رسانه
رسانه

به و.



به و.

درخواست حذف اطلاعات

*بهمن سال پیش به از دست دادن رویایى گذشت که تا بهمن امسال همراهم بود. 


*بهمن امسال، ب با دیدن ع ى به تیر خلاص بر پیکر کم جانم گذشت. و خوبیش همین گذشتن است، همین مى گذرد. 


*چند ماه پیش شبى با ى حرف زدم که نه یکدیگر را مى شناختیم، نه هیچ وقت هم را مى بینیم. از این یکهو سر راه قرار گرفتن آدم ها در موقعیت هاى خاص. شبى بوده لابد که از عجز دلتنگى به حرفم آورده بوده و دلم مى خواسته ى باشد تا باش حرف بزنم. و در آ حرف هاش بهم گفت ب ، زندگى کن، شاد باش. آن شب، آن حرف ها بیشتر دل خوشکنک بود. از طرف ى که هیچ شناختى از هم نداشتیم. همین طورى یک غریبه اى فهمیده بود شش هفت سال ازش کوچک ترم و تصمیم گرفته بود در نصیحتى بهم حالى کند خودش چقدر از رفتن این شش هفت سال ناراحت، خسته یا گیج است. حرف هامان تمام شد همان شب. تاثیر مستقیم بر من؟ گمان نکنم. ولى هیچى بى تاثیر نیست، حتى بال زدن ه اى کوچک در صحراى بزرگ آفریقا. حالا چند روز بیشتر به اتمام بیست و هفت سالگى نمانده، در اوج استیصال از سالى که گذشت، از مردى که هیچ وقت راز بودنش را در زندگیم درک ن ... مى م و زندگى مى کنم. کلاس ورزشى مى روم، بعد از سال ها یک ساز جدید مى زنم و یاد گرفته ام یا گمان مى کنم یاد گرفته ام با دنیاى آن بیرون چطور تا کنم. با آدم هایى که شبیه من نیستند. آدم هایى که هیچ کدام شبیه دیگرى نیستیم. حالا و چند روز مانده به اتمام بیست و هفت سالگى که رنگش آبى نفتى بود، دلم مى خواهد به و که هیچ وقت این جا را نمى خواند بگویم چقدر بابت آن شب و صحبت کوتاهمان متشکرم. 


*از بیست و هفت سالگى باید مفصل بنویسم. از روزى بارانى در مسجد شاه، از شبى بارانى در اتوبان هاى تهران و از عطا که حالا تبدیل شده به یک خاطره ى دور. 


*دارم تهرانى هاى حسین خورشیدفر را مى خوانم. 

سوگ مادر مسکوب را گرفته ام و قرار است روز تولدم به خواندن آن بگذرد چون مسکوب همیشه جواب است. 

این ادبیات است که همچنان هست و هنوز نجاتم مى دهد. 


*باید یک تصمیم درست و درمانى براى بیست و هشت سالگى بگیرم. باید فکر کنم.