رسانه
رسانه

فتنه ...



فتنه ...

درخواست حذف اطلاعات
ب به اصرار خانواده رفتیم پارکی که نزدیک یکی از رودخونه های شهر ساخته شده و شبهای پاییزو تابستون معمولا شلوغه . اولش مخالف بودم چون همیشه از جاهای تفریحی شلوغ بیزارم و تقریبا دلم میخواد جایی برم که ی نباشه و آزاد باشم . معمولا توی شهری مثل شهر ما که مردم خودشونن و چشماشون آدم راحت نیست . از شانس امشب خلوت بود . شاید چون کمی سرد بود . بابام با یه ذوقی بهم گفت عه بابا دوچرخه هم هست . بریم سوار شی ؟ خوشحال شدم . از بچگی عاشق دوچرخه سواری بودم . سوار شدم و با خیال راحت شده ! توی سر بالایی سر پایینیای کنار رودخونه میرفتم و میومدم و باد خنک بهم میخورد و همه چی رو فراموش کرده بودم . فقط یاد خاطرات کودکی بود که برام زنده شده بود . وقتایی که تا دیر وقت با مریمو مینا و پسرعمو داداشم دوچرخه بازی میکردیم توی کوچه . توی خودم بودم و شاید میخندیدم از یادآوری بانمک بازیا و شایدم لبخندی به لب داشتم . خسته که شدم . سیر از دوچرخه سواری و تلاش برای تک چرخ زدن و مثل دوچرخه سوارای کوهستان از موانع رد شدن داشتم پیاده دوچرخه رو میبردم که تحویل بدم که یه خانوم مهربون و خوشرو جلوم رو گرفت و گفت دخترم میدونی دوچرخه سواری برای خانوما حرامه ؟ در حالی که عرق پیشونی و صورتمو با آستینم میگرفتم چند ثانیه مکث تا از حال و هوام بیرون بیام و احتمالا با لبخند گفتم نه نمیدونستم . گفت که مرکب برای زن فتنه ست و من که دختر خوبیم نکنه یه وقت زمان از دستم ناراحت شه . حرف خاصی نزدم ، شاید چیزای محترمانه شایدم والا چه عرض کنم و چشم و همچین عباراتی . خانومه برام دعای خیر کرد و رفت . حرف خاصی نداشتم ، الانم ندارم .فقط ناراحتم که دوچرخه سواری فتنه ست و دلم تنگه اون حس خوشیه که وقتی میرفتم دوچرخه رو تحویل بدم داشتم . همین .

+چقد زود تموم شد .. فردا صب را میفتم و واسه ظهر دوباره خابگاهم .. :(

++اگه خواستید کامنت بدین ... هیچی



منبع: http://omi r-f. /