی دستاشون رو ها میکنن. اونایی رو میگم که شبای پاییز و سیاوش میذارن. بعد هی سیاوش دم گوششون میگه سر بده اواز هق هق خالی کن دلی که تنگه... محبوب عاشقا خیلی گناهی اند. پاییز که میشه دلم براشون میسوزه. پاییزا نیس شبا یهو بلند میشه آدما میشینن تو خونه شون واسه همینه که عاشقا تنهاتر میشن انگار...




صداش هم مثل باشه البته!

درخواست حذف اطلاعات

به عقیده من هر دختری تو این دنیا باید یه تو زندگیش داشته باشه که هر وقت لازم شد براش بخونه:

گریه نکن گریه نکن ، خاتون غم گریزِ من

برای این در به در بی سرزمین گریه نکن...




addiction

درخواست حذف اطلاعات

کشیک قبلم تو بخش اطفال دو شب پیش بود. ساعت نزدیکای 12 و نیم نیمه شب بود و داشتم تو یکی از بخش ها آزمایشات مریض ها رو چک می که طبق رسم 5 دقیقه یک بار کشیک های اطفال گوشیم زنگ خورد : " ویزیت اورژانس خوردی. + چی هست؟ - مسمومیت با اپیوم اعزام شده از ... + اکی اومدم"

رفتم پایین. به پرستار استثنائا خندون شیفت شب نگاه و گفتم " کجاست؟ گفت : رفته iv . (منظور اینکه رفته تا رگ بگیرن براش) گفتم : مامانش کجاست؟ به زنی با چادر رنگی در اول سالن اشاره کرد. برگه شرح حال و خ ر به دست رفتم نشستم روی صندلی کنارش و سرم را انداختم پایین و طبق معمول همیشه گفتم :"اسم بچه تون چیه؟ چند وقتشه دقیقا؟ و اینکه ... ن هستید؟ شما مادرش اید دیگه؟..."

سرمو بلند دیدم زن شروع کرد به ناله و گفت " ببخشید ... ببخشید... گلاب به دهنتون (؟!) بی احترامی شما نباشه... بگم؟؟..." اونجا بود که فهمیدم چیزی عایدم نمیشه. گفتم "شوهرت کجاست؟" . گفت " ببخشید خانم... ببخشید... من نمی دانم..."

بلند شدم و رفتم به همون آقای پرستار گفتم " شوهر این خانمه کجاست؟" گفت " خودش بهتر میدونه باز!" گفتم :" بنده خدا منتال ه (منتال ریتارد یا عقب مونده ی ذهنی)"-

تو همین گیر و دار بودیم که یه پیرمرد 80-90 ساله ی به شدت (عذر میخوام از جمع ولی به همین سوی چراغ اغراق نمیکنم) پی و داغون و صد البته معتاد از اون طرف سالن وارد شد. زن گفت :" ببخشید خانم بی احترامی نباشه... این باباشه" برای یک لحظه جا خوردم و با ناباوری گفتم : " بابای خودته یا بابای بچه ات؟" اونجا بود که فهمیدم دخلمون امشب اومده!

به پیرمرد گفتم حاج آقا بچه چند سالشه ؟ گفت : " سر چله که بشه میشه 3 سالش" گفتم : "چی بهش دادی؟ چقد دادی؟" گفت : "هیچی چیزی ندادیم"

+ باشه اشکال نداره. شما ندادی. چقد خورده؟ چی بودی؟ ؟

- هیچی نخورده.

سعی عصبی نشم گفتم + تو این برگه اعزام نوشته بچه بی هوش بوده. بهش 3 تا آمپول زدن که به هوش اومده. آمپول هایی که اونایی که مواد خوردن رو به هوش میاره. من میدونم خورده بگو چقد؟ (3 تا نالو ان گرفته بود)

- هیچی نخورده.

+مهمونی نرفته بودین؟ جایی برین اونجا بهش بدن؟ تو خونه تنها باشه تو خونه سوخته ای چیزی افتاده باشه بخوره؟

- نه هیچی نخورده.

+ خودت بقیه دود نگرفتین پیش بچه؟

- فقط من مصرف میکنم منم میرم بیرون میکشم اصلا تا حالا به بچه دود نخورده.

دیگه صدای مریض های قلبی که اونطرف تر بودن و در اومده بود. " حاجی بگو دیگه اینا ن دیگه بگو هرچی دادی..."

+ آقا من که نمیخوام زنگ بزنم پلیس بگو...

- هیچی نخورده.

سرتون رو درد نیارم. دیدم چیزی کاسب نیستم. گفتم بچه چندمتونه؟ به زن اشاره کرد و گفت "این بچه اولشه" گفتم خودت چی؟ گفت " 4 تا دختر دارم دو سه تا هم پسر"...

بچه رو اوردن رفتم معاینه اش . بعد از اون نالو ان هایی که گرفته بود حالش عالی بود. از تخت بالا میرفت. برادی پنه نبود مردمک ها هم کاملا میدسایز.

رزیدنت هم اومد و گفت بچه خیلی خوشحاله picu لازم نیست بره. میفرستیمش بخش.

در همی حین یه خانم و اقای دیگه اومدن. به مرد گفتم چیکارش میشین؟ گفت " خانم میشه دختر حاج آقا " (خواهر ناتنی بچه بود)

صداش . تصور کنید یک زن حدودا 40 ساله که رژ قرمزی که به لبش زده بود رو دقیقا با همین کیفیت به گونه ها و پلک هاش هم کشیده بود!! گفتم : " شما خبر داری چی به بچه دادن؟ ی غیر از بابات باشه پیشش؟ خواهر و برادر های دیگه ات؟"

گفت : " ما اگه خودمون بکشیم بابامون میکشتمون!! ما اصلا معتاد نیستیم هیچ کدوم!"

حوصله ی کل کل نداشتم و گفتم اکی.

حدود یک ساعت بعد تو یکی از بخش ها بودم که دیدم از بخش روبرو سر و صدا میاد. رفتم اون یکی بخش و گفتم چه خبره؟ پرستار ها با کلافگی تمام گفتن : " تو هم با این مریض فرستادنت! قحطی اومده بود؟ کی بود این برا ما فرستادی؟ " گفتم : "کی؟"

گفتن همین اپیوم ه! همراهش اون که قیافه اش قر و قاطی بود از وقتی اومدن داره سر اون خانم شیرین ه داد میزنه و میگه برو برام جنس بیار! وحشی شده اصلا. هیچ کدوممون جرا ت نمیکنیم بریم تو اتاقش! ...

من با قیافه هنگ کرده رفتم سر کار های دیگه ام. :| ساعت نردیکای دو بود که یهو دیدم پرستارها دارن بال بال میزنن که بدویین بچه آپنه کرده (نفس نمیکشه) باورم نمیشد. بچه به اون خوبی به اون شر و شوری چی شد یهو؟ با رزیدنت های سال یک رفتیم و آمبو و ماسک دادیم به بچه . فکر میکنید تو اتاق چی دیدم؟

خواهر ناتنی بچه رو گذاشته بود رو پاش و خوابونده بود و خودش کاملا نعشه بود. مواد مصرف کرده بود و دوباره به بچه داده بود!

رزیدنت ت ش داد و گفت " چرا دوباره بهش دادی؟ بمیره راحت میشی؟..."

ولی اون زن چشم هاش رو هم باز نمیکرد و کاملا در عوالم مخدرش در حال سیر بود.




زندون تن رو رها کن ای پرنده پر بگیر...

درخواست حذف اطلاعات
میدانی رفیق اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. برای درمانگاه ها ساختمان چند طبقه و شیکی ساخته اند. چهار طرف شیشه. پله های پیچ دار ، سنگ های براق... اما دیگر های بای در کار نیست! یادت هست؟ دو سه سال پیش در درمانگاه ها یک بسته های بای ۶ تایی می اوردند برای اتند و ماها چشممان به همان های بای ۶ تایی بود و ا کار که می رفت کلک های بای را میکندیم . به هر کداممان نصف یا فوقش یک دانه بیشتر نمیرسید اما یادت هست صدای خنده هایمان و جار و جنجالمان برای همان یک بیسکوییت ساده را؟ امروز روی میز پاویون های بای دیدم و یاد ان روزهایمان افتادم...اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد. درمانگاه ها شیک شده اند اما های بای ندارند. های بای ها هم مزه قبل را نمیدهند. چرا راه دور میروی رفیق؟ خودمان دیگر مثل گذشته نیستیم. صدای خنده مان بلند نیست. به دوربین های سلفی مان لبخند نمیزنیم. گالری گوشی هایمان به جای سلفی های دسته جمعی و گوشه گوشه بیمارستان پر شده از ع های پرونده های بدخط مریض ها و ازمایش های مختل و چست های پر از کانسالی ن. اینجا دیگر هیچ چیز بوی گذشته را نمیدهد رفیق. پلی لیست گوشی هایمان کوتاه شده و قهرهایمان طولانی. باور میکنی؟ حتی پاییز دیگر بوی پاییز نمیدهد. ی رمق ندارد هپی فال بگوید و پست پاییزی بگذارد. تقویم های جیبی مان به جای تیک خوردن برای قرار های کافه حالا برای کشیک های شب درمیان تیک میخورد... ما مبتلا شده ایم و کیست که از مبتلا شدن نترسد؟



addiction

درخواست حذف اطلاعات

کشیک قبلم تو بخش اطفال دو شب پیش بود. ساعت نزدیکای 12 و نیم نیمه شب بود و داشتم تو یکی از بخش ها آزمایشات مریض ها رو چک می که طبق رسم 5 دقیقه یک بار کشیک های اطفال گوشیم زنگ خورد : " ویزیت اورژانس خوردی. + چی هست؟ - مسمومیت با اپیوم اعزام شده از ... + اکی اومدم"

رفتم پایین. به پرستار استثنائا خندون شیفت شب نگاه و گفتم " کجاست؟ گفت : رفته iv . (منظور اینکه رفته تا رگ بگیرن براش) گفتم : مامانش کجاست؟ به زنی با چادر رنگی در اول سالن اشاره کرد. برگه شرح حال و خ ر به دست رفتم نشستم روی صندلی کنارش و سرم را انداختم پایین و طبق معمول همیشه گفتم :"اسم بچه تون چیه؟ چند وقتشه دقیقا؟ و اینکه ... ن هستید؟ شما مادرش اید دیگه؟..."

سرمو بلند دیدم زن شروع کرد به ناله و گفت " ببخشید ... ببخشید... گلاب به دهنتون (؟!) بی احترامی شما نباشه... بگم؟؟..." اونجا بود که فهمیدم چیزی عایدم نمیشه. گفتم "شوهرت کجاست؟" . گفت " ببخشید خانم... ببخشید... من نمی دانم..."

بلند شدم و رفتم به همون آقای پرستار گفتم " شوهر این خانمه کجاست؟" گفت " خودش بهتر میدونه باز!" گفتم :" بنده خدا منتال ه (منتال ریتارد یا عقب مونده ی ذهنی)"-

تو همین گیر و دار بودیم که یه پیرمرد 80-90 ساله ی به شدت (عذر میخوام از جمع ولی به همین سوی چراغ اغراق نمیکنم) پی و داغون و صد البته معتاد از اون طرف سالن وارد شد. زن گفت :" ببخشید خانم بی احترامی نباشه... این باباشه" برای یک لحظه جا خوردم و با ناباوری گفتم : " بابای خودته یا بابای بچه ات؟" اونجا بود که فهمیدم دخلمون امشب اومده!

به پیرمرد گفتم حاج آقا بچه چند سالشه ؟ گفت : " سر چله که بشه میشه 3 سالش" گفتم : "چی بهش دادی؟ چقد دادی؟" گفت : "هیچی چیزی ندادیم"

+ باشه اشکال نداره. شما ندادی. چقد خورده؟ چی بودی؟ ؟

- هیچی نخورده.

سعی عصبی نشم گفتم + تو این برگه اعزام نوشته بچه بی هوش بوده. بهش 3 تا آمپول زدن که به هوش اومده. آمپول هایی که اونایی که مواد خوردن رو بهوش میاره. من میدونم خورده بگو چقد؟ (3 تا نالو ان گرفته بود)

- هیچی نخورده.

+مهمونی نرفته بودین؟ جایی برین اونجا بهش بدن؟ تو خونه تنها باشه تو خونه سوخته ای چیزی افتاده باشه بخوره؟

- نه هیچی نخورده.

+ خودت بقیه دود نگرفتین پیش بچه؟

- فقط من مصرف میکنم منم میرم بیرون میکشم اصلا تا حالا بچه دود نخورده بهش.

دیگه صدای مریض های قلبی که اونطرف تر بودن و در اومده بود. " حاجی بگو دیگه اینا ن دیگه بگو هرچی دادی..."

+ آقا من که نمیخوام زنگ بزنم پلیس بگو...

- هیچی نخورده.

سرتون رو درد نیارم. دیدم چیزی کاسب نیستم. گفتم بچه چندمتونه؟ به زن اشاره کرد و گفت "این بچه اولشه" گفتم خودت چی؟ گفت " 4 تا دختر دارم دو سه تا هم پسر"...

بچه رو اوردن رفتم معاینه اش . بعد از اون نالو ان هایی که گرفته بود حالش عالی بود. از تخت بالا میرفت. برادی پنه نبود مردمک ها هم کاملا میدسایز.

رزیدنت هم اومد و گفت بچه خیلی خوشحاله picu لازم نیست بره. میفرستیمش بخش.

در همی حین یه خانم و اقای دیگه اومدن. به مرد گفتم چیکارش میشین؟ گفت " خانم میشه دختر حاج آقا " (خواهر ناتنی بچه بود)

صداش . تصور کنید یک زن حدودا 40 ساله که رژ قرمزی که به لبش زده بود رو دقیقا با همین کیفیت به گونه ها و پلک هاش هم کشیده بود!! گفتم : " شما خبر داری چی به بچه دادن؟ ی غیر از بابات باشه پیشش؟ خواهر و برادر های دیگه ات؟"

گفت : " ما اگه خودمون بکشیم بابامون میکشتمون!! ما اصلا معتاد نیستیم هیچ کدوم!"

حوصله ی کل کل نداشتم و گفتم اکی.

حدود یک ساعت قبل تو یکی از بخش ها بودم که دیدم از بخش روبرو سر و صدا میاد. رفتم اون یکی بخش و گفتم چه خبره؟ پرستار ها با کلافگی تمام گفتن : " تو هم با این مریض فرستادنت! قحطی اومده بود؟ کی بود این برا ما فرستادی؟ " گفتم : "کی؟"

گفتن همین اپیوم ه! همراهش اون که قیافه اش قر و قاطی بود از وقتی اومدن داره سر اون خانم شیرین ه داد میزنه و میگه برو برام جنس بیار! وحشی شده اصلا. هیچ کدوممون جرا نمیکنیم بریم تو اتاقش! ...

من با قیافه هنگ کرده رفتم سر کار های دیگه ام. :| ساعت نردیکای دو بود که یهو دیدم پرستارها دارن بال بال میزنن که بدویین بچه آپنه کرده (نفس نمیکشه) باورم نمیشد. بچه به اون خوبی به اون شر و شوری چی شد یهو؟ با رزیدنت های سال یک رفتیم و آمبو و ماسک دادیم به بچه . فکر میکنید تو اتاق چی دیدم؟

خواهر ناتنی بچه رو گذاشته بود رو پاش و خوابونده بود و خودش کاملا نعشه بود. مواد مصرف کرده بود و دوباره به بچه داده بود!

رزیدنت ت ش داد و گفت " چرا دوباره بهش دادی؟ بمیره راحت میشی؟..."

ولی اون زن چشم هاش رو هم باز نمیکرد و کاملا در عوالم مخدرش در حال سیر بود.




iufd

درخواست حذف اطلاعات

چیزهای عجیبی این روزها دیده ام. چیزهای عجیب ، حزن انگیز ، شکننده و بی رحم.

زنی را دیدم در پس راهروهای بی روح زایشگاه، دو روزی بود که تنش در جانش تکان نخورده بود. صورتش سرد بود. مضطرب اما امیدوار. امیدوار به زنده بودن جنین ٢٤ هفته اش! امیدوار به زاییدنش، به دیدنش ، به بوییدنش ، به بوسیدنش... روی تخت که دراز کشید دستگاه سونیکیت که بر پوست شکمش فشار داده میشد ، هرچه میگذشت فقط صدای خش خش دستگاه در اتاق پیچیده بود. لحظات بی رحمی بود. مادری گوشهایش را تیز کرده بود برای شنیدن صدای قلب جنینی که ٢٤ هفته درونش بالیده بود و رشد کرده بود. جنینی که همدمش بود، با او میخوایید و برمیخاست... لحظاتی بی رحمی بود ص غیر از خش خش آن دستگاه لعنتی به گوش نمیرسید... جنینش مرده بود...

اتاق بوی مرگ میداد. بوی نیستی . بوی عدم... زن گریه نکرد. فریاد نکشید. نگاهی کرد و گفت "حالا چی میشه؟"


چطور میتوان به مادری گفت برو و در آن بلوک زایمان پر از درد و امید ، در کنار نی که درد های عظیمی میکشند برای شنیدن صدای گریه های نوزادشان، تو هم بزا ! زایمانی که در آن ی تنت یی روح ، بی جان ، سرد و با چشمانی بسته از جانت بیرون می آید و تو باید تنها به خانه ای که هر گوشه اش منتظر صدای شادی توست ، برگردی؟

چطور میشود این حرفها به مادری زد بی آنکه صدایت بلرزد و روحت خش بردارد؟




اپرای تنها

درخواست حذف اطلاعات

یکی دو ماه قبل لپ تاپم آب و روغن قاطی کرده بود. خودم چیزی از نرم افزار هم سر در نمی آورم چه رسد به سخت افزار. کمی دستکاری اش و نشد. بعد از مدتی بردمش مشهد پابوس آقا :دی دادمش دست پسر عمو که این کاره است و رهایش و آمدم. یکی دو هفته پیش از زیارت برگشت خانه. باور میکنید از دو هفته پیش تا حالا روشن نکرده بودمش؟ امشب آوردم روشنش ببینم حالش چطور است. با یک صفحه ی خالی به همراه یک سطل در ویندوز 7 روبرو شدم. یکه خوردم و با خود گفتم حالا از کجا باید شروع کرد؟ تا کی باید نشست و نرم افزار کرد واسه این؟ اصلا چی باید کرد؟ فایرفا ؟ آفیس؟ منیجر؟ آکروبات؟ زیپ؟ کی ام؟ چی؟ ...

یک حلقه ی قرمز آن پایین بود . رفتم و برای شاید ششمین بار در زندگی ام اپرا را باز و در گوگل نوشتم " ..." کلمه ی بعدی به ذهنم نرسید! پاک و نوشتم "بیان" روی "ورود" اعضا کلیک . چندین بار با نام کاربری "missnooon" تلاش اما نشد. بعد تازه یادم آمد نام کاربری من که این نبود! برای پسورد هم چندین بار تلاش تا بالا ه باز شد.


بعد که رسیدم به اینجا جندین دقیقه فکر که می آیم و فلان و فلان مینویسم. از بلایی که اندورید و آی او اس بر سر وبلاگ نویسی آورد مینویسم. از گذشته ها. از رفاقت ها. با خودم گفتم از وقتی نبودم مینویسم. از این 4 ماهی که گذشت از دوران اینترنی. از خاطره ها ، خاطره های تلخ ، خاطره های شیرین. از داستان های شاد و غم انگیز آدمها . از تجربه ها . از احساسات متفاوت. از عشق از نفرت...

اما وقتی صفحه وبلاگم را باز جا خوردم. راستش یادم نیامد که چه زمانی چنین قالبی گذاشته بودم! کامنت ها را بسته بودم؟ یعنی آن موقع حالم چه بوده؟ ...

الان فکر میکنم چه چیز نوشتن مهم نیست. مهم هم نیست ی بخواند یا نه. حتی مهم نیست که باز هم بعد از پست ، پست هایی بیاید یا نه. حتی تر اینکه مهم نیست که بعدا چه حسی نسبت به نوشته ی ح داری. مهم این است که باید نوشت و نوشتن را فراموش نکرد. حال بخواهد بعد از ماه ها و سالها باشد....




امشب دوباره به یاد چشات گریه ...

درخواست حذف اطلاعات

شب های زیادی در گوشه و کنار این شهر بوده ام. بی دوست ، بی آشنا ، بی هر انکه باید ، بی تو...

شب های زیادی در جاهای غریب سرم را بر بالشت گذاشته ام. سعی کرده ام به هیچ چیز نین م. نه به خودم نه به عشق نه به تو ...

شب های زیادی گریسته ام. نه از برای خودم... نه برای تو ... نه برای هیچ دیگر... بلکه برای تنهایی... برای روزهای مبهم پیش رو...

امشب بر روی این تخت جدید ، با خود گفتم چندین شب دیگر قرار است در کجاها سر کنی دختر؟ در کدام شهر؟ در کدام دهات؟ در کدام اتاق بی صاحب، بی روح، بی عشق؟

قرار است چه شود ا این همه شب؟ قرار است کجا پایان گیرد؟

جو نداشتم...




بیمارستان الانور آباد ٦ این داستان معجزه ی خلقت!

درخواست حذف اطلاعات

بخش اطفال به سلامتی و خوشی و می (:|) تموم شد. نمره هاش هنوز نیومده و هروقت بیاد شما عزیزان دل رو از نتیجه ی مثبت منفی و یا احتمال زیاد خنثی اون افطاری مزبور مطلع خواهم نمود همی :دی

ده روزی میشه در بخش به غایت متحیرانه ، شادمانانه ، آف گونه آنه ، خانمانه و صد البته تهوع برانگیزانه ی ن به سر میبریم! واقع در یک زایشگاه به غایت شلوغ!

از خدا که پنهون نیس از شما غنچه های خندان باغ زندگی چه پنهون که من قبل از ده روز پیش همچین بگی نگی برا تخصص به ن فکر می اما ... اممممما الان دارم میگم من اگه بمیرم از بی تخصصی ها ن برو نیستم !!! ( مامانم میگه باید بدی برا تخصص بسازن چون همه بخشا رو که میری میگی تخصصش رو نمیرم :)) :|)

خلاصه گفتم که در جریان باشید. نبینم باز فردا یکی اومده سر آستین منو میکشه میگه تو رو به همین سوی چراغ بیا برو ن هااااا نبینمااا .

دو روزه که من و ثمین روتیشن بلوک زایمان هستیم. روتیشن نگو بلا بگو :|

دیروز راستش خبری نبود. ولی امروز سه تا زایمان دیدم ^_^ دو تا پسر یک دختر :دی واقعا حس اینکه تو داری معجزه ی خلقت رو جلوی چشمت میبینی خیلی حس وصف نشدنی ه . ولی انقدررررررر سخت و دردناک ه و انقد صدای جیغ شنیدم که حس میکنم به اندازه ی تمام مادرهای تو بلوک بدنم درد میکنه :((

خ مذکر رد میشه نمیتونم با جزییات توضیح بدم :دی ولی در این حد داشته باشین که انقدر وحشتناک بوده که منی که کلا عین خیالم نیست زایمان اول رو دیدم دیگه نتونستم واستم وج جفت رو هم ببینم، اومدم بیرون. بقیه بچه ها میگفتن رنگت خیلی زرد شده آب قندی چیزی بخور :|

وای نمیدونید حالا اونکه خوب بود بچه دومی طفلی مامانش انقد جیغ زده بود اصلا دیگه توان نداشت بعد سربچه اومده بود شونه هاش گیر کرده بود. سر بچه کم کم شروع کرد به آبی شدن و بچه سیانوز شد ( بخاطر اینکه بهش ا یژن نمیرسید آبی شد و داشت میرفت سمت سیاه شدن) یه لحظه گفتم بچه مرد! ولی به هر بدبختی بود کشیدنش بیرون و شروع به احیا ... خیلی استرس داشتم و ه بودم بالا سرش بعد احیا یه ناله ی خفیفی کرد و ماما گفت خوبه. گفتم نه تو رو خدا ! این انتها هاش هنو آبیه! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت ترم چندی؟ گفتم پنج!!!! ثمین زد رو شونه ام گفت سال پنج رو تموم کردیم خنگ خدا !! گفتم نه ببخشید! ا ترم ده ! ماما یه خنده ای کرد گفت پس چرا انقد متعجبین؟! کاریش نمیشه بابا ! خوبه :|

القصه که به محسن زنگ زدم گفته نه تنها تخصص ن نمیرم بلکه بمیرم زایمان طبیعی نخواهم کرد :| البته مطمئنم برم سزارین ببینم میگم سزارین هم نمیکنم!


+تا این لحظه من و ثمین وصیت کردیم که اگر در معرض مرگ حتمی بودیم اجازه ی ال پی ، بون مرو آسپیریشن ، بیوپسی پلور و گذاشتن ان جی رو نخواهیم داد ! حالا زایمان طبیعی هم به این بلک لیست اضافه شد :/


++یه چی دیگه اینجا نوشته بودم که باز چون مذکر رد میشه پاک :))


+++ توصیه من به شما جوانان این است که اگر پسر هستید هم اکنون رفته وضو گرفته و دو رکعت شکر به جا اورده و منت خدای را عز و جل گویان از صحنه دور شوید و اگر خدای ناکرده دختر هستید و در اینده ی دور و نزدیک قصد بچه دار شدن دارید تا تاریخ زایمان ، هرگز و حاشا و کلا از جلوی درب بلوک زایمان گذر نکنید که در غیر اینصورت دچار خسران عظیم شده و کلا بیخیال خواهید شد! والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته !




تحت تاثیر ه!

درخواست حذف اطلاعات

یک/ در راستای تاثیرات بخش ن خواب دیدم زایمان طبیعی :| خیلی هم بدون درد و عالی بود. تنهام بودم و کاملا مریم مقدس وار بچه ام دنیا اومد! فقط نفهمیدم چی شد یهو من وارد یک بازی کثیف شدم و تعقیب و گریز جنایی شد و بچه ام گم شد! :/ ثمین خواب دیده بود میخواسته طبیعی زایمان کنه ولی افتخاری بهش گفته نمیتونی باید سزارین شی و خودش پا شده رفته اتاق عمل و هم نیومده و بقیه خوابش نامفهوم بوده. نرگس هم خواب دیده بود سزارین کرده و بخیه نزدتش و اون هم خودش پاشده تو اتاق عمل کولون و کبد و طحال و اینا رو دراورده و به مامانش تدریس اناتومی میکرده!!!! مینا خواب خاصی ندیده و ما گمان میبریم نازا باشه :))) به طور کلی هممون یه جوری تو خواب رفتار کردیم هرکی ندونه فکر میکنه نه ماهه بارداریم! :/


دو/ رفتیم اتاق عمل و سزارین دوقلو دیدم. ^_^ یه دختر یه پسر. دختره سرحال تَر بود. تحقیقات ثابت د که در شرایط ی ان جنین دختر مقاومتش بیشتر از جنین پسره. به خاطر همین در طی بارداری های دوقلویی که دختر و پسر هست اگر یک جنین مرده باشه اکثرا اون پسر هست که مرده است.


سه/ الان دیگه اعتقاد دارم طبیعی بهتره. اگه خانمها بدونن چطوری شکمشون سفره میشه تن به سزارین نمیدن :| البته الان اعتقاد دارم کلا ادم أه بهتری هم میتونه از زندگی داشته باشه. بچه خیلی هم ضروری نیست ://


چهار/ قابل توجه عزیزانی که میخوان انتخاب رشته کنن باید بگم شاید از نظر شما منی که دارم این رشته رو میخونم نباید این حرفو بزنم و حرفم مس ه است ولی باور کنید کاملا جدی پزشکی اون اش دهن سوزی که شما فکرش رو میکنید نیست. پزشکی فقط قبول شدن نیست. پزشکی یک پل برای پولدار شدن نیست. پزشکی فقط پرستیژ و کلاس کاری و تفریح و دو ساعت مطب در روز نیست. پزشکی سالی به دوازده ماه بیمارستان و کلاس و مورنینگ و راند و امتحان ه. پزشکی تو عید تو تعطیلات تو شب یلدا و بهترین شبهای سال کشیک و ن ، درس خوندن های تموم ناشدنی ، ت یب شدن توسط اساتید ، حرف شنیدن از بیمار و سالهای جوانی که میگذره و میگذره و تنها چیزی که روبروت ه کتاب و کتاب ه ، هم هست! این رو بپذیرید بعد برای پزشکی قبول شدن اسمون رو به زمین بیارید. :)




آخ جوووووون ! تابستون!!! :|

درخواست حذف اطلاعات

شاید باورتون نشه. راستش من خودمم خیلی باورم نمیشه ! ولی بالا ه تابستون شروع شد! :)) :/

الان در پوست خودم نمیگنجم. بالا ه برای دوووووو هفته متوالی تعطیل شدم! امروز امتحان ن رو دادیم و بخش فان ن هم به لقاء الله پیوست. خیلی خوشحالم که دروس ماژور استاژری تموم شد و ٤ تا مینور بیشتر نمونده. راستش دیگه حوصله ام از استاژر بودن سر رفته! دلم میخواد زودتر اینترن بشم و بعدش هم خلااااااص ! :/

چیه به خدا مس ه کردیم خودمون رو! یه کارشناسی و سه تا ارشد میخواستم بگیرم انقد واحد پاس نمی که الان پاس !

شنبه میخوام برم تهران و یه کم کدبانوگری کنم و باز ع اشپزی هام رو تو اینستا در چش و چال ملت فرو کنم :))) از الان بگم که دوستان امادگی داشته باشن!

از اول مهر میریم که داشته باشیم بخش هیجان انگیز روان رو. تو ن که اصلا حال نوشتن نداشتم امیدوارم حال داشته باشم بیام و براتون از خاطرات بخش روان حرف بزنم :)

از ادامه تابستونتون لذت ببرید و انقد نگین تابستون تموم شد تابستون تموم شد! شاید یه گوشه ای دختری به تازگی وارد تابستون شده باشه و با این حرفا دلش بگیره! :دی




از رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن...

درخواست حذف اطلاعات

قصه فقط اونجاش

که سعدی یهو برمیگرده رو میکنه به جمعیت ... دستش رو میذاره رو قفسه اش، چشماشو میبنده و میگه:

"من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود"


نقل شده که بعد از این جریان دیگه سعدی هیچ وقت اون سعدی سابق نشد.




تنهایی

درخواست حذف اطلاعات

تنهایی لباس هر روزم بود ، می پوشیدمش . تنهایی فنجان چایی سرد روی میز اتاق بود، سر می کشیدمش. تنهایی ترانه ی ارام مورد علاقه ام بود، می شنیدمش. تنهایی دفتر شعرم بود، می نوشتمش . تنهایی اتمسفر اطرافم بود نفس می کشیدمش.

تصمیم گرفتم. لباس هر روز را در اوردم و همه چیز را رها و از خانه بیرون زدم... ساعتها در خیابان های شهر پرسه زدم. خستگی بر من غلبه کرد...

به خانه بازگشتم...

تنهایی سر جایش نشسته بود...




خود کرده را تدبیر؟؟ نیست جانم! نیست!

درخواست حذف اطلاعات

من از اول بخش اطفال ( که یه چیزی حدودا دو ماه و ده روز پیش بود) یک ایده تو کله ی مبارکم چرخ میزد! اونم ایده ی افطاری دادن به اساتید بود. :|

راستش رو بخواهید ما اکثرا روزای ا هر بخشی میرفتیم یک کیک سفارش میدادیم و یک خوشحالی کوچک میکردیم که هم به مثابه ی تشکر از اساتید اون بخش باشه و هم و باطنا معنی سندی از رهایی از بخش مورد نظر بود! حالا این بار من گفتم أوا این بخش یک حرکت جدید بزنیم. ایده ام رو با ثمین مطرح و خب موافقت کرد و به بقیه هم اعلام کردیم و با موافقت نسبی مواجه شد. از طرف اینترن های محترم هم یک اکی سرسری گرفتیم و قرار بر این شد که ١٤ نفر استاژر به همراه ٤ نفر اینترن حدود ١٣ تا و سه عدد رزیدنت رو دعوت کنن برا افطار !

تا اینجای قضیه حله! حالا فکر کنید که ما از اول ماه مبارک هر شب تو گروه تلگراممون بحث داشتیم! اقا کجا دعوت کنیم؟ بریم باغ؟ نه فلان باغ باید رو قالیچه نشست خیلی ضایع است! فلان یکی باغ غذاش خوب نیست. اون یکی خارج از باباهامون اجازه نمیدن اون یکی هم صندلی هاش بی کلاسن! بریم فلان رستوران؟ نه محیطش دختر پسری ه ، جلفه برا اساتید! بریم اون یکی رستوران؟ نه رو بازه رسمی نیست! بریم فلان تالار؟ نه غذاهاش پرسی صد تومن ه کلا کلیه هامون هم جواب نمیده! و ....

خلاصه مکان رو به هر بدبختی بود مشخص کردیم! حالا چی سفارش بدیم؟ مرغ و فسنجون بی کلاسه. چلو مشترک که اصلا حرفش رو نزن! وا؟ ١٠ تا فوق تخصص رو دعوت کنی چلو مشترک بدی؟؟؟ اکبر جوجه و فسنجون؟ بیس هر دوش رب انار ه ! خوب نیست! اقا فسنجون نه ، قرمه سبزی! نه اقا قرمه سبزی مگه از مکه اومدیم؟ چلو گوشت ویژه؟ دوباره همون بحث کلیه! :دی خلاصه سرتون رو درد نیارم. بنده خودم رو در ابعاد مساوی نیم در نیم قسمت تا اینا به بختیاری تنها رضایت دادن :/

حالا فکرش رو ید مکان رو برا یک شنبه هفته اتی رزرو کردیم و سفارش دادیم به هر فلاکتی بود، امروز رفتیم اکی نهایی اینترن ها رو بگیریم ، خانمها دستشون رو زدن به کمرشون که وا؟ چرا فلان جان؟ چرا بیسار جا رو نگرفتین؟ بختیاری تنها بد نیست؟ میگم بابا سرویس افطار هم دارن! به خدا اسرافه. به شخصه یه لیوان چای میخورم افطار کانه نر خورده باشم! :| میگن خب کارت دعوت هاتون کو؟ نگاه خیره به دوربین :/

میگم کارت دعوت سفارش ندادیم که . میریم شفاها دعوت میکنیم دیگه. مگه عروسیه؟ میگن نه خیلی بی کلاسه اینجوری! اصلا حرفشو نزنید! میگم خب شما برید کارت سفارش بدین. دیگه وقت چندانی نداریم من امروز نمیرسم برم... میگن نه دیگه کلا کنسلش کنید!! فقط دنبال دیوار میگشتم یعنی!

مخلص کلام که گفتن ما نمیایم. چند تا از بچه های خودمون هم گفتن نمیایم و تا این لحظه آماری که دست منه قراره ٩ نفر افطار بیست و ده ای نفر رو متقبل بشن. حالا مطمئنم باز کم میشه تعداد ! :))

امروز رفتیم یکی از اساتید کله گنده ی گروه رو دعوت کنیم، برگشته میگه کی هزینه رو میده؟ میگم خودمون. میگه فک کنم خیلی پولدارید. میخواستم بگم خانم رفتیم درخواست وام دادیم اگه زحمت بکشین ضامنمون بشین خوشحال میشیم! واللا!

حالا گمانه ها هم حاکی از اینه که تا یک شنبه همه کنار بکشن فقط من و ثمین بمونیم با اساتید! یعنی برا بچه ام میخواستم عروسی بگیرم انقد درگیر تدارکات نبودم که الان درگیر شدم.




جان در تن من چکار دارد بی تو؟؟

درخواست حذف اطلاعات

یک گلدان هم بود از این به قول اهل فن "تراریوم" ها . برای تولدم ٨-٩ ماه پیش رفقا هدیه آورده بودند. گل شناس نیستم. عشق گل شاخه ای هستم اما عشق گیاه سبز نیستم. اما راستش را بخواهید این ها بد در دلم نشسته بودند. دو مدل از این ولنت ها داشت و یکی دو مدل هم انواع دیگر گیاهان کوچک.

هر روز مینشستم کنار تُنگ گیاهانم و آب به سر و رویشان اسپری می . دست میکشیدم و برگ های سبز و محکمشان و قربان صدقه میرفتم.

کمی قد کشیدند رفتم یک تُنگ بزرگتر یدم. زمستان بهار شد. گیاهان ارام بودند ولی سبز . قوی و استوار اما با رشد کند.

آقای پدر میگفت مگر گیاه در تُنگ بزرگ میشود؟ مگر ماهیست؟ مگر زندانی توست؟ مگر...

به جم نمیرفت. هفته ی پیش رفتم سفر. به مامان سپردم آب بپاشی روی صورتشان! دست بکشی روی برگ هایشان. جایشان گرم نباشد . آفتاب بگیرند...

باز که گشتم برگ ها افتاده بودند و سر به زیر. دست کشیدم روی صورتشان سست بودند و افتادند... مثل سربازان گمنام جنگ های جهانی! بی دفاع! بی نبرد !

رو به مامان... گفت تقصیر من نیست. همه کار ! جایشان تَنگ بود! در این تُنگ نفس نداشتند! هوا نداشتند! هوا...

کاش یاد گرفته بودم باید از جایی که تَنگ است بروی... به هر قیمتی... جایی که هوا ندارد، نفس ندارد، دست و پا زدن گران تمام میشود...




دویست و یک

درخواست حذف اطلاعات

ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بأنفسهم

:)


+دوست عزیزی که من نمیشناسمت و ادرسی هم در پی ام از خودت نذاشتی :

این انتخابات برا من هیچ فایده ای که نداشت یک فایده داشت. آدم های دور و برم رو بهتر شناختم. من هیچ وقت تو زندگیم آدم شناس خوبی نبودم و در حد امکان به همه عشق و دوستی دادم. ولی زندگی درس های خوبی به آدم میده عزیزم :)

ضمن اینکه واقعا ممنونم از لطفت. کامنتت لبخند بهم هدیه کرد :)




سلامی صمیمی تَر از غم ندیدم ... به اندازه ی غم تو را دوست دارم...

درخواست حذف اطلاعات

گاهی اوقات حس میکنم اگر خدا در حق بشر فقط همین یک کار هم میکرد برای ادم بس بود. همین خلقت اشک و گریه را میگویم. همین بس بود برای اینکه ما آدمها را به بندگی اش دراورد. همین یکی بس بود تا ثابت کند خیلی خدای خوبی است...

خدایا ! مرسی که اجازه میدهی زیادی گریه کنم . ممنون که این گلوله های شور و گرم را آفریدی که سُر بخورند و بریزند پایین. ممنونم . چه همدمی میتوانستی بیافرینی صمیمی تَر از این؟ چه خلق میکردی که وقت غم همراهمان باشد؟ با همراهی تمام و بی وقفه و انقدر لطیف و حزن آلود بریزند روی صورت ادم و بعد از ساعت ها گریستن ادم را انقدر سبک کند...

کدامین مونس برای ما بود که نرود و اسرارمان را جار نزند؟ نرود و به همه نگوید که بخاطر فلان پیغام ، فلان حرف ، فلان نگاه و فلان سکوت ، انقدر سو ک گریسته ایم؟ که نرود و به همه نگوید فلان اهنگ را ده ها بار و بی وقفه پلی کرده ایم و نیمه های شب پتو را روی سرمان کشیده ایم؟

ممنونم خدا! ممنونم که بعد از ریختن این اشک های شور به اندازه ی تمام خستگی هایمان قوی میشویم و شروع میکنیم به دوباره ش ت خوردن! از تو برای این ابتکار لطیف و حزن الود و کارآمدت بی نهایت سپاسگزارم،




بیمارستان الانور آباد ٤

درخواست حذف اطلاعات

از چاق سلامتی و تبریکات عید و همه ی اینا بگذریم! :دی راستش تمام این مدت که ننوشتم علتش این بود که حوصله ی تبریک مبریک نداشتم :)) بریم سر أصل مطلب :دی

بخش جدیدمون اطفال ه. یک بخش که نه !٤ عدد بخش بسیااااااار شلوغ و پر سر و صدا ! هر ساعتی که بری صدای جیغ و جیغ و ونگ و ونگ و گریه و عربده ی (!) بچه ها شنیده میشه :/ این روزا به هر کی میرسم میگم اگه یه روزی من خَر درونم بیدار شد و خواست بره تخصص اطفال دست و پامو ببیندین بفرستینم کمپ که این خود بزرگترین خدمت به ف ا مان به حساب میاد! واللا با این نوناشون ! ://

امروز عصر من و ثمین کشیک بودیم از ساعت ٣ تا ٦ ! همراه با دو تن از اینترن های مذکر و یک عدد رزیدنت مونث! حالا از بحث های حاشیه ای و اینکه تقی به توقی میخورد اینترن و رزیدنت با عنوان " جان" از کا بیگاری میکشیدند بماند! (مثلا جان یه معاینه گوش برا ٣٩ اطفال٢میری؟ خبرشو زود بده :|" " جان یه شرح حال از ١٠نوزادان میگیری؟ خیلی خودتو اذیت نکن در حد دو خط!!! جان یه تب برا ١٤ فوق اطفال چک میکنی؟ اگزیلاری باشه! و الخ!)

رفتم بالأسر یکی از تخت های نوزادان ، یک خانم به شدت سانتی مانتال بالاسرش بود . با آرایش و سر وضع بسیار مناسب! (کمتر پیش میاد مادرها انقد به خودشون برسند چون بچه شون مریضه دیگه والللا!) حالا منم با مقنعه ی چرخیده و رژلب ماسیده و ریمل ریخته! هیچی! رفتم گفتم شما مادر جانیار جان (:|) هستید؟ گفت نه من مادربزرگشم! o_o جل الخالق! گفتم اکی! مامانش کجاست؟ سرماخورده بود خونه است... حالا بگذریم از نصف حرفاش. گفتم زردی هم داشته گفت اره خودمون دستگاه گرفتیم تو خونه گذاشتیمش تو دستگاه بستری نکردیم! :| بازم گفتم اکی. چرا سزارین کرده دخترتون؟ هیچی ترس از زایمان داشت!! رفتیم پیش روانپزشک نامه گرفتیم سزارین کرد. تهران هم سزارین کرد ولی دیگه مجبور شدیم شناسنامه اش رو برا اینجا بگیریم :|

تو دلم گفتم : جوووووووووون بابا !!!! واللا به خدا !! :/// ملت چرا اینجوری اند؟ انگار مثلا...! ول کنید اقا بیخیال! بذارید من نجابت کنم دهنم رو بسته نگه دارم ! :)))


بعد یه مریض دیگه داشتم یه پسر ١٤ ساله با چیف کامپلین (شکایت اصلی) درد سمت چپ قفسه صدری. رفتم بالا سرش به خدا قسم اگه این پسر یک دقیقه اون موبایل لامصصصصصبش رو گذاشته باشه کنار!!! یعنی داشتم سمع ریه می این همینطور با موبایلش بود، داشتم شکم رو دق می این با موبایلش بود. اسپن کبد میگرفتم این با موبایلش بود! دیگه اینترن اومد میخواست مچ منو بگیره اوتوسکوپ داده دستم میگه معاینه گوش برو. معاینه داشتم می موبایلش زنگ خورد. پسره نزدیک بود بزنه اوتوسکوپ رو ه تو چشم من بس که خودش رو دریده بود زود به موبایلش برسه!! :// بابا یعنی انقد سن دوستی ها پایین اومده؟؟؟؟ ١٤ساله؟؟؟ :// به کجا داریم میریم واقعا ؟

بعد فک کنید که نیم ساعت هم داشت منو متقاعد میکرد که یک ورزشی وجود داره به نام پارکو که تو اون ورزش ملت خودشون رو از دیوار پرت میکنن پایین!! و ایشون پارکو بازی میکنه همیشه :||| میدونید اگه فک کنید در حین این عمل توضیح دادن سرش رو از تو گوشیش دراورد! مدیووون!

بعد تازه میخواستم بیام بیرون مامانه برگشته میگه خانم فامیل شما چی بود؟؟ فک کنم یارو میخواست بدونه پسرش افتخار ویزیت شدن توسط کدوم یک از پزشکان صاحب نام شهر رو داشته!! :)))




بار دیگر وبلاگی که دوست میدارم!

درخواست حذف اطلاعات

میدونم که به قول اهنگ جدیده ی گروه سون "دیییییییره! واسه برگشتنت دیره!" ولی خب به اعتقاد من برا نوشتن در وبلاگ دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه :دی فلذا به گیرنده های خودتون دست نزنید و تا ا این برنامه هم همراه ما باشید :دی

بخش های ٤ ماهه ی پک جراحی هم تموم شد. از امتحاناش هم نگم بهتره کلا :/ امتحان ارتوپدی را همین بس که به قدری مس ه و غیر استاندارد برگزار ش که از ٢٤ نَفَر فقط ٢نفر پاس شدند در وهله ی اول! اونم نه با نمره ی ١٧-١٨ ! با ١٢و ده ای! (لازم به ذکره که ما با ١٢پاس میشیم نه ١٠) بعد از کلی به اصطلاح نمودار!(من نمیدونم این چه نموداریه که نهایتا بالاترین نمره اش میشه ١٤!!) شش نَفَر بازم افتادند! بنده هم مفت شدم با نمره ١٢/٨پاس شم :/ بعد تازه مون سه نفر رو هم قبلش حذف کرده بود! بعله همچین دیووونه خونه ایه خلاصه اینجا!

در باب امتحان شفاهی و آسکی جراحی هم راستش رو بخواین ما دو تا اتند اصلی داشتیم که یکیشون خانم بود و یکی آقا. ما هم کلا با آقاهه خیلی راحتتر بودیم چون بسیار ادم ایزی گویینگ ای بود در کل و همه چی رو فان برگزار میکرد و برع خانمه که دقیقا ویرگولهای کتاب شوارتز رو هم حفظ بود و انتظار داشت ما بگیم در ورژن ٢٠١٥در فلان جلد جای ویرگول در فلان صفحه و فلان خط نسبت به ورژن ٢٠١٠ جا به جا شده !! :|

از قضا روز امتحان خبر رسید که خانم جراحی داره در یک بیمارستان دیگه و دیرتر میاد و همه هم میگفتید ایشون گرافی (کلیشه! نمیدونم چی بهش میگین شما! ع رادیولوژی! از این سیاه آبیا ! :)) مفهومه خ دیگه!) میپرسه و اقای هم مصاحبه میکنه. ما هم از بس حجم مطالب مصاحبه بالا بود که گرافی نخوندیم گفتیم حالا اینو جواب بدیم بعد در این فاصله خدابزرگه دیگه!

اقا سرتون رو درد نیارم. اقای تشریف اورد و و جلو در اتاق و گفت من میخوام گرافی بپرسم فاز دوم امتحان مصاحبه است. من خاک بر سر بدبخت هم اون جلو و ه بودم همینجوری واسه خودم جیک جیک می که ای بابا شما چرا اخه؟ شما که انقد خوبین، مصاحبه کنید گرافی بپرسه... در همین وانفسا برگشت گفت خودت بیا تو!

اقا منو دارین؟ به خدا کل ١٠ دقیقه ای که پای لپتاپ نشسته بودم و گرافی چست و شکم برام گذاشته بود هنگ بودم! یعنی فکرشو ید یه جمله میگفتم " فک کنم اینا سی وی لاین اند... اخه چرا منو اول صدا کردید؟؟؟" :/ "این فک کنم هرنی دیافراگمه... میشه من برم یکی دیگه بیاد " :|||| بعد مثلا صدای بچه ها هم از بیرون همزمان میومد داشتن تمرین می باهم! " فک کنم مریض مانیتور بوده از این چست لید ها داره!!! .... خب اینجوری حساب نیست من غافلگیر شدم اینا دارن تمرین میکنن!!"

یعنی اصن یه وعضی بود به خدا ! چرت و پرت محض تحویلش دادم بعد هر جمله که میگفتم بعدش با ح گریه میگفتم چرا منو اول صدا کردی :/// یعنی الان فقط یک دانشجوی پزشکی میتونه عمق فاجعه ای که من گفتم رو تصور کنه :)))

هیچی دیگه به همین فضاحت امتحانش رو هم رد کردیم و نمره ها هم هنوز نیومده! حالا نمدونم دعا کنم پاس بشم یا نشم! پاس نشم که باید ا اطفال دوباره اینا رو امتحان بدم پاس هم بشم فک کنم باید به سی چهل نَفَر شام بدم!! انقد که به هرکی رسیدم گفتم دعا کن پاس شم شام مهمونت میکنم :))

الانم در تفریحات به سر میبریم! در ماه عزیز و دوست داشتنی ای مثل اسفند ادم غیر از بودن در بخش ent (گوش حلق و بینی) از خدا چی میخواد؟ یک بخش بسیار آرام و عاشقانه ! بدون تلاطم و بسیار جنتل و باکلاس! :دی حتی صبح ها وسط کلاس میریم بیرون از بیمارستان یه سر کافی شاپ بستنی و گلاسه و شیک میزنیم دوباره برمیگردیم! انقد خوبن این بخش های مینور ^_^




تو که آدم نیستی انگار از فضایی! زندگیمی زندگیمی داری کلی ف !! :))

درخواست حذف اطلاعات

روایت داریم حضرات عالیه ، تی ام ب میفرمایند : لعنتی انقده خوبه که باید سانسور شه !! :))

بعله بر طبق همین روایت ما جز طرفداران قضیه خود سانسوری هستیم :دی


در نتیجه من نمیگم که دو جلسه از کلاس ایروبیکم مونده و من نهایتا خیلیییی بخوام به خودم فرجه بدم ، یک کیلو نیم کم در طی این ده جلسه :|

همه در این روزگار به ف ا مان الانور بانو افتخار میکنن، شما چطور؟؟ :/

فعلا هم نمیخوام برم دیگه. خیلی وقتمو میگیره . بعد ملت میگن تازه بعد ایروبیک چاق میشی :///

عجب غلطی رسما :| اصلا هم به رژیم اعتقاد ندارم ! چیه این سوسول بازی ها؟ :/

بعد چی؟ محسن هم همش میگه روز به روز داری چاق تَر میشی :|| بابا به خدا من از اول همین ٥٩ کیلو بودم! به کی بگم خب؟ یکی نیس بگه اصلا هات چاقن! اقا اصلا دلم میخواد چاق باشم :|

این مردا غیر از پایین اوردن اعتماد بنفس ادم کار دیگه ای هم بلدن وجدنا؟؟؟