رسانه
رسانه

رافائل تنها



صفر و صد من

درخواست حذف اطلاعات

من در نوع ارتباطم با آدم های نزدیکم اکثرا صفر و صد هستم. یعنی یا همه جوره بهشون محبت میکنم و حواسم بهشون هست و رابطه ام باهاشون خوب و نزدیکه یا دوستشون ندارم و کلا ارتباطم رو باهاشون قطع میکنم.

در خصوص مردانی که در مقاطع مختلف زندگی با اونها رودررو شدم، یه خط قرمزی داشتم و دارم. یا صرفا با هم همکار و همکلاسی و دوست و فامیل هستیم و احترام همدیگه رو حفظ میکنیم یا اگر از خط قرمزهام عبور د به کل از زندگیم حذفشون میکنم! 

خوب همه ی آدم ها مثل من نیستند. مثلا دوستی دارم که بعد از ازدواج خودش و سابقش همچنان با هم رفت و آمد  دارند تازه اونم از نوع خانوادگی. یا همکارم که با وجود اینکه یکی از مردان متاهلی که با او کارهای جانبی انجام میداد بهش پیشنهاد دوستی و داده بود اما همچنان باهاش در ارتباطه و کار میکنه. یا دوستی دارم که برای مدیری که تا حالا ده بار بهش پیشنهادهای عجیب داده کار میکنه.

من همچین آدمی نیستم. ارتباطم رو با این قبیل افراد قطع و البته تاوان های سنگینی هم پرداخت . شاید یه عده بیان و بگن روابط اجتماعیت ضعیفه! یا در شدایط سخت نبودی! خوب این نظر شماست. من جور دیگه ای به قضیه نگاه میکنم. من هم گاهی  در شرایطی که به پول نیاز داشتم شغل خاصی رو کنار گذاشتم که فعلا داستانش بمونه برای خودم. 

در ادامه ی مطلب چند مورد رو شرح میدم! 

البته قبلش بگم که تموم زنها تغییر رفتار مردان را  میفهمند و خیلی خوب متوجه میشوند که یه مرد دیگه رفتارش دوستانه نیست و وارد یه فاز دیگه ای شده!



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



اسم و آدرس _ پست موقت

درخواست حذف اطلاعات

امروز میخواستم از پیدا بازار بنویسم اما به علت کامنت خصوصی یه دوستی که اسم و آدرس برای بیماری ام اس رو میخواست این پست رو به صورت موقت براشون نوشتم:

های زیادی در این زمینه کار میکنند که با یه سرچ کوچیک توی اینترنت میتونید اسم و آدرس خیلی ها رو پیدا کنید. بهترین ؛ آقای صحراییان هستند که متاسفانه بیمار جدید نمیپذیرند. 

از اونجایی که این بیماری طوری هست که سالها بیمار تحت نظر پزشک باقی میمونه، بسیاری از پزشکان قدیمی دیگه بیمار جدید نمیپذیرند اما در بیمارستان سینا که یه بیمارستان تی است بیمار ویزیت میکنند. البته اونجا خیلی شلوغه و نوبت گرفتن واقعا سخته.

من آقای رضا عظیمی صائین هستند. آدرس مطب: خیابان مطهری_ خیابان فجر_ روبروی بیمارستان جم_کوچه شهید نظری_ پلاک ۵۰_ طبقه سوم_ واحد نه.

تلفن: ۸۸۸۳۵۸۲۳

متاسفانه بیماریهای زیادی هستند که علائم مشابهی دارند و تشخیص خیلی خیلی مهمه! 

دوست عزیز امیدوارم  مشکلت زودتر برطرف بشه و ح خوب خوب بشه. نگران نباش و غصه نخور! اگر احیانا بهت گفتند این بیماری رو داری، نترس. 

اگر مواردی که بهت میگه رعایت کنی و با بیماریت کنار بیای میتونی کنترلش کنی. نه تنها این بیماری رو که هر بیماری دیگری رو.

متاسفانه برای تشخیص درست بیماری،آزمایشات و تست های پرهزینه ای انجام میشه اما باعث میشه پزشک تشخیص درست تری داشته باشه.

امیدوارم موفق باشی و بیای و بهم خبر بدی که خوب خوب شدی.




یکی ازخنده دار ترین خواستگارها!

درخواست حذف اطلاعات

دوران ارشد دو تا راهنما داشتم. یکی همون پیر شصت ساله و یکی هم یه جوون گوگولی که گرایشش متفاوت بود اما چون زمینه کاری مشترکی داشتند و م کم حوصله بود من بیشتر کارهامو با ایشون انجام میدادم. 

پدرم تازه فوت کرده بود. دو ماه  میشد. یه روز الف صدام کرد دفترش و با من و من گفت: میدونی خانم رافائل، چند ماه قبل یه خانمی که یه زمانی دانشجوی اینجا بوده و الان دبیره و میشناسیمش اومد اینجا و گفت یه برادر داره که متخصص مغز و اعصاب و ه و براش دنبال یه دختر خوب برای ازدواج هستند. گفت برادرش نمیخواد با یه پزشک ازدواج کنه و در نتیجه از من خواست از بین دانشجوهام ی رو که قد بلند باشه و خوش قیافه و خوش صحبت و ....و منم قبولش داشته باشم رو بهش معرفی کنم. منم شمارو معرفی . خواهر اون آقا و خواهرزاده شون یک بار با من اومدند آزمایشگاه و شما رو دیدند و پسندیدند. الان مدتهاست میخوان بیان خواستگاری. متاسفانه پدرتون فوت د و همه چیز عقب افتاد. حالا اگه شما اجازه میدید میخوان بیان با شما و خونواده صحبت کنند. 

من گفتم: ایشون چند سالشون هست؟ 

با پاسخ متوجه شدم سیزده سال از من بزرگتره. 

با تعجب گفتم: چرا تا حالا ازدواج ن د؟ چرا خودشون همسرشون رو انتخاب ن د؟ یه متخصص به خونواده ش میگه براش زن پیدا کنند؟

گفت: سخت نگیر تا حالا داشته درس میخونده فرصت نداشته. الان هم نمیخواد از بین دانشجوها یا همکاراش با ی ازدواج کنه!

در ذهن من این اولین نمره منفی بود. با خودم میگفتم ی که نمیتونه از حق انتخابش استفاده کنه و از بین اونهمه دختر دانشجو و شاغل در بیمارستان و یا همکارانش ی رو مطابق سلیقه ی خودش انتخاب کنه پس یه جای کارش میلنگه!

با خونواده که صحبت مادر من و خواهر ایشون قرار گذاشتند که اول بیرون همدیگه رو ببینیم. در نتیجه یه روز بعد از ظهر من با مامان و ایشون با خواهرشون رفتیم به یه هتل و در کافه ی اونجا همدیگه رو دیدیم. من بستنی سفارش دادم. حین خوردن حرف میزدیم. مادر و خواهر ایشون هم پشت یه میز دیگه نشسته بودند. اون زمون من داشتم کارهای پذیرشم رو انجام میدادم و این خواستگاری یه جورایی اضافه بود.

آقای صحبت کرد و جواب سوالاتم رو تا حدودی داد. البته بگم که از همون اول ازش خوشم نیومد. از اختلاف سنی مون و مجموع حرکاتش حین صحبت و نحوه ی خوردن بستنی و .... 

شماره تلفن رد و بدل شد و قرار شد بیشتر با هم آشنا بشیم.

تماس های تلفنی ما بین دیدار مجددمون شاید دو یا سه مرتبه بود. ایشون همیشه یا بیمارستان بودند یا و یا کشیک بودند و یا مطب. منم مغرور تر از اون بودم که هی زنگ بزنم.

چند هفته بعد همدیگه رو دوباره دیدیم. این دفعه تنها! سوالات آقای از من جالب بود:

_قد و وزنت چقدره؟ (توی دلم گفتم مگه میخوای ب ی؟)

_خوش سلیقه هستی یا نه؟ جواب دادم اینو باید ی که منو میبینه بر اساس نوع لباس پوشیدنم بسنجه. بهتره از اطرافیانم بپرسید نه از من!( توی دلم گفتم پس میخوای با من شو بدی؟)

_آشپزی بلدی؟ جواب من: نه! 

_روابط عمومیت قویه؟

_ یدن بلدی؟ 

(حس میخواد یه عروسک بگیره ببره خونه اش که توی مهمونی هاش باهاش نمایش بده و هر وقت خسته میشه سرش رو گرم کنه)

_میشه عینکت رو برداری میخوام رنگ چشماتو ببینم (حس شبیه اون انی شده  که میخوان اسب ب ند و دندوناش رو میشمرند)

بعد گفت: باید لنز بذاری حیفه که چشماتو پشت عینک قائم میکنی!

گفتم: شما خودتون چرا لنز نمیگذارید؟ جو نداشت! 

بعد از این دیدار دوم حس بسیار بدی نسبت بهش پیدا . 

مخصوصا که در تحقیقاتی که درموردش انجام دادم متوجه شدم این آدم دائم میره خواستگاری این و اون و بعد خودش پا پس میکشه! 

بعد از این دیدار دو سه باری تلفنی صحبت کردیم و بعد تا دو ماه خبری از نشد و منم فراموشش . 

بعد از دوماه زنگ زد. حال و احوال و این حرف ها. بهش گفتم آقای بهتره این موضوع بیش از این ادامه پیدا نکنه. شما کلا انگار فرصت ازدواج ندارید. منم آدم روابطِ کش دارِ بدون تکلیف نیستم. بهتره هر ی بره سراغ زندگی خودش. 

گفت: چرا اینجوری حرف میزنی؟ گفتم دو ماه هیچ خبری از شما نشده و حالا یهو زنگ زدید که چی؟ گفت من ایران نبودم و برای یه دوره رفته بودم خارج از ایران.

گفتم: روح گراهام بل شاد! ایشون تلفن رو برا همین مواقع اختراع کرد. 

خداحافظی و تلفن رو قطع .

دو روز بعد خواهرش زنگ زد به مادرم که اجازه بدید من و خواهر کوچیکه ام بیایم خونه شما تا رودررو صحبت کنیم فکر میکنیم ی ری سوء تفاهمات پیش اومده! 

با وجود مخالفت من، مادر قبول کرد. اردیبهشت بود. گل آورده بودند همراه یک جعبه شیرینی. البته اعلام د به مناسبت روز معلم برا مادرم گل آوردن! یعنی گل برا من نبود. 

نشستند به تعریف از برادرشون. مادرم پرسید چرا مادرتون همراهتون تشریف نیاوردند. گفتند ایشون پیر هستند و براشون خیلی سخت بود که بیان. 

در اون بین از خانم ای و ایگرگ صحبت  که مهریه هاشون صد یا دویست سکه است و اونوقت دخترکان بعضی خوانواده های  فقیر که تحصیلات درست و درمونی هم ندارند به تعداد سال تولدشون سکه مهریه میگذارند. (توی دلم گفتم برید از همون خانم ا برا پسرتون پیدا کنید)

خواهر کوچیکتر خطاب به مادرم گفت خوب نظر شما چیه؟ مادرم گفت: من نباید نظر بدم. دخترم قراره با برادرتون ازدواج کنه. بعد رو به من گفت نظرت چیه؟

رو له خانم گفتم: من قبلا با برادرتون صحبت . ایشون فرصت ازدواج ندارند. وقتی اول زندگیشون وقت نمیگذارند که طرف مقابلشون رو بشناسند بعد از یکی دو سال حتما دیگه نمیشه ایشون رو دید. ازدواج برای من یعنی در کنار هم زندگی . این چیزیه که برای برادر شما مفهومی نداره. ایشون یه زن خونه دار تحصیلکرده میخواد که خونه اش رو بچرخونه. من زن توی خونه نشستن نیستم.  حتی اگر ادامه تحصیل ندم حتما میرم سر کار. من و برادر شما به درد هم نمیخوریم. 

اونا رفتند و منم یه نفس راحت کشیدم. چون میدونستم آقای بی خیال تر از اینه که پیگیر باشه.

ی ال بعد دوباره خواهرش با من تماس گرفت و گفت: چطوری رافائل جان. خوبی؟ ازدواج کردی؟ گفتم نه! گفت داداش منم هنوز ازدواج نکرده! نظرت عوض نشده؟ داداشم خیلی از شما خوششون اومده!!! (توی دلم گفتم از پیگیریشون کاملا معلومه)

گفتم: نه. من الان دیگه گیلان نیستم. قصد ازدواج هم ندارم.

***

پ.ن.۱: خبر دارم که ایشون هنوز مجرد هستند!

پ.ن.۲: میدونم دارند روی بیماری من کار میکنند!

پ.ن.۳: خدارو هزار مرتبه شاکرم که تحت تاثیر حرف اطرافیان قرار نگرفتم و با ایشون ازدواج ن .

پ.ن.۴: مطمئنا بعضی چیزها که خصوصی تر بود از این ماجرا حذف شده ! این خواستگاری برام خنده دار بود چون انگار جناب دلش میخواست من برم نازش رو بکشم اما نمیدونست طرف مقابلش اصلا از اینجور عادتا نداره.





خان

درخواست حذف اطلاعات

سه روز میشه که شدیدا سرما خوردم. 

دیروز عکاس باشی بعدازظهر اومد خونه ی ما . غروب دوست مشترکشون که یه زمانی با نفس دوست بودند و با هم رفته بودیم گردش، تماس گرفت. اسمش رو میگذارم .

این خان صاحب ی ری مغازه های زنجیره ای فست فوده! اگر اسم ببرم مطمئنا خیلی ها میشناسند.

خان در چند شعبه ی خود صبحانه هم سرو میکنند. 

طی تماس ب مارو برای صبحانه دعوت د به یکی از بهترین شعبه هاشون!

خان دو سالی از من بزرگتره! یه عالمه پول و ملک و املاک داره. از روزی که من شناختمش تا حالا سه چهارتا عوض کرده! 

نمیتونم بهش ده بگیرم چون به دلیل شرایطی که داره خیلی از دختران صرفا به خاطر پولش دورش جمع میشن چون از نظر من اخلاق جالبی نداره! مطمئنا اخلاقش زنی رو جذب نمیکنه(البته شاید بعضی ها هم خوششون بیاد، این روزها پسند جامعه تغییر کرده)

به هر حال من نمیپسندمش. از اون آدم هاییه که حس خوبی به من نمیده! روابط آزادانه ای داره و زیادی شوخی میکنه!

من با عکاسباشی راحتم و احساس امنیت میکنم ولی در حضور این مرد نه! 

چند مرتبه همکلاسی پیشنهاد داده بود که بریم پیشش ولی من هر دفعه یه بهونه ای آورده بودم. ب وقتی خودش رسما دعوت کرد مجبور شدم قبول کنم و البته از عکاسباشی هم خواستم شب بمونه و همراه ما بیاد.

صبح ساعت هشت بیدار شدیم و رفتیم اونجا. در  حالیکه من به زحمت نفسم بالا می اومد.

خان و مادر و پدرش اونجا بودند و حس تحویل گرفتند. همه چیز عالی بود. فقط من میل نداشتم و چیز زیادی نخوردم اونهم درحالیکه من عاشق صبحانه خوردن توی رستوران هستم. از نگاه هم خوشم نمیومد. چند بار گفت می ارزید با این(اشاره به همکلاسی) ازدواج کردی؟! .... چند دفعه با کپلچه شوخی کرد. به همکلاسی گفت  داری کچل میشی چرا زن گرفتی! 

بعد شنیدم یه جا به همکلاسی گفت عجب قدی داره از تو بلندتره! 

من تمام مدت خودم رو به نشنیدن میزدم. موقع رفتن نمیخواست بگذاره برگردیم که همکلاسی گفت: رافائل سرماخورده باید بریم. گفت میبینم تحویل نمیگیره! دفعه ی قبل بیشتر تحویل میگرفت!

****

میدونید چیه شاید حرفم به نظرتون خنده دار بیاد اما تمام لحظاتی که اونجا بودم  حسادت رو در چشمان میدیدم. رفتارش که سعی میکرد از ظاهر همکلاسی ایراد بگیره و یجورایی کوچیکش کنه همگی ناشی از حسادت بود. 

درسته که اطرافیان میگن اون مردیه که هرگز تن به ازدواج نمیده اما من معتقدم اون طوری رفتار کرده که  هرگز نمیتونه به هیچ زنی اعتماد کنه! 

****

خدایا شکرت که یه زندگی ساده ی معمولی داریم اما توش پر از اعتماد متقابل و عشقه!

خدایا شکرت که یه مرد معمولی کپل با قد متوسط دارم در عوض خیالم راحته که سرش به زندگیش گرمه و جز در کنار هم بودن به چیز دیگه ای فکر نمیکنه!

خدایا شکرت که چشمِ دلم رو سیر کردی!




یه روز سخت

درخواست حذف اطلاعات

روز خیلی سختی بود. اونقدر حرص خوردم و عصبانی شدم که حد نداره.

با بغض اومدم خونه و چشمام خیسه!

خشم و نفرت قلبم رو فشرده کرده! 

خدایا این تیرگی ها رو از بین ببر!

از اینهمه تبعیض و از زیر کار در رفتن و دروغگویی خسته شدم.

خدایا دلم یه کاری میخواد که آرامش داشته باشم.

هم اتاقی نداشته باشم.

فرصت مطالعه داشته باشم.

با آدم های زیادی درگیر نباشم.

مدیر خوب و فهمیده و شجاع و  عادل و دل بزرگی داشته باشم.

همکارانم راستگو ودرستکار و مهربان و خوش قلب باشند.

محیط کار برام مثل محیط خونه مقدس و خواستنی باشه!

حقوق و بیمه و مزایا و پرداختیش مناسب و عادلانه و به وقت باشه.

فاصله اش تا محل زندگیم کم باشه.

با عشق برم سر کار و با عشق برگردم خونه!

کاری که با شوق رفتن به سر کار از خواب بیدار بشم و به عشق رفتن به اونجا بخوابم.

خدایا میدونم که تو ، فقط تو اگه بخوای ! میشه!!!




یک روز خوب

درخواست حذف اطلاعات

اول بگم که خیلی عصبانی هستم. یه پست بلند بالا نوشته بودم که بلاگ اسکای قورتش داد.

دوم از دیروز بگم:

دیروز صبح من و همکلاسی و کپلچه ساعت نه از خونه زدیم بیرون. من رو گیشا پیاده د و خودشون رفتند شرکت ! 

من نوبت آرایشگاه داشتم. اول کمی توی خیابون قدم زدم تا به تایم مورد نظر نزدیک شدم. بعد رفتم آرایشگاه.

بچه که بودم، مادرم من رو میبرد به آرایشگاه خانمی برای کوتاه موهام. اون خانم همیشه موهای آراسته و ناخن های مرتب و سوهان کشیده داشت. بلوز و دامن میپوشید با جوراب شیشه ای مشکی و کفش اسپرت مشکی. بوی عطرش آدم رو مست میکرد. در نتیجه توی ذهن من ثبت شده که وقتی میرم آرایشگاه انتظار دارم با خانم هایی شیک و تمیز مواجه بشم.

اما این روزها با وجود مدرن شدن فضای آرایشگاه ها و ابزار و وسایلشون و ظهور تکنیک های خاص با اسم های عجیب و غریب، وقتی وارد آرایشگاه میشم با دو دسته خانم مواجه میشم.

دسته ی اول خانم هایی که کمی مسن تر هستند با موهای زرد بی حال، ابروهای تتو شده و صورت های رنگ پریده و خسته و لباس هایی نه چندان مرتب! 

دسته ی دوم دخترکانی فضایی، با موهای فشن، ابروهای تراشیده و نقاشی کرده، مژه ها و ناخن های بیش از حد بلند کاشته شده و لب های ژل زده. با چشمانی سیاه و لب هایی بی روح (خدا نیامرزه  اونی که این مدل آرایش رو مد کرد)!

دیگه اثری از اون خانم های شیک و اتوکشیده ی قدیمی که آرامش خاصی در رفتار و گفتارشون بود نیست!

با این وجود در این آرایشگاه یه راضیه خانمی هست که نیروی خدماتیه و با وجود کهولت سن، ضعف جسمی و شرایط نامناسب اقتصادی که داره اما همیشه با روی خوش و لبی خندون با دیگران برخورد میکنه. با مهربونی میاد و سلام میگه و لباستون رو تحویل میگیره و اگر کارتون طولانی بشه براتون چای میاره.

مثل مادر هوای همه رو داره و هر ی صداش میزنه سریع کارهاشو انجام میده! حضور این زن فضای سرد اون آرایشگاه رو قابل تحمل میکنه. خدا حفظش کنه!

میخواستم علاوه بر مرتب ابروها، موهامو هم مرتب کنم ولی اونقدر شلوغ بود که از خیرش گذشتم.

رفتم سراغ یدهام. پاساژ گیشا رو با لذت قدم زدم. در همون حین چند اسکناس مچاله شده روی زمین  توجه ام رو جلب کرد.

نگاهی و گذر . فرصت نبود دنبال صاحبش بگردم. حین برگشت در همون نقطه دو تا جوون جلومو گرفتند و پرسیدند که آیا پولی گم یا نه! گفتم نه! یکی از پسران اصرار داشت جیبام رو بگردم شاید پولم افتاده باشه.

گفتم: اون دسته اسکناس رو روی زمین دیدم. مال من نبود و برش نداشتم.

رفتم سراغ باقی یدهام. حین راه رفتن با چندتا گربه ی با کلاس خوشگل هم سلام و علیک .

مرد جوونی روی گاری دستی سبزی میفروخت. سبزی خوردن یدم. خانمی اومد و چند دسته سبزی داخل سبدی ریخت بعد به بچه ذرت ها اشاره کرد و گفت: اینا سالم هستند؟ فروشنده جواب داد: بله. میتونید بازشون کنید و نگاه کنید. 

ناگهان خانم با عصبانیت گفت: دفعه ی قبل توش کرم داشت شانس آوردم ندادم به حیوونم وگرنه میمرد. بعد هم سبد سبزی هاشو ول کرد و رفت.

مرد جوون رو به من با تعجب گفت: الان چی شد؟ یعنی دیگه سبزی نمیخواد؟

شونه هام رو بالا انداختم و گفتم چه میدونم!  دلم میخواست به خانم بگم: این آقا که داخل ذرت ها  نیستند خودت باید دقت کنی!

خلاصه که بقیه یدهارو انجام دادم و اسنپ گرفتم و برگشتم خونه! (دیگه دارم بزرگ میشم)

سبزی ها رو پاک و شستم و خورشتم رو باز گذاشتم و مرحله ی دوم ژله رو انجام دادم.

همکلاسی ساعت دو اومد. ناهار خوردیم و ظرف شستیم و منم میوه ها رو شستم و خشک و همکلاسی هم جارو کشید. 

در همین حین عکاسباشی زنگ زد. به همکلاسی گفتم بهش بگو برا شام بیاد اینجا دور هم باشیم.

کلی اصرار کردیم تا قبول کرد.

مهمونا ساعت شش و نیم اومدند.  برای شام بچه ها با دیدن لازانیا غذای دیگه ای نخوردند. 

مهمونِ خواهرشوهر پسر همسرش بود که دامپزشکه. کلی در مورد گربه ها ازش اطلاعات گرفتیم. آخه تصمیم دارم یه بچه گربه نگه دارم. البته هنوز تصمیمم قطعی نشده.

بعد از رفتن مهمونها کپلچه خو د و من و همکلاسی ظرف ها رو شستیم و مرتب کردیم و خونه رو جمع و جور کردیم.

برای امروز هم از ب غذا مونده و  کار خاصی ندارم. فقط باید برای عروسی آماده بشم.

***

خدایا ممنونم که به دلم انداختی تا خواهرشوهر رو دعوت کنم. ممنونم که توان دادی تا از مهمونها پذیرایی کنم و ممنونم که به همه خوش گذشت. لطفا این دورهمی ها رو زیاد کن. 

سپاس که هوامو داری!




دورش زدم!

درخواست حذف اطلاعات

خوب خوب خوب. ماجرا از اونجایی شروع شد که دو ماه قبل یه روز خانم مسئول فنی در حالیکه داشته میرفته دفتر مدیر کارخونه یه سری به بارانداز سالن تولید میزنه و میبینه سه تا کارگر دور هم نشستند و دست وسطی یه سیگاره. سه تا رو میفرسته دفتر مدیر و مدیر هم هر سه رو ا اج میکنه. با وساطتت دیگران دوتای دیگه رو برمیگردونند اما اون کارگر که سیگار دستش بود رو ا اج میکنند. همه ی اینها در شرایطی بود که حتی نظر من رو نپرسیده بود. به هر حال این سه تا نیروهای من بودند. وقتی من به مدیر زنگ زدم و خواستم وساطتت کنم گفت غیر ممکنه و اصلا حرفش رو نزنید.

قبلا گفتم که این کارخونه دو قسمت داره. بخش قدیمی و اصلی که تولید مواد اولیه به شکل کانتینیوزه و کارگران قدیمی داره و زیر نظر این آقاست و بخش جدیدتر که کوچکتره و زیرمجموعه است و کارش تولید فینیش پروداکته  و زیر نظر   دو به شک!

خیلی دلم میخواست بهش بگم آقای مدیر  اون کارگرانی که سیگار به دست توی محوطه ی بخش اصلی میچرخند و جرات ندارید بهشون حرف بزنید ، اون دو سه تا کارگر معتادی که توی قسمت شما هستند و شما رو آدم حساب نمیکنند و اونهمه نیرویی که هر روز باید ا اج بشن و به واسطه ی معرف هاشون نگهشون میدارید پس کجای این قوانین شما قرار میگیرند! اما سکوت . چون اگر بیشتر پافشاری می به خاطر علاقه ی فراوون مدیر به من اوضاع پسرک بدتر میشد.

گذشت تا اینکه طی دو سه روز گذشته چندتا کارگر با من تماس گرفتند و گفتندپسرک رفته پیش مدیر و اون گفته در صورتی که من رضایت بدم برمیگرده.

امروز س رست سالن اومد پیش من و گفت خانم میشه فلانی رو ببخشید و اجازه بدید برگرده.

قانون مدیریت میگه خودت رو پیش کارگر زیر دستت کوچیک نکن و دامنه ی قدرتت رو محدود نکن.

من توی سالهای اول کارم همه جوره هوای مدیران بالادستیم رو داشتم. اما از شرکت قبلی  و با چیزهایی که دیدم و یاد گرفتم به این نتیجه رسیدم که دعای خیر کارگر اگه پشتم  باشه خیلی بهتر از وعده ی توخالی حمایت مدیر بالادستیه که فقط ازم سوءاستفاده میکنه و در اولین فرصت پشتم رو خالی میکنه.

در نتیجه گفتم گور بابای قدرت و قوانین مدیریت.

رو به س رست گفتم مگه من ا اجش که از من میخواین ببخشمش.

گفت آخه رفته پیش مدیر و اونم گفته اگه شما اجازه بدید میذاره که برگرده سر کار!

گفتم: نه جانم. ایشون هیچ حرفی با من نزده. اگر هم نظر من رو بپرسه من میگم که از اون کارگر راضی هستم. ( واقعا هم ازش راضی بودم) اما فکر نمیکنم ایشون به حرف من بخواد کاری کنه. به اون پسرک بگو من  راضی هستم که برگردی اگر برت نگردوندند بدون نظر خودشون بوده و به من ارتباطی نداره.

اومدم توی اتاق و ماجرا رو برا خانم مسئول فنی تعریف و گفتم جالبه این آقا وقتی اون کارگر رو ا اج میکرد از من نظر نپرسید اونوقت حالا نیومدنش رو میندازه گردن من! 

نیم ساعت قبل از اتمام کار مدیر زنگ زد به من : 

خانم !  آقای فلانی اومده بود پیش من و اصرار داشت برگرده سر کار من چون قول دادم نظر شما رو بپرسم و نمیخوام زیر قولم زده باشم بهتون زنگ زدم البته بگم که آقای ...(صاحب کارخونه) اصلا راضی نیستند که ی که  ا اج شده دوبا ره برگرده سر کار! (فقط جمله رو داشته باشید)

گفتم: شما خودتون هرجور دوست دارید تصمیم بگیرید ولی اگه نظر من رو میخواهید  بدونید باید بگم این کارگر، یکی از کارگران خوب و زرنگ و بدون حاشیه ی سالن تولید بوده!

با ح ی که معلوم بود از جوابم راضی نبود گوشی رو قطع کرد. میدونم دلش میخواست من بگم اون کارگر دیگه برنگرده تا همه چیز رو بندازه گردن من. کلا همیشه خودش رو خوب میکنه و میخواد دیگرون رو بد کنه که در مورد من تا حالا  تلاشش بدون ثمر مونده.

خیلی دوست داشتم  بهش بگم آقای مدیر اگر قرار نیست ا اج شده ها برگردند به کارخونه،  پس چرا فلانی و فلانی رو که دو به شک ا اج کرده بود شما با گرفتن تعهد برگردوندید سر کار؟! اما خوب  به اندازه ی کافی منو دوست داره گفتم یه وقت عاشقم میشه و کار میده دستم.

****

خدایا نگذار طمع قدرت و جایگاه و پول باعث بشه ناعادلانه رفتار کنم. 

خدایا من آدم رسیدن به قدرت اونم به هر قیمتی نیستم. اجازه  هم نده که چنین آدمی بشم!

خدایا شکرت برای مهربونی هات. برای نعماتت. برای صبوری که به من یاد میدی! برای روزهایی که زندگی میکنم.





سلام.

درخواست حذف اطلاعات

سلام عزیزان. اول عذر میخوام که کامنتهای پست قبلی رو بدون جواب دادن تائید . چون اینجا اونقدر فرصت نمیکنم که گوشی دستم بگیرم. در عین حال میخواستم بدونید که نظراتتون رو خوندم و بابت همدلی شما ازتون سپاسگزارم.

این روزها با خودم و احساساتم و شرایط خونواده درگیر هستم. خیلی چیزها ناراحتم میکنه که سعی میکنم به قول هستی بهشون اهمیت ندم. در عین حال دلم برای خواهرک و مادر میسوزه. به نظر من دارن زندگی رو برای خودشون سخت و غیرقابل تحمل میکنند. واقعا نمیدونم چجوری میشه بهشون کمک کرد.

برادر صبح رفت. رفتارش این روزها با من سنگین بود. نمیدونم به این دلیل که یک بار دعوتمون کرد و من گفتم جای دیگه قول دادیم و نرفتیم خونه شون. یا برای این بوده که مادر پیشش شکایت منو کرده. البته مورد دوم بعید نیست چون از بعد از بحثی که با هم داشتیم رفتار برادر با من تغییر کرده. سعی میکنم به روی خودم نیارم و سعی میکنم پیش داوری نکنم.(هرچند هیچ وقت حس های من اشتباه نبوده)

امروز رفتیم خونه ی بزرگه. پسر ام و همسرش هم اونجا بودند. این پسر و همسرش خیلی برام عزیز هستند و خیلی دوستشون دارم. کنارشون حس خوش گذشت. 

امشب هم خونه دعوت هستیم. 

فردا صبح برمیگردیم.

****

بعد از نوشتن پست قبل و خوندن کامنتهاتون فهمیدم که شماهارو ناراحت . تصمیم گرفتم توی این روزهای سخت دیگه با انتقال ناراحتیهام شماهارو نرنجونم. فقط بدونید که ی آدم ها پره از رازهای ناگفته!

****

خدایا برای داشتن این دوست های خوب و همراه و همدل ازت سپاسگزارم.




عزای حسینی یا....

درخواست حذف اطلاعات

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]



فرآیندهای ویژه

درخواست حذف اطلاعات

آقا این دریافت وام ازدواج یه فرآین پیچیده ای داره که نگو.

ما اول رفتیم توی سایت ثبت نام کردیم. بعد شعبه ی مورد نظر رو انتخاب کردیم. یک هفته شاید بیشتر طول کشید شعبه تائید بشه. بعد گفتند تا تاریخ دوم مهر فرصت دارید برید بانک برای پذیرش. ما رفتیم و دوهفته است من هر روز میگم لطفا بقیه کارهای پذیرش رو از روی سایت انجام بدید که ندادند. امروز سایت زده ثبت نام شما باطل شده و مجدد میبایست ثبت نام کنید. درحالیکه ما مدارک رو تحویل بانک دادیم. الان واقعا نمیدونم چه کار باید .

***

کپل جان ساعت پنج و نیم از شرکت اومده بیرون و هنوز که ساعت هشت شبه نرسیده خونه. تهران به ترن هوایی نیاز داره. اینجا فاجعه است.

***

یکی از کانال های ما*هو*اره داره تبلیغ کنسرت خواننده ای رو میده که من خیلی آهنگ هاش رو دوست دارم. کجا؟ آلمان! 

فکر کنید الان توی این وضع بریم آلمان. بعد مثلا از فرودگاه تا هتل یه تا ی دربست بگیریم با قیمت هشتاد یورو. حالا یورو چنده؟ بیست و دوهزار تومن. یعنی کرایه تا ی شما چند میشه؟ یک میلیون و هفتصد و شصت هزار تومن فقط پول تا ی. 

حالا برید سراغ باقی موارد. غذا. هتل. تردد. بلیط کنسرت. 

خوب وقتی به تمام این چیزها فکر میکنم با خودم میگم بشین سر جات. خواننده ی مورد علاقه دیگه چه کوفتیه؟ اصلا علاقه کیلو چند؟ شکمت سیر بشه باقی مولرد رو بیخیال! 

خوب آرزو بر جوانان کهنسال عیب نیست که!

****

خداجونم سپاس که تخیل و خیال رو ایجاد کردی تا با تصویرسازی های ذهنی خودمون رو خوشحال کنیم. 




مثبت هجده

درخواست حذف اطلاعات

از سر کار برمیگشتم خونه، از سرویس پیاده شدم و از مارکت  کمی ید . در حال بالا رفتن از پله های پل عابر پیاده چشمم افتاد به دختری که جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و ماشین دویست و ششی که جلوش هی عقب و جلو میکرد تا دختر سوار بشه و دست آ دختر با اخم دوتا لیچار بار پسرک راننده کرد و راننده گاز ماشین رو گرفت و رفت. 

در حین عبور از پل، ناگهان ی ری چیزهایی اومد توی سرم و چرخید و چرخید و چندتا سوال برام ایجاد کرد.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




شنبه ای دگر است!

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه شب رفتیم بیرون و چنان با کپلچه و همکلاسی عصبانی شدم که قید تموم کارهامو زدم و گفتم برگردیم خونه. خونه هم از سردرد و گردن دردتا صبح توی رختخواب وول خوردم. 

صبح یه قرص خوردم و راه افتادیم سمت ولایت غربت و خونه ی هستی. طول روز حس خوش گذشت. کپلچه و مالوجون با هم بازی د. 

شب توی راه برگشت وقتی توی ترافیک کرج گیر افتاده بودیم برای همکلاسی وبلاگ پرژین رو خوندم. 

خوندن با صدای بلند چه حس خوبی داره.

صبح زود بیدار شدم و برای کپلچه غذا گرم و ریختم توی ظرف غذاش و براش میوه گذاشتم. 

****

پنجشنبه صبح اومد پیشم و پرسید: لباسشویی روشن نمیکنید؟ گفتم چطور؟

مقنعه اش رو داد برا شستن! 

دیروز صبح مقنعه و شلوار و مانتوش رو براش اتو . گفتم چرا مانتو رو ندادی بشورم؟ گفت: تمیزه!

 هی میگفت: نمیخواد اتو کنی!

****

رفته بودیم ید. آقای فروشنده گفت اینا سایز دخترتونه! 

کپلچه زیر لب گفت: دخترتون نه!

****

بهم میگه: رفته بودیم مسافرت اونجا یه بچه کوچولو داشتند. 

اینقده دلم یه خواهر کوچولو میخواد!

****

با هستی حرف میزدیم. گفتم مردا نمیان پارک. گفت ایرادی نداره خودمون با دخترامون میریم.

کپلچه گفت: عه! دخترامون نه! 

گفتم خوب با پسرامون میریم. گفت: عه! !

خندیدم و گفتم خوب خودت میگی! 

هستی گفت: منظورم ما و دخترا بود. تو هم دختری دیگه!!!!!

****

دارم براش شلوار می م. هی میگه نگام نکن. 

****

 این روزا فکر میکنم به مادرانه های مادری که با اصرار بچه دار میشه اما ....

چقدر خوشحالم که بچه ندارم. 

این روزها بابت این موضوع خیلی خوشحالم.

مخصوصا که ..... بگذریم!

****

چنان سرمون رو کردیم زیر برف که دور و اطرافمون رو نمیبینیم. 

چقدر خوبند آدم هایی که فقط با دیدن افراد همقماش خودشون فکر میکنند همهه چیز امن و امانه!

****

همکارم زنگ زده و میگه یه وقت بچه دار نشیا! خواهرم معلمه چیزی تعریف کرده که ما کلا چند روزه هنگ کردیم.

بعد برام تعریف میکنه! اولین بار نیست این موضوع رو میشنوم. 

هنگ نمیکنم. فقط افسوس میخورم.

کمی مطالعه برای همه ی ما واجبه. این روزها چیزهایی رو میخونم که ..... خیلی چیزها که نمیدونستم برام معلوم شده!

*****

سعی کنیم جهل و افات رو از خودمون دور کنیم.

*****

کی فکر میکرد اینجا چنین رفقای ن پیدا کنم!

*****

خانم مترجم عزیزم صبح زود کامنتت روزم رو ساخت! 

شیرین جان نگرانتم. نمیدونم چرا!

ماهرخ کم پیدا شدیا!

گلی ازت خبری نیست!

به یاد همه هستم. شاد باشید و سلامت.

*****

خدایا سپاس برای دستهایی که مینویسند و ذهنی که میخواند.

خدایا سپاس برای رفقای جانی!




تعادل

درخواست حذف اطلاعات

برای ما که رشته ی تحصیلیمون شیمیه(اولین باره که میگم)، تعادل یه واژه ی کاملا آشناست. واژه ای که کاملا ملموسه و با تمام وجودمون حسش کردیم.

دیروز با خانم مسئول فنی در مورد داروهای مختلف و ویتامین دی صحبت میکردیم، گفت کار خدا جالبه. چقدر به همه چیز فکر کرده . هرچیزی توی بدن کم و زیادش هردو باعث بیماری میشه.

گفتم چون تنهاست. تنهاست و نشسته به همه چیز دقیق فکر کرده و همه چیز رو بر پایه ی تعادل برنامه ریزی کرده. اینجوری وقتی فردی پیر میشه تعادل درونیش بهم میخوره و بیماری ها ظهور میکنند و درنتیجه فرد میمیره و تعادل بزرگتری در جامعه برقرار میشه. یعنی حذف نیروهای قدیمی و ظهور نیروهای جدید. (مرگ و تولد) . کلا خدا تمام برنامه ریزی هاش بر اساس ایجاد تعادل در زنجیره ی بزرگ خلقته. 

و البته تنها بودن باعث شده با دقت زیادی به همه چیز فکر کنه

 اگه شریک داشت حتما یه جای کار میلنگید(وقتی یه بنده ی کله ، خدا رو از زاویه دید خودش توصیف میکنه) 

خلاصه اینکه دنیا و تمام علوم و نظام طبیعت بر پایه ی معادلات و واکنش های تعادلی نوشته شده.

****

نشستم خواص دارویی بعضی گیاهان خاص رو میخونم. این روزا دلم میخواد یه عطاری باز کنم و بشینم وسط یه عالمه گیاهان خشک و از استشمام عطر خوششون مست بشم. علوم گیاهی رو دوست دارم. در ذره ذره ی هر گیاهی خاصیت فوق العاده ای نهفته است. وقتی حرف از است اج عصاره های گیاهی میشه من ضعف میکنم. خد امرزه بوعلی سینا و رازی و ابوریحان بیرونی و بقیه دانشمندان قدیمی رو.

علوم طب سنتی ما و گیاه هان دارویی ما یه چیز دیگه است. 

نمیدونید با همین گل و گیاهان چه کارهایی که نمیشه برا بدنتون انجام بدید !!

****

دلم یه ذهن بی دغدغه میخواد که با خیال راحت بره سراغ مطالعه چیزهایی که دوست داره.

****

یه عطر خوشی ناگهان توی اتاق پیچید. قبل از هرچیزی احساس خدا دستی به سرم کشیده!

****

سپاس برای شبهای بلند پاییز و چراغ های روشن خیابان!

****

ای انبارکنندگان آذوقه! از کجا به بودن خود در روزهای آتی مطمئنید. مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتر است.




گزارش وار

درخواست حذف اطلاعات

ب کپلچه اومد. شام ماکارونی پخته بودم. با هم خوردیم. 

امروز صبح بردیمش خونه ی مادرشوهر چون باید میرفتیم به ی ری کارها میرسیدیم.

با همکلاسی رفتیم بانک. بعد از اونجا رفتیم ونک. 

یه عالمه ید . کفش و مانتو و لباس مهمونی. آخه همه جا حراج بود و ید با نصف قیمت حس چسبید.

بعد برگشتیم خونه مادرشوهر. 

بعد از ظهر با مادر و کپلچه رفتیم کورش. 

اونجا ماشین برقی سوار شدیم و کلی تفریح کردیم. کپلچه و پدرش هم حس بازی د. من و مادرشوهر هم گشتیم. 

دست آ یه میمون شکم گنده برنده شدن و آوردن برای من. کپلچه میگه: این برا تو. مثل تو کپله! 

گفتم: مثل من! غش غش میخنده! 

بستنی یدیم و خوردیم و بعد مادرشوهر رو رسوندیم خونه اش و برگشتیم خونه. به مادرشوهر گفتم فردا ناهار بیاد خونه ی ما. 

میخوام هویج پلو مجلسیمو براشون بپزم.

الان خونه رو تمیز و مرتب کردیم.

مشقای کپلچه رو چک و کلی غلط ازشون درآوردم. بچه سر به هواست. میگه من تقسیم پلکانی رو یاد نمیگیرم. گفتم: خودم بهت یاد میدم.

****

هر روز توی دلم میگم اگر مادر و خواهرک کمی با من مهربونتر بودند میتونستم الان توی خوشی هام شریکشون کنم.

****

خدایا سپاس برای تمام داده ها و نداده هات. برای آغوش امنت. برا اینکه اینقدر هوامو داری. 




روزانه نوشت

درخواست حذف اطلاعات

من به یک نتیجه ای رسیدم. اونم اینکه هرچه محل کارم بزرگتر میشه و به تهران نزدیکتر ، میزان زیرآبزنی و دو رویی پرسنل بیشتر میشه!

روزهای اعصاب داغون کنی رو در کارخونه پشت سر میگذارم.

از صبح تا تایم ناهار هر لحظه منتظرم یه نفر زی امو خالی کنه.

از ناهار به بعد انگار انرژی افراد کم میشه، میزان اذیت و آزارشون کم میشه.

خداروشکر دو به شک معتقده تنها ی که توی این کارخونه واقعا کار میکنه و دنبال حاشیه نیست منم .

اینم از الطاف خداونده که رو فرستاده تا من کمتر متحمل سختی بشم.

امروز یه مشکل بزرگی پیش اومد که فکر کنم تا فردا که دفتر تهرانیها میان کارخونه ادامه پیدا کنه. توکل به خدا!

 ****

همکلاسی بیاد خونه و برات یه دسته گل خوشگل آورده باشه، چه حال خوبیه!

مادرشوهر زنگ بزنه بگه برات کدو سرخ بیاین ببرین! چه حال خوبیه!

تمرینات یوگات رو انجام بدی و ببینی هنوز بعد از چند ماه بدنت خشک خشک نشده. چه حال خوبیه!

از کنار یه گربه ی تپل خوشگل رد بشی و ازت نترسه و باهاش حرف بزنی. چه حال خوبیه!

 توی سالن تولید س رست سالنت بگه از وقتی شما اومدین خانم مسئول فنی خیلی کم به خودش اجازه میده به ما توهین کنه. چه حال خوبیه! 

وسط دعوای چندتا از پرسنل بتونی دور از احساسات درست قضاوت کنی و دست آ همه راضی باشند. چه حال خوبیه! 

آ ساعت  کاری دلت خوردنی بخواد و توی کیفت یه سیب سبز ترد داشته باشی. چه حال خوبیه!

*****

 ماما جان سپاس برای تمام حس ها و حال های خوبی که نصیبم میکنی!

سپاس برای تغییر به موقع فصل ها که ما انسان های تنبل رو از عادت به شرایط یکنواخت نجات میده!

سپاس برای بودنت! داشتنت! آغوش امنت!




از زندگی

درخواست حذف اطلاعات

ب بیرون بودیم که مادر زنگ زد. منتظر تماسش بودم. گفته بودم از برگشتند به من زنگ بزنه. برای دردهای لگنی خواهرک رفته بودند .

گفت احتمال رماتیسم لگنی داده که باید بررسی های تخصصی تری انجام بشه. ام آر آی و آزمایشات پیشرفته.

امروز صبح به موبایل خواهرک زنگ زدم. (مدتهاست در حد سلام و علیک با من حرف میزنه) 

مادر جواب داد. گفت: چی شده؟ 

گفتم زنگ زدم با خواهرک حرف بزنم ببینم چی گفته! 

گفت: داره میره بیرون ید! 

بعد خودش حرف زد. نوبت بعدی ش آبان ماهه. گفتم من مرخصی بگیرم بیام؟ 

گفت نه اون با تو نمیاد. بعد سریع حرفش رو عوض کرد و گفت خودم باید برم ببینم چی میگه! بعد گفت نوبتش وسط هفته است. تو سر کاری. 

گفتم: مشکلی نیست. مرخصی میگیرم. 

گفت: نه تو دیگه ازدواج کردی و شوهر داری(با یه ح خاص) ما خودمون باید کارهای خودمون رو انجام بدیم.

(اینطور که معلومه ازدواج بزرگترین گناه من بوده)

گفتم در هر صورت اگر کاری از دستم بر میاد به من بگید.

خیلی سخته ندونی به چه جرمی داری مجازات میشی!

واقعا ازدواج کار اشتباهیه؟

از من به شما نصیحت بار خونواده رو به دوش نگیرید چون اگر یه روز بخواین به زندگی خودتون فکر کنین اونوقت گنا ار میشید!

****

الان توی سرویس هستم.  شب کپلچه میاد. سرماخورده. باید براش سوپ بپزم. البته اگه به موقع برسم.

****

توی شرکت شرایط کار خیلی سخت شده چندبار خواستم در موردش بنویسم اما بعد گفتم نوشتن ناراحتی ها باعث ماندگاریشون میشه. این نیز بگذرد!

فقط شرکتی رو تجسم کنید که مثلا کارش تولید فرش ماشینیه بعد یه قصاب میشه مدیر، یه دلقک میشه معاونش، یه پرورش دهنده شیر میشه رئیس مالی، یه موسیقیدان هم مدیر تدارکاتش.

دیگه خودتون تجسم کنید.

****

من میگم اگه حامل ژن ناقصی هستید(بیماری که احتمال انتقال به نسل های بعدی رو داره) لطفا بچه دار نشید!

****

خداوندا بابت لحظه های زندگیم سپاسگزارم. میدانم هستند انی که آرزو دارند به جای من باشند! 

خداوندا بر تن خانواده ام و دوستانم لباس عافیت بپوشان!

خداوندا لبخند صبحگاهیت را میبینم، نوازش ظهرت را حس میکنم و عصرگاهان در آغوشت به آرامش میرسم. سپاس!

خداوندا از اینکه شباهنگام با شکمی سیر سر بر بالین مینهم، شکرگزارم! 

از بودن زیر سقفی که در آن احساس امنیت میکنم ممنونم! 

بابت زمین سفت زیر پایم سپاسگزارم.




کار_زندگی_ گذر عمر

درخواست حذف اطلاعات

همکلاسی میگه: یه جایی رو پیدا . از اون گربه ها که دوست داری، دارن. میخوای؟

نگاهی به خونه میندازم که پره از ده ریز و وسایل ریزه میزه و بعد میگم: بذار یه کم وسایل خونه مون کهنه بشه، بعد گربه بیاریم.

***

توی سرویس نشستم. س رست سالن زنگ میزنه. با یکی از کارگرها بحثش شده! کارگر اومده بوده پیش من و اجازه گرفته بوده که زودتر بره. س رست میگه جلوی همه گفته من میرم و تو هم کاری نمیتونی ی!

بهش میگم فردا صبح بیاین دفترم ببینم مشکل چیه! 

میگه : خانم من نمیذارم این آقا امروز بره! 

گفتم: من قبلا بهش اجازه دادم. گفتم فردا صحبت میکنیم.

میگه باید تکلیف این آقا روشن بشه. به من توهین کرده! 

گفتم: فردا. گوشی رو قطع میکنم. از دست این س رست سالن خسته شدم. فقط میخواد به کارگرها زور بگه و با اونها با تندی و ریاست برخورد کنه. فردا باید بهش بگم تو چه س رستی هستی که نمیدونی قانونا اضافه کار اجباری نیست و ما نمیتونیم ی رو وادار کنیم اضافه کار بمونه!

***

یکی از همکارهای ن شهر غریب بچه دار شده. دو تا از همکارای دیگه برنامه گذاشتند که بعد از کار برن خونه اش دیدنش. گفتن تو هم بیا! گفتم کی برمیگردید؟ گفتن هحدود هشت راه میفتیم.

این یعنی حدود ساعت ده ، ده و نیم من میرسیدم خونه! گفتم: من و همسرم روزی چهارساعت کنار هم هستیم. در هفته چهار روز تنهاییم. نمیتونم این شونزده ساعت رو به ی یا چیزی غیر از همسرم اختصاص بدم. وقتی برگشت سر کار کادوش رو میدم(چندان صمیمیتی بین ما نیست)

وقتی ماجرا رو  به همکلاسی گفتم گفت: از نظر من ایرادی نداره فقط من نمیدونم همکارت رانندگیش چطوره و اون وقت شب سه تا خانم توی اتوبان یه کم نگران کننده است. بازم خودت تصمیم بگیر. گفتم : نمیرم!

***

دیروز به همکلاسی میگم: داشتم وبلاگم رو میخوندم. اون موقع ها چقدر منو دوست داشتی!

میگه: عه! یعنی چی؟

میگم: خیلی به فکرم بودی. همش ابراز محبت میکردی!

میگه : الان دوست داشتنم مستتره!

دو تامون با هم میزنیم زیر خنده!!!!!

***

ولایت غربت خیلی سرده. صبح ها وقتی از سرویس پیاده میشم میرم رو ویبره!

***

امروز عصر قراره زهرا همراه پسرکش بیاد خونه ی ما. 

نی نی بازی داریم!

***

  ب برنامه ی خانه های رویایی با برادران اسکات رو تماشا می .

یه نگاه به دور و اطرافم انداختم. خونه ی من پره از صنایع دستی نقاط مختلف کشور. ریز و درشت!  این وسایل اصلا با خونه های رویایی امریکایی جور نیست اما با رویاهای من جور جوره!

از مدرنیته خوشم نمیاد! 

ماشین آلاتی مثل لباسشویی  و ظرفشویی و یخچال و ... رو میپسندم. اما مبلمان بی روح سبک مدرن آزارم میده!

***

میخوام یه قرار وبلگی بذارم برا بچه های تهران. 

برام بنویسید چه روزی در هفته و چه ساعتی فرصت دارید و براتون بهتره و کجا باشه خوبه و البته اصلا کیا موافق هستن.

***

خدایا سپاس برای باران زیبای پاییزی و آسمان تمیز

سپاس برای اینکه فرصت سرخاروندن ندارم.

سپاس برای گلدونهای دفتر کارم که گلهاش اونقدر زیبا و بزرگ شدند که با دیدنشون حس میکنم داری بهم لبخند میزنی!

سپاس برای همراهی و همدلی دوستان!

خدایا لطفا سلامتی رو به خواهرک، برادر و مامان لیلی، تی تی جان و خواهرش،  پدر گل آبی عزیزم و تمامی بیماران برگردون. 

ممنونم.





لبخند تو روزم رو ساخت.

درخواست حذف اطلاعات

تمام روز بهش فکر می . یعنی از دیروز عصر که دیدمش فکرم رو مشغول کرده بود. خدا خدا می که ی یه دونه دیگه داشته باشه. وقتی از سرویس پیاده شدم و رفتم توی ی و دیدم یکی دیگه باقی مونده از خوشحالی بال درآوردم. 

فروشنده گفت: عه! شما که دیروز یکی یدی! خندیدم و گفتم: آره. یکی دیگه میخوام.

اومدم خونه و رفتم سراغ سرایدار. خانمش اومد دم در! پرسیدم دخترتون ترانه هست؟ گفت: بله! 

ترانه اومد دم در. گفتم ترانه جون اون پسرکوچولو که ب همراه با مادربزرگش توی پارکینگ بودند رو میشناسی! 

گفت بله. پدرام. واحد هفده! میخوای خونه شونو نشونت بدم. گفتم: البته! 

به پلاستیک توی دستم نگاهی انداخت و لبخندی زد و گفت: براش ماشین یدی؟

 منم بهش لبخند زدم. 

رفتیم طبقه سوم. پدرام دو ساله  همراه مادربزرگش جلوی در خونه شون بودند. 

رفتم جلو و کامیونت رو بهش دادم و گفتم: ببین برات ماشینتو آوردم. 

مادربزرگش گفت: چرا این کار رو کردید؟ گفتم از دیروز عصر که ماشین رو دستم دید و گفت ماشین و بده به من،ماشین مال منه! دلم پیش بچه مونده بود که چرا  ماشین رو بهش ندادم(آخه ماشین رو برا پسرک زهرا یده بودم)! 

گفت: دستتون درد نکنه. به خدا کلی اسباب بازی داره.

گفتم: البته! اینم چیز قابل داری نیست. 

لبخندی زد و گفت اتفاقا ب به مامانش گفتم ای کاش از اون خانم میپرسیدم ماشین رو از کجا یده! 

لبخندی زدم و باهاشون خداحافظی . 

لبخند پسرک وقتی ماشین رو دستش گرفت روز  ابم رو ساخت.

****

خداوندا شکر برای اینکه لیاقت دادی تا لبخندی بر روی لبان بنده هات بیارم.




کپلچه یا مادربزرگ؟ مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه صبح با همکلاسی زدیم بیرون. کپلچه رو هم بردیم پیش مادربزرگش! 

با همکلاسی رفتیم خونه ی یه دوستی که طلافروشه. خواهرشوهر خواسته بود براش سکه ببریم و بفروشیم. بعد رفتیم تجریش! 

اوف!!!!

چقدر راه رفتیم و چقدر هله هوله یدیم. 

برای ناهار آش رشته خوردیم. بعد همکلاسی گفت بریم شوش؟ گفتم بریم! 

گفت خوشم میاد که پایه ای! 

وسط راه به علت ترافیک مسیرمون رو عوض کردیم و رفتیم منیریه. اونجا هم کلی پیاده روی کردیم و لباس ورزشی و کتونی تماشا کردیم و با دیدن قیمت های نجومی حس چشمامون گرد شد. 

بعد رفتیم دنبال کپلچه و رفتیم خونه. ساعت شش غروب بود. منم خیلی خسته شده بودم و سردرد هم داشتم.

کپلچه توی ماشین حرف های عجیبی میزد. 

توی آسانسور پرسید: اون اسباب بازی کوچولوئه توی کمدتون مال کیه؟ مال نی نیه؟

من یه عروسک حیوون کوچولو که کوک میشه و راه میره یده بودم و توی کمد گذاشته بودم برا اینکه اگه ی اومد خونه مون که بچه کوچیک داشت بدم بهش باهاش بازی کنه.

گفتم اونو یرم بدم به بچه ی دوستم.

کپلچه با شیطنت خندید و گفت: شاید هم  بدین به یه نی نی دیگه!


همکلاسی ژامبون بوقلمون یده بود. من سر درد شدیدی داشتم و میبایست آمپول هم میزدم. به همکلاسی گفتم من غذا نمیخورم. شما هم همون ژامبون رو بخورید. (دوتاشون هم عاشق ژامبون هستند)

همکلاسی گفت برات لقمه بگیرم؟ گفتم نه عزیزم. تو که میدونی این چیزا برا من خوب نیست.

یهو نیش کپلچه تا بناگوش باز شد و گفت چرا ؟ 

گفتم چون اینا چاق میکنه و من نمیخوام چاق بشم. 

وروجک غش غش خندید و گفت ما دوتا که چاق هستیم! 

من رفتم توی اتاق که آمپول بزنم. متاسفانه سرنگ بی هم مثل دو سه روز قبلی مشکل داشت. همکلاسی رو صدا .کپلچه خواست بیاد توی اتاق. گفتم تو نیا. به بابا بگو بیاد(آخه در جریان آمپول های من نیست و خیلی خیلی هم از آمپول میترسه!)

از اتاق که اومدم بیرون برا پدر و دختر خوراکی آوردم و خودم هم گفتم که نمیخورم. آخه سرم درد میکرد. ناگهان کپلچه گفت: این روزها ح بهم خورده که بالا هم بیاری! 

چشام شد چهارتا! انتظار این حرف رو از پیرزنهای اطراف داشتم اما از یه بچه ی یازده دوازده ساله نه! این هم تاثیر تماشا سریال های مز ف ایرانی روی بچه ها ! 

مطمئن شدم چیزی که توی کله ی این بچه است همونه که توی کله ی لیلیه! 

بهش گفتم: چرا باید ح تهوع داشته باشم ؟

گفت شما و بابا امشب خیلی عجیب شدید. گفتم: چرا؟

 همکلاسی گفت: آمپولت رو بهش نشون بده تا بفهمه چه خبره!

 کپلچه گفت: آمپول داری؟ 

گفتم: بله. توی اتاق داشتم آمپول میزدم. 

گفت: چرا آمپول میزدی؟ گفتم: برا سردردم گاهی باید آمپول بزنم. بابات گفته بود تو از آمپول میترسی. برا همین نخواستم ببینی!

****

امروز صبح رفتیم باغ وحش. 

توی باغ وحش یه جا کپلچه اشاره کرد به یه زن و شوهر که دوقلو داشتند. با یه کالسکه ی دوقلو. 

همکلاسی به یه کالسکه ی دیگه اشاره کرد و گفت این بالای دومیلیون قیمتشه. بعد درمورد لوازم کودک حرف زد و قیمت های نجومی اونها.

من گفتم: برو خدارو شکر کن که بچه کوچولو نداری! 

کپلچه گفت: از کجا معلوم. شاید یه نی نی آوردین!

خیلی سریع و خلاصه گفتم: نی نی آوردن جش زیاده و ما اونقدرا پول نداریم. 

این یعنی نقطه ته خط! 

****

اونقدری که این بچه داره به بچه دار شدن ما فکر میکنه مادرشوهر من فکر نمیکنه! 

نمیدونم اینا افکار خودشه یا تحت تاثیر حرف های اطرافیان این حرف ها رو میزنه. 

****

الان پدر خانواده خو ده، من روی کاناپه در حال تایپ م، کپلچه یه بالش برداشته و جلوی تلویزیون دراز کشیده و داره کارتون میبینه.

****

امروز بعد از باغ وحش رفته بودیم کورش.

اونجا که میرم چشمم دنبال یه خانم چادری ریزه میزه میگرده با دوتا دختر یکی بزرگتر و آروم. اونیکی کوچیکتر و شیطون.

****

خدایا سپاس برای خانواده ی کوچیک دوست داشتنیمون.

خدایا سپاس برای روزهایی که میگذرند حتی سخت!

خدایا سپاس برای اینکه میتونم روی پاهام راه برم. 




حد و حدود

درخواست حذف اطلاعات

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]