رسانه
رسانه

بی شمس



اگر بیائی ...من چشم به راه چه ی بمانم؟

درخواست حذف اطلاعات
یک: کشتی چشم تو ...که درحال غرق بود ... امیدم خدا بود ...امیدم خدا بود ... نه آن نا خدای کشتی ... دو: پرسیده بودی ...درس اول عشق را همیشه ...از آ پرسیده بودی ... درس اولمان عشق زلیخا ...در س آ مان ...جدائی لیلی ... سه: دریغت که باغبان روی لاله ها مرده بود ... گل های رز هم از حسادت !روی هم جان داده بودند! چهار: گفتی درون گوش من ...صدای ترانه ای !... صد سال دارمت!" شلیک روز به بمانی"! پنج: پینه بسته بود پلک های من ... از بس که دوخته بودم ...چشم هارا به عشق! مرد و حقوق بازنشستگی اش رسید... به تخم چشم های تو ...!!!


شش: مزار شش گوشه ات ...مدیون عشقتم ... را خبر چو نیست زعشقم ... فدات یا حسین (ع) ... هفت: کولاک بود و هیچ خبر نداشت که داشتیم می رفتیم زیارت! گفتم که بر گردیم...گفت خیلی راه آمده ایم و حیف است.جلو تر و جلوتر کولاک تر و کولاک تر ...چسبیده بودیم به صندلی هایمان ... من اصلا حال خوشی نداشتم تو نگو خدا ... رسیدیم به فروشنده های زنجیر چرخ!زنجیر چرخ های خوب و مرغوب!گفت ب یم!گفتم که برگردیم چرا چیزی را که داریم باید ب یم ...آن جا که می رویم لابد دیگر از برف قیامت است ...گفت دیگر یدیم تا بالای اورست هم می توانیم برویم! رفتیم و رفتیم ...انگار سقف آسمان را از هم جدا کرده بودند ...تا هرچه برف و برف است فرو بریزد... داشتم چراغ های زاده را از دور می دیدم که پلیس راه نگهمان داشت ...: ببخشید شما از اینجا یک قدم هم نمی تونید جلوتر برید!...ادامه راه ممکن نیست! اشکمان در آمد ...شاید خیلی کمتر از آنچه به نظر می رسید راه مانده بود ...حتی به ماس افتادیم ...گفتند که ...امکان ندارد ...گفت از همین جا سلام بدهیم و برگردیم ...سلام دادیم ...دعا و اشک ریزان برگشتم ... درراه برگشت اوضاع خیلی اب شد تا آن جا که یادم است یک ماشین برف روب می رفت و ما پشت سرش حرکت می کردیم ... از برف ها که در آمدیم ناگهان یک رستوران ظاهرا شیک جلو رویمان ظاهر شد ...گرسنه بودیم و احتیاج به استراحت داشتیم تقریبا ساعت ده شب بود ... حال همه خوب بود ...روز دوم فروردین مردم کجا می توانستند باشند یا شمال یا خارج از کشور یا درحال استراخت! ولی من در اتاق آی سی یو در حالی که دست هایم بسته بود جز سیاهی و خستگی چیزی نمی دیدم !می خواستم ساعت ها بخوابم ! ی خبر نداشت و نداشت که من یک شب قبل از غرق شدن درسیاهی کجا بودم ...ولی بودم!از قضا دلایل برای نجات بسیار بود ...داشتم خاطراتم را مرور می که گفتم کاش باز هم برویم آنجا برای زیارت ...تنم لرزید که مباد خودش مرا نخواهد و نمی خواهد!...بعد لا به لای افکارسیاهم نوری پدیدار شد که لیلا شاید همان زیارت بود که تورا نجات داد و از کجا معلوم که دلت را ید و بازهم ب د ... می روم بازهم روز برفی ...با ... تا گردنه های دور ... تا بداند جان می دهم و برنمی گردم! تا بداند من هستم... ونمی گویم جانم را که ید و می د!!! هشت: ترومپ! برکشتی ت به سمت ساحل عشق ... خدای می داند که با سیاست چه عشق ها نمی شود ید!


نه: پراید: ببینید می خواهیم بفرستیمتون پیش مینی بوس و دائی رضوانی هیولا... لامبورگینی و پورشه: ما نمی ریم! بوگاتی: یعنی چی؟ همه ی عالم دارن حسودی تونو می کنن! لامبورگینی و پورشه: آره!خانم مددی میگه مامان بابا تون مگه عرضه ندارن شمارو تو ایران آدم کنن!که میفرستنون ... پراید: شیطونه میگه! بابا پژو: راست میگه دیگه!بخاطر یه نمره ریاضی ببین چه بساطی راه انداختی! ده: م... هر ملت عشقی که بگوئیم ...ایران است ... ایران که ملت عشق است ...عشق ...آل علی (ع) ست ...
یازده: تاریخ حافظه ی جمعی ملت هاست و لی ما با این قضیه کاری نداریم ...تاریخ را می خوانیم چون درونش صد ها هزار زن و مرد شجاع و دلیر با خونشان سر نوشت سرزمینمان را رقم زده اند ...می خواهیم با این فکر مریض هم مبارزه کنیم که می گوید تاریخ پولساز نیست!که اگر نبود کاسه ها و کوزه های ش ته امان در زیباترین و مدرن ترین موزه های جهان چه می کرد ....
می خواهیم تاریخمان را بشناسیم که هر ی نیاید دروغ خودش را جا بزند و برود ...کاش نه از سر افتادگی و نه از سر تقوا ... مان را انقدر بزرگ می کردیم که بچه ها بدانند دنیا بداند که چه ها کرده اند تا تاریخ ما بشود زندگی حال حاضرمان ... که این فکر مسموماز سر نوجوانان ما بیفتد که تاریخ به ماچه و به چه دردمان می خورد ... تاریخ عشق است ... که اگر دشمنانمان را هم بشناسیم ...مباد که تاریخ دوره ی فتحلیشاه تکرار شود که از دست بدهیم خاکمان را ... زنده باد تاریخ ...و یاد یمان گرامی ... دوازده: ممنون بچه ها ... و دوستان گرانقدر که شرمنده می کنید و به یاد من هستید ... دوستون دارم خودتونم می دونید ...
سیزده: شاعر تیتر رسول یونان






و از ما می پرسند : عشق چیست؟ پاسخ...: کلاهی که سر بعضی ها ...نمی رود!

درخواست حذف اطلاعات
یک: برگ های چشم تو ...ورق می خورد و من ... درتمام دفترت ... جز عشق ...نام دیگر داشتم!(؟) دو: فروختی خاطراتت را و من هم می یدم ...عشق ... بارها نامم درون خاطراتت " هیچ " یا " هیچ " بود ... سه: بیمار روی تخت زندگی ...افتاده پای رفتن من نیست ... عیادت نمی آئی؟ داروی عشقت را کمی ارزان کنی ..." مخلص"!
چهار: خوردیم حرف ملت کنعان ...هزار سال! یوسف شدیم و هرچه که گفتند ...(خدای کرد)! پنج: سال دیگر تو و من ...می شویم صدساله! به ظاهر چهاردهیم و نود سال بیشتر ..." عمرعاشقی"! شش: مزار شش گوشه ات را اگر نبوسم به ب ... لبم به چه کار آید ...حتی اگر ننوشد آب!...
هفت: وفکر کنم که سال هاست ...افسره ام! ... روزهای محال که دیگر باز نمی آید ...جوان بودم و هزار خیالم بود ... می خندیدم که انگار هیچ غمی درجهان وجود نداشت و قهقه ه گووی دنیا فقط شادی بود ...
از کنار بخت های خویش می گذشتم و اگر می گفتند که ما خوشبختت می کنیم ...با ناز رد می شدم که ...خدایا بگذار همین طور بد بخت ! بمانیم!.... ... بدبختی آنقدر دور و غم آنقدر بی چاره و ضعیف بود که قویترینان هم مانند موری جرات نزدیک شدن را نداشتند ... فکر های منفی و مرگ سبز رنگ بودند!و نه تنها نمی دویدم (از هراس بودنشان) که قورت شان می دادم و از گوشه ی چشمانم با امید زندگی و جرقه های شادی بیرون می فرستادم ... وتو آن روزها کجا بودی؟ ... شاید داشتی مثل من با خنده و شادی روزهای زندگی ات را می گذر و یا نه!داشتی با افق های دور آینده دست و پنجه نرم می کردی که چه خواهد شد ... اما نه امروز که نگاهت می کنم می فهمم که سرباز شجاع " غم " بودی ... برنامه داشتی برای هزار سال آینده ی شادگان من!برای جایگزینی خودت و غم... برای عادی سازی بدبختی...! واشک هائی که از درون چشم سرازیر شوند ...توشاید خوشبختی هم ...بودی !که می خواستی آن قدر از آینده ی شادم جدا شوم که روز های قبل را هر روز مرور کنم و به یاد خنده هاییم ... زار زار ..بگریم! ... کار نمی کردی تا غصه ی بیکاری داشته باشم !درون درس و تحصیل گیر کرده بودی تا فکر کنم که لعنت ...به دانشجوئی!و اندوه که خوشی ها از قدیم طعم بدی داشتند ...کاش طعمشان انقدر بد بود که می رفتند ولی ... ... هنوز دوستان مرا شاد می پندارند و هنوز زمین نزدگانی هستند که می خواهند زمین بزنند!که لعنت سال ها گذشت و چطور لبخند نرفته است که هنوز می خندی؟! دوستان اعلام می دارم که بدبختی همانند خوشبختی عادت است!و لبخند بد تر از هردو عادتی است که به اجبار می آید!...وای از شه ی نیک که می پوشیم و خود نمی دانیم! که ای دلا!مردم چه گناهی کرده اند که ابروان گره کرده ببیند و غم!دوستان جوان چه گناهی کرده اند ...آن ها که هوز باشادی هم آغوش اندد و در سبزه زار زندگی شاد می غلتند ...
... آه ای عزیز اتخاب شده!قاعدتا غم ات شادی است !شادی خودت را از من نگیر!که باز باید خدای را سپاس گفت که هستی !که بعضی غم ندارند لذت شادی را نمی فهمند و بعضی غم ندارند ...غم دیگران چه می فهمند!... ... باش ...عزیزم!
هشت: ترومپ! لعنت اگر نکیم کشورمان را آزاد ... ما مرد صد هزار ساله ی "آریا" هستیم ... نه: مامان بنز: پراید !از کیفم صد تومن بده می خوامم بدم خانم مددی! پراید: مامان تو به خانم مددی مددی پولم می دی؟ مامان بنز: خج بکش!دهن به زبون!ببخشید زبون به دهن بگیر! خانم مددی: قابلی نداره آقا پراید!هزینه ی کلاس خصوصی پسراتون 1000000میشه!که البته مامان تون بطور اقساط دارن پرداخت می کنن!قسط اولشونه! پراید: آهان! ده: م ... گلایه نمی کنیم جز از دوری شما ... خدای هزار سال شمارا نزدیک ما نگه دارد ...
یازده: یعنی توی خونه همین طور داریم می نویسیم! اگر به عنوان معلم یه کنتور به ما وصل کنن که ماچقدر می خونیم و می نویسیم!باورتون نمیشه دور کره زمین و ک شان راه شیری کم می آد! خود من روز 120 تا ورقه ی ماهانه رو که هرکدوم 38 تا سئوال داشت رو صحیح که معادل دوازده ساعتم رو گرفتبگذریم از زمان کلاس ضمن خدمت در منزل!طرح سئوال برای اون یکی مدرسه و پیش نویس طرح درس! اگه یه زمونی از بابت سرانه ی مطالع یا ایجاد فرهنگ خواندن و این ها کم داشتید من حاضرم بهتون قرض بدم!نه من معلمای دیگه و استید هم همین طور! می تونم تعهد بدمکه ما طوری داریم کار می کنیم که سال ها بعد نه!چند ماه دیگه صداش از یونسکو و ژاپن دربیاد!" نگین نگفتی!" تازه بچه هارو بگو آدم رو می گیرن که ای معلم بد!چرا از ما درس نمی پرسی؟!!! دنیارو ببین ...جل الخالق! دوازده: ای بی معرفتا! عروسی می گیرید خانوادگی ! بابا ما فامیلیم دعوتمون کنید !!!جون خودمون خوب کادو می اریم ...گذشت اون دورون که ساعت دیواری ده تومن بود الان شده ده میلیون!پتو شده یه میلیون! اه بابا خسیسی نکنید دیگه دلمون پوسید!




خدایا حوصله بده ...پیر شم!

درخواست حذف اطلاعات
یک: رفتی و فکر نان شبم را نکرده ای ... نان شبم ...بیت ا بیت غزل می شود هر شب! دو: بطور خاص من شیفته ی شما بودم ... لطف کردید و در شعبده ی چشم ...عشق آوردید! سه: روی دریا خو ده ... هزار ماه از آسمان ... این آینه هزار تکه است ... ولی وقت رسیدنش به ساحل ...یکی ست ... چهار: بفروش بوسه هات ... به صدها لب من ... دیگر گران تر از جان به لب رسیده ؟... پنج: سیب هارا سوراخ کردیم و توی دلشان یدیم! ما همان کرم درختیم ...شما غصه نخور!
شش: مزار شش گوشه ات را بالای ابرها ... چنان ستایش خورشید هست که ما هیچیم! هفت: و توی عشق ...تو که بودی؟! ... روزی روزگاری تو را که دیدم ...داشتی تقدیر عشق مرا می نوشتی ... و صدای قلمت آن قدر توی ذهنم پیچیده بود و انقدر اضطراب و هیجان داشتم که می گفتم:این خدای دیگر چگون تقدیر مرا بنویسد؟!... ...
تمام شد و رفتی ...درحالی که می دانستم تو رفته ای و تقدیر عشق من ...لابد جدائی و رفتن شما بوده است...که ناگهان ...زمانی بعد دانستم ...نه فراق!نه جدائی!نه راه دور و نه رفتن جنابعالی !که عاقبت من ..." وفات " است! ... نترسیدم که چون می دانستم عاشقان نمی میرند!و بیم نداشتم چون می دانستم که حداقل تو زنده ای ... ولی هیهات!بخشها ئی از تقدیر که شما نوشته بودید ...تغییر کرد! " رنج" مذ که باید می نوشیدم!" خلا" نداشتنی که باید با پوست و گوشت و استخوانم لمس می و " درد" که درمان نداشت!... در پیچا پیچ زندگی گاه صدای خنده اتان را می شنیدم که از دست پاچگی من ...از گیج بودنم می خندید ...و سر به آسمان می گرفتم که نه جان خودتان!لایق اش نیستم! ... در شعرها می خواندم که بعضی ها چقدر خوشبخت اند ... دست نوازشی هست و بوسه ای و دردا!حسادت که بخت من که شما نوشته بودید!از کناره رفتن و بی اعتنائی ... ... وتوی عشق من ...شما...و توی تقدیر من ...شما ...و توی زندگیم ...شما ...انگار نامه ای بود زندگانیم که پایش را مهر کرده بودید... ... یکروز چشم باز و از خود پرسیدم:در زندگی جدای جدای تو ...من کیستم؟ نه جز اینکه در گوشه ای دیگر و در خ بی هیچ که بداند ...ادامه می دهم؟...و خود به خنده دار بودن خویش ...خندیدم! ... آه که انگار نمیدانی ...دیگر ادامه نمی دهم و یک خط می نویسم و می روم ...: راستش را بگو...چند تا این طوری تقدیر نوشته ای؟ و چند تا مثل من ...گنا ار بی تربیت داری؟!!! ... هنوز می پرستمت چون بالاتر از من و شعور من بودی که ...نوشتن تقدیر ...کار هر ی نیست! " عزیز من "! ... هشت: ترومپ! آرامش اگر درجهان حاکم نشود ... صد البته ربطی به شما باز ندارد!!!!
نه: پراید: لامبورگینی و پورشه ...ورقه بیارین می خوام از تون امتحان بگیرم! لامبورگینی و پورشه: چشم! پراید: بنویسید:علل سقوط سلسله ی ساسانی چه بود؟ لامبورگینی و پورشه: بابا علل یعنی چی؟ ...بابا سقوط یعنی بالارفتن!...بابا سلسله ی ساسانی همون هخا ه دیگه! بابا بیوک: قربون نوه های کنج کاو خارجی ام برم! ننه خاور: یعنی شما تو مدرسه چیکار می کنین؟ حل باشه حقوقت خانم مددی!" جل الخالق"! ده: م ... دوست داشتن شما ...عشق است عشق ... یعنی قربان بالاتر از خودت بروی ...
یازده: خی ون راحت که داریم توی هوای پاک زندگی می کنیم!و صد البته همه مون شعر" خوش به ح کبوتر هرجا بخوای پر می کشی رو " بلدیم! ولی توی شهر پاک...نه!یعنی زباله رو هرجا بخواهیم میریزم ...و بعد حتی برای ریختن زباله حاضریم هزار بهانه از شخصی تا بیاریم !!! بهش می گی آقا ی محترم چرا زباله می ریزی؟ میگه ما از رئیس جمهور نا راضی ائیم!!! رئیس جمهور قرار نیست بیاد بالای سر تک تک مون واسه و بگه چیکار کنیم یا نکنیم!و صد البته خودمون بهتر می دونیم وظائف ایشون چیه! تو شهر بزرگی مثل تهران زندگی خیلی حساسه ...نکن عزیزمن!تمیز باش!بس کن!اه! دوازده: امروز از شبکه چهار " باز پخش" برنامه ی " شب شعر " رو دیدم! می تونم بگم از جمله بهترین برنامه های گفتگوئی با شرکت متخصیصین بود ... موضوع برنامه " عشق در شعر " بود !و باور کنید که دیدنش به صدتا کلاس ی می ارزید ...یه چیزی بود در حد کپسول لیسانس! دو محترم آقایان جناب غلامرضا مستعلی پارسا و عبدالحمید ضیائی ...به زیبائی عشق رو معنی و درشعر توصیف و در شعذ معاصر ...تحلیل نمو دند .. مرحبا! سیزده: قبلا در جشنواره فجر به غایت عصبانیت از " بمب" نوشتم! نوشته بودم ... ولی همانطور که می دانید درسینما رفتن مهم است نه برگشتن ... چون بی رحمانه زیر آوار می مانید و اگر دههی پنجاهی باشید خاطرات قشنگ قشنگ تان یهو هوار می شود روی سرتان ...مراقب باشید ... این محدوده ی دیدن ندارد!مخصوصا برای زیر دوازده سال!!! چهارده: گنه کرد در بلخ آهنگری... به شوشتر زدند گردن مسگری! پانزده: این کمبریج کجاست که میان مارامی بینن!جدیا!



حتی به خنده ای شده مهمانمان کنید...زلفی نشان دهید و پریشانمان کنید...

درخواست حذف اطلاعات
یک:
آشفته ام ...انقدر که پیراهنم ...فدات ! فریاد می زند که عوض کن وجود خویش!... دو: روی بند اسمان انداخته ای هزار پیراهن سپید ... حالا اگر دنیا لباس ساه بپوشد ...تو حاضری ... سه: مرغ دلم آمده ست به زبان که بخواند نوای دل ... حیف از قفس !که ساختنش از هوای تو ! چهار: آنقدر کوته فکر ...که ریاست طلب شدی !... آنقدر بزرگ منش ...که کارمند خانه ای! پنج: غرق یوسفم درچاه و نامم ...ماهتاب! تا فردا خداهم قادرنیست ..." شنا " یادمان دهد! شش: مزار شش گوشه ات را اگر از دنیا بگیرید ... ما آماده ایم که دنیارا از خدای پس بگیریم ...

هفت: و آن گونه بود که دانستم تو ...دروغ می گوئی! سال ها از کودکیم گذشته بود و داستان پینو کیو خودش دروغ بزرگی بود برای ک ن !چه خلقت بشر از آب و گل بود نه چوب! ...
همواره می شیدم همه دروغگویند!همه می خواهند گلیم خودرا از آب بکشند بیرون ...اما آن طور که تصورم بود نبود ... پی بردم عشق ها انواع گونا گون دارند و درهر عشقی نمی توان دروغ گفت!.... ... تا به تو رسیدم!راستش را بخواهی یکی از انواع دروغ درزندگی من مغفول مانده بود و آن اینکه: راستش را نمی گفتی و نه دروغش را!مثلا صد بار باید می پرسیدم کجا می روی و چکار می کنی و می خندیدی و می خندیدی! ...بعد از خود یک سئوال پرسیدم که از سرشتم ناشی می شد ...تو می خواهی با حقیقت چه کنی ؟ تو هم درنهایت راستش را نمی گوئی ؟ یا می خواهی کلا حقیقت را بگوئی ؟!!! با خنده گفتم : سرم را می دهم بالای دار ...حقیقت را که نمی توان کتمان کرد ...باعث دل خوری ست ولی ...می گویم! ... واکنون زمان های زیادی ست که از جوانی من می گذرد ...نه از تو که از هزاران دگر دروغ شنیده ام ...ولی دروغ از تو دریغا که اعتماد مرا به باد داد ...چرا که حتی راستش را هم نمی گفتی ...باز از نظر من دروغ بود ... ... دیوانه وار واژه دروغگوئی پی من می گشت ... اینکه چون لقب بیندازمش گردن دیگران یا اینکه در بازی با کلمات جش کنم ...اصلا می خواست دهانم را آلوده کنم که ... دانستم خیلی ها از جمله تو ...می ترسی مرا ازدست بدهی ...! .... پشت نصف دروغ ها عشق بود !این که نمی دانستم تو کجا می روی و از کجا می آئی و چه می خوری و چه می نوشی !عشق بود!... تجربه آموخت که تورا کنکاش نکنم !که اززبان تو راستش بیرون نیاید!نه بی خیال مطلق!که از دنیا مهم تر بودی !که عشقی بزرگوارانه سالها چون موج های دریا تورا رها می کرد تا دوباره به آغوش ساحل باز گردی ...! .... ودروغگوئی برای بعضی عشق ها مر گ است ...که خود می دانیم چقدر قسم خورده ایم که راستش را بگوئیم و خود می دانیم چقدر غیر واقعی و ببزرگ نمتئی شده گاه به گوش ما می رسند ...که بلد هم نیستیم در برابرشان سکوت کنیم که اگر ...دیگران به حالمان نخواهند خندید ... " دوستت دارم دروغگوی بزرگ"!!! هشت: ترومپ! ودیگر ترانه ها ...نمی توانند ... مرزهارا از یکدیگر ...جدا کنند!
نه: مامان بنز: کوفت بخوری پژو!از صب نشسته بودم کوفته درست کرده بودم!حالا ننه خاور چی بخوره؟ بابا پژو: تو رفته بودی بیرون با دوستات پالادیوم!من و ننه خاور و بابا بیوک خوردیم! مامان بنز: آخیش!خیالم راحت شد! ننه خاور: این همه دلسوزی یک کم مشکوک نیست! بابا بیوک: بی خیال!خیلی باشه داخل کوفته ها " علف محبت " ریخته! باباپژو: چی؟!!! ده: م ... کوته شلن نمی دانند راز زندگی ... زندگی قرن هاست که دررگ های ما جاریست ...با آل علی(ع)... et si tu n'existais pas



et si tu n'existais pas
dis-moi pourquoi j'existerais
pour traîner dans un monde sans toi

sans espoir et sans regret
et si tu n'existais pas
j'essaierais d'inventer l'amour
comme un peintre qui voit sous ses doigts
naître les couleurs du jour
et qui n'en revient pas

et si tu n'existais pas
dis-moi pour qui j'existerais
des p antes endormies dans mes bras
que je n'aimerais jamais
et si tu n'existais pas
je ne serais qu'un point de plus
dans ce monde qui vient et qui va
je me sentirais perdu
j'aurais besoin de toi

et si tu n'existais pas
dis-moi comment j'existerais
je pourrais faire semblant d'être moi
mais je ne serais pas vrai
et si tu n'existais pas
je crois que je l'aurais trouvé
le secret de la vie, le pourquoi
simplement pour te créer
et pour te regarder

et si tu n'existais pas
dis-moi pourquoi j'existerais
pour traîner dans un monde sans toi
sans espoir et sans regret
et si tu n'existais pas
j'essaierais d'inventer l'amour
comme un peintre qui voit sous ses doigts
naître les couleurs du jour
et qui n'en revient pas




اگر تو وجود نمی داشتی

اگر تو وجود نمی داشتی

به من بگو چرا باید وجود داشته باشم

برای کشاندن خود در دنیایی بدون تو

بدون امید و افسوس

اگر تو وجود نمی داشتی

سعی می عشق را بیافرینم

مانند نقاشی که زیر انگشتانش می بیند

زایش رنگ های روز را

و باورش نمی آید

و اگر تو وجود نمیداشتی

بگو من برای چه ی باید میبودم؟

با رهگذرانی ه در آغوشم

که هرگز دوستشان نمیداشتم

و اگر تو وجود نمیداشتی

من ذره ای بیش نبودم

در دنیایی که می آمد و می رفت

احساس گم شدن می

و به تو نیاز داشتم

و اگر تو وجود نمیداشتی

به من بگو چگونه زندگی می ؟

میتوانستم تظاهر کنم که "من" هستم

ولی این حقیقت نداشت

و اگر تو وجود نمیداشتی

فکر کنم میفهمیدم

راز زندگی و چرایی آن را

به زبان ساده برای اینکه خلق تو

و نگریستن به تو


دوازده: خیلی دوستان دارم و مخلصتان هستم " به گواهی تاریخ"!




سیب در زمین نایاب است و ما این را می دانیم ... عزیز گولت را نمی خوریم و دربهشت می مانیم

درخواست حذف اطلاعات
یک: حواسم نبود که تو از زندگی من رفتی ... صدازدم لیلی !و سکوت خشمگین مرا بلعید... دو: روی تارهای سه تار خوتبیده بود شعر ! تو اشک می ریختی و دیگران از کنار غمش ...می گذشتند! سه: مرده بودم و دیگر فایده ای نداشت که بخندی!... صد طنز بالای قبرم نوشته بودن یکیش: " عجب رسمیه ...."!!! چهار: بوی تورا که باد برد تا قاره ی !... از آن روز مرزهارا ش ته ام با شعر! پنج: روی دست هایت جتی بوسه هام هست ... باز می گویمت که دستانت ...پرچم عشق است! شش: مزار شش گوشه ات را شسته اند با گلاب... بوی بهار می دهی و زمستان است ...عشق من ...

هفت: برای من از جائی هزینه کرده ای ...که گفتنی نیست ! سال گذشته یک کتاب شعر به تو هدیه دادم ...که از تو نوشته بودم ...دیدم لای کارتابل هایت رها کرده ای و رفته ای ...آوردمش روی میزت گذاشتم و بعد برای همیشه رفتم! ....جوجوئی حساب کردی و یک س عروسکی و شکلات یددی و تمام شد و رفت! دادمشان به بچه های همسایه و بعد فرو رفتم در خود و دوباره شروع به نوشتن!و نوشتن! دتنسته بودم برای حروف و خواندن وقت نمی گذاری و هیهان ت اززبان کلمات که کتر دخترکان نوجوان است .منتظر بودی تا یک کراوات برایت ب م و ساعت قبلیت را هم با ساعت جدیدی که می م تبدیل کنی ...ولی نشد!هدیه همان شعر بود که بود ... ... گذاشتی و رفتی که با دیگری از هدیه های کلان لذت ببری و توهم ب ی و شاد در کافه های تهران حرف بزنید و سیگار بکشید و قلیان فرو ببرید! ... که دیدم چقدر متفاوتم!داشتم جهانی از تو می ساختم که روی وزن هتی عاشقانه می چرخید!رفتم و ادامه دادم ...انقدر ادامه دادم تا همه پی بردند عشق یعنی بیان تحساس و شرف پایداری و توبرع میان داشته هایت از دیگران ...ع های سلفس و دنساس مجازی ...عشق می کردی... ...همین دیروز که برگشتی !دوان دوان نشستی کنار من درحالی که دهانت بسته بود و عجیب ادای مست ها را در می آوردی وشعرهای مرا می خو ...! .... کجا و چطور دیگر فریب نخورم؟ می دانستم که نیستم ولی می خواستی ببری و با شعره ن دیگرانی که خودت می شناسی پز بدهی!و همتن کردی که می گویم ...دیگر دستبند های طلا جواب نمبیداد و پول های کلان برایت کم می آمد ... برمی گشتی و برمی گشتی و برمی گشتی ... شعر توی رگهایت رفته بود و ذهنت را تسخیر کرده بود ولی ... من دیگر لیلای سابق نبودم !کوچیده بودم به دامن واژه هائی که از تنهائی عشق می کرد ... ... آمدی نه دیروز و نه زود ...فقط بی جا!و بی هدف! با همان تن ه های ب و بفروش!آ ش ید و فروسش شعر بود که نتوانستی! ... پیر خواهمشد ولی خودم هستم ...درست مثل تو که تو هم خودت هستی ... " عزیز من"


هشت: ترومپ! اگر به ر.ح تعتقاد داشته باشی ...بهتر است ... آنقوت معنای دردسرهایت را بهتر می فهمی! نه: مامان بنز: اینم رستوران خوراک گیلان ماسوله ! بابا بیوک: عجب ماهی دودی ای ترشی اش ...کیف عروس! بوگاتی: میرزا قاسمی هاش حرف نداشت! لامبورگینی و پورشه: ما ازاینا خوردیم! بوگاتی: اینا که باقالی خام اند...پس ناهار چی خوردی؟ مامان بنز: وقتی بعد ده دوازده سال می اریشون رستوران سنتی بچه ها پیش غذارو جای غذا می خورن!

ده: م ... خستگی معنا ندارد اگر سرباز شمائیم ... کار می کنیم . عاشق کارووطن ...می جنگیم ...
یازده: o the blue pulse, you have bridged with your arms
over my shoulder
a bridge that terminates to eternity
at last let me for the day of the "voletile"
your foot print lasts up on my eyes

با دستهایت پل زدی ای نبض آبی
بر شانه های من، پلی تا بی نهایت
پس دست کم بگذار تا روز مبادا
در چشم من باقی بماند جای پایت
" شعری از قیصر امین پور" دوازده: ممنون از برخی های داخلی و خارجی سیزده: درس خوندن باید عشق خود آدم باشه... فشاری که به بچه ها می آریم درست نیست ...سر بچه ها منت گذاشتن اشتباهه ... گفتم که نگید نگفتی!




کوله پشتی مامان ما ل یا چگونه پرونده های جنائی اداره پلیس پیداشد!

درخواست حذف اطلاعات
یک: گم شدم درهیاهوی قلب تو ... انگار درهزار توی جان خودم ...بودم! دو: اگر خو ده قلب تو ...من بیدارم ... صدای قلب من دیگر ... شبیه هق هق هاست! سه: بوسیدمت و مردند از نرس انی که ... از این شجاعت دیوانه وار ...لذتم هزاران بود ...
چهار: یا مدرسه یا یوسف!یعنی درکل تر ک تحصیلم! زندان راه حل سوم ...من هم خلافکار م! پنج: نگران اشک های تو هستم که از آتش دل است ... چطور خاموشی؟ که وقت مرگم بود! شش: مزار شش گوشه ات را به جای دست خودم ... لمس اش که می کنم ...لمس عباس (س)است!

هفت: و یدن عشق چطور ممکن است؟ .... خوب یادم است که برای امدنت هیچ هزینه ای نکرده بودم ... کما اینکه تو ...شتید پول داربودی و یا شاید اصلا فقیر!... مرتب می پوشیدی و من اعمال سلیقه نمی که تو باید چه بپوشی! ... خوب یادم است که آمدنت مهم بود نه رنگ پیراهن و نه کیفیت ملاقات که چند بار هم باهم تا کاخ موزه رفتیم که خیلی خیلی کلاس هایشان بالا بود! ... دوست داشتم باشی ...بوی عرقت را دوست داشتم و گرمای تنت را که درخانه ی سرد کوچکمان می پیچید ....حرص می خوردم که حتی کوچکترین موضوع باعث می شد من را از تو جدا کند و برای خودت و دیگران چقدر عجیب بود و هنوز هست ... .... تو ازادبودی و آنقدر ازاد که یدنت برای من ممکن نبود ...همیشه از همه ی راه های رفته باز می گشتی و درکنار من بودی و هستی ... توانستم از تو ...تمیر و پادشاهی بسازم که می خواستم باشی ... سرورم خوش حالم که هیچ گاه کارگر عشق من نشدی و نبودی!!! .................... هشت: ترومپ! کشتی و بازهم انتخابات آمد ... قبول کن زنده مانده خیلی ها ...مربوط به همبان است! نه: مامان بنز: من نمی دونم این کارنامه است این دوتا بچه دارن! ننه خاور: عزیزم!باهاشون ریاضی کار کن بذار موفق شن! پراید: ولشون کن!فردا می خوان برن سربازی!با کلاس پنجم ب م!بصرفه تره! بابا پژو: این کیفیت مغز که تو داری!خوش به حالم! ده: م ... کلید عشق آل علی دست مهدی (ع) است ... برای ملت ایران شما و مهدی (ع) و آل علی(ع) عشقید
یازده: بدو بدو رفتیم " مارموز" بدنبود فقط همین!درضمن حاود بهدادش زیادبود که همین رو می خواستیم! دوازده: خیلی خسته ام ...مغزم برع کار می کنه ..ازش خوشم می آد ولی دیگه نه انقد که باعث خنده بشه یا بعضیا بگن طفلک هنوز جوونها! سیزده: موش بخوردت دشمن! چهارده: تولد خوبان مبارک





به من خوبی نکن!شاید ...برای هردو مون بدشه!...نشستم تو دل طوفان ...بذار آب از سرم ردشه!

درخواست حذف اطلاعات

یک:

سرباز جنگ تو با دیگرانیم ... که قلب شان ...

برای تیر خوردن از ... آماده است !

دو:

باران توی چشم تو می ید و آتش زیر پایش ...

آتش گرفته ام که درون چشم من ... خشک سالی ست!

سه:

بوی کیف تورا قورت می دهم وقت باز ش!

عطر تن تو فراوان!...انگار آغوش است!

چهار:

دستم را توی گرفتی و شهر باور کزد ...

که ظالمی مثل تو ...حامی بیچارگان شهر شده!...

پنج:

سوراخ جوراب ابر ...

توی خواستگاری!

هیچ اشکالی نداشت!...

فقط بوی باران گرفت مجلس و ...دختر قبول کرد!

شش:

مزار شش گوشه ات کمان وتیر است برای جنگ ...

جنگی که با ناباوران عشق ...هزار سال ...می خواهیم!

هفت:

وجالب است که تو دیدنی نیستی!...

گاهی ها را کنار می زنم وبه عبور عابری که با پای سنگین می رود شک می کنم ...آیا توئی؟

گاهی صدائی از خیابان می شنوم که دارد ترانه ی مورد علاقه ی مرا می خواند ...شک می کنم ...ایا توئی؟

گاهی درذهنم شعری عبور می کند و جریان غلیظ دیدار و خداحافظی را بیان می کند ...آیا توئی؟

گاه دارم می میرم و زندگی دارد از میان جریان رگ های من عبور می کند و ناگاه حسی غریب مرا به زندگی وا می دارد ...آیا توئی؟

...............

تو غم بزرگی هستی!آن غم که تا می آید اشک شود ...یک جریان خنده دار بیرونی نمی گذارد!

آن اندوه که باور ی نیست و غروب روزهای تعطیل مرا خفه می کند ...

..........

تو موهای مشکی داری و چشم های نیمه باز زیبا!تو قد بلند داری و چهره ات شبیه هنر پیشه های دهه ی هفتاد است! تو نه جوانی نه پیری نه پولداری ونه نیاز مند !از موتور پیاده می شوی و توی پورشه ات دنبال سوئیچ پرایدت می گردی و ...عاشق پرایدی!...

.................................

وجالب است که تودیدنی نیستی!

توی کله پاچه فروشی ها (که مز فترین غذای دنیاست)یاد بیف استراگانف می افتی و دلت می خواهد شام قورمه سبزی بخوری ...

...................................

می دانم که تو مرا دوست داری ...می کشم دنیارا!و نامت را ته ته واژه ها بین دائره المعارف ها پنهان می کنم . می کشم دنیارا!و تصویرت را توی جائی از ذهنم ...توی خ می گذارم که هیچ دادگاه تفتیش ذهنی نتواند فکرش را د !...

.......................

همین طور تاریخ می گذرد و من به ریش کنجکاوان می خندم!که توی ع ها توی نوشته های من می گردند و می گویند :این؟ نه این؟ این؟ نه بابا!

وبعد در نزدیکترین نزدیکترین جا به خودم با تو خلوت می کنم ...

عزیزمن!

....................................................

هشت:

ترومپ!

یک سیب در اسمان صد غلت می خورد ...

تا بیفتد ...

نه:

پراید:

ای مامان!دندونم خیلی درد می کنه!جوش شیرین داری ؟

مامان بنز:

این موقع شب آدم شدنت گرفته؟برو روانشناس!

پراید:

مامان !باورکن!باورکن!

بابا پژو:

چی میگی؟چون تو از اون خودروهائی که قیمتشون از جون آدمیزاد کمتره!همش باید فک کنی آدمی؟ دندونت کجا بود؟


"تتتتتتتتلللللللللللللق"!


پراید:

بابا چیکار کردی؟دندنم خوب شد!

بابا پژو:

هیچی!خ ر لامبور گینی رو از باک بنزینت در آوردم!

ننه خاور:

جل الخالق!این که صداش تلق بود؟

بابا پژو:

حالا دیگه!

ده:

م ...

صداقت و ایمان و چشم های مردم ایران ...

هزار سال عشق ی ...هزارسال قدرت ایران ..."زنده باد"

یازده:

چقدر خوب است که انسان قدرشناس باشد و چون خودم این را می گویم اکنون می خواهم باشم ...

دراین ( مقال مکان پست وبلاگی و...)می خواهم از انی تشکر کنم که صادقانه( نمی گویم) حمایت ولی دلم می گوید پشتیبانی اشان درده سال نوشته های وبلاگی حس کرده ام ...

تشکر می کنم از :

اساتید و دانشجویان ها (ایران و خارج)که بی دریغ با من همراه بوده اند ...

از غیر پارسی زبانان و پارسی زبانان از کشورهای چین . ژاپن گرفته تا پا تان و افغانستان و تاجی تان که درهر موقع از شبانه روز که نوشته ام ...به دیدار آمده اند ...

از وبلاگ نویسان قدیم و جدید و دوستداران نوشته های وبلاگی و ادبی از دوستان بلاگ دات ای ار همچون وبلاگ ویار تکلم و همچنین نویسنده محترم سرکارخانم نسرینا رضائی ...

دوستان بسیار و همکاران محترم و درنهایت انی که این وبلاگ را درلیست عاقه مندی های خود قرار داده اند ...

هم چنین از هنرمندان گرامی از رشته های مختلف که گاه حتی بازبان تلخ فردی مثل من ...سکوت کرده اند ..ودوستان صداوسیما...

یک تشکر ویژه از فضاهای مجازی وبلاگی ایرانی و غیر ایرانی دارم که نام بعضی هایشان برایم حتی آشنا نیست

از گوگل یاهو و بقیه ی شبکه های دسترسی به خصوص ایرانی ها پارسی جو و موتور جستجوی یوز ممنونم

از فضای وبلاگی پرشین بلاگ میزبان بلاگ لاگر وبلاگ اسکای و بقیه متشکرم

ودرنهایت مخلص بچه های صبور بلاگ دات ای آر هستم که شبانه روز زحمت می کشند...

وافسران جنگ نرم و دوستداران فضای پاک مجازی ایران که درده سال تلاش خود خواسته ام شاهد زحمات بسیار آن ها بوده ام ...

اگر دوستانی را از قلم انداخته ام ببخشید

سیده لیلا مددی

........................

شعر تیتر : روزبه بمانی


تصاویر پرنده ها و حیوانات (مثلا) خنگ!!!




دنیا به مثل دوره عصر حجر شده است؟...یا بنده مثل آدم عصر حجر شدم؟ "ابوالفضل زروئی "

درخواست حذف اطلاعات
یک: ترکم کن و از ترک توام باکی نیست ... یک جان که خدادا...از آن می ترسم!... دو: صد شعر از کنار لبت می گذرد با حسرت ... صد آه؛که آن دو لب " به شعر و شاعرش " مایل نیست!... سه: کشته ای روح مرا توی دو چشم ... جسم هم می کشدم سوی تو قاتل ... " عجبا"! چهار: و انعکاس من ... دردریاچه ی سیاه چشم تو ... یک موج است ... که از هیچ سوی وسعت تو ... راه فرارش نیست...
پنج: قدر عشق یوسف را بدان ...درتن بدر پیراه ن ها ... عاقبت باهمه ی زشتی ...داستان زیبایت بگو!
شش: مزار شش گوشه ات اگر از من دور است ... می آورم به خانه و زیارت هاش کنم به سجاده!...
هفت: ویک روز می خواهم دروغ بگویم به تمام انی که شماره ی هفت را می خوانند : ...
چقدر خوش حالم که تو ...ومن ...از هم دوریم!و صد البته که هر کدام مشغول کار خویش! چقدر خوب است که وقتی به سمت تو می آیم از هجوم عشف می گریزی ... چقدر خوب است که از همه ی نادانی ها و نادانسته های دیگران عببور کزده ایم و هیچ نمی داندتمان! وچقدر خوب است که در آرامش رویائی همدیگررا می بینیم ... ............ هیچ دوست نداشتم چون مجنونی به نظر برسم که تو لیلایش باشی ...و انقدر سفره دل نزد دوست و غریبه گشوده ام که جمعش بس دشوار است ..!!! آه که از جمع خانواده و فامیل هزار درحمایت اند تا چشم تورا در آورند و آنقدر طرفدار پشت طرفدار دارم!که سال هاست تو خود پنهان کرده ای ...!!! ........ آنقدر نام دورو برت هست که همه آشنای من است و من درغم این همه عشق آشنا درکنار تومرده ام ... و سو ک تر این که ...اشک هائی ست که از چشم می گریزند و هیچ دستی نیست که از صورتم پاک نماید !... چه زود خواهد بود رسیدنمان بهم و چه دیر خواهد بود ش تنم! چه نادان است دنیا و چه دانایند مردمش ... .... برای عزیزی... هشت: ترومپ! خدای حمایت کند از دست های مظلوم ... ان گاه که عر ش خدا به لرزه در آید:"...عد کو...؟"

نه: مامان بنز: میگم ننه خاور...خونه ای رو که تو یو اس دارم بفروشم ؛عوضش یه خونه تو فرانسه ب م؟ ننه خاور: وا دختر مگه دیونه شدی؟ملک داری میفروشی؟ صد دفه نگفتم نفروش؟ مامان بنز: اخه دیگه اونورا حال نمی ده!بچه ها هم همه اش دارن می رن اروپا! پراید: مامن توهم زدی؟یا ولقعا اونجا خونه داری؟ مامان بنز: تو توهم داری که مرز بین خودرو بودن و آدم بودن رو نمی شناس؟ بابا پژوک من بدبختو بگو! بابا بیوک: چون می دونید خانم مددی داره مارو می شنفه و می نویسه !!!هی خودتونو غیر ولقعی نشون می دید!آهای ملت ما مستا جریم! ده: م ... بنازم ان عشق که ملت ساخت ... از آل علی(ع) گرفته تا سرزمین ایران ...

یازده: وفکر نکنید که امثال ما که دراینجا می نویسیم " مرفه بی دردیم"!درد آنقد رهست که ما دنبال درمانیم! تا به حال ی نیامده بگوید باباجان داری در فضای مجازی می نویسی ...خدا قوت1 ولی بارها شنیده ایم سوسول!نا زی عاشق!بیکار!وهزار تا حرف دیگر که مبارکمان باشد! اتفاقا الان یک درد دارم که عجیب است و برای درمانش همت عالی می خواهم! ای انی که می روید خارج و می آئید و چه چه و به به می کنید !طفلی نوجوان تلگرام خوان شکننده که می شکنید و دلش می خواهد مثل شما باشد! دارم کم کم می ترسم از هجوم دروغ ها و توصیفات غیر ولقعی دارم می ترسم از شهر بازی که پینوکیو تحویل می گرفت و الاغ پس می داد! سعی می کنم و سعی می کنیم ولی کو باور؟ و کو؟ زحمت بسیار است و بسیار تلاش ...دست یاری می دهید تا نوجوان و جوانی باباورهای قوی و داشته هایمان بار بیاوریم؟ که خود ملت و دنیارا واقعی بشناسد و دوست بدارد؟ ... یا علی... دوازده: دیر نوشته ام و می دانم که جبران نمی کند ولی ... آغاز ت زمان (ع) مبارک ... سال روز ازدواج حضرت (ص) و خدیجه (س) مبارک ... ایام نیکو مبارک مبارک و مبارک ... سیزده: امشب که می رسی... دل من پرواز می کند ... ممنون خدا و فلک ... که باز دست من به دست یار می رسد ... صد شکر...






فرضی!

درخواست حذف اطلاعات
یک: کبریت دست من افتاد و آتش زدم تورا ... تو ایستاده بودی و دنیای من ... سوخت!... دو: خدای پنهان نموده بود ... صد عشق من به تو... خود رسوای کرده ام به زبان و هزار عاشقم به تو ... سه: تک بوسه ی تو را باران نشسته بود ... من اشتباه و با اشک های خود ... شستم! چهار: دیگر غریبه ای! حتی اگر چشم های خود را ... با رمزهای چشم من ...
کلید کنی !!! پنج: در نفهمی های خودهم ... بازهم می فهممت!... می روی تا من بفهمم قدردنیا احمقی!!! شش: مزار شش گوشه ات را کفن بگردانم!... که توی قبر خدایم مرا نگهدارد!... هفت: زیاد سرت را بدرد نمی آورم ... از دنیای بزرگی که خدا آفریده ...اگر بگذری از من نمی توانی گذشتن!... چنان وصلی که دنیایت و آن دنیایت و دنیای دیگرت وصل است!... چنانکه س ل صراط خدا می پرسد : لیلا ! به جهنم!تو کجا؟! که تر جیحت همان جهنم است ...! که باورت نمی شود خدای مرا آن جا خواهد برد! کم مانده دستهایت به گواهی!چشمهایت به گواهی!گوش و زبان و دلت به گواهی!و سلول هایت به گواهی در ایند : که: ای خدای! خسته ایم!مسئله ی لیلا تمام نشد؟!!! فرداست که هدیگر را ببینیم و بینندگان دانا بگویندو بخند ند که: لیلی به تو نمی آید!!! عزیز من!
هشت: ترومپ ... خندید ... مادرش ترسید! نه: پراید: خانم مددی!یه وق فک نکنید ما خدای نکرده دنبال منفعتی هستیم ...نه!فقط اگه لطف کنید شماره ی نا ونو بدید... مامان بنز: وای پسر!خانم مددی اومدن یه دقه اینجا بشینن! خانم مددی: بفرمائید!ولی چن دفه پرسیدید ...دارم خدمتتون عرض می کنم من کتاباتونو با هزینه ی شخصی چاپ بعنوان هدیه به دوستان اهدا ... پراید: خانم مددی آخه چرا؟من الان مشهورم ولی اصلا پول ندارم!تنگی کانال دارم!نمی تونم پاشم صبا برم سرکار!دو تا بچه ام دارم! زن خارجی ام آوردم!... خانم مددی: تشریف بیارید بانک!یه وام با بهر ره کم و مدت زمان طولانی براتو ن درست کنم!!!100 میلیون صدسال!ماهی ده هزار تومن! همگی خانواده خودروها: چی؟!!!
ده: م ... از زیر سایه ی آل علی (ع) کجا؟! آن جای بهتر است که نزدیک شما باشیم ... یازده: راستش معلم که میشی بدت می آد فرضت کنن!!! ولی ته ته اش می بینی دنیا دارن اینکارو باهات می کنن! ...فرضت می کنن چون تمام دنیارو آ ین سیستم هارو ...مدل هارو با نگاه رضایت مند خونواده های جامعه تبدیل می کنی ... عوض می کنی ... چه فرقی می کنه کجا باشی ... تهران فقط منطقه یک تا پنج اش خوبه!ولی ... از کجا معلوم که گاهی معلم ها هم ... دنیار و با نگاهشون (...) فرض می کنن!!!
دوازده: فرق جامعه ما با ژاپن تو ی معذرت خواهی این که: هردو طرف قبولش دارن! ولی در کشور ما ... هیچ کدوم از دو طرف در صورت انجام هم ... قبولش ندارن!!!(کلا که دیگه هیچی)



مرزها سهم زمینند وتو سهم آسمان....آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

درخواست حذف اطلاعات
یک: درکمین پروانه های چشم تو ... درشکل چون لاله ام ... مرا نمی بوسی و قدر بهار احساس من ... نمی دانی! دو: گناه نکرده ام!...آن بود که : در میان دست های تو ... جان ندادم و به زندگی خویش ... ادامه داده ام ... سه: چون عنکبوت ! درمیان تارهای خویش... صدها هزار بیت سرودم! اما ..." در ادعای گرسنگی"! هیچم! میان تارها... فریب خورده ای نبود!...
چهار: مرا در سلول های خویش ...اسیر کن! مباد!که در تکثیر های ادامه دار... صد هزار لیلی ... درجنون ... تورا ...همراهی کنند ! پنج: ن نائی... سیاهی مطلق است و صدا نوری ست که ... دیده نمی شود ... جسم تو ... صداست اگر ... چنان زلالی ... که در تشنگی ... خواخم مرد!!! شش: مزار شش گوشه ات نصیب ...یا حسین(ع)... حتی به خواب هم ...هزار شکر ...خدای را...
هفت: گفته بودم ..که داستان می شود وشد ... چنان از میان قصه های انبوه بیرون آمدم که باورت نشد ... داستان تو ...آن یکی داستان بود که با چاقو و قربانی تمام می شد ... داستان من اما ...آن داستان ستاره ی دنباله دار که یوسف را پی می گشت ... ..... بهارها و زمستان ها د ی هم امده اند و نقش تو ...قص ! حالا داستان قص به کجا رسید ؟ بگذریم! بهارها و زمستان ها در پی هم آمدند و نقش من دوستی با ستاره ها !حالا داستان یوسف به کجا رسید ؟!بگذریم! .... دوست داشتی که خدای تورا ابراهیم خطاب کند و بت درون تورا بشکند و بگذارد تا اسماعیل از درون تو بیرون بیاید ...اما نشد!...چرا که زیبا هستی! ولی آنقدر نیستی که خدای آسمان ها برای تو ...جانشین قربانی بیاورد!باید جلو بروی که نمی روی و لنگ لنگان درمیانه ی عشق خدائی و زمینی ...عمر می گذرانی ...هیهات!... .... می گویمت...که از داستان های خوب خدا " یوسف" باش!ستاره ها تورا سجده کنند و اسیران گنا ار زندان...آدم شوند !می گویی: نه! می ترسی که خدای تو را درنهایت به من ببخشد!و داستان جوان شدن هم واقعی نباشد! می خواهی ابراهیم باشی و خدا اسماعیل را به تو ببخشد نه!اسماعیل ات را بکشی!تا از تمام امتحان ها با نمره ی " یک" بیرون شوی! نمی گذارمت! .... بیهوده در تلاشی تا از ایمان من برای ایمان (نداشته ات!)هم تقلب بسازی! برو و ایمان پیدا کن! که بالا و پائین ...اسمان و زمین!...خدا و ...اهورا و اهریمن!بدانند تو " یوسفی"!!! ایمان داشته باش...ایمان داشته باش ... ایمان داشته باش ... عزیز من! " برای یک یوسف"! هشت:
ترومپ! تو این زمونه ...عشق نمی مونه! عاشقی و عشق چیه ...وفا کدومه!
نه: مامان بنز: هنرور!بیا این سینی چای رو بگردن!انگار اومدن خواستگاریت!(ههه ههه)! بابا پژو: چی گفتی؟اگه پراید الان اینجا بود می گفتم با اونی!بمن می گی هنرور!؟ وقتی من تازه تولید شده بودم کارخونه تون سه تا سکته رو باهم زد! ناگهان پراید: مامان!بیچاره شدم!می خان پولای مردمو پس بدن!من می شم سی تومن! مامان بنز: اه برای چی؟من پسر زائیدم!همسر بوگاتی آوردم تو این مملکت برای سی تومن؟نگران نباش پسرم!تو پسر منی انشالله شصت تومن میشی! بابا پژو: ببین پسرم!اگه قراره بچه هات شاهد این باشن که همسرت بوگاتی برگرده بگه " هنرور"!انشالله بشی یه میلیارد !رودست قیمت خودشم بزنی! مامان بنز: وا؟!!! ننه خاور: واللا!!! ده: م ... آتشفشان ملت ایران خموش نیست ... آنقدر آتش است که دماوند ...خموش شد ...
یازده: می نشینیم و باهم گپ می زنیم و دنیا را زیر انتقاد می بریم و اصلا حواسمان نیست که چشم های فرزندانمان دارد مارا نگاه می کند ... چشم هائی که دروغ های مارا باور می کند و هزار داستان می بیند و می سازد که نگو ... نو جوان و جوان امروز ما دغدغه دارد ولی کو ی که سره را از نا سره بتواند نشانش بدهد ... خودمان گیر راست و دروغ شده ایم چه برسد به بچه هائی که دوازده سیزده ساله اند ... خودمان هم سن شان که بودیم چه عشق ها که نداشتیم و چه رویاها و چه خیال ها ...ولی انقدر گذاشته ایم جلویمان و از همه جا غر زده ایم که نوجوانی و جوانی شان را اب کرده ایم و رفته ایم و رفته اند! نوجوان و جوان امروز مثل آب خوردن آرزوی مرگ دارد !البته نه با هدف ! نوجوان و جوان امروز آرزوی پوکیدن و از هم متلاشی شدن دارد البته نه برای ساختن!فکر می کند که بمیری تمام می شود و فکر می کند که بپوکی و متلاشی شوی می آیند و می سازند!فکر می کند دنیای آینده "کانادای" قطبی است !فکر می کند مردم سوئد دارند بدون کار و تلاش ماهی 100 میلیون در می آورند! غر غر کننده ی عزیز!مشکلات اینگونه حل نمی شود!و از دست نوجوان ده دوازده ساله خارج است! ببرش بیرون ...ببرش پارک...ببرش دریا ...خیابان...سینما ...جنگل ... باورکن حتی اگر در مدرسه باشد و اجتماع خود را باور کند ...دنیایش بهتر استاز دنیائی که تو می سازی ...بگذار نوجوانی و جوانی د تا ...دنیایش را خودش همانگونه که هست بشناسد ... "دیوانه اش می کنی و بعد می گوئی نسل جدید خوب نیست ...دیگر چه بگویم ...جل الخالق"!
دوازده: خانم یایا ی ست انتقادی! وهیچ نگران نباشید اگر می بینید ش ...شمارا می برد پاتایا و برمی گرداند بدون اینکه خطائی کرده باشید! وبعد به خصوص نسبت به آقایان می فرماید: خاک برسرتان!عرضه ندارید این جور جاها نروید! " حالا هر جور که می خواهید عرضه را ترجمه کنید!" سیزده: ممنونم ... قربونتون...




تاثیر سو در اختلافات خانوادگی یا چطور پارسا پیروز فررا از پیمان قاسم خانی تشخیص دهیم؟!

درخواست حذف اطلاعات
یک: غروب ... پی دریای چشم تو می گشت ... میلیاردها سال پیش... در آغوش آبیش ... مرده بود !!!
دو: غرور تورا کشت! وخبر نیز نداشتی ... گرم رفاقتت با اینه ها ... خودت را " ستاره" می پنداشتی....
سه: درکنار شما ...دنیای من دریاست ... غرقم ولی ... در هوای آزاد ... نفس ها که می کشم ...
چهار: دروغ سلاح ...راستگوترین هاست ... وقتی همه باور کرده اند که ...پیراهن راستی پوشیده اند!!!
پنج: با سنگ عشق کوبیدی و چشمم کور!!! دیگر آرزوی دیدن کی؟... " هیچ " به اندازه ی شما ... سرکوبگر نبود!
شش: مزار شش گوشه ات اگر که طلاست ... دنیا دگر به هیچ نمی ارزدم ...(حسین(ع)...)
هفت: می روی ... و تمام راه ها به روی تو باز است ... و ی نیست که راه هارا ببندد !... کلیدها همه توی دست هایم است ... کلید درهائی که باید از آن ها گذر کنی ...عبور کنی ورد شوی و بروی ... ... می روی .. و تمام راه ها به روی تو باز است ... این رفتنت نیست که لذت بخش است ... اتفاقا ..." رفتن رفتن " است! اگر قرار باشد یک نیمروز باشد و بروی ... یا چند روز باشد ...یا چند سال!... " رفتن رفتن " است که دل تنگی دارد که اشک دارد که فراق دارد که هیهات از روز گار دارد ... که خاطره خاطره از گذشته های باهم بودن دارد ..." حتی اگر برای یک نیمروز باشد"! " رفتن رفتن" است که خدای نکند ی مثل تو برود ...با تمام نشانه هایش ... با همه عطر تنش با همیشه ای که بوده است ...با کت اسپرتش!!!! ..... چطور نه اشک نریزم وپشت سرت نگویم که مرا می گذاری و ...می روی! چطور نه اشک نریزم که دیوانه وار خودت را از من می گیری... به من چه اززندگی!به من چه از روزگاز!به من چه از ضرورت های گریز نا پذیر!به من چه از رفتار دنیا! ... می سوزانیم چون جنسم از جنس سوختن است .
می سوزانیم چون نسوزانیم کجاست لذت " بازگشت"! می سوزانیم چون می دانم "آغوشم"!همیشه "آغوش " که بیائی! می سوزانیم تا درسوختن ...طعم رسیدن را چشیدن...هلاکم! ... هلاکم برای امدنت ... با بوی قورمه سبزیو قیمه!با بوی ماهی و بادمجان کب !... هلاکم برای آمدنت با عطر دیور!با عطر اسفند! هلاکم برای آمدنت با چشم هائی که گوشه اش قطره اشک می لغزد ... هلاکمبرای آمدنت که تا بیائی ازدرکه ...بیائی و شروع کنی به غرزدن! اصلا هلاک آمدنتم به شکل فارسی!... یک نیمروز تا صد هزار سال ... " عزیز من"!


هشت: ترومپ! گر دیوانه و عاقل ...دنیا دنیاست ... می چرخد و انگار نه انگار ماهم هستیم!!!
نه: پراید: عجب آنفولانزای بدی!بب بیمارستان! مامان بنز: فرهنگی ام نشدم بچه هامو بیمه کنم ...همین خانم مددی! اندازه ی خانم مددی ام نشدم! پراید: مامان از این بزرگتر می خواستی بشی؟! ننه خاور: عزیزم!بیمه رو می خوای چیکار؟کرایه ی پارکینگ قیطریه رو بردار جونمو راحت کن! بوگاتی: مگه اونجا اصلا مال مامان بنز نیست؟ مامان بنز: چرا دخترم!هست ولی مثلا الان!
ده: م ... ما ملت ایران ...همیشه آگاهیم ... این روشنای ذهن ... چشم دشمن ما کور می کند ...
یازده: تی و دنیا تصورش از سکوت تو سعادت است!!! چه خوش بحالی ای!!!بله البته همین است ... دانندگان چه ها که نمی دانند که اگر ت باشی یا نباشی ...گاه هیچ فرقی نمی کند ... دوستت دارم ...و درسکوت پیش می برمت! روی ویل چیر نیستی!و اتفاقا دوپای رونده داری! پیش می برمت و سکوت می کنم و امثال من زیاد است! که باوجود کرایه خانه و صدهزار مشکلات فردی ...پیش می برندت! سکوت می کنم و خیال می کنند از شاهزاده های ایرانی ارث برده ام! بگذار شه اشان همین باشد! که دانندگان ...می دانند ... دوازده: فشار زیاد است!به بازنشستگی فکر می کنم!




پیراهنت درباد تکان می خورد ...این ...تنها پرچمی ست که ... دوستش دارم!" گ.عبدالملکیان"

درخواست حذف اطلاعات
یک: درفرا سوی خوا بهایم ...بهشتی نیست که ...با تو نباشم ... بهشت کو که تو آنجا ...درآغوش من ...نیستی! دو: قدر من نمیدانی و...می سوزانی ام به قدر... به قدر کبریت هم ... قدر آتش سوزان ... ندانیم! سه: می دانی که عبور از من ...تمام سایه هائی ست که می بری... خورشید! " حواست هست"! از زمین عابرانه رد شدی! چهار: بشکنم!انگشت خویش را !که لابه لای شعرها ... به خود نویس تکیه کرد که ...کارش خود نوشت بود! پنج: امید من ...برع ...سیاهی شب بود! که تو با پیراهن سپید ..." میانش " ...بر می گشتی!
هفت: ارزان تو بودم ! " هیچی"! یعنی انقدر ارزان که انگار میوه ای رسیده را بیاورند که فقط " تو " گاز بزنی! و چقدر می دانستم! " خدا می داند!"... حالا می خواهی بگوئی که حتما لذنت می بردی!...حالا می خواهی بگوئی بالا ه یکی دیگر آن گاز را می زد!...حالا می خواهی بگوئی اگر تو گاز نمی زدی من ...پلاسیده بودم!...خالا می خواهی بگوئی که چی؟منت می گذاری؟...حالا می خواهی بگوئی که خیلی دلت بخواهد که " من" گاز زدم! دقت کن!" من"!...بگو! .... نه!می خواهم بگویم که دراین ارزانی و درآن راحتی فقط ...یک " رابطه" بود!" رابطه" و دیگر هیچ! آنقدر که تو " جنابعالی بفرمائید" بودی ومن " ت" بهر دلیل!. و آن که این رابطه را برقرار کرد انگار بیشتر می خواست تو را به چالش بکشد نه من! که ...شهد راحتی به راحتی از کام بیرون نمی رود! ... شنیده ام که تا مرز جان دان!که تا مرز از نیا رفتن!که تا مرز جنون!پیش رفته ای تا دوباره آن " رابطه ی ارزانی " برقرار شود ! و کو؟ ...که نشود! که همیشه بار اولی هست ! ارزانی ای هست ...و قدر ندانستنی! که هر چقدر راحت تر ...بارهای بعدی سخت تر و سخت تر! تا ...آن جا که جان بدهی و دوباره به " ارزانی" برسی! ... نوشتنن این یادگار " عزیز من!" برای یاد آوری " ارزانی های" دیگر توست! که می بینم انقدر هست که نمی دانی و نمی دانی و نمی دانی ! و می ترسمت که به جائی برسی که روزی دیگر با جان دادن هم ...نرسی! مراقب باش ... " عزیز من!" هشت: ترومپ! حواست جمع جوانان کشورم نیست! که عاشق این سرزمین نیستند اگر جان ...ندهند!
نه: مامان بنز: بوگاتی بدو !پراید خون دماغ شده!... بوگاتی: مامان جان!یک کمی آب گوجه فرنگی روش ریخته!فقط یادتون رفته ...ما خود رو ائیم! پراید: مامان من از گوجه فرنگی بدش می آد!تا حالا دمی گوجه نپخته!تو می پزی بوگاتی؟! مامان بنز: ت شو!امروز لوبیا پلو داریم!قرمزی ام با قرمزی فرق نداره!... ده: م ... آماده ایم تا که فرمانمان دهید ... تا جان فدای راه آل علی (ع) شود ...

یازده:
دیروز افتاده بود روی اب و تکان نمی خورد ... دورترها...توی حوضچه ی کوچکی که برایشان یده بودیم ...مرتب بالا و پائین می پرید ... از آن کوچکتر ...زبل تر بود ...تا سایه مرا می دید توی آب دم تکان می داد... می خندیدم چون هربار می دیدمش یاد ماهی " بازرس دو دو " در پلنگ صورتی می افتادم که مثل سگ برایش قلاده بسته بود !... چقدر خوش حال بودم که از عید تا حالا زنده مانده بود و ...مغز کوچک نداشت ... ماهی بود ولی محبت را می فهمید!و شعور داشت ... آبش را که عوض می کردی چنان توی حوضچه اش دور دور می کرد که انگار دارد توی میادن صنعت دوردور می کند!... حیف شد!دیروز اول صبح جنازه اش را باید برمی داشتم و بعد می رفتم مدرسه!دلم نیامد! وحشت ببرمش توی باغچه پشت خانه دفنش کنم که مبادا سگ همسایه که کارش کندن باغچه است یا گربه ی آن یکی دستش بهش برسد ... دلم نیامد! آنقدر گریه داشتم که شلوغی بچه ها درمدرسه برایم هیچ بود!می خواستم موقع برگشتن در تاریکی گریه کنم که بازهم نتوانستم!انقدر که ...راننده تا ی مثل همیشه از بد بختی گفت و گفت !... آمدم خانه و بچه ها نشسته بودند که شروع به مویه ...دهانشان باز مانده بود که من دیوانه شده ام؟ بعد دست یکی آمد روی شانه ام خورد و گفت: ...اون فقط یه ماهی قرمز بود ... یه ماهی! بعد رفتم شام بخورم ... ولی دیگر ماهی قرمز بزرگه نبود!نبود که نبود که نبود! " این داستان واقعی ست و جل الخالق دارد"! دوازده: بعضی وقتها بعضی از خوانندگان اینجا از جاهائی می ایند که نگو!مثلا از نپال! نمی دانم خواننده یکی از کوهنوردان کشورمان است که دارد اینجارا می خواند یا یک نپالی ؛که عاشق ادبیات فارسی است؟ بهر حال قدم رنجه می فرمائید ... انشالله قابل باشیم ... ممنون...



ماجراهای من و ! یا ...اینکه چطور خودرا به اضافه کار بکشانیم!!!

درخواست حذف اطلاعات
یک: عروسک تنم ش ته شد و گریه ام نیامد هیچ ... کودک روزگار بازم م یخواست ...برای بازیچه! دو: انبوه حرف هایم ...کلوچه شد و باز نخوردی ... چه کنم درد دلم را ...که باز خوردش نیست! سه: امکانات ندارم برای یدن جنابعالی ... یکیش!پنهان نمودن شماست ...که همه می فهمند "گم شده اید"!
چهار: دروغ گفتن مرا زود زود می فهمی ...دلا! به خود گفتن دروغ...که گناه کبیره نیست !... پنج: بوسیدن دستان شما ...عادتم شده است ... انگار دست های شما هم ...به لب های من ...عادت د ! شش: مزار شش گوشه ات را حسین (ع) نبوسم چرا چرا ... شما که مرا عاشق نخواسته اید ...من فدائی شما شدم!
هفت: یک روز دیدم ...تو سال هاست که مرده ای ...! ... دیدم که روزها گذشته است و هیچ دقت نکرده که من پیرهن مشکی پوشیده ام! دیدم روزها گذشته است و هیچ از من نپرسیده ...پس ارایش قدیم ات کو؟ دیدم که دیگر هیچ احترام برای عشق مرده قائل نیست ... کجائی؟! ... یکروز در اندازه من بودی و...می دویدی و می دویدم ...موی افشان درباد ... کناردست من از حافظ می نوشتی و خدای را شکر که من می فهمیدم ...شوخ چشم بودی و ادب داشتی ... نبود که بداند میان ماجراهاست !که ... درهر چرخش چشم تو ...دلم طوفان ها داشت ... ... می خواستی که بروی...اولین کارت این بود که موی بریدی!... که مبادا باور کنم که روز جدید همانند روز قدیم برای من خواهد بود ...و بعد آرام آرام نگاه شوخ چشم خویش به هزار یدار فروختی ...تا میلیو نها ی خویش میلیارد کنی ... .... دانسته بودم که مرگ تو طبیعی نخواهد بود ...!و می دانستم که تو ابتدا می میری که دست روز گار برای سوزاندن من آمده تا ابتدا تورا بگیرد ...بعد مرا از من ... ایستادم که این غلط ...علط از آب در آید که مرگ را نخواهم پذیرفت ...حتی اگر عزادار روزهای قدیم خود با تو باشم ... ... نمی پذیرم !چون تمام آن لحظه های شاد با تو بودن در شه ی من ریشه دارد ... و من زنده ام حتی اگر ...ظاهر من عزا دار لحظه هائی باشد که تو دیگر درون آنها نیستی ... ...
مردن برای تو ومن آن گونه که دیگران می پنداشتند نبود! سال ها بود که تمام لحظه های واقعی با تو بودن مرده بود ومن ... مشکی پوش هنوز می خندیدم و غرق لحظه های قدیم ...آ جمله های مان می گفتم...بی معرفت! ... شعر درون من رشد کرد و آبستن تمام واژه های پارسی شدم که تورا به دنیای ادبیات من می آورد ...تو گلوله آتشی بودی که هر لحظه می زادم!و هر لحظه با یک شکل جدید به دنیا می آمدی ! و می آئی! آه ای ساده ش که درون مرا نمی توانی بخوانی!...هزار سوی مرا واگشتی و ندیدی که عشق من کیست...بدان که کودکی که هرروز درمیان واژه های نو زاده ام ...عشق است ... ... " نمرده ای عزیز من"! ... هشت: ترومپ! قلب جهان ش ت و ی خبر نشد!... دانشتی و انگار تو هم ...نبودی !
نه: مامان بنز: پراید!بدو خانم مددی اومده دم در! پراید: چی شده...اول صبخی؟اتفاقی افتاده؟ماشین می خواد؟ مامان بنز: لامبورگینی و پورشه!یه هفته اس مدرسه نرفتن! پراید: چی؟محال ممکنه!من خودم صبا اونا رو می برم دم مدرسه پیاده می کنم!...یعنی کجا ان؟ خانم مددی: سلام!آمارشونو داریم!بعد از گول زدن شما!می رن " سرکوچه ی مدرسه" " گیم نت" !بعد وقت مدرسه...میان خونه! پراید: یا خدا! ده: م ... عشق شما به ملت ما ...انگیزه می دهد ... دیگر کجا عشقی ...مثال عشق ملت ایران ...
یازده: راز دار بودن کمی سخت است می دانم ولی آنقدر که در قضاو ت های ما تاثیر می گذارد نه! یادم می آید که پدرو مادرم با اینکه راز دار خیلی ها بودند و همدل شان راز هایشان را به ما که عزیز انشان بودیم نمی گفتند .... خوشم می آمد که قضاوت های ما از همه قضاوت های خودمان بود ... .... این روزها که گفتن رازها و درون دیگران شایع شده ...قضاوت هایمان نیز با دیگران تغییر کرده ... چقدر بد است که بعضی ها می آیند و رک راست حتی حرف هائی را که آدم خودش خبر ندارد به آدم می گویند ....بعدش ادم هیچ جا راحت نیست ...و از چشم ها می گریزد!... انگار چشم ها همه دارند آدم را قضاوت می کنند که مثلا ...فلانی توهم؟!... .... با گفتن بعضی حرفها دنیائی را که دیگران از ما ساخته اند اب نکنیم ...مخصوصا دنیائی که بچه ها و نوجوانان می سازند را ...گاه چنان ویران می کنیم که دوباره سازیش ...محال است ... دوازده: غرق رحمت باشه روحتون آقای ابولفضل زروئی ...ما اینجا بارها از شما یاد کردیم و بازهم می کنیم ... خدمتگزار صادق ادبیات پارسی ...برای همیشه بوده و خواهید ماند ...
سیزده: بچه های گل مدرسه ...دوستون دارم ...اینجا و هرجای دیگه که بیائین و ببینمتون ...
چهارده: تصاویر از سایت ایران کارتون ...ما خودمون ام شادنباشیم از جائی تصاویر رو می کشیم می آریم که دلشون شاده ...شاد باشه دلتون و دلشون هرجا که هستن ...



فکر می کردی یک لکه روی دنیا هست!رفتی چشم پزشک !معلوم شد!لکه ی قرنیه داری!!!

درخواست حذف اطلاعات
یک: بسیار از دست چشم شما ...ناراحتم ولی! هنوز در ارزوی چش م شما ...حسرتم ...هنوز! دو: غریبه ایم برای هم ... مثل دو ماهی درون تنگ ... فضایمان یکی شده ...ولی..." آشنائی" ممکن نیست! سه: انکار می کنم که شما عاشق من اید ... اما به آشکار اقرار می کنم که شما ... در " دل" من اید!



چهار: بوسه ای یده ام ...از ستاره ای چون تو ... اگر گران تمام نمی شد ... به قامت " آسمان" تردید! پنج: کشته ای یوسف درون ات را ... گرگ! من درون زندان پیراهنم ..." زلیخایم"!...
باور نمی کنی که خداهم عاشق است ... صد بار ..اگر بکشی هم ..." زلیخایم"!... شش: مزار شش گوشه ات را کنیز نمی خواهند؟... که بیائیم و دکنار شما ... فات ها کنید ...


هفت: ونگوئید که " عشق" " سیاست " نمی خواهد ... که باور نمی کنم ... روز اول گفتم که ادامه ی این داستان ممکن نیست وگذاشتم که بروم ... ... دیدم به شکل پرنده در آمدید خندیدم!که شمائل شما هزار داستان بود و صوت شمانگین!که خنده بر آمد که نال ها اگر از بان شما برآید ...عجیب نیست ... روز بعد دیدم به شکل قاصدک در آمدید ...خندیدم که شکل شما سبک بود و ت و ارام نشسته بودید و در انتظار که ارزوئی م و نفس بر آوردم که بر اورده شود که خنده برآمد که ای لیلا!کجا تو و برآوردن آرزوها ...ولی از شما عجب نبود! .... روز های بعد آسمان شدید ...ابرشدید ...دریا شدید...زمین شدید ...جنگل شدید ...جگر شدید ... پهلوان شدید ...کارمند شدید ... شدید ...جن ر شدید ...ثروت دار شدید ... بی بضاعت شدید ... نگهبان شدید ... باز یگر شدید ... فامیل شدید ... واز همه مهمتر دروغگو شدید ... را ستگو شدید ... و گذشت که ..." باور ن "! که خنده ام آمد که هیهات از تغییر چهره!از آن چه بودید و داستان همان بود که ادامه ی داستان ممکن نیست ...که داستان فقط پهن بود و دامن داشت و نه ابتدایش خیلی قشنگ و نه انتهایش درست از آب در می آمد ... ... غریبه وار از کنار چهره شما گذشتم ...که سال هاست می گذرم ...شاید یک نفر نباشید و شاید یک نفر باشد که میلیاردها نفر است ... چه تفاوتی می کند وقتی فقط برایتان پهنای داستان مهم است ... چه فرقی می کند که برایتان نقل روزانه مهم است که انگار گزار ش عاشقی از خود عشق ورزیدن مهم تر است ... .......... کو؟ کو؟ کو؟ انتهای این گزار ش کجاست؟ که من از شما عاشق تر از آب در امدم ... انگار که باور کرده باشم ...که شما جگرید که پهلوانید ...که شما راستگوئید ... و غیره!!! .... تا هستید ادامه دارد ...پهنای داستان که از مثنوی خواهد گذشت ...از داستان لیلی و مجنون عبور خواهد کرد ...به جاهائی می رسد که همه خسته و" ایش " گویان از کنار داستان می گذرند که دیگر که را طاقت این داستان های کچل است!گفته باشم که فردا به نگفتید نیوفتید که ای وای اگر شما ضعیفه ای باشید که می خواستید با ضعیفه ای دیگر شوخی کنید ! و هیهات که داستان " لیلی و مجنون " تان " طنز" خواهد شد و پهنای داستان پهنای خنده!که اگر چه من به عشق شما ایستاده ام ولی که است که باور کند ..." دیدار شما برای من هم ممکن نبوده است!...."
" دل نوشته ای همین طوری برای عزیزی" یا ..." گیج نامه"!
هشت: ترومپ! درعنفوان جوانی است که دیدیم جهان بی شما هم ... در گردش است!وباز جهان را بهتر است ... نه: پراید: آخه من از دست شما چی کار کنم؟ پیش خانم مددی آبروی منو بردید!یه هفته اس مدرسه نرفتید؟ آخه برای چی؟ لامبورگینی: بباباجون شما بلای ما بخل! پورشه: آله بابا جون! گیم بخل! بوگاتی: می برمتون ایتالیا!محیط ایران مناسب نیست! ننه خاور: اینا ده دوازده ساله شونه وسط لهجه ی ایتالیائی و ایرانی موندن!همین اینا رو بردی دوبی ایتالیا ! ابشون کردی!گذاشتی غیر انتفاعی بدبختشون کردی! بوگاتی: ننه جان!ما خارجی هستیم!ایران بی قانونه! مامان بنز: ده! هی می خوام حرف نزنم!فک می کنی خبر ندارم تو همون ایتالیا بابای پدر خونده ات چیکاراست؟ بابا پژو: پراید!بیا این بازی کامپیوتری...وصل کن روزی 1 ساعت باز کنن!حواستم بهشون باشه!همه جای دنیا همینه...اگه ننه باباس درست و حس بالای سر بچه نباشه! بابا بیوک: منو ببین آه این پسرمه!تو رو ببین آه این پسرته!پراید و ببین آه این پسراشه! مامان بنز: واقعا به به!چه شا اری! ده: م ... افرین به ملت ایران که عشق نیست ... که پیش عشق ملت ایران ...کم نیاورد ...

یازده: دروغ چرا که می خواهم از یک لذت خصوصی برایتان بگویم که تا به حال نشنیده اید به نام" دانش آموز آزاری"!!! والبته که این لذت بخصوص در مدارج عالی می شود " دانشجو آزاری" ! در طرح سئوالات سخت لذتی ست که در انتقام نیست!که وقتی چهره ی گیج و واگیج دانش آموزرا می بینی تمام خستگی های ناشی از کلاس شلوغ و بی نظم از یادت می رود و حال می آئی !و صد البته هستند دانش آموزانی و دانشجویانی که در پاسخگوئی " یک " اند!و همان سئوالات را طوری می نویسند که می گوئی : " ایول!" امروز از آن روز هاست که من بنشینم مقابلم آجیل بگذارم و تکیه بدهم به بالشت و بعد ورقه هارا صحیح کنم و بگویم" " هان!کوچولو!سئوالا رو جواب ندادی؟ خیلی که سخت نبود؟" وچهره ی تک تکشان بیاید جلو چشمم! " یوهو"! " البته وازه ای هست به نام ارفاق که در ارفاق لذتی ست که در انتقام نیست!به نام 0/5نمره به 9/5" به به!!! دوازده: خدایا کمکمون کن! تو این دنیا که وقت ارفاق از تو نمره بگیریم !کمکمون کن که روسیاه نباشیم ...دنیا پراز سئوال های شماست که ما بلد نیستیم!
سیزده:
به یاد گرسنه ها باشیم ...سرزمین ما پراز غذاهای محلی شاد و خوش مزه است ...نوش جونتون ...



حسی که دارم بهت حس تشنگی حس بارون به ابرا ...حس فانوسیه که روشنه تمام عمر تا یه شب نترسه دریا

درخواست حذف اطلاعات
یک: روی اب ...خو ده بودی و خی نیز هم نبود ... آب از جای خود رفت و ...تو ماه هم ...کجا رفتی! دو: روی کیف!پروانه خو ده بود و حیفم آمد ... بی پول می گشتم و ...دستم به کیف خویش ...نمی رفت! سه: اگر دامنت تنگ نبود!آهسته نمی رفتی ...نسیم! تفاوت بانوان!درطریق راه رفتن است!
چهار: کوچ کن ... زمستان آمده است ... تو طاقت برف نداری... "افتاب"! پنج: کلاس درس را بستند و ...همه بی سوادها ... تمرین عشق ...حافظ و شاخه نبات را ...نمی د! شش: مزار شش گوشه ات را اگر به جان ب ند ... هزار جان بیاورم که از خدا...ب ند ...
هفت: وآن قدر واقعیتی که ...انگار توهمی ...! ... اه که باورت سخت است ...که ..دیدنی نیستی !آه که باورت سخت است که حتی اگر دید نی هم بودی ...از شدت حسادت باورت نمی د که ...نه! ... انقدر محافظه کار و دور شی که ترسیده ای که مبادا وجود تو زیر سئوال برود که ...اما ...گفته ایم که اهمیت دیگر نداری که حضور بی حضورت انگار نیست! ...
گفته ام که تو هستی و گفته اند خیر!گفته ام تو یک گوشه ایستاده ای و نشسته ای و خو ده ای و گفته اند ...خیر!...و رفته اند طبیب آورده اند که صحه بگذارند و گذاشته اند که ...ای لیلا تو ...تو هم حضور داری!!! .... که در بی صدائی ...صدا!...ودر بی تصویری ...تصویر!می بینی که بله هست که خیر نیست! که بنگر دنیا واقعیت است که بنگر هر در کار خویش مشغول است . هیچ را با تو کاری نیست! ... چون داستان های تخیلی ...بارها از پنجره ...بارها از دریچه خنک کننده هوا...بارها از درمنزل ...بارها از تابلوی عبور پائیزی مان ...آمده ای بیرون! ...ولبخند زده ای که هیهات ...توهمی! توهمی هستی از یک تصویر غریب !از هویتی که مردانه نیست و نه بودنش هم پیدا نیست! باورت سخت است ...انقدر سخت است ...آنقدر سخت که میدانم یک روز واقعیت می شوی ...دست های مرا می گیری و توی چشم های من زل می زنی و تک تک روزهای عجیب گذشته را یاد آوری می کنی و من...به چشم های تو زل می زنم وبی هیچ حرکتی ...حتی تحرک چشم ها و پلک زدن ...نگاهت می کنم که تو ...کیستی؟!!! ... خدا آورده این روزها را و غریب نمیدانم بیاورد آن روزها را هم ...که اشک بریزی وواقعی شوی!... هرچند که باورت سخت است ... اندوهگین نباش ..." توهم عزیز"!!!
هشت: ترومپ!
" یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ... کلبه احزان شود روز ی گلستان غم مخور! "

نه: مامان بنز: پراید !ولشون کن این دوتا طفل معص.مو!ورشون دار بب ارک ...یه ذره باهاشون فوتبال بازی کن !زندانیشون کردی؟ بوگاتی: سر این دوتا باهمین شیکم حامله می رم ازش طلاق می گیرم! بابا پژو: خج بکشین!دوره ی ما که نیست!پاشین برین مشاور! پراید: الان کوشن؟سرشون دارین با من دعوا می کنین؟ ننه خاور: نگران نباشین!الان دارن تو خونه ی ما ...دبرنا بازی می کنن! پراید: خوب ماهم بیائیم! ننه خاور: بشین سرجات!ناهار نپختم!
ده: م ... بوسه ب ای ملت شریفی که ... درزیارت آل علی(ع) ...پیش قدم هستند ...

یازده: نوجوان که بودیم ...همیشه خبرهای تلویزیون پر بود از شورش دانشجویان چین در میدان تی ان ان من! و از آن طرف پایداری بیش از حد دانشجویان کره جنوبی که خواستار حل مسئله دو کره بودند ... خیلی خیلی کوچکتر !آنقدرها که بعد ها فهمیدیم دانشجویان ایرانی درجریان انقلاب اسلمی ایران و خیلی خیلی بعدتر دانشجویان اروپائی در فرانسه و انگلیس ... بعدترها درجریان تحصیل نقش دانشجویان دوره ی قاجاریه در نهضا مشروطه ایران هم ...خو م و دیدیم! اما بهر حال نمی توان نقش دانشجویان ایرانی را دربین دانشجویان فعال دنیا ...اول یا نمی دانم خیلی فعال ندانست ... ... قابل ستایش است که می شنویم و می بینیم ...همین نوجوان ها و جوان ها ی بی خیال!در ناگهان می شوند جهادی و در مناطق محروم کار می کنند ... دانشجویانی که دغدغه دارند ...سئوال دارند و توی همین جامعه با همین امکانات سر از های غرب بعنوان شاگرد اول در می آورند ... باید قبول کنیم که های مان ...." شما جای خالی را پر کنید"! روزتان مبارک دانشجویان ایرانی ...
دوازده: کلمبوس زیبا بود و حق است بگویم تا به حال ی با شرکت اقای اصلانی ندیده ام که بد باشد ...ولی آنقدر حنده دارکه تصورش را می کنید نیست ... درواقع به اشتراک گذاشتن تجربه ی یک خانواده ایرانی در مهاجرت است که برای خیلی ها پیش آمده و قرار است بیاید ... می ارزد که یک مرد کلاهبردار بابازی مجید صالحی و یک مرد خانواده با شرکت فرهاد اصلانی را ببینید ...که این روزها واقعیشان را در ها نمی بینیم و از همه مهمتر ساده و معمولی ... اگر توقع خیلی خندیدن را نداشته باشید تا انتهای سینمارا ترک نخواهید کرد ... سیزده: جایتان خالی هنوز دارم برگه صحیح می کنم ...هرچند مرخصی پزشکی دارم ودارم کیف می کنم ...از یک طرف از دانش آموزانی که سخت ترین و صعب ترین سئوالات را نوشته اند و از طرف دیگر خواندن نامه ها و نمره های فدایت شوم از سوی دانش آموزامن پر توقع و بی نظم و شلوغ ... نوش جان!



تنهائی یک درختم!...وجزاینم هنری نیست ...که آشیان تو باشم ...

درخواست حذف اطلاعات

یک:

ای غم تو ... به جان من دارو ...

کم نیست غمت تا ...

مرا از شفا بکشد!...

دو:

خندیدی و ده تا سیب هم آورددم ...

تمام همسایه ها می دانستند که باغ ما ... سیب نداشت!

سه:

چشم هایت بلند گوی عشق ما هستند ...

مرا بگو که برایشان ...شعر می خوانم ...


چهار:

زلیخا!

بیهوده به تهمت افتاده ای از ما ...

نترس!

ازعشق تو به دیگران ...نگفته ایم داستانی!

پنج:

بوی کتاب تورا خوردم و سواد نداشتم!...

جزدیدن دو چشم سیاهی که عشق بود ...!

شش:

مزار شش گوشه ات را به فشردم شاید ...

آرامشی که قرن هاست دنباشم ... داشته باشم ...

هفت:

سیاه مشق هایم هنوز ادامه دارد ...

چند سال شد؟!

تو بهتر می دانی که روز به روزم را شمرده ای !

که نه درح عشق ...که درح عاشق !...که درح اعتیاد روحی!که درح نبودن و خندیدن با دیگران و ...اشارت ها که فلانی را می بینی؟!

خوب است که دستت را بیرون نمی آوری!که بدانم پدربزرگ 90 ساله ای هستی که می خواهی حال نوه ات را بگیری!

وبگیر و ببین چقدر ساده می توانی احساس بگیری!...

بروی روی بام ولنجک فریاد بزنی که هنوز هم ...........داری!!!

که بروی پز بدهی که مگر دوران فرهادها و شیرین ها تمام شده؟ نه عزیزم!

بارها گفته ام که دردرون عشق خودت ... عشق خودت که دردرون عشق به خودت ... دروغی! فریبی!که من هیچ ات نیستم جز خنده!

و هیهات از روزهائی که نبوده ام!ولیلش هزار دلیل دیگر داشته است ... نه جنابعالی!

دروغگوئی ات را دوست دارم!چنان باتلاقی ست که درونش دست و پا می زنی و هزار آرزو داری که مراهم درونش ببری و بعد از روی من بیائی بیرون!...

نه دیگر!دروغگوی محترم!

همان جا که هستی بمان! میان کل خنده ها و پز دادن ها ...میان کل داشتان پوسیده ی بی محتوای فریبکارانه ی لیلی و مجنونی که ساخته ای ... فرهاد و شیرین ات ...

فی امان الله ...

عزیز من!

هشت:

ترومپ!

باهمه عالم ...درگیری خوش است ...نه؟

باهمه عالم زور گیری خوش است ...نه؟

نه:

مامان بنز:

پراید جان مامان دارم می رم اتو شوئی ...شلوار نداری ...پیرهن نداری؟

پراید:

مامان !ما خودروئیم می فهمی؟شلوارمون کو؟ پیرهنمون کو؟

بوگاتی:

بالا ه که نیستیم!

بابا پژو:

دخترم این چه حرفیه؟ اتاق من بالای ده میلیون می ارزه!

مامان بنز:

بال ه من گفتم پراید ...فک کن ببین خودروئی یا آدم!

ده:

م ...

کشیده ایم خط جدائی ...

آن سو که نخواهی نمی رویم ...

حتی اگر دلار دلار ...

آن سوی ماجرا باشد!...

یازده:

دانش آموز روزت مبارک ...

آنقدر می دانم که چه روزهائی کشیده ای که دستهایت یخ زده ...

آنقدر می دانم که چه روزهائی کشیده ای که دلت ش ته ...

آنقدر می دانم که چه روزهائی کشیده ای که اشکت از صورت جاری بوده ...

آنقدر می دانم که چه روزهائی کشیده که پاهایت یاریت نکرده ...

آن قدر می دانم که چه روزهائی کشیده ای ...که حتی نزدیکترین یارت معلم هم نمی دانسته ...

آنقدر می دانم که بگویم ...

ای چشم هایت جایگاه بوسه ...

ایدست هایت جایگاه لمس عشق ها ...

وای صمیمانه دوستت دارم ها برای تو ...

" روزت مبارک "....

دوازده:

جلو برویم تا تاریخ هم اعتقادات امروز مارا بداند ...

بداند که روزی هست که ما برای استکبار ستیزی داریم که دیگران از چنین روزی وحشت دارند ...

واگر درتاریخ برگشتیم ...شاید ...

بداندکه استکبارهم از چنین روزی درتاریخ ما ...وحشت داشت ...

سیزده:

شاعر شعر تیتر من نیستم!

پدرم با اینترنت دراومد تا بنویسم و تصویر بگذارم ... تصویر بعد





دل کب در و تهران یه قیمت!ربطی ام به دلار و ریال و تومن نداره!!!

درخواست حذف اطلاعات
از اون جائی که می نویسم و پاک میشه که نمی دونم چرا!دونه دونه می نویسم تا شما بخونید " یک: چون کبوتری که در ابرها گم می شود ... از دست رفته ام ... از دست رفته باشم و با ابرها ...هم دست...از دست رفته ام ... دو: روی لبت دعای " لیلی خدا نگهدار"... می خوانی و احساس " جنون " می کنی... سه: از کتاب فال مرا گرفته ای که : بهم می رسیم ... صد سال فال من این بوده و ...تکرار می کنی!!! چهار: روی بند دل من بند باز حرفه ای !... چنان از ارتفاع عبور می کنی ... که تماشا گران احساس می کنند که من..." زمینم"! پنج: وفات من ... تاریخ ندارد ...انگار بدون مصرف و تاریخ ... دردنیای تو ... هزار سال دیگر ...زنده ام! شش: مزار شش گوشه ات را اگر نبوسم من ... فردا چگونه روی فرشتگان را ببینم ...من! هفت: اه که آن ایام گذشت ... آن روزها که دل کب داشتم و منقل فروزان شمارا...همیشه افروخته نگاه داشته بودم!... که بسا بوی دل کب ... عجیب خوش خوشان است ... که حتی همسایه ها بدانند که: خدا بکشد! امروز هم بساط کباب؟!!! ... وچقدر می چسببد اشک کباب!و چقدر توی دل است که فردا و فردا و فردا... توی همین شهر که قدرتش را داشته باشی و بیفروزی... ... دل کب رفت! دل کب نه اینکه سوخت و نه اینکه دندان خوردنش را نداشته باشید!ونه اینکه ناپخته بود ...ابدا! حتی گربه های محل هم می دانستند ... که رفتنی ست ... دل کب رفت ... ... یک شب یک نفر که دل نداشت ...به همین دفتر قسم!که دستش را توی خا ترهای آتش کرد بعد
دل کب را گذاشت جای دلش و برد! ... باور کنید شرمنده ام! باور کنید که می دانم از توجه و میل شما چیزی کم نشده! باور کنید! اما مگر دل پای داشت؟!اما مگر قدرت داشتم؟!خیر! می خواستید مثل هر چیز دیگری که برایش قفل و زنجیر می گذارید ..بگذارید! که قربانتان بروم!تصورشما این بود که چیزی که فراوان است ...: دل کب ! ... صد سال اگر باور کنم ... هزار سال اگر باور کنم که بوده ی که دل شماراهم کباب کند ... که آن منقل باید چه منقلی باشد!که آن از خدا بی خبر باید که باشد ... که خدا از سر تقصیراتش بگذرد!... ... گفتم که یاد ایام کرده باشم !گفتم که از دل کب بنویسم که دیگر:... دل و جگر کب داشتن ... مد نیست!!! هشت: ترومپ! تو دل برو بودی و هزاران خواستگار ... بد جور آمدند و شما ... مجردید! نه: مامان بنز: پراید جان بارون می آد مادر لیز نخوری؟ پراید: مامان صد سالمه می ترسی بیفتم پام بشکنه؟ بابا پژو: عزیزم!می ری دنبال لامبورگینی و پورشه مواظب باش ... تصادف نکنی؟! پراید: بابا اگه من واقعا خودروام باشم!یه روز با لامبورگینی ام یه روز با پورشه! مامان بنز: دیگه انقدم کوچولو نیستی که سوارشون بشی! ده: م ... نعمت خدا اگر از پنجره نیاید امروز ... حتما خدااز در رحمت برای ملت ایران بیاورد ... یازده: وشخصیت چیست؟ چیزی که همه دارند و می دانیم و از قضا بخشی از وجود هر است که راحت می توانیم د و نابودش کنیم ... بطور مثال: ...: این چطور رانندگیه؟! ...:آقا فلانی اگر نیست چطور الان خونه اش کامرانیه است؟ ...:بچه جان راحت اعتراف کن چطور تونستی؟! ...:کجا بودی تا حالا؟ فکر می کنی نمیدونم تا الان " ول" می گشتی؟ وصد البته که همه زبان دارند!و اگر دقیقا این کاررا درجمع بم احتمال دارد بطور قوی که چنان باز خوردی بگیریم که از شخصیت خودمان هم چیری باقی نماند! درقدیم الایام شخصیت هر درارائه بلیط به اتو بوس خلاصه میشد!و درغا که امروزه همه چیز کارتی شده ...! درنهایت گفته باشم!که به شخصیت خودمان و دیگران احترام قائل شویم !!! دوازده: وصد بارک الله به خانم آنالی اکبری که نویسنده وبلاگ و هم ساده ما بودند و حالا شده اند نامه نویس و انشالله همهی حسودها کور شوند که نمی توانند ترقی و پیشرفت را ببینند ... حالا فلانی توهم بیا یک خط بنویس ببینم!که نشسته ای زیر آب می زنی که مردم از سینما رفتند!درسینما مهم این است که مردم وارد سالن شوند و دیگر وجشان مهم نیست!که شما رفته ای گرفته ای!حالا پنج دقیقه بعد یا اصلا بروند تویش بخوابند و صاندویچ بخورند! دیگر نبینم به همساده ما بیاویزی ...می دهم دم در اداره ماچت کنند! که این ماچ از هر نوع کشتار دسته جمعی وحشناک تر است ... سیزده: آه ای فضای مجازی ... آه ای قدر بیان کننده ی شه ها ... اه ای !( به معنی بزرگ و لوس)! آه ای پدر ردرار! " ولذتی که د اچه خواری هست ... در داشتن آمار گیر میلیاردی نیست"! به به!





دیپ فو یعنی چه؟ و چطور می توان دالی را از کوچه ی مامان اینها تکان داد؟!

درخواست حذف اطلاعات

یک:

یده ای حواس مرا و انگار بی هیچ ذهنی ...

پشت فرمان ام و بارش باران ...

چشم تر دارم!

دو:

اگر تو مرا نکشته ای پس میان انگشت های تو ...موی من چرا؟

یا بوی عطر من اگر میان دست های توست...من هنوز زنده ام؟!

سه:

خیابان لوس است!

همیشه بعد از گذشتنم مرا صدا می کند!

در عبور از همه ی چهارراه ها ...

خط قرمزم ...

چشم توست!

چهار:

دستت را می بوسم و توهیچ گاه برای من ... ارزشی قائل نیستی!

بخار می شوم و می روم!

تا دوباره بیایم ...

هزار بار گفته ای:

اندوه امسال باران نیامده است!

پنج:

حق توی چشم های تو نا حق که می شود ...

صد داستان لیلی و مجنون ... ترانه است!

شش:

مزار شش گوشه ات را گرفته ام از علی(ع)...به زیارت

تمام عشق منم ...همان آل علی(ع)...

هفت:

تورا گاهی تصور می کنم میان همه ی نوشته هائی که تاکنون نوشته ام ...

بعد می بینم میان دادگاهی از شعرا قرار گرفته ام ...از مرحوم قیصر امین پور بگیر تا سعدی که خیلی جدی خیلی خیلی جدی ...از من می پرسند ...

اینها چیست که نوشته ای ؟!

چه بگویم؟ بگویم یارم را یکبارهم ندیده ام و خدائیش همه را ذهنی گفته ام !؟

بگویم برای آن ی که نوشته ام تمام منطق مهم بوده و عشق کیلوئی چند؟

بگویم مثلا قدش بقول حافظ سرو بوده و بعد بقول شعرای دیگر چشمانش آبی دریائی و دستانش معجزه گر؟

...

زدیم و یکبار دیدمش!

قدش یک متر و پنجاه بود و چشم هایش انقدرریز بودند که عدس پادشاه!زدیم و یکبار دیدمش و معجزه گر که هیچ !اصلا بیکار بود!

...

ای خدا نکند که شعرای قدیم و معاصر را ببینم و از من بپرسند!...

آن گاه دستم رو می شود ...تمام خود خواهی هایم می ریزد بیرون!تمام حقه هائی که می زدم تا دل تورا به دست بیاورم (حالا یک روز مثلا) ...شعر جدید!

....زود معلوم می شود که تو امروزی هستی ...زود پیدا می شود که تو زیادهم به من توجه نداری!

زود پیدا می شود که اهل شهری!زود پیدا می شود که تو البته این را نباید می گفتم ...عاشق شعری!

وزود پیدا می شود که من ... من اسکیزو فرنیک!درهمه همهی صداها ئی که دارند دیوانه ام می کنند ...دیوار کوتاهتر از دیوار تو پیدا نکرده ام!

.....

حالا بیایند به من جایزه بدهند که چه بشود ؟ مرا جهانی کنند که کجا را بگیرم ؟ از من بخواهند که تصویر تورا باخودم سلفی کنم وروی لیوان هایشان بیندازم که چی؟

...

نه عزیزم!

تو شکنجه گر ؛تو مهربان؛توی چشم مشکی نه آبی ؛توی قد 150 نه 200 سانتی!؛توی عاشق؛ توی خیلی خیلی بلا و شوخ طبع؛تو آبی پوش مو قشنگ؛تو همه چی خور خوش خوراک؛

تو ... تو ... تو ...

وجود خارجی نداری ...

...............

عزیزمن!

هشت:

ترومپ!

سوختیم و سوخت عالم ... ای همه عالم از او ...

تا خدا هست و خداهست و خدا ...ما ها که ائیم؟

نه:

پراید:

مامن داره بارون می آد نمی خای روی منو بکش؟

مامان بنز:

مگه قدیم زمانه!تو پارکینگ اید ...پارکینگم شوفاژداره!

پراید:

مامان آخه حس بدیه!

مامان بنز:

مامان چه حس بدی!ما که اصلا به خیابون راهی نداریم!بالا سرمونم بسته است!

پراید:

مامان توروخدا روی منو پلاستیک بکش!

بابا پژو:

خانم!این پسر زن و دو تا بچه داره چقدر لوس بارش آوردی؟

مامان بنز:

ای بابا!بیا پلاستیک!بذار یه بوستم م!

بوگاتی:

مامان اصلا فک نمیکنی خانواده من خارجن!غریبم!به مراقبت بیشتری نیاز دارم! حامله ام!

مامان بنز:

نه!اینجا ایرانه!اصل کار مرده !که نون در می آره و خسته میشه!....همین و بس!

ده:

م ...

تمام ثانیه هایی که قرن می سازند ...

به شهادت زبان در آوردند ...

که عشق مان باقیست ...

تا ایران ...ایران است ...

یازده:

شاهد بزرگ شدن فرزندانی هستیم که خیلی زود بزرگ می شن و می رن دنبال کارشون ...وچه بسا که این امر برای خیلیا یه امر گذرا و بی اهمیته!

ولی برای ما که کارمون همینه ورق زدن ...رج زدن و تدریس یک کتاب ... می دونیم چطور بزرگ شدن و رفتن ...

واقعا بعضی اوقات به بچه هائی که می بینیم افتخار می کنیم ...یهو می بینیم مقام آوردن ...

مثلا تو هنرستان شهید صالحی و فدک باورم نمیشه که از شیطون ترین و با نمک ترین بچه ها می رفتن مسابقات و مقام ب می ...و افتخار می کنم که دوسال کاری که باهم بودیم با همکاران پر تلاش و زحمت کش و همینطور دانش آموزان موفق آشنا شدم ...

هفته گذشته شنیدم پسر یکی از دوستان قدیم و همکاران محترم که شاهد زحمت فراوان ایشون بودیمو هستیم در المپیاد فیزیک موفق شدن که البته قبلا هم بودن که افتخار می کنم همکارانم در منطقه یه همچین موفقیتهایی دست پسدا ...

از شاگردان خودم هستند ن موفقی که به شغل های مختلف مشغولند و هرجا هستند چه اونایی که مادران خوبی هستند که می شناسمشون و کلا بقیه مایه افتخارهستند و انشالله سلامت باشند ...

یادشون باشه که من و ما همیشه به یادشون هستیم و دوسشون داریم ...

روی گل دختران و مادران ایران ...همیشه خندان....





فرضی!

درخواست حذف اطلاعات
یک: کبریت دست من افتاد و آتش زدم تورا ... تو ایستاده بودی و دنیای من ... سوخت!... دو: خدای پنهان نموده بود ... صد عشق من به تو... خود رسوای کرده ام به زبان و هزار عاشقم به تو ... سه: تک بوسه ی تو را باران نشسته بود ... من اشتباه و با اشک های خود ... شستم! چهار: دیگر غریبه ای! حتی اگر چشم های خود را ... با رمزهای چشم من ...
کلید کنی !!! پنج: در نفهمی های خودهم ... بازهم می فهممت!... می روی تا من بفهمم قدردنیا احمقی!!! شش: مزار شش گوشه ات را کفن بگردانم!... که توی قبر خدایم مرا نگهدارد!... هفت: زیاد سرت را بدرد نمی آورم ... از دنیای بزرگی که خدا آفریده ...اگر بگذری از من نمی توانی گذشتن!... چنان وصلی که دنیایت و آن دنیایت و دنیای دیگرت وصل است!... چنانکه س ل صراط خدا می پرسد : لیلا ! به جهنم!تو کجا؟! که تر جیحت همان جهنم است ...! که باورت نمی شود خدای مرا آن جا خواهد برد! کم مانده دستهایت به گواهی!چشمهایت به گواهی!گوش و زبان و دلت به گواهی!و سلول هایت به گواهی در ایند : که: ای خدای! خسته ایم!مسئله ی لیلا تمام نشد؟!!! فرداست که هدیگر را ببینیم و بینندگان دانا بگویندو بخند ند که: لیلی به تو نمی آید!!! عزیز من!



هرگز به غیر جانان ما جان نمی فروشیم ...جان می دهیم اما جانان نمی فروشیم ...

درخواست حذف اطلاعات

یک:

مرگ درون کاسه ی چشمم اگر بیاید باز ...

تمام زندگیم را به دوچشم شما بد ارم ...

دو:

یده ای زندگیم را به قیمت یک سیب ...

تو ای خدا مگرم دربهشت خدای منی؟!!!

سه:

بوسه ی تورا قورت می دهم نمی رود پائین ...

با بغض درگلوی من ... انگار تیغ هست ...


چهار:

درکمین تو لیلی در ...

صد سال که تحصیل کنم ... مجنونم ...!

پنج:

بیدارکن غم که گمم درصدای عشق ...

صد بوق درگوش من ...انگار تهرانم!...

شش:

مزار شش گوشه ات را تمیز می ...

چنان به اشک که رقیه (س) به خوابم آمده است ...


هفت:

دنیا پراز سلاح شده است عشق من ...

مثل قدیم نیست که چشم عاشق و موی یار و دست گرم و گام های استوار فقط عاشق را بکشد ...

دیگر دنیا پراز واژ]ه های دروغ شده که از دهانه ی تلفن های همراه و صفحه های رنگی مجازی می زند بیرون ...

می رود توی قلب و بنگ ... می کشد!!!

دیگر عاشق کجا بنویسد کجائی دیگر ...کجا بگوید دیر کردی که می تواند جای تو را بداند و تورا ببیند که مثلا کنار شومینه داری قهوه ی تلخ می خوری ...

چرا مثل قدیم نیستی؟!چرا مثل قدیم پشت درگل نمی گذاری و کارهای عجیب و غریب نمی کنی؟!!!

چرا حال نداری؟!

چرا و چرا وچرا که دیگر گفتنم طول می کشد که چند سال است به من می خندی!

...بخند که بعضی عشق ها دروغش هم قشنگ است ... زیبا ست ... بدور از هیاهوست ...بخند ...

بخند به دوخت و دوز شعرهای من بخند ...

به شیرینی و فرهاد و به تلخی مجنون که می نویسم بخند ...

آه که درتوانم نیست بابا طاهر ... درتوانم نیست نیما یوشیج ... درتوانم نیست که اگر بگویم سعدی و مولوی ... می خندی که باشم ...

فقط می توانم لیلا ئی باشم دست به قلم که تو باورم نکنی ...

بی هیچ دستگاهی ... اینستاگرامی و تلگرامی ...

سوختن بسوز ... ساختن بساز ...

عزیز من!

هشت:

ترومپ!

کله پزی در یو اس ات بزن ...

تا اقتصاد جهان را تکان دهی !!!


نه:

مامان بنز:

پراید جان پول شارژ آپارتمانو این ماه تو می دی؟

پراید:

مامان آپارتمان قیطیه یا زعفرانیه؟اینجا که خونه مون حیاط داره؟

مامان بنز:

پسرم تو بعد چند سال زندگی نمی بینی ننه خاور و بابا بیوک طبقه بالا زندگی می کنن خودت وسط ما پائین؟

پراید:

خوب !پس کی از ما شارژمی گیری؟

مامان بنز:

از اونوقتی که بوگاتی اومده!

پراید:

اه یعنی هرماه بوگاتی بهتون شارژ می ده ؟!چقدر؟

مامان بنز:

300 هزار تومن !

پراید:

مامان یهو بگو ازمون کرایه میگیری..برو بازم ازش بگیر!

مامان بنز:

گفته این ماه ازتو بگیرم ... وام 15 میلیونی گرفتی!

پراید:

ای بابا!اه!

یازده:

گاهی آنقدر زندگی بهمان فشار می آورد که یادمان می رود که تشکر کنیم ...

انقدر متوقع هستیم که دیگران را در مقابل خودمان وظیفه مند می دانیم ... و یادمان می رود که تشکر کنیم ...

که دراین دنیا که دنیای زمان است و گرانی وهزار و یک چیز دیگر ... تشکر زبان ستایش نیست زبان دانستن همین نکته های بالاست ...

مادرم ممنون... عشقم ممنون ... فرزندم ممنون...دوستم ممنون... همراهم ممنون... همسایه ممنون... هم وطن ممنون...کشورم ممنون... دنیا ممنون...واز همه مهمتر خدا ممنون ...

که هست که هست درستایش خدا ی همین ممنون که نعمت بیشتر می کند و بیشتر می کند و بیشتر ...