رسانه
رسانه

اى روى تو آیینه ام



اى روى تو آیینه ام

درخواست حذف اطلاعات

حالا یک سال از آن روزى که نشستیم توى شبستان جنوبى مسجد جامع عباسى و عهد بستیم روزى که به خواسته هاى قلبیمان برسیم بازگردیم و همان جا بنشینیم و به آسمان نگاه کنیم مى گذرد. آن روزِ بارانى قربانى ارغوانِ سایه مى خواند که فکر بهتر است یا شاید واجب است که عطا را فراموش کنم. یک سال گذشته و اغراق نیست که اعتراف کنم روزى نبوده که بى یاد او سپرى شده باشد. حالا به وضوح دارم با خاطره ى او در ذهنم زندگى مى کنم، نه مردى که او بود. یک سال گذشته از آن عهد و ما هیچ کدام برنگشته ایم به مسجد جامع عباسى، به شبستانى که انگار گذرگاه تاریخ است و هیچ کدام به خواسته هامان نرسیده ایم. حالا چیزى که از من مانده انسانِ بلاشک فقیرى است در عشق ورزیدن، در دوباره ى را دوست داشتن. آدمى که نفسِ دوست داشتنِ عطا را دوست دارد و انگار از این رنج لذت مى برد. 

دایى که مُرد، فکر کاش با این عزاى واقعى اشک و آه نبود آن آدم در زندگیم را خالى کنم و فکر کنم من هم عزادار بوده ام. نشد. تو وقتى سیاهِ مرگ ى را مى پوشى، بقیه مى دانند که عزادارى. حرمت سیاه تنت را نگه مى دارند،مى دانند رنجى را از سر مى گذرانى و تا باقى عمر تو را در کنار آن اندوه یا آن را در کنار تو مى بینند، هرچند تو شاد و سرخوش و بعد از سیاهِ عزا، همان آدم همیشگى. عشق هاى مسکوت این طور نیست. خواستنى که فقط در قلب توست، حتى از خودت مى پرسى او دوستم داشت؟ جرئت ندارى به ى از او بگویى. فوق در شبکه اى اجتماعى، جایى که ى زیاد نمى شناسدت، ى چشم در چشم تو نخواهد شد، چند سطرى مى نویسى از هجران یا عشق یا هرچى که به نظرت واژه ى مناسب این اندوه است. اندوه چرا، حتى خوشى بودن کنار آدمى که بى دلیل و بى حساب دوستش داشته اى. تو حالا جرئت ندارى به آدم هاى اطرافت از او بگویى. چون یکى بوده که هیچ وقت نبوده. چون روزى مردى دست دراز کرده در تنت، قلبت را فشرده، آن را تصاحب کرده و درحقیقت هیچ وقت نبوده است. چون تو جوابى به آدم هاى اطرافت ندارى، چون براى اشک هاى بى امانِ نیمه شب هاى خیابان هاى شهر هیچ دلیلى نمیابى، چون دلیلى وجود ندارد. حالا تو بزرگ شده اى. حالا وقتى زیر لب تصنیف بهار دلنشین را مى کنى شبیه دخترى نیستى که آن آبان بارانىِ بعد از على را از سر گذراند. چون این بهار، شبیه هیچ بهارى از گذشته نیست. چون مردى بوده که از نظرت ارزشش را داشته، حتى اگر این تمام واقعیت نباشد. حالا تو بزرگ شده اى و این مشهود نیست. چون رنج را و اندوهِ فقدان عزیزى را بى اینکه عزایى برایش برگزار شده باشد از سر گذرانده اى. به اندازهٔ آن مرد و بزرگ اش بزرگ تر شده اى و این چیزى نیست که بتوانى با بقیه در میان بگذارى. بدى سکوتِ بعد از عطا در من همین بود. حالا دلیلى براى دوست نداشتن آدم ها ندارم، چون روزى مردى مثل او را دوست داشتم. حالا دلیلى ندارم ولى گاهى چشم هام تر مى شود. دلیلى ندارم و آن آدم قبلى نیستم. نتوانسته ام محکم بایستم روبروى آدم هاى زندگیم و بگویم من روزى مردى را دوست داشتم که حالا و شاید هیچ وقت اثرى از او در زندگیم نبوده و نیست. مردى که ارزشش را داشت. نتوانستم و تاوان این ضعفم را هر روز و هر ثانیه مى پردازم. 

غمگین نیستم. آدم از یک سنى به بعد یاد مى گیرد با مرگ، با اندوه فقدان آدم ها و با نبودن کنار بیاید. حالا من حتى خوشىِ زندگى عطا را در ذهن دارم. مى دانم دارد زندگى مى کند، کتاب مى خواند، مى بیند، تئاتر مى رود، با دوستانش در کافه مى نشیند، شاید سیگار بکشید، لابد ورزش نمى کند، زندگى مى کند، سفر مى رود و شاد است. مى دانم و یقینِ این دانش همپاى ایمان آدمى است که مى داند مرگْ رنج بیهودهٔ زیستن عزیزش را به آرامش ابدى بدل کرده است.

این مریمِ جدید را، مریم بعد از عطا را به هیچ از اطرافیانم حتى اگر نتوانستم ثابت کنم، اگر نشد از او با آن ها حرف بزنم اما خودم خوب شناختمش. با او کنار آمدم، سعى دوستش بدارم، گاهى دلداریش دادم و مهمتر آنکه یادش دادم از دوست داشتن مردى به اسم عطا خج نکشد، حتى اگر قرار باشد آن را در داستانى بنویسد. یاد گرفتم تا زمانى که به عهدم وفا کنم و باز هم بنشینم در شبستان مسجد و فکر کنم این چه رازى ست که هر بار بهار... با همه چیز کنار بیایم و بپذیرم که زندگى یعنى همین. بودن ها و نبودن ها.