رسانه
رسانه

!…سه نقطه های دل لیمو...!



دوازدهم!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی چیزها واسه نوشتن دارم.خیلی

اما حدود 40 تا کامنت دیگه مونده که تایید کنم و جواب بدم خصوصی هاشونو و خیلی خیلی سرم شلوغه.حتی دلم نمیاد کامنتهای این پست رو هم ببندم تا زمانی که اونا رو تایید کنم بس شما خوب و مهربونید.ببخشید که دیر جواب داده میشه.

واسه همین فقط همین رو گوشزد کنم صرف ادامه ی پست قبلی که



به شدت یاد 12 مهرماه سال 1397 بخیر :)


و اینکه امروز بعد از یک هفته که اومدم اینجا یادم اومده کجام و دلم واسه خونه تنگ شده.از وقتی اومدم هیچ حس بدی نداشتم.دلتنگیم هم خیلی قابل لمس نبود یا شاید هم درکش نکرده بودم

اما عصر یک لحظه بدجوری دلم گرفت و هوای خونه و خانواده داشت و رفتم اتاق الف و گریه

الان بهترم

فردا باز کلاس ها شروع میشه و سرم شلوغتر میشه و یادم میره! اما فقط یادم میره.مسئله باقی می مونه




انگیزه!

درخواست حذف اطلاعات
با اینکه همیشه نمره هام بالا بود به جز سال کنکورم دیگه هیچ وقت توی عمرم خواب گرم صبحگاهیم رو برای درس خوندن رها نکرده بودم که الان بیدارم!الان؟6 صبح



کارگاه

درخواست حذف اطلاعات
خب شاید بگید چرا تو که ترم اولی رفتی همچین کارگاهی ثبت نام کردی!ربطی نداره که :)) من عاشق این چیزام و هرچند ممکنه زیادی حرفه ای باشه و من اونجا شبیه علامت سوال باشم باز هم دارم میرم که شرکت کنم!
فردا کارگاه مرتبط با سرطان دارم *.* و پر از ذوقم و تشنه ی تمام اطلاعاتی ام که قراره دریافت کنم تازه به قول باباپنجعلی بهم سرتیفیکیت هم میدن :دی اینم از برنامه روز تعطیلمون



نوانگار

درخواست حذف اطلاعات
شب قبلش هر قدر سعی بخوابم نتونستم و نتیجه اش شد اینکه صبح خواب موندم.سریع لباس هامو پوشیدم و یه رژ کمرنگ زدم که صورتم از ح رنگ پریدگیش بیرون بیاد و در اتاق رو آروم بستم تا بقیه بیدار نشن و رفتم به سمت متروتوی شلوغی خودم رو گم کرده بودم اما قلبم همچنان به قوت قبلش می تپید برای دیدنت به هر سختی بود خودم رو رسوندم به فرودگاه و به پروازم رسیدم می دونستم اونجا توی فرودگاه مقصد منتظرمی.اما وقتی داشتم توی جمعیت دنبال تو می گشتم یه آقای مسنی رو دیدم که روی یه کارت اسم من رو نوشته! رفتم سمتش و قبل از این که من چیزی بگم گفت شما x هستید؟ فهمیدم آژانسه و قراره من رو به تو برسونه توی ماشین پرسیدم آقا کجا میریم؟! و گفت صبر کنم تا ده دقیقه دیگه میرسیم از جاده های درختی قشنگی گذشتیم و هر چی بیشتر می رفتیم بیشتر بوی دریا به مشامم می رسید یک لحظه چشم هام رو بستم و سه سال قبل رو به خاطر آوردم.شبی که به من قول داده بودی یه روز توی ساحل بهم برسیم و برام روی شن ها نقاشی بکشی باورم نمی شد که تو با تمام مشغله های ذهنیت اون مکالمه رو یادت باشه و بخوای که من رو به آرزوم برسونی تا رسیدیم لبخندی به پهنای صورت داشتم و مثل تمام زمان هایی که پر از احساسم آسمون ابری پاییز رو تماشا می وقتی رسیدیم همون آقای مسنی که حالا متوجه حال خوب من شده بود با نگاهی پر از حرف گفت که اون میز کنار ساحل برای شماست! از همونجا به سمت ساحل نگاهم رو چرخوندم اما تو نبودی.با خودم گفتم شاید همون اطراف منتظر منی پیاده شدم و به سمت میز حرکت .روی شن های ساحل یه خط صاف بود که راهنمای من به سمت میز بود.رفتم و رفتم و رفتم تا رسیدم به میزی که انگار توی یه قلب بزرگ روی شن ها جا شده بود هر چی اطرافم رو نگاه خبری از تو نبود.با خودم گفتم شاید این هم برنامه ست که من پیش از تو برسم. اما وقتی دیدم فقط یک صندلی اونجاست تعجب .نشستم و دیدم که یه نامه روی میزه...
+چالش نوانگار رادیوبلاگی ها به دعوت حورای عزیز و آهنگ چهارم دیر شرکت و میدونم زمان خوبی نیست شخص خاصی رو دعوت کنم.پس از همه شماهایی که این پست رو می خونید دعوت میکنم که اگر وقتش رو دارید حتما شرکت کنید



خیلی دوست دارم این همکاری خوب پیش بره + شروع

درخواست حذف اطلاعات
در کنار درس و دارم با دوستی که خیلی خیلی توی کارش موفقه شروع به کار می کنم!راجع بهش صحبت کردیم و خوشبختانه تمایل نشون داده که من رو حمایت کنه و شاید هم دستیارش بشم حتی :) برای شروع نشستم دارم کانالش رو می خونم و ویس هاش رو گوش میدم و نوت برداری میکنم.در واقع اطلاعات و دانشم رو توی اون زمینه افزایش میدم به امید این که بتونم از پسش بر بیام و موفق شم و خب خیلی خوشحال میشم اگه کارم بگیره!
پ.ن: ب از ساعت نه تا چهار صبح با هم وقت گذروندیم. we رو دیدیم برای سرگرمی و چند تا آموزشی در رابطه با کار دیدم و نوت برداری .سوالهام رو پرسیدم و واسم توضیح داد و یک عالمه صحبت کردیم و خب خیلی خوشحالم از این بابت... :)



اندر احوالات روزهای اول

درخواست حذف اطلاعات
با پدر وارد شدیم و به نگهبان گفتیم ورودی جدیدم.گفت تا ی میخواید یا اتوبوس؟دوره نمی رسید به دانشکده ی ثبت نام.رفتیم با ماشین بیایم از پشت رد شدیم با خودم گفتم چه خشک و بیابونه! بیا برگردیم :)) ولی وقتی از در وارد شدیم مواجه شدم با یه جای فوق دوست داشتنی و دلبر که تمام لحظات رانندگی با چشمای باااز همه جا رو دید میزدم! عین ندید بدیدها:)) ذوق داشتم اخه رسیدیم به محل ثبت نام و خوش امد گویی و تشریفاتش اما خب دیر رسیده بودیم! سخنرانی اصلیه تموم شده بود تنها فرستادنمون بالا واسه مراحل ثبت نام و اونجام کارها انجام شد رفتیم خوابگاه.و از اون جایی که من با پدر و برادر گرام رفته بودم مجبور بودم تنها برم ببینم چخبره کلید گرفتم و رفتم اتاق رو پیدا در رو باز هیییچ نبود! تخت ها هم خالی بودن.تخت های یک طبقه! به تعداد تخت ها هم کمد بزرگ داشتیم :) میگم بزرگ چون انتظار یه فایل خیلی کوچیک و داغون رو داشتم. تخت ها هم که عالی.فقط کوتاست! پاهام گاهی میخوره به میله های پایینی که قابل تحمله از اونجایی که اولین نفر بودم بهترین تخت و کمد رو انتخاب :)) رفتم وسایل رو بیارم.حال جسمی بدی داشتم ، و چمدون و اینام که سنگییین! انگار که حامل سنگن! اتاقم طبقه دوم بود.اما چه بلایی سرم اومد؟! سه بار اشتباهی با اون بارهای سنگین رفتم طبقه سوم و دیدم اشتباه اومدم! برگشتم پایین وسایل رو به هر سختی و بدبختی بود آوردم و رفتم که بریم واسه کارهای سلف و نهار بخوریم. دو بار رمزم رو عوض و همچنان وارد سایت نمیشد.رفتیم رستوران.بابا اینا داشتن نهار میخوردن گفتم من برم یه چک کنم شاید درست شده باشه کارتم همینطوری که سرم توی گوشی و مدارکم بود و راه میرفتم یهو به خودم اومدم دیدم وسط سلف آقایونم!! خیلی ضایع بود :))) نمیدونستم چطوری برگردم.این بود اولین سوتی دانشجوییمان :d وقتی برگشتیم سمت خوابگاه میخواستم از پدرجان و برادر جان خداحافظی کنم چشمای بابام خیلی قرمز شد :( گریه ام گرفته بود و صدام میلرزید ولی خودم رو کنترل .اونا که رفتن با خودم گفتم الان میریم خوابگاه ی هم نیست تا خود صبح زار میزنیم :))) وارد راهرو که شدم دیدم کلی کفش جلوی در اتاقمه! بله! دوتا هم اتاقی با مادرهاشون اونجا بودن بغضمو فراموش و خیلی شاد گفتم سلام! و تا الان دیگه خبری از ناراحتی نیست دیدن اینکه مادرهاشون داشتن وسایلشون رو میچیدن واسشون و کمد و تخت رو مرتب می واسم جالب نبود.نه این که بگم مامان خودم کجاستا!!! خنده دار بود! بابا دیگه دانشجویی ! بزرگ شدی !! نشستی به مامانت نگاه میکنی که وسایلت رو بچینه و دستور هم بدی؟! شرم آوره. منم کل وسایلم رو نیم ساعته مرتب و گذاشتم توی کمد و تختم هم اماده شد.و چی شد؟! دوتا هم اتاقی رفتن! گفتن فردا برمیگردن و من ماندم و اتاق و خودم! تا عصر پی ام ها و زنگ ها رو جواب دادم!بعد با خودم گفتم برم یه دوری بزنم محیط اطراف رو کشف کنم.و البته میترسیدم گم شم :))) خیلی بزرگه.خیلی قشنگه :) دوستش دارم اینجا رو. از هر سمت خوابگاه 200_300 متر دور شدم و البته دانشکده ی دلبرم هم پیدا .میخواستم سوار ماشینهای شم و دورتر برم اما پشیمون شدم.گفتم فردا میام البته اینکه چندتا سگ هم اون اطراف دیدم بی تاثیر نبود در بازگشتم!! راستییی!! ظهر که من در حال بردن وسایل به اتاقم بودم یه بار برگشتم دیدم یه گربه ی کوچولوی ناز بغل بابامه! میگه بیا لیمو اینجا هم فندق دارن:)) نازش و بهش غذا دادیم.بابام میخواست برداره ببردش واسه دوست فندق :)))) عصر که برگشتم دیدم گربهه نزدیک نگهبانیه و دخترها هی میخوان از خودشون دورش کنن ، رفتم پیشش و اومد بغلم :)) یه ربع باهاش بازی و تهش پشت سرم میومد. به خوشگلی فندق خودم نبود. :d اما سرگرمی خوبیه عاشق دسته کلیدمه :)) یه س بنفش خوشگله که می گیرم دستم و قدم میزنم :)) وقتی داشتم برمیگشتم خوابگاه با یکی اشنا شدم.29 ساله از مشهد.خیلی خوب بودش :) واسش تعجب اور بود چرا انقدر زود بهم اعتماد کرده! دعوتم کرد اتاقش و از اونجایی که تنها بودم قبول و رفتم. تا 11.5 شب صحبت کردیم :)) بعدش برگشتم اتاقم. و 2.5 خو دم! صبح هم اتاقی خوزستانی برگشت و فهمیدم که تغییر رشته داده و داره میره همون شهر خودش. خب یکم ناراحت شدم.چون از توابع خودمون بود بیشتر بهم میخوردیم! عصر پنج شنبه هم با همین رفتیم یکم اطراف رو گشتیم و برگشتیم.خیلی زود! اخه میخواست دربی ببینه شبش هم رفتیم خود خوابگاه ها رو گشتیم و وسایل ورزشی یافتیم ، مارکت خیلی خوبی هم پشت ساختمون خوابگاهم هست که میشه با هر مدل لباسی بری ید امروز اون یکی هم اتاقیه اومده.خیلی وسواسه انگار. تمیز و پاکیزه بودن با وسواس متفاوته! و مدلم به مدلش نخورده حداقل تا الان. ظاهرا یکی دیگه هم قراره بیاد.گفتن هم رشته ای خودمه! و شت !!! هم رشته ای نمیخواستم تو اتاقم.جنوبیه ظاهرا. تا فردا پس فردا دیگه مشخص میشه اوضاع اتاقم قراره چطوری بگذره. اگه ی اضاف نشه ، سه نفریم توی یه اتاق پنج نفره :)) و این عالیه تا هم اتاقیم نرفته عصر بریم یکم دیگه به کشفیاتمون ادامه بدیم از اینا که بگذریم ، کلا انقدر حس راحتی دارم اینجا و داره خوش میگذره که خیلی راضی ام.خیلی راضی از انتخابم برنامه کلاس ها هم که حرف نداره :))) فقط دوشنبه ها از هشت صبح تا ظهر کلاس دارم و بقیه روزها کلاس هام ده به بعده *.* بی صبرانه منتظر شروع درس هام :) ذوق دارم و هر چی جلوتر میرم ایده هام بیشتر میشن زندگی رو مسیرهای زیادی میبینم که میشه توشون درخشید تغییراتم رو حس میکنم و خیلی شیرینه! امیدوارم تا تهش همینطوری خوب پیش بره خدایا مرسی :)



همچنان

درخواست حذف اطلاعات
واسم سواله ترم یکی ها چطوری به این زودی دو نفره شدن مثلا ! روز اول کلاس اول دو نفر دست تو دست وارد شدن! کنار همدیگه هم میشینن دوستامون :)) کی وقت کردید آشنا شید؟! خود هم که کلا بماند.فضا بزرگ و آزاد و ملت هم خوشحال :)) من تا الان هیچ کدوم از اون سخت گیری ها و قانون هایی که قبل از دانشجو شدنم از شنیده بودم رو ندیدم.هیچ کدوم ها ! چرا انقد سیاهنمایی میکنن ملت؟ برنامه کلاس ها عوض شد و حالا دیگه صبح ها هم کلاس دارم :( حیف شد. به قول قاف ترم خیلی سنگینیه از همین اول :| از کلاس و هم کلاسی ها بخوام بگم نمیتونم چون تا الان فقط دوتا کلاس رفتیم ، بدون هیچ معارفه و تدریسی ولی بچه های خیلی درس خون و پیگیری به نظر میان.یکیشون هم که کلا تو فاز رنکینگه :)) هر ی میاد همین سوال رو میپرسه.سوژه شده و با وجود تمام خنده های بچه ها بازم بیخیال نمیشه دلم واسه اون سه چهار نفری هم که وارد کلاس میشن و سلام میکنن و ی جواب نمیده میسوزه! صدای منم به گوششون نمیرسه. دیدن این که اکثر هم کلاسی هام هم ن تهرانن واسم یک لحظه حس جالبی نداشت و درک ن چرا. میان و میرن. منم فقط میام! هنوز کتابخونه مرکزی رو پیدا ن (در واقع نرفتم). و دارم به این فکر میکنم چرا با اینکه تو ذهنم بود ماشین حساب یم رو بیارم باز یادم رفت که حالا لنگم و نمیدونم بگم واسم پست کنن یا ب م یا اینکه کت که امروز معرفی کرد و گفت سر کلاس داشته باشید رو با توجه به اینکه فقط به اطلاعات مسائل نیاز داریم رو ب م یا با نسخه pdf ش زندگی کنم



نگهبانی :/

درخواست حذف اطلاعات
امروز با و دختر هم اتاقیم بهی و البته میم رفته بودیم مراکز ید شهر رو دور بزنیم.البته مسیرمون فقط یه خیابون بود اما به لطف ترافیک و شلوغی هرجا رو تونستیم دید زدیم.هدفمون هم ید روپوش بود وقتی برگشتیم دقیییقا 13 دقیقه از هشت گذشته بود. ورودی شلوغ بود ما هم با ماشین بودیم بی توجه به نگهبانها رد شدیم.دیدیم داره دنبال ماشین میدوه میاد!! رسید بهمون گفت کی هستید و وقتی گفتیم دانشجوییم گفت بیاید دنبالم ، تاخیر داشتید روبروی اتاق نگهبانی بودیم.منم اخمام به شدت در هم و چهره جدی یهو مرده گفت چرا ماتم گرفتید؟! گفتم اخه تنها که نرفته بودیم،با خانواده بودیم.بعد هم فقط ده دقیقه دیر رسیدیم چرا باید ثبت شه هیچی دیگه گفت به خانوادتون که همراهتونه بگید بیاد و وقتی دید راستشو گفتیم گذاشت بریم :/ بدون ثبت اسم و ... :/ و درست همون لحظه که ما باید جواب پس میدادیم چرا ده دقیقه دیر رسیدیم پسرهای خوابگاه تازه داشتن میرفتن بیرون
+کامنتها رو به زودی پاسخ میدم:)



پنجشنبه ی موعود

درخواست حذف اطلاعات
شهر خودمون که بودم با اینکه اکثر خیابون ها و مسیرها رو بلد بودم باز هم تنهایی جایی نرفتم همیشه با خانواده بودم. و الان یک هفته ست که اینجام.مثل ماهیی که از یه ظرف امن رهاش توی دریا سیر فوق العاده قشنگی رو دارم طی میکنم چند بار با هم اتاقی هام از رفتیم بیرون و نهایتا یک کیلومتر دور شدیم و برگشتیم :)) که خب اون چیزی نبود و الآن؟! ساعت هشت صبحه و یک ساعته که خارج از و تنهام در مترو به سر میبریم مسیرها رو هم بلد نیستم ولی دارم به سمت مقصدم حرکت میکنم به هر حال همچنان که پست مینویسم توصیه های ایمنی مادرجان هم میخونم.کاش وقتی برگشته بودم خوابگاه بهش میگفتم نه قبل از رفتن و این پست تمام چیزی که میخواستم بنویسم نیست! ادامه دارد ، شاید



شاید های آ این روزها!

درخواست حذف اطلاعات
the best of me راجع به عاشق و معشوقی که طی مرگ دوست مشترکشون بعد از بیست سال همدیگه رو میبینن.که خیلی قشنگی بود
۱.فکر میکنم دنیا عد رو خیلی سریع انجام میده ۲.درد ریشه ی خیلی عمیقی داره ۳.هیچ چیزی جز خودت تو رو به ارامش نمی رسونه ۴.تو زنده ای که زندگی کنی , باید مبارزه کنی و به مبارزه ادامه بدی ۵.با زندگیت کنار بیا , اونوقت نعمت ها میان سمتت
maleficent ساخته شده بر اساس کتاب و انیمیشن زیبای ه که خب خیلی تغییرات داشت. مثلا اون بوسه ی نجات دهنده مادر فرزندی بود! یا اون جادوگره اصلا جادوگر نبود , یه پری مهربون بود!
the kissing booth دختر و پسری از بچگی مثل خواهر و برادر باهمدیگه بزرگ شدن , تا اینکه مادر دختره می میره و برادر بزرگتر پسره حامی اصلی دختره توی دبیرستانش میشه اما خب یه سری قوانین بینشون باعث بروز مشکلات میشه از نکات مثبتی که توی میشد یادگرفت اهمیت دوستی و وفاداری بود که چقدر هوای همدیگه رو دارن و دوستی ها چقدر میتونن ارزشمند باشن



سفرنامه ی به سوی !

درخواست حذف اطلاعات
صبح که صی صی اومد خداحافظی کنه بره مدرسه برع همیشه که بوسیدنها و بغل هاش انقدر طول می کشید که به زور! از خودم جداش می ، سریع رفت با خودم گفتم چش بود؟! تا اینکه از اپن دیدم داره اشکاشو پاک میکنه. بغضم گرفته بود ولی سریع همون چند قطره اشکم هم پاک مامان متوجه نشه ولی لحظه خداحافظی با خودش انقدر گریه کرد که منم تو بغلش گریه ام گرفت ولی همینطور با بغض می خندیدم می گفتم گریه نکن ببین اون دوتا دارن میخندن بهمون! سر راه میخواستم چندتا کتاب بدم به قلمبه و با اونم خداحافظی کنم.اونجا هم مراسم اشک ریزان داشتیم :))) بعد جالب این بود خودم هم همزمان میخندیدم اونو به س ه میگرفتم.گفت دم رفتن هم دست از این کارهات برنمیداری! ولی خب همه اینها نهایتا در حد چند قطره اشک بود اونم بخاطر فوران احساسات :)) وگرنه من که چیزیم نیست.(در مرحله انکار به سر می برد)
و الآن ساعت ده صبح روز ست پلیس راه یاسوج اصفهان سیصد کیلومتر تا اصفهان (هفتصد کیلومتر تا تهران ) بابا داره نون مایی میخوره و داداش در حال رانندگی من هم این عقب بین چمدونها و ها و کیف ها خودم رو جا دادم یک سمتم تا سقف پره کلا. فکر نمی وسایلم انقدر زیاد شن منتظرم فافا جاشو با پدرجان عوض کنه و این گوشی جدیده رو بدم تنظیمات اینترنتش رو واسم درست کنه برم با مامانم چت کنم.
ساعت دو بعد از ظهره شهرضا هستیم.نهار خوردیم حالام داریم استراحت می کنیم! اونجایی که ماشین رو پارک کردیم چهارتا ماشین پلاک شهر خودمون بود.یه لحظه کلا یادم رفت اصفهانیم :) هر بلایی سر گوشیه آوردیم اینترنتش وصل نشده هنوز :/ حوصله ام سر رفت بس همش خو دم و حال جسمیم اوووونقدددر بده که غیرقابل وصفه. دوباره مسکن خوردم به امید بهتر شدن. راستی یادم رفت بگم! با فندقم خداحافظی ن !نتونستم در واقع.موقع رفتن هم بابام دو بار صداش کرد اما من نموندم که ببینمش! الان مامانم داره میگه هی میره تو اتاقت دنب میگرده :( فندقمو می خوام :'( صی صی هم اومده خونه آنقدر گریه کرده تا خو ده! :(
ساعت سه ، اصفهان چقدر قشنگتر از آ ین باری که اومدم شده حال و هوای اصفهان امروز مثل شیرازه!
ساعت نه شب نطنز و کاشان و قم رو رد کردیم و حالا ده کیلومتر تا تهران فاصله داریم یه احساس دلتنگی بدی دارم که نادیده اش میگیرم اصن نمیدونم چی بگم! بیخیال



سلاااام :))

درخواست حذف اطلاعات
پست قبلی رو نخوندم خودم.ولی فکر کنم غمگین و آشفته به نظر رسید :))) که البته همونطوری بود.ولی فقط همون لحظاتی که می نوشتم.حس های زیادی واسه لمس بود.طوری که وقت نشه به قبلی برگردی کااااش کم کم اتفاقات بعدش هم نوشته بودم.حیف اما همش تو ذهنمه که باید بیام بنویسم! یه تعهد ناخودآگاه به خونه مجازیم دارم فقط بگم این زندگی ای که شروع شده با تمام دغدغه هاش انقدررر خوبه! انقدرر دلبره! و انقدر راه پیش روم دارم که هیچ وقت انقدر حالم باحال نبوده توی حیطه ی درس و زندگی امیدوارم بمونه و البته خودمم که باید نگهش دارم! سعی میکنم تا فردا بنویسم و منتشرش کنم:)



13reasons why+ november criminal

درخواست حذف اطلاعات
فصل اول 13reasons why رو پارسال دیدم , چند روز قبل هم فصل دومش رو تموم .دو فصل که هر کدوم ۱۳ قسمته سیزده دلیل واسه دلیل خودکشی هان کر دانش اموز دبیرستان لیبرتی!
1.باید از خودت مراقبت کنی , هر طوری که شده 2.حقیقت میتونه آزادت کنه اگه بهش اجازه بدی 3.وقتی خونه اتیش گرفت میشینی با اتیش بحث میکنی یا از خونه میری بیرون؟ 4.موفقیت و برتری خودش یه نوع تله ست 5.ما با پایین انداختن سرمون و پنهان شدن به خودمون هیچ لطفی نمی کنیم باید یه راهی پیدا کنی که سرت رو بالا بگیری باید یه راهی رو پیدا کنی تا به این دنیا تعلق داشته باشی , باید یه راهی پیدا کنی تا قوی باشی 6.همیشه یه روی دیگه در هر داستانی هست 7.هیچ چیز با اررشی بدون زحمت به دست نمیاد 8.سکوت هیچوقت یه راه حل نیست 9.ما نمی تونیم گذشته رو تغییر بدیم ولی میتونیم بهتر بشیم 10.شاید عشق راهیه که باهاش بتونی کلمه بی پایان رو درک کنی 11.تو همیشه میتونی اینده رو تغییر بدی 12.تو باید قانون رو کنترل کنی اگه میخوای به بالاها برسی 13.موفقیت اعتماد به نفس میاره 14.میتونم اجازه بدم بری و هنوز دوستت داشته باشم 15.همیشه امیدی هست 16.دوستی میتونه چیز خیلی قدرتمندی باشه 17.همیشه یه دفعه ی دیگه هم وجود داره 18.دوستی یعنی فداکاری 19.نمیتونم اعمال بقیه رو کنترل کنم اما اعمال خودمو میتونم 20.میتونیم بهتر باشیم , میتونیم بهتر عمل کنیم
اون یکی november criminal هم امروز دیدم.راجع به پسری دبیزستانی که در جست و جوی قاتل دوستشه. چیز خاصی برای گفتن نداشت



شباهنگام

درخواست حذف اطلاعات
امروز (در واقع تاریخش میشه دیروز) که مامان درد خاص و آنچنانی مثل روزهای قبل نداشت , ناخودآگاه ذهنم آروم شد , فکرم آزاد شد و تاثیر این آرامش رو الان , نیمه شب توی تاریکی و سکوت دارم حس میکنمقطعا خوشبختی هیچ چیزی جز آرامش نیست... و من تمام تلاشم اینه هرجا این آرامشم خواست بهم بریزه اوضاع رو درست کنم , اون وقت یه نفس عمیق می کشم و لذت زندگیم رو تا قبل از این که دیر شه میبرم... روزهای اخیر انقدر طوفانی گذشتن که الان دلم نمیخواد شب به انتهاش برسه.حتی دلم نمیخواد بخوابم که این حسم بپره! کاش همیشه دلامون آروم باشه. :)



she is the man

درخواست حذف اطلاعات
she is the man ساخت 2006این رو به چند دسته افراد حتما پیشنهاد میدم عشق فوتبالها! اونایی که اهل مبارزه برای رسیدن به رویاهاشونن اونایی که طرفدار حقوق زنهان! و اونایی که عاشق فضای دبیرستان و نوجوونهان خب میتونم بگم لحظات قشنگ و خنده دار و مهیجی با این خواهید داشت ماجرای دختری که عاشق فوتباله اما تیم فوتبال مدرسه شون منحل میشه و برای اثبات خودش که چون من یه دخترم دلیل نمیشه نتونم خوب فوتبال بازی کنم , با گریم پسرونه و به جای برادر دو قلوش میره و توی تیم پسرها بازی میکنه و این بین کلی ماجرا با خانواده اش , دوستاش و هم اتاقی هاش داره
1. اگه بخوای رویاهاتو دنبال کنی , باید بعضی وقت ها قوانین رو نقض کنی 2. از عظمت نترسید بعضی ها بزرگ به دنیا میان , بعضی ها عالی انجام میدن و بعضی ها فشار زیادی روشون هست
+امروز بیستمه که دارم این پست رو می نویسم , میزنم انتشار در اینده واسه روزهایی که نیستم



راستی هفته دیگه همچین روزی دیگه خونه نیستم

درخواست حذف اطلاعات
طی یه فکر شاید احمقانه شاید هم منطقی , رفتم و موهامو کوتاه قبل از رفتن , موهامو اندازه گرفتم بلندترین قسمتش ۷۲ سانت بود و الان بلندترین قسمت موهام جلوشه که تا روی ابروهامه! پسرونه ی خالص!
این روزها یا بیمارستان و مطب م واسه مادرجان , یا در حال تکمیل یدهای خوابگاه و . که خب واسم حوصله سر بره , هیچ علاقه ای به ید ندارم فضای بیمارستان و مطب هم که پر از غم و رنجه.انقدر هزینه ها زیاده که آدم نمیدونه چی بگه دیگه! تمام وجودم پر از نگرانی واسه مادر و پدرمه و حالم آنچنان خوش نیست.همه ی این اتفاقات مزید بر علتی که نبود شدن و باعث شدن ترک شون واسم احتمالا خیلی سخت شه کارهای خودم هم بماند
ثبت نام غیرحضوریمو هم نخواستم توی خونه انجام بدم و رفتم کافی نت.بعد از دوبار رفتن , حالا که اومدم خونه یه سری اطلاعات جزیی مثل درآمد پدر , معدل پیش یم با ۱/۵نمره کمتر , محل س ت اون چندنفری که شماره هاشونو میگیرن رو واسم اشتباه زده.تهش هم سه تا ری مدارک زده که نوشته حضورا تکمیل کنید :-\ پنجاه تومن ناقابل ازم گرفت واسه اطلاعات غلط وارد . اونجا انقدر خسته بودم که فقط صفحه اولش رو چک :-\ نمیدونم میشه ویرایشش کرد یا نه , اصلا اهمیتی داره؟! شما میدونید؟



چی و کجا؟!

درخواست حذف اطلاعات
پزشکی رو دوست داشتممعلمام میخواستن من پزشک شمدوست و اشنا هم بدشون نمیومد طبیعتا :)) اما خانواده ام هیچوقت خودشون دوست نداشتن.صرفا چون من اینو دلم میخواست و خب توی این بازار خیلی هم قابل قبول عوامه حمایتم در واقع اونا میخواستن دخترشون معلم شه من حدس میزدم خواننده های همیشگی و قدیمی وبم متوجه شن که الان چی و کجا قبول شدم! بارها توی وبم گفته بودم من عشق ژنتیک و تحقیقاتم , توی کامنتها بیشتر. و توی گروه های تلگرامی که گاهی با بچه های وب داشتیم بییشتر! توی پست اعلام نتایج هم نوشته بودم که با دیدن رتبه ی تجربیم گفتم خدایا تهرانو ازم نگیر! ولی بعد ازش دست کشیدم چون فکر می نمیشه وقتی نتایج اومد , زمان برد تا خانواده ام رو راضی کنم که من با علاقه ی دومم که حتی ذوقم الان و توی این شرایط حاکم جامعه واسش بیشتر از اولی هم هست میتونم موفق شم. اما نهایتا مثل همیشه حمایتشون بهم رسید و من رو زیر بال و پرشون گرفتن که برو ما تا تهش هستیم و بهت افتخار میکنیم که انقدر شجاعی برای جنگیدن واسه رویاهات خب من رفتم رشته ای رو انتخاب که ربطی به درمان نداره اما پایه ی هرچی درمانه هست! برام هم مهم نبود که بقیه چی میگن و چی دوست دارن! چون انگار یه سریا میخوان علاقه خودشونو به تو تحمیل کنن بگذریم کامنتهای خصوصی و عمومی زیادی داشتم که چرا نمیگی چی و کجا قبول شدی ! حالا دلیلش هرچی که هست , به قول خودتون صرفا کنجکاویه , فضولیه , نگرانیه , هر چی هست مشکلی نیست. اول از همه یه تشکر بززززررررگ از تمام کمکهایی که توی دوران کنکوری بودنم بهم کردید , اسم نمیبرم که از قلم بیفتید , و تشکر بعدی بخاطر الطافتون توی پست قبل
چون وبلاگ نویس مجازی ام و دلم میخواد به نوشتنم ادامه بدم واضح نمیگم که توی دنیای واقعی پیدا شم! مایلم دنیای مجازیم همینطوری ناشناس ادامه داشته باشه. و حالا با عشق من دانشجوی یکی از رشته های علوم پایه در یکی از های تهران



the notebook

درخواست حذف اطلاعات
دفترچه یادداشت ساخت 2004 بازیگر نقش اول مردش , همون نقش اول لالالند بود راجع به دختر و پسری که از نظر فرهنگی و اقتصادی با هم خیلی متفاوتن اما میخوان با هم ازدواج کنن و این بین مشکلاتی سر راهشون قرار میگیره و از هم جدا میشن اما ... در واقع داستان با این شروع میشه که پیرزنی مبتلا به زوال عقل داره داستانی رو که توسط پیرمردی خونده میشه گوش میده ...! بسیار از حس لذذذذت بردم
۱. تو باید یاد بگیری چطور اعتماد کنی ۲. نووا واسه اینکه الی رو متقاعد کنه که نره بهش میگه فقط زندگی خودت با من رو تصور کن! سی سال بعد.چهل سال بعد , فکر میکنی چجوریه؟! ۳. من یه بار تو رو از دست دادم , فکر میکنم بتونم یه بار دیگه این کار رو م ۴. نووا به الی میگه این فکرها رو در مورد خواسته های دیگران تموم کن.تمومش کن! در مورد چیزی که من میخوام , چیزی که اون میخواد , چیزی که پدر و مادرت میخوان. خودت چی میخوای؟خودت چی میخوای؟ ۵. ما بزرگ شدن در عشق رو از همدیگه یاد گرفتیم ۶. بهترین عشق اون عشقیه که روح رو بیدار کنه و ما رو بهم نزدیکتر کنه , که اتشی در قلبهامون بکاره و ارامش ذهنامون رو ارامش بده



شب تولدش :(

درخواست حذف اطلاعات
ساعت یک شبه و تازه از بیمارستان برگشتیم گفت مشکوک به سکته ی قلبیه ولی بعد از انجام ازمایشها گفت نه مشکلی نیست خداروشکر اما باید یک سری چکاپ ها انجام بشه واسش قرار نبود شب تولد و سالگرد ازدواجت تو بیمارستان بگذره اما خوشحالم که الان خونه ای مادر عزیزم... آرزوم واست سلامتی و ارامشه فقط,همین..
زمانی که منتظر جواب آزمایش بودیم یه آقایی جلومون احیا شد اما نموند و مرد و جیغ و داد همراهاش بود که سوهان روحم بود چقدر محیط تلخ و دردناکه آخه اون لحظه



رفیق همیشگیم

درخواست حذف اطلاعات
سه سال قبل , 26 شهریور 94 , یه متن تولد با حروف اسمت نوشتمخیلی فکر کرده بودم تا این ایده رو پیدا کنم!تو گفتی زیباترین تبریک تولدت بوده تا الان یه جا واست نوشتم ""میم؛یعنی مهربانی،محبت وجود زیبایت" وچقدر تو این مهربونیتو به رخم کشیدی توی این همه سال یه جا نوشتم بخشنده ای و چقدر تو تمام این سالها وقتت , حضورت , حمایتت , تعلیماتت و مهرت رو به من بخشیدی چقدر سخاوتمندانه بچگیهامو تحمل کردی. و حالا با مامانم تماس میگیری و میگی لیمو بزرگ شده نگرانش نباش!رهاش کن بره دنبال زندگیش من با تو بزرگ شدم میم! خنده هامو , گریه هامو , شادی و غم هامو دیدی.باهام خندیدی , حتی باهام گریه کردی.هرجا خواستم بودی و توی تمام این سال ها , یه تصویر خیلی قشنگ از خودت توی ذهنم جا گذاشتی. امروز تولدته! لحظه ی عوض شدن تاریخ ۲۵ به ۲۶ وقتی تو داشتی من رو نگاه میکردی و حرف میزدی , من داشتم واست آرزو می داشتم تمام حس های خوب دنیا رو جمع می توی وجودم تا بفرستم سمت تو آرزوی امسالم واست آرزوته! و میدونم و میدونی آرزوت توی یک کلمه ی فوق العاده خلاصه میشه. هر جا باشی اگه بخوای میتونی این میوه ی آرزوت رو بچینی اما بعد از به دست آوردن اون بهت میگم dream your dreams and dont ever let them go سلامتی و سعادت قرین لحظه هات ... تولدت مبارک