رسانه
رسانه

دکلمه های رضا پیربادیان



خسته ام از این کویر-قیصر امین پور_دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

 مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر





دکلمه با صدای رضا پیربادیان





بر باغ ما ببار-شفیعی کدکنی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
بر باغ ما ببار
بر باغ ما که خنده ی خا تر است و خون
باغ درخت مردان
این باغ باژگون.
ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم
در تور تشنگی و تباهی
با نظم واژه های پریشان گریستیم.

در عصر زمهریری ظلمت
عصری که شاخ نسترن، آنجا،
گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه ست.

عصر دروغ های مقدس
عصری که مرغ صاعقه را نیز
داروغه و دروغ درایان
می خواهند
در قاب و در قفس.

بر باغ ما ببار!

بر داغ ما ببار



دکلمه با صدای رضا پیربادیان





به جُستجوی تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ ش ته ی پنجره یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        ق کهنه می گیرد.

ـ . . . . . . . . . .

به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
                 تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟



جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی
             رازش را
                      با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
                   گنجی از آن دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
                                 از اینسان
                                            دلپذیر کرده است!



نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی ِ آسمان می گذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را

هنوز را…





دکلمه با صدای رضا پیربادیان





پیش از تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان برآوردند؛
یا در خطوطِ کوه پایه یی
رمه یی
که شبان اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه نهان است؛

یا به سیری و ساده گی
در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود
نی را گرسنه
که ماغ می کشد.

تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آ ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.

ـ□

سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!

عصرِ مرا
در منحنی ِ تازیانه به نیش خطِ رنج؛
هم سایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.
 
ـ□

تمامی ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ !
 
ما نگفتیم

تو تصویرش کن!




دکلمه با صدای رضا پیربادیان





درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند-کاظم بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید ی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند



دکلمه با صدای رضا پیربادیان





به نام عشق که زیباترین سرآغاز است-سعید بیابانکی_دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل ، درش باز است

جهان تمام شد و ماه های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق ، حادثه ای خانمان برانداز است

پدر نگفت چه رازیست این که تنها عشق
کلید این دل ناکوکِ ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدرعشق شریف است و دست ودلبازاست

بگو هرآنچه دلت خواست رابه حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است.




دکلمه با صدای رضا پیربادیان




گرگ-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... ل جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب م ن این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب شه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى کند

هرکه از گرگش خورد دائم ش ت
گرچه انسان مى نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى درند
گرگهاشان رهنما و ند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب






دکلمه با صدای رضا پیربادیان





گویی نه زمستانم-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
گویی نه زمستانم، برف این همه بارانده است

سرمای زمستان را، گرمای تو تارانده است

 

هر که تواش بردی، تا مقصدش آوردی

وامانده ی تو اما، از قافله جا مانده است

 

دست تو که صد شادی با من به نوازش داد

گویم به دعا کز درد آزرده مباد  آن دست

 

ای دوست! دلم را باش، وقتی که چنین قلاّش

دست از همه ی عالم، غیر از تو برافشانده است

 

جز عشق چه نامش هست؟ وز نابترین جامش

این جرعه که جان با تو نوشیده و نوشانده است

 

من گوش چرا دارم، تا عقل چه می گوید

در خطّه ی ما اینک، عشق است که فرمانده است

 

این عشق نه امروزی است، در من که دلم انگار

هر نامه که می خوانده است، با نام تو می خوانده است

 

بر من بوز و با خود، بردار و ببر ای عشق!

خا تر سردی را کز عقل به جا مانده است




دکلمه با صدای رضا پیربادیان





دلم گرفته خدا را-هوشنگ ابتهاج-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خ کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست
ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن



دکلمه با صدای رضا پیربادیان






رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند-حافظ-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خا ار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو دار به شمشیر می زند همه را
ی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند




دکلمه با صدای رضا پیربادیان





نه فقط از تو اگر دل م می میرم-کاظم بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
نه فقط از تو اگر دل م می میرم
سایه ات نیز بیفتد به تنم می میرم

بین جان من و پیراهن من فرقی نیست
هر یکی را که برایت م می میرم

برق چشمان تو از دور مرا می گیرد
من اگر دست به زلفت بزنم می میرم

بازی ماهی و گربه است نظربازی ما
مثل یک تُنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من، ته این کوچه بایست

بیش از این دور شوی از بدنم می میرم





دکلمه با صدای رضا پیربادیان






دیگر این پنجره بگشای که من-هوشنگ ابتهاج-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ.
دیرگاهی‏ست که در خانه‏ی همسایه‏ی من خوانده وس.
وین شبِ تلخِ عبوس
می‏فشارد به دلم پای درنگ.
 
دیر‏گاهی‏ست که من در دلِ این شامِ سیاه،
پشت این پنجره، بیدار و خموش
مانده‏ام چشم به راه.
همه چشم و همه گوش:
مست آن بانگ دل‏آویز که می‏آید نرم
محو آن اختر شب‏تاب که می‏سوزد گرم
مات این ‏ی شبگیر که می‏بازد رنگ.
 
آری، این پنجره بگشای که صبح
می‏درخشد پسِ این ‏ی تار.
می‏رسد از دل خونین سحر بانگ وس.
وز رخ آینه‏ام می‏سترد زنگ فسوس
بوسه‏ی مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده‏ی روز که با اشک من آمیخته رنگ ...





دکلمه با صدای رضا پیربادیان




هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش-سعدی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
نگران تو چه شه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویش
وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره توسن
نتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش
به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش
ه خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی
عجب ار باز نیاید به تن مرده روانش
شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت
که همه عمر نبوده ست چنین سرو روانش
گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم
باز می بینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
چه گنه و دیدی که تعلق ببریدی
بنده بی جرم و خطایی نه صواب است مرانش
نرسد ناله سعدی به ی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

عاقبت برافتد ز سر راز نهانش




دکلمه با صدای رضا پیربادیان





چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم-شهراد میدری-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم
بلرزد دستم از گریه، به لب سیگار بگذارم

به درد آید دلم از بی تو بودن های ِ این دنیا
دو پلکم را بهم با اشک، بالاجبار بگذارم

بهار از راه برگردد خوشآمدگو شوم با شوق
به روی ِ صندلی پیراهن ِ گلدار بگذارم

تو مهمانم شوی و من پذیرایی کنم از تو
بریزم چای و قلیان ِ دو سیبی بار بگذارم

کنار ِ شمس تو بنشینم و با شعر ِ مولانا
به دستی جام و دستی نیز زلف ِ یار بگذارم*

گله بسیار اما تا نرنجی بیش از این از من
زبان بر شکوه ها خاموش و بی گفتار بگذارم

تو برخیزی بگویی وقت ِ رفتن هست و من با بغض
بگویم نه، بنای ِ خاهش و اصرار بگذارم

بخندی و بگویی باز می آیی به خاب ِ من
به دستت دست ِ بدرود از سر ِ ناچار بگذارم

چه باید کرد وقتی رفته باشی، غیر از اینی که
به خاک ِ پای ِ تو پیشانی ِ تبدار بگذارم

امان از تار ِ موی ِ مانده بر جای ِ غمآوازت
امان از لحظه ای که پنجه بر این تار بگذارم

چقدر از آه برخیزم برایت اشک بنویسم
چقدر آ بگو امضا بر این طومار بگذارم

دوباره شب شد و مانند ِ هر شب جای ِ تو خالی ست

چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم




دکلمه با صدای رضا پیربادیان




من خانه نمی دانم-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده

کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم

زان که شدی جانش زان مطلب دانش

پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش

وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم

من عاشق و مشتاقم من آفاقم

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف

بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم

می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم





دکلمه با صدای رضا پیربادیان




اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام-رهی معیری -دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
 اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می ن نخورده ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی یده ام

ای سرو پای بسته به مناز

آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام




دکلمه با صدای رضا پیربادیان




یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم-افشین یداللهی-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم

یک روز می آیی که من نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم

شب زنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی
تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد
گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته ام دور از کدورت های دور
آیینه ای رو به توام ، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست

اصلا منی در کار نیست ، امن ام حصارت نیستم.





دکلمه با صدای رضا پیربادیان




اگر عشق-پابلو نرودا-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
اگر عشق
تنها اگر عشق،
طعم خود را دوباره در من منتشر کند
بی بهاری که تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم.
 
آه عشق من!
اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن
و با گیسوانت تمامی درها را ببند

برای دستانت
گلی
و برای احساس عاشقانه ات
گندمی خواهم چید

تنها، فراموشم مکن
اگر شبی گریان از خواب برخاستم
چرا که هنوز در رویای کودکی ام غوطه می خورم

عشق من!
در آنجا چیزی جز سایه نیست
جایی که
در رویایمان
دستادست هم گام برخواهیم داشت
اکنون بیا با هم آرزو کنیم که هرگز

نوری برنتابدمان.





دکلمه با صدای رضا پیربادیان




باد-اخوان ثالث-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
 خشمگین و مست و دیوانه ست
 خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد
 باز ویران می کند زود آنچه می سازد
 همچو جادویی توانا ، هر
 چه خواهد می تواند باد
 پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است
 مست و دیوانه
 بر زمین و بر زمان تازد
 کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
 چه تناورهای باراو مند
 و چه بی برگان عاطل را
 که تکانی داد و از بن کند
 خانه ازبهر کدامین عید فرخ می تکاند باد ؟
 لیکن آنجا ، وای
 با که باید گفت ؟
 بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
 وز مسیر جویباران دور
 آِشیانی بود ،مسکین در حصار عزلتش محصور
 آشیان بود آن ، که در هم ریخت ، ویران کرد ، با خود برد

 آیا هیچ داند باد ؟



دکلمه با صدای رضا پیربادیان





آمدی درخواب من-شهراد میدری-دکلمه رضا پیربادیان

درخواست حذف اطلاعات
ﺁﻣﺪﯼ ﺩﺭ خاب ﻣﻦ ﺩﯾﺸﺐ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﺍﯼ ﻋﺠﺐ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻓﻬﺎ ﻫﻢ، ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ!

ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺷﺎﯾﺪ ﻋﺰﯾﺰ!
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻨﮕﻢ ﻗﺮﺍﺭﯼ داشتی

ﺑﻨﺪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺕ
ﻣﺎﻩ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ پلنگ ﺧﻮﺵ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﺠﺐ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ!
ﺑﻌﺪ ﻋﻤﺮﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ ﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻼﻡ
ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﺧﺎﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻐﻀﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ
ﻧﻪ! ﻧﮕﻔﺘﻢ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﺑﺎ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯼ ﺁﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺑﺒﺨﺶ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺩﻭﺷﻢ ﻫﻖ ﻫﻖ ﺑﯽ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﯼ ﺩﺍشتی

ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻐﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺩﺍشتی

ﺻﺒﺢ ﺑﻮﯼ ﮔﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﺑﻢ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﯽ ﮔﻼﯾﻪ ﻟﺐ ﻓﺮﻭ ﺑﺴﺘﻦ.. ﺳﮑﻮﺕ
ﺩﻟﺨﻮﺵ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ




دکلمه با صدای رضا پیربادیان