رسانه
رسانه

دفتریادداشت منツ



خواب

درخواست حذف اطلاعات

دو روز با یه خواب مشابه و تکراری بیدار میشم از خواب.

حس بد خواب، حتی بیداری هم با منه:|

علتش واسم کاملا مشخصه ، انتظار و استرس برای اعلام نتیجه،خداراشکر که خواب بود.

خواب دیدم نتایج اومد و من قبول نشدم....






شنبه های زندگی

درخواست حذف اطلاعات

روز شنبه رو شروع میکنم با نیت فراموش و ندیدن زشتی درون آدمها و دیدن زشتی های درون خودم.

 روز شنبه را شروع میکنم  با نیت دست برداشتن از قضاوت آدمها .

روز شنبه را  شروع میکنم با بی کینه شدن، بی کینه تر شدن، و دوست داشتن هر ی که دوستم نداره حتی.

روز شنبه را  شروع میکنم با هدف دل بستن به قشنگی های بیشمار دنیا. روز شنبه را شروع میکنم با نیت کمتر غر زدن و بیشتر جنگیدن. 

روز شنبه را شروع میکنم با نیت نگه داشتن حرمت آدم،. 

 روز شنبه را شروع  میکنم با نیت آدم بهتری شدن^.^

اما...

بعضی کارا هست، که از شنبه نباید شروع بشه، باید همیشگی باشه ، اینکه بگیم: از این شنبه اشتباهه، درواقع بهتر اینجور بنویسم...بعضی کارا همیشه باید جریان داشته باشن ،مثل پیاده روی،مثل کتاب خوندن،مثل موزیک و...

 شروع هر روز  شنبه با یه«حس فوق العاده تر میشه  کارها »از نو استارت بخوره! مثل  پیاده روی هر روز ِ ..

+شروع میکنم پیاده روی امروز.

+یکم برف بارید اما سریع قطع شد :|




آ ین روز تلخ دی ماه

درخواست حذف اطلاعات

خوابم تعبیر شد...

 همون خواب که ازش نوشتم  ،خو که دوبار  تکرارشد،آره همون خواب قبول نشدنم....

 خوابم صحت داشت ، قبول نشدم.

تمامی خستگی به تنم موند...ش تم ....بُهت زده فقط نگاهم به مستطیل شیشه ای لبتاب بود..رد اشکام رو صورتم....

خدا جانم ....چرا اینجور شد؟؟

خداجون ،  نکنه تو بامن قهری؟؟

خدایا، من تحمل ندارم،میشه هوامو داشته باشی؟؟

خدایا  ....

دیگه توانی ندارم،حس میکنم قلبم مچاله شده.برای اولین بار قلبم درد گرفت..اونقدر اشک ریختم چشمام  کاسه ی خونِ،سرم  درد میکنه.داغونم.

روز آ دی  ماه ، بالغ بر ۶۰ میس کال ،کلی پیام تلگرام و sms  که منتظر خبرخوش بودن و تبریک گفتن به من،حتی الان دیدن کامنت های شما ....

من چی دارم بگم؟؟؟

اینکه خودمم باورش واسم سخته...هیچ باور نمیکنه... .تمام خستگی هام به تنم موند!


+۴صبحه و من هنوز بیدارم،اونقدر اشک ریختم که چشمام درد گرفته،کاش میشد الان سوار  ماشین بشم ، بزنم به دل جاده و فقط برم !

منتظرم صبح بشه  برم قدم بزنم شاید  کمی آروم بشم.

+میشه برای حال دلم  دعا کنید؟؟

+داغونم





صرفا جهت ثبت

درخواست حذف اطلاعات

آدم افاتی نیستم ولی،در این موضوع عجیب به قسمت ،تقدیر یا سرنوشت باور دارم.

هر سه به نظر من یه معنا داره اما جالبه عزیز همیشه از قسمت میگه ،اما به تعبیر خودم سرنوشت.

من معتقدم خدا میدونه دلبر ناشناخته  من ،چه ی ،الان کجاست و چه موقع  قراره وارد زندگیم بشه.

تا زمانی که دلبر وارد زندگی من بشه ،افرادی قصد دارن بشن تکیه گاه ،همسفر راه ،اما خب نیستن و من جوابم مسلما مشخص که منفی.

به افرادی فکر میکنم که به نوعی ابراز عشق داشتن بهم ،خواستگاری ولی دلبر من هیچکدام از اونها نبود.دلبری که نمیدونم کیه!!

از ا ین روزهای پاییز که تمام شد ،پاییز 97  تا نیمه اول دی ماه ،4فرد ازم خواستگاری .

چهار فردی که به جز یک نفرشون ،سه نفر برای من ناشناخته بودن ،اما جالب بودن ماجرا اینه دونفر از اونها برادرشوهر دوستام بودن . دوستانی که ؛ناراحتن چرا خودشون برادر ندارن ،و اونقدر منو دوست دارن که علاقه داشتن من جاری اونها بشم.

وهمیشه اینو بهم یادآور شدن چرا ما بردار نداریم!

تا قبل از دیدنشون و شکل گرفتن جلسه اشنایی ،مدام تو ذهنم این فکر چرخ میزد  میتونه یکی از اونها دلبر من باشه یا نه؟؟اما الان میدونم هیچکدام دلبر من نبودن.

+اواسط پاییز  97که گذشت .

باز خواستگاری هممون فردی که قبلا ازش نوشتم ،بهمن  92  اولین باری بود که خواستگاری کرد و  جواب رد دادم واون هنوز...

دلم براش میسوزه،اما خب از سر ترحم نمیشه تصمیم گرفت .خواهرش بهم زنگ زد و دوباره حرفهایی که از بر شدم تکرار کرد  ،ومن هم همون حرفهای همیشگی. امیدوارم خوشبخت بشه.

+آ ین روزای پاییز ،من همراه داداشی ،رفتیم یکی از کافه های شهر  برای جلسه آشنایی من با آقای ...،نگار هم بود ،چون نگار معرف بود ومن بخاطر نگار  و تعریف هاش موافقت  برای جلسه آشنایی برم.

پسر ،مدیر عامل شرکت  بود ، قد بلند ،عینک به صورت ،خوش پوش ،خیلی خوش صحبت.

با صحبتی که باهاشون داشتم،دیدگاه های متفاوتی  بین من و اون فرد وجود داشت.،بعد اتمام جلسه ،به نگار جوابمو گفتم که منفی.

 

+اوایل دی ماه ،دوست دوران دبیرستانم ،تماس گرفت و از برادر شوهرش  تعریف میکرد و اینکه مادر شوهرش قراره  تماس بگیره به مامان برای خواستگاری از من .

 جلسه اول خواستگاری ،اینبار  کمی سنتی تر ،جلسه توی خونه برگزار شد .

دوست من ،مادر شوهرش ،پدر شوهرش و برادر شوهرش یا همون آقای خواستگار،مهمون های  شب خواستگاری بودن.

برام جالبه ،برای سومین بار به یه علت مشخص ،جوابم منفی بود ،ایشون هم قصد مهاجرت داشت ،ومن قصد رفتن ندارم.

تو برنامه هام هست و دوست دارم دنیا را ببینم ،اما فقط به عنوان سفر نه زندگی .

 

+واما مورد چهارم،باز برادر شوهر یکی از دوستام ، دوست دوران ارشد

جلسه آشنایی ،یکی از هتل های شهر ،من به همراه مامان  و داداشی ،به طبع ایشون هم  همراه مادر و برادرشون و خودش.

شرایط خانواد ه و موقعیت اجتماعی خوب بود   ،با صحبت من با  آقای ... تفاوت بسیار داشتیم  از نظر عقاید ونوع نگاه به زندگی.وجوابم مشخصا منفی.

 

با سارا صحبت می میگفت :بهامین چرا همش میگی نه؟؟؟!!!

صغری وکبری منطقی واسش آوردم به این دلایل ،وبعد با شنیدن حرفام قانع شد .

به سارا گفتم:

دلبر من ،مردی که قراره بشه همه دنیای من ،هیچکدام از اینها نبودن. و حتی هیچکدام از آدمایی که قبلتر از من خواستگاری د و ابراز عشق  هم نبود .

دلبر من میدونه من زندگی را با حتی سختی های راهش ،قشنگ و ساده میبینم.

اون میدونه خوشی های زندگی برای من خیلی زیاده. حتی شاید کمی ساده تر ،اینکه من عاشق گلم و ید کتاب حالم خوب میکنه.

اینکه  وقتی کتاب جدید یدم،بهم میگه بیا باهم بخونیم.

اینکه  اونم پایه بچه بازی های من باشه.اینکه منو از چشمام بشناسه و حال منو درک کنه.

دلبر من ،همونقدر که بهامین آروم  دوست داره ،پا به پای بچگی م و شیطنت هام هست.

واسش عجیب نیست  که من عاشق عکاسی هستم و پایه ع گرفتن با من باشه .

اهل سفر باشه و مسافرت رفتن رو دوست داشته باشه.

واسش عجیب نیست ،اینکه من  دوست دارم خیلی مواقع کتونی پام کنم و قدم بزنم وپیاده روی کنم.

اینکه همیشه پوشیدن کفش پاشنه بلند دوست ندارم ،وتیپ  اسپرت  هم دوست دارم.

اینکه اگه یه تونل دیدم ؛بگه بیا باهم  جیغ بکشیم.اینکه یدن دوست دارم  ،اینکه اگه ازش بخوام شب بریم قدم بزنیم و زمستون سرد بستنی بخوریم بهم نخنده و کارم عجیب نبینه.

اینکه اگه بارون بارید ،نگه نرو زیر بارون ،اینکارا چیه.خودش هم باهام همراه بشه و بریم باهم زیر بارون.

اگه ها گفتم بریم کوه ،خستگی بهونه نکنه.

اگه بهش گفتم دلم گرفته ،بهم بگه بیا بریم  زاده.

اینکه مثل من نذر و نذری دادن دوست داشته باشه ،هرچند کارهای کوچیک و نذرهای خیلی ساده.

دلبر من ،کودک درون منو دوست داره.


سارا با لبخند نگام میکنه ،به گفته خودش ذوق میکنه از حرفاها ونگاهم*.*


+اینکه دلبر چه زمانی وارد زندگی من بشه ،به سرنوشت بستگی داره و به وقتی که تنها خدا ازش باخبره ،دلبر زندگی من وارد زندگی من میشه.

به تعبیر من ازدواج یه اتفاق که بسته به سرنوشت هر فرد در زمانی که نسبت به هر فرد متفاوته ؛رخ میده.


 




چهارشنبه بارونی

درخواست حذف اطلاعات

چند دقیقه ای میشه که از پیاده روی بارونی امروز برگشتم خونه.

نه سردی هوا بد بود نه خیس شدن زیر بارون.

حس لطیف بارون و نفس کشیدن تواین هوا ، خود بهشته.

امروز از اون روزا بود که انگار  تمام ثانیه هاش حس زندگی رو  بیشتر میشد حس کرد.

امروز ازاون روزا بود که لبخند  شیرینی مهمون لبم بود.

امروز حتی حال وهوای ،فروشنده اخمو ، هایپر سر کوچه خوش بود.

امروز  زندگی قشنگتر بود .همش هم بخاطر بارون.

دوست داشتم به آدمایی که با چتر  دارن مسیر طی میکنن برم بگم،چرا چتر؟!! همه کیف بارون به خیس شدنشه. همه قشنگی به اینه ،صورتت بگیری رو به آسمون،بزار خیس بارون بشه. همه مزه ی  بارون به خیس شدنش.

بوی خاک بارون خورده ،لمس لطافت بارون.

امروز تمام مسیر  پیاده روی ،که آسمون میبارید ، فکر می   به دلبر ِ ناشناخته خودم.

میگم دلبر  ، اگه الان اینجا بودی ،بامن  میومدی زیر بارون خیس بشیم، بریم قدم بزنیم .ع بگیریم،بریم  یه کاسه آش داغ  ب یم یا بریم یه کافه های شهر چایی بخوریم،اونم پیاده ،بدون ماشین.میومدی؟؟

میومدی ،دیوونه بشیم جیغ بزنیم سرما بخوریم.

یا نه...بهم اخم میکردی و میگفتی نه نمیشه!! آخه الانم وقت قدم زدن،نمیشه بریم.

 دلبر؟!تو از کدومایی؟!

ازونا که بیخیال  این بارون  و قشنگیش میشن و خودت سرگرم تماشا تی وی یا خوندن رو مه میکردی؟؟

 یا ازونا که پا به پای من  کنار پنجره میشینی، ذوق میکنی بعدشم از چشام  میخونی که چقدر دلم خیس شدن میخواد،  یهو دستمو میگری میبری زیر بارون؟

از کدومایی دلبر؟!

البته حسم میگه ،توهم مثل خودم عاشق بارونی،مگه میشه بارون دوست نداشت،قدم زدن زیر بارون دوست نداشت؟

 شاید  آسمون برای توهم امروز بارونی بوده ،شاید توهم امروز تنهایی زیر بارون قدم زدی، واز بارون لذت بردی مثل من ^.^

+خدایا مراقب دلبر ناشناخته من باش*.*





باز هم بارون^.^

درخواست حذف اطلاعات

چی قشنگتر از، بارون دوباره امروز.

 چی قشنگتر از اینکه ، با صدای بارون بیدار بشی .

چی قشنگتر از ، تماشا شیشه بارون خورده پنجره .

 چی خوشتر از ، عطر خاک بارون خورده .

نفس کشیدن  هوای بارونی،شنیدن صدای بارون.سردی هوا  این موقع اصلا حس نمیشه.

بارون ،یا بهتر بنویسم عشق بازی آسمون ،بهونه قشنگ امروز هم بود.

خدایا ممنون بابت بارون.

خدایا میبوسمت بابت بارون.


 هوا هنوز روشن نشده،ساعت دایره ای دیوار اتاقم میگه ساعت ۶:۳۰  صبح، 

موهای باز و شونه نشده ،چشمای پف کرده ،صورت  نشسته اول صبح ،تنها پتو دورم گرفتم  و رفتم سمت تراس.

چشمام بستم ،نفس عمیقی کشیدم تا عطر بارون پیچیده توی هوا وارد ریه هام بشه.

نگاه میکنم به آسمون  گرگ میش صبح ،افتادن اولین قطره بارون به صورتم، درلحظه لبخند میشنه روی لب هام،چشمام میبندم و تنها حس دونه دونه قطره بارون روی صورتم.


حیف بود زمان از دست بدم و نرم پیاده روی.

آماده شدم برای قدم زدن  تو  هوای بارونی امروز.

چقدر تماشا آدمای سحرخیز اول صبح ،انرژی بخش.

نگاه میکنی تمام شهر بیدار شدن ، و من تنها نیستم که ترجیحم بیدار بودن  تو این روز قشنگِ .بارون،بارون    برای همه حس خوبی داره.

قشنگی بارون امروز ،قدم زدن من ،امروز پنج کیلومتر راه رفتم  ،نه خسته شدم و نه زمان را حس .کاش میشد این زمان ها را  ثابت نگه داشت.


+خدا شکرت بابت بارون

+چتر روز بارونی معنا نداره ،زیر بارون باید خیس شد*.*

+تماشا بارون از شیشه  پنجره بارون خورده ، نه. ..تماشا بارون از سکوی تراس ،افتادن قطره قطره های بارون  روی صورتم ، فنجون چایی دارچین توی دستم ،دیدن بخار  روی فنجون و حرارتی که به صورتم میخوره، از قشنگی های زندگیه...کی دلش میاد بارون بباره و لذت نبره ازاین هوا آخه!!!

چقدر امروز روز قشنگیه^.^




زندگی

درخواست حذف اطلاعات

نمیشه انکار کرد ،زندگی همونقدر که لحظه های خوش و ناب داره ،گاهی خشن میشه .ولی،زندگی را نباید طلاق داد.

زندگی تعریفش ،همین نوسان های هر روزه اس،درست مثل شب و روز ،آسمون ابری و افت و ...

مهم نوع نگاهمون به  سکانس های زندگی.

زندگی  هر روزش تجربه اس،گاهی تلخ و گاهی شیرین.

هیچ وقت نباید از زندگی دلگیر شد ،از نشدن ها نباید دلگیر شد.

زمانی میرسه که خوشحال میشی از حکمت تلخ سکانس هایی که ،در زمان رخ دادن هیچ وقت فکرش نمی کردی دلیلش چی باشه.

زندگی را طلاق ندهیم!


+پیاده روی هر روز همچنان برقراره؛هر روز 4کیلومتر .

+هوا وحشتناک سرده و خبری هم از برف نیست!


 




صرفا جهت ثبت

درخواست حذف اطلاعات

آدم افاتی نیستم ولی،در این موضوع عجیب به قسمت ،تقدیر یا سرنوشت باور دارم.

هر سه به نظر من یه معنا داره اما جالبه عزیز همیشه از قسمت میگه ،اما به تعبیر خودم سرنوشت.

من معتقدم خدا میدونه دلبر ناشناخته  من ،چه ی ،الان کجاست و چه موقع  قراره وارد زندگیم بشه.

تا زمانی که دلبر وارد زندگی من بشه ،افرادی قصد دارن بشن تکیه گاه ،همسفر راه ،اما خب نیستن و من جوابم مسلما مشخص که منفی.

به افرادی فکر میکنم که به نوعی ابراز عشق داشتن بهم ،خواستگاری ولی دلبر من هیچکدام از اونها نبود.دلبری که نمیدونم کیه!!

از ا ین روزهای پاییز که تمام شد ،پاییز 97  تا نیمه اول دی ماه ،4فرد ازم خواستگاری .

چهار فردی که به جز یک نفرشون ،سه نفر برای من ناشناخته بودن ،اما جالب بودن ماجرا اینه دونفر از اونها برادرشوهر دوستام بودن . دوستانی که ؛ناراحتن چرا خودشون برادر ندارن ،و اونقدر منو دوست دارن که علاقه داشتن من جاری اونها بشم.

وهمیشه اینو بهم یادآور شدن چرا ما بردار نداریم!

تا قبل از دیدنشون و شکل گرفتن جلسه اشنایی ،مدام تو ذهنم این فکر چرخ میزد  میتونه یکی از اونها دلبر من باشه یا نه؟؟اما الان میدونم هیچکدام دلبر من نبودن.

+اواسط پاییز  97که گذشت .

باز خواستگاری هممون فردی که قبلا ازش نوشتم ،بهمن  92  اولین باری بود که خواستگاری کرد و  جواب رد دادم واون هنوز...

دلم براش میسوزه،اما خب از سر ترحم نمیشه تصمیم گرفت .خواهرش بهم زنگ زد و دوباره حرفهایی که از بر شدم تکرار کرد  ،ومن هم همون حرفهای همیشگی. امیدوارم خوشبخت بشه.

+آ ین روزای پاییز ،من همراه داداشی ،رفتیم یکی از کافه های شهر  برای جلسه آشنایی من با آقای ...،نگار هم بود ،چون نگار معرف بود ومن بخاطر نگار  و تعریف هاش موافقت  برای جلسه آشنایی برم.

پسر ،مدیر عامل شرکت  بود ، قد بلند ،عینک به صورت ،خوش پوش ،خیلی خوش صحبت.

با صحبتی که باهاشون داشتم زمین تا آسمون فاصله بود بین من و اون فرد،بعد اتمام جلسه ،به نگار جوابمو گفتم که منفی.

 

+اوایل دی ماه ،دوست دوران دبیرستانم ،تماس گرفت و از برادر شوهرش  تعریف میکرد و اینکه مادر شوهرش قراره  تماس بگیره به مامان برای خواستگاری از من .

 جلسه اول خواستگاری ،اینبار  کمی سنتی تر ،جلسه توی خونه برگزار شد .

دوست من ،مادر شوهرش ،پدر شوهرش و برادر شوهرش یا همون آقای خواستگار،مهمون های  شب خواستگاری بودن.

برام جالبه ،برای سومین بار به یه علت مشخص ،جوابم منفی بود ،ایشون هم قصد مهاجرت داشت ،ومن قصد رفتن ندارم.

تو برنامه هام هست و دوست دارم دنیا را ببینم ،اما فقط به عنوان سفر نه زندگی .

 

+واما مورد چهارم،باز برادر شوهر یکی از دوستام ، دوست دوران ارشد

جلسه آشنایی ،یکی از هتل های شهر ،من به همراه مامان  و داداشی ،به طبع ایشون هم  همراه مادر و برادرشون و خودش.

شرایط خانواد ه و موقعیت اجتماعی خوب بود   ،با صحبت من با  آقای ... تفاوت بسیار داشتیم  از نظر عقاید ونوع نگاه به زندگی.وجوابم مشخصا منفی.

 

با سارا صحبت می میگفت :بهامین چرا همش میگی نه؟؟؟!!!

صغری وکبری منطقی واسش آوردم به این دلایل ،وبعد با شنیدن حرفام قانع شد .

به سارا گفتم:

دلبر من ،مردی که قراره بشه همه دنیای من ،هیچکدام از اینها نبودن. و حتی هیچکدام از آدمایی که قبلتر از من خواستگاری د و ابراز عشق  هم نبود .

دلبر من میدونه من زندگی را با حتی سختی های راهش ،قشنگ و ساده میبینم.

اون میدونه خوشی های زندگی برای من خیلی زیاده. حتی شاید کمی ساده تر ،اینکه من عاشق گلم و ید کتاب حالم خوب میکنه.

اینکه  وقتی کتاب جدید یدم،بهم میگه بیا باهم بخونیم.

اینکه  اونم پایه بچه بازی های من باشه.اینکه منو از چشمام بشناسه و حال منو درک کنه.

دلبر من ،همونقدر که بهامین آروم  دوست داره ،پا به پای بچگی م و شیطنت هام هست.

واسش عجیب نیست  که من عاشق عکاسی هستم و پایه ع گرفتن با من باشه .

اهل سفر باشه و مسافرت رفتن رو دوست داشته باشه.

واسش عجیب نیست ،اینکه من  دوست دارم خیلی مواقع کتونی پام کنم و قدم بزنم وپیاده روی کنم.

اینکه همیشه پوشیدن کفش پاشنه بلند دوست ندارم ،وتیپ  اسپرت  هم دوست دارم.

اینکه اگه یه تونل دیدم ؛بگه بیا باهم  جیغ بکشیم.اینکه یدن دوست دارم  ،اینکه اگه ازش بخوام شب بریم قدم بزنیم و زمستون سرد بستنی بخوریم بهم نخنده و کارم عجیب نبینه.

اینکه اگه بارون بارید ،نگه نرو زیر بارون ،اینکارا چیه.خودش هم باهام همراه بشه و بریم باهم زیر بارون.

اگه ها گفتم بریم کوه ،خستگی بهونه نکنه.

اگه بهش گفتم دلم گرفته ،بهم بگه بیا بریم  زاده.

اینکه مثل من نذر و نذری دادن دوست داشته باشه ،هرچند کارهای کوچیک و نذرهای خیلی ساده.

دلبر من ،کودک درون منو دوست داره.


سارا با لبخند نگام میکنه ،به گفته خودش ذوق میکنه از حرفاها ونگاهم*.*


+اینکه دلبر چه زمانی وارد زندگی من بشه ،به سرنوشت بستگی داره و به وقتی که تنها خدا ازش باخبره ،دلبر زندگی من وارد زندگی من میشه.

به تعبیر من ازدواج یه اتفاق که بسته به سرنوشت هر فرد در زمانی که نسبت به هر فرد متفاوته ؛رخ میده.


 




نتایج هنوز اعلام نشده!!!

درخواست حذف اطلاعات

مدام دارم به سال 93 فکر میکنم که ،منتظر اعلام نتایج ارشد بودم ،و برای اعلام نتایج خیلی تاخیر داشت .

قرار بود بریم مسافرت ،و من به مامان مدام میگفتم تا اعلام نشه من چمدونم را جمع نمیکنم و درست شب قبل رفتن نتایج اعلام شد و من قبول شده بودم همون ی که دوست داشتم.

چقدر اون مسافرت به من خوش گذشت .


 الان سال 1397

هرسال نتایج آزمون ،دی ماه اعلام میشد اما،امسال قرار  شده نتایج هفته اول بهمن اعلام میشه و زمان چقدر  کند میگذره!!


+بابا چند شب پیش بهم گفت نتایج اعلام بشه ،کادوت محفوظه ها.


+مامان  چند روز پیش بهم گفت ،صد درصد قبولی اما 10 درصد به نشدن و قبول نشدن هم  فکر کن،در صورتی که تو حتما قبولی.

حرف مامان منطقی و درسته اما من به نشدن نمیخوام فکر کنم.

من قبولم ^.^






زندگی

درخواست حذف اطلاعات

نمیشه انکار کرد ،زندگی همونقدر که لحظه های خوش و ناب داره ،گاهی خشن میشه .ولی،زندگی را نباید طلاق داد.

زندگی تعریفش ،همین نوسان های هر روزه اس،درست مثل شب و روز ،آسمون ابری و افت و ...

مهم نوع نگاهمون به  سکانس های زندگی.

زندگی  هر روزش تجربه اس،گاهی تلخ و گاهی شیرین.

هیچ وقت نباید از زندگی دلگیر شد ،از نشدن ها نباید دلگیر شد.

زمانی میرسه که خوشحال میشی از حکمت تلخ سکانس هایی که ،در زمان رخ دادن هیچ وقت فکرش نمی کردی دلیلش چی باشه.

زندگی را طلاق ندهیم!


 

+پیاده روی هر روز همچنان برقراره؛هر روز 4کیلومتر .

+هوا وحشتناک سرده و خبری هم از برف نیست!


 




یادداشت های از قلم افتاده

درخواست حذف اطلاعات

+چهارشنبه

صدای گوش نواز لمس بارون به شیشه پنجره بالای سرم  اونقدر زیاد بود،ازخواب بیدارشدم.با چشمای خواب آلود و موهای شونه نشده و پخش شده ،ایستادم روی تخت و کنار زدم تا از پنجره بیرون تماشا کنم.

خدای من .... بارون شدیدی می بارید ،خبری از خورشید نبود،هوا هنوز روشن نشده بود ،بارون و بارون...تماشا آسمون از پنجره بارون خورده.

کمی پنجره باز ،دستم بردم بیرون ،سرد بود هوا اما لمس بارون  روی دستم ،حس زندگی بود.پنجره بستم و ساعت نگاه ،ساعت یک ربع به هفت بود.خبری از خواب نبود حتی سرمای هوا  هم بهونه دوباره خو دنم نشد.

این بارون ،تغییر برنامه هر روز من شد ،اینبار صبح زود  تصمیم به پیاده روی گرفتممامان بابا هنوز خواب بودن،یادداشتی واسشون نوشتم.


از کنار خیابون قدم زدن را شروع ،خواستم قشنگ بارون رو حس کنم.

هندفری توی گوشم بود اما موزیک را قطع .شنیدن صدای بارون ،ماشین ها که باسرعت رد میشدن و بارون بارون  بهترین موزیک بود برای من.به خیابون سر کوچه رسیدم و خواستم  مسیر سمت پارک انتخاب کنم که صدای بوق ماشین ،چند بار... بی توجه به مسیر ادامه دادم..

بهامین جان،کجا میری برسونمت.

خانم نصر بود،همسایمون ، خانم چشم روشن و خوش خنده خونه روبه رویی ،در  عین خوش برخوردی،  کمی پر حرف،بهتر بگم  وراج و کنجکاو،شبیه  صغری خانم  یا شمسی خانم های قصه ها و ها،که کنجکاوی بالایی دارن.

لبخندی به لبم نشست و گفتم : ممنون ، میخوام پیاده روی کنم .خانم نصر با سرعت از من دور شد،من هم قدم میزدم و لذت میبردم  از حس عشق بازی آسمون.

تمام مسیر رفتن تا پارک و برگشتم که حدودا ۳ کیلومتری شد،فکر به خودم ،به زندگی،به انتظار.بارون معجزه بود برای من،منو رسوند به حس امید ی  که خودم دوست دارم ،به همون انگیزه و امید داشتن توزندگی.

فکر به معادلات و قصه های زندگیم ، کلید راه حل پیدا برای خودم...پذیرش و توکل

فکر به زندگی،به  خودم و آدمایی اطراف زندگیم،به قصه های فصل های مختلف زندگی،به بعضی از قصه های تلخ و غمگین زندگی.

به اینکه باید پذیرفت ،به اینکه مرور گذشته هیچ جبرانی نداره. و زندگی جریان داره.به اینکه خیلی از قصه های زندگی ،مطابق باور ما تمام نمیشه.

به خودم گفتم : من که بخدا باور و ایمان دارم چرا تردید کنم...درسته من بنده ی خوبی نیستم اما خدا در خ بی همتاس...

شالم خیس خیس  شده بود،پیش بینی این شرایط داشتم و به همین دلیل کاپشن کلاه دار پوشیده بودم ،انتهای مسیر برگشتم به خونه،کلاه کاپشن سرم گذاشتم.ولی عجیب دلچسب بود برام ،قدم زدن ،خیس بارون شدن ،صورت خیس بارون .

دلهره از سرما  نداشتم ،مدام نفس عمیق میکشیدم ،بوی  خاک بارون خورده ،لطافت بارش بارون.بارون چهارشنبه،تلنگری شد برای من.بارون چهارشنبه شد طلوع دوباره  انگیزه برای من.

عصر بارونی چهارشنبه هم ،به ید  برای تولد فندق گذشت ،شام هم همراه مامان بابا رفتیم رستوران.


+پنجشنبه

پیاده روی متفاوتی شد برای من،آماده بودم برای رفتن که،پسته خونمون بود و خواست همراه من پیاده روی بیاد.با اجازه گرفتن از داداشی،پسته همراه من ،هم قدم شد.از شروع مسیر،دستای کوچیکش که با وجود دستکش هنوز کوچیک بود تودستم گذاشت و آروم آروم قدم میزدم.

گام برداشتش نسبت به من کوتاه بود و من کمی سخت بود واسم. 

بهم می گفت:امروز چه روز خوبیه.نه؟؟

گفتم:بله ،که  روز خو بیه با وجود پسته.

دوباره میگفت:امروز چه روز خوبیه ،نه؟؟

به پارک رسیدیم،پسته خسته شد،نشستیم  روی نیمکت ها.پرسشگرانه نگاهم کرد و پرسید:گل چیدن  از پارک کار خوبیه؟

گفتم:نه.گل قشنگ که وصل باشه به شاخه اش. با انگشت کوچیکش اشاره کرد به پشت سر ِ من و پرسید:چرا اون آقاهه گل را میچینه؟،برای چی میخواد؟؟

 پشت سرم نگاه .یه آقا تقریبا ۴۰ ساله  مشغول چیدن گل های کناری ج پارک بود ، گفتم :نمیدونم .اون آقا هم کار اشتباهی  میکنه و باید بره گل فروشی گل ب ه.

با هیجان گفت:خب آخه  ،حتما الان ظهره گل فروشی بسته بوده.پس کارش اشتباه نیست.

واینکه تازَشَم، من فکر میکنم،شاید برای همسرش گل را چیده یا بچه اش.

اونقدر  قشنگ واسم حرف میزد ،محکم بغلش ،گفتم توشیرین زبونی کی هستی؟؟گفت: بهامین

قشنگی پیاده روی پنج شنبه همین مقدار بود،پسته خسته بود،و خواست بغلش  کنم.گفت:من خسته شدم ،بغلم کن بریم خونه.

تمام مسیر برگشت بغلش ،از نفس افتادم ،خیلی خسته شدم:|

پنج شنبه شب هم ،تولد فندق بود.

به مهمونی گذشت.مهمونی با تم و انرژی ک نه.لحظه های قشنگ و شادی بود .همراه جزییات دوست داشتنی:)

خدایا شکرت.


+تشکر  و قدردانی از همه شما دوستای خوبِ و مهربون وبلاگی 

مرسی بابت کامنت ها و پیام هاتون،چه خوب که شما ها هستین.یه دنیاا ممنون

،واژه ای نمیتونم پیدا کنم برای تشکر بابت محبت و لطفتون




فوتبال

درخواست حذف اطلاعات

بازی ایران و یمن را من تماشا ن ،اما نتیجه بازی و ۵ گلی که  ایران به یمن زد ،فوق العاده بود.


بازی امروز را ولی همراه بابا تماشا ،۲گل آزمون ،برد تیم کشورمون و صعود  به مرحله بعد.

بازی فوق العاده بود.

به امید قهرمان شدن  تیم کشورمون*.*


+مناسبتی

+مسابقات

+ولادت حضرت زینب و روز پرستار





به وقت شب

درخواست حذف اطلاعات
امشب دلم می خواهد بی خیال ترین آدمِ رویِ زمین باشم ، بیخیال   از هر فکر و  موضوع.یک آ ایمرِ شبانه بگیرم و به هیچ چیز و هیچ ی فکر نکنم .به هیچ  چیز.شب برایِ غصه خوردن نیست !  البته ، روز هم برای غصه خوردن نیست!غصه ها بماند برایِ فردا  ،فردا هم زمان غصه نیست. اصلا ، غصه ها را باید قصه کنم .قصه های هزاریک شب .دل خوش میکنم به خ که در خ بی همتاست.دربرابر حکمت هر موضوع ،یادم نرود که خدا در خ بهترین است وحواسش هست .پس دنبال اما و اگر و چراها ،نیستم. 
دستانم رو قلاب میکنم پشت سرم ،نیمه پنجره را  کنار زدم و به آسمون سیاه  شب نگاه میکنم.تنها به تحقق و بالفعل شدن  اه و رویاها فکر  میکنم.به طلوع و درخشش   روز. به آمدن روز هایی که  ،هرکدام  رسیدن به یکی از اه و رویاهاست.مثل کودکی هایم  ،قرص و محکم ،امید داشتم باشم به فردا....شب بخیر ^-^



دوشنبه هفدهم دی ماه

درخواست حذف اطلاعات

از کمد دیواری پ و را برداشتم که بپوشم و به رسم هر روز،آماده بشم برای پیاده روی  

صدای اذون از گوشی  موبایل ،و بغض  سنگین که داشتم،دلم اون لحظه حرف زدن با خدارا خواست.خ که همه امیدم به خودشه.

 وضو گرفتم و خوندم.تا تونستم صداش زدم. ،خدارا میگم ...

خداراشکر بابت همه داشته ها و حرف های تلنبار شده دلم را نجوا   برای خدا.


دوباره پ و رو پوشیدم .

روبه رو آینه ایستادم  ،  به بهامین توی آینه نگاه .و چشمم افتاد  به قرمزی چشمام که گواه بغض و اشکم بود.دلم گرفت برای حال خودم.

 موهام بدون حوصله بافتم  ،شال سورمه ای را سرم   ، کمی ازموهام کج  توی صورتم.

از اتاقم  اومدم بیرون که مامان گفت منم امروز باهات میام پیاده روی،سعی چشم توچشم نشم که جو برای قرمزی چشمام و حال زارم نداشتم واسش.

البته مامان متوجه شده بود ولی به روی من نیاورد.

تمام مسیر مامان صحبت کرد و من فقط گوش میدادم ،گه گاهی با یه حرف کوتاه سعی مثلا بگم حواسم هست ولی فکر و حواسم  جایی دیگر بود.

نم نم بارون شروع شد ،چند گام از مامان فاصله گرفتم ، خواستم چند ثانیه فقط خیس شدن زیر  سقف آسمون را حس کنم ، مامان ایستاد و من دوباره هم قدم با مامان.بارون به موقع ای بود وحیف  نم نم  ملایمی بارون داشت و شدید نبود ،خیلی کوتاه هم  قطع شد.

صورتم رو به آسمون برای لمس بارون روی صورتم ،اولین قطره  بارون  افتاد روی  چشمم ،در دلم بی صدا خدا را صدا .آخه عزیزمیگه،دعا موقع بارون مستجاب میشه.


ازپیاده  روی برگشتیم خونه، بابا زودتر اومده بود خونه، نشستم بودم روی مبل و نگاهم به تی وی .

نگاه بابا را حس   ،پرسید:چی شده بهامین  ؟سرحال نیستی

اتفاقی افتاده؟نتایج اعلام شده؟؟

نیم لبخند  زدم و گفتم :نه هیچ خبری نیست.خوبم.

بابا گفت:نه،بهامین همیشه نیستی!



بهامین اینروزا را دوست ندارم.بهامین بی روح و بی انرژی اینروزا .

انتظار و کش دار بودن ثانیه ها واسم عذاب آوره.

ترس 

عدم پیش بینی  آینده

کاری جز صبر ندارم اما صبر اینروزا برای من عذاب آوره.




صرفا جهت ثبت

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



رُک بودن

درخواست حذف اطلاعات

فاطمه با همه ی خوبی هاش  ،یه خصلت بنظر من بد داره اونم رک بودنش که آمیخته شده با خود خواهی.

خودشو  درتمام موارد و موقعیت ها درحد عالی میدونه اما دیگران را ،نه!

واسم جالبه ،  ازش نظر  هم نپرسی  ، خودش با گستاخی تمام میاد و نظرش میگه.

از نگاه من ، اصلا هم سنجیده و خیر خواهانه نیست حرفاش،بوی حسادت من بیشتر حس میکنم از حرفای که میزنه .به اعتقاد  خودش میگه :آدم  رُکی !!


 حرف زدن  گاهی میتونه به اعماق قلب یه آدم نفوذ کنه و حالش را خوش ؛لبخند را مهمون لب یه نفر کنه.

 بعضی حرف ها هم ،  گاهی میتونه به استخون فرد بزنه و حالش بد کنه و دلش بشکنه و ناراحتش کنه.

بنظر من  رُک بودن همیشه خوب نیست ،بهتر بگم اصلا خوب نیست.هیچ وقت نمیتونم آدمای که رک هستن را درک کنم.بنظرم این سبک افراد بارها  دل افراد را ش تن و ناراحت .

مثلا ، اگه یه مهمونی  رفتی و دوستت لباس  پوشیده  که بهش نیومده ،یا مورد  سلیقه تو نیست.اینکه درلحظه وسط مهمونی بهش بگی لباست  خوب نیست چه کمکی به دوستت کردی؟؟جز اینکه مهمونی را واسش زهر کردی و ناراحتش.

اینکه بخواهی نظر دوستانه ای به دوستت بگی یا پیشنهادبهش بدی  ،خیلی فرق میکنه با رک بودن.

اگه دوستی خیرخواه دوستش ِ ، میتونه اگه مهمونی دیگه ای  دوباره برقرارشد ،قبل مهمونی اونم در قالب پیشنهاد به دوستش  بگه،  بنظرم اگه فلان مدل یا رنگ لباس برای این مهمونی بپوشی و امتحان کنی،خوشت میاد و بهت میاد.


 چه موقع و زمانی حرف زدن و نوع حتی نظر دادن با رک بودن خیلی فرق داره.

حداقل اگه نمی تونیم انرژی مثبت به آدمای زندگیمون منتقل کنیم  ،حداقل سعی کنیم ناراحتشون نکنیم.

یادمون باشه ،   نظرات و سلایق ما آدما متفاوته،هر فردی زندگی را از دریچه نگاه خودش و باورهای خودش نگاه میکنه.

ممکنه آدمی که از نظر من  لباس خوب و مناسبی نداره ؛از نظر خودش  بهترین انتخاب لباس داره و شیک پوش ترین آدم دنیاس.

به سلایق و علایق دیگران احترام گذاشتن بهتر تا اینکه خودخواهانه فقط نظر خودمون تحمیل کنیم.دنیا ارزش ناراحت   نداره.

+نظر شما چیه؟؟

+رک بودن را میپسندین یا نه؟؟




خدا

درخواست حذف اطلاعات

چه خوبِ هست ،خدارا میگم.

چه خوبه  خدا همیشه هست ،کافیه ما صداش کنیم.

چه خوبه خدا مهربونه،خدا صبوره،خدا معین.

چه خوبه خدا ،حکیمِ..

وقتی دلت بی قراره،وقتی کلی حرف تلنبار میشه  ،فکرت ؛ذهنت ؛قلبت  پراز حرفه.وقتی نگرانی  تمام ثانیه های روز و شب  همراهمه.چه خوبِ خدا هست که میتونی همه اون بی قراری ها و دغدغه ها را بهش بگی.

به راحتی باهاش حرف میزنی ،اشک می ریزی.

این مواقع ،حسم ؛ایمانم میگه خدا داره نگام میکنه،داره منو میبینه.

وقتی حرفای تلنبار شده ذهنم را حتی نمیتونم بنویسم، نمی تونم با دوستی حتی درد دل کنم ، چه خوبِ خدا هست که میتونم باهاش حرف بزنم.

اینروزا   بهامین کم حرفی شدم ،اگه ابرهای ذهنم میشد دید،هزاران ابر و فکر بالای سرم در چرخشِ.

حوصله  هیچکار حتی کتاب  خوندن هم ندارم.


+خدایا مرسی  که هستی*.*

+کامنت ها را حتما جواب میدم ،نبود اینروزام ببخشید .





باز هم یادداشتی برای توی که نمیدانم کیست..

درخواست حذف اطلاعات

همیشه یک نفر  باید باشد که  وقتی از زمین و زمان شاکی شدم بشود و حق را به من بدهد...

حال میخواهد  حقوق خوانده باشد یا نه...

حال  میخواهد حق با من باشد یا نه....

اصلا مهم نیست!!!!

فقط یک نفر باشد  که ترجیح مکررش ،اولویت اکیدش  به همه دنیا فقط من  باشد.

یک نفر  که  وقتی در غربت دنیا گم شدم...وقتی بغض و حجم عظیم درک و اتفاقات اطرافم سخت بود واسم....

بایک ..."دیونه غصه  چرا میخوری من هستم   "    گفتن  ، ویران کند  همه ....دلتنگی ها ،درد ها، بغض ها !

باید  یک نفر باشد ...

یک نفر  که وقتی خسته رو به رو دنیا زانو زدم فقط با شنیدن نجوایش ، بلند شوم و باهمان دنیا تا آ بجنگم.





دلخوشی

درخواست حذف اطلاعات

بنظر من  ، زندگی   پُره   ازدلایل  و دلخوشی ، که می تونه حالمون رو خوبکنه. 

درست مشکل و دغدغه لابه لای سکانس های زندگی هامون هست اما این دلیل نمیشه که  دنبال دلخوشی ها نباشیم.

  و خوش بحاله اون آدمایی که ،  این دلایلو  پیدا ، باعث انگیزه خودشون شدن.

از اون دسته آدما  نباشیم   که  فقط منتظر معجزاتن ، که مثلا حالشون ناب بشه.  منتظر یه اتفاق خارق العاده هستن که اتفاق بیوفته.

از اون دسته آدما نباشیم که فقط غصه، نشدن ها و نرسیدن ها و مشکلات   مانع حال خوش میشه واسشون.

من میگم حال دل  که خوش باشه ،حتی شاید خیلی دغدغه و مشکلات هم حل شد.

حال دل که خوش باشد  امید  طلوع میکنه بین روزهای زندگیمون.

 یادمون باشه ،دلایل گاه روبرومونه.بنظر من، زندگی با همین خنده ها،  و بهونه هاس که رنگ ناب به خودش می گیره . و اینها همون دلایل حال خوب کنه ما میشه:)

 اینم به عهده خودمون ِ که  بهونه های ناب زندگی رو  خوب پیدا کنیم و سفت، بغلش کنیم ، که هیچ وقت جرات نکنه در بره.

حال دلمون  خوش*.*




شنبه زمستانی

درخواست حذف اطلاعات

آسمون ابری ،سرمای هوا ،ترجیحم نشستن روی سکوی تراس،موزیک داره پخش میشه   (حجت اشرف زاده)  ،داشتم فکر می به همین روزهام  البته در سالقبل،  وحتی سال های قلبتر ، این که برای چه چیزها دلم بی قرار بودو حالا،وحالا نسبت بـه آن ها بی تفاوتم.

می دونید چی می خوام  بگم؟ می خوام بگم که زیاداز «غصه های امروز دلتون نگیره» خیلی زود  رنگ می بازه ، خیلی از بی قراری ها.


+اولین روز هفته خوبی داشته باشید.

+خبری از نور خورشید نیست ،تنها سرمای هوا حس میشه ،این موقع ها چای دارچین   عجیب  میچسبه. درسته زمستون اندازه پاییز دلبرنیست اما اونقدرها هم بد نیست.

+همچنان باید انتظار بکشم،نتایج آزمون هفته اول بهمن اعلام میشه،جالبه همیشه دی ماه اعلام میشد ولی امسال!

+انتظار و انتظار .

+برم سراغ کتاب ملت عشق که تمامش کنم.

+ ب تا ۳ صبح تماشا و ضدحال محض  این بود ۱۰ دقیقه آ پخش نشد:|