رسانه
رسانه

گاه نوشت های یک «رها»



دانشجو می شویم

درخواست حذف اطلاعات

این هفته۳شنبه تعطیل رسمیه. ۴شنبه هم که بین عطیلینه. ما هم دیدیم همه از خستههه.. هیچی دیگه کل هفته رو کنسل کردیم برگشتیم خونه هامون. بعضی از ا گفتن باید جبرانی بیاین. یکی که جبرانیشو برگزار کرد! عمومی ها هم گفتن غیبت میزنن که گفتیم با کمال میل


حالا موندم بعد از این ۱ هفته تعطیلی چطوری برگردم ؟ احساس میکنم اصلا در توانم نیست




دلتنگی

درخواست حذف اطلاعات

چقدر سخته یهویی رفتن آدمایی که روزی میخون ون. روزایی که واست خاطره شدن.

چقدر یهو احساس خلا میکنی.

اینجا هر روز داره خالی تر میشه.. هر روز تنهاتر.. هر روز دلگیرتر


این آدما کجا میرن؟ چه چیزایی براشون پیش میاد؟ این سوالا همیشه بی جواب میمونن و وقتی یادشون میفتی واقعا آزاردهندست.




نتیجه

درخواست حذف اطلاعات

اینا گفتن 6 ولی 3:30 جوابا رو سایت بود.

علوم تغذیه شهر نزدیک :))

درسته همه میگفتن نهایتش داروسازی یا فیزیوتراپی قبولی ولی علوم تغذیه شد اما من ناراضی نیستم.

از اول به هیچ رشته ای دلخوش ن و هیچ انتظاری نداشتم. در نتیجه الان خوشحالم و دارم با نتیجم کیف میکنم.

مامان و بابام خوشبین تر بودن و یکم حالشون گرفته شد.


مهم اینه خودم خوشحالم :))


+ ثبت نامه.. پیش به سوی (محیطی بسیااار مز ف)




دوباره سرما خوردم!

درخواست حذف اطلاعات

به نظرتون چرا تا یه نفر تو خونه ما سرما میخوره، بلافاصله به من منتقل میشه؟؟ و چرا باید صدام شبیه صدای وس بشه و یه خط در میون به گوش برسه؟!!


فکر کنین یه خواننده مثل من باشه!! بیچاره باید چه خاکی به سرش بریزه؟!


امشب دختر عموم و شوهر و دوتا دختراش مهمونمون بودن. و من بیچاره چون سرما داشتم نمیتونستم به دختر کوچولوش که ۷ ماهشه نزدیک شم. بچه نرررم عشششق فقط دلت میخواست بخوریش. و رسما اعلام به محض بهبودی کامل مزاحمتون میشم و به مدت ۲۴ ساعت دخترتون مال منه. تصویب هم شد :))))




این یکی رو هم از سر گذروندیم :)

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه تموم شد :))

در کل راضی بودم. خیلی بهتر از کنکورای قبلی بود. امیدوارم اون چیزی که میخوام بشه که بعد از مدت ها حس از ته خوشحال شم.


در کل کم استرس تر از اون چیزی بود که فکر می . ب ساعت 11 سعی بخوابم. ولی عادت نداشتم آ ش فکر کنم 12:30 خوابم برد. صبح واسه ساعت 6 زنگ گذاشته بودم و دقیقا 5:59 خودم از خواب بیدار شدم. عاشق مغزمم

صبحانه خوردم و آماده شدم 7 با بابا رفتیم (فکر کنم اولین بار تو عمرم بود که ساعت 6:20 صبح صبحانه میخوردم). 7:15 رسیدیم. حس شلوغ بود. دیگه گشتم صندلیمو پیدا . تا 8 همینطور به در و دیوار زل زدیم! هی هم برقا رو قطع و وصل می ولی خداروشکر امتحان که شروع شد تا آ برق بود و کولر کار میکرد. البته فضا خنک نبود ولی گرم هم نبود.


سر جلسه فکرم رو سوالا متمرکز بود( معمولا یکم حواسم به دور و بر پرت میشه). عمومی ها رو خیلی خوب جواب دادم. فقط به دینی شک دارم چون کلا خیلی آماده نبودم. اختصاصی در کل سخت بود. واسه سخت بودن ریاضی آماده بودم و بخاطر همین هول نشدم. زیست یکم برام شک برانگیز تر از معمول بود ولی بازم به موقع تموم شد و تا اینجا مشکلی با زمان بندیم نداشتم. تازه عمومی ها رو یکم زود هم تموم . ولییییی ولیییی فیزیک که شروع شد دیدم یا خدااا چرا اینطوریه. و اونجا یکم دست و پامو گم و زمانم هدر رفت. بازم خودمو جمع و جور و گفتم دیگه هر چی رو تونستم جواب میدم. کلا مثل اینکه فیزیکش سخت بوده.

زمان واسه شیمی کم اومد و منم خیلی به شیمی تسلط نداشتم. دیگه هر چی رو که راحتتر بود زدم. فکر کنم از عمومی دینی و از اختصاصی شیمی بدترین درسام باشه که البته انتظارشم داشتم. آمادگیم تو این دو درس کمتر از بقیه بود.


جمع بندی اینکه وقتی بیرون اومدم راضی بودم. حالا تا ببینیم جوابا چطور میشه. اگه غلط زیادی نداشته باشم اوضام خوبه :)


وقتی زمان تموم شد و سوالا رو جمع یه لحظه متوجه شدم واقعا تموم شده و یه لبخند از ته دل زدم. اگه ی منو دیده باشی فکر میکنه لابد خلم. انگار تا اون لحظه یادم رفته بود این آ ین آزمونه خدا از این لبخندها نصیب همه ه. من خیلی وقت بود چنین لبخندی تو زندگیم کم داشتم.


خلاصه که تابستون ما هم شروع شد و اینقدر برنامه دارم که نمیدونم اول سراغ کدوم یکی برم. باید بشینم کارامو بنویسم و اولویت بندی کنم. پییییش به سوی خوش گذرونی و کتاب خوانی و ورزش. چه حاااالی بده.



+ امیدوارم حال دل همه کنکوری ها الان خوب باشه. بیخیال اینکه چطور کنکور دادین. الان زمان استراحت و تفریح روحی و جسمیه. برین حال کنین و به هیچی فکر نکنین. این تجربه من از کنکورایی که بد دادم.


++ هنوز باورم نمیشه تابستونم شروع شده. یادش که میفتم هی لبخند میزنم. انگار وسط رویام




آلو تو دهنش خیس نمیخوره!!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی بده که مادر آدم اینقدر غیر قابل اعتماد باشه.

هیچ حرفی تو دل مامان من نمیمونه. هر چی رو بهش بگی و تاکید کنی به ی نگو، چند وقت بعد میبینی یکی میدونه (درصورتی که اگه خودش چیزی به من بگه، امکان نداره به ی بگم). ماشاءالله بقیه اعضای فامیل هم که بهتر از مامان من نیستن و نتیجه این میشه که کم کم همه میفهمن. خب واضحه وقتی مادر خودم رازدار نیست، چه انتظاری میتونم از بقیه داشته باشم؟؟!! باز صد مرتبه به مامانم. خالم که یه پدیده ایه واسه خودش!!!!

بهشم که میگم چرا به فلانی گفتی؟؟ میگه : حالا اون که غریبه نیست!!! یا مثلا میگه : خب ازم پرسید، منم گفتم. دروغ که نمیتونستم بگم!!!!

خدایا یکم سیاست به این زن بده!!!


از 11-12 سالگیم فهمیدم مادرم زنی نیست که تو مشکلات و مسائلم بهش اعتماد کنم!! من به پدرم بیشتر اعتماد دارم تا مادرم. ولی خب همه چیزو که نمیشه به پدر گفت.


هر چی میگذره بیشتر از اطرافیانم بدم میاد و بیشتر ازشون فاصله میگیرم. از آدمایی که مدام سرشون تو زندگی دیگرانه و حق خودشون میدونن که تو زندگی بقیه تفتیش کنن، حالم بهم میخوره. ایی که فقط منتظرن تا یه خبر جدید گیر بیارن و هر جا نشستن راجع بهش اظهار نظر کنن!!

از آدمایی که حرف تو دهنشون نمیمونه و اصلا قابل اعتماد نیستن هم بدم میاد. یعنی هر ی غیر مادرم بود باهاش قطع رابطه می . ولی مادرمه دیگه!! چی کارش کنم؟؟ باز خداروشکر خواهرم اینطوری نیست. با اینکه از خودم 7 سال کوچیکتره ولی واقعا خیلی بیشتر قابل اعتماده.


یعنی اینقدر از این اخلاق مامانم عذاب کشیدم که هر چی بگم خالی نمیشم. حتی چند بار قشقرق به پا ولی اصلا انگاااار نه انگاااار.. کلا منو به هیچ جاش نمیگیره ://

متاسفانه با خونوادمم زندگی میکنم و از خیلی چیزایی که برام پیش میاد و مهم هستن، خود به خود باخبرن.


چقدر از خیلی چیزای این زندگی بدم میاد. البته خیلی چیزاشم دوست دارم. ولی واقعا خیلی وقتا بودن با این خونواده و این فامیل ها برام عذابه. امیدوارم و تلاش میکنم که زودتر از این شرایط خلاص شم.




اردیبهشت

درخواست حذف اطلاعات

کاش هوای همه ماه های سال مثل اردیبهشت بود.

تو این هوا آدم واسه هر کاری انرژی داره. حتی با درس خوندن هم میشه کلی حال کرد :)))

واقعا که بهشته




این بار حس های خوب

درخواست حذف اطلاعات

خوشحالم روزایی هست که میتونم زیبایی های زندگیمو ببینم. هنوز اونقدر روحیم اب نشده که همه روزام تیره و تار باشه. همین که یکم استرسم کم میشه از اطرافم کلی حس قشنگ میگیرم.

عاشق این هوام. صبح های دل انگیز، غروب های دل انگیز و دل انگیزترررر

این روزا میشه پنجره اتاقو باز گذاشت و هوای مطبوع داشت. میشه آواز قشنگ پرنده ها رو شنید. میشه صبح ها رفت تو حیاط و یه گوشه دنج که نسیم میاد و میره درس خوند و کلییی حال کرد. اونقدر خوبه که متوجه گذر زمان نمیشم و آ ش گرسنگی باعث میشه بلند شم و برگردم تو خونه.

میشه سر هر میز غذا سبزی های تازه که چند دقیقه قبلش از باغچه حیاط چیده شده، داشت. بخصوص اون تربچه های لپ گلی که عاااشقشونم و حتی وقتی حالم بده دلمو میبرن :)))

خدایا اگه هستی، ممنونم برای قشنگی هایی که دارم. ممنونم که هنوز میتونم بچه بشم، یه دنیا ذوق کنم، تو جنگل که گردش میکنم صحنه هایی تو طبیعتت ببینم که نفسمو بند بیاره. ممنونم که هنوزم میتونم سرزنده باشم. وقتی حالم خوبه سرزنده تر از همه. روزایی دارم که تو خونه همش بالا و پایین میپرم و با همه شوخی میکنم و راه رفتنم مثل یدنه :)))

خدایا بابت همه این حس و حال های خوب ممنونم.

و بطور ویژه ممنونم که تو مازندران به دنیا اومدم و تا دریا و جنگلت یه ذره فاصله دارم. جایی آرامش بخش و لذت بخش تر از جنگل وجود داره؟!



+ اینم یه روی دیگه زندگیمه. همیشه که نباید از سختی ها و دل مردگی ها گفت




آشفتگی

درخواست حذف اطلاعات

از اون زمان هاست که هی میام به اینجا سر میزنم که بنویسم ولی وقتی میام پشیمون میشم و میبندمش.


سردرگمم.. ولی با انگیزه تر از قبل..

بین چند تا راه موندم و نمیدونم وضعیت آیندم چی میشه. البته نتیجه کنکور و انتخاب رشته تا حدودی مسیرو روشن میکنه و حداقل گزینه ها رو کم میکنه که باعث میشه افکارم یکم منسجم شه و از این سردرگمی دربیام.


امیدوارم این 2 ماه باقی مونده رو عالی طی کنم. زمان خیلی مهمیه و رو نتیجه خیلی تاثیر میذاره.

فعلا باید فکرمو از آینده آزاد کنم و فقط رو همین 2 ماه متمرکز شم تا رتبه بیاد ببینم چی میشه.


احساس میکنم یکی از مشکلاتم اینه که بیش از حد همه جوانبو میسنجم. این کار تا یه حدی خوبه ولی بیش از حدش فقط آدمو کلافه میکنه. کم کم احساس میکنی همه راه ها به روت بستست.


سعی میکنم دیگه بهش فکر نکنم. حیفه این 2 ماهه که با ذهن آشفته اب بشه. برای تصمیم گیری های بعدی به اندازه کافی وقت هست و اون تصمیم ها هم به شدت به نتیجه کنکورم وابستن.


میشه شما هم به هر روشی که قبول دارین مثلا دعا کنین یا انرژی مثبت بفرستین یا هر کار دیگه ای، که آ این تصمیم ها نتیجه خوبی بگیرم؟؟




این حس و حال مز ف

درخواست حذف اطلاعات

نمیخوام اینجا زار بزنم و ناله کنم اما کاش بتونم به این ح های افسردگی بعد از بیدار شدنم از خواب غلبه کنم. اینکه وقتی بیدار میشی حس چندان خوبی نداشته باشی شاید طبیعی باشه ولی وقتی این حس طولانی میشه و چند ساعت یا حتی کل روز آدمو از کار میندازه یه جوریه!!


صبح از خواب بیدار میشم و منتظرم که بعدازظهر بشه و بخوابم و یکم بعدش دوباره بیدار میشم و منتظرم که شب بشه تا بازم بخوابم!!


واقعا چه زندگی هیجان انگیزی!!!!


+ از حق نگذریم سیزده بدر خیلی خوش گذشت. اونقدر خوب بود که تمام مدت احساس می وسط یکی از رویاهامم و دلم میخواست زمان همونجا متوقف شه یا همونجا بمیرم. کاش زندگی واقعی هم همین شکلی بود..




از مصیبت های عید

درخواست حذف اطلاعات

فردا شب قراره مهمون بیاد خونمون. عموها و ها و احتمالا مامان بزرگ و بابابزرگ..

خداروشکر هیچکدوم نمیدونن من کنکور دارم. ولی از طرفی باید کل مدت مهمونی پیششون باشم. حالا اگه دخترعمم باشه سعی میکنم سریعتر با اون فرار کنم و بیایم تو اتاق که هر دو از این آدما خلاص شیم. هیچکدوم دل خوشی از این جماعت نداریم

نه اینکه آدمای بدی باشن. ولی خب من همشونو دوست ندارم. امان از این عید..

از طرفی استرس آزمون داره خفم میکنه..


عید از این زیباتر دیده بودین؟؟




تو زمستون تاپ میپوشن!!!

درخواست حذف اطلاعات

خب آخه چرا؟!


والا من ادعای مصرف بهینه و صرفه جویی و این چیزا ندارم. به هر حال دارم زندگی خودمو میبینم. با اینکه سعی میکنم رعایت کنم ولی بازم یه جاهایی میدونم درست مصرف نمیکنم.

ولی واقعا اینکه تو زمستون تاپ بپوشی و از اونور شعله بخاری رو تا آ زیاد کنی یا تو تابستون دمای خونه رو تا اونجا که کولر بیچاره توان داره و گاها بیشتر از توانش!! پایین بیاری و بعد از سرما بری زیر پتو، اصلا عاقلانه نیست. عقلو که هممون داریم. خب چرا استفاده نمیکنیم؟!!


آ ش هممون از بی آبی و سرما یا گرما میمیریم و خلاص!!

فکر کنم کره زمین از دست ما ایرانیا راحت میشه و یه نفسی میکشه :/






خوابم میاد :(

درخواست حذف اطلاعات

کاش آدما هم میتونستن به خواب زمستونی برن. چقدر لذت بخش میشد!!




آی ام الگو :))

درخواست حذف اطلاعات

و من امشب فهمیدم الگوی یه نفرم!! اونم تو پشتکار و اراده!!!

الان میزان ذوق مرگیمو باید چطور عنوان کنم؟؟؟؟!!!!

و البته از خودم خج کشیدم که چقدر تنبلی میکنم درحالی که یه نفر فکر میکنه من خیلی پر تلاشم!!


بعضیا خیلی خالصانه و ساده حرف دلشونو بهت میگن و کلییی بهت انرژی مثبت میدن. چقدر این آدما دوست داشتنی و کمیابن. آدمایی با قلب واقعا مهربون :))) کاش منم اینطوری بودم..



+ فکر کنم هیچوقت حرفای امشبتو فراموش نمیکنم دختر مهربون. امیدوارم یه عالمه موفق شی و چند برابر حس خوبی که بهم دادی، بهت برگرده :)))




تو

درخواست حذف اطلاعات

افسوس ها، پشیمانی ها، ج ها و سازش هایی هست که زخمشان هیچ وقت یام نمی یابد، 

هیچ وقت درست نمی شود، 

هیچ وقت، 

می فهمی؟ 

حتی آن دنیا...



*دوستش داشتم _ آنا الدا*




من خیلی تنبلم :(

درخواست حذف اطلاعات

امروز یه کلمه هم درس نخوندم :((

خدایا اگه هستی بی زحمت منو به راه راست هدایت کن. اندکی عقل و اراده.. فقط اندکی




علت فوت

درخواست حذف اطلاعات

فکر کنم آ ش رو سنگ قبرم بنویسن :

علت فوت : خفگی در اثر استرس زیاد :|




خودکشی

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



پراکنده

درخواست حذف اطلاعات

1.    سه شب پیش زیر باد کولر بودم تا صبح و دقیقا فردا ظهرش بخاری اتاقم روشن شد!!

یعنی اینقدر سریع آب و هوای اتاق من تغییر میکنه!

الانم که داره بارون میاد و هوا سرد و پاییزی و البته دلگیر شده..

 

2.    این دبیر ادبیات ما هم بازیش گرفته. یه هفته اینقد کم تکلیف میده که آدم بیکار میشه، یه هفته اونقدر کار میریزه رو سرت که نمیدونی چه  غلطی ی!!

شل کن، سفت کن درنیار دیگه برادر من (البته جای پدرمه).

 

3.     ما یه دونه یار داریم، خیلی هم دوسش داریم. منتها یه مشکلی هست. جاهامون جا بجا شده. من شدم مجنون، ایشون شدن لیلی :| قربونت بشم لیلی نازنینم!!!

 

 


+ خدایا اگه هستی بیا به من عقل بده بی زحمت. شرمنده ها جبران میکنم!




زندگی

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه امروز بعد از 2 روز تعطیلی رفتم کلاس و یکم آدم دیدم برگشتم!!

داشتم تو خونه میمردما.. هوف


جالبه زیاد اهل بیرون و شلوغی نیستم. ولی سکوت این دو روزم واقعا آزاردهنده بود. تعجب میکنم امسال مسجد نزدیک خونمون هیچ خبری نبود. یعنی چه اتفاقی افتاده؟؟!!


خلاصه که خداروشکر تعطیلات تموم شد و مردم مجبور شدن دوباره اول صبح از خونه هاشون بیان بیرون درنتیجه صدای کوبیده شدن در حیاط و استارت ماشین و جیغ جیغ بچه ها و بوق سرویس ها و... که همانا همگی نشانه هایی از جریان زندگیست در شهر جاری شد.. بدانید و آگاه باشید