رسانه
رسانه

دفتریادداشت منツ



باور

درخواست حذف اطلاعات

believing in myself was the best decision i ever have made


بهترین کارى که تو زندگیم این بود که خودمو باور


شما چی؟

خودتون باور دارین؟؟ 

باور دارین که میتونید از پَس روزای سخت گذرکنید؟؟

باور به اینکه میتونید با  تلاش و اراده ،به آرزوهاتون برسید؟؟؟

باور دارین که آینده میتونه  همون شکلی باشه که موقع رویا تصور میکنیم؟؟


+هیچ وقت خودمون دست کم نگیریم،شاید خیلی ها  معتقد باشن این جمله کلیشه ای باشه اما من با تمام وجود  این جمله را باور دارم....

خواستن،توانستن است!




نیما یوشیج

درخواست حذف اطلاعات

امروز زادروز پدر شعرنو فارسی  ، علی اسفندیاری

 نیما یوشیچ،  نوآوری که برخی دیوانه اش می خواندند!


نیما یوشیج


"زندگانی چه هوسناک است ، چه شیرین!

چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،

خواستن بی ترس،حرف از خواستن بی ترس گفتن،شاد بودن..."





تماشا کارتون

درخواست حذف اطلاعات

قانون صندوق تامین خسارت های بدنی  را شروع به خوندن ،در اتاق باز کرد و اومد نشست رو به روم.

همچنان نگاهم به صفحه کتاب بود ،حس می چشم دوخته به من،سرم بالا آوردم ،با لبخند شیرین و ح قشنگی نگام میکنه.

- گفت: بهامین،من خیلی دوست دارم ،قشنگ درس میخونی دوس دارم بزرگ شدم مثل تو بشم .

رفت سراغ میزم ،دنبال لب تاب میگشت.

_پرسید :لب تاب کجاست ؟؟

با دستم اشاره سمت کیف لب تاب ،گفتم داخل کیفه.اومد نزدیک،دست کوچیکش گذاشت روی شونم.

_ببین ،من از خونمون سی دی  کارتون  آوردم بیا باهم نگاه کنیم،خوااااهش.

اونقدر قشنگ گفت ،کتاب بستم و مشغول تماشا کارتون شدم با پسته:) 



+ تصویر  مریوط به موقع تماشا کارتون دیدن من و پسته (حوالی ساعت 12 شب  18 آبان)





پرسپولیس

درخواست حذف اطلاعات

نائب قهرمان شدیم،دراوج شرایط سخت و نداشتن نیرو....


+نمیدونم ، تا کی میخواد ادامه بده به کُری خوندن و اذیت من:|

+تیم فوتبال ساحلی  کشورمون قهرمان شد.





دانستنی ها

درخواست حذف اطلاعات

مبحث دیات میخوندم ،رسیدم به مبحث" تغلیظ دیه"

بین عرف و عموم مردم ،یه  دانستنی  اشتباه  رایج شده که کاملا اشتباه و غلطه،حتی چند روز پیش یه کلیپ اینستا دیدم که حتی اونجا هم این باور اشتباه  تکرارشد...

(داخل کلیپ  به این حرف اشاره شد که با تمام شدن ماه صفر،ماه حرام تمام شد  ؛درحالی که  ماه صفر اصلا جز ماه های حرام نیست)

کلا ۴ ماه حرام وجود داره که خیلی ها فکر میکنن ماه صفر هم  جز ماه های حرام ؛درصورتی که  ماه صفر  ،مشمول ماه حرام نیست.

(چهار ماه حرام: رجب،محرم،ذی العقده و ذی الحجه ).

بارها شنیدم  ،همه اینو میگن که ماه های حرام دیه دوبرابرمیشه درحالی که...

درماه های حرامی که چند سطر بالا ،نام بردم ،علاوه بر مقدار دیه ، یک سوم به دیه اضافه میشه نه دوبرابر که بین مردم   به اشتباه   جا افتاده.

تنها یک سوم به مبلغ دیه اضافه میشه!

ونکته دیگه  اینکه،این افزایش دیه فقط برای  جنایات  برنفس (قتل نفس) نه جراحات  به اعضا  ومنافع.

پس اگر در ماه حرام جرمی رخ بده که  قتل نفس نباشه و  جنایت به اعضا باشه،مبلغ دیه  اضافه نمیشه!


+در چند زمینه دیگه هم یک سری باور غلط وجود داره!!




چهارشنبه 16 آبان

درخواست حذف اطلاعات

به محض رسیدن و پیدا یه مکان دِنج برای نشستن؛وقتی  دور تا دورم   نگاه ،خودمو دیدم   بین درخت های بلند قامت که لباس پاییزی به تن داره و برگ های ریخته روی زمین، 

 بین درخت های سمت راست و سمت چپ  جاده ای فاصله انداخته که انتهاش بن بسته و درخت های بلند قامت سفیدار ،قشنگی خاصی به محیط  دادن.

سمت چپ ، لا به لای درخت های بلند قامت ، تنه ی  درخت بریده شده ،  خود نمایی می کرد ،نمیدونم چرا بریده شده بود   و به این حال افتاده بود.

نشستم روی همون  تنه  درخت بریده شده ای  که الان حکم صندلی  پیدا کرده بود   برای من ،   دقایقی محو تماشا درخت های  قد بلند و منظره رو به رو بودم.



دورتا دور درخت بود ،آسمون لابه لای درخت های سر به فلک کشیده سخت  دیده میشد ، خورشید گرما بخش محیط  شده بود،چند کلاغ سیاه روی شاخه  بلند درخت  نشسته بودن  .انگار درختها نقاشی شده بودن از زیبایی،دوست داشتم  مسیر  بین درخت ها را فقط  قدم میزدم و میرفتم و میرفتم،  تا انتهایی واتمام مسیر،برای خودم نشونه میزاشتم تا بین این همه درخت که  شباهت  زیادی دارن  گم نشم.

با چوب خشک شده کنار کفشم به آرومی ،اسمم رو بین فضای خاکی که خیلی هم کوچیک بود مینوشتم که ،خواهری  دوربین به دست اومد پیشم .

با دوربین  لحظه های قشنگی ثبت شد....

هم قدم با خواهری کمی قدم زدیم بین درختا ،هوا عالی بود ،ثانیه های  بودن  دراون فضا   با آرامش طی میشد.

همین حین که دوربین  دستم  بود ، قدم میزدم  و دنبال قاب تصویر  قشنگی بودم که ع بگیرم ، چشمم خورد  به چند قاصدک که روی شاخه باریک درخت   بودن ،به آرومی گام برداشتم ودستم دراز سمت شاخه ی  درختی که قاصدکی قایم شده بود، قاصدک برداشتم، بیاد بچگی آرزو و قاصدک فوت سمت آسمون،

شاخه کناری درخت پر از قاصدک بود،فندق از دیدن قاصدک ها ذوق زده بود ، یکی یکی  ،برای همه  حتی مامان بابا که نبودن ،با گفتن آرزوهای از نگاه خودش با صدای  بلند  ،قاصدک ها را فوت میکرد.

میگفت: قاصدک هارا میرن آسمون تا خدا آرزوهامون  زودتر برآورده کنه.

اگه یه قاصدک  به جای رفتن به بالا و آسمون سمت زمین میرفت ، دوباره با  دست کوچیکش برش میداشت و مجدد با گفتن آرزو  ها ، فوت میکرد سمت آسمون!

فوتبال  با فندق ،والیبال با خواهری ،شطرنج  که بعد از مدت ها بازی ،همه اینها بهونه های کوچیک و قشنگ  روز چهارشنبه بود .


قشنگی چهارشنبه   ،شروع متفاوتش بود.سپری شدن لحظه های اولین ساعت روز  و بودنم   یکی از قشنگترین   مکان هایی  ممکن که درسته  در واقعیت   جنگل چون  بزرگی  و خاص جنگل های شمال  نیست اما بی شباهت هم نبود.رفتن به پارکی که ، عجیب بو و رنگ پاییز داشت . از درخت های سپیدار تا صدای  هو هو باد که بین درخت ها نجوا میکرد ،منو  بیاد شمال وجنگل نور انداخت.

چهارشنبه ،  به دعوت خواهری که ازم خواست ، منم همراه خودش ، فندق و شوهرخواهری برم پارک  و  صبحونه وناهار  چهارشنبه پاییزی را  کنارشون باشم. روز خوبی  ثبت شد واسم.

وقتی فندق   به موبایلم تماس گرفت و با انرژی همیشگی و شیرین زبونی   ،میگه سریع آماده  شو ،نیم ساعت دیگه میایم دنب .

 فکر ، چند ساعتی دور شدن از برنامه و درس و رفتن پارکی که دوسش دارم وحکم جنگل واسم داره  نمیشد رد کرد طبق عادت   همیشگی  ازبابا اجازه گرفتم،به بابا  که شبکه خبر نگاه میکرد ،پیشنهاد خواهری و دعوتش  که گفتم،   مثل هربار بابا موافق بود و حتی سند  که  یکم  استراحت  خیلی هم خوبه و بلافاصله  مامان  که مشغول آب پاشی به گلدون ها بود ،حرف بابا  را تاکید کرد...


+چهارشنبه آبان ماه ،شروع خوبی داشت واسم و حکم شارژ  برای من بود تا ادامه این کمتر از ۳۰ روز را مصمم ادامه بدم!

+تصویر  مربوط همون منظره روبه روی که دقایقی محو  تما بودم.

+وزنه برداری هم که مدال طلا ب کردیم،تبریک:)

+وفات حضرت محمد(ص) و شهادت حسن (ع) وشهادت رضا(ع) تسلیت.




تماشا کارتون

درخواست حذف اطلاعات

قانون صندوق تامین خسارت های بدنی  را شروع به خوندن ،در اتاق باز کرد و اومد نشست رو به روم.

همچنان نگاهم به صفحه کتاب بود ،حس می چشم دوخته به من،سرم بالا آوردم ،با لبخند شیرین و ح قشنگی نگام میکنه.

- گفت: بهامین،من خیلی دوست دارم ،قشنگ درس میخونی دوس دارم بزرگ شدم مثل تو بشم .

رفت سراغ میزم ،دنبال لب تاب میگشت.

_پرسید :لب تاب کجاست ؟؟

با دستم اشاره سمت کیف لب تاب ،گفتم داخل کیفه.اومد نزدیک،دست کوچیکش گذاشت روی شونم.

_ببین ،من از خونمون سی دی  کارتون  آوردم بیا باهم نگاه کنیم،خوااااهش.

اونقدر قشنگ گفت ،کتاب بستم و مشغول تماشا کارتون شدم با پسته:) 



+ تصویر  مریوط به موقع تماشا کارتون دیدن من پسته (حوالی ساعت 12 شب  18 آبان)





صرفا جهت ثبت

درخواست حذف اطلاعات

عمو  ی بابا فوت کرد!

+همه رفتن برای مراسم خا پاری  جز من...بابا گفت نیازی نیست که بیایی.


+فکر کنم  آ ین باری که عمو بابا را دیدم برای مراسم سالگرد  بابابزرگ بود،

نوشتم بابا بزرگ....بیاد  بابابزرگ افتادم ،

بابابزرگِ من   ،  فرزند ارشد خانواده  بود .

پدرِ  بابا  بزرگ  ، یعنی پدربزرگ بابای من  و درواقع جد من ، خیلی زود فوت میکنن سر یه سانحه و  بابابزرگ   حامی خواهر و برادر های خودش بوده.

،همیشه  از حمایت ها و کارهایی که برای برادرها و خواهرش انجام داده بود تعریف میکرد،منم  میشستم کنار تختش  که جاش ثابت بود  و به حرفاش گوش میدادم ، 


تخت ِ بابا بزرگ  همیشه  گوشه اتاق  و نزدیک پنجره بود  ،کنار دستش هم رادبو   کوچیک  ...


این  مواقع که از گذشته ها  میگفت  ، چشم های  قهوه ای رنگش ، که با وجود خط های چروک  اطراف پلک و گودی  زیر  چشمش هنوز زیبا بود اشکی میشد ، سریع دستمال پارچه ای  زرد  رنگ که همیشه  همراهش بود از جیبش برمیداشت و  اشک  چشمش پاک میکرد!


بابابزرگ  همیشه  یه شعر خاص میکرد  ..آهنگ صداش هنوز تو گوشمه...


+بابا بزرگ ،   بردار کوچیکت هم آسمونی شد و اومد پیش خودت....





بارونی پاییز

درخواست حذف اطلاعات

el éxito de la vida no esta en vencer siempre sino en no rendirse nunca buenas noches...

 متن بالا راجایی خوندم 

،معناش میشه :"موفقیت در زندگی به این نیست که همیشه بِبَری به اینه که هیچوقت تسلیم نشی."

 من هم تسلیم نمیشم،بهامین تسلیم نمیشه،واز تمام ثانیه هاش استفاده میکنه.

بهونه قشنگ امروز برای من، بیدار شدن با صدای شُرشُر بارون بود.

ذوق زده،  بارون  ِِ به موقع پاییزی قشنگ امروز بودم، 

بی معطلی رفتم زیر سقف آسمون ،چشمانم بستم دستام رو به جلو دراز ،لمس بارون و  قطره قطره   افتادن بارون به صورتم ،شد  علت حس آرامش عجیب تمام این لحظه ها  ،آرامش مهمون  من  شد .

ثانیه و زمان را گم کرده بودم .خبری از حال تلخ و استرس های دیروز و ب نبود، با همه وجودخوشحال بودم. انگار کم محلی های من اثر کرده بود،استرس ن ه بلا ه قهر کرد و رفت.

 همیشه دعا زیر بارون را دوست دارم ،  امروز هم ،با چشمان   خیره به آسمون بارونی ، زیر بارون دعا ....


الان،چند ساعتی از صبح بارونی گذشته و صدای بارون همچنان  از پنجره  کنار میزم ،که شیشه بارون خوردَش حس قشنگش کرده به گوشم میرسه .

من همچنان با انگیزه ادامه میدم 

،من سختر از بهونه های  اینروزا میشم!






چهارشنبه 16 آبان

درخواست حذف اطلاعات

به محض رسیدن و پیدا یه مکان دِنج برای نشستن؛وقتی  دور تا دورم   نگاه ،خودمو دیدم   بین درخت های بلند قامت که لباس پاییزی به تن داره و برگ های ریخته روی زمین، 

 بین درخت های سمت راست و سمت چپ  جاده ای فاصله انداخته که انتهاش بن بسته و درخت های بلند قامت سفیدار ،قشنگی خاصی به محیط  دادن.

سمت چپ ، لا به لای درخت های بلند قامت ، تنه ی  درخت بریده شده ،  خود نمایی می کرد ،نمیدونم چرا بریده شده بود   و به این حال افتاده بود.

نشستم روی همون  تنه  درخت بریده شده ای  که الان حکم صندلی  پیدا کرده بود   برای من ،   دقایقی محو تماشا درخت های  قد بلند و منظره رو به رو بودم.



دورتا دور درخت بود ،آسمون لابه لای درخت های سر به فلک کشیده سخت  دیده میشد ، خورشید گرما بخش محیط  شده بود،چند کلاغ سیاه روی شاخه  بلند درخت  نشسته بودن  .انگار درختها نقاشی شده بودن از زیبایی،دوست داشتم  مسیر  بین درخت ها را فقط  قدم میزدم و میرفتم و میرفتم،  تا انتهایی واتمام مسیر،برای خودم نشونه میزاشتم تا بین این همه درخت که  شباهت  زیادی دارن  گم نشم.

با چوب خشک شده کنار کفشم به آرومی ،اسمم رو بین فضای خاکی که خیلی هم کوچیک بود مینوشتم که ،خواهری  دوربین به دست اومد پیشم .

با دوربین  لحظه های قشنگی ثبت شد....

هم قدم با خواهری کمی قدم زدیم بین درختا ،هوا عالی بود ،ثانیه های  بودن  دراون فضا   با آرامش طی میشد.

همین حین که دوربین  دستم  بود ، قدم میزدم  و دنبال قاب تصویر  قشنگی بودم که ع بگیرم ، چشمم خورد  به چند قاصدک که روی شاخه باریک درخت   بودن ،به آرومی گام برداشتم ودستم دراز سمت شاخه ی  درختی که قاصدکی قایم شده بود، قاصدک برداشتم، بیاد بچگی آرزو و قاصدک فوت سمت آسمون،

شاخه کناری درخت پر از قاصدک بود،فندق از دیدن قاصدک ها ذوق زده بود ، یکی یکی  ،برای همه  حتی مامان بابا که نبودن ،با گفتن آرزوهای از نگاه خودش با صدای  بلند  ،قاصدک ها را فوت میکرد.

میگفت: قاصدک هارا میرن آسمون تا خدا آرزوهامون  زودتر برآورده کنه.

اگه یه قاصدک  به جای رفتن به بالا و آسمون سمت زمین میرفت ، دوباره با  دست کوچیکش برش میداشت و مجدد با گفتن آرزو  ها ، فوت میکرد سمت آسمون!

فوتبال  با فندق ،والیبال با خواهری ،شطرنج  که بعد از مدت ها بازی ،همه اینها بهونه های کوچیک و قشنگ  روز چهارشنبه بود .


قشنگی چهارشنبه   ،شروع متفاوتش بود.سپری شدن لحظه های اولین ساعت روز  و بودنم   یکی از قشنگترین   مکان هایی  ممکن که درسته  در واقعیت   جنگل چون  بزرگی  و خاص جنگل های شمال  نیست اما بی شباهت هم نبود.رفتن به پارکی که ، عجیب بو و رنگ پاییز داشت . از درخت های سپیدار تا صدای  هو هو باد که بین درخت ها نجوا میکرد ،منو  بیاد شمال وجنگل نور انداخت.

چهارشنبه ،  به دعوت خواهری که ازم خواست ، منم همراه خودش ، فندق و شوهرخواهری برم پارک  و  صبحونه وناهار  چهارشنبه پاییزی را  کنارشون باشم. روز خوبی  ثبت شد واسم.

وقتی فندق   به موبایلم تماس گرفت و با انرژی همیشگی و شیرین زبونی   ،میگه سریع آماده  شو ،نیم ساعت دیگه میایم دنب .

 فکر ، چند ساعتی دور شدن از برنامه و درس و رفتن پارکی که دوسش دارم وحکم جنگل واسم داره  نمیشد رد کرد طبق عادت   همیشگی  ازبابا اجازه گرفتم،به بابا  که شبکه خبر نگاه میکرد ،پیشنهاد خواهری و دعوتش  که گفتم،   مثل هربار بابا موافق بود و حتی سند  که  یکم  استراحت  خیلی هم خوبه و بلافاصله  مامان  که مشغول آب پاشی به گلدون ها بود ،حرف بابا  را تاکید کرد...


+چهارشنبه آبان ماه ،شروع خوبی داشت واسم و حکم شارژ  برای من بود تا ادامه این کمتر از ۳۰ روز را مصمم ادامه بدم!

+تصویر  مربوط همون منظره روبه روی که دقایقی محو  تما بودم.

+وزنه برداری هم که مدال طلا ب کردیم،تبریک:)

+وفات حضرت محمد(ص) و شهادت حسن (ع) وشهادت رضا(ع) تسلیت.




از دور سلام

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقت بود پیش نیومده بود که من باز ،شب قبل از بستن چشمام و به خواب رفتن  ،درگوشی با خدا نجوا کنم  وبگم  فردا   تصمیم دارم روزه بگیرم.

از آن روزه های بدون سحری که تنها بعد از مسواک زدن و قبل ازخواب   ،دو لیوان آب  سهم ،  سحری خوردن من بود ،اونم بخاطر ترس از تشنگی . 

از اون روزه هایی که  واجب نیست اما  خودت تصمیم میگیری  روزه بگیری...

ب قبل از بسته شدن چشام  به خدا گفتم از نیتم، ازاینکه تصمیم دارم امروز  را روزه باشم ،بدون سحری وحتی نوشیدن آب. ازهمون روزه  گرفتن های دِلی و یهویی...


مشغول خوندن ماده های دادرسی مدنی بودم که گوشیم زنگ خورد،همین که اسمش  روی صفحه دیدم حدس زدم مشهد باشه....

به خوبی میدونه من چقدررر    رضا را دوست دارم،تلفن جواب دادم فقط گفت سریع سلام بده....ایستادم و دست راستم روی قلبم گذاشتم و یک سلام ساده و کوتاه به رضا گفتم،تنها همین...


          "یه نفر هست نزنه روت زمین 

      به رضا بگو فقط همین"


+شهادت رضا (ع)

+روزنوشت پنج شنبه ۱۷ آبان ماه




قانون زندگی

درخواست حذف اطلاعات

وقتی  به آدم های  اطراف  نگاه میکنم  ،متوجه  میشم ؛ ی که مدام ازضعف و ناتوانی صحبت میکنه ،خواه نا خواه  آن را به سمت خودش  منتقل میکنه و به کائنات اجازه نمی ده تا در جهت بهبود وضعیت ، او وارد عمل  بِشن.

اما افرادی  موفق وقتی نگاه  می کنم   با بودن در کنار آنها و شنیدن حرف ها  و هم صحبت شدن با اونها ، انرژی می گیرم 

،تمام کائنات و انرژی های خوب روانه شده سمتشون،حال دلشون همیشه خوب و چشماشون برق امید و انگیزه را  نشون میده.


 پس چه خوبه  کلام خودمون  را تغییربدیم و اثر گذاری  باور و انگیزه را     جدی بگیریم.

اینقدر نگیم  من در فلان درس یا فلان کار  ضعیفم ، من نمی تونم و... برای کلام خودمون رژیم بگیریم. 

ذهن خیلی مهمِه  خیلی  ،  وقتی آدمهای  اطراف را نگاه کنیم  ،گاهی ی را میبینیم که در جوانی مثل  پیر ها رفتار می کنه  و حرف می زنه  و گاه انسان های مُسنی هستند که بیشتر از جوان ها انرژی دارند. 

ما هر چه بگیم  ،به سمت خودمون جذب می کنیم. 

چه خوبه  از همین الان با گفتن عبارات درست تصاویر م بی را که در طول سال ها ساخته بودیم  را بشکنیم و دنیای جدیدی را از نو بسازیم. 

با کاربرد کلام، قانون زندگی خودمون  را می سازیم ، اگر گفتیم ،  من نمی تونم یک قانون می نویسیم  به نام نتوانستن. 

بیاییم   در مجلس قانونگذاری خودمون قوانین توانستن را وضع کنیم .

قوانین  با نگاه  نتوانستن و نشدن را  ؛رد کنیم و هیچ وقت تصویب نکنیم.


+اثر گذاری کلام ،  نوع باور و نگاهمون را جدی بگیریم.







به مناسبت روز دانش آموز

درخواست حذف اطلاعات

به وقت  ۸ صبح۱۳  آبان ماه ۱۳۸۶

دختران دانش آموز دبیرستان  ف...با مانتو شلوار سورمه ای ،مقنعه مشکی، به رسم عرف  همیشگی  همگی در صف  کلاس مربوط ایستاده  ،نگاه ها به سکوی روبه رو  و طی شدن مراسم صبحگاهی.

قرائت قرآن توسط یکی از دانش آموزان، خواندن متن ادبی به مناسبت روز دانش آموز و دعا و نیایش آ مراسم ،مثل تمام روزای قبل  از شروع برنامه کلاس ، برگزار شد.

  خانم  مرادی معاون مدرسه  بلافاصله بعد از تمام شدن مراسم صبحگاه ،میکروفن بدست  گرفت ،بعد از تبریک روز دانش آموز به دانش آموزان  ، ادامه داد  تنها دو کلاس  از دبیرستان ما،  برای  انتخاب شدن  ،،واما دو کلاسی که انتخاب شدن برای کلاسِ..

 همین زمان ، بین بچه ها  ،پچ پچ حرف بود،هر ی دوست داشت  کلاس خودش انتخاب بشه و حداقل چند ساعتی  به جای طی شدن سر کلاس ،به خوشی  و رفتن باشه.نگار به بهامین میگفت،کاش کلاس ما باشه، حوصله  عربی ندارم .

 خانم مرادی اعلام کرد ،کلاس ۲۰۸ و ۱۰۸ انتخاب شدن  و بمونن درحیاط باقی    تشریف ببرن کلاس!

بهامین ونگار خنده های بلند از سر ذوق داشتن .تمام بچه های کلاس با چشمان از ذوق و حس بُرد و خوش شانسی که قرعه به نام کلاسمون افتاد  ،رفتن باقی دانش آموزا،  که به کندی و ناراحت از بد شانس بودن،  سمت کلاس ها  راهی شدن ،را نگاه می .

با تذکر صدای بلند خانم مرادی   از بلندگو بزرگ  که به ستون انتهای حیاط وصل بود و به گوش میرسید ،   دوباره مرتب به صف ایستادیم،.

یک سری بنر و پلاکارد و پرچم به همه دادن وبعد تذکرات  مهم و اساسی .

کلاس ما و کلاس دیگه از دبیرستان ، با همراهی خانم مرادی و خانم  ر  و خانم   س   هم قدم شدیم سمت  .

نسرین و معصومه پلاکارد بزرگ را گرفتن و اول ازهمه حرکت .

 اولین تجربه  من بودو  روز خاطره انگیزی شد برای من .

حتی برای  باقی دوستا وهمکلاسی هام  روز خاطره انگیزی شد ،،دلیلم ، مرور مداوم  خاطرات اون روز بود .


+من ، بهامین ... دانش آموز اون روزا تقریبا به نیمه راهی که دوست داشتم و علاقه داشتم رسیدم .موفق شدم   رشته ای که دوست دارم   را قبول بشم  والان میانه این راه ومسیر هدف درسی و شغلی خودمم.اون روزا که مشمول تبریک این روز بودم ،آرزوی  تحصیل دررشته ای داشتم ، که الان فارغ حصیل شدم .سال های  به نسبت زیادی  گذشته ؛قریب به یک دهه و چند سال،اما انگار همین دیروز بود.


شما ،دانش آموز الان ،رویا وهدفت باور داشته باش،که با تلاش  و انگیزه به هدفت خواهی رسید.



+یکی از بهترین و ماندگارترین هدیه ی  که در این مدت گرفتم  ، برمیگرده به سال ها قبل ،سوم دبیرستان بودم ،13 آبان ماه، وقتی خسته از مدرسه برگشتم خونه ،واسم عجیب بود چرا ی به من امروز تبریک نگفت ،به خوبی یادمه ناراحت بودم چرا مامان بابا ، یادشون نیست اما حرفی نزدم ..ولی شب همون روز ،   با کیک و هدیه ای غافل گیر شدم .

 خاطره انگیز ترین و غیر قابل پیش بینی ترین لحظه های زندگیم  همون شب رقم خورد ،واقعا ایز شدم ، بابت هدیه اون روز .

بابا بهم یه پاکت داد، اصولا  بابا ،همیشه هدیه هاش نقدی و فلسفه اش اینه که  خودم  هرچی خواستم با  مبلغ هدیه ب م ،اون روز هم فکر که مثل هربار پول ولی....پاکت  که باز   داخلش کاغذی بود که برای من، اولین سند مالکیت محسوب میشد .

کادو  اون روز من سیم کارت  بود که بابا به نام و اسم خودم یده بود واسم و یک گوشی موبایل.

حس خوبی داشتم ،یه شماره همراه ثابت به نام خودم ،اون روزا وقتی قبض موبایل که اسم خودم نوشته شده  بود داخل صندوق پستی خونه میدیدم ،  خوشحال بودم از اینکه  شماره موبایلی به اسم ونام خودم  دارم.

جالبه ا لان که دارم یادداشت میکنم ، حس خوش اون روز یادمه :)



+چقدر  زود دیر می شود

+شماره موبایلم ،همچنان وهنوز همونه.

+مرور دوخاطره از چندین سال قبل به مناسبت امروز

+ تبریک روز دانش آموز به دانش آموزان قدیم و دانش آموزان الان

 + روز دانش آموز




مهمون ن ه دوشنبه پاییزی من

درخواست حذف اطلاعات

استرس عجیبی دارم ،میدونم طبیعیه اما ...

استرسی که مثال مهمون ن ه که قصد رفتن نداره و من هرچقدر هم کم   محلی  میکنم  دست بردار نیست که بِره.

لیلی بهم زنگ زده و بعد کلی عذرخواهی و اینکه میدونم خودتم استرس داری و هزار حرف و حدیث دیگه، تمام استرس هاش روانه کرد سمت من و بعد خ ظی اعتراف کرد الان دیگه با انرژی میرم سراغ درسم،مرسی بهامین مرسی که بهم انرژی دادی.

چندباری خواستم  منم به لیلی از  استرس اینروزام بگم اما  حرفی نزدم  وتنها بهش انگیزه دادم برای ادامه اینروزا 

انگار هم به لیلی میگفتم هم به خودمم ازاینکه همش چند روز مونده باید خوووب تلاش کنیم،نخواستم  استرس لیلی  بیشتر بشه ،استرس هاش  همنشبن خوبی شدن برای مهمون های ن ه من...

بعد خ ظی لیلی ،به نگار زنگ زدم ماجرا به نگار که گفتم بعد کلی، بدبیراه بهم گفت گوشیت خاموش کن بهامین .

هیچ وقت نخواستم  حال بد و انرژی منفی به دوستام منتقل کنم ،ولی من همیشه گزینه انتخ اونام و البته خوشحالم که میتونم دوست خوبی واسشون باشم . نگار میگه تقصیر خودته ،کلامت بد جور آدم آروم میکنه.


اما الان .این ثانیه ها و دقیقه ها ، خودم  احتیاج به شنونده دارم.

گوشیم برمیدارم ،دستم سمت شماره هاشون میره ،لیلی  ،نگار ،سارا و...

اما میدونم اوناهم مثل خودم استرس دارن پس من  نمیخوام باحرفام بار اضافی باشم تو این روزا برای اونا....

از ذهنم رد میشه که پس چرا  اونا اینجور  رعایت شرایط من را نمیکنن؟؟خودمو دلخوش میکنم به اینکه خوب  اونا ملاحظه نکنن اما من  شرایطشون درک میکنم مثل اونا رفتار نمیکنم.

فقط میخوام بگذره این روزاا.

تنها ی که هر وقت و زمانی شنونده خوبیه برای حرفام خواهرمه،اونم  از خوش اقبالی من ، صبح بود ،الانم تایم استراحتش بعدظهر مطبِ. پس بهش زنگ نمیزنم.

مامان بابا هم نمیخوام از استرس و حال اینروزام  باخبر بشن.

داداشی هم که مشغله های کاری خودش داره.

خدایا تنها توهستی ومیمونی واسم و چه خووب که هستی خداجونم.

خدایا نمیخوام ، تسلیم اینروزا بشم ،ولی خستم ،کم آوردم.

نشستم همون جای دلبر ،  تواین هوای سرد و بی رمق و بی نور که خبری از خورشید نیست ،بی صدا اشک میریزم....

سردمه ،انگار همه وجودم سرد شده ،خسته اس..ولی نه،نباید اینجور بمونه.

باید تمام این چند روزم ادامه بدم ،اما خداجونم خودت میدونی  چقدر اینروزا انرژی کم آوردم.

خدایا دلم آشوبه،خدایا توقادرمطلقی بهم کمک کن ..خدایا بهم انرژی بده ...

با پشت دستم که تواین هوا سرد ،گرمایی نداره و سرد شده،  اشکام پاک میکنم،شیر آب گوشه تِراس باز میکنم ،آبش خیلی سرده ،همینکه دستم سرما آب حس کرد انگار تمام  درونم  یخ زد.

اما؛ دستم مشت میکنم و آب را به  صورتم میزنم ،صبر میکنم قرمزی چشمام بره که مامان متوجه اشکم نشه...

نفسم حبس میکنم ،نفس عمیق میکشم ،نگاه میکنم به آسمون ابری  ،ته دلم قرصه که خدا هوامو داره و منو میبینه.

برمیگردم  سمت اتاقم و پشت میز  شلوغ  و بهم ریخته اینروزا،که هرسمت و سوی از میز کتاب یا رد کاغذ پیدا میشه!

روزنوشت امروزم  و حال این دقیقه هام  ،تایپ کنم و  بعدش ارسال کنم دفتر یادداشت  ، بعد ادامه بدم  برنامه امروز را.

مقاوم و با انگیزه ادامه میدم و هیچ توجه به مهمون ن ه اینروزا ندارم تا خودش  قهررکنه بره....

خیلی سخته اما من کم نمیارم!!




تویی که نمیدانم کیستی...

درخواست حذف اطلاعات

برام عجیبه ابن حجم دلشورگی و بی قراری که  تمومی نداره!

.بغض و رد اشک هام که  صفحه کتابو خیس میکنه.

این موقع هاست که عجیب نبودنت حس میکنم،نبود تویی که نمیدانم کیستی...

تویی که میتونستی با هر حرفی ،معجزه گر اینروزا و حالم باشی.

تویی که شونه هات بشه تکیه گاه  من ،باحس امینت بودنت مرهمی بشی برای این دلشورگی هام!




قیصر امین پور

درخواست حذف اطلاعات

با آنکه جز سکوت جوابم نمیدهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

از شعر و استعاره و تشبیه برتری

با هیچ بجز تو نسنجیده ام تو را


+8 آبان سالروز درگذشت قیصر امین پور

+روحش شاد و یادش گرامی 




۱۰ آبان و ۲۹ روز تا ۹ آذر

درخواست حذف اطلاعات

روزها  به شمارش مع رسیده  و فقط ۲۹ روز وقت واسم میمونه نگاهم به برنامه سخت و فشرده و حجم زیاد مطالب...

مغزم سوت میکشه ازاون سوت های قطار توی قصه ها. کاش زمان میشد یکم کِش داد مثل  بُرش لقمه های پیتزا ب تا من بیشتر  زمان داشتم...

چرا فکر میکنم  این روزا زمان دور تند مسابقه داره وخیلی زود عقربه ها ۶۰ دقیقه را دور میزنه؟؟؟

وقتی کتاب ِ تست شادی عظیم زاده که اونقدررر سنگیه که یه دستی به سختی میتونم  تحملش کنم  ،  باز میکنم و با هزارتا  تست و مسئله رو به رو میشم یهو میرم تو فکر با خودم میگم اگه الان جایِ این کتاب ، یه کتابِ رمان و داستان  جلوم بودو واسه آزمون  باید میخوندمش چقدر همه چی فرق میکرد!حتما موقع خوندنش انگیزه ی بیشتری داشتم و عشق و علاقه ی بیشتری صَرف می .

گاهی وقتا یهو به خودم میام میبینم ساعت ها به سطرهای کتابِ اصول  خیره شدم و  اصلا خوب پیش نمیره مطالب.

همون درسی که من  هیچ وقت رغبت نداشتم  بخونمش ،برع اگر مدنی  یا آیین دادرسی ،بود با انگیزه تر  پیش میرفتم.

بعد با یه آهِ بلند مدادو میگیرم دستمو دوباره شروع میکنم ...

"ماده 1213 قانون مدنی می گوید : «مجنون دائمی مطلقاً و مجنون ادواری در حال جنون نمی تواند هیچ تصرفی در اموال و حقوق مالی خود بنماید، تا افاقه او مسلم باشد . »... فردی که دارای جنون ادواری است، معامله را منعقد می کند و نمی دانیم که در زمان وقوع معامله مجنون بوده یا در ح افاقه؛ حال در اصول فقه تکلیف این مسئله چیست؟..."


حجم عظیم ماده ها ،قوانین خاص،آرا وحدت رویه،فکر نکنم بهش بهتره!

مثل دونده ای میمونم که نفسش به شماره افتاده،پاهاش  توان ادامه نداره اما به سختی داره خودشو به خط پایان میرسونه.


زمان داره میگذره... من برم  ادامه برنامه ...




روزنوشت یازده آبان

درخواست حذف اطلاعات

از شنیدن اولین صدای زنگ تلفن ،اون زمان وتایم صبح  زود،همه چی عجیب و غیر منتظره بود.

شماره  روی صفحه  گوشی تلفن واسم آشنا نبود...

بله بفرمایید...چندثانیه ای مکث  صدای بود.

این وقت صبح...روز ... ... یعنی چکار داره؟؟؟


سلام احوال پرسی می با اما تمام ابن سوالات توی مغزم میچرخید.

سعی میکرد خودش آروم نشون بده اما برای من هنوزعجیب  بود .خواست گوشی به مامان بدم  همین که خواستم مامان صدا کنم مامان خودش اومد پیشم.

گوشی به مامان دادم و نگاهم به مامان و حرف هاش بود.

عزیز...

فقط شنیدم مامان  پرسید سکته کرده؟؟؟ .اشک های مامان...

خشکم زده بود،انگار سقف بالا سرم میچرخید ...نشستم روی مبل و چشم دوختم به صحبت مامان....

انگار مامان آروم تر بود...اینو وقتی حس که گفت خوب خداراشکر

ولی من همچنان نگران بودم و دلشوره بدی داشتم.

همینکه مامان تلفن قطع کرد...

پرسشگر  نگاه به چشمان اشکی  مامان و ازش پرسیدم:عزیز چی؟؟چی شده؟؟؟

 مامان گفت : میگه ، عزیز   فشارش بالا میره و ب  با   ،عزیز میبرن بیمارستان  .خداراشکر سکته نکرده  و نوار قلب خوبه اما باید icu  تحت مراقبت باشه.

نگرانی و دلشوره از صورت   وچشم های اشکی مامان  حس میشد،لیوان  آبی واسش بردم و گفتم جای نگرانی نیست امروز اس و متخصص بیمارستان نیستن ،عزیز شنبه مرخصِ و واسش خوبه تحت مراقبت باشه.

ولی تو دلم آشوب بود و نگران  عزیز بودم،گونه خیس اشک مامان بوسیدم و بغض لعنتی من ،رفتم که مامان متوجه اشک من نشه.

مامان و بابا  سریع رفتن بیمارستان ، منم خواستم برم مامان گفت نه بمون خونه .

تلفن خونه که زنگ میخوره ؛ترس همه وجودمو میگیره.

+میشه برای سلامتی عزیز  دعا کنید؟؟




روزنوشت شنبه ۱۲ آبان

درخواست حذف اطلاعات

ای  که گذشت ،که چه خووب که گذشت . از اون روز دلگیرا بود که هرثانیه اش اندازه یه سال طول میکشید،   از اون روزا که  غم عالم    رو سرت هوار میشه ،از اون روزا که یه بهونه میخوای تا بغضت بشکنی ،از اون روزا که  فقط میخوای زود تمام بشه .آسمون ابری  دیروز هم ،مثل من دلش گرفته بود.آسمون هم انگار مثل من نگران بود و غم داشت .

دلگیر و طولانی بلا ه تمام شد و گذشت.

خورشید روز شنبه   طلوع کرده بود اما خبری از نور گرمابخشِش نبود، هوا خیلی سرد بود ، به آرومی ازاتاق اومدم بیرون ،مامان بابا خواب بودن وتنها صدای تیک تاک  آونگ ساعت  سالن به گوشم میرسید .

  گوشی تلفن و موبایل مامان  که    روی عسلی بود برداشتم  بردم داخل اتاقم، آیفون هم قطع ،که صدای نباشه و  مامان بیدار نشه، ب وقتی از بیمارستان برگشت خونه ؛دیدن چشم های  خسته و قرمزش ،گواه حال نگران و خستگیش بود. ومطمئنم با  نگرانی که داشت خواب راحتی نداشته.

یه لقمه نون پنیر  واسه خودم درست و مثل روزای قبل برگشتم اتاقم   شروع برنامه.

یک ساعت بعد مامان بیدار شد ، وارد اتاق شد ،پرسید تلفن اینجاس؟؟

خندیدم گفتم :اول سلام صبح بخیرررر 

دوما ، بله مادر ِ من   اینجاس،آوردم که اگه ی زنگ زد بیدار نشی.

خنده کوتاهی به لبش نشست و گفت  از دست تو.

 خواست به تلفن بزنه که ب بعد از مامان ، پیش عزیز مونده بود.شماره گرفت  واز اتاق من  رفت ،به سرعت پشت سر مامان منم رفتم و شش دُنگ حواسم به مامان بود. 

پرسید از که   اومد؟چی شد؟؟

 اینبار ، لبخندی که به لب هاش اومد و برق چشماش  حال دل منم خوش کرد،همین که تلفنش تمام شد ،گفت خداراشکر عزیز مرخص شده.

دو دستم روی صورتم گذاشتم و از اعماق قلبم ازخدا جونم تشکر .

بهترین  خبر ممکن بود برای   شنبه پاییزی من:)

بابا هم بیداررشده بود و شنیدن خبر خوب ،لبخند به صورت بابا هم آورد.


+مشغول درس بودم که یادم  افتاد امروز مسابقه اس،تی وی روشن   ،دقیقه ۳۰ نیمه اول  خداراشکر صفر صفر بود.

اما نیمه دوم و گل اولی  که پرسپولیس خورد...استرس بازی اونقدر بالا بود که برگشتم اتاق ،اما باز برگشتم سمت سالن و چشم دوختم به قاب شیشه ای تی وی .

 بازی خیلی بد تمام شد ،۲ گل که برای جبرانش باید ۳ گل  بزنن   درح ی که بازی برگشت گل دیگه ای نخورن....ا اج سیامک از بازی....

 امیدوارم  بازی برگشت،   اتمامش و لحظه سوت داور و پایان بازی ، جشن قهرمانی باشه برای ما.

احتمالا همهِ  مثل من،  این  پیش بینی  رو  امید واهی میدونن،اما امید واهی  میتونه به باور و واقعیت برسه. 

حداقل دلخوشم اینجور تمام بشه.





قانون زندگی

درخواست حذف اطلاعات

وقتی  به آدم های  اطراف  نگاه میکنم  ،متوجه  میشم ؛ ی که مدام از فقر، ضعف و ناتوانی صحبت میکنه ،خواه نا خواه  آن را به سمت خودش  منتقل میکنه و به کائنات اجازه نمی ده تا در جهت بهبود وضعیت ، او وارد عمل  بِشن.

اما افرادی  موفق وقتی نگاه  می کنم   با بودن در کنار آنها و شنیدن حرف ها  و هم صحبت شدن با اونها ، انرژی می گیرم 

،تمام کائنات و انرژی های خوب روانه شده سمتشون،حال دلشون همیشه خوب و چشماشون برق امید و انگیزه را  نشون میده.


 پس چه خوبه  کلام خودمون  را تغییربدیم و اثر گذاری  باور و انگیزه را     جدی بگیریم.

اینقدر نگیم  من در فلان درس یا فلان کار  ضعیفم ، من نمی تونم و... برای کلام خودمون رژیم بگیریم. 

ذهن خیلی مهمِه  ،  وقتی آدمهای  اطراف را نگاه کنیم  ،گاهی ی را میبینیم که در جوانی مثل  پیر ها رفتار می کنه  و حرف می زنه  و کاه انسان های مسنی هستند که بیشتر از جوان ها انرژی دارند. 

ما هر چه بگیم  ،به سمت خودمون جذب می کنیم. 

چه خوبه  از همین الان با گفتن عبارات درست تصاویر م بی را که در طول سال ها ساخته بودیم  را بشکنیم و دنیای جدیدی را از نو بسازیم. 

با کاربرد کلام، قانون زندگی خودمون  را می سازیم ، اگر گفتیم ،  من نمی تونم یک قانون می نویسیم  به نام نتوانستن. 

بیاییم   در مجلس قانونگذاری خودمون قوانین توانستن را وضع کنیم .

قوانین  با نگاه  نتوانستن و نشدن را  ؛رد کنیم و هیچ وقت تصویب نکنیم.


+اثر گذاری کلام ،  نوع باور و نگاهمون را جدی بگیریم.