رسانه
رسانه

!…سه نقطه های دل لیمو...!



خدایا شکرت :)

درخواست حذف اطلاعات
بیا به آرزوهای باقی مونده مون قول رسیدن بدیم ...داریم وسایلمون رو جمع می کنیم ! کوله بار سفرمون رو می بندیم و میریم به شهر آرزوهای دور و درازمون ... و من ... دارم رویام رو زندگی میکنم



چارچوب

درخواست حذف اطلاعات
یکی از همکلاسی های پسرم بهم پی ام داده و بخاطر رفتار امروزم در مقابل یکی دیگه از همکلاسی هامون که اون هم پسره تشکر کرده و البته تبریک گفته بخاطر شخصیتم!راستش من فکر نمی بقیه ی همکلاسی ها بخصوص این اکیپی که الان یکیشون بهم پی ام داده اتفاق رو دیده و متوجه شده باشن برام جالب بود که بچه ها انقدر حواسشون به همه چیز هست !
جو کلاسمون خیلی خیلی صمیمیه و هیچ حد و مرزی نداره.وقتی میگم هیچ حد و مرزی واااقعا هیچی در نظر بگیرید! روابط صمیمی که نمیتونید متوجه شید کی به کیه!! و خب من امروز خیلی ریز و بی سر و صدا میخواستم خودم رو از اون جمع جدا کنم که گویا اکثر بچه ها متوجه شدن



مقایسه

درخواست حذف اطلاعات
سال قبل این موقع سختی درسها و فشار روحی نسبتا زیادی داشتم که ناخودآگاهم انکارش می کرد و حال ظاهریم رو عادی نشون میداد.دلم چی میخواست؟! که سال بعدش همین موقع روزم رو بهم تبریک بگن!!! حالا؟ حالا سال بعدش همون موقعست و من اصلا برام مهم نیست که امروز چه روزیه. حالا انقدر تغییر و اولویت های زندگیم عوض شدن ، انقدر هدف و برنامه و آرزو دارم که یه عنوان واسه یه روز رو دیگه کلا نمیبینم!
فردا کافی شاپ ها و رستوران های مختلفی به مناسبت روز دانشجو تخفیف های 50 درصدی زدن و بچه ها هم رستوران بن جو میز رزرو .با وجود اصرار های زیادشون من نمیرم.از دستم ناراحت میشن و احتمالا چهار تا بد و بیراه هم بهم میگن :)) اما برام مهم نیست. مقاومت در برابر اصرارهاشون کار اسونی برای منی که انچنان توانایی نه گفتن نداشتم اسون نبود اما هم خودم هم اونا باید یاد بگیریم که اولویت های هر ی توی زندگی متفاوته و قرار نیست همه مثل هم باشیم. کارهای بسیاااری وجود داره که انجام بدم و لذت ببرم به جای این که برم اونجا. دارم تمرین می کنم خودِ خودم باشم بدون نگرانی از قضاوت دیگران.دارم تمرین می کنم برای خودم زندگی کنم ... :) دارم هر روز بیشتر موفق میشم!



جواب سوال های شما درمورد خوابگاه و + توضیح

درخواست حذف اطلاعات
سلام بریم سراغ اصل مطلب! بله من از راه نسبتا دوری اومدم . تقریبا 1000 کیلومتر با خونه فاصله دارم و خوابگاهی ام یه اتاق پنج نفره با تخت های یک طبقه! که از این نظر به شدت راحته بقیه خوابگاه ها رو نمیدونم اما خوابگاه من از نظر اندازه اتاق و کمد و سرویس بهداشتی و آشپزخونه خوبه.راضی و راحتم. فقط دیوار اتاقش زیادی شلوغه! که شخصا بازم باهاش مشکلی ندارم.اما هم اتاقی هام باهاش مشکل دارن این که توی خوابگاه بهتون سخت بگذره یا نه کاملا به شخصیت خودتون بستگی داره راستش من میترسیدم اون اوایل! چون توی خونه خودمون حتما باید اتاق خودم میخو دم.تنهای تنها.و در رو هم عموما قفل می و لباس های راحت تری میپوشیدم فکر می اگه بیام توی یه اتاق پنج نفره دیگه خوابم مختل میشه و خیلی اذیت میشم.اما بعد از سه چهار شب عادت . مسئله ی آشپزی زیاد مطرح نیست چون تا پنج شنبه غذای سلف رو دارید.و حتی میتونید پنجشنبه ها واسه جمعتون هم پرس اضافی سفارش بدید توی این یک ماه به جز روزهای اول که کارت سلفم فعال نشده بود من فقط یک بار آشپزی به نظرم آشپزی اینجا میتونه از سخت ترین کارهاش باشه.حداقل واسه من این از این! سوال بعدی درمورد فاصله و خونه رفتن اگه خود رو بخوام بگم که غالب دانشجوها از خود تهران و کرج و ری و... میان.و خوابگاهی نیستن. بقیه هم که خوابگاهی هستن به خونشون نزدیک تر از من بودن 90% اونایی که تا الان دیدم هر آ هفته اتاق ما خالی میشه! و دو نفر میمونیم یکی من.و اون یکی متغیره راستش من قصد داشتم ترم اول اصلا خونه نرم.و دیدن بچه هایی که آ هفته چمدون به دست محوطه خوابگاه رو طی میکنن واسم سخت نبود.اونایی که شمالی ان هر هفته تقریبا میرن خونشون.بقیه بچه ها منتظر یک روز تعطیلات اضافی ان.این ا هفته اکثر خوابگاه ها خالی شدن! همه رفتن همه هم کلاسی ها و هم خوابگاهی های من خیییلییی نگران منن که چرا نمیرم خونه:)) که من ترجیح میدادم نگرانیشون رو طور دیگه ای نشون بدن نه با ح بدی که حس کنم وای چقدر سخته واسم! به هر حال این نوید رو باید بهشون بدم که سه روز دیگه میرم خونه! برای اینکه شما برید خونتون یا نه باید فاکتورهای مختلفی رو در نظر بگیرید مهم ترینش توی این وضعیت به نظر من جنبه اقتصادی زمانیش هست.اینکه آیا اون مدت زمانی که میتونید خونتون باشید به نسبت هزینه ای که برای خونه رفتن می دید ارزشش رو داره یا نه که اگر راهتون دور باشه کمتر جواب مثبت میگیرید مثلا وضعیت منی که حدود ده تا دوازده ساعت با خونه فاصله دارم با اونی که با بیست هزارتومن و سه ساعته میرسه خونشون خیلی متفاوته! اگه شخصیت وابسته ای داشته باشید دوری زیاد براتون سخت میشه.وقتی مریض میشید(مثل الان خودم)تنهایی باید برید و از خودتون مراقبت کنید.نمیتونید امیدوار باشید به آ هفته ای که میشد برید خونه و خانواده رو ببینید به طور کلی اگر بخوام بگم اگر آدمی هستید که از اول زندگی وابسته بودید و هیچ وقت تنهای تنها جایی رها نشدید برای اولین بار خیلی از خونه دور نشید. فاصله های چهار پنج ساعته رو نهایتا انتخاب کنید.یا جایی رو انتخاب کنید که فامیلی چیزی داشته باشید.الان خیلی از بچه های خوابگاه ا هفته ها میرن خونه اقوامشون که تهران هستن.یه استراحت و تفریح و تجدید قوا دارن و برمیگردن و نکته خیلی مهم اینکه اگه رشته تون سخت باشه یا تون سختگیر یا هر دو! دیگه زمانی برای فکر به در و دیوار خوابگاه و غذای سلف و .. ندارید! مشغول درس خوندن میشید و یادتون میره کجایید کلا !!
نمیدونم دیگه چی باید بگم :)) سعی به سوالهای شما فقط جواب بدم.اگه چیزی جا مونده بود بهم بگید
پ.ن: خب ببینید برای هر ی یه مسائلی مهم و حیاتیه.و ارزشهاشون طبقه بندی میشه. پست قبلی رو که من نوشتم و گفتم اعتماد کرده بودم یه سری برداشت های اشتباه شد توی همچین فضایی من اولین قدمی که در راستای اعتماد میتونستم بردارم وسایلم بود.یعنی از یه جایی به بعد وقتی با بچه ها اشنا شدیم دیگه نیازی نمیدیدم در کمدم همیشه قفل باشه یا کیفم توی کمد باشه. این اولین گامی بود که در راستای اعتماد برداشته بودم. با اتفاقی که افتاد دیدم اشتباه .شاید کار اون ها درست نباشه اما مقصر اصلی منم که مراقب خودم و وسایلم نبودم.وقتی من کیف پولم رو میذارم روی تخت و سه چهار ساعت میرم بیرون هر اتفاقی ممکنه بیفته! پس شمایید که باید مراقب خودتون باشید.به قول یکی از دوستان همینجا ، هر قدر هم با ی توی خوابگاه صمیمی شدید باز هم مراقب باشید و این مدلی اعتماد نکنید من دوستان چندساله ی دبیرستانم خیلی از مسائل شخصی و اعتقادات و ... م رو نمیدونن.معلومه که هم اتاقی هام هم نمیدونن دیگه! در واقع نگفتم نیازی هم نیست بگید. ارزشی که من برای مسائل روحیم قائل بودم بیشتر از مسائل مادیم بود. و خوشحالم که ریسکم هم روی همون مسائل مادی بودی و ضربه بدتری نخوردم فقط از این به بعد هم مثل روزهای اول باید محافظه کار باشم.یهو فکر نکنید خوابگاه خونه ست و هم اتاقی ها خانواده :)) همچین چیزی نیست.باهاشون خوش باشید و دوستشون داشته باشید اما اعتماد صددرصدی نکنید.
و حال من در رابطه با موضوع پست قبل؟تغییر رفتاری با بچه ها ندادم.فقط دیگه مراقبم و کلا حسم هنوز به ح طبیعی برنگشته.منفیه



خونه

درخواست حذف اطلاعات
ساعت نه شبه و میدونی کجام؟!قم ! :) 6_7صبح میرسم شهرم و نهایتا 10 صبح دیگه خونه ام باید برم واسه خواهرم کیک تولد ب م.شبی که تولد هم اتاقیم بود و جشن گرفتیم بهم میگفت چون تو تولد من نیستی منم جشن نمیگیرم دلم نمیاد ! حالا میخوام خودم سو رایزش کنم به یکی از دوستام گفتم دارم میرم. بقیشون رو پیچوندم :))) استوریهامو که دیدن گفتن کجا داری میری؟ منم گفتم میرم قم خونه دوستم :)) به قلمبه گفتم جزوه ای که بهت قول داده بودم رو بابام فردا میاره واست.ولی خب خبری از جزوه نیست.من میخوام برم زنگ خونشون رو بزنم :)) باید یه روز هماهنگ کنم همه دوستام رو با هم ببینم.راستش دلم میخواد فقط پیش خانواده ام باشم این سه روز رو ام هم فهمیده من دارم میرم قراره بیاد ! الان طبیعتا باید خوشحال باشم اما یه بغض خاصی دارم! واقعا نمیدونم یک هفته ست چه بلایی به سرم اومده و همش غم همراه شادیهام هست الان از این دلگیرم که سه روز کمه و وقتی بخوام برگردم واسم سخته جاده رو نگاه میکنم یه چیزهایی یادم میاد.یک ماه و قبل وقتی بین راه از خواب بیدار میشدم و بیرون ماشین پدرم رو نگاه می همین جاها رو می دیدم.اون موقع هیچ تصوری از جایی که میخواستم برم نداشتم و همه چیز واسم عجیب و غریب بود.الان اما همه چیز آشناست و این دفعه خودمم که نمیدونم متعلق به کجام! تلخیِ شیرینیه ... خوشحالم از انتخابش بیا چشمهامون رو ببندیم و فکر کنیم چطوری از تعطیلات شیرین و متفاوت این هفته مون در کنار خانواده لذت ببریم *.*



تو فکر کن دارم خودم رو تحویل میگیرم یا خودشیفته ام.هر طور راحتی

درخواست حذف اطلاعات
الف با عصبانیت میگه تو واقعا راجع به دنیا و آدم هاش چی فکر کردی؟!چرا توقعت بالاست ازش؟
بهی میگه تو خیلی ریزبین و جزئی و حساسی!
و من؟ الان دیگه فکر میکنم برای این آدمها زیادم ! شاید یه روزی تصمیم بگیرم که خودم رو ازشون بگیرم. for ever



دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟!

درخواست حذف اطلاعات
میانترم دارم.شنبه ی بعدش هم باز میانترم دارماین شنبه هم قراره آز درس تخصصیم پوستم رو بخاطر غیبت قبلی که توی راه بودم ه :)) الان می تونستم یک عالمه استرس داشته باشم و روزگار رو به کام خودم تلخ کنم! اما از ب که فهمیدم چهارشنبه قراره میم رو ببینم پر از ذوق و هیجانم :)) نه تنها میم بلکه سه تا از بهترینها :) به قول خودش یه قرار پنج نفره ی به یاد ماندنی خواهد بود ... دو تا از کلاس های اجباریم چهارشنبه هستن که نمیتونم برم و باید با فشرده برنامم جبرانشون کنم. خوشحالم :)



دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند...

درخواست حذف اطلاعات
از آزمایشگاه برگشتم نشستم روی تخت و اتاقی که الان خلوتش فقط واسه خودِ خودمهع هایی که با میم انداختیم رو نگاه می که متوجه یه نکته ی قشنگ شدم :) توی تمام سلفی ها به جای اینکه لنز دوربین رو نگاه کنه داره به من نگاه می کنه *.*
4.9.97 9:50



بعضی وقت ها روی لبه ی تیغ چیزیت نمیشه!

درخواست حذف اطلاعات
دو سه روزی هیچ از خونه باهام تماس نگرفتمنم سرم شلوغ بود روز اول متوجه نشدم بعد از 7_8بار تماس گرفتن با مامانم و بی پاسخ موندنشون بالا ه جواب داد و فهمیدم و مامان جون خونه هستن. یکم واسم عجیب بود چرا اون موقع اونا خونمونن و حتی چرا مامانم مثل همیشه راجع به قرار چهارشنبه ی من نمی پرسه روز بعدش باز میخواستم خودم رو واسه مامانم لوس کنم دوباره تماس گرفتم که چرا واقعا حال منو نمی پرسید!! و ... بعد از کلی اصرار گفت ببین من الان دارم باهات صحبت می کنم حالم هم خوبه! دو روز پیش تصادف کردیم فقط میدونم خودم رو رسوندم خوابگاه و اتفاقا تنها بودم زاار زار گریه .ولی حالم خوب نمی شد با اینکه بابام سالم بود و جراحت مامانم خییلی کم بود من باز هم نگران بودم.باورم نمی شد و هی گفتم واسه من ع بفرستید ببینم خداروشکر به خیر گذشت و چیزیشون نشد.خداروشکر که امتحان سختتری نبود. الان دیگه خوبم.مشکلی نیست و مامانم هم حالش خوبه (البته به قول خودش) و چه قانون های رانندگی بیخودی داریم طرف ماشینش یهو خاموش شده چند روز از اون اتفاق گذشته ولی اومدم ثبتش کنم... روزهای خوب و آرومی رو دارم میگذرونم ... با اینکه گاهی دغدغه و نگرانی هست اما ته دلم قرصه :) امیدوارم قدر این روزهامو بدونم و برام بمونن.



سلف

درخواست حذف اطلاعات
غذای سلف خوبه ها ولی من فکر میکنم یه مشکل خاص داره!واسه همین میخوام یه مدت کمتر برم اونجا یا خودم اشپزی میکنم یا میرم بوفه و رستوران واسه هفته بعد فقط 4 وعده رزرو
کاش یکم برنامه کلاس هامون منظم تر بود.یا تایم کلاس های آزاد بهتر بود.دلم میخواد شرکت کنم کلاسها رو



رویاها رو میشه توی بیداری دید :) [2]

درخواست حذف اطلاعات
سی آبان 1397یکی از به یاد موندنی ترین روزهای عمرم بود که خیلی خیلی خوش گذشت :) کاخ نیاوران ، بوستان نیاوران ، تجریش و بازارهاش و نهایتا فودکورت و مترو دیروز دیگه تموم نمیشه! دوازده ساعت دوست داشتنی رو گذروندم یه پست دیگه با همین عنوان داشتم.اونجا تحقق آرزوهای نوشته شده ام بود.ولی این یکی محقق شدن آرزوی نانوشته امه. امیدوارم بتونم قدر همه ی داشته های زندگیم رو بدونم...
الان ساعت پنج صبحه! ب که رسیدم خوابگاه همینطوری شام نخورده ساعت نه خوابم برد و دو ساعتی هست که بیدارم کلی درس برا خوندن و کار برا انجام دادن دارم.دوست دارم بیام اینجا خاطراتم رو ثبت کنم اگر فرصت بشه مرسی از احوالپرسی هاتون.همه چیز خوبه.خداروشکر :)



بی اعتمادی

درخواست حذف اطلاعات
اون اوایل که اومدم خوابگاه خیلی محافظه کار بودم تا وقتی که هم اتاقی ها رو شناختم و با همدیگه صمیمی شدیمبعدش یکم احساس راحتی .کیفم رو روی تختم میذاشتم و در کمدم رو قفل نمی زمانهایی که خوابگاه و اتاق دوستم بودم اعتماد شاید. در رابطه با وسایلم البته! و تا الان دو تا تجربه ی ناخوشایند داشتم یه بار از خواب بیدار شدم دیدم پک صبحانه ای که داشتم نصف شده! و یکیشون با پک صبحانه ی خودش رفته خونه دیروز هم میخواستم برم ید و دیدم پولهای نقد توی کیفم نیستن من قضاوتشون ن .برچسب هم نزدم.اما تمام نشانه های احتمالی رو دیدم و حس و با این اتفاقات الان حس خیلی بد و ناامنی دارم باورم هم نمیشه !

+ چند نفر درمورد خوابگاه و یه سری سوالاتی ازم پرسیدن که چون خیلی زیاد بود ترجیح دادم توی پست جوابشون رو بدم.و توی یکی از همین روزهای آتی میام و براتون پست می نویسم :)



مامان

درخواست حذف اطلاعات
دلم میخواست مامانم اینجا بود و بغلم میکرد و یک عالمه گریه می !چقدر آدمها از دور نزدیکن ... و شاید هم ترسناکن!
در حال حاضر هیچ چیز اونطوری که میخوام نیست... با سیلی صورتم رو سرخ نگه داشتم ... ولی شاید باید اندکی صبر کنم! تا سحرم فرا برسه



این بود تعطیلات

درخواست حذف اطلاعات
روز اول دو ساعت بعد از اینکه من رسیدم ام و پسر وسطیش! هم اومدن.تا یکم جو آروم شد خواستم استراحت کنم 6_7 تا از دوستام اومدن و تا 11 شب با هم بودیمروز بعد خونمون نذری داشتیم و خانواده دخترعموی مامان و عموی خودم هم به ام اضافه شدن.و البته دوستم الف پنجشنبه هم عصرش رفتم مهمونی این همه هم تهران صبر که برگردم اینجا برم پیش آرایشگر خودم.اونم نبود و امروز هم به جمع وسایلها گذشت ساعت چهار هم خونه رو به مقصد تهران ترک ! با ام رفتم و موقع خداحافظی با خانواده ام یکم گریه .راستش خیلی کم اینجا بودم.و اینکه اصلا اصلا اصلا فرصت نشد توی جمع خانواده خودم باشم و باهاشون صحبت کنم از حسم بگم که وقتی رسیدم نه خونه واسم خونه بود نه خوابگاه... حس می متعلق به هیچ کدوم نیستم.هیچ جا نمیتونم جای پامو محکم کنم و طبق برنامه هام احتمالا این وضعیت تا ده سال آینده به همین منوال باشه.. پس بیا بهش عادت کنیم که همه نیازمندی ها و حال خوب کنهامون توی یه کوله جا شن که یاد بگیریم چطوری تنهایی خوش باشیم که باد بگیریم مسافر باشیم که یاد بگیریم چطوری برای یک سفر دوازده ساعته و دوری دو ماهه خانواده مونو بغل کنیم بدون ترس از گریه :)) قبلا هم گفته بودم از خداحافظی خوشم نمیاد.ناراحتم میکنه الان هم در راه برگشت به تهرانم دوباره شروع زندگی خوابگاهی و دانشجویی و حواشی....

گزارش کار آزمایشگاهم رو ننوشتم.اون یکی هم گروهیم که ترم آ ه گفت امتحان داره نمیتونه به جای من بنویسه.اون یکی که هم کلاسیمه گفت هنوز کارهای مهمترش رو تموم نکرده و فکر نکنه برسه بنویسه این در حالیه که من آزمایشگاه هشت صبحم رو نمیرسم و اون یکی ساعت ده رو اگه برسم گزارش کار ننوشتم. باید برم بگم توی راه بودم و دوستان هم گروهی لطف ن دو صفحه خط کشی کنن و یه نمودار بکشن ، فردا خودم مینویسم میارم :/ تازه غذای دو روز آینده ام هم رزرو ن یادم رفت :/



her

درخواست حذف اطلاعات
از اونجایی که میانترم دوشنبه ام خیلی فرسایشیه یه رو طی دو روز دیدمیک ساعتش رو با الف در حالی که یهو خوابم برد و افتادم روی تخت :))) بقیه اش رو تنها و مواقع خستگی
her یک اثر خاص به کارگردانی و نویسندگی «اسپایک جونز» در ژانر درام، عاشقانه و علمی-تخیلی است. داستان در آینده ای نه چندان دور اتفاق می افتد؛ زمانی که هوش پیشرفت قابل توجهی داشته است. her (او) بدون شک یکی از برترین های سال 2013 است که بعید است ی هوس نکند تا آن را دوباره ببیند.

+متاسفم بابت جواب ندادن کامنتها.در اسرع وقت جواب میدم



the war isnt over

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها رفتن سینما ببینن.البته منم رفته بودم.نیم ساعت گذشت و دیدم هیچی از متوجه نشدم.کلید گرفتم و برگشتمتوی راه یه نیمکت خالی پیدا که هیچ دو نفری ننشسته بودن! نشستم اینجا و دارم فکر میکنم یه حس ها و افکار عجیبی دارم که حتی میترسم خودم هم بهشون فکر کنم.مشخصه به ی هم نمیتونم بگم.حتی یه روانکاو! دلم یه تنهایی عمیق میخواد یا شاید هم اون پویایی همیشگیم رو تشخیص اینکه کدومش حالم رو بهتر میکنه سخته شاید هم نمیدونم چی میخوام باید صبر کنم ببینم زمان چه بر سرم میاره.که از اینم متنفرم.دوست ندارم افسار زندگیم رو بسپرم به دست زمان آخه



رویاها رو میشه توی بیداری دید :)

درخواست حذف اطلاعات
اون دفترچه قرمز کوچولوی یادداشتم بود؟که من آرزوها و برنامه هامو توش مینوشتم؟! همونالان داشتم میخوندمش جلوی خیلی از آرزوهام میتونم تیک بزنم ! واسشون وقت گذاشتم ، تلاش و بهشون رسیدم اما الان تیک نزدم.گذاشتم فردا بعد از آزمایشگاه برم یه گوشه توی محوطه تنها بشینم و با خیال راحت موزیک گوش بدم و تیک های پر از ذوقم رو کنارشون بزنم! عصرش هم برای شاد خودم دستش رو میگیرم و برای اولین بار میبرم پیست دوچرخه سواری اینجا.همه انرژیمون رو تخلیه میکنیم :) توی دفترچه ام یه جا نوشتم دوچرخه شخصی خودم رو داشته باشم! اما الان نمیشه.حتی میتونم با ذکر دلیل و اعمال تغییرات جزیی جلوی اون آرزوم هم تیک بزنم :دی و شاید قشنگ ترین تیکش اون جایی میشه که چندین مورد تحقیق و پژوهش توی زمینه های مختلف بود و الآن با ورود به رشته تحصیلیم میتونم با خیال راحت بهشون بپردازم *.*



غر بزنم واسه آموزش بی رحم و نچسبمون

درخواست حذف اطلاعات
آموزش بدترین برنامه کلاسی که میشد واسمون طراحی بشه رو تحویل داده.حتی بدترین برنامه امتحانی.کل هفته رو درگیر کلاس رفتنیمو اینکه کی میگه به همین زودی قراره میانترم ها شروع شن؟ :/ الان حسرت بقیه رشته ها رو میخوریم که چرا اونها حداقل چهارشنبه هاشون هم تعطیلن ولی ما نیستیم و چرا واقعا باید 90% واحدهامون عمومی های نچسب باشن که من ازشون متنفرم؟! عمومی که میگم به زبان و ادبیات فارسی فکر نکنید! به فیزیک فکر کنید به ریاضی و اون منبع انگلیسی قشنگمون :/ من عاشق ریاضی ام اما از فیزیک متنفرم. حالا با وضع تدریس هامون الان هر دو رو در یک سطحم! و شاید بگید خودت باید بخونی و عادت کنی به این وضع اما انصاف نبود از همین ترم اول بیان منابع انگلیسی بدن به ما فقط سه واحد تخصصی داریم که با دو تا ارائه میشه. چهارتا منبع انگلیسی ؟! باورم نمیشه. همون درس رو آزمایشگاهش هم داریم خود ها گفتن ترم فوق العاده سنگینیه و مناسب ورودی ها نیست آنچنان و من الان در بالاترین حد سردرگمی ام امروز اولین ا هفته ای بود که کامل خوابگاه بودم و کارگاه و ... نداشتم.از صبح این رفرنس ها جلومن و یک صفحه از این میخونم یک صفحه از اون و اعتراف میکنم چیز خاصی متوجه نشدم.دلیلش هم بی میلیم به این کتابهاست من درس های تخصصی خودم رو میخوام :( واقعا بابت دروس این ترم ناراحتم یه روز هم ورودی های 95 رو دیدیم و ازشون راجع به یکی از های عمومی پرسیدیم. گفتن از یه کلاس 40 نفره 11 نفر با نمره ی ده پاس شدن بقیه افتادن :| :| هیچ کلمه ای در حال حاضر برای شرح و توصیف حالم ندارم



انگیزه!

درخواست حذف اطلاعات
با اینکه همیشه نمره هام بالا بود به جز سال کنکورم دیگه هیچ وقت توی عمرم خواب گرم صبحگاهیم رو برای درس خوندن رها نکرده بودم که الان بیدارم!الان؟6 صبح



نوانگار

درخواست حذف اطلاعات
شب قبلش هر قدر سعی بخوابم نتونستم و نتیجه اش شد اینکه صبح خواب موندم.سریع لباس هامو پوشیدم و یه رژ کمرنگ زدم که صورتم از ح رنگ پریدگیش بیرون بیاد و در اتاق رو آروم بستم تا بقیه بیدار نشن و رفتم به سمت متروتوی شلوغی خودم رو گم کرده بودم اما قلبم همچنان به قوت قبلش می تپید برای دیدنت به هر سختی بود خودم رو رسوندم به فرودگاه و به پروازم رسیدم می دونستم اونجا توی فرودگاه مقصد منتظرمی.اما وقتی داشتم توی جمعیت دنبال تو می گشتم یه آقای مسنی رو دیدم که روی یه کارت اسم من رو نوشته! رفتم سمتش و قبل از این که من چیزی بگم گفت شما x هستید؟ فهمیدم آژانسه و قراره من رو به تو برسونه توی ماشین پرسیدم آقا کجا میریم؟! و گفت صبر کنم تا ده دقیقه دیگه میرسیم از جاده های درختی قشنگی گذشتیم و هر چی بیشتر می رفتیم بیشتر بوی دریا به مشامم می رسید یک لحظه چشم هام رو بستم و سه سال قبل رو به خاطر آوردم.شبی که به من قول داده بودی یه روز توی ساحل بهم برسیم و برام روی شن ها نقاشی بکشی باورم نمی شد که تو با تمام مشغله های ذهنیت اون مکالمه رو یادت باشه و بخوای که من رو به آرزوم برسونی تا رسیدیم لبخندی به پهنای صورت داشتم و مثل تمام زمان هایی که پر از احساسم آسمون ابری پاییز رو تماشا می وقتی رسیدیم همون آقای مسنی که حالا متوجه حال خوب من شده بود با نگاهی پر از حرف گفت که اون میز کنار ساحل برای شماست! از همونجا به سمت ساحل نگاهم رو چرخوندم اما تو نبودی.با خودم گفتم شاید همون اطراف منتظر منی پیاده شدم و به سمت میز حرکت .روی شن های ساحل یه خط صاف بود که راهنمای من به سمت میز بود.رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به میزی که انگار توی یه قلب بزرگ روی شن ها جا شده بود هر چی اطرافم رو نگاه خبری از تو نبود.با خودم گفتم شاید این هم برنامه ست که من پیش از تو برسم. اما وقتی دیدم فقط یک صندلی اونجاست تعجب .نشستم و دیدم که یه نامه روی میزه...
+چالش نوانگار رادیوبلاگی ها به دعوت حورای عزیز و آهنگ چهارم دیر شرکت و میدونم زمان خوبی نیست شخص خاصی رو دعوت کنم.پس از همه شماهایی که این پست رو می خونید دعوت میکنم که اگر وقتش رو دارید حتما شرکت کنید