رسانه
رسانه

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2



پسرهای دانشمند گل دوست

درخواست حذف اطلاعات

پسرک با دوتا از همکلاسی هایش مشغول یک پروژه ی دانش آموزی اند. یک جور اختراع و خلاقیت جدید. بماند که کل تجهیزات و ساخت و ساز را یک نفر انجام داد و این دوتا فقط قطعات را سرهم د و روند عمل و نتیجه گیری را سه تایی با هم تماشا د. ( یاد دوران دانش آموزی خودم افتادم که مثلا گروهی رو مه دیواری درست می کردیم  . شعرش را خودم می گفتم. ج ش را طراحی می کرد. متن را دستی می نوشتم  و نقاشی یا ع اگر می خواست و  ... . آ سر پای همه ی کارها اسم خودم نوشته می شد و خج می کشیدم که کارگروهی اش کجاست پس بعدتر تصمیم گرفتم کمتر از این کارهای گروهی تک نفره انجام بدهم که خب البته دیگر دوران مدرسه تمام شده بود

*

امروز صدای خنده  و شادی و شیطنت پسرکهای یازده ساله خانه را پر کرده بود.

چیزی که گوشم را تیز کرد و دلم را برد، شنیدن نام بردن گل های توی پذیرایی بود. کفگیر به دست از مطبخ همایونی ، سراغ پسرکها آمدم:

-کی اسم گلها رو بلده؟

هردو گفتند ( من).

-این سانسوریاست . این نخل ماداگاسکار ، این بنجامینه،  این پتوسه . این گندمیه . این قاشقیه . این یوکا ، این ...

- سانس وریا یا سانسِوریا

گفتم :سانسِوریا

چندباز (س) را با ره تکرار د برای خودشان.

-از کجا اسم گلها رو یاد گرفتین؟ گل دوست دارین؟

-بله. ما هزار تا گل داریم

-خونه ی ما هم پر از گله. چهارتا نخل ماداگاسکار داریم.

دلم پر از پروانه شد از حرف زدن با پسرک های گل شناس قند عسل.

*

باران تند شد، پسرکها رفتند پایین به تماشایش. تگرگ گرفت، دوباره رفتند پایین به تماشا، برفِ نرم نرم شد، جیغ های شادمان می کشیدند و از پشت پنجره نگاه می د و کیف می د.

*

پسرکها رفته اند .اما هنوز صدای (پتوس و گندمی و سانسوریا )گفتن هاشان توی سرم زنگ می زند و باغ باغ شادمانی می رویاند در دلم .



سلام آقای پدر

سلام برادربزرگه

چیطورین؟ ( با لهجه ی ی حاتمی کیا بخوانید)




خج نکش

درخواست حذف اطلاعات

مدتی ست متوجه شدم پسرکم از حضور من خج می کشد .  و (ما ادریک)  مادری که پسرش از وجودش شرم کند.

اول دبستان که بود می گفت: ( تو چرا معلم ریاضی نشدی که من باهات توی مدرسه پز بدم؟معلم فارسی و عربی که نشد معلم!پز دادن نداره.معلم ریاضی بشو که ریاضی منم خوب کنی و من باهات پز بدم.)

امسال که خودم زبان می برمش  تا از تیر و ترکش و نوازش های بردارانه بین راه رفت و برگشت در امان باشند، چندباری دستش را وسط گذشتن از لای دل و جگر ماشین ها، بیرون کشیده و فاصله ی محسوسی بین مان درست کرده. یا توی پیاده رو ناگهان سکوت کرده و گفتگوی ماد سری مان را ناکار گذاشته .

-چی شد؟ چرا ت شدی مامان؟

-..

-پارسا؟ چی داشتی می گفتی؟

-....

بعدکاشف به عمل می آید که دوست همکلاسی اش از نزدیک مان  رد شده و پسرک دوست ندارد جلوی دوستش با مامانش حرف بزند یا مامان دستش را گرفته باشد.

* درکش . گرچه دراولین واکنش پسرک حس رنجیدم.

دیروز روزمان بود. صبح آزمون داشت. بردمش موسسه زبان. بین راه می گفتم و می خنداندمش که استرس نداشته باشد. ه سرک هم سن و سالش را توی خیابان می دیدم می پرسیدم:

-دوست توئه؟ همکلاسیته؟

بعد بلند تر می گفتم:

-پارسا جون...مامانی جونم..دستت رو بده از خیابون ردت کنم. مامان من زمین نخوری. پسر قشنگم بیا این طرف و ...

پسرک رنگ به رنگ می شد و بازویم را توی چنگ می فشرد و می گفت:-

ماماااااااااااااان...ماماااااااااااااااان...

-از من خج می کشی مامانم؟ پسرکم؟بیا بریم پیش دوستت خودمو معرفی کنم بگم مامانتم. خج ت بریزه.

دستم را می کشید تا متوقفم کند.که مثلا نروم سمت دوستش. کدام دوست؟ نمی شناختمش اصلا. این اتفاق با برادرجانش هم افتاده بود. او را هم وادار به سکوت و کناره گیری کرده بود جلوی دوستانش. برادر جانش اما به اقتضای غرور جوانی، تاب نیاورده بود . توی خیابان حرف شان شده بود.

شاید باید آنقدر سروکله بزنم تا پسرک با پذیرش وجودی همه مان بزرگ شود و رشد کند. شاید باید نرم نرم بفهمد ما هرچه هستیم، باید پذیرفته شویم. خج نداریم برای هم. مایه ی شرمساری هم نیستیم. حتی اگر هم باشیم، باید بلد شویم که به وجود هم احترام بگذاریم .


القصه، آنقدری که من سرصبح سرد زمستانی خندیدم و کیف ، این بچه حرص خورد و غر زد.

این بود رس مادری دیروزم!




آبرو داری

درخواست حذف اطلاعات

برای مهمون های کوچولوش کلی دستور و اوامر داد.

کیک بپز. ژله درست کن. خونه  رو  جارو  کن، آبروم میره. گردگیری کن آبروم میره . بستنی ب ،آبروم میره . غذا چی می خوای درست کنی؟ برامون شیرینی ب . آجیلم بگیر. راستی فلش سبزه ت رو هم بده من بیام هر آهنگی کف گفتم برام بریز. فلش های دیگه ت به درد نمی خودن. همه غمگین ان؛ آبروم میره. آهنگ های مورد علاقه ی منو بریز.به نیما بگو توی اتاق نخوابه،آبروم میره. بره توی یک اتاق دیگه. می خوام وایت بردم رو بزنم به دیوار .بگو نیما کاری نداشته باشه به من. بگو تختشو مرتب کنه.آبروم میره.بگو بابا مرخصی بگیره خودش بیاد دنبالمون، آبروم میره.

القصه!

همه باید بسیج می شدن تا آبروش نره.

کارهام رو به روال خودم انجام دادم و به دستور و فرمایشاتش کم ش خندیدم.

دوستش اومدن و رفتن. می دیدم که بهشون خوش می گذره .غروب که خونه خالی و خلوت بود و بعد از روزی پرتلاش از ساعت شش صبح تا تاریکی روز که س ا بودم و مشغول برو و بیا به موسسه و مدرسه و بشور و بساب و پخت و پز در آشپزخونه، دیدم از خستگی جان در بدن ندارم. دور و برم رو نگاه . مردان رشیدم هررکدوم در اتاقی ،یک طرفی افتاده بودند به لالا. پسرک در واپسین لحظات بیداری، با چشمهای خمار از خواب گفت:

-راستی مامان پذیراییت خیلی خوب بود.

چشماش داشت می رفت .گفتم:

-آبروت نرفت مامان؟

-مامااااااااااااااااان!

و خو د!


*

-گفته بودم کیم ب م براتون؟ گفته بود آبروم میره. کیم؟ نخیر. باید بستنی بزرگ ب ی. کیم؟ نمی خوام. اصلا هیچی ن . گفتم: هیچی نمی م خب! می خواستم مگنوم ب م. دیگه نمی م. ن یدم!





شهود

درخواست حذف اطلاعات

تا خود صبح...تا خود صبح...تاخود صبح...

در تمام لحظاتی که خواب بودم سرم پر از صدا بود. پر از حرف بود. پر از کلمه بود. پلک هام از زور خستگی از روی هم بلند نمی شد. جان کندم تا لای چشم هام باز شد. سفیدی روشن روز زد پس تخم چشم هام . هنوز سرم پر از صدا و حرف بود. تاخود صبح. تا خود روز.انگار اصلا نخو ده بودم و تمام ثانیه ها را یک بند حرف زده بودم و حرف شنیده بودم .

هنوز راه می روم و صداها با من راه می رود. کلمه ها با من راه می رود. جمله ها با من راه می رود.

چه عجایب سحری بود و چه  دیوانه شبی!

( شعر مردم رو اب نکن دختر! )




باز هم شهود

درخواست حذف اطلاعات

یک چیز خطرناک و خطرساز پیدا کرده ام.

دیروز بعد از رساندن پسرک به مدرسه، پیاده که بر می گشتم ناگهان ذهنم روشن شد. مردم روبرو را نگاه   زن های روبرو را می دیدم. مانتویی، چادری، بچه هاشان، دستهاشان با کوله ی های بچه ها ... و پیداش .

حتی اگر محال و شبهه برانگیز باشد، باید فکری برایش م. چه چیزی بشود.


( سنگ بزرگ علامت نزدن است! )

والله!




مامان تمام وقت

درخواست حذف اطلاعات

زیادی که سرم توی کتاب باشد و بخوانم ، توی تبلت باشد و نت گردی کنم ، پای لپ تاپ باشم و بنویسم، هی سراغم می آیند.هی حرف می زنند.هی سوال می پرسند:

-چی می خونی؟ قصه ش چیه؟

-با کی حرف می زنی؟ چی میگن؟

-چی می نویسی؟ کتابه؟ وبلاگه؟

آنقدر می روند و می آیند که باید جمعش کنم. تمرکزم را می برند.

پسرک  که درست و حس سرش را می آورد توی امعاء و احشاء آدم تا ببیند داری چکار می کنی!

وقت آهنگ گوش دادن و دیدن هم برنامه همین است. درست وقتی به آهنگ خوبی می رسی، برایت خاطره تعریف می کنند. دستور پخت کیک می خواهند. نظرت را در مورد داستانی که نوشته اند می پرسند( البت باید داستان را هم بخوانند برایت)

خلاصه که این وقت خصوصی و حریم خصوصی اصلا  شوخی زشتی ست که دنیا با من دارد!

*

بلند که بشوم و بروم توی مطبخ، صدای نفس راحت شان را می شنوم. انگار که دیگر من از چنبره ی چیزهای حواس پرت کن خلاص شده باشم. سالهای قبل تر این موضوع برایم دردناک و آزاردهنده بود. دوست نداشتم مرا فقط متصدی کافی شاپ ببینند و هی سفارش بدهند و سرویس بخواهند.حالا آرام ترم.  حق می دهم که یک ایستگاه امن و آرام بخواهند برای خودشان.که ی را برای احساس امنیت داشته باشند.

بازهم گاهی غر می زنم، اعتراض می کنم، داد و بیداد می کنم، اما در نهایت اغلب با عشق می ایستم پای اجاق گاز و گاه چندنوع غذا برای سلیقه های از هم دورشان درست می کنم.

نه اینکه همیشه فرشته خصال و نیکو سرشت باقی بمانم ها!... روزهای فوران خشم و  اعتراض هم زیاد داریم البته! اشتباه هم زیاد دارم!

به قیدهایی که بکار بردم دقت کنید ( اغلب، گاهی، باز)، این یعنی همه چیز نسبی ست. هیچ مطلقی برای خوب و بد بودن وجود ندارد.





بچه ی تیز بین

درخواست حذف اطلاعات

-فکر کردی نمی دونم چرا دستمال کاغذی های پذیرایی زود تموم میشه؟

-چرا؟

-فکر می کنی من نمیدونم وقتی میای پای لپ تاپت یه عالمه دستمال کاغذی هم کنارت میذاری؟

-خب لازمم میشه.

-فکر می کنی نمیدونم ع نگاه می کنی توی لپ تاپت؟

-خب م.

-فکر می کنی من نمی دونم وقتی ع ها رو نگاه می کنی گریه می کنی و دستمال کاغذی هات تموم میشن؟

-....

-خیلی هم خوب می دونم. همیشه...همیشه...همیشه. هربار می دونم که گریه می کنی. اصلا یک بارم بی گریه نبودی. خودم خوب می دونم!

-...

-خوب هم می دونم ع کی رو نگاه می کنی!




سربسته، دربسته

درخواست حذف اطلاعات

1-خدا جان برای بار هزارم اعتراف می کنم ( عاشقتم). کی جز تو می تواند ارکان هستی را طوری بچیند که اینطوری بشود. هان؟ هیشکی! فقط خودت.

2-ناز هم می کنید طوری ناز کنید که بشود جمعش کرد. طوری نکنید که طوری بشود که خودتان دربمانید در کرده تان!

3-بلند گفتم: خوب کاری کردی. بعد ی و خبیثانه خندیدم و گفتم: دلم خنک شد.دل خنکی از آن چیزهایی نیست که روحم را راضی کند.اما اینجا خیلی چسبید!

4-آخ اگر می شد تعریفش کرد. آخ!

5-




با عزیزجان در عزیزیه

درخواست حذف اطلاعات

این کتاب سفرنامه ی حج نویسنده است که در فضایی نه وآمیخته به طنز انتقادی، نوشته شده. عزیزجان پیرزنی ست که در ابتدای سفر او را به زنی جوان تر  می سپارند مبادا که عاجز وتنها بماند در سفر. عزیزجان به فراخور سن و سالش از گفتن هر درست و نادرستی با صدای بلند ابا ندارد و بی ترس از داوری و قضاوت مردم، رفتار می کند.

پیرزن دیگری که در این داستان با او آشنا می شویم، خانم مدبری ست که حرفها و رفتار خودخواهانه و غیرمنصفانه اش، ی قشر غالب جامعه است. او به جز به راحتی و آسایش خودش به چیزی فکر نمی کند و به مردم به چشم زیردست و خدمتگزار نگاه می کند. در عین غلط بودن رفتار اجتماعی، با حس عمیقی از خودشیفتگی و برتری نسبت به دیگران ، شکی در صحت و صواب رفتارش ندارد و مدام در حال شکوه و شکایت و نیش و کنایه زدن به هم اتاقی هایش است .

مناسک وآداب سفر حج در بین ن متن با اشاره ای به فلسفه ی هر عمل، شرح داده شده و خواننده فارغ از تحمیل نظر و عقیده در تماشای آنچه در یک سفر اتفاق می افتد، آزاد است تا خود ببیند و حلاجی کند.


با عزیزجان در عزیزیه

فرخنده آقایی

انتشارات ققنوس


-اگر مومن و معتقدید، اگربه هیچ کدام از عقاید مذهبی اعتنایی ندارید، اگر توجه و بی توجهی به مذهب برایتان علی السویه ست، این کتاب کاری به عقایدتان ندارد. خودتان می خوانید و درستی و نادرستی رفتارها را تشخیص خواهید داد.

- وما هرکه گذارش به حج افتاد، نیکو خصال و فرشته صفت نیست. زشتی ها و نازیبایی های فراوانی در آدمهاست که در همسفری با دیگران نمود پیدا می کند.حتی اگر عرفانی ترین سفر زمین باشد.

-از دست خانم مدبری حرص خواهید خورد. به شدت و بسیار! ( بیا این لباس های منو بشور تا ثواب نصیبت بشه. دارم بهت لطف م یکنم که ثواب گیرت بیاد! )






خدا مگر بغل کند مرا

درخواست حذف اطلاعات

یک وقتهای از در و دیوار می بارد. از آسمان و زمین می بارد. از غریبه و آشنا می بارد.از همه جا...از همه .

نمی دانی چکار کنی. نمی دانی با چه ی حرف بزنی. نمی دانی با چه ی حرف نزنی. نمی دانی چکار کنی.

آنقدر زیربار تحمل ش کم می آوری که تا خفگی، تا ب ، تا له شدن، تا د شدن فاصله ای نداری.

آغوش و بوسه درمانت نمی کند، حرف و نصیحت کاربردی ندارد، قدم زدن افاقه ندارد، خواب هم چاره نیست، کابوس می بینی.

شاید اگر بلد باشی نفرین کنی، بدهی، داد و فریاد کنی و ...

نه این روش ها زیادی احمقانه اند.

می رسی به اینجا ( من چنان گریه می کنم که خدا مگر بغل کند مرا)

از شعر و ترانه هم که کاری بر نمی آید.

بر نمی آید!

همه چیز شامل مرور زمان خواهد شد. گرچه دیر، گرچه کند. گرچه به سختی.

اما تا  این زمان بیاید و بگذرد و برود، صدبار می میری و زنده نمی شوی.

خدا به دادت برسد، خدا به دادت برسد، خدا به دادت برسد ، ای که روز و شب آدمها را تیره و سیاه می کنی.

سیاه...سیاه...سیاه...!

صورتِ سیاه، دست و پای سیاه، قلبِ سیاه،نگاهِ سیاه، دنیای سیاه...!

خدا آینه گردان جهان است. آینه که برگردد سمت سیاهی، انعکاسش چشم تماشای همه را کور خواهد کرد.




چیپس خوشبو

درخواست حذف اطلاعات

بعد از جلسه ی مدرسه ی پسرک ، از پله برقی پل هوایی پایین می آمدم . روی نوار نقاله دوتا خانم به فاصله ی کم پشت سرم بودند.یکی شان به دیگری گفت:

-وای ... چه بوی چیپسِ...

کر شدم که بقیه ی حرفش را نشنوم. ترسیدم بگوید بوی چیپس سرکه نمکی می آید.

ای توی روحت کراتینه ی گیاهی با پایه ی سرکه ی سیب!

سه روز است  طبق دستور موهایم را نشسته ام که مواد مغذی جذب موها بشود و گیسو کمند نازنینی بشوم برای خودم. بوی سرکه کشت مرا !





پسرم اینجا را نخون :)

درخواست حذف اطلاعات

یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال  است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن.

بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید:

-من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟

-نزدیک؟

-مثلا من می خوام...

نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد.

-مثلا می خوام زن و شوهر کنار هم...

سکوت محض حکمفرما بود. همه گوش شده بودند برای شنیدن. چشم شده بودند برای دیدن شرم و خج پسر. بالا ه تمام کرد جمله را:

-کنار هم خواب باشند.

باز هم سکوت و وقفه ای چند ثانیه ای. ثانیه هایی به شدت کشدار و محسوس.

ادامه داد:

-آخه زنه باید با چاقو بزنه توی شکم مَرده.

کلاس ترکید. از خنده رفت رو ی هوا.

خنده ها که کنترل شد گفت:

-آخه داستان من نیاز داره همچین چیزی داشته باشه. وگرنه به هم می ریزه. اما یک مشکل بزرگ دارم. اگه از این چیزها بنویسم مادرم دعوام می کنه. می ترسم بخونه دعوام کنه!

کلاس دوباره منفجر شد از خنده!




آناهید ملکه ی سایه ها

درخواست حذف اطلاعات

آ ین شاهان ایرانی پیش از حمله ی اعراب به ایران،شاهان سلسله ی ساسانی بودند. اردشیربابکان با ش ت دادن اردوان چهارم، آ ین پادشاه اشکانی،سلسه ی ساسانی را بنا کرد. شاپور یکی از پسران اردشیر، قهرمان این داستان است.

شاپور به آناهید ،دختر یکی از دشمنان پدرش، دل باخته و علیرغم مخالفت اردشیر صاحب فرزند نیز شده اند. کلیت داستان به کشورگشایی ها و فتوحات شاپور و دل نگرانی های آناهید برای مردم و کشور و شاپور، می گذرد.

نویسنده به اسامی غذاها، پوشش و آرایش، مراسم آیینی و مذهبی زرتشتیان، ابزارآلات جنگی و طبقات اجتماعی اشاره کرده و با شرح برخی تاکتیک های جنگی( حمله ی گازانبری، سرب داغ ریختن از بالای برج و باروخای قلعه روی سربازان دشمن، شبیخون زدن)  و مناسک آیینی و اجتماعی ( تن شستن در آب نهرها در جشن تیرگان ، آتشی بزرگ افروختن در جشن سده، چشم فروبستن هنگام مواجهه با بزرگان، آیین پرسه به معنی پاسخگویی مردگان به پرسش های آن جهانی) ، قصه ای تاریخی را برای خواننده ی نوجوان،به صورتی جذاب و آموزنده خلق کرده .

واژه های کهن نیز به کمک  باو ذیری داستانی تاریخی آمده  .واژ ه هایی مثل( نخجیربد، آخوربد، درفشبند،استَبد،هیربد،سگبان،شهربان،بزرگ فرمدار و اسواران ، پایگان و ...)

در متن داستان، به برخی باورهاو سخنان مانی، برمی خوریم و کشمکش میان مانویان و زرتشتیان را شاهدیم .

بازگویی بخشی از تاریخ ایران در قالب داستانی آمیخته به تخیل، شیوه ای پسندیده برای ایجاد میل و اشتیاق در نوجوانان برای آشنا شدن با پیشینه ی این سرزمین است.


آناهید ملکه ی سایه ها

جمال الدین اکرمی

محراب قلم

related image

 




بی حرکت

درخواست حذف اطلاعات

ما بلدیم ابتدا به ن حرف بزنیم. این موضوع جزو استعداد های نهانی  مان نیست.   گویش مان این گونه است . از کودکی یادش گرفته ایم.

امروز با چند کلمه ی ابتدا با ن( کلمه ای که حرف اولش ن است . فتحه و ره و ضمه ندارد، س دارد) ، لبخند و حیرت و تعجب دیدم.

همه چیز از آنجا شروع شد که قرار شد خوی را تلفظ کنیم.  با س (خ) ، فتح (و) و س (ی) .

خوی در فارسی دری، یعنی عرق .( آب بدن که در اثر گرما یا هیجان از پوست خارج شود)

و سلسله جنبان این مبحث این بیت شا ار بود:


" زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست "


1-البت ... خوی در این بیت، به ضرورت وزن ،  خَی خوانده می شود.


2-دوست دارم (البته) را (البت) بنویسم!


3-ما  عمولا در مقام تایید و تاکید ، بجای (حتما)، (مسلما) ، ( تحقیقا) ، (بی شک) و قید هایی شبیه این، از قید ( البت) استفاده می نماییم!


4- ما سیستانی هستیم !




پسرم اینجا را نخون :)

درخواست حذف اطلاعات

یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال  است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن.

بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید:

-من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟

-نزدیک؟

-مثلا من می خوام...

نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد.

-مثلا می خوام زن و شوهر کنار هم...

سکوت محض حکمفرما بود. همه گوش شده بودند برای شنیدن. چشم شده بودند برای دیدن شرم و خج پسر. بالاخه تمام کرد جمله را:

-کنار هم خواب باشند.

باز هم سکوت و وقفه ای چند ثانیه ای. ثانیه هایی به شدت کشدار و محسوس.

ادامه داد:

-آخه زنه باید با چاقو بزنه توی شکم مَرده.

کلاس ترکید. از خنده رفت رو ی هوا.

خنده ها که کنترل شد گفت:

-آخه داستان من نیاز داره همچین چیزی داشته باشه. وگرنه به هم می ریزه. اما یک مشکل بزرگ دارم. اگه از این چیزها بنویسم مادرم دعوام می کنه. می ترسم بخونه دعوام کنه!

کلاس دوباره منفجر شد از خنده!




روش تربیتی

درخواست حذف اطلاعات

در حاضر جو ش که شکی نیست. جواب میده اندازه ی آن دیو سپید پای دربند! عصبانی بشی...بده! نشی، نمیشه خب!

این چندروزه که داریم با هم امتحان میدیم، بجای تواضع و کرنش و سراندر جیب مراقبه فروبردن، بازهم حاضرجو می کنه. هر برنامه ریزی فرهنگی و فا ی رو پس می زنه و همون سرگرمی ها و شیطنت های روتین خودش رو داره.

هرکاری می کنم از پای تلویزیون کنده بشه، انگار آب در هاون می کوبم( این ضرب المثل مورد علاقه ی این روزهاشه! ب هاون کوچک زعفران کوب رو برداشت و گفت میشه آب در این هاون بریزم و بکوبم تا معنی ضرب المثل رو بفهمم؟؟!! ).

ب مشغول مطبخ و کتلت سیر دار و بلال آب پز و .. برای شام بودم. نشسته بود پای تلویزیونی که تا اون موقع سه بار با اخم و تخم و دستور مادرانه خاموش شده بود.

-خاموشش کن!

-آخه من خیلی به تلویزیون علاقه دارم. بذار روشن باشه. من نگاه نمی کنم. فقط روشن بمونه.

گفتم:

-میدونی چیه؟ روان شناس ها معتقدن بچه هایی که از سنین کودکی به بعد همچنان به تلویزیون علاقه ی شدیدی دارند، از نظر ذهنی مشکل دارن.

-یعنی چی؟ چه مشکلی؟

-فکر کنم منظورشون اینه که ذهن شون رشد نکرده. کوچک مونده.

-ذهن من کوچک نمونده! من خیلی هم باهوشم! برو از معلم مون بپرس. درس هام خوبه. این همه مسابقه رو اول شدم یا مقام آوردم. نمی بینی؟ کی گفته من کند ذهنم؟

-من نگفتم کند ذهن. بعد هم نمرات ماهانه ت رو یادت بیار باهوش جان!

-ببخشید ها..اون افت تحصیلیه. ربطی به باهوشی من نداره من باهوشم.

-افت تحصیلی جان! خاموشش کن تا ...

*

تلویزیون خاموش شد. کتلت آماده شد. درس و مشق انجام شد. نشون به اون نشون که حتی درس امتحان فرداش رو هم تمام و کمال خوند و با شجاعت گفت: بیا ازم بپرس!

*

ی اعت بعد، مشغول آماده برنامه ی کلاسی فردا و مقدمات خواب ( مسواک و هزار بار آب خوردن و دستشویی و دوباره آب و دستشویی و آب و ...) صدای تبلیغات تلویزیون بلند شد و پسرک شروع کرد سه چهار تا پیام بازرگانی رو با هر تبلیغی خوندن و همراهی . از گوشه ی چشم نگاهش ، گفت:

-می بینی...همه رو بلدم. همه رو حفظم.

رجیم درونم غل غل جوشید و بخار کرد و دودسپید پراکند. گفتم:

-اتفاقا روان شناس ها معتقدن از نشونه های ذهن رشد نیافته اینه که آدم بعد از کودکی همچنان به تبلیغات بازرگانی و اشعار احمقانه شون علاقه داره و اونها رو حفظه!

-ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...!


این صدای پسرک بود که شنیدید!

همچین مامان فرصت طلبِ روان شناس شناسی هستم من!





شب و قلندر

درخواست حذف اطلاعات

داستان ترکیبی از واقعیت و افسانه است.انبانی ست از اطلاعات تاریخی  و اسامی و اشخاص حقیقی از دوره ی ناصری تا سلطنت احمدشاه قاجار و اوا مشروطیت و سلطنت رضاشاه، که در قالب داستانی خواندنی و جذاب بیان شده.

نویسنده با نثری فا و پاکیزه ، متناسب با محتوای تاریخی کتاب، داستان کاکو افراسیاب را آمیخته به روایات و افسانه های محلی، مقابل چشم خواننده می گذارد. افراسیاب راهزن بی رحمی ست که با دیدن نقش زنی در یک قالیچه و شنیدن صدای لالایی زن، از خود بیخود شده و سرنوشت دیگری برای خود رقم می زند.

اشاره به حرفه ها و مشاغل سنتی قدیم ایران مثل کاشی سازی و نقاشی و سفالگری با توجه به تسلط و مهارت نویسنده به هنرهای تجسمی  ، با باو ذیری و انتقال عاطفه ی هنری عمیقی همراه شده .

زن های داستان افراسیاب، منفعل نیستند و برای حفظ حریم و ساختار خانواده دست از جان شسته و تا پای مرگ همراه و همدل مردشان هستند.حتی در ح جنون و سودازدگی، میل به مبارزه دارند.

شخصیت های سوررئال ( سلوم، زن درون نقش قالیچه، درویشان و عارفان) ، در با افسانه های کهن، شه های ارزشمندی را در دل داستان نشانده اند. شادمانی برمرگ بجای سوگواری، ریاست جوانان بر قبیله بجای پیران سالخورده ، ایستادگی در برابر غارتگری فرهنگی بیگانگان، وطن پرستی، تحسین و تکریم زن و خانواده، از جمله این موارد است.


شب و قلندر

منیژه آرمین

انتشارات سوره ی مهر

 

-خواندن کتاب نوجوان بعد از سالها، آرامشی غریب و دوست داشتنی به همراه داشت.



 




خودتو نزن به نشنیدن

درخواست حذف اطلاعات

بعد از صبحانه، در حال پوشیدن لباس فرم مدرسه، به عادت همیشگی آنقدر توی هال و اتاق و آشپزخانه راه می رود تا لباس پوشیدنش کامل شود.

نزدیکم می ایستد.

-عینک شنام هنوز توی سطل ه!

-توی سطل چیکار می کنه؟

-نیما انداخته ش. ب دعوام کرد. گفت وسایلتو جمع کن. بعد  از توی ورزشی درآورد، انداختش توی سطل .

-خب چرا برش نداشتی؟

-چون اون انداختش. من که ننداختم!

-به همین راحتی؟ مگه عینک تو نیست؟ مگه تو نباید مراقب وسایلت باشی؟

-من همون ب هم بهت گفتم . اما تو خودتو زدی به نشنیدن. من هم بر نداشتمش!

و ...


ادامه ی ماجرا را مادر_پسری حدس بزنید.

و این چنین روزمان از اول صبح ساخته شد! بسی نیکو و دلربا و فریبا!




به یکی که باید بنویسد

درخواست حذف اطلاعات
کلی حرف زدم و تایپ .اما در نهایت دیدم شبیه نصیحت شده. همه رو دلیت .

آرزو می کنم حال دلت زود زود خوب بشه.

دوست نداشتم از سختی های راه و موانع و ابکاری ها و تلخی هاش بگم که هم حال خودم با یادآوریش بد بشه ، هم تو رو ناامید کنم.

برای ید کتاب باید برنامه ریزی کرد. مثلا پس انداز چندماهه و سالیانه.

به کتابخونه عمومی پیشنهاد بدین کتاب جدید بیارن. من دارم عینا می بینم که بچه های اینجا چطور با درخواست کتابهای مورد نظرشون ، بهش می رسن.

انجمن و کلاس و کارگاه رفتن، خوبه، اما حیاتی و ضروری نیست. خوندن مکرر و نوشتن مکرر بهتر از هر کارگاه و انجمنی آدم رو می سازه.

دیگران نویسنده ان یا نه، چطوری کارهاشون چاپ شده، بمونه برای همون دیگران. وارد بازی ها نشو. خودت باش و دفتری که داخلش می نویسی. انرژیت رو متمرکز کن برای خودت. فقط خودت. بازی ها و بازیگری ها همه جا هست. همه جا...!






کم

درخواست حذف اطلاعات

بعضی ها صبرشون کمتره. بعضی ها شعورشون کمتره. بعضی ها درصد وجدان شون کمتره. بعضی ها مهر و مهربونی شون کمتره. بعضی ها اندازه ی مغزشون کمتره. بعضی ها کنترل احساسات شون کمتره. بعضی ها کنترل زبون شون کمتره. بعضی ها شرافت شون کمتره. بعضی ها ادب و حفظ حرمت شون کمتره. بعضی ها عفت شون کمتره.

خب قربون سرت برم من...

جهد کردی که همه رو با هم نشونم بدی؟