رسانه
رسانه

ببین غم تو دویده به تن



ببین غم تو دویده به تن

درخواست حذف اطلاعات

*سربالایى هاى ولنجک مسلماً مکان روحانى اى براى قرار گذاشتن با آن پهنهٔ وسیع آسمان ابرى بالاسرم نبود، ولى در تنهایى نرسیده به غروب داشتم همین سربالایى ها را طى مى که چند قطره باران چکید که صداى اذان از یک جاى دورى آمد و فکر بالا ه که چى، بگذار یک قرارى بگذارم. یک نذرى، چیزى که امیدوارم کند به آینده. که من زنده به امیدم، هرچند هیچ وقت این کورسوى نور در اعماق دلم سرانجامى به روشنایى بیرون نداشته است. دو روز گذشته اش را در تب و تاب زنگ زدن یا نزدن به ع گذرانده بودم. حالا آن جا بودم، مى دانستم هیچ وقت به او زنگ نخواهم زد و ته دلم خالى تر از همیشه بود. محمد اصفهانى شاید داشت مى خواند بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد، تو ساعتى ننشستى که آتشى بنشانى... که رو به آسمان غروب کرده و تیرهٔ بالاسرم و قرار گذاشتم اگر ع را فراموش کنم، مامان را ببرم مشهد. حالا سال هاست من و مامان مشهد نرفته ایم. آ ین بارى که با هم آنجا بودیم، کنکورى بودم. چند ماهى از مرگ گذشته بود و من هیچ ذهنیتى از بیست و هفت سالگى نداشتم. حالا دایى مُرده. هم بیست و هفت سالگى را مى شناسم، هم خوب مى دانم مرگ چیست. قرار گذاشتم ع را فراموش کنم، از آن پهنهٔ وسیع مهربان که ساعتى بعد باران را به زمین ارزانى داشت خواستم که ع را فراموش کنم. نذر . مثل سالى که نذر بسم الله گرفتم در فراموشى على. سربالایى هاى ولنجک در غروب ٔ بارانى خیلى هم جاى بدى به نظر نمى رسید براى عهد بستن سرِ فراموشى خاطرهٔ بیست و هفت سالگى. 

پ. ن. چند روز بعد براى ع ایمیلى نوشتم و نوشتم که بى هیچ توقع و گله اى فقط مى خواهم بداند روزى ى او را بى حساب و بى دلیل دوست داشته است. گمانم این صداقت را اول از همه به خودم بد ار بودم. 



*شاهرخ مسکوب خوانده ام. سوگ مادر را. حالا که چند ماهى است درگیر و دار مرگ بوده ایم، حالا که یک بعدازظهر اى شبیه به حالا مرگ را به چشم دیده ایم... دیدم بد نیست از مرگ بخوانم، با قلم مسکوب. اولْ بار روز تولدم ناگهانى عزم میدان و ساعتى بعد روبروى مسجد جامع عباسى نشستم و سوگ مادر خواندم. آ بار همین چند روز پیش که تمامش . مسکوب، آن توصیفاتش از وقایع و آن تردیدش در ایمان را دوست دارم. آن قدرى که نه تاب دارم کتاب هاش را زود بخوانم مبادا تمام شود و نه صبورم در نخواندنش. نتیجه این که خیلى زود کتابى را که ازش در دست دارم تمام مى کنم. 



*با ساز جدید یک چهار ٔ ماهور مى نوازم که هر بار باید باهاش بخوانم چه شود که به چهرهٔ زرد من نظرى براى خدا کنى، که اگر کنى همهٔ غمم به یکى نظاره دوا کنى. تو کمان کشیده و در کمین، که زنى به تیرم و من غمین؛ همهٔ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنى. 

هر بار به این جاى تمرینات مى رسم، موقع خواندن چشم هام تر مى شود و صدام غم مى گیرد. لحظات باشکوه زیستن. 



*این ها را که مى نویسم محمد اصفهانى دارد مى خواند چه در دل من، چه در سر تو، من از تو رسیدم به باور تو. 



*در سفر قرار دیگرى با خودم گذاشتم، حسود نبودن. مى دانم حسادت چقدر کشنده است و خوب واقفم که بعد از ع چقدر حسود و کج خلق شده ام. مى خواهم که نباشم. 



آدمیزاد یک بار به دنیا مى آید اما در هر جدایى یک بار تازه مى میرد. مرگ دردى است که درمانش را با خود دارد، چون وقتى برسد دیگر دردى نمى ماند تا درمانى بخواهد. اما جدایى:

دردى ست غیر مردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن -شاهرخ مسکوب»