رسانه
رسانه

دست خط ...



فاطمه بنت محمد اسماعیل

درخواست حذف اطلاعات

خداحافظ برای تو رهایی داشت 


ولی ، برای من غم ج داشت


امروز ،سر اذان ظهر، فاطمه بنت محمد اسماعیل را شُستند.


دست وصورتم رو شستم و اومدم پشت سیستم بشینم، بابا صدا زد که گوشی رو بردار با شما کار داشتن. با تعجب پرسیدم: صبحیه؟


مصطفی زنگ زده بود خونمون، ولی نتونسته بود به ش خبرتلخ بده... وقتی از لابلای صدای گریه هاش، فهمیدم... دیگه نپرسیدم چطوری؟ آخه، ب خودم همراهشون رفتم تا دم درب منزلشون.


مصطفی همسایه دیواره دیوارِ جان بود. جان مهربانترین بود بین های دنیا.


امروز صبح همسر مصطفی که دیرش شده بود،  باعجله ماشین رو از پارکینگ زد بیرون، میخواست گازِش رو بگیره که تووی آستانه بن بست یه ماشین وارد شد و پیشاپیش اون یه حاج آقا می دوید. اعصابش خورد شده بود که راه ماشین بسته شد، زد دنده خلاص تا راه باز بشه، نگاهش قفل شد توی نگاه نگرانِ حاجی، دهنش باز مونده بود، صبر کن، صبر کن، این آمبولانس از کجا اومد! صبرکن کجا؟! چرا داره میره خونه جان.


بی اختیار کلید رو چرخاندن، ماشین رو کناری خاموش کرد و همونجور که دنبال آمبولانس وارد خونه میشد از حاجی می پرسید چی شده؟... همراه پرستار و داخل شدند. همه با هم رسیدن بالای سَر جان، چشمش که به و سرِ به کنار رفته ی جان افتاد، عرقِ سردی روی پیشونیش نشست. دخترهای هراسان از راه رسیدن ،بلند بلند پدر رو صدا می و می پرسیدن: بابا چطور شده؟ چرا آمبولانس؟ بابا؟؟؟ آمبولانسی ها ی اعت به جان وَر می رفتن، ولی دیگه زنده نمیشد.


از دست رفته بود.


کمتر از لحظه ای ...


رفت.




نشستم کف قبر

درخواست حذف اطلاعات

 ایستاده بودم و داشتم سوره ی یس رو میخوندم، بابا داشتن بلند سوره یس رو می خوند، صدای پتک بلندتر شده بود، دنبال صدا میگشتم، تووی بلوک کناری داشتن سنگ قبر رو برمیداشتن، دقت ، آره دارن گودش میکنن. یک قبر دو طبقه را گوبرداری می ، ظاهراً داشتن آماده ی خا پاری می . قرائت یس که تمام شد. کتابم رو برداشتم و رفتم سمتشون. دوتا کارگر مشغول گود بودن، نشستم همونجا و برای آرامش عزیزی که قرار بود داخل اون قبر بخوابِ قران خوندم، کارشون تمام نشده بود، برگشتم بالاسرِ فاطمه.


قرائت دسته جَمع تمام شده بود و همه مشغول بودن، مشغول تعریف خاطرات شیرین و مشترکشون با حاجیه خانم و، پذیرایی از میهمانها و بزرگوارانی که جهت عرض تسلیت آمده بودن بود. نشستم تا یه زیارت عاشوراهم بطور دسته جمعی خوندن و ثوابش را هدیه . سرگرم صحبت شدن که بلندشدم و دوباره رفتم بالاسرِ کارگرها. حالا دیگه گودبرداری قبر تمام شده بود، کارگرِ محوطه بود که اَزَم پرسید: میخوایی بپری تووش؟ 


 پ داخل قبر، بلوکها رو پس زدم و نشستم. درازکِش. کف قبر نشستم. چادرم گِلی شده بود، دست کشیدم به دیواره قبر، دیواره ها با سیمان صاف شده بود. کف قبر خو دم. خیلی هم وحشتناک نبود، البته حالا که روز هست و هوا روشن و من هم مطمئن هستم به اینکه تا چند لحظه دیگه بیرون ایستادم و دارم چادرم را از گردوغبار پاک میکنم. نشستم، داشتم حسابش رو می که ب چه ها کشیده؟؟؟...


کف قبر که ایستادم ارتفاعش تا روی سرم بود، به سختی اومدم بالا ولی شُکر، تجربه ی باارزشی بود.


 رفتم سمت بابا و دختر ها و دختر ها، متوجه ی جایی که رفته بودم نشده بودن، به محض اینکه رسیدم، بلندبلند براشون تعریف . آخه سنگینیِ خاک و گِلهای روی چادرم رو باید توجیه می . 


 سرتاپا باخاک یکی شده بودم. توجه داشتم که لابلای حرفام ی رو تشویق نکنم، بابا چشم غُره می رفت بِهم.




آقاجان کی میایی

درخواست حذف اطلاعات

 



 


آ ش می میرم و رویت ندیده می میرم


ظاهراً این نوکر تو لایق دیدار نیست


آقاجان زحمتت دادم، برایت دردسر بودم ببخش


در میان نوکرانت، مثل من سرباز نیست


بازم بارِ گناهانم مرا زد بر زمین


توبه و بد قولیِ من که همین یکبار نیست


من فقیر و روسیاهم، بی نوایم، بی َم


ه ن کریمان با فقیران آر نیست


من که سرتا پا گناهم، غیرِ گریه بر حسین


مرحمی بر زخمهای این دلِ بیمار نیست.




تازه از مسجد برگشتم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم و با پای راست اولین گامم را در داخل مسجد الیادران نهادم.


بسم الله الرحمن الرحیم.


به هرحال یه رگ و ریشه ی ما از همین محله ی الیادرانِ اصفهان است، حمدو سوره هایمان را روبروی حجه السلام مجدالحسینی(خدایش بیامرزد) درست کردیم، دسته های عزاداری حسینی همین محله ها مارا عاشق حسین علیه السلام کرده است.


صدای اذان بلند بود و گزاران صفهای را مرتب و تکمیل می د. همین عقبها یه جایی نشستم. هنوز مسجد شروع به اقامه نکرده بود. نشستم تا یک سوره قرآن بخوانم. نشستم. سرم را که بالا آوردم و چشمم به دیوار روبرو افتاد...



خدایا... خدایا... دلم لرزید. برای اینکه خانمهای کنارم از اشکهای من متعجب نشوند، لبهایم را می خوردم. فقط قاب روبرویم را می خواندم. یاحجه بن الحسن العسکری. خدایا... آقاجان... دلم هوای مادربزرگ نازنینم را کرده بود. مادر بیش از دوازده سال هست که پر کشیده. مادربزرگ خوش به سعادتت. سالهاست رفته ای و اینجا تابلویی از هنرهای دستی شما به دیوار بزرگ مسجد چسبیده. مادربزرگ. روحت شاد. به یاد شما و برای شما این یاسین را میخوانم. خوشا به سعادتت که خالقِ چنین هنرهایی بودی، آنچنانکه مطمئنن هنوز هم چنین هنرهایی برایت بار ثواب دارد. اینجا و در این محله سالهای سال آموزشگاه هنرهای دستیِ ملیله دوزی، سرمه دوزی، سُکمه دوزی، پولک و مُنجوق دوزی، گلدوزی با دست و گلدوزی یا چرخ و ....داشتی. مادربزرگِ صدیقم دلم برایت محکم تپید. عزیزم بوده و هستی. همیشه برای شادی روحت دعاگو هستم. 


ولی ای کاش من هم ... هیف که  آنقدر بار اعمالِ من خالی و سبک مانده که چه رسد به اینکه بخواهم برای سالهای پس از مرگِ خودم هم فکری داشته باشم.


سرم را بالا و از خود آقا یابن الحسن العسگری یاری خواستم. آقاجان دستم به دامان شما. مرا با همین توانایی هایی که دارم در خودتان بپذیرید، من نوه ی همین صدیقه خانم هستم، به بزرگواریمادرتان_زهرا قسم که بزرگترین آرزویم عضویت در شماست. شما نیروی فنی ی هم لازم دارد؟ کارشناس معمولی؟ در چند رشته و گرایش؟ کارمند ساده و معمولی... نیروی انسانی استخدام میکنید؟!... مدتهاست دنبال کار میگردم.


مغرب و عشا را خو م و دعاهای هماهنگ گزاران هنوز عطر و رنگش همان دعاهای قدیمِ محله های اصیل اصفهان را داشت.


شکر خداوند رحمن و رحیم را. 


تازه از مسجد رسیدم... بوی عطر مسجد 




زمین کارزار ما، تلاویو است

درخواست حذف اطلاعات

تازه از راه رسیدم. صبح رفته بودم چهارباغ پیاده روی. ظهر است و میهمان داریم. در خانه ی ما ها فضایی پر شور و نشاط حاکم است،گاهی بچه ی ی اله داریم تا حاجیه خانم بالای هشتاد سال(بگو ماشاالله) و همه مشغولِ کاری هستند. خانم داره سالاد درست میکنه، جان سرِ گاز ایستاده و مراغب مزه و لاآبِ خورشت، نه نه جون داره سبزی خوردنها رو می شوره، جان هم مشغولِ بازی با بچه برادر شده تا بچه نیاد توو دست و پا، زن داداش و جان کم کم سفره را پهن میکنن، نه نه جون خیالش راحت شدکه دوغِ سرِسفره را حاج آقا بعداز ، توو راه میگیرند آ میان.داداش روبه روی تلوزیون دراز کشیده و داره اخبار گوش میده.


لابلای اخبار یه خبری به نظرم بامزه میاد:" زمین کارزارِ ما تلاویو است، تهران نه." همه با هم یکصدا میگن محمدحسین ملکیان دمت گرم.


 سفره پهن شده و حاج آقا از راه رسیدن. حاج خانم ظرف رو از دستشون میگیرن و می برند توو آشپزخونه تا پارچی دوغ رو پر کنند.


تلوزیون داره اخبارِ مریوط به و موشکهای دفاعی و هواپیمای یها که سرنگون شده و ... نشون میده.


پدر محمد حسین ملکیان به خیل یاران شهیدش پیوست

جانباز سرافراز، "حاج قاسم ملکیان" پدر محمد حسین ملکیان امسال تابستان شهید شده. خدایش بیامرزد.



پدرم میگوید: "عجب. خدایا چه زود عملیاتی شد" این بیتها: دفاع از حرم، قرار جنگ،زمین کارزار، تلاویو.


 


یکایک سر ش ت آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در شه ی مردم، غم نان نه

شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر اسان نه

کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه

سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه

یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه

یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم
که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه

برای او که کشتن را صلاح خویش می داند
تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه

دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!

کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!

گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!

به ایران گفته ایم "آری"
به هرچه غیر ایران: "نه"

کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه

دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد


زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه! 


 زود


بچه اصفهانیا کارشون دُرُسس. زمین کارزار ما تلاویو است. حالا دیدی آقا تراپ ؟؟؟؟؟ نوش جونِ رفقات. چند وقت دیگه میخوام بیام اونورا س ه نوردی، پیاده روی، زیاد ساختمان سازی نکنین، گفته باشم ما اصفهانیا با فضای سرسبز سازگارتر هستیم.




فاطمه بنت محمد اسماعیل

درخواست حذف اطلاعات

خداحافظ برای تو رهایی داشت 


ولی ، برای من غم ج داشت.


امروز ،سر اذان ظهر، فاطمه بنت محمد اسماعیل را شُستند.


دست وصورتم رو شستم و اومدم پشت سیستم بشینم، بابا صدا زد که گوشی رو بردار با شما کار داشتن. با تعجب پرسیدم صبحیه ؟


مصطفی زنگ زده بود خونمون، ولی نتونسته بود به ش خبرتلخ بده...


وقتی از لابلای صدای گریه هاش، فهمیدم... دیگه نپرسیدم چطوری؟ ب خودم همراهشون رفتم تا دم درب منزلشون... 




خدا ی...

درخواست حذف اطلاعات

خدا ی خیلی خدا را شکر.


  در کمال آرامش پشت سیستم نشستم و در این صفحه ی وبلاگم خدمت شما عرض میکنم: خداوندگار بزرگ را برای همه ی آنچه از ک شانِ رحمت و برکتش بر سفره های مادی و معنوی ما گذاشت شکر.


فقط میگم شکر. شکر.


دوستان یه سوال داشتم:


 چرا؟ چرا ما گرسنگی را جدی نمی گیریم؟ چرا؟


چرا فکر میکنیم این روزها دیگه همه شکمها سیر است و این شکایتها از فقر و اقتصاد ضعیف و ... همه از روی تنوع طلبی زیاد ماست.


 


چند روزی بود در جریان کاری سنگینی که مشغولش شده بودم ... چندان وقتی برای خوردن و خو دن نداشتم. البته بنده کلاً آدم شکمویی هستم و خیلی کم پیش میاد گرسنگی بکشم. ولی این روزها ساعات خواب و بیداریم نامنظم و خورد و خوراکم به یک وعده رسیده بود و این وسط چایی رفع عتش می گرد و استخوانهای یخ کرده مرا که از زورِ سرما درد میکرد کمی گرم می نمود. 


البته آنقدر که سرما آزار دهنده بود و دردِ استخوانها خواب از چشمهایم برده بود، گرسنگی را احساس نمی .


تا بالا ه چندساعت قبل، مهلتی بدست آمده و همینجوری به جای اینکه بروم سرِ سفره ی نان ، رفتم سرِ سبدی که چند عدد انار درونش دیده بودم. شستم و با بشقاب و کارد و ظرفی برای دانه های انارها، آوردم همینجا کنار سیستم نشستم.


جاتون خالی اولی رو که سر ب و دانه های سیاه و درشت و آبدارش را دیدم کمی متحول شدم.


image result for ?دانه انار?‎


  چشمهام برق زد. قاچ زدم و انار رو بازش . چند دانه انار را در دهانم مزه . شروع به خوردن.   


image result for ?دانه انار?‎


دانه های درشت و آبدار و خوش رنگ انار .


عتشی در وجودم احساس می ، وصف ناپذیر. فقط میگفتم شکر. خدایا . به خودت قسم فقط می تونم بگم شکر. خیلی خوش مزه س. خدایا به کرمت، به مهربانیت قسم این احساس خوشِ رفع این گرسنگی رو نصیب همه ی مخلوقات خودت . خدایا به عظمتت قسم گرسنگی خیلی سخته. من حتی فکرش رو هم نمی لحظه ی رفع این عتش اینقدر لذت بخش باشه.


پاشین تا بریم جهت شکرگزاری طعم خوشِ این دانه های انار رو ، لذت رفع گرسنگی رو به دیگران هم بچشانیم.


     یاعلی


 




نامه ی آقا به سلیمانی

درخواست حذف اطلاعات


معظم انقلاب ی در پاسخ به نامه‌ سرلشکر پاسدار حاج قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس پاسداران انقلاب ی درباره‌ پایان سیطره‌ی شجره‌ی خبیثه‌ تاکید د: شما با متلاشی ساختن توده‌ی سرطانی و مهلک نه فقط به کشورهای منطقه و به جهان بلکه به همه‌ی ملتها و به بشریت خدمتی بزرگ کردید.


متن کامل پاسخ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به نامه سلیمانی به شرح زیر است:


بسم الله الرحمن الرحیم


پر افتخار و مجاهد فی سبیل‌الله آقای سرلشکر حاج قاسم سلیمانی دام توفیقه


خدای بزرگ را با همه‌ی وجود سپاسگزارم که به مجاهدات فداکارانه‌ی شما و خیل عظیم همکارانتان در سطوح مختلف، برکت عطا فرمود و شجره‌ی خبیثه‌ئی را که به دست طواغیت جهان غرس شده بود، به دست شما بندگان صالح در کشور و عراق ریشه‌کن کرد. این تنها ضربه به گروه ستمگر و روسیاه نبود، ضربه‌ی سخت‌تر به سیاست خباثت‌آلودی بود که ایجاد جنگ داخلی در منطقه و نابودی مقاومت ضدّ صهیونیستی و تضعیف تهای مستقل را به وسیله رؤسای شقیّ این گروه گمراه هدف گرفته بود. ضربه بود به تهای قبلی و کنونی امریکا و رژیمهای وابسته به آن در این منطقه که این گروه را به وجود آوردند و همه‌گونه پشتیبانی د تا سلطه‌ی نحس خود را در منطقه‌ی غرب آسیا بگسترانند و رژیم غاصب صهیونیست را بر آن مسلط سازند. شما با متلاشی ساختن این توده‌ی سرطانی و مهلک نه فقط به کشورهای منطقه و به جهان بلکه به همه‌ی ملتها و به بشریت خدمتی بزرگ کردید. این نصرتی الهی و مصداق: و ما رمیتَ اذ رمیت و لکن الله رمی بود که به‌خاطر مجاهدت شبانه‌روزی شما و همرزمانتان به شما پاداش داده شد.


اینجانب صمیمانه به شما تبریک میگویم و با این حال تأکید میکنم که از کید دشمن غفلت نشود.


آنهائی که با سرمایه‌گذاری سنگین این توطئه‌ی شوم را تدارک دیده بودند آرام نخواهند نشست سعی خواهند کرد آن را در بخشی دیگر از این منطقه و یا به شکلی دیگر دوباره به جریان افکنند. حفظ انگیزه، حفظ هوشیاری، حفظ وحدت، زدودن هر پسماند خطرناک، کار فرهنگی بصیرت‌افزا و خلاصه، آمادگی‌های همه‌جانبه نباید فراموش شود. شما را و همه‌ی برادران مجاهد از کشورهای عراق و و دیگران را به خدای بزرگ می‌سپارم و به همه‌ی شما سلام و دعا میکنم.


والسلام علیکم و رحمةالله


30 آبانماه 1396


سید علی خامنه‌ای


 




آقا جان کِی میایی...

درخواست حذف اطلاعات


 


آ ش می میرم و رویت ندیده می میرم


ظاهراً این نوکر تو لایق دیدار نیست


آقاجان زحمتت دادم، برایت دردسر بودم ببخش


در میان نوکرانت، مثل من سرباز نیست


بازم بارِ گناهانم مرا زد بر زمین


توبه و بد قولیِ من که همین یکبار نیست


من فقیر و روسیاهم، بی نوایم، بی َم


ه ن کریمان با فقیران آر نیست


من که سرتا پا گناهم، غیرِ گریه بر حسین


مرحمی بر زخمهای این دلِ بیمار نیست.




تازه از مسجد برگشتم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم و با پای راست اولین گامم را در داخل مسجد الیادران نهادم.


بسم الله الرحمن الرحیم.


به هرحال یه رگ و ریشه ی ما از همین محله ی الیادرانِ اصفهان است، حمدو سوره هایمان را روبروی حجه السلام مجدالحسینی(خدایش بیامرزد) درست کردیم، دسته های عزاداری حسینی همین محله ها مارا عاشق حسین علیه السلام کرده است.


صدای اذان بلند بود و گزاران صفهای را مرتب و تکمیل می د. همین عقبها یه جایی نشستم. هنوز مسجد شروع به اقامه نکرده بود. نشستم تا یک سوره قرآن بخوانم. نشستم. سرم را که بالا آوردم و چشمم به دیوار روبرو افتاد...



خدایا... خدایا... دلم لرزید. برای اینکه خانمهای کنارم از اشکهای من متعجب نشوند، لبهایم را می خوردم. فقط قاب روبرویم را می خواندم. یاحجه بن الحسن العسکری. خدایا... آقاجان... دلم هوای مادربزرگ نازنینم را کرده بود. مادر بیش از دوازده سال هست که پر کشیده. مادربزرگ خوش به سعادتت. سالهاست رفته ای و اینجا تابلویی از هنرهای دستی شما به دیوار بزرگ مسجد چسبیده. مادربزرگ. روحت شاد. به یاد شما و برای شما این یاسین را میخوانم. خوشا به سعادتت که خالقِ چنین هنرهایی بودی، آنچنانکه مطمئنن هنوز هم چنین هنرهایی برایت بار ثواب دارد. اینجا و در این محله سالهای سال آموزشگاه هنرهای دستیِ ملیله دوزی، سرمه دوزی، سُکمه دوزی، پولک و مُنجوق دوزی، گلدوزی با دست و گلدوزی یا چرخ و ....داشتی. مادربزرگِ صدیقم دلم برایت محکم تپید. عزیزم بوده و هستی. همیشه برای شادی روحت دعاگو هستم. 


ولی ای کاش من هم ... هیف که  آنقدر بار اعمالِ من خالی و سبک مانده که چه رسد به اینکه بخواهم برای سالهای پس از مرگِ خودم هم فکری داشته باشم.


سرم را بالا و از خود آقا یابن الحسن العسگری یاری خواستم. آقاجان دستم به دامان شما. مرا با همین توانایی هایی که دارم در خودتان بپذیرید، من نوه ی همین صدیقه خانم هستم، به بزرگواری مادرتان_زهرا قسم که بزرگترین آرزویم عضویت در شماست. شما نیروی فنی ی هم لازم دارد؟ کارشناس معمولی؟ در چند رشته و گرایش؟ کارمند ساده و معمولی... نیروی انسانی استخدام میکنید؟!... مدتهاست دنبال کار میگردم.


مغرب و عشا را خو م و دعاهای هماهنگ گزاران هنوز عطر و رنگش همان دعاهای قدیمِ محله های اصیل اصفهان را داشت.


شکر خداوند رحمن و رحیم را. 


تازه از مسجد رسیدم... بوی عطر مسجد 




کم کم ورش ته می شم

درخواست حذف اطلاعات

نشسته بودم لبی مادی،


پام توو آب بود آآآ داشتم خودم رو ارزی عملکرد می .


خدا ی عمرِ مفیدم چندان هم ارزشی نداشته!!!!.... 


جوان مجرد و بیکار و بی سرمایه ای که ...





کم کم ورش ته می شم

درخواست حذف اطلاعات

نشسته بود لبی مادی،


پام توو آب بود آآآ داشتم خودم رو ارزی عملکرد می .


خدا ی عمر مفیدم چندان هم ارزشی نداشته!!!!.... 


جوان مجرد و بیکار و بی سرمایه ای که. ...




الا به ذکر الحسین

درخواست حذف اطلاعات

از کرانه تا کرانه         طوفان کل زمانه



از کرانه تا کرانه           طوفانِ کُلِ زمانه


           عالَم در وشِ، اما     این کشتی امن و امانِ


ای که انبیا هم     توو هر تلاطم


           میان توو کشتیت       شبیهِ مردم


ساحل دریایِ غم          میره سمتِ غروب


            الا به ذکر الحسین           تطمئن الغلوب




یاعلی ادرکنی

درخواست حذف اطلاعات

یا علی...



یاعلی امسال عشق ما فقط شمایید. 


امسال اذن امورِ زندگیم رو از شما میگیرم. امسال ظرفیت اجرای اعمالم رو از شما می گیرم. امسال ...


آخه امثال با شما شروع میکنم و با شما تا انتها خواهم رفت. 


امسال دوبار میلاد شما را به جشن می نشینم.


امسال هرآنچه در توان دارم بکار میگیرم تا، بشود هرآنچه باید. 


امسال با تمام توان سعی دارم در سایه مولا و صاحب ا مانم قدم بر دارم. 


.... و در این راه، امیدم همه به دستهای یاریگر مهدیِ فاطمه(عج) است. 


یا علی ادرکنی.




یا محالِ معرفت الله

درخواست حذف اطلاعات

هنوز صدای موذنِ مسجد کوفه در گوشهایم هست.. .


خدایِ من، عطا کردی،خطا .خطا ، عطا کردی


خدای من، وفا کردی، جفا . جفا ، وفا کردی 


خدای من ، خدای من ، خدای من... 




یاعلی ادرکنی

درخواست حذف اطلاعات

یا علی...



یاعلی امسال عشق ما فقط شمایید. 


امسال اذن امورِ زندگیم رو از شما میگیرم. امسال ظرفیت اجرای اعمالم رو از شما می گیرم. امسال ...


آخه امثال با شما شروع میکنم و با شما تا انتها خواهم رفت. 


امسال دوبار میلاد شما را به جشن می نشینم.


یا علی ادرکنی.




نمی خوام ببینم که جات خالیه(غمِ سنگین--02)

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیزِ دلم. دلم برات تنگ شده، صدات رو نشنیدم. خیلی وقته که برای عزیز دُردانه ی بابا لالایی نخوندی. عزیزِ دل پاشو بیا. نگذار جای خالیِ تو رو ی ببینه. به خدا سخته نقش بازی . عزیزِ دل سکوتِ تلخی اینجا رو پر کرده.............. 


دلم برات تنگ شده. 


نمی خوام. 


خدایا نمی خوام جای خالی ی رو ببینم.


خدایا نمی خوام دوری ی رو درک کنم.


خدایا نمی خوام ..... نمی خوام نبودنش رو حس کنم.


خدایا نمی خوام ......... نمی خوام جمله هام کم وزن تر از گذشته ها بشه.


خدایا نمی خوام....................


خدایا دلتنگ شدم. بی ظرفیت شدم. بی صبر و تحمل شدم و...


 




یا زینب عرض تسلیت

درخواست حذف اطلاعات

امشب شهادت بانو" فاطمه زهرا سلام الله است" .


امشب برای خانم زینب خیلی دلم تنگ شده. خانم زینب خیلی با شما حرف دارم، سردیِ تنها شدن را اولین بار ب وست خود لمس کردید!؟


از امشب سعی کردید ستون خانه باشید و حریم خانه را گرم نگهدارید!؟....... 


امشب از آن شبهایی بود که در تمام طول عمرم محکم و تلخ و دردناک حک شد. عرض تسلیت خانم.


 




یا زینب عرض تسلیت

درخواست حذف اطلاعات

امشب شهادت بانو" فاطمه زهرا سلام الله است" .


امشب برای خانم زینب خیلی دلم تنگ شده.


خانم زینب خیلی با شما حرف دارم.................... 


امشب از آن شبهایی بود که در تمام طول عمرم محکم و تلخ و دردناک حک شد. 


 




تنهاییِ دختر

درخواست حذف اطلاعات

دختری که یکی، دو ساعت بود یتیم شده بود رو در آغوش گرفتم، حرفی نداشتم برای آرام شدنش بزنم، فقط یه جمله تونستم بهش بگم:


             "عزیزم میدونم دیدن بیماری پدر هم برای دختر سختِ، چه رسد دردِ دوری. درد ج ، از خدا برات صبوری می طلبم."


image result for ?دختر و پدر?‎


...


.... شما هم برای دلهای سوخته ای که درد فراغ عزیزانشون این روزها تازه هست.  طلب صبوری کنید. صبوری...