رسانه
رسانه

من با توام، پشت همین پلک هاى بسته



من با توام، پشت همین پلک هاى بسته

درخواست حذف اطلاعات

*روزهایى مثل امروز و دیروز زندگى را رها مى کنم. تمام روز به مرور خاطرات مى گذرد، به اشک و آه، به مؤاخذه ى خودم در چرایى همه ى گذشته و در ضعفم که همیشه سعى در پنهان ش داشته ام. سعى کرده ام در برابر آدم هاى زندگى واقعى قوى باشم. پشت نقاب خنده هایم پنهان شده ام و وانمود کرده ام این منى که هستم نیستم. بعد یک روزهایى مثل امروز کم مى آوردم. دنیا برام آنقدر کوچک مى شود که بارها از خدا بپرسم چرا. خشمگین و ملتمس باشم که مگر در آن اردیبهشت بارانى، توى شبستان جنوبى مسجد شاه دعا ن که از یادم برود؛ مگر در آن بهمن ماهِ غمگین قرار نبود همه چیز تمام شود؟ روزهایى مثل امروز هیچ شباهتى با دخترکى ندارم که ورزش مى کند، مى د، ساز جدید یاد مى گیرد، درس مى خواند، کار مى کند و در مهمانى ها آنقدر مست و سرخوش مى خندد که ى گمان نکند شاید پشت جنب و جوشِ این جثه ى کوچک رنجى هست. ولى هست. هنوز هست. هست که روزهایى مثل امروز آنقدر درمانده و بى پناه مى شوم که باز به این وبلاگ برگردم و بشوم همان دخترکِ ضعیفِ گریان که هنوز هم نمى داند چرا. روز قبلش با روزبه بودم. از هم که جدا شدیم، وقتى توى تا ى زنگ زد که احوالم را بپرسد فکر خوش به حال دخترى که او دوستش دارد. اولین بار بود به ى حسادت مى -جز تمام آدم هاى زندگى او-، اما دلم خواست به دخترى که لابد روزبه روزى عاشقش مى شود بگویم به قدر زندگى کوتاهم با آدم ها بوده ام که بدانم باید قدر چه ى را دانست. نگفتم. هیچ وقت به هیچ چیزى نگفتم. نه به روزبه، نه به دخترى که او دوستش دارد، نه به او، نه به آدم هاى زندگیم. هیچ هیچى نمى دادند و این فروریختن در چنین روزى لابد تاوان همین سکوت است. روزهاى قبل دلم مى خواست بیایم اینجا و بنویسم چقدر از این که استقامت و زندگى را تغییر دادم خوشحالم. چقدر خوشحالم که حالا مى توانم یک ساز دیگر را تمرین کنم، چقدر خوشحالم که یاد گرفته ام و خندان و سبک مى م، کلاس هاى ورزشى مى روم، با بدنم دوست شده ام و از این ورزش لذت مى برم. باید اینجا مى نوشتم از شلوغى روزهام راضى ام، از این که افسردگى و خمودى را دور ریخته ام، تلاش کرده ام بى نگرانى اطرافیانم دوباره روى پاهام بایستم و بشوم همان مریمِ قبلى. که داستان نوشته ام. بعد از این یکى دو سال یک آدم هایى را آفریده ام، داستانشان را نوشته ام  و در کنارشان زیسته ام. ننوشتم. بعد در چنین روزى  که لابد هورمون ها بى تقصیر نیستند نشسته ام یک گوشه و زار زده ام و به تنها مأمنى که مى شناسم پناه آورده ام. انگار این دخترِ امروزى را از یاد برده بودم، آنقدر که کنار آن دختر این ماه ها شاد بودم و دلم نمى خواست هیچ وقت به یاد بیاورم که بیست و پنج تا بیست و هفت سالگى را چگونه و با چه رنجى از سر گذرانده ام. حالا در این آ ین روزهاى بیست و هفت سالگى یاد گرفته ام این مریم هم هست، باید بهش احترام بگذارم. باید روزهایى را بهش اختصاص بدهم، ناز و نوازشش کنم، بنشینم پاى درددلش، بهش گوش بدهم و بگذارم با خیال راحت چشم هاش را بندد و تابستانِ بیست و هفت سالگى را مرور کند. باید در این روزها بهش حق بدهم. مجازاتش نکنم. ازش طلبکار نباشم. بغل بگیرمش و هبش اطمینان دهم که او آدمِ ضعیف این داستان نیست. باید بهش یقینِ این را که دوست داشتن آن آدم خج آور نبوده انتقال بدهم. ایمانِ اتفاق ناخواسته ى روزهاى بعد از آن پاییز بارانى را. باید به زور و سختى لابد این مریم را هم دوست داشته باشم.