رسانه
رسانه

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2



باران

درخواست حذف اطلاعات


امروز باران می بارد. بی وقفه و مداوم. از صبح که چشم باز   و در تاریک روشنای سحرگاهی، خیابان خیس را دیدم، حالم خوب است.

دوست داشتم امروز بزنم به خیابان و هی راه بروم.

اول صبحی پسرجان را بردیم . چندروز قبل ترش ، آقای پدر ، پسرک را برده بود. آنقدر توی سر و صورت مان سرفه کرد و گفت ( بیا بغلم...) که برادر بزرگه را هم مریض کرد.

امروز پستچی گواهینامه ی پسرجان را آورد و پسرجان تب آلود و بی رنگ و رو با خوشحالی رفت پایین و گواهینامه را از پستچی گرفت.

تپش قلبم کمتر شده. انگار فکرهای بد زورشان کمتر شده. آدمهای بد را کمتر تَف می دهم توی سرم.  بابا نیست و آدم های بد ، پرزور و بیش ر از قبل شان شده اند. تحملش خیلی سخت است.

باران حالم را بهتر کرده .

ب لبو می خوردم و سعی می روبرو را نگاه نکنم. اما بی اختیار زل زدم به روبرو. بابا را توی قاب ع ، نشسته روی  رف شومینه دیدم. سیر نگاهش و با دهانی پر از لبو ، زدم زیر گریه . غیر از من ی در این خانه لبو دوست ندارد .  زل زدم به ع و لبوها را با  مکافات ، با گریه خوردم . گیر کرده بود وسط گلویم.


امروز خوبم. حالم خوب است. باران می بارد و دلم می خواهد زیر باران راه بروم. فرصتش پیش نمی آید. بچه ها مریضند. همسرجان هم که ...

باران خوب است. خیلی خوب است.




جانی و جانانه ای...

درخواست حذف اطلاعات


پسرجان سرشبی با گریه های طوفانیش، حالمو گرفت. مچاله ی مچاله ام.

گواهینامه ش  ، بابا رو یادش انداخته. شبهایی که گنبد بدون خبر من و آقای پدر، می بردش رانندگی و بهش گفته بود به محض گرفتن گواهینامه ماشین شو میذاره در اختیارش ، بدون امر و نهی و مراقب باش و ... . یاد بچگیاش افتاده بود که بابا می نشوندش روی پاش و می بردش بنزین می زد . یاد هزار چیز دیگه از بچگیاش با بابا.

هق هق می کرد که: همین امشب منو بفرستین برم گنبد. میرم سرخاک و بر می گردم. فقط نیم ساعت پیشش بمونم و برگردم.

نمی دونم غم خودم رو کجا پنهان کنم با این بچه های احساساتی بدتر از مامانشون.

*

اسم ( جانان) این روزها خیلی پرطرفداره. توی فامیل آقای همسر هم چندماه قبل نوزادی با این اسم داشتیم.

آرزو می کنم که همه جانان هایی که هستن و میان، سلامت باشن و قدم شون پر از خیر و برکت باشه برای دنیای ما .


*

احساس می کنم دارم به این خونه وابسته میشم. تا هرچی میشه، سریع میام اینجا.

باید این رشته رو مراقبت کنم. وابستگی رو دوست ندارم.عاقبت خوبی نداشته هیچ وقت.




روضه ی نوح

درخواست حذف اطلاعات

چهره ی زشت و کریه جنگ گاه چنان در هاله ای از تقدس و تکریم قرار می گیرد که اندک اشارات به واقعیات آن، ناخوشایند و ناپسند به نظر می رسد. درگیران و خسران دیده های واقعی هر جنگی،  مردمان آن سرزمین اند و منتفعان اصلی آن، ان متفرعن و کمپانی های اسلحه سازی.

نویسنده ی روضه ی نوح, مثل دوربین برداری، بی قضاوت و جانبداری، واقعیات پشت صحنه ی جنگ، در این سوی زندگی روزمره ی مردم را در یک روستا، در معرض دید همگان می گذارد.

پسرهای نوجوان به اقتضای شور و هیجان جوانی، مشتاق رفتن به جنگ اند، شناسنامه ها را دستکاری می کنند، آنقدر می خورند که وزن بگیرند و بزرگ تر به نظر برسند، نامه جعل می کنند و رتبه یکی کنکور را به تمس می گیرند، عاشقانگی های معصوم شان را قربانی این سرنوشت محتوم ( کشته شدن در جنگ) می کنند .

مادرهای این حکایت، همان نسل چشم انتظار در خودفرورفته ی پریشانی ست که قریب یک دهه، با چشمی خون آلود، منتظر رسیدن نامه های گم شده ی پسران شان اند ، بعد از سالها .

دخترها ابایی از ابراز عشق ندارند و بی پروا زل می زنند به نخلی که خون می نوشد و بلند بالا می شود .

دانای کل با خونسردی ، مثل شاهد عینیِ بی طرفی که رحم و دلسوزیِ خاصی به آدم ها ندارد ، سلاخی تازه جوانان و مثله شان به دست گرو های مخالف را شرح می دهد و آن چهره ی  کریه جنگ را مقابل روی خواننده می گذارد . آدمکش ها، سرهای بریده و استخوان ها را در کیسه های متعدد برای خانواده ها می فرستند و توحش و سبعیت را به انتها می رسانند.

شگفتا که مادرها از دیدن پازل تن پسرهاشان دیوانه نمی شوند، شگفتا دخترهای عاشق دیوانه نمی شوند، شگفتا که خواهرهای همراز دیوانه نمی شوند.

اسمش را نوح گذاشتند که عمرش دراز باشد، چرا که بعد از چهارمین باری که از مادرش رفته بود، به دنیا آمده بود. اما زندگی کوتاهش تا نوجوانی قد داد. چندان مقدس و مطهر نبود. غرائز و اقتضائات نوجوانی را داشت، سروگوشش پی سرک کشیدن به سوراخ سمبه های زندگی دیگران می جنبید. محل شک و تردید مردم بود. روضه، روضه ی نوح نبود فقط. روضه ی تمام نَفَس هایی بود که در بیراهه ی جنگ، بریده شدند، تمام مادرهایی که با چنگ و دندان پسرها را پاییدند اما نشد که نگه شان دارند. مردمی که غریبه ها را –هرچند که جنگزده و بی خانمان باشند- بی نمی تابند و آشنایان را-هرچند که عمری در کنارشان زیسته باشند-متهم می کنند.

این کتاب، روایتی ست از زشتی هایی که جنگ از خود ،در زندگی مردمان آفرید و باقی گذاشت.


روضه ی نوح

حسن محمودی

نشرثالث


-خونسردی راوی در روایت وحشیگری ها، هوشمندانه ترین شکل روایت بود. انزجار و تنفر از رفتارهای غیرانسانی مخالفان، بیشتر از این در جان آدمی نمی جوشید.

-اسمهای تلمیحی داستان( نوح- یونس- یعقوب...) ، بالاخص (نوح) که در فرهنگ نامهای ایرانی، کم بسامد است، کار جالبی بود.

جنگ یک همچین چیز پلید و نکبتی ست.






خواب عمیق گلستان منتشر شد

درخواست حذف اطلاعات

خب...

ظاهرا گلستان جان هم منتشر شد

هنوز به دست من نرسیده و ی هم بهم زنگ نزده. فقط توی سایت دیدم که قیمت خورده و توی سبد ید قرار گرفته



خواب عمیق گلستان

پروانه سراوانی

انتشارات هیلا / گروه انتشارات ققنوس



اینــــــــــــــــــــــــجا  


 و





اینـــــــــــــــــــــــجا


ببینید.





لیست جدید

درخواست حذف اطلاعات


بعد از مدتها...تقریبا بعد از اردیبهشت و نمایشگاه کتاب، یک لیست جانانه رو مرتب برای ید.

کنارش قیمت زدم و هنوز جمع نبستم تا ببینم چقدر میشه.

بریم که برسیم به تخفیف پاییزانه ی کتاب...




اندر حکایت ارتباط فامیلی نزدیک

درخواست حذف اطلاعات

یکی از  آن روزهای سیاه، ایستادم پای اجاق، توی آشپزخانه ی مامان. حس خیلی زشت است که هر روز هر روز دختر بایستد به آشپزی برای این همه آدم. هرچند رسم باشد، هرچند مرسوم باشد.

گوشت . پیاز و نخودلوبیا و ... را به ترتیب و رفتاری که خودم در خانه ی خودم دارم، بار گذاشتم و رفتم سراغ کارهای بیرون و ده ریزهای مراسم هفتم که قرار بود دخترانه و خواهرانه باشد برای بابا.

پای اجاق مشغول بودم که دختر گفت:

- گفت تو غذا بپزی؟ غذاهای منو دوست ندارین؟ دستپختم بده؟

بغلش .

-نه عزیزم. این چه حرفیه. خودم خواستم بپزم. مامان اصلا نمی دونه من غذا گذاشتم.

-خب چرا به من نگفتی؟ الان نباید شماها کار کنین. زشته. خودم انجام میدم. راستشو بگو... غذاهای من اینقدر بده؟

-باور کن اصلا اینطوری نیست. بابا، دلم آبگوشت خواست. اینقدر هرروز و هرشب برنج خوردیم حالم بد شده. خواستم غذای نونی بذارم. حالا شب باز خودت بپز. فردا هم تو بپز. همیشه تو بپز. امروز غذای منو تحمل کن.

خندیدیم. مطمئن بودم قضیه حل شده.

طی چند ساعتی که غذا عمل بیاید و آماده شود رفتم و برگشتم. گفته بودم ی کاری به غذا نداشته باشد. برای خودش می جوشد و قل می زند. خودم می آیم و سیب زمینی اش را می ریزم و باقی کارها. وقتی برگشتم دیدم سیب زمینی اش را انداخته اند و سیب زمینی ها ترکیده و شکم داده اند توی آبگوشت. دختر با لبخندی پهن گفت:

-گفتم شاید دیر بشه. سیب زمینی شو ریختم.

مخلفات را بیرون کشیدم و ریختم توی یک ظرف تا با گوشتکوب  بکوبم.

-می خوای کوبیده کنی؟ از گوشت و سیب زمینی کنار آبگوشت بدت میاد؟

-نه خوشم میاد اتفاقا. اما کوبیده هم خیلی عالیه.

-آره. خوبه.

متوجه بودم که زیرزیرکی تحت نظرم.

*

سرسفره مامان گفت:

-دست درد نکنه عزیزم. خیلی خوب شده.

آقای داماد گفت:

-خوشمزه شده. دستت درد نکنه

یکی دونفر دیگر هم گفتند. حالا یا واقعا خوش شان آمده بود، یا تعارف بود. دختر گفت:

-تو گوشت شو سرخ کردی نه؟

-آره. یه کم تف دادم. سرخ که نه. همون تف دادن.

-یک جور دیگه هم میشه درست کرد. گوشت و نخود و لیمو و ادویه و آب و بقیه رو با هم می ریزی و میذاری بپره. بهش میگن دیزی.

-اونم درست می کنم. اما الان چند سالیه که اینطوری می پزم. بچه ها هم بیشتر دوست دارن. شما خوشت نیومد؟

-چرا..چرا... خوشمزه شده

که سرظهر رسیده بود به ما گوش می داد. ( این ، ی من و آن دختر است) .چند لقمه خورد و گفت:

-دفعه ی بعد گوشتهاتو با بقیه ی موادت بریز تا بپزه . ببین چی میشه. عالی میشه. انگشتهاتم می خوری. دیگه سرخ نکن

( انگار هیچکدام باور نداشتند جور دیگری هم بلد بپزم. و اصلا بابا جان من آبگوشت بلدم. چند جورش را هم بلدم)

شیطنتم گل کرد:

-تازه حبوباتش رو هم یک سر تف دادم. دختر و با هم با تعجب نگاهم د. گفت:

-چی؟؟؟

-آبگوشت رستورانی همین طوریه. حبوباتش رو یه سر تف میدن.

-کی گفته؟

دختر بود.

گفت:

-میگم غذا مزه ی آبگوشت نمیده!!!

مامان به دفاع از دخترش وارد شد:

-خیلی هم خوشمزه و عالیه. هر ی یه طور درست می کنه. این هم خیلی عالیه. حالا تا تجربه ی پری اندازه ی تو( خواهرش) بشه، طول میکشه

بفرما. خواست ابرو را درست کند، چشم را هم کور کرد. شیطنته داشت قل قل می کرد .گفتم:

-قورمه سبزی و قیمه هم خواستین درست کنین، لوبیا و لپه رو یه سر کوچولو تف بدین. اینم تجربه کنین. یه بار. هر تجربه ای جالبه. این هم دستور رستورانیه.

و دختر عاقل اندر سفیه نگاهم می د. گفتم:

-یه مدل آبگوشتم هست که توش گوجه ی رنده شده رو با نعناع  تف میدن و با گندم پخته قاطی می کنن. اونم عالیه. امتحان کنید. الان یادم نیست مال کدوم . اما دو بار درست . خوشمزه میشه.

*

سه روز بعد دختر آبگوشت گذاشته بود.  وقتی غذا را می کشید گفت:

-اینو بخور تا بفهمی آبگوشت واقعی چه مزه ای میده. ناراحت نشی ها. غذای تو هم خوب بود. اما غذای واقعی یک چیز دیگه ست.

بعد از پسرکم پرسید:

-غذای من بده ؟ این خوشمزه تره یا آبگوشتهای مامانت؟

پسرک داشت سیب زمینی سرخ شده می خورد. او اصلا آبگوشت نمی خورَد. در هیچ کجای عالم!





کم طاقت

درخواست حذف اطلاعات

یکی از هنرجوها که خانم میان سالی ست ، شماره ام را خواست. شماره را گفتم. دیدم یکی دونفر زیرزیرکی یادداشت د.دیگر ابهت شماره ای ام از دست رفته بود. پس بلند شماره را گفتم و اعلام :

-این شماره م.  برای اوقاتی که  کاری داشتین در مورد ساعت کلاس ها.

*

از آن روز به بعد یکی از پسرهای نوجوان کلاس( فکر کنم کلاس دهمی ست) ، روی چند تا اس ام اس می دهد.

-سلام گرانقدر. ببخشید وقتتون رو گرفتم. خواستم ببینم کتاب...را می آورید.

بعد:

-فلانی هستم

بعد:

ببخشید مزاحمت ایجاد .

جواب نمی دهم. می دانم که پیام های کوتاه هنوز ادامه دارد. می مانم تا حرفش تمام شود.

و بالا ه:

ظاهرا مزاحم شدم. ببخشید.


جواب می دهم.

 روز بعد:

-سلام محترم. ببخشید وقتتون رو می گیرم. لطفا ...

و بعد:

امیدوارم مزاحم نشده باشم

و بعد:

ظاهرا مزاحم شدم. خدانگهدار

*

بچه م طاقت ندارد که لااقل حرفهای خودش تمام شود تا جواب بگیرد. همه حرفها را هم در یک پیام نمی نویسد.

این را بگذارید کنار این موضوع که ، یادم می رود جواب بدهم و گوشی ام کلا توی اتاق است و اصلا کاری باهاش ندارم. مگر زنگ بخورد. گاهی از تنهایی و بیکاری و بی شارژی خاموش می شود حتی. و مثلا  فردای پیام ها جواب می دهم. می بینم چندتا ( ظاهرا مزاحم تان  شده ام) دارم.






دخت اییزی

درخواست حذف اطلاعات


تماس گرفتن گفتن منتشر میشه


خواب عمیق گلستان




لیست کتاب

درخواست حذف اطلاعات


بهشت مغولی رو نمی دونم از کجا و چطوری تهیه کنم. شنیدم  رسما توزیع نمیشه. زیرزمینی پخش شده. پرس و جو می کنم حالا.

درمورد کتابهای انتشارات تاک  (  یک نشر از کشور افغاستان) هم پرس و جو می کنم. شنیدم هنوز در ایران فروش ندارن . و حسرت می خورم که  چرا توی نمایشگاه  امسال هی پشت گوش انداختم رفتن به غرفه شون رو.


دعای دریا با ترجمه ی مهدی غبرایی هم هنوز بیرون نیومده.





اتوبوس سواری

درخواست حذف اطلاعات

1-یازده کتاب از لیستم رو نیافتم.

چه وضعشه آخه!!

تازه منهای اون  منشوریه و ناشر  خارج از ایرانیه


2-چقدر کند و ریل و در آرامش کامل به سر می برن کتابفروش های محترم. کاری که در عرض پنج دقیقه انجام میشه رو قششششششششششششششنگ نیم ساعت طول میدن. پسرجان هم از خدا خواسته...این کندی و وقت کشی رو ارج نهاد و کلاس ریاضی شو برباد فنا داد.


3-پسرها برای اولین بار ، لااقل در سه سال اخیر، در آرامش و دوستی به سر بردن و وسط خیابون صدای زیبای منو درنیاوردن و روی اعصابم اسکی ن .اونقدر که دلم می خواست هر نیم ساعت یکبار بغلشون کنم و ماچ بارون شون کنم و بگم: مامانیای من...مرسی که هستین! تا این حد مامان بچه ی آروم ندیده ای شدم من.والله بخدا!


4-توی brt  بهم ریختم و اشکم سرازیر شد. پیاده شدیم و پسرک گفت: چرا؟ چی شد؟ نشد که بپیچونم. گفتم: آ ین باری که با brt  جایی رفتم...

پرید وسط حرفم:

-خب ...خب... فهمیدم. متوجه شدم. تا آ شو فهمیدم. نمی خواد احساساتی بشی دوباره. گریه نکنی. احساساتی نشو. صداتم نلرزون. اشکاتم که باز دراومده. نگو دیگه. بسه دیگه . خودم فهمیدم. وای وای وای..آ ین باری که سوار شدی چی شد؟ بله بله خودم می دونم .نمی خواد بگی. نگی ها. خودم می دونم. نمی خواد بگی. وای ...آ ین باری که سوار شدی...

من مات و مبهوت نگاهش که مسلسل وار داشت پشت سرهم حرف می زد که مثلا گریه م نگیره. اول کفری شدم. بعد زدم زیر خنده.

اگه پسرجان ترمز رو نکشیده بود، تمام طول ولیعصر رو می خواست یک بند حرف بزنه.

چندساعت بعد توی تا ی، گفت:

-مامان یعنی چی آخه؟ آ ین باری که سوار brt تی شدم و بعد هم گریه؟؟ چقدر رمانتیکی آخه؟

-پسرک..زشته اینطوری حرف می زنی. باید به غصه و اندوه بقیه احترام بذاری.نه اینکه مس ه شون کنی. تو اصلا می دونی من می خواستم چی بگم؟ می خواستم بگم آ ین باری  که...

-بله خودم می دونم. خودم می دونم. آ ین باری که با اتوبوس رفتی ، داشتی بیمارستان می رفتی . برای همینم گریه ت گرفت.الانم می دونم خودت می دونی ن مس ه ت ن . می خواستم ماجرا رو طنز کنم که بخندی.

توی سرم به جمله ی ناتمامم فکر :

-آ یت باری که سوار brt  شدم، بابام زنده بود.




این هم یه مدلشه

درخواست حذف اطلاعات


کتابهای زیادی در مورد تربیت و پرورش کودک و نوجوان و ... خوندم و خوندیم. اما هیچ کدوم عملا به هیچ دردی نخورد. جز این که آدم رو سردرگم کنه که بچه ی من چه عیب و ایرادهای اساسی و لاینحلی داره. و خودم چه موجود مرخزف ناجوری هستم!

از شوخی گذشته، فکر می کنم بجای اینکه در مورد تربیت کودک و فرزند در هر رده ی سنی، مطالعه کنیم،بهتره که  اول در مورد خودشناسی و شناخت خودمون بعنوان بالغ و والد ، مطالعه کنیم. وقتی تونستیم خودمون رو مدیریت کنیم یا لااقل بپذیریم که روح و روان و شخصیت و ساختارمون ، چه کم و کاستی هایی داره، می تونیم ترمیمش کنیم و والدین بهتری باشیم.

کتابهای (دانه) از موسسه انتشارات صابرین، اونوقتها که جوجه م تازه دنیا اومده بود، دم دست من و آقای همسر بود. عنوان هایی مثل( چگونه پدر بهتری باشیم، چگونه مادر بهتری باشیم، بازی های مخصوص ک ن و ...) .اما اگه فکر می کنین که خوندن این کتابها باعث میشه موقع عصبانیت ؛ خارجکی وار آرامش داشته باشین و فرشته خصال بمونید و با مهربانی و لبخند فرزند جان رو در آغوش بگیرین و مثلا بگین: ( عزیزم، ایرادی نداره که تلویزیون رو ش تی، پیش میاد دیگه. ما می تونیم یک تلویزیون ال ای دی دیگه ب یم. اما اگه داد بزنیم و روح تو مخدوش بشه، دیگه نمیشه از  روح فروشی، یک روح ک نه ی دیگه ب یم برات) ، زهی خیال باطل!  چرا که شما هم در پنهانی ترین زوایای روح و روان تون والد های خشن ایرانی و قلدری دارین که اول داد می زنه، بعد تهدید و تنبیه  می کنه  اون فرزند طفل معصوم تلویزیون شکن رو!

القصه!

با سرک کشیدن توی سایت رشد و امثالهم که کتب روانشناسی دارن، میشه عناوین متعددی برای مطالعه در باب فرزند پروری مشاهده کرد.


-منظورم از جوجه، پسرجانه که الان دیگه عق شده برای خودش.

-تلویزیون معرف حضور هست دیگه؟!!




لوسِ ننر

درخواست حذف اطلاعات


پسر یکی از نزدیکانم چندروز قبل پیامی با این مضمون داد:

سلام خانم سراوانی... حتمامنو نمیشناسی دیگه. کتاب داری دیگه.اونم چندتا. نباید هم منو بشناسی. فلانی و فلانی و فلانی( همسرجان و پسرها) چطورن. امیدوارم اونها منو بشناسن. حالا میگم بیا زندگی منو هم بنویس. کتاب پرفروشی میشه.


مضمون پیام این بود نه عین پیام.

می خوام بگم چققققققققققققققققققدر متنفرم از این نوع پیام ها که نمیان نمیان نمیان، وقتی هم میان سراغ آدم با لحن طلبکار و حق به جانب، غیرمودبانه، حرف می زنن.

گفتمش: مشناسو تره لله!

دیگه نگفتم ( نیم وجبی!!! تا وقتی می دیدمت هربار دست و پاهای کوچولوت رو دراز می کردی و می گفتی ( بخار..بخار... یعنی بخارون) بس که پشه های شمال کبابش کرده بودند) حالا که تاج و کاکل درآوردی، دیگه ما شدین خانم فلانی!!!؟؟  )

*

جالبه که قبل تر هم همینجا پیامی داشتم شبیه این.

میگم طوری نباشین که آدم مجبور بشه پیامتون رو حذف کنه و خودتون رو هم مورد عنایت قرار بده. ایشششش!






آبانی

درخواست حذف اطلاعات


آمار دخترای آبانی داره میره بالا.

خیلی خیلی مبارکه.

خواهر کوچیکه هم آ ای آبانه.

ببینیم این دخترک آ آبانی، اسمش چیه و کی میاد.

زنده و سلامت بمونه الهی.




این هیولا تو را دوست دارد

درخواست حذف اطلاعات

روجا زن جوانی ست که با دنیا سرجنگ دارد. تقریبا هیچ از نیش زبان تند و تیر و طعن گویش در امان نیست. کودکی اش با خاطراتی ناگوار و تلخ پیوند خورده که تمام زندگی اش را تحت الشعاع قرار داده. در حالیکه در مراسم ختم، سرقب در تازه درگذشته اش نشسته، در ذهنش با او کل کل می کند و سنگ وا می کند. او را مسبب تمام تنهایی ها و رنج های کودکی تا الانش می داند و قصد بخشیدن و فراموش ندارد. آدمهای اطراف پدرش را می چزاند و می خواهد انتقام بی توجهی های پدر را از همه ی دنیا بگیرد .

همراه شدنش با دخترک گمشده ای که حرف نمی زند و محتاج امنیت و پناه اوست، آن وجه لطیف و مادرانه ی روجا را نشان خواننده می دهد. روجا راحت دروغ می گوید.به گفته ی پدرش زندگی او اصلا با یک دروغ شروع شده. اما راست های فتنه انگیزی هم در چنته دارد.

اسم های شمالی، خلق و خوی مردمان شمالی ، مختصات و ویژگی های شهر شمالی(انزلی) و دگرگونی های آب و هوایی اقلیم شمال ایران، داستانی باو ذیر و مقبول فراهم نموده .

روابط داستان از طبیعت نگی و رئالیسم اجتماعی پیروی می کند . زن های قصه به اقتضای آفرینش شان، اغواگری، عاشقی، سر و گوش جنبیدن، خشم و ناباوری را در رفتارهاشان نشان می دهند و  داستان هایی از جذ ت عشق های قدیمی و بی روحی عشق های جدید، رقم می زند.

هیولایی که از حقارت و کینه و عقده های سرخورده در وجود انسان شکل گرفته، نیز می تواند آدمها را دوست بدارد و روحی ترس خورده و لطیف داشته باشد.


این هیولا تو را دوست دارد

لیلی مجیدی

نشرچشمه


-ونوشه را می توان وَنَوشه نیز خواند. شکل دیگری از بنفشه. این یکی از زیبایی های قصه بود. هرجا این اسم را دیدم، بر وزن بنفشه، خواندمش تا دلم پر از خیال بنفشه شود.

-ای وای که بی توجهی به روح یک کودک چطور زندگی اش را ویران می کند. ای کاش که حواسمان باشد. ای کاش که حواسم باشد.

-این هیولا را دوست داشتم.







نبودنت

درخواست حذف اطلاعات


ع ش را هرجا ببینم، به شدت تکان می خورم.بلافاصله انگار دستی آهنین ، تا عمق   ام فرو می رود، دل و جگرم را در حالی که چنگالش را  در امعاء و احشایم می پیچاند ، فشار می دهد و بیرون می کشد. خون فوران می کند، فوران می کند، فوران می کند تا  از درد ، لمس و بی حس شوم.

نبودن پدرم یک همچین دردی دارد.

کو آن چیزهایی که می گفتند غم سبک می شود، سرد می شود.کم می شود؟

کو؟

به هزار و یک غصه دچارم.

به هزار و یک غصه!




دردی ست غیر مردن

درخواست حذف اطلاعات


بعضی وقتها درد نوشتن می گیردم. بدجوری. مثل درد زایمان. آنقدر که تا حوالی لپ تاپ قدم رو  می روم و می روم و می روم تا بالا ه بازش کنم و آن فولدر نیمه کاره را ندیده بگرم و بیایم سراغ وبلاگ. حالا یا چیزی بنویسم، یا نوشته های قبلم را بخوانم و بخوانم و بخوانم تا گریه کورم کند و تمام!


چرا نمی خواهم بنویسم؟

غلط زیادی . دل دادم به دل دیوانه ام. حرف از پدری بود که باید از خانه دور می شد، باید سخت می شد، باید نرم می شد، بی که بخواهم ، بابا را نشاندم توی قصه. نه دور شد، نه سخت شد، نه نرم شد. مردی شد بی شباهت با مردی که قصه می خواست و بی شباهت به بابا.

هرچقدر هم که بی شباهت باشد، هرچقدر هم که ی قبول نکند ذره ای اشتراک و همانندی با بابا را، خودم که خوب می دانم چه کرده ام. خودم که می دانم بچه شدم و بابا را دیدم و از گذشته و دورنمای خاطره هایی که از بس دورند، بیشتر شبیه خیال  اند، نوشته ام. خودم که می دانم.

حالا جرات ندارم فولدر را باز کنم و بابای توی ذهنم را ببینم. اصلا مگر زور است. دوست ندارم با خیالاتی که با خاطره های محوم ساخته ام روبرو شوم. اصلا شاید شبی، بزند به سرم و تمام فولدر را حذف کنم.




محبوب من

درخواست حذف اطلاعات


محبوبم ویژگی های خاصی دارد. گاهی بقدری حمایتگر است که خدا را شکر می کنم که دارمش.

گاهی بقدری بی خیال و خُنَک است که در دل تابستان یخ می کنم.

گاهی بقدری به جا و به موقع در آغوش می گیرد که جز اشک های داغ راه حلی برای ابراز هیجانم ندارم.

گاهی بقدری خوب حرصت را در می آورد که راهی جز راه حل  برخورد با قاشفچی در برابرش ندارم.

گاهی بقدری بی دلیل با هرچیزی موافقت می کند که ترس برت می دارد که چقدر عوض شده .

گاهی بقدری بی دلیل با هر چیزی مخالفت می کند که خی راحت می شود که نخیر...خودش خودش است.

گاهی...

گاهی...

*

اما تجربه نشان داده که هرچیزی را پیش بینی کند، به طرز  حرص درآوری درست از آب در می آید. حتی اگر ده سال زمان برده باشد. در مورد آدم ها، در مورد آدم ها، در مورد آدم ها.

و البته که آنقدر فروتنی ندارد تا سکوت کند  که آدم در تنهایی خودش خج بکشد از مخالفت و خلاف جریان شنا ش. بلکه  با اعتماد به نفسی فزاینده ، مدام می فرماد: ( دیدی گفته بودم. دیدی حالا. )






نظرش

درخواست حذف اطلاعات


-این وبلاگ توئه؟

-بله

-چقدر اسمش بده

-چرا؟ اسم به این قشنگی!

-اسمش آدمو یاد خودکشی میندازه

-چرا؟؟؟

-اصلا شانه هیچی ! پروانه آدمو یاد پاییز میندازه. اینم یه دلتنگی بزرگیه ! دلتنگی هم یه چیز خیلی بده! خیلی بده. اسمش خیلی بده!

*

پسرک  لحظه ای کنارم نشست و سرک  کشید توی لپ تاپ و نظر می دهد در مورد وبلاگم! 




پریباد

درخواست حذف اطلاعات


کتاب تمام شد. بغضی ته چانه ام نشسته که واقعا استخوان فکم را به درد آورده. این موقع نیمه شب، جان گریه ندارم. اما این بغض را باید خالی کرد.

وقت نوشتن از کتاب نیست. بماند تا خوب ته نشین شود توی وجودم.

فکری ام، بعضی خِرَدها  را خدا چه اندازه سخاوتمندانه و عظیم به انسانی بخشیده تا بتواند ذهنش را از آن آکنده کند و شگفت تر، قلمش را به آن آب دهد و روی کاغذ چیزی بنویسد که درسرتاسر کتاب بغضی ازلی داشته باشی و بدانی که تاابد دچار این بغضی.

به احترام آدمی که اینقدر بلد است، اینقدر خوب بلد است، اینقدر خوب می داند که بلد است و اینقدر خوب بلد است که بلدشده هایش را برای دیگران بنویسد، تمام قد می ایستم .

من عاشق اسطوره ام، جانم در می رود برای اساطیر کهن. این را بیشتر از ده سال است که می دانم. اما عاشق بودن یک چیز است و برای زنده نگهداشتن عشق، کارستان ، چیز دیگری. من عاشقی معمولی ام. می خوانم که جانم را سیراب کنم. و عاشقی که می خواند و می نویسد که جانهای دیگر را از تشنگی نجات دهد، البته که شایسته ی تحسین و تقدیر و ستایش است.


پریباد

محمدعلی علومی




اسیر شدیما

درخواست حذف اطلاعات


زنگ زده و کلی حرف زده و دعوا کرده و دستور داده و ....

حالا بعدا شاید در موردش گفتم.

اما...

عزیزمن...جیگر من... محبوب من...

وقتی دم و دقیقه میری خونه ی ی و اون نمیاد خونه ت، وقتی فرت فرت تلفن می زنی به ی و اون بهت تلفن نمیزنه ، وقتی وار وار محبت زبونی ج می کنی برای ی و بازخورد نمی بینی ، با خودت نمی گی شاید طرف از من خوشش نمیاد... شاید منو نمی پسنده... شاید دوست نداره با من رفت و آمد داشته باشه.

خب لامصب، یعنی یکبار هم این فکر به ذهنت خطور نکرده؟ واقعا نکرده؟ آخه مگه میشه؟

شما یاد نگرفتی که این خیابون دوطرفه ست؟ که باید هر دو طرف باشن تا بشه؟

یک نکته ی دیگه:

اینکه به ی ( فرضا به من) زنگ بزنی و پشت سر اون یکی کلی حرف بزنی و  قصه ببافی و آ ش هم بگی( بخدا من خیلی دوستت دارم ها. هیچ رو اندازه ی تو نمی خوام . اما فلانی خیلی نامرده. خیلی ها!! اصلا جواب محبت آدمو نمیده)،  با خودت نمیگی که کمترین فکری که به ذهن من بیاد اینه که ، پشت سر من هم همینها رو به فلانی میگی؟

خب قشنگ جان! وقتی عینا بهت میگن که( لابد در مورد من هم به فلانی همین ها رو میگی) و بعد تو هر هر می خندی، ...

بگذریم...

از من بر نمیاد بهت بگم ، اما خودت هم همتی بنما. اصرارت برای رفت و آمد و دوستگانی با دیگران رو بگذار کنار خواست و سلیقه ی همون دیگران. جایی که نمی پسندن و نمی خواهنت، اینقدر بیخود اصرار نکن.

قبل تر از اون، اینقدر پشت سر مردم حرف بیخود نزن. نزن. نزن. نزن!