رسانه
رسانه

طعم گس مالو



اومدم با هنر زن بودن۲

درخواست حذف اطلاعات

هنر زن بودن

چند وقتی بود دلم با نوشتن نبود زن لجباز درونم دلش نمیخواست هیچ جوره راه بیاد ، اما بلا ه زن پر انرژی بهش غلبه کرد :)

تو هنر زن بودن قبل راجع به پوشش و رفتار گفتم راستش ظاهر و رفتار اونقدررررر نکات ریز داره که هرچی بگی باز یه چیزی جا افتاده.

..............

ادامه مطلب



بی حوصله ترینم

درخواست حذف اطلاعات

رو بالشتی ها و ملحفه ها دارن توی ماشین لباسشویی میچرخن، همه جای خونه جارو شده

من نشستم روی مبلی که روش ملحفه ی سفید انداختم هیچ ص به جز صدای آب توی لباسشویی و تیک تاک ساعت نیست هوا ابریه و من حتی حوصله ی خودمم ندارم .




حال خوب

درخواست حذف اطلاعات

وقتی تمام کارهای حال خوب کن رو زیر و رو و به هیچ کدوم حس خوبی نداشتم زنگ زدم به زری و گفتم میام سالن هستی؟ گفت مشتری ندارم ، تو بیای نمیرم گفتم یه قهوه ب میام زنگ زدم آژانس و نیم ساعت دیگه سالن بودم اون ناخون هام رو مانیکور می کرد و من حرف میزدم

حالم خیلی بهتره .... باید وفا رو میبردم بیرون باید شیک شکلات می یدم براش باید ... چون قرارمون از اول همین بود خسته شدی استراحت کن ولی رها نکن...




روزمرگی های یک وفا۱۰

درخواست حذف اطلاعات
مدرسه تعطیل شده من نشستم روی صندلیم پاهام رو دراز و زل زدم به کلاس خالی از بچه ها و حس میکنم چقدر عادت به بودنشون و هر روز دیدنشون به سر و کله زدن باهاشون . معلمی یعنی قاطعیت در کنار مهربونی بعضی روزها که خیلی شیطونی میکنن و حرف گوش نمیدن مجبور میشم بیشتر قاطع باشم تا مهربون و امروز از اون روزا بود. ب وقتی برگشتم کوکوی مرغ پختم و یه بشقاب هم فرستادم خونه مادرشوهرم با اینکه از دستش ناراحت بودم . سعی یادم نیوفته اونروز ازم شیر خواست و من با ظرف شیر دادم بهش و وقتی ظرف خالی رو تحویلم داد در ظرفم رو کنده بود و حتی نگفت ببخشید ! یا اونروز که از صبح درگیر مراسم فوت یکی از اقوامشون بودیم و بابا اینا واسه شام غریبانش اومده بودن در کمال پر رویی گفت به بابات بگو دوست ما رو برسونه خونشون ، وقتی تعجب گفتم بابام رو منطورتونه یا عماد ؟ خیلی جدی گفت بابات رو میگم . بگو دوستمون رو برسونه خونشون !!! . . ب آبرنگ کار بعد از مدتها و حالم چقدر بهتره :)



روزمرگی های یک وفا۱۱

درخواست حذف اطلاعات

امروز جلسه اولیا و مربیان داشتیم مامان طاها دستش رو بلند کرد گفت : خانم وفا اسم ادکلنتون چیه؟ من : جااااان؟؟؟! (با خودم فکر این چه سوال بی ربطیه وسط جلسه :|) گفت پسرم چند وقته هی میاد خونه میگه ادکلن خانم معلم بوش خیلی خوبه از اونا ب مامان ! مامان محمد جواد گفت پسر من هم گردنبندهای رو مانتویی و رنگ مانتوهاتون رو میگه ! مامان امین گفت پسرم میگه دستهای خانم معلم بوی آدامس میده ( کرم مرطوب کننده دستم با بوی تمشکه) واقعا شوکه شدم از طرفی هم نمیدونستم چی باید بگم! فقط کمی خندیدم و گفتم بچه ها خیلی تیز تر و باهوش تر از چیزی هستن که آدم فکرش رو میکنه بعد سعی موضوع قبلی رو ادامه بدم. برای خودم هم واقعا جالب بود که چه چیزایی یاد بچه ها میمونه وقتی بچه ایی بوی ادکلن معلمش یادشه ببین رفتار بی حساب و کتاب و ناشایست یک معلم چطور میتونه روح یه بچه رو داغون کنه! ذهن بچه ها سیاه و سفیده. یا یه نفر خوبه یا بد . ی این بین نیست اونا مثل یه دوربین همه چیز رو ضبط میکنن!


زنگ خورده بود و بابای ایلیاز نیومده بود دنبالش باهاش صداها رو کار می بعد به علامت زدم رو دستش و گفتم حتما با عرشیا(داداشش) تمرین کن اینا رو. بعد یه شکلک کشیدم رو دستش خوشش اومد روی همه ی انگشت هاش شکل کشیدم و با هر شکل شعر اعضای خانواده رو خوندم ذوقش لذت بخش بود هرچند بعدش با باباش سر بی خیالی شون کلی جر و بحث !!! تهش گفت ببین خانم وفا هم من شاغلم هم مامانش ما وقت واسه این جینگولک بازی ها که شما میگید نداریم( پیش روانشناس کودک بردن و رسیدگی به درس بچه از نظر ایشون جنگولک بازیه) یه آدم چقدر میتونه بی مسئولیت باشه!

پ ن یک معلم عصبانی: وقتی توانایی و وقت نگهداری و رسیدگی به بچه تون رو ندارید ، آیا توانایی و اختیار اندام خصوصی تون هم ندارید ؟ آقا، خانم ، وقتی نمیتونی ، بچه به دنیا نیار و بدبختش نکن!!!!!!!!!!.


این انگشت های ایلیازه




آن مرد

درخواست حذف اطلاعات

می خواسا بگه نمیدونین زن ها چه قدرتی دارن. حتی خود شما زن ها نمیدونن چه طور میتونن یه مرد رو یه زندگی رو جادو کنین. که یه مرد همه زندگیش جا بمونه روی گردنبند دور گردنتون روی سنجاق سر لای موهاتون توی کتاب بین دستهاتون... شما نمیدونید چطور میتونید یک مرد رو یک زندگی رو با لبخندتون با نگی تون با درایت ها و سیاستهاتون بهشت کنین و برع چطور میتونید همه چیز رو به آتیش بکشید و جهنم بسازید اون میخواست بگه قدرت زن ها حیرت انگیزه اون قدر حیرت انگیز که هییییچ مردی چنین قدرتی نداره اما بلد نبود جمله ها رو چطور پشت سرهم ردیف کنه برای همین جمله هاش تلخ بود ...جمله هایی که بوی استیصال میدادن!




روزمرگی های یک وفا ۳

درخواست حذف اطلاعات
بلا ه ارشد ثبت نام هنرهای ی ! نمیدونم درسته یا اشتباه! دل کندن از رشته ایی که براش جون کنده بودم سخته ! بلا ه خودم رو راضی که اوکی وفا بهمن ارشد وزارت بهداشت هم ثبت نام میکنی !
+گفت سخت میگیری وفا ! شاید هم سخت میگیرم ؛)
+ همیشه مقابل طوفان ایستادن نشانه مقاومت نیست گاهی باید بچرخی تا طوفان از کنارت رد شه به همین سادگی
+فکرت رو مشغول نکنی اون تو رو مشغول میکنه واسه اینه که یه روز خالی تو تقویم ندارم
+ میگم عماد اگه پیمان (دوست عماد) سهام باغ کتاب رو ب ه غرفه محصولات هنریش مال منه . تولیدات هنریم رو میفروشم اونجا . میگه کدوم تولیدات ؟ میگم تولید میکنم خب ^_^
+ هیچ مشکل خاصی نیست اما دلم سرحال نیست ! :(



روزمرگی های یک وفا۴

درخواست حذف اطلاعات

یه عصر هم بعد سه روز حمالی تو مدرسه واسه جشن یلدا و سروکله زدن با جغله ها و ته ته له شدن ها با این آهنگ می یم :)))

یلداتون مباااارک :)

ع قبل شروع جشن با امکانات قطره ایی رو بعدا میذارم الان برم به بقیه م بپردازم






روزمرگی های یک وفا۵

درخواست حذف اطلاعات

وقتی سر میز شام دلپیچه گرفتم و بدو رفتم دستشویی و چند دقیققققققه ایی اون تو بودم اومدم بیرون دیدم همه میز رو جمع شستن و تمیز و تمام ! یهو فکر یه وقتایی که حوصله کار ندارین راه خوبیه واسه جیم زدن :))) ولی خب زود به زود نباشه که لو بره


*لباسش واقعا خوشگله بهش هم میاد آخه خودش هم خوشگله درسته تپله ولی خوشگله میگن لباست چه شیکه میگه خودم بافتم تک میله . همه میگن باریییییکلاااا و اون یکی میگه دروووغ ! بعد اون میگه نه واقعا خودم دوختم و اون یکی چندبار تکرار میکنه که خودت دوختی؟؟؟ الکی ! (چرا باید تو جمع اصرار کنیم که یکی از پس کاری برنمیاد ؟ تازه بهش برچسب دروغ گویی هم بزنیم؟ اینجوری فقط خودمون رو ضایع نمیکنیم؟؟ ) بعد کلی اصرار و اینا گفت مدلش رو از نت برداشتی ؟ گفت نه تن ی دیدم . اون یکی گفت همین دیگه مدلش مهمه والا بافتنش که کاری نداره!!! :|

*با تنها ایی که تو جمع خانواده پدری عماد حالم واقعا خوبه خونواده منیره پسرش خیلی شوخه مخصوصا چند سالی کوچیک تر از منه و باهم (من و عماد و اون) کلی شوخی داریم(کلی رجز و کری میخونیم و میخندیم)

الان همه جمعیم خونه پدر بزرگش (راستی بابا بزرگش و حاج خانم رو هم خیلی دوست دارم)

یلدا رو اینجا پیشاپیش جشن گرفتیم یلداتون پیشاپیش مبارک




روزمرگی های یک وفا۶

درخواست حذف اطلاعات
دیروز مدرسه نرفته بودم و از ساعت هفت دنبال کارهای قبلی بودم بعدش هم دنبال منابع آزمون هنر بعدش هم نهار پیراشکی پختم لباسها رو پهن رو رخت و همه جا رو گرد گرفتم و قبل ساعت ۳:۳۰ کافه بودم ، چند وقت بود زری رو ندیده بودم؟ .
گفت تو چرا اینقدر رو بازی میکنی؟ هنوز یاد نگرفتی؟ خیلی از کارها رو باید انجام بدی چون مصلحته حتی اگه دلت باهاش نباشه ...
رفتم خونه مادربزرگ عماد ، هم آقاجون هم حاج خانم هم مادرشوهرم سرماخورده بودن این اولین بار بود کاری رو از روی مصلحت انجام میدادم که پیاز داغ قربون صدقه رو زیاد کنم و شلغم پوست بگیرم و اسپند دود کنم و دم نوش بیارم و همه اینا نه برای مادرشوهرم نه برای آقاجون و حاج خانم که برای عماد بود ... برای بدست آوردن تمام عماد . و نتیجه ش این بود که وقتی شلغم پوست میگرفتم ایستاد کنارم نگاه کرد به شلغم ها و بعد آروم زیر گوشم گفت حتی اگه همه دنیا مقابلم باشن من خوشحالم که دارمت .
عرفان با ذوق گفت فردا تولد مامانمه . از دیدن ذوقش تعجب ، آخه عرفان همیشه اخم داره لبخند زدم و گفتم چقدر خوب براش نقاشی کشیدی ؟ چ برق زد و گفت نه نکشیدم گفتم یواشکی براش نقاشی بکش و فردا بهش کادو بده با ذوق سرش رو ت داد . من دلم براش ضعف رفت .



روزمرگی های یک وفا۷

درخواست حذف اطلاعات

میگه شنیدی طاطی هم ارشد ثبت نام کرده ؟ فکر مثل تمام کارهایی که من میکنم و طاطی بلافاصله انجامش میده ! ده سال بعد از فارغ حصیلیش دقیقا همون سالی که من ارشد ثبت نام ،ثبت نام کرده ! مثل هفته قبل که دید انگشتر یدم گفت منم گردنبند همین رو سفارش میدم. مثل هفته قبل ترش که دید مانتو دادم دوختن و رفت پارچه ید و به خیاط سفارش داد . لبخند میزنم و میگم : جدی؟ کارخوبی کرده ایشالا قبول شه.


امروز به عرفان کمک برای مامانش نقاشی بکشه و تو پاکت بذاره. بعد اینکه تموم شد نگفت خانم معلم ممنون .یه کیک آورد و گفت خانم معلم باهم بخوریم؟


دلم برای ایلیاز میسوزه که گیر مامان بابای بیخیالی افتاده که نمیخوان قبول کنن بیش فعاله. مدام بچه ها رو میزنه، نمیتونه با ی ارتباط بگیره . سرکلاس آروم نمیگیره درنتیجه هیچی یادنمیگیره با وجود اینکه خیلی باهوشه اما نمیتونه تمرکز کنه . بچه ایی که کنترل چندانی روی رفتارش نداره و این مشکل با یه قرص ساده حل میشه، مدام از طرف معاون و معلم های دیگه ت یب شخصیت میشه کتک میخوره و مقابل همه تحقیر میشه. کاش خانوادش بفهمن آسیبی که روح این بچه میبینه خیلی بیشتر از آسیب احتمالی قرصه .



دستم رو میذارم رو صورت تپل و سفید محمدرضا دور لبای سرخش زخم شده ، تب داره . از این همه اصرار معاونت واسه حاضر شدن بچه ها ، سر در نیارم. بچه ی مریض باید استراحت کنه .





روزمرگی های یک وفا۸

درخواست حذف اطلاعات

از مدرسه یه راست میرم سبزی آش و لیمو می م . عماد روی تخت خو ده صورتش از تب شدید سرخه و تنش میلرزه . اسپند دود میکنم و بخور پیاز براش میارم . نق میزنه که از بوش بدم میاد یه آن فکر میکنم عطاس یا مبین یا هرکدوم از اون شیش ساله ها و من خانم معلمم! میگم حتی نا فردا هم نق بزنی من بیخیال نمیشم . سبزی ها رو پاک میکنم و نگران کوییز زبان پنجشنبه م. فکر میکنم اگه عماد بیدار شه میتونم خونه رو جارو کنم و یهو یادم میوفته هویج نداریم و واسه کلاس قصه گویی فردا هنوز تصویر، اتود نزدم. مادرشوهرم زنگ میزنه و میگه از عماد مراقبت کن براش لیمو آب بگیر . من یاد ۱۲روز قهرمون میوفتم که عماد تنها مونده بود ،۶کیلو لاغر کرده بود و مادرشوهرم حتی از مسافرت ش برنگشت که پسرم تنهاست الان حال روحیش داغونه ، نهار و شام نداره ! میگم چشم حتما نگران نباشید حواسم هست . لباسهام رو آروم از تو کمد ور میدارم که عماد بیدار نشه میرم هویج ب م هوا سرده و سرخه فکر میکنم کاش برف بباره .


تا دوازده شب بودیم به عماد کلی آمپول و سرم زدن وقتی برگشتیم من نه تصویر واسه قصه فردا اتود زده بودم نه واسه کوییز زبان چیزی خونده بودم !

پ ن : این روزا خیلی دلم می خواد پست از هنر زن بودن بذارم اما فرصت نمیشه .

پ ن ۲: میخوام کیک بپزم

پ ن ۳: این هم یک وفا در حال پاک سبزی




روزمرگی های یک وفا۲

درخواست حذف اطلاعات

بهش میگم شاه ! میخنده میگه من از شاه فقط اسمش رو دارم . میگم شاه؟؟؟ میگه جان؟ لیوان آب رو میریزم روش دنبالم میکنه و میگه از کی تا حالا شاه رو خیس میکنن؟

+گردن آویز انار دارم که از روی مانتو مشکی گردنم آویزون میکنم وقتی بچه ها روی کاغذ آرزوهاشون رو کشیدن ایلیاز یه انار کشید که بهش زنجیر وصله گفت آرزو دارم واسه مامانم از اینا ب م

+طوفان میگه خانم وفا یه اصطلاح هایی میگه که آدم هنگ میکنه چرا اینقدر همه فن حریفید ؟ میگم اونی که بلده ادعا هم داره من فقط ادعا دارم

+ میگه وفا از این به بعد چهارشنبه ها نیا برای نقاشی دختر داغونی از خستگی ! میگم کار این کمد تموم شه راحت میشم . میگه تو کی تو اون مدرسه؟ معلمی؟ نقاشی؟ وایزری؟

+ جلالی میگه معلم زبان نمیاد شما میتونید به بچه ها زبان تدریس کنید نه؟ میگم تونستنش رو میتونم اما تجربه کاری ندارم میگه من هم

موافقم تونستنش رو میتونی!

+نگهبان دم در میگه تازه نفسی نه؟ شاید هم تازه نفسم! فقط همین !

+طاها میگه مامانم می خواد بره شکمش رو کوچیک کنه میگم شما میدونی کار درستی نیس حرف خونه تون رو جایی بگی؟ ایلیاز وسط حرفم میگه صفحه پانزده رو وا کن برام میگم من متوجه حرفت نشدم ایلیاز چون قبلش اجازه نکرفتی تازه لطفا هم نگفتی !

+عماد میگه چیکار میکنی میگم لباس هات رو اتو میکنم میگه چرا چشات سرخه میگم سرم درد میکنه میگم عماد میخوام بخوابم اما رایتینگ زبان مونده، گرد نگرفتم ، نقاشی فردای بچه ها رو اتود نزدم ...





ساز خودت رو بزن

درخواست حذف اطلاعات

وقتی کارت رو درست انجام داده باشی دیگه به خودت بد ار نیستی :) وقتی درست انجام دادی و اونی که باید بفهمه نفهمید بذار نفهمه :) ولش کن :)


حال تون خوب

حال منم خوووب

و ن : مرضیه جان راهی برای ارسال رمز پست نداشتم

پ ن :جناب جانان آدرسی قرار بدید تا بتونم پاسخ بدم




هنر زن بودن

درخواست حذف اطلاعات

شاید خیلیاتون در جریان زندگی و مشکلات کوچیک و بزرگ من و همسرم بوده باشید زندگی که تلاش میکنم نه تنها س ا باشه بلکه بهترین باشه اما چیزی که زندگی من رو نگه داشته ، فراتر از تلاش منه ...یه وقتهایی که غصه تا بیخ گلوم بالا اومده ، یه وقتایی که خودم رو تنها و رنجور میبینم از خودم میپرسم چرا ول نمیکنم برم؟ چرا همینجا تمومش نمیکنم؟ شاید دلایل زیادی برای موندن وجود داشته اما اصلی ترین دلیلش دوست داشتنه و عشق :)

****

آدما دلایل زیادی برای ازدواج دارن ، نیاز به دوست داشته شدن یکی از مهم ترین دلایل من بود. دوست داشته شدنی که جنسش با همه دوست داشته شدن ها فرق کنه . میدونید که چی میگم ؟

و البته دوست داشتن ی که دوست داشتنش با همه دوست داشتن ها فرق کنه .


اولین و ابت ترین و البته اساسی ترین گام های دوست داشتن و دوست داشته شدن اینه که فیس و بادی لنگویج دو طرف به دل هم بشینه . این شاید شرطلازمباشه اما ابداکافینیست. شاید خیلیا بنظر ما اولش جذاب باشن اما بعدا که باطنشون رو ، رو میکنن آدم هرچی دوست داشتنه بالا میاره!!! ولیییییی گاهی این باطن نیست که دوست داشتن رو اب میکنه بلکه نامدیریتی و بی تدبیریه.


تدبیر و مدیریت با چند تا کلمه و فرمول بدست نمیاد! مدیریت یک مهارته که اتفاقا بیشترش با تجربه بدست میاد آمااااااا ! میشه با تحقیق و مطالعه رفتار و تدبیر و مدیریت بهتری داشت.


بیایید:

یه اصل رو قبل از هرچیز به یاد داشته باشیم . به قول مامان منهر خونه ایی قبله ی خاص خودش رو دارهیعنی نمیشه یه فرمول رو تو همه زندگی ها پیاده کرد !هر ی باید قبله (روش زندگی ) خودش رو پیدا کنه . پسسسسس حرفهای من تنها یک پیشنهاده که شاید تو زندگی شما جوابگو نباشه.


آدما قبل از ازدواج راجع به خیلی چیزای اساسی و ،کلی، باهم حرف میزنن(که البته

باید هم حرف بزنن) اما بیشتر زندگی ها دعوا و جر و بحث ها سر کلیات نیست سر جزئیاته! جزئیاتی که بیس مشکلات بزرگ رو میسازن . کی بعد از ازدواج سر سیاست با زنش یا شوهرش حرفش میشه ؟ اما تا بوده دعواهایی که مثلا سر خمیر پیراشکی یا حرف زدن با تلفن یا نبستن در تیوپ خمیر دندون شروع شدن و به هفته ها قهر انجامیدن ! اینا همون مشکلاتی هستن که تا آدما زیر یه سقف نرن به وجود نمیان ، مطرح نمیشن و اصلا حتی گاهی به ذهن هم نمیرسن!

حال چیکار کنیم ؟

ادامه مطلب



روزمرگی های وفا

درخواست حذف اطلاعات

وسط بدوبدوی درست ۳۲تا کاردستی جایی بین چسب و کاغذ و قیچی یهو یکی از پشت بغلم میکنه ،سفت و سفت و سفت . برمیگردم ، محمد جواده، میخنده. یه آن کلافگی یادم میره سرش رو میبوسم و سفت میچسبونمش به خودم هیچی نمیگه بدو میپره روی صندلیش . بچه ی شلووووغ و پرجنب و جوشیه .احساسی نیست دم به دیقه نمیگه خانم معلم دوست دارم زیاد دور و برم نمیپلکه فقط یه وقتایی که یهو وسط کلاس بارانی م رو میپوشم برم از حیاط چیزی بیارم با یه نگرانی تو چ میگه خانم معلم داری میری؟ یا وقتی میرم کلاس بغلی نقاشی یادشون بدم با یه لحن حسودی میگه چرا میری اونجا ؟ اونا خودشون معلم دارن نرو کلاسشون . صبح اگه یادم بره بهش بگم سلااااام چطوری محمد جواد وقتی روزنگارش رو میده به گلایه میگه خانم معلم موقع اومدن ندیدی منو!

+امروز اولین جلسه بود که زبان داشتن وقتی معلم زبان رو معرفی و بهشون گفتم از امروز یکشنبه ها باهاش زبان میخونن چند دقیقه ایی تو کلاس موندم تا معلم جدید بتونه کنترل کلاس رو دستش بگیره بعد کلاس رو تحویلش دادم و رفتم بیرون، چند دیقه بعد یادم افتاد گوشیم رو جا گذاشتم برگشتم کلاس که برش دارم مبین محکم بغلم کرد و چیزی بین گریه و ماس گفت نرو خانم معلم . یه لحظه فکر ۳۲تا بچه م رو سپردم دست بد ی !! سرش رو بوسیدم و همونجوری که دسته اش رو از دور کمرم باز می گفتم ببین الان تیچر داره زبان یاد میده؟ بدو بدو برو ببین چیا یاد میده یادبگیر بعد کلاس بیا بهم بگو خب؟ برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم منم همین بیرون نشستم بعد کلاس زبان دوباره برمیگردم . چقدر زود بچه ها قانع میشن اعتماد میکنن!

.

.


تمام تنم خسته اس وقتی از مدرسه برمیگردم . دلم می خواد ی قبل من خونه بوده باشه که همه جا رو مرتب کرده غذا بار گذاشته و من وسایلم رو پرت کنم رو مبل و ولو شم و اون برام چایی بیاره :)

+ ی قبل من خونه رو مرتب کرده ، غذا پخته گذاشته تو یخچال. کتری برقی رو پر کرده و من فقط باید لباسهام رو بذارم تو کمد ، دکمه کتری رو بزنم و ولو شم رو مبل. اون یه نفر قبل من وفا بوده ! وفای پر انرژی صبح :)


.

.

چند وقته آبرنگ کار ن ؟





بیشعوری تا ه !

درخواست حذف اطلاعات

ب گفتم ساعت ۸میخوابم و عماد ساعت ۱۰هوس سیب زمینی پنیری کرد و من یازده خو دم

امشب گفتم ساعت هشت میخوابم و مادرشوهرم گفت تلویزیون مون نشون نمیده من تعارف زدم بیا خونه و اون فقط قرار بود یه ببینه و الان یازده شبه و ما ظاهرا باید همه ها رو ببینیم یعنی اینقدر سخته فهمیدنش که تو خوابت نمیاد و فردا تا ظهر میخو من خسته م من فردا صبح زود باید برم سرکار من فردا تا بعد از طهر تو مدرسهرکار دارم من فردا تا شب کلاس زبان باید برم من به خواب احتیاج دارررررررررم

ببینید شعور یه استعداده ذاتیه نه اکتس !




روزنگار نویسی ۳۶۲

درخواست حذف اطلاعات
دلم می خواد لم بدم روی مبل نارنجی و ادامه کتاب رو بخونم ، تنم درد میکنه و چشام سرخ شده زن عمو رعنا میگه خواب بودی ؟ میگم نه و فکر میکنم چرا پرسید؟ خدیجه خانم ، پرستار م بو میگه چشات سرخه مامان تو ایوون رب هم میزنه و میگه تب داری نه؟ عماد زنگ میزنه میگه رفته بودن حرم میگه فردا تعطیله و خیلی دلش می خواد برام سوغاتی ب م من فکر میکنم چقدر خوب که فردا تعطیله و میمونم خونه ، تنم زق زق میکنه . سوری میگه چرا عسل با آبلیمو نمی ی؟ من سردمه شیشه های پنجره ایوون عرق کرده بیرون بارون میباره دلم می خواد رو شیشه ها با انگشتم چیزی بکشم فکر میکنم به کلاریس و آرتوش و امیل و کتاب “من چراغ ها را خاموش میکنم” دلم می خواد روی مبل نارنجی لم بدم ....



صدای نفس هات

درخواست حذف اطلاعات

صدای نفس های مامان رو میشنوم که آروم خو ده ،دلم می خواد تک تک لحظه های کنارش بودن رو ببلعم . انگار بودن باهاش مثل ریختن شکلات توی مشت بچگیامه .من هی میخوام مشتم رو بیشتر پر کنم اما مدام از لای انگشتام میریزه ...هی حیف میشه هی حسرتش به دلم میمونه که کاش توانم برای داشتنش برای قدر دونستنش بیشتر بود ...

کی بیشتر از تو نگرانم میشه وقتی تب میکنم؟ کی بیشتر از تو دلواپسم میشه وقتی پکرم؟ کی بیشتر از تو خوشحال میشه وقتی موفقم؟ مامانم چقدر خوشبخت ترینم با داشتنت:)

پ ن : خدا روح مادرانی که دیگه بینمون نیستن و آسمونی شدن بیامرزه




مارچنبره زده

درخواست حذف اطلاعات

من وایسادم تو ایوون ، هوا سرده اما سوز نداره عماد میگه شب میری خونه؟ یه گربه از بالای دیوار رد میشه میگم آره شب میرم خونه خودمون کی میرسی؟ میگه فردا صبح حدودای هفت. درخت انار تا بالای دیوار حیاط قد کشیده عماد میگه شب میری پیش مامان بخو ؟ یه انار افتاد رو لبه ی دیوار جای بین حیاط مامانی اینا و همسایه بغلی . دلم نمیخواد برم اصلا دلم نمیخواد برم میگم صبح باید برم مدرسه واسه همین خونه خودمون باشم راحت ترم میگه تو بری من خوشحال میشم . یادم میوفته تو این یه هفته مادرش یکبار زنگ نزده حالم رو بپرسه بگه جای عماد خالی نباشه ... یادم میوفته میخواستن برن خونه عماد ساعت چهار ظهر دقیقا وقتی رسیدن دم در ، طاطی زنگ زد که آدرس میفرستم خواستی بیا .... نه از قبل زنگ زدنی نه تعارف اینکه نمیشناسی غریبی بیایم دنب باهم بریم .... ضربان قلبم بالاتر میره هوا دیگه سرد نیست گرمم شده ... میگم اگه خوشح میکنه میرم . گوشی رو که قطع میکنم میگم فکر کن یه روز مال خودت نیستی.... اس ام اس میده دوست دارم . مینویسم من بیشتر اما چیزی ته دلم سنگینی میکنه .... سعی میکنم به این فکر بها ندم مه باز بخاطر مادرش باید اذیت شم باز فکرش پیش مادرشه که تنها نباشه مادرش که .....


ی هست دلداریم بده ؟؟؟؟