رسانه
رسانه

پرسه در آرامش



۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۹

درخواست حذف اطلاعات

فهرست ده تایی موهبتهایمان را مینویسیم و چرای سپاسگزاریمان را هم در پی هر یک مینویسیم. از شماره یک میخوانیم و در پایان هر یک ۳ بار میگوییم سپاسگزارم.

۱۰۰ گام سپاسگزاری داریم امروز و با هر گامتان سپاسگزار هستیم. اینکه خانه هستید یا سرکار یا هرکجای دیگر؛  یادمان باشد هر با گام بگوییم خدایا سپاسگزارم. 

من میگویم زیاده روی هیچ زیانی ندارد! هر چه بیشتر  بهتر. 

پیش از خواب بهترین رویداد روزمان را به یاد می آوریم و برای آن سپاسگزاری میکنیم. 


امروز برای ایشان میوه و آبمیوه و نان  شیرمال گذاشتم با یک بطری آب و رفت. من هم یک لیوان آبمیوه  خوردم و به گلهایم آب دادم و غذای فرشته رادادم و رفتم یوگا. باران پودری میبارید و خیلی خوب بود. ۱۰.۵ برگشتم خانه و دوش گرفتم و پنج دقیقه به یازده رفتم برای مانیکور. اینجا رادوستی که دارم پیدا کرده  بود و من تا ساعت یک ربع به دو برای یک فرنچ نشسته بودم و خوب آ ش دستهامو ماساژ دادند! دوستم زودتر رفت چون باید میرفت سر کارش. تی وی توی سالن روشن بود و امریکن پای را نشان میداد. دوست من هم با  دیدن صحنه های هین بلندی میکشید و قهقهه میزد! و بلند بلند فارسی حرف میزد درباره روابط شوییش! من هیچگاه نفهمیدم این زنهایی را که ماجراها ی اتاق خوابشان را برای دیگران می گویند. این زمانها من خودم را به نشنیدن میزنم و چهره ام هم خیلی جدیست جوریکه بفهمد من دوست ندارم بشنوم و با دوستم هم همینجور بودم امروز. 

کار خودش زودتر از من به پایان رسید و میانه کار من های نوه های خواهرش را نشان میداد و با هم قهر هستند دو خواهر؛  هر جدیدی که پیدا  میکرد توی گوشیش میزد به بازوی من. در آ خانمی که کارراانجام میداد بهش گفت دستش را تکان نده. خوب برای اینکه ها را نشانم بدهد موبایلش را میاورد توی صورتم. 

داستان دعوا با خواهرش را داشت میگفت که یکباره جوشی شد و صدایش رفت بالا و بلند بلند جیغ جیغی  داستان را میگفت  جوری بود که انگار ما دعوامون شده بود چون دیگران زبان مارا که نمیفهمیدند!

این همان  دوستیست که بردمش سر کار و بسیار مهربان و مهرطلب هست و مانیک دپرشن دارد. هیچ نیت بدی درباره ی ندارد،  تنها آداب دان نیست و نمی داند چگونه و چطور رفتار کند. 


رفتم شاپینگ سنتر و شکر برای آفیس ایشان یدم و برای خودمان هم شکر،  تن ماهی،  سیبزمینی فری یدم و چیزبرگر و چیپس و رفتم  آفیس ایشان و شکررا گذاشتم توی آشپزخانه و برگشتم خانه. با فرشته کوچولو چیزبرگررا خوردیم. تلفن از ایران داشتم،  دوستی،  مادر و خواهرم. کمی کرم پاتیسیر درست و میوه  های شسته را توی با گذاشتم توی یخچال.ایشان هم آمد و دیدم ساعت ۱۵ دقیقه به ۷ است و من نفهمیده بودم.  غذای پرنده ها را دادم. چای دم و میوه هم گذاشتم روی میز. شیرینی های دانمارکی را درست   و گذاشتم کناری تادوبرابر شوند. دوباره برای پرنده هاغذا ریختم و با فرشته رفتیم  پیاده روی. از ب سالاد ماکارونی و سوسیس هم سرخ و شد شاممان. شیرینی ها را توی فر گذاشتم و ۱۵ دقیقه زمان برد تا آماده  شدند. 

ایشان با صدای بلند داشت ویدیو آموزشی میدید،  سریالی هم در بکگراند ناله میزد،  من هم خسته و بی انرژی  بود. تازه ایشان آبریزش بینی هم داشت این شد که هدفونم را زدم و یک موزیک آرام گذاشتم و کمی کتاب خواندم. 

امروز میخواستم بروم پیش خانم برای دیدنش که نشد. حالا شاید فردا یا رفتم. 

باید بنویسم که چه چیزهایی برای خام گیاهخواری نیاز دارم و یک چهله بگیرم. مویزو کشمش و انجیر اینها و میوه بیشتر که توی  خانه داشته باشم. چیزهای خوشمزه خدارا جایگزین چیزهای خوشمزه کارخانه ها کنم. 

پنج شنبه را خانه میمانم تا کارهای ایشان را انجام دهم. 

کمی باید دورم را خلوت کنم؛ زمانی که خیلی چیز دور برم هست که بهم میریزم. 


مهربان باشیم،  مهربانی ساده است. ازهر دست بدهیم از همان دست میگیریم؛  اگر  باورمان این باشد که هر آنچه به دیگری میکنیم نخست به خودمان کرده ایم دیکردست و دلمان برای بدی میلرزد. 

مهربان باشیم،  مهربانی بسیار ساده است. با لبخند با دیگران  روبرو شویم جوری که دیگران با دیدن چهره مان آرام شوند. 

مهربان باشیم،  با ذره ذره هستی و بازتاب آنرا ببینیم در زندگیمان. 

مهربان باشیم مانند خدا. 


خدایا سپاسگزارم که هر جا میروم نیکی میکارم و  نیکی میبینم. خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم که هر جا میروم تو را میبینم. 

الهی هرجا می روید نیکی بکارید و نیکی ببینید. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۳

درخواست حذف اطلاعات

کار هرروزمان چیست؟  

نوشتن موهبتهایی که داریم و اینکه چرا برای آنها سپاسگزاریم.خواندن آنها و بیان سپاسگزاری در پایان هر یک برای ۳ بار. 

امروز پنج بار در روز تان دست نگهدارید و تنها به هوایی که به درون میکشید بین ید. به دم و بازدمتان،  در این پنج دم و بازدم به جریان هوایی که به درون میکشید و بیرون  میدهید بی شید و برای آن سپاسگزار باشید. 

پس از این ۵ بار دم و بازدم بگویید  برای هوایی که به درون  میکشم سپاسگزارم و تا میتوانید  برای این هوای گرانبها سپاسگزار باشید. 

فراموش نکنید پیش از خواب به سپاسگزاری برای بهترین پیشامد روز سپاسگزار باشید. 


ساعت ۶.۴۵ دقیقه بیدار شدم و یکدور توی خانه زدم و رفتم  دستشویی و آمدم توی تخت تا کمی بخوابم و تا ساعت ۹.۵ خو دم. ۹.۵ برای ایشان چای دم و کارهایم را  و یک به یک روی یادداشتهایم خط میزدم. طالبی و ملون ب و توی با گذاشتم. سالاد الویه را ت ی دوتا ظرف کوچکتر  گذاشتم و تا ساعت ۱۰.۵ کارهایم را انجام  دادم. رویه مبلها را توی ماشین انداختم وشسته شد برای خودش.بلوزم را اتو و  برای خودم یک آب طالبی درست که شد صبحانه ام و دوش گرفتم و آرایش . ایشان هم دوش گرفت و من دو بسته یخ توی  کلمن گذاشتم و آبجوش توی فلاسکها(فلا )  ریختم و ایشان شسته ها را بیرون پهن کرد و همه چیز را توی ماشین جا داد. کلاه بزرگم را برداشتم و همه چیز را چک و رفتیم ساعت ۱۱.۵.ساعت ۱۲ و پنج دقیقه رسیدیم زودتر از همه و دوستم هم کمی پس از ما  رسید ند و یک میز پیدا کردیم و نشستیم. کمی میوه خودیم و چیپس و آجیل و تا ۱.۵ نشستیم و دوستان دیگرمان آمدند. من سالاد الویه و دوست دیگرم جوجه و برنج و دیگری آش. ناها رخوردیم و پس از ناهار چای درست د و کیک و اینجور  چیزها  و رفتیم پیاده روی و کنار دریاچه نشستیم و دوباره راه رفتیم. خورشید آرام آرام پایین میرفت و آن دشت سبز بسیار زیبا بود. آش هم خوردیم.

بودیم تا زمانی که هوا تاریک تاریک شد و برگشتیم خانه. ۹.۵ رسیدیم خانه و هر سه خسته بودیم. دوش گرفتم و خو دیم. 

شام هم نخوردیم چون بیش از  اندازه خورده بودیم. 

بی اندازه بی انرژی بودم. 

الهی  دلتان دشت سرسبزی باشد که نور خدا درخشانش میکند. الهی هرجا میروید زیبایی ببینید و شادی.

خدایا سپاسگزارم  برای دیدن زیباییهایت. خدایا سپاسگزارم برای هم دوستان خوبی  که سرراهم میگذاری. خدایا سپاسگزارم برای نورت که دلم را همیشه گرم می کند. 





۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۴

درخواست حذف اطلاعات

۱۰ تا از موهبتهای زندگیمان را مینویسیم و در برابر هر یک مینویسیم چرا سپاسگزار هستیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک میگوییم سپاسگزارم  سپاسگزارم سپاسگزارم.

از بین انی که در زندگی ما هستند ۳ نفر را گلچین میکنیم  چرا که به گونه ای میخواهیم به آنها کمک کنیم را. اگر از آنها  ع ی داشته باشیم آن ع را در دست میگیریم و چشمانمان را میبندیم. برای یک دقیقه میپنداریم که تندرستی،  دارایی،  کامی را به آنها بازگشته است و به ما اینرا می گویند. 

چشمان را باز میکنیم  و به ع نگاه میکنیم. و میگوییم برای تندرستی،  کامیاب،  شادی (آن فرد) سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. برای تک تک آنها همین کاررا میکنیم. 

پیش از خواب بهترین رویداد روزمان را به یاد بیاوریم و برای آن سپاسگزار باشیم.

 ساعت  ۸.۴۵ دقیقه بیدار شدم و رفتم توی آشپزخانه! همه چیزدر هم و برهم  بود. دیروز پیش از رفتن ماشین رار وشن و ب ظرفهای پیک نیک  را به دست شستم چون حال نداشتم ماشین  راخالی کنم و دوتا لیوان بود و چند تا قاشق و چنگال. 

من دیروز خیلی خسته شدم و بی انرژی؛  چه درست گفته اند افسرده دل افسرده کند جمعیتی را. 

دوستم (که رفتیم با هم برای ناخن) مانیک دپرشن دارد انرژی بسیار زیادی از دیگران میگیرد. فرازوفرود بسیار دارد،  در آنی می د و یک آن زار زار گریه میکند. بسیار پرحرف و متکلم وحده است و دیگران را کلافه میکند. به ظاهرش هم هیچ اهمیتی نمیدهد و بهداشت را رعایت نمیکند برای همین همسرش هرگز نمیگذارد آشپزی کند.

دیروز داشتیم را ه میرفتیم و دوستم داشت میخندید و یک مگس رفت نشست روی دندانش. خوب دوستانی که در این سرزمین زندگی می کنند داستان سمجی مگسهای اینجا را میدانند. باید با دست بگیریشون و هدایتشان  کنی به بیرون و دوستم انگار نه انگار! 

سرخود داروهایش را قطع میکند و به هم میریزد. امیدوارم هرکه حال روحیش بد است  به خودش کمک کند تا خوب شود. درگیریهای روحی از بیماریهای جسمی خیلی خیلی بدترند. من در کنارش خیلی انرژی از دست میدهم و خودش میگوید که در کنار من خوب میشود. می دانید که برخی روان آشامند و از دیگران  انرژی میگیرند.

هربار یادم میرودکه هاله ام را ببندم و از این پس تلاش میکنم کمتر دمخور شوم با دوستم چون تا چند روز حال خودم بد است. 

چای برای ایشان دم  و پیاز سرخ  و گوشت را تفت دادم با رب و رفت که بشود پایه خورشت بادمجان و یک مرغ درسته هم سرخ .  

یک ظرف میوه برای خودم روی ک نت  گذاشتم و میخوردم به جای صبحانه. یک لیوان آب پرتقال هم خوردم. 

ایشان رفت سلمانی و من هم خانه را تمیز .۳ سری ماشین راروشن .

نزدیک به یک ساعت توی آشپزخانه کار داشتم. بادمجانها  را پوست گرفتم و توی آب نمک گذاشتم و سرخشان .

شما هم بادمجان سرخ شده با سبزی خوردن دوست دارید؟  

 مرغ سرخ شده را توی پیر با سیبزمینی و پیاز و کدو حلوایی گذاشتم تا شب تو توی فر بگذارم.دوستی زنگ زد و کمی حرف زدیم که ایشان  هم رسید. میخواستم برای دو هفته دیگر مهمانشان کنم که گفت باید برنامه اش را ببینید. 

خانه را جارو و طی کشیدم. ایشان یک میتینگ آنلاین داشت و برای ناهار کمی سالاد الویه خورد و من دوشم را گرفتم. ایشان همه ظرفها را شسته بود. مدیتیشن و خو دم کمی.

ساعت ۵ بلند شدم و میوه شستم  و سالاد درست . مرغ را توی فر گذاشتم و کمی هندوانه و طالبی هم گذاشتم و ظرفهای آجیل را پر . این کارهای ریز ریز خیلی زمان بر  هستند! 

بادمجانها را توی تابه بزرگی گذاشتم و گوجه گیلاسی در کنارش و خورشت را ریختم میانه تابه و غوره هم زدم و روی دمای کم گذاشتم.  چای و برنج را هم دم و ساعت  ۶ شده بود که آرایش و لباس خنک و راحتی پوشیدم و ساعت ۶.۵ مهمانها آمدند. هوا گرم بود وایشان اسپلیت را روشن کرد. 

شام مرغ برشته بود و خورشت بادمجان و سالاد الویه،  سالاد کاهو و ماست و خیار و کیل. خودم سالاد  خوردم با دوتا بادمجان و کمی ماست و خیار و خیلی کم سالاد الویه و کمی از دورچین مرغ. ایشان ظرفها را پاک کرد و توی ماشین گذاشت. کمی پس از شام هم بستنی برای دسر آوردم. 

مهمانها ۹.۴۵ دقیقه رفتند و تا ۱۰ آشپزخانه را سامان  دادم و نشستم! خیلی خسته بودم. ایشان هم به کارهایش رسید و همه چیز آرام بود. این مهمانها تا چند ماه پیش خانواده  بودند و حالا این خانواده از هم پاشیده است. من برای هر دو دعا میکنم  که آرامش داشته  باشند. بزرگترها پیوند را  میبرند و بچه ها این میان  هراسان و سرگردانند. 

میان همه دعواها هم میگویند اگر "این" نبود ما اینکار را میکردیم. "این" را خودتان به دنیا آوردید، "این" که خودش نخواست بیاید. 

و "اینها" این میان گیرمیکنند و خودشان را گنا ار میبینند.

بزرگترهای خودخواه نخست با گرفتاریهای کودکی  و بزرگسالی  و زندگیتان کنار بیایید سپس یک فرشته پاک را به دنیا بیاورید. 

شسته ها را تا و میوه ها را توی یخچال گذاشتم.  این هفته ید میوه نمیروم چون تا هفته آینده  دارم. 

فردا باید بروم  است و چهارشنبه یوگا و پنج شنبه خانه دوستم و یوگا.

یک کادو برای دوستم باید ب م و شاپینگ سنتر هم باید بروم که کمی   ید دارم. 


 تا چند روز تنهایی و آرامش میخواهم.

 خدایا هر که بیمی دارد  آرامش کن،  هر که اندوهی دارد آنرا پاک کن.

خدایا با امید تو میشود پادشاهی کرد، دلشان را آرام و نورانی کن. 


خدایا بفهمانم که بی تو چه می شود،  اما نشانم نده . 

خدایا بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهد شد. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۰

درخواست حذف اطلاعات


مانند هرروز ۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم و در برابر هر یک مینویسیم چرا سپاسگزار هستیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

به قلبتون بی شید و چشمانتان را ببندید و در دل بگویید سپاسگزارم. 

لیست آرزوهایتان( روز ۱۳) را نیاز داریم؛  یک به یک بخوانید و چشمانتان را ببندید،  انرژیتان را روی قلبتان بگذارید و بگویید سپاسگزارم. 

پیش از خواب فراموش بهترین پیشامد روزتان را به یاد بیاورید و سپاسگزار آن باشید.


من از فردا سپاسگزاری خود را دوباره آغاز میکنم چون روزهایم در هم و برهم شدندو چندروزش جا ماند.بنابراین از فردا آغاز میشود. 

به ایشان میوه و آبمیوه و نان شیرمال دادم و رفت سر کارش. 

امروز به خودم استراحت دادم و توی تخت مدیتیشن و کتاب خواندم و ۱۰ بلند شدم،  دوش گرفتم  و ملافه و روبالشی ها ی تخت را انداختم که بشورم و دیدم هوا بد نیست و فردا هم که خانه نخواهم بود این شد که تا دو خانه راتمیز و در کنار تمیزکاری برای خودم آبمیوه گرفتم و خوردم،. میوه خوردم ، موزیک گوش دادم،  در خانه را باز تا انرژی جریان پیدا کند. سه سری لباسشویی راروشن .  کشوهای یخچال را تمیز و یک ظرف بزرگ  سالاد درست  که رفت توی  یخچال. لیست ید را نوشتم،  شام را درست   . تا ساعت ۳کارهایم به پایان رسید. کمی کتاب  خواندم و کارهای  خودم را انجام  دادم. 

یک لقمه کره مربا خوردم ساعت ۵ به مادرم و پدرم زنگ زدم و جواب ندادند،  به خواهر جانان زنگ زدم و ساعت ۶ برنج را دم و سبزیجات پختم برای کنار مرغ و زرشک  شستم،  چای دم و ایشان هم آمد. غذای پرندها را دادم و رفتم پیادهروی که دوستم و فرشته اش را دیدم و رفتیم پارک و آن ها  بازی د. دوستم گفت که دخترش جوس بارش را میفروشد اگر دوست داشتی ببین. کار بی دردسریت هرچند جایش زیاد خوب نیست . ۷.۵ خانه بودم و شام خوردیم یک ربع به هشت و تا خوردیم و جا به جاکردیم یک ربع به نه شد. روی کاناپه  دراز کشیم،  سرم پر از صدا بود.  کمی  بهتر شدم. 

برای خودم گل محمدی دم و خوردم  و آرامتر شدم. بیزنسشان را پیدا  و دیدم قیمتش را.ایشان که کفت نه و جایش خوب نیست.خو دم هم همین را گفتم.


تا خدا چه بخواهد. 

الهی خدا تمیشه برایتان خوبی و خوشی بخواهد. 





۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۱

درخواست حذف اطلاعات

 چیزی به پایانش نمانده است! 


مانند هر روز صبح ۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم و در برابر هر یک مینویسیم چرا سپاسگزار هستیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

۳ چیزی یا خواسته که در زندگیتان چشم به راه پیامدهای شگفت انگیز آنها هستید به یاد بیاورید.  

آنها را به گونه ای را بنویسید که انگار به آن پیامدهای شگفت انگیز دست یافته اید. برای سرانجام شگفت انگیز.........سپاسگزارم. 

باورتان برای سپاسگزاری به گونه ای باشد که انگار  خواستتان  هم اکنون در دستانتان گذاشته شده است. با تک تک یاخته هایتان سپاسگزار باشید و باورش کنید. 

در آینده پیش از هر کاری سپاسگزار داشتن آن باش،  انگار که آنرا داری. 

امروز برای ۳ چیز که گمان نمی بردید پیش رویتان گزارده شود سپاسگزار باشید. برای سرانجام شگفت انگیز( تلفن، دیدار با بالادستتان، دیررسیدن به جایی،  به هم خوردن دوستی و.....) سپاسگزارم. 

در پایان روز با سنگی در مشتتان و یادآوری و سپاسگزاری برای بهترین پیشامد روزتان به خو خوش بروید. 


من همیشه در هرجایی که سختی و فشار زیاد است با خودم بارها و بارها میگویم که از این رویداد تنها خیر و نیکی به سوی من میآید. همه چیز به سوی بهتر و بهتر شدن میرود و خدا راشکر میکنم. 

این پست را بخوانید. 

دوستی هم کامنتی نوشته زیرش. من باورم این شده است و چون ایمان دارم همه چیز بهتر میشود. من هم روزهایی غر غر میکنم و دوباره خودم را به راه برمیگردانم. 

امروز صبح ایشان رفت سر کار و از شب پیش زرشک پلو داشتم که برد. همراه آب پرتقال و نان شیر . خودم توی تخت مدیتیشن و کمی با دوستانم چت . دو لیوان آب خوردم  و ساعت ۹.۱۵ آماده شدم و رفتم یوگا که چه خوب بود. هوا گرم و دلپذیر بود. ساعت ۱۰.۲۵ دقیقه برگشتم خانه  و یک لیوان آب پرتقال تازه خوردم و دوش گرفتم و تخت را درست و به فرشته غذا دادم و ساعت ۱۰.۵۵ دقیقه رفتم به سوی مارکت.

دوستم توی راه زنگ زد و برنامه مهمانی هفته آینده را پرسید و اینکه کادو چی ب یم. ۱۱.۵ رسیدم و تلفنم را پایان  دادم و زنگ زدم به نازنین دوست که گفت درست دم در پارکینگ  است و آمد یدهاشو گذاشت توی ماشین من بایک گلدان گل رز بزرگ که یده  بود تا بکارد. من شلیل،  هلو،  انگور،  شاهتوت، خیار،  کاهو،  سالاد می ،  اسفناج، موز،  انبه،  نعناع،  فلفل دلمه،  زردآلو،  گیلاس و یک دسته لیلیوم و یک دسته ارکید یدم. با نازنین دوست رفتیم کافی خوردیم و بورک پنیر و اسفناج،  چند هفته ای  بود هم را ندیده بودیم و از هر دری سخن گفتیم. 

یک کیف  برای مادرم یدم  و بیسکوییت برای آفیس ایشان و چیا سید برای خودم و آب پرتقال تازه و گوجه سبز و کوجه فرنگی و گوشت شیشلیک و خورشتی و مرغ با توت خشک،  مویز،  بادام  و انجیر خشک یدم  و نان لواش. با نازنین  دوست خداحافظی  و سرراه برای فرشته یک ظرف و جای قاشق چنگال برای توی کشو یدم . ساعت ۴ خانه بودم و یدهارا سامان دادم. دو تا گلدان آب و گلها را توی آنها گذاشتم. یکیش  روی میز توی راهرو  و یکیش روی میز نشیمن  فرمال. 


سبد حصیری بزرگ  را آوردم و همه میوه های  شسته را توی آن ریختم. موزهای لک داررا برش زدم و توی فریزر گذاشتم  برای  اسموتی. 

گوشتها را شستم، به پدر و مادرم زنگ زدم که نبودند. این چای دم و میوه  شستم و ایشان آمد و چای خورد و به گلهای باغ رسید. مادرم زنگ زد. به پرندها غذا دادم ساعت ۷.۱۵ با ایشان رفتیم پیاده  روی  و ۸ برکشتیم. 

دوستی که باهاش رفتیم برای مانیکور زنگ زد و برنامه پیک نیک گذاشته بود و خواست یادآوری کند. 

شام نان و پنیر و نیمرو خوردیم. گوشتها را بسته بندی و توی فریزر گذاشتم. روی خیار و گوجه  ها پارچه کشیدم تا فردا جابدهم توی آ ن یکی یخچال. 

به عزیز راه دور زنگ زدم و آشپزخانه را سرو سامان دادم  و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و پاهایم را بالا گذاشتم. 

برای پیک نیک گفتم سالاد الویه  درست کنم که باید با یخ ببرم چون هوا گرم است! اگر پیشنهاد دیگری دارید بدهید. 

عصر که کارهایم را مس کمی میوه برای خودم د کرده بودم و خوردم. شیشلیک ها  را مزه دار   و توی یخچال  گذاشتم برای  فردا ناهار. 

فرشته کوچولو از روی میز گیلاس برمیداشت و بالا و پایین می انداخت. دمنوش گل محمدی درست و خوردم. کمی کتاب خواندم. 

برای دوستی هدیه یده بودم  و انگار به این  زودیها نمیبینمش،  یک کتاب و دو شمعدان. شاید برای خودم برداشتمشان! 


یک گل مژه هم زدم! 

فرشته کوچولو کنارم خو ده و نور شمع اتاق را روشن کرد  است. تن گرمش را نوازش میکنم و میگویم تو این همه سال کجا بودی که من نمیدانستم زندکی چه شادیهایی میتواند داشته باشد. 


خدایا برای ریزو درشت زندگیم سپاسگزارم،  برای هر راه هموار  و ناهموارسپاسگزارم. برای هر بالا و پایین سپاسگزارم. با توهیچ چیز بد نیست،  سخت نیست.


تویی که اینجا را میخوانی از خدا میخواهم که یک یک آرزوهای نیکت  رادر کف دستانت  بگذارد. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۲

درخواست حذف اطلاعات


۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم و اینکه  چرا برای هریک سپاسگزار هستیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک با دل و جان  سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

فهرست ده تا از  آرزوهای خودمان را مینویسیم ( یا آنکه پیشتر نوشته ایم)،  یک به یک میخوانیم و ۱ دقیقه جوری آنرا میبینیم که انگار به آن دست پیدا کرده ایم و برای داشتن هریک تا جایی که میشود شاد و سپاسگزار باشیم.

این فهرست را همراه خود داشته باشید و دست کم دوبار به آن نگاه کنید و از ژرفای دل و تا آنجایی که میتوانید سپاسگزار باشید. 

پیش از خواب بهترینِ روزتانرا برگزینید و برایش سپاسگزار باشید. 


روز شنبه ایشان خانه بود و صبح پیش  از صبحانه رفت  دوچرخه سواری. من هم در خانه را باز و  چای دم . برنج خیس و صبحانه  را آماده .

تادایشان بیاید شیشه های نشیمن  را از تو تمیز  و صبحانه خوردیم،  از آفیس زنگ زدند و ایشان برای چیزی خیلی خشمگین شد. ایشان رفت توی باغ و چمن زد و آلاچیق و جلوی در را تمیز کرد.  من هم بالا را تمیز و بالکن را شستم و دوستم زنگ برای پیک نیک برنامه گذاشتیم. 

۳ سری ماشین راروشن . شیشه هارا از بیرون هم شستم و کارم زودی به پایان رسید. ایشان رفت ید برای خانه و من هم به کارهای دیگرم  رسیدم و برنج دم و دوش گرفتم.

ایشان ۱ برگشت و آتش را درست کرد و کبابها را درست کرد و من هم سبزی پاک و دوغ درست و ناهارمان را خوردیم و آشپزخانه را سامان دادم و خو دیم.

از خواب که بیدار شدم  یک بستنی خوردم و ایشان بیدار شد و چای دم   و رفتم ید چون خیارشور و نان نیاز داشتم. از خیار شور،  نان،  بستنی،  خوراکی  برای فرشته کوچولو ، ماست، چیپس یدم و برگشتم خانه و سیبزمسنس ووتخم مرغ گذاشتم  بپزند و با ایشان رفتیم پیاده روی. 

هوا سرد بود!! زمانی جه برگشتیم سیبزمینی ها پخته بودند و گذاشتم  سرد بشوند و مرغ و نخود فرنگی پختم و تا آنها سرد شود خیارشور د و تا ساعت ۱۰ درگیر سالاد الویه بودم. یک کاسه خیلی بزرگ شد و سس زدم و گذاشتم توی یخچال. حالا سینک پر ظرفی داشتم. ظرفهارا شستم و ایشان شام سالاد خورد و من یک دانه ما. سرگیجه داشتم، فهرست بردنیها را نوشتم و ایشان کلمنها را آورد  و گذاشتیم توی آشپزخانه برای فردا.

شب کتاب خواندم و خو دم. 


 خدایا رهایمان کن از بند ستمگرو چپاول گر.

الی هیچگاه در بند ستم و غارت نباشید. 






۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۲۰

درخواست حذف اطلاعات


مانند هرروز ۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم و در برابر هر یک مینویسیم چرا سپاسگزار هستیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

به قلبتون بی شید و چشمانتان را ببندید و در دل بگویید سپاسگزارم. 

لیست آرزوهایتان( روز ۱۳) را نیاز داریم؛  یک به یک بخوانید و چشمانتان را ببندید،  انرژیتان را روی قلبتان بگذارید و بگویید سپاسگزارم. 

پیش از خواب فراموش بهترین پیشامد روزتان را به یاد بیاورید و سپاسگزار آن باشید.


من از فردا سپاسگزاری خود را دوباره آغاز میکنم چون روزهایم در هم و برهم شدندو چندروزش جا ماند.بنابراین از فردا آغاز میشود. 

به ایشان میوه و آبمیوه و نان شیرمال دادم و رفت سر کارش. 

امروز به خودم استراحت دادم و توی تخت مدیتیشن و کتاب خواندم و ۱۰ بلند شدم،  دوش گرفتم  و ملافه و روبالشی ها ی تخت را انداختم که بشورم و دیدم هوا بد نیست و فردا هم که خانه نخواهم بود این شد که تا دو خانه راتمیز و در کنار تمیزکاری برای خودم آبمیوه گرفتم و خوردم،. میوه خوردم ، موزیک گوش دادم،  در خانه را باز تا انرژی جریان پیدا کند. سه سری لباسشویی راروشن .  کشوهای یخچال را تمیز و یک ظرف بزرگ  سالاد درست  که رفت توی  یخچال. لیست ید را نوشتم،  شام را درست   . تا ساعت ۳کارهایم به پایان رسید. کمی کتاب  خواندم و کارهای  خودم را انجام  دادم. 

یک لقمه کره مربا خوردم ساعت ۵ به مادرم و پدرم زنگ زدم و جواب ندادند،  به خواهر جانان زنگ زدم و ساعت ۶ برنج را دم و سبزیجات پختم برای کنار مرغ و زرشم شستم، ای دم و ایشان هم آمد. غذای پرندها را دادم و رفت پیادهروی که دوستم و فرشته اش را دیدم و رفتیم پارک و آن ها  بازی د. دوستم گفت که دخترش جوس بارش را میفروشد اگر دوست داشتی ببین. کار بی دردسریت هرچند جایش زیاد خوب نییست. ۷.۵ خانه بودم و شام خوردیم یک ربع به هشت و تا خوردیم و جا به جاکردیم یک ربع به نه شد. روی کاناپه  دراز کشیم،  سرم پر از صدا بود.  کمی  بهتر شدم. 

برای خودم گل محمدی دم و خوردم  و آرامتر شدم. بیزنسشان را پیدا  و دیدم قیمتش را.ایشان که کفت نه و جایش خوب نیست.خو دم هم همین را گفتم.


تا خدا چه بخواهد. 

الهی خدا تمیشه برایتان خوبی و خوشی بخواهد. 





۲۸ روز سپاسگزاری -روز۱۱

درخواست حذف اطلاعات

مانند روزهای پیشین ۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم،  یک به یک میخوانیم و در پایان میگوییم سپاسگزارم. من چشمهام را میبندم و با هر باز گفتن انگار یک موجی  از قلبم  بیرون میرود،  هر بار این موج گسترده تر از پیش است. 

از صبح که چشمانمان را باز میکنیم سپاسگزاری را آغاز میکنیم. به هر چه دست میزنیم،  میبینیم،  بر میداریم برای همه چیز سپاسگزاری میکنیم. 

سنگمان را پیش از خواب از یاد نبریم،  سپاسگزاری برای بهترین چیزی که در روزپیش آمده پیش از خواب. 

الهی روزتان پر از چیزهای خوب بوده باشد که ندانید برای کدام سپاسگزار باشید.

به گمانم امروز ۸ بیدار شدم،  از پشت شیشه نشیمن جای پای باران دیده  میشد. چای دم ،  از ایشان که زیر دوش بود پرسیدم ناهار چی میخورد  که گفت آلبالو پلو. 

پیش از صبحاله یک لیوان آب ولرم با لیمو خوردم  و با ایشان صبحانه خوردم،  نان بربری و تافتون و پنیر و کره  و مربا و عسل. 

ایشان رفت آفیس و باران تندتر شده  بود. لیوان و بشقابها و همه شسته ها را توی ک نت جا دادم. ۳ تا ران مرغ گذاشتم بیرون. 

خمیر نان شیرمال را درست . 

برنج خیس . نشستن به خواندن. 

یک شمع روشن برای خودم و آب زیادی نوشیدم. 

مرغها را سرخ و توی تابه بزرگم پیاز سرخ  و سس گوجه  درست  و مرغها را گذاشتم توی آن. زعفران و آبلیمو زدم و گذاشتم روی دمای کم. برای پرنده ها نان ریز . دوستی که یکشنبه رفتیم خانه شان زنگ زد و تشکر  کرد و دستور آش من درآوردی را گرفت! 

ساعت ۱۲ ویدیو تماشا تا ۱.  رفتم دوش بگیرم و زیر دوش بودم ایشان آمد. برنج را دم و سالاد درست . هوا آفت شد و دوسری ماشین رار وشن و بیرون پهن و ۲.۱۵ ناهار خوردیم و برای شام هم ماند.

ته دیگ آلبالو پلو!

پس از ناهار رفتم توی آفتاب دراز کشیدم و هیپنوتیزم .دو روزه مدیتیشن ن ! خو دم تا ۵.۱۵ و بیدار شدم و کتاب خواندن وایشان تا یک ربع به هفت خو د!!!!

چای دم و میوه شستم. شسته ها را آوردم توی خانه.  فررا روشن و نان شیرمالهارا توی سینی گذاشتم تا دوبرابر بشوند. با ایشان رفتیم پیاده روی و ۴۰ دقیقه ای را ه رفتیم. 

ایشان چای ریخت و من تخم مرغ روی نان شیرمال ها زدم و ۱۶ دقیقه گذاشتم توی فر. توی تخم مرغ یک قاشق شیر زدم و خوب شد. 

۸ تا نان شیرمال خوشگل از فر آمدند بیرون،  دلتون نخواهد.

یک چای خوردم و به مادرم زنگ زدم و همزمان با برس گردگیر خاک قرنیزها را گرفتم. ۴۰ دقیقه زمان برد!! 

دیدیم و میوه خوردیم. شام ایشان شیر و کره و پنیر و مربا با نان شیرمال خواست. خوردیم و ایشان ظرفها را شست همه. 

من وبلاگ خواندم و تو اینستا چرخیدم. یو فردا را رزرو و امیدوارم هوا خوب باشد. 


هوای دلتان پاک باشد دوستان  همیشه به یاری خدا.


خدایا سپاسگزارم که دلم را پاک کردی از کینه،  داوری نابجا،  رشک و هرآنچه  بد.




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۶

درخواست حذف اطلاعات

مانند روزهای پیشین ۱۰ تا موهبتی که خداوند به ما داده است را مینویسیم  و یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم.

سه باری را به یاد بیاورید که از شادی کامی هایتان انگار بر اریکه هستی سوار بودید و روی پا بند نبوده اید و برای آنها سپاسگزاری کنید. (شادی یادآوری آنها باید زیر پوستتان بدود)

برای پنج تا از ارگانهای بدنتان که تندرست هستند سپاسگزار باشید. 

به یکی از ارگانهای بدنتان یا جایی از بدنتان که نیاز  به بهبود دارد بی شید و آنرا به دور از بیماری ببینید و سپاسگزار باشید برای بهبودش. ( من یک گوی نورانی نقره فام میبینم که مغز و نخاعم را نورانی و درخشان میکند) 

سنگتا ن و بهترین پیشامد روزتان را فراموش نکنید پیش از خواب. 

امروز یک ربع به نه بیدار شدم،  من جوری میخوابم که شب است و فردا صبح شد. ی ره میخوابم یا بهتر بگویم میمیرم و بیدار میشوم. دست و رویم را شستم و کتری را پر و دوبسته گوشت بیرون گذاشتم و یک پیاز ریز و قابلمه مسی را روی گاز گذاشتم و آشپزخانه جان  گرفت. صبحانه راآماده و ظرفهای فرشته کوچولو را شستم و پر برایش. 

تا ایشان دوش بگیرد من قرمه سبزیم را بار گذاشتم؛  برنج هم خیس و کارهایم را . صبحانه خوردیم و ساعت ۱۰.۵ بود که دوش گرفتم و آماده شدم. ایشان برای پنده ها غذا ریخت و رفت دوچرخه سواری و من ی ری لباس توی ماشین ریختم و روشن برای خودم !! ساعت ۱۱.۱۵ آمد و من هم برنج را دم و روی شعله پخش کن هر دو را گذاشتم و فرشته را برداشتیم و رفتیم بیرون. از جلوی دریاچه که رد شدیم گریه میکرد که بایستیم و برود بگردد. رفتیم برای ید هرچند یکدور با فرشته زدیم  و گذاشتیمش توی ماشین و رفتیم ید. دنبال پیاز لی لی بودم برای جلو خانه که نگرفتم. خیار کوچولو هم بوته اش بود نگرفتم. ایشان  چیزهایی که نیاز داشت را برداشت. من دوتا سوسیس گرفتم و خوردیم و رفتیم آفیس ایشان و نابسامانی  ها را سامان دادیم. یک کیسه رسید دارم که باید  فایل کنم برای ایشان. ساعت ۱.۵ برگشتیم، سرراه بانک رفتیم و نزدیک ۲ خانه بودیم. 

دیدم یادم رفتت ماشین راروشن کنم که چه بهتر چند تکه لباس برای دیگر انداختم توی ماشین و روشنش . دوسری  ماشین را زدم. ماست و خیار درست و ناهارمان را خوردیم. من هیپنوتیزم و خو دم نیم ساعت،  پاد ت گوش دادم و به خودم استراحت دادم. برای پرندها غذا ریختم.

هندوانه برش زدم و گذاشتم روی میز، میوه شستم و دل درد داشتم. زیر دلم درد میکند و هم نمیشوم! دلم حلوای تند میخواست! 

کمی میوه خوردم و رفتیم ۵۰ دقیقه پیاده  روی، پیش از پیاده روی گندم برای پرندهایم ریختم. ایشان گلهایم را آب داد و من برای خودم یک لیوان  بزرگ چای کمرنگ ریختم و کمی نوشتم. شسته ها را آوردم تو و چندتایی  نم داشتند را و ی خانه  پهن . چایم را خوردم و تا خشک شده ها را. گرسنه  بودم و نان جو رژیمی و کره خوردم!! 

به مادرو پدرم زنگ زدم که پاسخی ندادند،  به خواهر جانان زنگ زدم که در سفر بود.

ایشان هم دوتا تلفن کاری داشت،  مادر و خواهر  و شوهر خواهرش هم پشت خط بودند. مادرم زنگ زد و کوتاه حرف زدیم،  درراه شمال بودند. مادر ایشان زنگ زد و باهم حرف زدند. یک ایمیل کاری زدم و درباره کارم نوشتم. 

کلاس یو این هفته را رزرو ،  شاید کلاس بو ینگ هم رفتم. این هفته نمیدانم میتوانم است بروم یانه! شب همان قرمه سبزی را گرم و خوردیم و  خودم نان و کره و پنیر خوردم. ایشان ظرفها را شست و توی ماشین جاداد. من کتاب خواندم و خودم  را در رویاهایم شناور .


چشمانت  را ببند و هر آنچه آرزو داری در دستانت ببین،  شورش را ببین ،  شوقش را ببین و سپاسگزارش باش.



آسمانت  فیروزه ای  و پر نور تا ابد  ایران من. 







۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۷

درخواست حذف اطلاعات

ماامروز۱۰ تا از داشته هایمان را برای آنها سپاسگزار هستیم در دفتر خوشگلمون که پراز انرژی مثبت است مینویسیم  اینکه چرا سپاسگزار هستیم. 

یک به  یک میخوانیم و برای هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

امروز یک چک داریم! برای خودمان! 


چک را میتوانید از اینجا کنید. 


چک را به نام خودتان مینویسید و همینطور پولی که نیاز دارید. این چک را امروز همراه خود داشته باشید و در دستان  بگیرید و انگار میخواهید با پولتان و آن چک چیزی را که دوست دارید ب ید و داشته  باشید،  شادیتان را در خودتان جاری کنید و سپاسگزار باشی. سپاسگزار و شاد برای داشتن و دارا بودن. 

این چک را جایی بگذارید که چند  بار در روز نگاهتان به آن بیفتد و سپاسگزاری کنید برای داشتن ودارا بودن. 

پیش از خواب سپاسگزاری میکنیم برای بهترین چیزی که امروز خدا به ما داد. 

این هم روز ۱۷ که زیاد سخت نیست. 

بیشتر ما  به پول حس خوبی نداریم،  پول را بد میدانیم،  آدمهای پولدار را نکوهش میکنیم که یا از راه نادرست در آوردند و یا آدمهای بیخودی هستند. تا از درآمد سخن به میان میاد و دارایی ها زود برای آرام خودمان که هم میخواهیم داشته باشیم و هم نمیخواهیم آدم بدی باشیم میگوییم آدم با نیم متر پارچه از این دنیا میرود. پس اگر بخواهیم اینجوری نگاه  کنیم چرا درس بخوانیم خوب آ ش میرویم زیر خاک حالا  دانشمند  هم باشیم. چرا بچه دار شویم آ ش میرویم تنها توی قبر، چرا خانه ب یم آ ش توی یک متر جا میخو م و.....

زندگی  زیباییش به پویاییست وگرنه درجا زدن که ما را مرداب میکند. پولدار بودن بد نیست،  نوکیسه بودن ناپسند است. میشود آدم پولدار خوبی بود،  زندگی خوبی داشت و نام نیک گذاشت از خود. میضود زندگی دیکران را زیرورو کرد و از شادی دیگران شاد بود. 

ی که پولدار است و برای نمونه کارخانه دارد کارآفرینی میکند و چندین خانواده از آن نان میخورند. پول چیز بدی نیست خیلی هم خوب است؛  به پول مانند دیگر داده های خداوند  نگاه کنیم  و سپاسگزار باشیم. از اینکه می توانیم از ی کمک بگیریم و مزدش را بدهیم شاد باشیم چون آن آدم برای خانواده اش نان میبرد. حس بد توی ج هم نداشته باشید و کمی از پولتان را ببخشید هراز گاهی( به شیخها و مفتخورها ندهید). 

من اینجا ی ری از کارهایم را میدهم چندتا خانم انجام بدهند؛  به خدا برخی از دوستان گفتند به من که وای نده خودت درست کن! حیف پولت نیست!! خوب برای من که کاری ندارد درست و همیشه در کار درست چیزی هستم تنها یک خوبی در زندگیم دارد که ی جایی خوشنود است از اینکه درآمدی دارد. هر بار هم باشادی پواشان را میدهم و در جا خداراسپاس میگویم  که میتوانیم کمک زندگی یکدیگر باشیم. 

از به کار بردن گفته های منفی دوری کنید؛  از گفتن  "من پول ندارم"یا   "بدبختم" پرهیز کنید و هر بار که یادتان آمد به اندازه ای که میخواهید ندارید با خودتان بگویید"درآمدم روز به روز بیشتر میشود"یا"پول فراوان به آسانی به سوی من میاید" یا"من کاری دارم عالی،  در جایی عالی،  با درآمد عالی و با افراد عالی". من خودم از این سه تا معجزه دیدم. این کار نیاز به تمرین هرروزه دارد با دوبار گفتن درست نمیشود چون سالها منفی بافتیم و باید پاکشان کنیم و جایگزینشان کنیم. شمایک دانه که میکارید ، به آن آب و کود و نور میرسانید و زمان  میبرد تا سراز خاک  بیرون آورد. شما هم پایش مینشینید تا بروید،  هرروز خاک را  به هم نمیریزید تا ببینید چی شده!جوانه زده یا نه! 

یک چیز دیگر،  ما پول میخواهیم که آرامش داشته باشیم و میدویم و میدویم تا به آن برسیم. در حالیکه اکر آرامش داشته باشیم پول به سوی ما میاد،  تندرستی میاید،  خورد و خوراکمان خوب میشود،  وزنمان پایین میاید،  همراه زندگیمان مهربان میشود و....

دست از گله برداریم و بیشتر سپاسگزار باشیم؛  آرام و با ایمان  باشیم. خدا چیزی بهتر از آنچه که ما امروز برایش پا میکوبیم برایمان فراهم میکند. ما تنها نمیبینیم. 

به خدا پیله نکنیم،  از دست و پایش کنار برویم،  دست و پا نزنیم تنها آرام و با ایمان  باشیم. 


  •  خدایا



    راهی نمی بینم آینده پنهان است

    اما مهم نیست

    همین که تو راه را می بینی و من تو را

    برایم کافی است ...

من خیلی خسته ام میخوابم و روزانه نویس برای زمان دیگر. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۸

درخواست حذف اطلاعات

۱۰ موهبتی را که داریم فهرست وار مینویسیم  و در برابر هر یک مینویسیم  که چرا برای داشتنشان سپاسگزاریم. اینکه فهرست هرروزتان یکی باشد یا هرروز یک چیز دیگر در فهرست داشته باشید زیاد مهم نیست. هر یک را میخوانیم و سه بار میگوییم سپاسگزارم برای هر یک. 

فهرستی مینویسیم از ده تا از کارهایم که در یادمان هستند و به آن همیشه فکر می کنیم و میتوانیم نان آنرا 

"فهرست جادویی کارهایم" بگذاریم. سه تا از آنها را  که برجسته تر در یادمان هستند را برگزینید و ببینید که انجام شده اند و باور کنید که انجام شده  اند و از ته دل سپاسگزار باشید. ۱ دقیقه زمان بگزارید روی هر کدام و آنها را انجام شده ببینید و خودتان را سپاسگزار. 


پیش از خواب بهترینِ روزتان را به یاد بیاورید و سپاسگزارش باشید.

دوشنبه ایشان  رفت سر کار و برایش یک نان شیرمال گذاشتم و آب پرتقال چون ناهار میامد خانه. خودم برگشتم توی تخت و تا ۱۱ توی تخت بودم،  نخو دم تنها کتاب خواندم  و وبلاگ. درد داشتم. انگار یک کش از شکمم به چانه ام چسبیده  بود و این دو را به سوی هم میکشید! دو لیوان آب پرتقال خوردم و یک مسکن و دردم کم شد و توانستم  بلند شوم. است روز هم به هم خورد  با این  حالم؛  خدا را شکر که رخ نمود! 

یک دوش گرفتم و رفتم توی آشپزخانه و برای ناهار فسنجان با مرغ درست . خمیر دانمارکی هم درست . پرتقال و آناناس و کرفس آب گرفتم. برنج دم و به پرنده هایم  غذا دادم و ساعت ۱ ایشان آمد. ساعت ۲ ناهار خوردیم و من دوبار دراز کشیدم. هیپنوتیزم و خو دم کمی. ظرفها را توی ماشین گذاشتم و برای پرنده ها دانه ریختم. کرم پاتیسیر درست . ایشان هم بیدارشد و رفت سراغ باغبانی،  کمی میوه گذاشتم روی میز و یک چای دم . رفتیم رای دادیم و برگشتیم و هوا بسیار گرم بود. 

نان شیرمال درست و توی فر گذاشتم، دوستم پیام داد اگر هستم بیاید برایم چیزی بیاورد. داشتم دانمارکی ها را درست می . دیروز قرمه  سبزی برایش گذاشته بودم که بیرون از یخچال گذاشتم. آمد و برایم شیرینی و بادام هندی آورد و من هم قرمه سبزی را دادم بخورد. فرشته اش را گذاشت و من هم دانمارکی ها را توی فر گذاشتم و ۱۶ دقیقه بیشتر نماند و دوسینی پر دانمارکی داشتم. تا اینها روی رک سرد شوند ما رفتیم تا خانه دوستم و فرشته اش را دادیم و برگشتیم خانه. ایشان به گلهایم رسید و  من شیرینی خوردم و خوردم و خوردم و خوردم. شب ایشان گفت کاش سالاد ماکارونی داشتیم که گفتم فردا شب و همان فسنجان را خوردیم و کم تی وی و خواندن و نوشتن پست و مسواک و در پایان  سنگ در دست به خواب رفتم. 

ایشان رفت و برای ناهار میوه برد و آب میوه ونان  شیرمال  کره عسلی برای صبحا نه. من هم تندی گردگیری و نه دوش گرفتم  و تا کارهایم  را انجام  بدهم ۹.۴۰ دقیقه بود. بنزین زدم که شد ۵۰ دلار! رفتم آفیس ایشان و شیرینی بردم برایشان. ساعت ۱۰   ده ای بود که رفتم مارکت سیبزمینی، توت فرنگی،  هلو،  شلیل،  زردآلو، گیلاس،    بادمجان،  کدو،  نعنا،  پیازچه،  ریحان،  سیب سبز و سرخ،  سالاد می ،  آناناس، طالبی، نان   یدم. رفتم شاپینگ سنتر و از میوه فروشی آب پرتقال تازه،  هندوانه و  از حوله کاغذی،  ماست و شیر ارگانیک، زیتون،  نرم کننده لباس،   کالباس و بستنی زعفرانی یدم.

امروز ۲۰۰ دلار توی کیفم  گذاشتم،  ۵۰ دلار پول بنزین دادم و مانده  پولم  ۳۵ دلاربود که توی قلکم انداختم. پول که میبرم بیشتر حواسم  هست تا کارت. 

ناهار آب پرتقال  خوردم.ساعت ۱ خانه بودم و یدها را جا به جا . ساعت ۲۰ دقیقه به دو آقایی آمد برای اندازه گیری و کارش تا ۲.۱۵ به درازا کشید. سرویسها را شستم و ده دقیقه به سه رفتم  برای لیزر و ۳ و ۱۰ دقیقه خانه  بودم چون انجام ندادند. چند تا سیب زمینی پختم با تخم مرغ  و خانه را جارو  و طی کشیدم. فالوده هندوانه درست و همینطور طالبی با گلاب و از هردو خوردم. شیرینی های خوشمزه ام را خوردم. میوه ها را شستم و هندوانه برش زدم و روی میز گذاشتم میوه های رنگ رنگی تابستانی را. کولر را زدم چون گرم بود. سیبزمینی و خیارشور  و تخم مرغ د و ماکارانی را هم پختم.  ایشان زود آمد و چای را دم کرد و من داشتم تنم را میشستم. 

کالباس را د و ماکارانی را هم روی هم ریختم و سس زدم و کم کم با سس یکدستش و گذاشتم توی یخچال. چای خوردیم با شیرینی و من دوباره خوردم و خوردم و خوردم! ساعت پانزده دقیقه  به هشت بود که دوستم پیام داد که فردا میاید دنبالم که گفتم خودم می آیم و موبایلم را گذاشتم خانه و به پرنده هایم غذا دادم و کاسه آبشان را پر و رفتیم پیاده روی. برگشتیم و شاممان را خوردیم و من خیلی خسته  بودم. سریال ممنوعه را تماشا کردیم و کمی حرف زدیم.  

شب گرم بود و پنجره را باز کردیم. پنجره رو به راه جنگلی را و خو دیم. مگر فرشته کوچولو بیدار شود اگر ی به خانه بیاید که من و ایشان که خواب خو م. نزدیک صبح فرشته کوچولو خزید توی بغلم و من این فرشته را نفس کشیدم و انرژی گرفتم از این همه پاکی و مهربانیش. برای فردا با اینکه بارانیست رزرو برای یوگا. 

فاز سپاسگزاری برای خودم و دیگران آرامش میاورد. 


الهی دلتان و زندگیتان آرام باشد. الهی زنجیر ایمانتان پولادی باشد،  الهی در زندگیتان نور باشد و نور خدا. 






۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۹

درخواست حذف اطلاعات

فهرست ده تایی موهبتهایمان را مینویسیم و چرای سپاسگزاریمان را هم در پی هر یک مینویسیم. از شماره یک میخوانیم و در پایان هر یک ۳ بار میگوییم سپاسگزارم.

۱۰۰ گام سپاسگزاری داریم امروز و با هر گامتان سپاسگزار هستیم. اینکه خانه هستید یا سرکار یا هرکجای دیگر؛  یادمان باشد هر با گام بگوییم خدایا سپاسگزارم. 

من میگویم زیاده روی هیچ زیانی ندارد! هر چه بیشتر  بهتر. 

پیش از خواب بهترین رویداد روزمان را به یاد می آوریم و برای آن سپاسگزاری میکنیم. 


امروز برای ایشان میوه و آبمیوه و نان  شیرمال گذاشتم با یک بطری آب و رفت. من هم یک لیوان آبمیوه  خوردم و به گلهایم آب دادم و غذای فرشته رادادم و رفتم یوگا. باران پودری میبارید و خیلی خوب بود. ۱۰.۵ برگشتم خانه و دوش گرفتم و پنج دقیقه به یازده رفتم برای مانیکور. اینجا رادوستی که دارم پیدا کرده  بود و من تا ساعت یک ربع به دو برای یک فرنچ نشسته بودم و خوب آ ش دستهامو ماساژ دادند! دوستم زودتر رفت چون باید میرفت سر کارش. تی وی توی سالن روشن بود و امریکن پای را نشان میداد. دوست من هم با  دیدن صحنه های هین بلندی میکشید و قهقهه میزد! و بلند بلند فارسی حرف میزد درباره روابط شوییش! من هیچگاه نفهمیدم این زنهایی را که ماجراها ی اتاق خوابشان را برای دیگران می گویند. این زمانها من خودم را به نشنیدن میزنم و چهره ام هم خیلی جدیست جوریکه بفهمد من دوست ندارم بشنوم و با دوستم هم همینجور بودم امروز. 

کار خودش زودتر از من به پایان رسید و میانه کار من های نوه های خواهرش را نشان میداد و با هم قهر هستند دو خواهر؛  هر جدیدی که پیدا  میکرد توی گوشیش میزد به بازوی من. در آ خانمی که کارراانجام میداد بهش گفت دستش را تکان نده. خوب برای اینکه ها را نشانم بدهد موبایلش را میاورد توی صورتم. 

داستان دعوا با خواهرش را داشت میگفت که یکباره جوشی شد و صدایش رفت بالا و بلند بلند جیغ جیغی  داستان را میگفت  جوری بود که انگار ما دعوامون شده بود چون دیگران زبان مارا که نمیفهمیدند!

این همان  دوستیست که بردمش سر کار و بسیار مهربان و مهرطلب هست و هیچ نیت بدی درباره ی ندارد،  تنها آداب دان نیست و نمی داند چگونه و چطور رفتار کند. 


رفتم شاپینگ سنتر و شکر برای آفیس ایشان یدم و برای خودمان هم شکر،  تن ماهی،  سیبزمینی فری یدم و چیزبرگر و چیپس و رفتم  آفیس ایشان و شکررا گذاشتم توی آشپزخانه و برگشتم خانه. با فرشته کوچولو چیزبرگررا خوردیم. تلفن از ایران داشتم،  دوستی،  مادر و خواهرم. کمی کرم پاتیسیر درست و میوه  های شسته را توی با گذاشتم توی یخچال.ایشان هم آمد و دیدم ساعت ۱۵ دقیقه به ۷ است و من نفهمیده بودم.  غذای پرنده ها را دادم. چای دم و میوه هم گذاشتم روی میز. شیرینی های دانمارکی را درست   و گذاشتم کناری تادوبرابر شوند. دوباره برای پرنده هاغذا ریختم و با فرشته رفتیم  پیاده روی. از ب سالاد ماکارونی و سوسیس هم سرخ و شد شاممان. شیرینی ها را توی فر گذاشتم و ۱۵ دقیقه زمان برد تا آماده  شدند. 

ایشان با صدای بلند داشت ویدیو آموزشی میدید،  سریالی هم در بکگراند ناله میزد،  من هم خسته و بی انرژی  بود. تازه ایشان آبریزش بینی هم داشت این شد که هدفونم را زدم و یک موزیک آرام گذاشتم و کمی کتاب خواندم. 

امروز میخواستم بروم پیش خانم برای دیدنش که نشد. حالا شاید فردا یا رفتم. 

باید بنویسم که چه چیزهایی برای خام گیاهخواری نیاز دارم و یک چهله بگیرم. مویزو کشمش و انجیر اینها و میوه بیشتر که توی  خانه داشته باشم. چیزهای خوشمزه خدارا جایگزین چیزهای خوشمزه کارخانه ها کنم. 

پنج شنبه را خانه میمانم تا کارهای ایشان را انجام دهم. 

کمی باید دورم را خلوت کنم؛ زمانی که خیلی چیز دور برم هست که بهم میریزم. 


مهربان باشیم،  مهربانی ساده است. ازهر دست بدهیم از همان دست میگیریم؛  اگر  باورمان این باشد که هر آنچه به دیگری میکنیم نخست به خودمان کرده ایم دیکردست و دلمان برای بدی میلرزد. 

مهربان باشیم،  مهربانی بسیار ساده است. با لبخند با دیگران  روبرو شویم جوری که دیگران با دیدن چهره مان آرام شوند. 

مهربان باشیم،  با ذره ذره هستی و بازتاب آنرا ببینیم در زندگیمان. 

مهربان باشیم مانند خدا. 


خدایا سپاسگزارم که هر جا میروم نیکی میکارم و  نیکی میبینم. خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم که هر جا میروم تو را میبینم. 

الهی هرجا می روید نیکی بکارید و نیکی ببینید. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۳

درخواست حذف اطلاعات

امروز را با شمردن موهبت هایمان آغاز میکنیم،  ۱۰ موهبت را می نویسیم،  یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

امروز ۱۰ تا از آرزوهایمان را مینویسیم و هر یک را با نوشتن سه بار واژه سپاسگزارم آغاز میکنیم. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم  برای.....

جوری سپاسگزاری میکنیم که انگار همین حالا به آرزویمان رسیده ایم. 

چشمانمان را می بندیم  و به این پرسشها پاسخ میدهیم. 

۱. زمانی که به  خواسته ات رسیدی چه حسی داشتی؟  

۲.زمانی که به خواست ات رسیدی نخست به چه ی گفتی؟  

۳.زمانی که به خواسته ات رسیدی نخستین کاری که انجام دادی چه چیز بوده  است. 

ریز ریز این پرسشها را در یاد زنده میکنیم جوری که انگار  همین حالا پیش آمده اند. 


فراموش نشود یاد آوری بهترین رویداد روز پیش از  خواب شیرین شب.

۵ شنبه ایشان رفت و برایش شیرموز و انبه درست و ناهار دیروزش را برد چون دست نزده بود.

ی ری ماشین راروشن و به دوستم ساعت ۹ زنگ زدم که توی   بود داشت ید میکردبرای آبگوشت. پرسیدم ایکیا میایی که گفت بله بله. بین ۱۰.۱۵ تا ۱۰.۵ گفتم میایم. دوش گرفتم و یک اسموتی انبه برای خودم درست و یک لیوان  آب پرتقال تازه خوردم. شسته ها را بیرون پهن و کمی دانه برای پرنده ها ریختم و رفتم به دنبال دوستم. رفتم پست و بصتهدایشان را پست . 

از ایکیا یک  کاسه سالاد و ۴ تا کاسه  کوچک ماست خوری،  گیره سالاد، شمع،  چوب رختی،  هاون مادرن برای پوره سیب زمینی یدم شد ۳۰ دلار  و نهار خوردیم و یک و نیم رفتیم نان سنگ و لواش،  خمیر نان برای پیتزا،  گندم برای هلیم،   ما،  بادام شور،  کشک،  برگ مو،  اسفناج،  گردو،  کلوچه نادری و هلو یدم  که شد۵۰ دلار.


توی راه برگشت بودیم که از آفیس ایشان زنگ زدند که یک بسته دیگر برای پست هست که گفتم اگر بتوانم میایم و در آ نرفتم  و ماند برای فردا.

ساعت ۳.۱۵ دوستم را رساندم و خودم برگشتم و یدها را جا دادم و برای شام چند تا سیب زمینی پختم که کتلت درست کنم. دو تا کرفس شستم برای آبگیری که دیدم سیب ندارم. کمی سبزی شستم و کاسه ها را شستم با دست چون اتیکت یدش به سختی جدا میشوند. میوه شستم،  طالبی و پاپایا برش زدم و یک کاسه توت فرنگی روی میز گذاشتم. یک لیوان زعفران دم برای خودم. مایه کتلت  را درست و  ساعت ۵ و نیم کتری را پر و شسته ها را آوردم تو  و برای پرند ها غذا ریختم و با فرشته رفتیم بیرون. مادرم زنگ زد و حرف زدیم. دوستم و فرشته اش را دیدم و فرشته ها با هم بازی د. ساعت یک ربع به هشت برگشتم خانه و کتلتها را سرخ و چای دم . نانها را  برش زدم و ایشان هم آمد و برای خودش چای ریخت. من هم دوباره زعفرانم را خوردم چون دیگر به چای سیاه کششی ندارم. تنها آبجوش و دمنوش. ساعت ۸.۲۰ دقیقه شام خوردیم و تا پا ازی  

ساعت ۹.۱۰ دقیقه بود. کارایشان جایی گیر  کرده بود و شاکی از دنیا بود و خودش را بدبختترین آدم دنیا میدانست! 

برایش دعا میکنم که فردا این گره توی کارش نباشد چون حق دارد ناراحت باشد. 

ایشان یک سریال ایرانی تماشا میکند که من نیمی از هن یشه ها را گم میکنم و نامش را نمیدانم و تی وی روشن است و ازتوی گوشیش برنامه آقای فردوسی پور را تماشا میکنو و من هم این میان کتاب میخوانم! 

کمی نشستم و کتاب خواندم و شسته ها را تا دسته دسته  جا دادم. شیفته اینکارم که بوی نرم کننده و پاکی میدهند و توی کشوها میگذارم.

باز دوباره لک دیدم!!! داستانی شده این ما!! 

صورتم را شستم باید یک تونر برای خودم درست کنم برای پا ازی پوستم در کنار چندین کاری که پشت گوش میاندازم  مانند اکتیو یک سیم کارت،  پاک مموری گوشی،  چند تا پست و...


خدایا برای فراوانی و توانایی و مهربانی جاریدر زندگیم سپاسگزارم. 

از خدا میخواهم در زندگیت تندرستی و فراوانی و مهربانی جریان داشته باشد تا همیشه. 




۲۸ روز سپاسگزاری- روز ۱۴

درخواست حذف اطلاعات

یک روز خوب دیگر از زندگیمان آغاز شد. 

چند بار در روز گفته های مثبت را  در دل یا زیر لب میگویید. گفتگوی درونی شما چگونه است؟  

با خودتان مهربان باشید. 

روز ۱۴ رسید  و نیمی از دوره را پشت سر گذاشتیم؛  امروز دوباره ده تا از داشته هایمان را مینویسیم و چرایی سپاسگزاری آنها را. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

برنامه های سرتا سر روزتان  از صبح تا شب و تا هنگام خواب در یاد بیاورید و برای هریک سپاسگزار باشید پنداری پایان روز است و همه برنامه ها به خوبی و خوشی انجام شده اند.

پس از  آنکه سپاسگزاری برای برنامه هایتان به پایان رسید بگویید" برای اخبار خوبی که امروز به من خواهد رسید سپاسگزارم"

سنگتان را پیش از خواب در دست بگیرید و برای بهترین چیزی که در روزتان رخ داده سپاسگزاری کنید. 


امروز ۷ بیدار شدم و پست دیروز را نوشتم و پست ،  کامنتها و پیامهاتون را خواندم. 

سپاس از مهر تون که زمان میگذارید و مینویسید از خودتون. 

ساعت۸.۱۰ دقیقه  بلند شدم و برای ایشان ناهارش را گذاشتم با نان شیرمال و آب پرتقال و رفت به امان خدا. من هم برگشتم توی تخت و تا ساعت۹.۱۵ داشتم ویدیو تماشا می .یک لیوان  آب پرتقال خوردم و یک لیوان آب.  ۹.۱۵ ظرفهای فرشته را شستم و غذایش را دادم،  آماده  شدم و رفتم یوگا. هوا ابری بود و کمی پس از  آن خورشید ت د بر تن سردمان. 

این ۴۵ دقیقه هم یوگاست و هم خنده و هم هوای آزاد و موزیک؛  ۱۰.۵ برگشتم خانه و نان شیرمال خوردم با کره و مربای آلبالو و رفتم توی تخت و مدیتیشن و هیپنوتیزم . فرشته کوچولو هم توی بغلم خو ده بود. تن کوچولویش را به خودم چسباندم و هزار بار خدا را برای داشتنش سپاس گفتم. با خودش برکت،  آرامش،  مهر و  همه خوبیهای دنیا و کائنات  را آورد.

دوست داشتم دنیا همانجا بایستد  ساعت ۱۱.۵ روز بهاری؛ من و فرشته ای در آغوشم. دنیا برای من همینجا تا ابد بایست! 

دوستم زنگ زد و گفت هفته  آینده  چهارشنبه هم را ببینیم.

ساعت ۱۲ بلند شدم و فرشته رابردم و شستمش. خودم دوش گرفتم و ساعت ۱ و ده ای بود که  رفتم بیرون. برای پرند ها غذا ریختم. رفتم پست و کار ایشان انجام شد. چند تا پیراهن دیدم؛  از فروشگاه دو تا ماسک مو،  دو تا ماسک صورت،  کاغذ یادداشت،  جوراب برای خودم،  سنگ پا، چشم بند برای ایشان یدم و شد ۲۴  دلار. یک سمبوسه یدم و خوردم. 

رفتم ماساژ کمر و گردن و شانه؛  چهره ام از توی آن سوراخ تخت ماساژ دیدن داشت. 

از آنجا رفتم ماساژ سر هندی که خوب  بود هرچند که آنجوری نبود که شنیده  بودم و نیم ساعت هم آنجا بودم. یک کش  خال خالی صورتی یدم  و موهای شناور در هوا را بستم. 

یک پیراهن خال خالی  سبز و سفید یدم؛  از آرد و دوجور شیرینی یدم و از میوه  فروشی کمی گیلاس، آب پرتقال تازه و پاپایا یدم و  شد ۲۰ دلار. یک پرتزل فلفلی و سه تا سوشی یدم و ساعت ۵.۱۵ برگشتم خانه.به آرایشگرم زنگ زدم برای ابرو بروم که گفت  پیام میدهد.  

من میخوابم چون بسیار خسته ام. 

دنباله این پست را امروز مینویسم. 

یدها را گذاشتم تو و برای پرندهاکمی دانه ریختم. فرشته کوچولو ازتوی یدها بسته سوشی را برداشت و فرار کرد. نشستیم با هم سوشی خوردیم که ماهی هایش به او رسید و من برنجش را خوردم. پرتزلم را هم خوردم! پیتزا را درست و گذاشتم کنار و کتری را هم پر ،  میوه  روی میز گذاشتم و چای دم  و ساعت ۶.۵ رفتم بیرون و برای پرندها غذا ریختم، توی راه با خواهر ایشان حرف زدم و ۷.۵ برگشتم خانه؛  ایشان  زودتر  از ما آمد و داشت با خواهر دیگرش حرف میزد، از زمانی که به خواسته اش نه گفتم با من سرسنگین است هرچند  همیشه بوده. تنها زمانی که کاری دارد من را میشناسد. 

من ام اس را مدیون همین خواهر ایشان هستم! 

پیتزا را توی فر گذاشتم  و یک نان سیر درست با سالاد  و ۹ شام خوردیم.

کمی تماشا کردیم و حرف زدیم. شب بسیار خسته بودم و ساعت ۱۲ توی تخت  بودم. 

سنگ دلربایم توی مشتم بود و فکر می بهترین رویداد روزم چه بوده! هر آن آن یک هدیه از خدا  بود. خدایا برای همه روزم سپاسگزارم.


خدایا زمان برای سپاس کم آورده ام؛  سپاس از فراوانیت. 

الهی هرروزتان پر باشد از هدیه های خداو شکر ما زمان برای سپاسگزاری کم بیاورید.





۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۵

درخواست حذف اطلاعات

خدارا هزار بار سپاس برای دوستی که با سپاسگزاری به آرزویش رسیده؛  الهی همه به آرزوهای خوبتون برسید. 

روز من که ساخته شد با این خبر خوبت.

برای امروز ۱۰ تا از داشته هایمان را می نویسیم ؛  و برای هر یک می نویسیم  که چرا سپاسگزاریم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک ۳ بار میگوییم سپاسگزارم. 

گام دو،  میخواهیم روی یک دوستی یا پیوندی که گسسته شده یا سست شده است یا سخت است کار کنیم. ده تا چیز که برای آنها از دوست یا همدم یا همسر و یا هر دیگری سپاسگزار هستیم را مینویسیم. (نامش--------) من از تو برای (هر آنچه که سپاسگزارید---------) سپاسگزارم. 

پیش از خواب سپاسگزاری برای بهترین چیزی  که در روزتان دیده اید فراموش نشود. 

امروز شنبه بود و ساعت ۸ بیدار شدم،  برای ایشان یک لیوان آب پرتقال تازه دادم که ببرد و یک کراسان شکلاتی و دو برش پیتزا! 

کمی نان برای پرنده ها د و خودم پیتزا خوردم کمی. تا ساعت ۱۱ گردگیری،  سرویسها،  آشپزخانه و یخچال  را تمیز . گلهایم  را آب دادم. ۴ سری ماشین را روشن و توی آفتاب پهن . ماسک صورت درست و زدم و تا ماسکم خشک بشود مدیتیشن . 

ساعت ۱۱ دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه و تا ۱۱.۴۵ نشستم تا نوبتم شد.ابروهایم پا ازی شدند،  موهایم نیاز به کوتاه شدن داشت که خانم آرایشگر گفت دوشنبه. ۱۲ و ده ای برگشتم خانه. میرزا قاسمی درست و خانه را جارو و طی کشیدم. مربای توت فرنگی درست . امروز پاد تها استر هی را گوش میدادم. 

کمی روی تخت دراز کشیدم تا خستگیم در برود. 

خمیر نان داشتیم و چند تا نان نازک درست . چند تا؟  ۱۰-۱۲ تایی! همزمان پاد ت گوش میدادم و ایشان آمد و ناهار خوردیم با نان تازه و ماست و میرزا قاسمی. زودی چیدم تو ماشین و رفتم توی اتاقم وهیپنوتیزم وخو دم. درست پایان هیپنوتیزم بیدار میشوم! یک بستنی برای خودم ریختم و خوردم. چندین  لیوان آب و کمی اینستا گردی. 

ایشان بیدار شده  بود و سر درد داشت و دنبال قرص بود. کتری را پر ،  مادر دوست فرشته کوچولو پیام داده بود  که اگر هستم بیاید که پس از پیادهروی پاسخش را دادم. خانمی هم که برای کارهای فرشته کوچولو میاید پیام داد و زمان داد برای پیش از کریسمس. 

میوه شستم  و کمی خوردیم. برای پرندها گندم ریختم. با ایشان رفتیم بیرون که راه برویم،  ایشان سرخوش بود. موبایل ها را نبرده  بودیم، راستی امروز عزیز راه دور زنگ  زد و من نفهمیدم. حالا باید فردا زنگ  بزنم. 

یک ایمیل کاری هم باید بزنم پیش از دوشنبه! برگشتیم خانه و ی اعت  راه رفتیم،  ایشان چای ریخت و خوردیم. من چندتا ما خوردم و باز گرسنه بودم.

شمعها را روشن و خانه ام پرنورتر شد. 

فرشته کوچولو کمی میمون بازی درآورد و ما را شادتر کرد.

شاممان را خوردیم که همان میرزا قاسمی بودو چند تا نان دیگر درست . 

 تونر را درست و مانده ماسکم را توی ظرف گذاشتم برای روز دیگر. کتاب خواندم، 

شب آرام بود و من خوشبخترین و آرامترین و شاکرترین زن نیمکره در شنبه ساعت ۱۰.۱۰ دقیقه  شب بودم. 

آرامشم با هیچ چیز برابری نمیکند. آرامش از دلیست لبالب ایمان تو ای مهربان، آرامشی از پرتوی تو. 


اگر ایمانتان   را مذهبیون به یغما بردند بدانید شما به آدمها باور داشتید نه به خدا؛  از او بخواهید و آرام وشکیبا بنشینید و ببینید که ایمان به خدا تا کجا پر پرواز به شما میدهد.  

از خدا میخواهم آنچه من امشب دیدم شما هم ببینید. 






۲۸ روز سپاسگزاری- روز ۱۴

درخواست حذف اطلاعات

یک روز خوب دیگر از زندگیمان آغاز شد. 

چند بار در روز گفته های مثبت را  در دل یا زیر لب میگویید. گفتگوی درونی شما چگونه است؟  

با خودتان مهربان باشید. 

روز ۱۴ رسید  و نیمی از دوره را پشت سر گذاشتیم؛  امروز دوباره ده تا از داشته هایمان را مینویسیم و چرایی سپاسگزاری آنها را. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

برنامه های سرتا سر روزتان  از صبح تا شب و تا هنگام خواب در یاد بیاورید و برای هریک سپاسگزار باشید پنداری پایان روز است و همه برنامه ها به خوبی و خوشی انجام شده اند.

پس از  آنکه سپاسگزاری برای برنامه هایتان به پایان رسید بگویید" برای اخبار خوبی که امروز به من خواهد رسید سپاسگزارم"

سنگتان را پیشاز خواب در دست بگیرید و برای بهترین چیزی که در روزتان رخ داده سپاسگزاری کنید. 


امروز ۷ بیدار شدم و پست دیروز را نوشتم و پست ،  کامنتها و پیامهاتون را خواندم. 

سپاس از مهر تون که زمان میگذارید و مینویسید از خودتون. 

ساعت۸.۱۰ دقیقه  بلند شدم و برای ایشان ناهارش را گذاشتم با نان شیرمال و آب پرتقال و رفت به امان خدا. من هم برگشتم توی تخت و تا ساعت۹.۱۵ داشتم ویدیو تماشا می .یک لیوان  آب پرتقال خوردم و یک لیوان آب.  ۹.۱۵ ظرفهای فرشته را شستم و غذایش را دادم،  آماده  شدم و رفتم یوگا. هوا ابری بود و کمی پس از  آن خورشید ت د بر تن سردمان. 

این ۴۵ دقیقه هم یوگاست و هم خنده و هم هوای آزاد و موزیک؛  ۱۰.۵ برگشتم خانه و نان شیرمال خوردم با کره و مربای آلبالو و رفتم توی تخت و مدیتیشن و هیپنوتیزم . فرشته کوچولو هم توی بغلم خو ده بود. تن کوچولویش را به خودم چسباندم و هزار بار خدا را برای داشتنش سپاس گفتم. با خودش برکت،  آرامش،  مهر و  همه خوبیهای دنیا و کائنات  را آورد.

دوست داشتم دنیا همانجا بایستد  ساعت ۱۱.۵ روز بهاری؛ من و فرشته ای در آغوشم. دنیا برای من همینجا تا ابد بایست! 

دوستم زنگ زد و گفت هفته  آینده  چهارشنبه هم را ببینیم.

ساعت ۱۲ بلند شدم و فرشته رابردم و شستمش. خودم دوش گرفتم و ساعت ۱ و ده ای بود که  رفتم بیرون. برای پرند ها غذا ریختم. رفتم پست و کار ایشان انجام شد. چند تا پیراهن دیدم؛  از فروشگاه دو تا ماسک مو،  دو تا ماسک صورت،  کاغذ یادداشت،  جوراب برای خودم،  سنگ پا، چشم بند برای ایشان یدم و شد ۲۴  دلار. یک سمبوسه یدم و خوردم. 

رفتم ماساژ کمر و گردن و شانه؛  چهره ام از توی آن سوراخ تخت ماساژ دیدن داشت. 

از آنجا رفتم ماساژ سر هندی که خوب  بود هرچند که آنجوری نبود که شنیده  بودم و نیم ساعت هم انجا بودم. یکثکش خال خالی صورتی یدم  و موهای شناور در هوا را بستم. 

یک پیراهن خال خالی  سبز و سفید یدم؛  از آرد و دوجور شیرینی یدم و از میوه  فروشی کمی گیلاس، آب پرتقال تازه و پاپایا یدم و  شد ۲۰ دلار. یک پرتزل فلفلی و سه تا سوشی یدم و ساعت ۵.۱۵ برگشتم خانه. 

من میخوابم چون بسیار خسته ام. 




۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۰

درخواست حذف اطلاعات

یک سوم راه را پیمودیم. 

امروز مانند هرروز ۱۰ تا از  داشته هایمان را توی دفتر خوشگلمون مینویسیم و یک به  یک میخوانیم و در پایان هر یک سه بار میگوییم  سپاسگزارم. 

گام دوم گرد جادویی  سپاسگزاری است که در سرانگشتانمان داریم. از ۱۰ نفری که امروز برای ماکاری انجام میدهند و کمکمان میکنند سپاسگزاری میکنیم از ته دلمان نه تنها با زبانمان و کمی از این گرد نقره فام یا زرین جادویی را به روی آنها میریزیم. 


<<من(ایوا) گاهی از جلوی مغازه های خلوت که رد میشوم یا آدمهای گرفتار میبینم یا آدمهایی که کار خوبی ندارند و از این دست چیزها؛  توی دلم میگویم "خداراسپاس برای کار خوبی که پیش رویت میگذارد" یا"خداراسپاس که بازارت گرم  است" یا" خداراشکر که تندرستی"،  "خداراشکر که زیبایی" و....... وانگشتانم را تکان میدهم انگار دارم گرد زرین بررویشان میریزم. >>


گام سوم سنگ جادوییست در مشتمان برای بهترین چیزی که امروز روی داده. 

برای روز ۱۱ باید آماده  باشیم؛ از زمانی که چشم باز میکنیم به هر آن چه  دست میزنیم  سپاس گزاری میکنیم. برای مسواک،  تخت،  دوش،  کافی،  صبحانه،  لباس،  موبایل و.......


ایشان آهنگ فردا تو میایی هوشنگ عقیلی را گذاشته،  چه زیباست. 

امروز صبح ساعت ۸.۵ بود بیدار شدم و یکدور توی خانه زدم. با مادرم چت . باران آمده بود و زمینها خیس بودند. چای دم و ایشان تندی دوش گرفت. ایشان کمی به کارهایش رسید و من هم ۴ تا آناناس  و چندتا پرتقال را پوست گرفتم و برش زدم و آب گرفتم. یک لیوان آب ولرم با لیمو خوردم. هرچی سیب هم داشتیم آب گرفتم. سبد میوه خالی خالی شد. حالا باید میوه های تابستانی بگیرم. چندروز پیش رفتم ید انار دیدم وخواستم بگیرم که به خودم گفتم میوه به فصلش. ایشان ۹.۵آمد و صبحانه اش را خورد و من آب پرتقال تازه خوردم و آبمیوه گیری را شستم وساعت ۱۰ دوش گرفتم و آماده شدم و۱۰.۴۵ دقیقه رفتیم برای کار ایشان. با خودم یک طرف میوه بردم.زود رسیدیم وایشان رفت پیش یکی از دوستانش و من توی ماشین نشستم و تمرین سپاسگزاریم را انجام دادم. دوباره آمد و گفت تو هم بیا بالا که گفتم نه توی ماشین میشینم.توی ماشین هیپنوتیزم و مدیتیشن و خو دم. ایشان  ۱۰ دقیقه ۱۲ زنگ زد و گفت بیا بالا که گفتم نه راحتم و نشستم کتابم  را خواندم. زنگ زدم دکوراتوری که چند هفته  پیش آمد و گفتم ریز هزینه ها را ایمیل کنند برامون.  نزدیک ۱ بود آمد و رفتیم دیدن یک دکوراتور دیگر که چیزهایی پسندیدیم  و گفتند هفته آینده میایند اندازه گیری و هزینه را میگویند.

آن یکی ۶۰۰۰ دلار گفت،  ببینیم این چطور است. رفتیم ناهار خوردیم با ایشان و ساعت ۳ خانه  بودیم. برای پرندها غذاریختم و همینطور به فرشته کوچولو غذا دادم. 

ایشان بستنی خورد و فرشته هم میخواست! هیپنوتیزم و خو دم کمی، بیدار شدم و کمی پاد ت گوش دادم. ظرف میوه را روی میز گذاشتم،  چای دم   . سرویسهای بالا را تمیز و اتاق کار خودم را جارو کشیدم. به مادرم زنگ زدم که پاسخ نداد. برای شام سبزی پلو با ماهی دودی میخواستم درست کنم. مادرم زنگ زد و تا ایشان بردارد رفت روی پیامگیرمان. نشد با پدرو مادرم حرف بزنم. ساعت ۷ رفتیم پیادهروی و برای پرنده ها دانه ریختم. ده دقیقه به هشت برگشتیم. ایشان رفت دوچرخه سواری و در گاراژ را باز گذاشتیم. در خانه مان را هم باز میگذاریم غروبهای روزهای گرم. اینجا بیشتر درهای خانه توری فولادی دارند. برنج را گذاشتم بجوشد که دیدم فرشتت به در میزند. فکر  ایشان آمده و دررا باز که زد بیرون. صدایش نیامد. رفتم توی گاراژ دنبالش دیدم راه به جنگل را گرفته و میدود. بدون کفش با جوراب روی سنگریزه ها میدویدم که ایشان در پایان راه پدیدار شد و فرشته کوچولو ایستاد. از ایشان پرسیدم از جلوی خانه رد شدی که گفت نه ولی چون نزدیک بوده فرشته میدانسته دورو بر خانه است و حتی میدانسته از کجا میاید. 

برنجم داشت میجوشید،  آبکش وگذاشتم دم بکشد با ته دیگ نان و ماهی هم توی تابه کوچک تا آماده  شوند. شاممان را خوردیم و من نشستم به خواندن ی ری قرارداد و ایشان هم گوشه کاری را گرفت . ظرفها را توی ماشین گذاشتم و کمی بادام  خوردم. صورتم را شستم و خواندنم را توی تخت انجام دادم. 


توی بسته داروم یک فرم هست که میتوانم پر کنم و خدماتی دریافت کنم. مانند ی که کمک حالم باشد،  نرس دارم ولی توی این همه سال یکبار هم بهش زنگ نزدم چون خداراشکر نیاز نداشتم. برای کارهای روزمره مانند ید اگر نیاز داشته باشم کمک میتوانم داشته باشم. برای پارکینگ میتوانم کارت داشته باشم جای مخصوص پارک کنم.  برای رفتنهایم میتوانم درخواست تا ی کنم و از ت میتوانم تا سقف دوهزار دلار ماهیانه دریافت کنم. 

تا به امروز نه بهش فکر کرده بودم که یکی از این خدمات رابگیرم و نه میخواهم بگیرم.

من حالم خوب است و میتوانم روی پای خودم باشم،  کار کنم،   ید کنم،  رانندگی کنم و..... 

اینها باشد برای ی که نیازمند است و ناتوان. 


الهی هیچکدامتان درمانده  و دردمند نباشید. 

خدایا سپاس برا همه توانایی هایی که به من داده ای. 




۲۸ روزسپاسگزاری- روز ۱۲

درخواست حذف اطلاعات

 شیرین چو شکر باش شاکر 

شاکر همه دم شکر ستاند 

در یک جای آرام مینشینیم و دفترمان را باز میکنیم. 

روز ۱۲ شده و مانند هرروز ۱۰ موهبتی را که داریم و اینکه چرا برای آن سپاسگزاریم را  مینویسیم. یک به یک میخوانیم و در پایان هر یک میگوییم سپاسگزارم. 

نام سه را که سبب زیرو رو شدن زندگی ما شدند را مینویسیم و اینکه چه   د برای ما و ما برای تک تک آن کارها از آنها سپاسگزاریم. آنجه نوشته ایم میخوانیم بلند و سپاسگزاریمان  را بیان میکنیم. 

پیش از خواب بهترین رویداد روزت را به یاد بیاوریم و سپاسگزار باشیم برایش.


ساعت ۷.۵ بیدار شدم و خیلی خسته بودم! چون شب پیش ساعت ۲ خو ده بودم. برای ایشان یک  نان شیرمال کره و عسلی گذاشتم همرا ه آب سیب و ناهارش. تندی پایین را گردگیری و سرویسها را شستم. دوسری ماشین را روشن و بیرون  پهن . دوستم ساعت ۸.۵ زنگ زد و تا ۹.۱۵ حرف زد. این بین آبگرم و لیموم را میخوردم. ۹.۱۵ خداحافظی و آماده  شدم و رفتم یوگا که خیلی خوب بود. تو راه برگشت بودم که دوستم که پیش ایشان کار میکنه زنگ زد که اگر بیرون میری با هم بریم. گفتم باشه ۱ ساعت دیگر. رسیدم خانه و ی ری دیگر لباس ریختم تو ماشین و فرشته را بردم بیرون. 


برای پرنده ها غذا ریختم. به دوستم که پیش خودم  کارمیکرد زنگ زدم که اگردوست دارد بیاید کلاس یوگا گفت نه چیه! آدم عرق نمیکنه و کالری نمیسوزه. من دوست دارم برم زومبا و گفت اگرمیرویم بیرون  به او هم بگوییم.

ساعت ۱۲ دوستم آمددنبالم و رفتیم شاپینگ سنتر و آن یکی دوستمون هم آمد. از خیار،  شیر،  خامه و ماست ارگانیک،  کره، سرکه سفید،  تخم مرغ،  پاستا تازه،  شوینده ماشین ظرفشویی،  قارچ یدم  به ارزش ۴۷ دلار. از میوه فروشی انگور،  گوجه سبز،  هل. و شلیل گرفتم و شد ۲۱ دلار. 

یک برس تو  هم برای آفیس ایشان یدم،  چندتا چیز دیگر میخواستم که گفتم زمانی که خودم  باشم می م. ساعت۱.۵ بود که دوستم رفت و ما دوتا رفتیم ناهار خوردیم و کمی چرخیدیم و ساعت ۴ بود که دوستم من را رساند خانه و رفت. 

یدها را جا به جا و خانه را جارو زدم. برای شام سس آلفردو درست  و فیله مرغ سرخ و پیاز و سیر و قارچ تفت دادم و با هم یکجا و سس رار یختم روی آن. این کارها تا ساعت ۶ زمان برد. سالاد درست و چای دم . خانه را طی کشیدم و ساعت ۷ رفتیم پیاده روی ، پرند ها گوش تا گوش نشسته بودند و سهمشان را گرفتند. ۲۰ دقیقه بیشتر راه نرفتیم. 

آب جوش آوردم و پاستا را توی آن ریختم و ساعت ۸ شاممان را خوردیم و خیلی زیاد شد و خوشمزه و ما هم زیاد خوردیم!!!

ساعت ۹ کار آشپزخانه را انجام دادم  که مادرم زنگ زد و تا ۹.۵ حرف زدیم. کارهایم را انجام دادم  و کمی خواندم و ساعت ۱۲ خو دم. 

سنگم پیش از خواب توی دستمه و صبح زیر کمرم! 


خدایا سپاسگزارم که همه چیز دست تو میسپارم ای کاردان. سپاسگزارم برای ایمانی که به من نشانیش را دادی. 

گره هایتان را به خدا بسوارید،  چرا که دانای تواناست. 





۲۸ روز سپاسگزاری-روز ۱۳

درخواست حذف اطلاعات

امروز را با شمردن موهبت هایمان آغاز میکنیم،  ۱۰ موهبت را می نویسیم،  یک به یک میخوانیم و در پایان هر یم سه بار میگوییم سپاسگزارم. 

امروز ۱۰ تا از آرزوهایمان را مینویسیم و هر یک را با نوشتن سه بار واژه سپاسگزارم آغاز میکنیم. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم  برای.....

جوری سپاسگزاری میکنیم که انگار همین حالا به آرزویمان رسیده ایم. 

چشمانمان را می بندیم  و به این پرسشها پاسخ میدهیم. 

۱. زمانی که به  خواسته ات رسیدی چه حسی داشتی؟  

۲.زمانی که به خواست ات رسیدی نخست به چه ی گفتی؟  

۳.زمانی که به خواسته ات رسیدی نخستین کاری که انجام دادی چه چیز بوده  است. 

ریز ریز این پرسشها را در یاد زنده میکنیم جوری که انگار  همین حالا پیش آمده اند. 


فراموش نشود یاد آوری بهترین رویداد روز پیش از  خواب شیرین شب.

۵ شنبه ایشان رفت و برایش شیرموز و انبه درست و ناهار دیروزش را برد چون دست نزده بود.

ی ری ماشین راروشن و به دوستم ساعت ۹ زنگ زدم که توی   بود داشت ید میکردبرای آبگوشت. پرسیدم ایکیا میایی که گفت بله بله. بین ۱۰.۱۵ تا ۱۰.۵ گفتم میایم. دوش گرفتم و یک اسموتی انبه برای خودم درست و یک لیوان  آب پرتقال تازه خوردم. شسته ها را بیرون پهن و کمی دانه برای پرنده ها ریختم و رفتم به دنبال دوستم. رفتم پست و بصتهدایشان را پست . 

از ایکیا یک  کاسه سالاد و ۴ تا کاسه  کوچک ماست خوری،  گیره سالاد، شمع،  چوب رختی،  هاون مادرن برای پوره سیب زمینی یدم شد ۳۰ دلار  و نهار خوردیم و یک و نیم رفتیم نان سنگ و لواش،  خمیر نان برای پیتزا،  گندم برای هلیم،   ما،  بادام شور،  کشک،  برگ مو،  اسفناج،  گردو،  کلوچه نادری و هلو یدم  که شد۵۰ دلار.


توی راه برگشت بودیم که از آفیس ایشان زنگ زدند که یک بسته دیگر برای پست هست که گفتم اگر بتوانم میایم و در آ نرفتم  و ماند برای فردا.

ساعت ۳.۱۵ دوستم را رساندم و خودم برگشتم و یدها را جا دادم و برای شام چند تا سیب زمینی پختم که کتلت درست کنم. دو تا کرفس شستم برای آبگیری که دیدم سیب ندارم. کمی سبزی شستم و کاسه ها را شستم با دست چون اتیکت یدش به سختی جدا میشوند. میوه شستم،  طالبی و پاپایا برش زدم و یک کاسه توت فرنگی روی میز گذاشتم. یک لیوان زعفران دم برای خودم. مایه کتلت  را درست و  ساعت ۵ و نیم کتری را پر و شسته ها را آوردم تو  و برای پرند ها غذا ریختم و با فرشته رفتیم بیرون. مادرم زنگ زد و حرف زدیم. دوستم و فرشته اش را دیدم و فرشته ها با هم بازی د. ساعت یک ربع به هشت برگشتم خانه و کتلتها را سرخ و چای دم . نانها را  برش زدم و ایشان هم آمد و برای خودش چای ریخت. من هم دوباره زعفرانم را خوردم چون دیگر به چای سیاه کششی ندارم. تنها آبجوش و دمنوش. ساعت ۸.۲۰ دقیقه شام خوردیم و تا پا ازی  

ساعت ۹.۱۰ دقیقه بود. کارایشان جایی گیر  کرده بود و شاکی از دنیا بود و خودش را بدبختترین آدم دنیا میدانست! 

برایش دعا میکنم که فردا این گره توی کارش نباشد چون حق دارد ناراحت باشد. 

ایشان یک سریال ایرانی تماشا میکند که من نیمی از هن یشه ها را گم میکنم و نامش را نمیدانم و تی وی روشن است و ازتوی گوشیش برنامه آقای فردوسی پور را تماشا میکنو و من هم این میان کتاب میخوانم! 

کمی نشستم و کتاب خواندم و شسته ها را تا دسته دسته  جا دادم. شیفته اینکارم که بوی نرم کننده و پاکی میدهند و توی کشوها میگذارم.

باز دوباره لک دیدم!!! داستانی شده این ما!! 

صورتم را شستم باید یک تونر برای خودم درست کنم برای پا ازی پوستم در کنار چندین کاری که پشت گوش میاندازم  مانند اکتیو یک سیم کارت،  پاک مموری گوشی،  چند تا پست و...


خدایا برای فراوانی و توانایی و مهربانی جاریدر زندگیم سپاسگزارم. 

از خدا میخواهم در زندگیت تندرستی و فراوانی و مهربانی جریان داشته باشد تا همیشه. 




۲۸ روز سپاسگزاری -روز۱۱

درخواست حذف اطلاعات

مانند روزهای پیشین ۱۰ تا از داشته هایمان را مینویسیم،  یک به یک میخوانیم و در پایان میگوییم سپاسگزارم. من چشمهام را میبندم و با هر باز گفتن انگار یک موجی  از قلبم  بیرون میرود،  هر بار این موج گسترده تر از پیش است. 

از صبح که چشمانمان را باز میکنیم سپاسگزاری را آغاز میکنیم. به هر چه دست میزنیم،  میبینیم،  بر میداریم برای همه چیز سپاسگزاری میکنیم. 

سنگمان را پیش از خواب از یاد نبریم،  سپاسگزاری برای بهترین چیزی که در روزپیش آمده پیش از خواب. 

الهی روزتان پر از چیزهای خوب بوده باشد که ندانید برای کدام سپاسگزار باشید.

به گمانم امروز ۸ بیدار شدم،  از پشت شیشه نشیمن جای پای باران دیده  میشد. چای دم ،  از ایشان که زیر دوش بود پرسیدم ناهار چی میخورد  که گفت آلبالو پلو. 

پیش از صبحاله یک لیوان آب ولرم با لیمو خوردم  و با ایشان صبحانه خوردم،  نان بربری و تافتون و پنیر و کره  و مربا و عسل. 

ایشان رفت آفیس و باران تندتر شده  بود. لیوان و بشقابها و همه شسته ها را توی ک نت جا دادم. ۳ تا ران مرغ گذاشتم بیرون. 

خمیر نان شیرمال را درست . 

برنج خیس . نشستن به خواندن. 

یک شمع روشن برای خودم و آب زیادی نوشیدم. 

مرغها را سرخ و توی تابه بزرگم پیاز سرخ  و سس گوجه  درست  و مرغها را گذاشتم توی آن. زعفران و آبلیمو زدم و گذاشتم روی دمای کم. برای پرنده ها نان ریز . دوستی که یکشنبه رفتیم خانه شان زنگ زد و تشکر  کرد و دستور آش من درآوردی را گرفت! 

ساعت ۱۲ ویدیو تماشا تا ۱.  رفتم دوش بگیرم و زیر دوش بودم ایشان آمد. برنج را دم و سالاد درست . هوا آفت شد و دوسری ماشین رار وشن و بیرون پهن و ۲.۱۵ ناهار خوردیم و برای شام هم ماند.

ته دیگ آلبالو پلو!

پس از ناهار رفتم توی آفتاب دراز کشیدم و هیپنوتیزم .دو روزه مدیتیشن ن ! خو دم تا ۵.۱۵ و بیدار شدم و کتاب خواندن وایشان تا یک ربع به هفت خو د!!!!

چای دم و میوه شستم. شسته ها را آوردم توی خانه.  فررا روشن و نان شیرمالهارا توی سینی گذاشتم تا دوبرابر بشوند. با ایشان رفتیم پیاده روی و ۴۰ دقیقه ای را ه رفتیم. 

ایشان چای ریخت و من تخم مرغ روی نان شیرمال ها زدم و ۱۶ دقیقه گذاشتم توی فر. توی تخم مرغ یک قاشق شیر زدم و خوب شد. 

۸ تا نان شیرمال خوشگل از فر آمدند بیرون،  دلتون نخواهد.

یک چای خوردم و به مادرم زنگ زدم و همزمان با برس گردگیر خاک قرنیزها را گرفتم. ۴۰ دقیقه زمان برد!! 

دیدیم و میوه خوردیم. شام ایشان شیر و کره و پنیر و مربا با نان شیرمال خواست. خوردیم و ایشان ظرفها را شست همه. 

من وبلاگ خواندم و تو اینستا چرخیدم. یو فردا را رزرو و امیدوارم هوا خوب باشد. 


هوای دلتان پاک باشد دوستان  همیشه به یاری خدا.


خدایا سپاسگزارم که دلم را پاک جروی از کینه،  داوری نابجا،  رشک و هرآنجه بد.