رسانه
رسانه

رافائل تنها



کپلچه یا مادربزرگ؟ مسئله این است!

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه صبح با همکلاسی زدیم بیرون. کپلچه رو هم بردیم پیش مادربزرگش! 

با همکلاسی رفتیم خونه ی یه دوستی که طلافروشه. خواهرشوهر خواسته بود براش سکه ببریم و بفروشیم. بعد رفتیم تجریش! 

اوف!!!!

چقدر راه رفتیم و چقدر هله هوله یدیم. 

برای ناهار آش رشته خوردیم. بعد همکلاسی گفت بریم شوش؟ گفتم بریم! 

گفت خوشم میاد که پایه ای! 

وسط راه به علت ترافیک مسیرمون رو عوض کردیم و رفتیم منیریه. اونجا هم کلی پیاده روی کردیم و لباس ورزشی و کتونی تماشا کردیم و با دیدن قیمت های نجومی حس چشمامون گرد شد. 

بعد رفتیم دنبال کپلچه و رفتیم خونه. ساعت شش غروب بود. منم خیلی خسته شده بودم و سردرد هم داشتم.

کپلچه توی ماشین حرف های عجیبی میزد. 

توی آسانسور پرسید: اون اسباب بازی کوچولوئه توی کمدتون مال کیه؟ مال نی نیه؟

من یه عروسک حیوون کوچولو که کوک میشه و راه میره یده بودم و توی کمد گذاشته بودم برا اینکه اگه ی اومد خونه مون که بچه کوچیک داشت بدم بهش باهاش بازی کنه.

گفتم اونو یرم بدم به بچه ی دوستم.

کپلچه با شیطنت خندید و گفت: شاید هم  بدین به یه نی نی دیگه!


همکلاسی ژامبون بوقلمون یده بود. من سر درد شدیدی داشتم و میبایست آمپول هم میزدم. به همکلاسی گفتم من غذا نمیخورم. شما هم همون ژامبون رو بخورید. (دوتاشون هم عاشق ژامبون هستند)

همکلاسی گفت برات لقمه بگیرم؟ گفتم نه عزیزم. تو که میدونی این چیزا برا من خوب نیست.

یهو نیش کپلچه تا بناگوش باز شد و گفت چرا ؟ 

گفتم چون اینا چاق میکنه و من نمیخوام چاق بشم. 

وروجک غش غش خندید و گفت ما دوتا که چاق هستیم! 

من رفتم توی اتاق که آمپول بزنم. متاسفانه سرنگ بی هم مثل دو سه روز قبلی مشکل داشت. همکلاسی رو صدا .کپلچه خواست بیاد توی اتاق. گفتم تو نیا. به بابا بگو بیاد(آخه در جریان آمپول های من نیست و خیلی خیلی هم از آمپول میترسه!)

از اتاق که اومدم بیرون برا پدر و دختر خوراکی آوردم و خودم هم گفتم که نمیخورم. آخه سرم درد میکرد. ناگهان کپلچه گفت: این روزها ح بهم خورده که بالا هم بیاری! 

چشام شد چهارتا! انتظار این حرف رو از پیرزنهای اطراف داشتم اما از یه بچه ی یازده دوازده ساله نه! این هم تاثیر تماشا سریال های مز ف ایرانی روی بچه ها ! 

مطمئن شدم چیزی که توی کله ی این بچه است همونه که توی کله ی لیلیه! 

بهش گفتم: چرا باید ح تهوع داشته باشم ؟

گفت شما و بابا امشب خیلی عجیب شدید. گفتم: چرا؟

 همکلاسی گفت: آمپولت رو بهش نشون بده تا بفهمه چه خبره!

 کپلچه گفت: آمپول داری؟ 

گفتم: بله. توی اتاق داشتم آمپول میزدم. 

گفت: چرا آمپول میزدی؟ گفتم: برا سردردم گاهی باید آمپول بزنم. بابات گفته بود تو از آمپول میترسی. برا همین نخواستم ببینی!

****

امروز صبح رفتیم باغ وحش. 

توی باغ وحش یه جا کپلچه اشاره کرد به یه زن و شوهر که دوقلو داشتند. با یه کالسکه ی دوقلو. 

همکلاسی به یه کالسکه ی دیگه اشاره کرد و گفت این بالای دومیلیون قیمتشه. بعد درمورد لوازم کودک حرف زد و قیمت های نجومی اونها.

من گفتم: برو خدارو شکر کن که بچه کوچولو نداری! 

کپلچه گفت: از کجا معلوم. شاید یه نی نی آوردین!

خیلی سریع و خلاصه گفتم: نی نی آوردن جش زیاده و ما اونقدرا پول نداریم. 

این یعنی نقطه ته خط! 

****

اونقدری که این بچه داره به بچه دار شدن ما فکر میکنه مادرشوهر من فکر نمیکنه! 

نمیدونم اینا افکار خودشه یا تحت تاثیر حرف های اطرافیان این حرف ها رو میزنه. 

****

الان پدر خانواده خو ده، من روی کاناپه در حال تایپ م، کپلچه یه بالش برداشته و جلوی تلویزیون دراز کشیده و داره کارتون میبینه.

****

امروز بعد از باغ وحش رفته بودیم کورش.

اونجا که میرم چشمم دنبال یه خانم چادری ریزه میزه میگرده با دوتا دختر یکی بزرگتر و آروم. اونیکی کوچیکتر و شیطون.

****

خدایا سپاس برای خانواده ی کوچیک دوست داشتنیمون.

خدایا سپاس برای روزهایی که میگذرند حتی سخت!

خدایا سپاس برای اینکه میتونم روی پاهام راه برم. 




چرندیات

درخواست حذف اطلاعات

امروز ممیزی کارخونه بود iso9001 ورژن 2015 .

ممیزمون حین ممیزی گفت فکر میکنم سیستماتیک ترین فرد این مجموعه شما هستید. لبخندی زدم و توی دلم گفتم چه فایده!

***

ب رفتم و بعد رفتم توی رختخواب و بعدش هم لرز . از صبح سرفه های خشک دارم و سرم درد میکنه و بی حال هستم. سرماخوردگی است!

***

کپلچهدر حالیکه باباش رو بغل کرده بود به من میگه: جای من بودی دلت نمیخواست بابا رو یه لقمه اش کنی؟

خندیدم و گفتم چرا فقط بابا به صورت یه لقمه ای توی گلوم گیر میکرد. این خودش سیصدتا لقمه است.

بعد قلقلکش دادم و گفتم اما توی جای خودم دوست دارم لپای تو رو گاز بگیرم و دو تاتون رو با هم بخورم. اونوقت میشین هزارتا لقمه!

میخنده و میگه: نه دیگه! منو نخور! فقط بابا رو باید بخوریم.

***

چندتا موضوع توی این دو روز اومد توی ذهنم که بخوام بنویسم ولی الان مغزم هنگ کرده.

باید برم یه آمپول ب کمپل ب دوازده بزنم. حس میکنم ضعیف شدم. من اگه توی سرما بمونم فورا مریض میشم. خونه ی ما هم شوفاژه و هنوز موتورخونه رو روشن ن د و این یعنی سرما خوردگی برای من!

***

ها روز موتورسوارهاست. ولایت غربت که بودم ها یه محلی بود که موتورسوارا جمع میشدن و حرکات آکروباتی انجام میدادند. 

اینجا هم هربار صبح میریم سمت خونه مادرشوهر، موتورسوارهایی رو میبینیم که با موتورهای خاصی که من احتمال میدم جز بعضی ارگانها ی مجوز استفاده از اونهارو نداره در حال موتورسواری و گاها نمایش برای ماشینهایی با سرنشین های مونث هستند! 

در عجبم از این روزگار.

***

یه پیج خاص رو دیدم مربوط به یه خانم محجبه ایرانی با بچه هایی که اسامی عربی داشتند و یک زندگی آنچنانیو پوشش هایی آنچنانی تر و سفرهای اروپایی و امریکایی و ....

یادم افتاد به یه زمونی که چون پدرم دوره دیده ی امریکا بود و ر*ی*ش نمیگذاشت و مارو نسبت به خیلی از اطرافیانمون به روزتر بزرگ میکرد و توی محیط کارش(نیروی هوایی) چون بور و چشم رنگی بود و صورتش همیشه تمیز و اصلاح کرده،میگفتند بی دینه  و .... اونقدر اذیتش د تا بالا ه زودتر از موعد خودش رو بازنشسته کرد و از محل کارش اومد بیرون. حالا همون هپلیها بچه هاشون یاد گرفتند لباس برند بپوشند و حرف از سفرهاشون به کشور کفار بزنند و توی ع اشون بطری های مسکرات دستشون باشه و ...

ببخشید از خشمی که در پس این کلمات هست. وقتی یاد دوران بچگی و ظلمی که به ما روا شد میفتم، که وقتی توی مصاحبه ی آموزش و پرورش گفتند چون چادری نیستی نمیتونی اینجا کار کنی(منی که مادرم سی سال برای آموزش و پرورش کار کرده بود و اونقدر عاشق تدریس بودم که به هیچ شغلی جز معلمی فکر نمی )، وقتی  که اردوی بچه های نمونه با وجود شاگرد اول بودن اما چون توی جماعت شرکت نمی  راهم ندادند، وقتی یاد این میفتم که پدرم با اون همه دانش سالهای آ عمرش رو در انزوا و گوشه نشینی گذروند، اونوقته که نمیتونم خشمم رو پنهان کنم.

من آدم ها رو قضاوت نمیکنم. هرجور که باشند اونهارو میپذیرم. اما اگر ی بر اساس قضاوت های دینی با من برخورد کنه ازش دوری میکنم. چون خدای من اون خ نیست که اونها میپرستند. خدای من نمیگه موهاتو بپوشون اما حق دیگرون رو پایمال کن. ی کن. دیگرون رو قضاوت کن. 

خدای من میگه : آنچه برخود نمیپسندی بر دیگران هم مپسند! 

من از شمایی که باعث شدید من از آدم های دیندار بترسم و دوری کنم متنفرم. من از شما نمیگذرم!

اگر ی اینجارو میخونه که با افکار من مشکل داره، لطفا وقت خودش رو تلف نکنه. 

***

داروی سرماخوردگی اثر کرده و حالم دگرگون شده و دارم چرند و پرند مینویسم.

خدایا شکرت که توانایی ساخت قرص سرماخوردگی رو به بشر دادی!




لبخند تو روزم رو ساخت.

درخواست حذف اطلاعات

تمام روز بهش فکر می . یعنی از دیروز عصر که دیدمش فکرم رو مشغول کرده بود. خدا خدا می که ی یه دونه دیگه داشته باشه. وقتی از سرویس پیاده شدم و رفتم توی ی و دیدم یکی دیگه باقی مونده از خوشحالی بال درآوردم. 

فروشنده گفت: عه! شما که دیروز یکی یدی! خندیدم و گفتم: آره. یکی دیگه میخوام.

اومدم خونه و رفتم سراغ سرایدار. خانمش اومد دم در! پرسیدم دخترتون ترانه هست؟ گفت: بله! 

ترانه اومد دم در. گفتم ترانه جون اون پسرکوچولو که ب همراه با مادربزرگش توی پارکینگ بودند رو میشناسی! 

گفت بله. پدرام. واحد هفده! میخوای خونه شونو نشونت بدم. گفتم: البته! 

به پلاستیک توی دستم نگاهی انداخت و لبخندی زد و گفت: براش ماشین یدی؟

 منم بهش لبخند زدم. 

رفتیم طبقه سوم. پدرام دو ساله  همراه مادربزرگش جلوی در خونه شون بودند. 

رفتم جلو و کامیونت رو بهش دادم و گفتم: ببین برات ماشینتو آوردم. 

مادربزرگش گفت: چرا این کار رو کردید؟ گفتم از دیروز عصر که ماشین رو دستم دید و گفت ماشین و بده به من،ماشین مال منه! دلم پیش بچه مونده بود که چرا  ماشین رو بهش ندادم(آخه ماشین رو برا پسرک زهرا یده بودم)! 

گفت: دستتون درد نکنه. به خدا کلی اسباب بازی داره.

گفتم: البته! اینم چیز قابل داری نیست. 

لبخندی زد و گفت اتفاقا ب به مامانش گفتم ای کاش از اون خانم میپرسیدم ماشین رو از کجا یده! 

لبخندی زدم و باهاشون خداحافظی . 

لبخند پسرک وقتی ماشین رو دستش گرفت روز  ابم رو ساخت.

****

خداوندا شکر برای اینکه لیاقت دادی تا لبخندی بر روی لبان بنده هات بیارم.




کار_زندگی_ گذر عمر

درخواست حذف اطلاعات

همکلاسی میگه: یه جایی رو پیدا . از اون گربه ها که دوست داری، دارن. میخوای؟

نگاهی به خونه میندازم که پره از ده ریز و وسایل ریزه میزه و بعد میگم: بذار یه کم وسایل خونه مون کهنه بشه، بعد گربه بیاریم.

***

توی سرویس نشستم. س رست سالن زنگ میزنه. با یکی از کارگرها بحثش شده! کارگر اومده بوده پیش من و اجازه گرفته بوده که زودتر بره. س رست میگه جلوی همه گفته من میرم و تو هم کاری نمیتونی ی!

بهش میگم فردا صبح بیاین دفترم ببینم مشکل چیه! 

میگه : خانم من نمیذارم این آقا امروز بره! 

گفتم: من قبلا بهش اجازه دادم. گفتم فردا صحبت میکنیم.

میگه باید تکلیف این آقا روشن بشه. به من توهین کرده! 

گفتم: فردا. گوشی رو قطع میکنم. از دست این س رست سالن خسته شدم. فقط میخواد به کارگرها زور بگه و با اونها با تندی و ریاست برخورد کنه. فردا باید بهش بگم تو چه س رستی هستی که نمیدونی قانونا اضافه کار اجباری نیست و ما نمیتونیم ی رو وادار کنیم اضافه کار بمونه!

***

یکی از همکارهای ن شهر غریب بچه دار شده. دو تا از همکارای دیگه برنامه گذاشتند که بعد از کار برن خونه اش دیدنش. گفتن تو هم بیا! گفتم کی برمیگردید؟ گفتن هحدود هشت راه میفتیم.

این یعنی حدود ساعت ده ، ده و نیم من میرسیدم خونه! گفتم: من و همسرم روزی چهارساعت کنار هم هستیم. در هفته چهار روز تنهاییم. نمیتونم این شونزده ساعت رو به ی یا چیزی غیر از همسرم اختصاص بدم. وقتی برگشت سر کار کادوش رو میدم(چندان صمیمیتی بین ما نیست)

وقتی ماجرا رو  به همکلاسی گفتم گفت: از نظر من ایرادی نداره فقط من نمیدونم همکارت رانندگیش چطوره و اون وقت شب سه تا خانم توی اتوبان یه کم نگران کننده است. بازم خودت تصمیم بگیر. گفتم : نمیرم!

***

دیروز به همکلاسی میگم: داشتم وبلاگم رو میخوندم. اون موقع ها چقدر منو دوست داشتی!

میگه: عه! یعنی چی؟

میگم: خیلی به فکرم بودی. همش ابراز محبت میکردی!

میگه : الان دوست داشتنم مستتره!

دو تامون با هم میزنیم زیر خنده!!!!!

***

ولایت غربت خیلی سرده. صبح ها وقتی از سرویس پیاده میشم میرم رو ویبره!

***

امروز عصر قراره زهرا همراه پسرکش بیاد خونه ی ما. 

نی نی بازی داریم!

***

  ب برنامه ی خانه های رویایی با برادران اسکات رو تماشا می .

یه نگاه به دور و اطرافم انداختم. خونه ی من پره از صنایع دستی نقاط مختلف کشور. ریز و درشت!  این وسایل اصلا با خونه های رویایی امریکایی جور نیست اما با رویاهای من جور جوره!

از مدرنیته خوشم نمیاد! 

ماشین آلاتی مثل لباسشویی  و ظرفشویی و یخچال و ... رو میپسندم. اما مبلمان بی روح سبک مدرن آزارم میده!

***

میخوام یه قرار وبلگی بذارم برا بچه های تهران. 

برام بنویسید چه روزی در هفته و چه ساعتی فرصت دارید و براتون بهتره و کجا باشه خوبه و البته اصلا کیا موافق هستن.

***

خدایا سپاس برای باران زیبای پاییزی و آسمان تمیز

سپاس برای اینکه فرصت سرخاروندن ندارم.

سپاس برای گلدونهای دفتر کارم که گلهاش اونقدر زیبا و بزرگ شدند که با دیدنشون حس میکنم داری بهم لبخند میزنی!

سپاس برای همراهی و همدلی دوستان!

خدایا لطفا سلامتی رو به خواهرک، برادر و مامان لیلی، تی تی جان و خواهرش،  پدر گل آبی عزیزم و تمامی بیماران برگردون. 

ممنونم.





زندگی من

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شدم برنامه ریختم برای نظافت خونه و پخت و پز. آشپزخونه رو مرتب . برای ناهار خودم و همکلاسی ماهی سرخ . برای کپلچه فیله پختم. اون وسط حلوا درست . خونه رو جارو کشیدم . همکلاسی اومد. ناهار خوردیم. یه چرتی زد و منم دوش گرفتم بعد منو رسوند آرایشگاه. همون حین مادرشوهر زنگ زد که پدربزرگ همکلاسی از مشهد برگشته اگه دوست داریم باهاش بریم خونه پدربزرگ. 

قبول . از آرایشگاه که برگشتیم خونه، شام کپلچه رو دادم و رفتیم دنبال مادرشوهر و بعد هم رفتیم خونه ی پدربزرگ.

کپلچه نمیخواست بیاد. من قبول ن خونه بمونه. گفتم: الان شبه و هوا تاریک شده اگه برق قطع بشه چه کار میکنی؟ 

طفلکی به خاطر داروهای سرماخوردگی همش گیج خواب بود و حوصله نداشت.

صبح بهش گفتم بشین تمریناتت رو انجام بده. داشت کارای فارسیشو (الان نمیدونم اسمش چیه؟ نگارش، ادبیات؟) انجام میداد . هی صدام میکرد و میگفت: خاااااله! تکبر یعنی چی؟

خاااااله! یادم رفته مترادف به چی میگن!

خاااااله! تاک یعنی چی؟ 

خاااااااله! سبح الله خلق السماوات و الارض یعنی چی؟ گفته با کدوم بیت هم معنیه! 

خاااااااله! نمیخواد بیای اتاق از همون آشپزخونه میتونی بگی غشا یعنی چی؟

و ... ..

. خلاصه پنجشنبه گذشت. صبح ساعت شش بیدار شدیم. همکلاسی رفت دنبال مادرش و منم تخم مرغ آبپز با پنیر و میوه گذاشتم توی دستی تا توی ماشین صبحونه بخوریم. حلواها رو هم برداشتم. (روز قبلش به همکلاسی گفتم بره نون قیفی یا حصیری بگیره برا حلوا، رفته بود نون تارت یده بود . منم حلوارو ریختم داخلش. خیلی هم باحال شد) .

همکلاسی و مادرشوهر که اومدند راهی شدیم به سمت بهشت زهرا.

رفتیم سر خاک اموات شوهر ازجمله پدرش. برگشتنی هم بازار تره بار تهران رو نشونم دادند و دوجعبه انار شیراز(دلتون نخواد) از اونجا یدیم.

از شب قبل توی آرامپز خورشت قیمه پخته بودم و صبح هم توی پلوپز برنج رو آماده . در نتیجه وقتی برگشتیم خونه ناهارمون آماده بود.

مادرشوهر رو برا ناهار نگه داشتیم.

بعدازظهر دوست همکلاسی زنگ زد که عصر میاد خونه ما.

انار دون . وسایلی که برگردونده بودیم جمع و جور . میوه چیدم. میرزاقاسمی پختم برا عصرونه و تمام مدت پدر و دختر خو ده بودند. 

مادرشوهر برای شام نموند. دوست همکلاسی که استانبول زندگی میکنه اومد و کلی با هم حرف زدند. جای همگی خالی یه جعبه باقلوا استانبولی هم آورده بود. 

بعد از رفتن مهمونمون کپلجه خو د و همکلاسی تموم ظرفهارو شست. منم ولو شدم چون از زانو درد داشتم میمردم.

****

کپلچه میگه: از این انارها میدی فردا ببرم مدرسه؟ 

گفتم: البته! 

صبح نفری یه ظرف انار ریختم گذاشتم برا سه تامون تا با خودمون ببریم.

****

امروز فرماندار و استاندار و چند نفر دیگه اومده بودند کارخونه. 

صاحب کارخونه و پسرش هم بودند. 

ی ری قرآن دادند من کادو کنم برا هدیه که فکر کنم خیلی خیلی گرون تومنی بودند.

وسط اون بدو بدو ها درب اتاق رو محکم کوبیدم توی زانوم. الان مثل کاپیتان پاچوبی توی کارتون جزیره ی گنج، لق میزنم و راه میرم! 

*****

این وسطا یه پیشنهاد کار جور شده که بدجور فکرم رو درگیر کرده!

*****

یک توصیه: زنها وقتی خسته اند و بدنشون درد میکنه و توی اوج تلاطمات هورمنیشون هستند بوسشون نکنید. حتی حوصله ندارند ی ببوسدشون! 

*****

 توی وبلاگ اینک واگویه یه کامنت گذاشته بود و اشتباها آدرس وبلاگ منو به عنوان وبلاگ خودش معرفی کرده بود. دوستان اومدند و خبردادند و من به خانم اینک توضیح دادم و الان  هم بدینوسیله خواستم بقیه رو هم از اشتباه بیرون بیارم. من فقط همین وبلاگ رو دارم و همیشه هم با اسم رافائل کامنت میگذارم. (خیلی هم اهل کامنت گذاری نیستم. با توجه به متن نوشته هام اگر ی به جای من و با آدرس من براتون پیغام بگذاره حتما از نوع نگارش میتونید متوجه صحت یا عدم صحت کامنتگذار بشید!)

از همه ی دوستای گل و نکته سنجم سپاسگزارم. ممنون که حواستون به من هست.

*****

خدای بزرگم چطور میتونم به اندازه ی کافی سپاسگزارت باشم وقتی محبت تو اندازه ی آسمانها و شکرگزاری من درحد یک گنجشک کوچولوئه!

خدای مهربونم هزاران بار سپاس برای داشتن خانواده ای سالم، دوستانی رفیق، همراهانی خیرخواه و اطرافیانی که هرلحظه بیشتر من رو به تو نزدیک میکنند.

ماما جانم لطفا مهربونی رو به همه ی ما یاد بده! دلهامون رو غرق در آرامش کن! به ما بزرگ رو بیاموز! 

دوستت دارم و مطمئنم که دوستم داری! 

یه ماچ آبدار از اون لپای سرخت!

مراقب رفیقام باش. بعضیهاشون این روزها شدیدا به آغوشت و دست نوازشت نیاز دارند!




از زندگی

درخواست حذف اطلاعات

ب بیرون بودیم که مادر زنگ زد. منتظر تماسش بودم. گفته بودم از برگشتند به من زنگ بزنه. برای دردهای لگنی خواهرک رفته بودند .

گفت احتمال رماتیسم لگنی داده که باید بررسی های تخصصی تری انجام بشه. ام آر آی و آزمایشات پیشرفته.

امروز صبح به موبایل خواهرک زنگ زدم. (مدتهاست در حد سلام و علیک با من حرف میزنه) 

مادر جواب داد. گفت: چی شده؟ 

گفتم زنگ زدم با خواهرک حرف بزنم ببینم چی گفته! 

گفت: داره میره بیرون ید! 

بعد خودش حرف زد. نوبت بعدی ش آبان ماهه. گفتم من مرخصی بگیرم بیام؟ 

گفت نه اون با تو نمیاد. بعد سریع حرفش رو عوض کرد و گفت خودم باید برم ببینم چی میگه! بعد گفت نوبتش وسط هفته است. تو سر کاری. 

گفتم: مشکلی نیست. مرخصی میگیرم. 

گفت: نه تو دیگه ازدواج کردی و شوهر داری(با یه ح خاص) ما خودمون باید کارهای خودمون رو انجام بدیم.

(اینطور که معلومه ازدواج بزرگترین گناه من بوده)

گفتم در هر صورت اگر کاری از دستم بر میاد به من بگید.

خیلی سخته ندونی به چه جرمی داری مجازات میشی!

واقعا ازدواج کار اشتباهیه؟

از من به شما نصیحت بار خونواده رو به دوش نگیرید چون اگر یه روز بخواین به زندگی خودتون فکر کنین اونوقت گنا ار میشید!

****

الان توی سرویس هستم.  شب کپلچه میاد. سرماخورده. باید براش سوپ بپزم. البته اگه به موقع برسم.

****

توی شرکت شرایط کار خیلی سخت شده چندبار خواستم در موردش بنویسم اما بعد گفتم نوشتن ناراحتی ها باعث ماندگاریشون میشه. این نیز بگذرد!

فقط شرکتی رو تجسم کنید که مثلا کارش تولید فرش ماشینیه بعد یه قصاب میشه مدیر، یه دلقک میشه معاونش، یه پرورش دهنده شیر میشه رئیس مالی، یه موسیقیدان هم مدیر تدارکاتش.

دیگه خودتون تجسم کنید.

****

من میگم اگه حامل ژن ناقصی هستید(بیماری که احتمال انتقال به نسل های بعدی رو داره) لطفا بچه دار نشید!

****

خداوندا بابت لحظه های زندگیم سپاسگزارم. میدانم هستند انی که آرزو دارند به جای من باشند! 

خداوندا بر تن خانواده ام و دوستانم لباس عافیت بپوشان!

خداوندا لبخند صبحگاهیت را میبینم، نوازش ظهرت را حس میکنم و عصرگاهان در آغوشت به آرامش میرسم. سپاس!

خداوندا از اینکه شباهنگام با شکمی سیر سر بر بالین مینهم، شکرگزارم! 

از بودن زیر سقفی که در آن احساس امنیت میکنم ممنونم! 

بابت زمین سفت زیر پایم سپاسگزارم.




روزانه نوشت

درخواست حذف اطلاعات

من به یک نتیجه ای رسیدم. اونم اینکه هرچه محل کارم بزرگتر میشه و به تهران نزدیکتر ، میزان زیرآبزنی و دو رویی پرسنل بیشتر میشه!

روزهای اعصاب داغون کنی رو در کارخونه پشت سر میگذارم.

از صبح تا تایم ناهار هر لحظه منتظرم یه نفر زی امو خالی کنه.

از ناهار به بعد انگار انرژی افراد کم میشه، میزان اذیت و آزارشون کم میشه.

خداروشکر دو به شک معتقده تنها ی که توی این کارخونه واقعا کار میکنه و دنبال حاشیه نیست منم .

اینم از الطاف خداونده که رو فرستاده تا من کمتر متحمل سختی بشم.

امروز یه مشکل بزرگی پیش اومد که فکر کنم تا فردا که دفتر تهرانیها میان کارخونه ادامه پیدا کنه. توکل به خدا!

 ****

همکلاسی بیاد خونه و برات یه دسته گل خوشگل آورده باشه، چه حال خوبیه!

مادرشوهر زنگ بزنه بگه برات کدو سرخ بیاین ببرین! چه حال خوبیه!

تمرینات یوگات رو انجام بدی و ببینی هنوز بعد از چند ماه بدنت خشک خشک نشده. چه حال خوبیه!

از کنار یه گربه ی تپل خوشگل رد بشی و ازت نترسه و باهاش حرف بزنی. چه حال خوبیه!

 توی سالن تولید س رست سالنت بگه از وقتی شما اومدین خانم مسئول فنی خیلی کم به خودش اجازه میده به ما توهین کنه. چه حال خوبیه! 

وسط دعوای چندتا از پرسنل بتونی دور از احساسات درست قضاوت کنی و دست آ همه راضی باشند. چه حال خوبیه! 

آ ساعت  کاری دلت خوردنی بخواد و توی کیفت یه سیب سبز ترد داشته باشی. چه حال خوبیه!

*****

 ماما جان سپاس برای تمام حس ها و حال های خوبی که نصیبم میکنی!

سپاس برای تغییر به موقع فصل ها که ما انسان های تنبل رو از عادت به شرایط یکنواخت نجات میده!

سپاس برای بودنت! داشتنت! آغوش امنت!




رویای ک نه

درخواست حذف اطلاعات

کلید رو داخل قفل درب ورودی ساختمان چرخوندم و در و به سمت داخل هل دادم. وارد ساختمان شدم به سمت آسانسور  غربی رفتم. ناگهان ص شنیدم:

میووو

به سمت صدا چرخیدم. دخترک کلاس اولی سرایدار ساختمان بود.

گفتم: سلام پیشی کوچولو. چطوری؟

گفت: سلام. ببین چی دارم.

رفتم سمتش. یه خونه ی باربی دو طبقه. دو تا عروسک کوچیک کیتی و یه ماشین اغذیه فروشی. 

گفتم: به به خونه ی باربی و ماشین اغذیه فروشی.

گفت: عه! این ماشین غذا فرو ؟

گفتم بله. اجزای ماشین  و پیشخون ماشین  رو نشونش دادم. 

خونه اش رو نشونم داد. بازش کرد و گفت ببین است داره! 

نزدیک به یک ربع کنارش ایستادم و برام حرف زد.  از داشتن اون اسباب بازی ها خیلی خوشحال بود. معلوم بود خیلی وقته منتظره  تا ی پیدا بشه که اونهارو نشونش بده! 

بعد از اینکه برام حرف زد و حس اسباب بازی هاشو نشونم داد، رفتم سراغ آسانسور. 

از پشت در صدای دو تا جوون میومد. یکی گفت: ببخشید ی اونجاست. من کلیدم رو جا گذاشتم. میشه در رو باز کنید. 

درب رو باز . ظاهر موجه ای داشتند. اومدند داخل محوطه ساختمان. نگاهی به خونه ی سرایداری انداختم. دربش باز بود. خیالم راحت شد و رفتم سمت آسانسور و سوارش شدم. 

ی اعت توی خونه یوگا کار . با رفیق عزیزی  چت کردیم و کلی خندیدیم. بعد هم همکلاسی اومد و شام خوردیم.

تمام این مدت تصویر دخترکی لاغر با موهای مایی روشن  جلوی چشمانم میومد که با اسباب بازی های جدیدش که احتمالا نو هم نبودند احساس پرنسس بودن بهش دست داده بود.

خوشحالی و شادی و امید به زندگی به همین سادگی میتونه توی زندگی هامون جاری بشه. اگر ما هم کمی رویاهای ک نه داشته باشیم......




گزارش وار

درخواست حذف اطلاعات

ب کپلچه اومد. شام ماکارونی پخته بودم. با هم خوردیم. 

امروز صبح بردیمش خونه ی مادرشوهر چون باید میرفتیم به ی ری کارها میرسیدیم.

با همکلاسی رفتیم بانک. بعد از اونجا رفتیم ونک. 

یه عالمه ید . کفش و مانتو و لباس مهمونی. آخه همه جا حراج بود و ید با نصف قیمت حس چسبید.

بعد برگشتیم خونه مادرشوهر. 

بعد از ظهر با مادر و کپلچه رفتیم کورش. 

اونجا ماشین برقی سوار شدیم و کلی تفریح کردیم. کپلچه و پدرش هم حس بازی د. من و مادرشوهر هم گشتیم. 

دست آ یه میمون شکم گنده برنده شدن و آوردن برای من. کپلچه میگه: این برا تو. مثل تو کپله! 

گفتم: مثل من! غش غش میخنده! 

بستنی یدیم و خوردیم و بعد مادرشوهر رو رسوندیم خونه اش و برگشتیم خونه. به مادرشوهر گفتم فردا ناهار بیاد خونه ی ما. 

میخوام هویج پلو مجلسیمو براشون بپزم.

الان خونه رو تمیز و مرتب کردیم.

مشقای کپلچه رو چک و کلی غلط ازشون درآوردم. بچه سر به هواست. میگه من تقسیم پلکانی رو یاد نمیگیرم. گفتم: خودم بهت یاد میدم.

****

هر روز توی دلم میگم اگر مادر و خواهرک کمی با من مهربونتر بودند میتونستم الان توی خوشی هام شریکشون کنم.

****

خدایا سپاس برای تمام داده ها و نداده هات. برای آغوش امنت. برا اینکه اینقدر هوامو داری. 




مادرشوهر

درخواست حذف اطلاعات

دیروز با مادرشوهر توی مجتمع کورش میچرخیدیم. براش تعریف که همکلاسی یه پیراهن تو خونه ای بندی نشونم داد اما من ن یدم. گفتم آخه کی بپوشم؟ آ هفته ها که کپلچه اینجاست. در طی هفته هم اونقدر دیر میرسیم که زمانی باقی نمیمونه. 

مادر شوهر گفت: اشتباه نکن عروس. منم جوون بودم به خاطر بچه ها همه چیز رو به خودم حروم . حالا دختر خودم و بیا ببین چی میپوشه و چجوری میگرده اونم جلوی پسرش. 

گفتم مامان جان اونا امریکا زندگی میکنند و این چیزا اونجا عادی. وروجک هم به دیدن این مدل لباس پوشیدن عادت داره. اینجا توی ایران یه کم پذیرشش سخته.

گفت: قبول اما تو هم اشتباه منو تکرار نکن. هرچی دوست داری توی خونه بپوش. اون بچه  از اول هرجور عادتش بدی تا آ ش همونجور بار میاد. مادر خودش همیشه توی خونه لباس های ی میپوشید. نگران نباش. چشمش عادت داره. تازه دختره و مشکلی نداره جلوش لباس های بندی بپوشی. حتی همون چندساعت عصر هم لباس هایی رو بپوش که شوهرت دوست داره. بذار میاد خونه از دیدنت لذت ببره. 

بعد هم منو برد توی یه فروشگاه و مجبورم کرد یه پیراهن خوشگل رک بردارم.

****

کپل جان از لباس قرمز خوشش نمیاد. هر وقت میخوام یه بلوز قرمز ب م میگه این چیه؟ میخوای گوجه فرنگی بشی؟

دو تا پیراهن قرمز دارم که به خاطر گوجه فرنگی نشدن نمیپوشمشون ولی دوستشون دارم.

****

  هر لباسی برای کپلچه می م براش تنگه. من موندم با این بچه ی کپلوی شکمو چه کنم؟!




تعادل

درخواست حذف اطلاعات

برای ما که رشته ی تحصیلیمون شیمیه(اولین باره که میگم)، تعادل یه واژه ی کاملا آشناست. واژه ای که کاملا ملموسه و با تمام وجودمون حسش کردیم.

دیروز با خانم مسئول فنی در مورد داروهای مختلف و ویتامین دی صحبت میکردیم، گفت کار خدا جالبه. چقدر به همه چیز فکر کرده . هرچیزی توی بدن کم و زیادش هردو باعث بیماری میشه.

گفتم چون تنهاست. تنهاست و نشسته به همه چیز دقیق فکر کرده و همه چیز رو بر پایه ی تعادل برنامه ریزی کرده. اینجوری وقتی فردی پیر میشه تعادل درونیش بهم میخوره و بیماری ها ظهور میکنند و درنتیجه فرد میمیره و تعادل بزرگتری در جامعه برقرار میشه. یعنی حذف نیروهای قدیمی و ظهور نیروهای جدید. (مرگ و تولد) . کلا خدا تمام برنامه ریزی هاش بر اساس ایجاد تعادل در زنجیره ی بزرگ خلقته. 

و البته تنها بودن باعث شده با دقت زیادی به همه چیز فکر کنه

 اگه شریک داشت حتما یه جای کار میلنگید(وقتی یه بنده ی کله ، خدا رو از زاویه دید خودش توصیف میکنه) 

خلاصه اینکه دنیا و تمام علوم و نظام طبیعت بر پایه ی معادلات و واکنش های تعادلی نوشته شده.

****

نشستم خواص دارویی بعضی گیاهان خاص رو میخونم. این روزا دلم میخواد یه عطاری باز کنم و بشینم وسط یه عالمه گیاهان خشک و از استشمام عطر خوششون مست بشم. علوم گیاهی رو دوست دارم. در ذره ذره ی هر گیاهی خاصیت فوق العاده ای نهفته است. وقتی حرف از است اج عصاره های گیاهی میشه من ضعف میکنم. خد امرزه بوعلی سینا و رازی و ابوریحان بیرونی و بقیه دانشمندان قدیمی رو.

علوم طب سنتی ما و گیاه هان دارویی ما یه چیز دیگه است. 

نمیدونید با همین گل و گیاهان چه کارهایی که نمیشه برا بدنتون انجام بدید !!

****

دلم یه ذهن بی دغدغه میخواد که با خیال راحت بره سراغ مطالعه چیزهایی که دوست داره.

****

یه عطر خوشی ناگهان توی اتاق پیچید. قبل از هرچیزی احساس خدا دستی به سرم کشیده!

****

سپاس برای شبهای بلند پاییز و چراغ های روشن خیابان!

****

ای انبارکنندگان آذوقه! از کجا به بودن خود در روزهای آتی مطمئنید. مرگ از رگ گردن به ما نزدیکتر است.




و خداوند تنبل ها را دوست می دارد!

درخواست حذف اطلاعات

روزی که برای اولین بار با همکلاسی اومدیم خونه رو ببینیم، یه جورایی توی ذوقم خورد. آخه من این چند سال همش وسط شهر زندگی کرده بودم. جایی که دور و اطرافم نونوایی و ی و قنادی و ازی و لوازم حریری و پارچه فروشی و .... بود. 

یعنی هرچی میخواستم سر راه برگشت به خونه می یدم و میرفتم خونه. 

اما این خونه یجورایی توی یه منطقه ی فقط مس ی بود. یعنی دور و برش مغازه و فروشگاه نبود. باید برای ید با ماشین میرفتیم این طرف و اونطرف.

همون موقع با خودم گفتم خدایا چی میشه یه مارکت نزدیک خونه باز بشه که حداقل برا چیزای ضروری و کوچیک منتظر اومدن همکلاسی نمونم.

با وجود اینکه خیلی تمرین که یدهای خونه رو به همکلاسی بسپرم اما سالها مستقل زندگی باعث شده نتونم در انتظار دیگه ای بشینم.

خونه ی ما سمت شمال اتوبان حکیمه. صبح ها من همون سمت اتوبان منتظر سرویس می ایستم و غروب هم سمت مقابل پیاده میشم. یه پل عابر پیاده هم هست که از طریق اون میام همون سمتی که خونه مون قرار داره.

از اونجایی که خدا تنبل ها رو خیلی دوست داره، دقیقا دو هفته بعد از اسکان ما در این خونه کنار پل هوایی یه مارکت باز شد. حالا هروقت از سرویس پیاده میشم اگر یدی داشته باشم میرم همون ی و یدم رو انجام میدم. باز هم چون خدا هوای من تنبل رو خیلی داره، دو هفته ای هست که این مارکتی، میوه و هویج و کاهو و گوجه و خیار و بادمجون و لیمو و سیب زمینی و پیاز هم میاره. اونم همه عالی و دستچین. تازه انواع وسایل ده ریز مثل چسب و سوزن و نخ و .... رو هم داره!

 موهبت جدید اینکه دقیقا روبه روی آپارتمان ما آپارتمانی قرار داشت که زیرش همون بنگاه مسکنی بود که ما خونه رو ازش اجاره کرده بودیم. یک ماهی بود که کرکره ی مغازه دائم پایین بود. پریروز دیدم مغازه باز و شلوغه. 

به همکلاسی گفتم انگار داشتند ی ری قفسه توی مغازه می بستند. شاید هم باز می د. 

همکلاسی گفت: اونجا که قفسه نداشت که باز کنند. 

گفتم: چه خوب. خدا کنه تبدیل به  بقالی  بشه. 

گفت: ای تنبل! 

نشون به همون نشون که امروز وقتی رسیدم خونه دیدم مغازه تبدیل شده به یه بقالی فسقلی! دقیقا جلوی خونه!

یه نونوایی بربری فرد اعلا هم توی مسیر پیاده روی هر روز من از خونه تا ایستگاه سرویسه! 

حالا من هی میگم خدا تنبلا رو دوست داره، شما بیاید و بگید نه!

***

از دست و زبان که برآید        کز عهده ی شکرش به در آید؟!

سپاس ای پروردگار بی همتا که در آغوش مهربانیت زیستن، نعمتیست بس بزرگ!





شنبه ای دگر است!

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه شب رفتیم بیرون و چنان با کپلچه و همکلاسی عصبانی شدم که قید تموم کارهامو زدم و گفتم برگردیم خونه. خونه هم از سردرد و گردن دردتا صبح توی رختخواب وول خوردم. 

صبح یه قرص خوردم و راه افتادیم سمت ولایت غربت و خونه ی هستی. طول روز حس خوش گذشت. کپلچه و مالوجون با هم بازی د. 

شب توی راه برگشت وقتی توی ترافیک کرج گیر افتاده بودیم برای همکلاسی وبلاگ پرژین رو خوندم. 

خوندن با صدای بلند چه حس خوبی داره.

صبح زود بیدار شدم و برای کپلچه غذا گرم و ریختم توی ظرف غذاش و براش میوه گذاشتم. 

****

پنجشنبه صبح اومد پیشم و پرسید: لباسشویی روشن نمیکنید؟ گفتم چطور؟

مقنعه اش رو داد برا شستن! 

دیروز صبح مقنعه و شلوار و مانتوش رو براش اتو . گفتم چرا مانتو رو ندادی بشورم؟ گفت: تمیزه!

 هی میگفت: نمیخواد اتو کنی!

****

رفته بودیم ید. آقای فروشنده گفت اینا سایز دخترتونه! 

کپلچه زیر لب گفت: دخترتون نه!

****

بهم میگه: رفته بودیم مسافرت اونجا یه بچه کوچولو داشتند. 

اینقده دلم یه خواهر کوچولو میخواد!

****

با هستی حرف میزدیم. گفتم مردا نمیان پارک. گفت ایرادی نداره خودمون با دخترامون میریم.

کپلچه گفت: عه! دخترامون نه! 

گفتم خوب با پسرامون میریم. گفت: عه! !

خندیدم و گفتم خوب خودت میگی! 

هستی گفت: منظورم ما و دخترا بود. تو هم دختری دیگه!!!!!

****

دارم براش شلوار می م. هی میگه نگام نکن. 

****

 این روزا فکر میکنم به مادرانه های مادری که با اصرار بچه دار میشه اما ....

چقدر خوشحالم که بچه ندارم. 

این روزها بابت این موضوع خیلی خوشحالم.

مخصوصا که ..... بگذریم!

****

چنان سرمون رو کردیم زیر برف که دور و اطرافمون رو نمیبینیم. 

چقدر خوبند آدم هایی که فقط با دیدن افراد همقماش خودشون فکر میکنند همهه چیز امن و امانه!

****

همکارم زنگ زده و میگه یه وقت بچه دار نشیا! خواهرم معلمه چیزی تعریف کرده که ما کلا چند روزه هنگ کردیم.

بعد برام تعریف میکنه! اولین بار نیست این موضوع رو میشنوم. 

هنگ نمیکنم. فقط افسوس میخورم.

کمی مطالعه برای همه ی ما واجبه. این روزها چیزهایی رو میخونم که ..... خیلی چیزها که نمیدونستم برام معلوم شده!

*****

سعی کنیم جهل و افات رو از خودمون دور کنیم.

*****

کی فکر میکرد اینجا چنین رفقای ن پیدا کنم!

*****

خانم مترجم عزیزم صبح زود کامنتت روزم رو ساخت! 

شیرین جان نگرانتم. نمیدونم چرا!

ماهرخ کم پیدا شدیا!

گلی ازت خبری نیست!

به یاد همه هستم. شاد باشید و سلامت.

*****

خدایا سپاس برای دستهایی که مینویسند و ذهنی که میخواند.

خدایا سپاس برای رفقای جانی!




شادی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز چندتا اتفاق خوب افتاد. 

اولیش مربوط بود به وام ازدواج که مشکلش به دست تی تی مهربونم و مامای گلم که تی تی رو برام فرستاد حل شد.

دومیش این بود که توی جلسه نشسته بودم که یه اس ام اس اومد. نگاه انداختم به گوشی و دیدم از بانکیه که حقوق دریافت میکنیم. نوشته بود: پرداخت حقوق به مبلغ....

اما ما حقوق گرفته بودیم. 

بعد از جلسه فهمیدم برا همه یه ماه حقوق رو به عنوان پاداش واریز د.

خوشحالی تا چه حد؟! اصلا انتظارشو نداشتم. اونم توی این شرایط اقتصادی. حس غافلگیر شدم. خیلی عالی بود.

ب رفتیم خونه ی مادرشوهر. خوش گذشت. خدا حفظش کنه. همیشه خوشرو و خوش برخورده!

کل مدیران دفتر تهران به همراه مدیرعامل اومده بودند کارخونه. خیلی سرمون شلوغ بود. 

امروز هم بازدیدکننده خارجی داریم. 

خدا توانمون رو زیاد کنه.

****

 مامای مهربونم چنان توی بغلت جا خوش که نگو و نپرس. سپاس برای حس امنیتی که بهم میدی.

خداجونم بابت خلقت کرفس و گوجه و خیار و کدو و بادمجون شکر! اینا نبودن خیلیها غذا نداشتن. 

ماماجونم بابت اینکه کپل رو فرستادی تا هوامو داشته باشه سپاسگزارم.

***

به هستی میگم: من موندم چجوری همسر سابقش دلش اومد ازش جدا بشه! 

هستی میگه: قسمت تو بود باهاش ازدواج کنی!!!!

شاید هم از اول قسمتم بود اما خودم تعلل . 




مثبت هجده

درخواست حذف اطلاعات

از سر کار برمیگشتم خونه، از سرویس پیاده شدم و از مارکت  کمی ید . در حال بالا رفتن از پله های پل عابر پیاده چشمم افتاد به دختری که جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و ماشین دویست و ششی که جلوش هی عقب و جلو میکرد تا دختر سوار بشه و دست آ دختر با اخم دوتا لیچار بار پسرک راننده کرد و راننده گاز ماشین رو گرفت و رفت. 

در حین عبور از پل، ناگهان ی ری چیزهایی اومد توی سرم و چرخید و چرخید و چندتا سوال برام ایجاد کرد.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]




فرآیندهای ویژه

درخواست حذف اطلاعات

آقا این دریافت وام ازدواج یه فرآین پیچیده ای داره که نگو.

ما اول رفتیم توی سایت ثبت نام کردیم. بعد شعبه ی مورد نظر رو انتخاب کردیم. یک هفته شاید بیشتر طول کشید شعبه تائید بشه. بعد گفتند تا تاریخ دوم مهر فرصت دارید برید بانک برای پذیرش. ما رفتیم و دوهفته است من هر روز میگم لطفا بقیه کارهای پذیرش رو از روی سایت انجام بدید که ندادند. امروز سایت زده ثبت نام شما باطل شده و مجدد میبایست ثبت نام کنید. درحالیکه ما مدارک رو تحویل بانک دادیم. الان واقعا نمیدونم چه کار باید .

***

کپل جان ساعت پنج و نیم از شرکت اومده بیرون و هنوز که ساعت هشت شبه نرسیده خونه. تهران به ترن هوایی نیاز داره. اینجا فاجعه است.

***

یکی از کانال های ما*هو*اره داره تبلیغ کنسرت خواننده ای رو میده که من خیلی آهنگ هاش رو دوست دارم. کجا؟ آلمان! 

فکر کنید الان توی این وضع بریم آلمان. بعد مثلا از فرودگاه تا هتل یه تا ی دربست بگیریم با قیمت هشتاد یورو. حالا یورو چنده؟ بیست و دوهزار تومن. یعنی کرایه تا ی شما چند میشه؟ یک میلیون و هفتصد و شصت هزار تومن فقط پول تا ی. 

حالا برید سراغ باقی موارد. غذا. هتل. تردد. بلیط کنسرت. 

خوب وقتی به تمام این چیزها فکر میکنم با خودم میگم بشین سر جات. خواننده ی مورد علاقه دیگه چه کوفتیه؟ اصلا علاقه کیلو چند؟ شکمت سیر بشه باقی مولرد رو بیخیال! 

خوب آرزو بر جوانان کهنسال عیب نیست که!

****

خداجونم سپاس که تخیل و خیال رو ایجاد کردی تا با تصویرسازی های ذهنی خودمون رو خوشحال کنیم. 




شعور اجتماعی

درخواست حذف اطلاعات

از نظر من، ما آدم ها چند نوع شعور داریم.

شعور فردی.

شعور  اجتماعی.

شعورجمعی یا همان گروهی.

شعور فرهنگی.

شعور اقتصادی.

شعور خانوادگی.

و...

شعور جمعی یا شعور اجتماعی مربوط میشه به مواردی که در یک جمع(کاری، همسایگی، عمومی) میبایست از خودمون بروز بدیم. 

مثلا:

ی که در یک اتومبیل عمومی که همه خواب هستند ناگهان با صدای بلند موزیکال صفحه های اجتماعیش رو تماشا میکنه، از نظر من شعور اجتماعی نداره.

یا ی که به خاطر کار شخصی خودش یک عده افراد دیگه رو معطل میکنه شعور اجتماعی نداره.

اون شخصی که برای راحتی خودش دیگران رو به سختی میندازه شعور اجتماعی نداره.

اون همسایه ای که ماشینش رو جلوی درب پارکینگ پارک میکنه، اون راننده ای که در خیابان ورود ممنوع رانندگی میکنه، اون همکلاسی که روی نیمکت جای دونفر رو میکنه و ... اینا همگی فاقد شعور اجتماعی هستند.

شعور گروهی اما زیرشاخه ای از همین شعور اجتماعیه که مربوط میشه به رفتار افراد در کارها و شرایط  عمومی و گروهی. 

مثلا در یک تو عمومی ی که نظافت رو رعایت نمیکنه درحالیکه توی خونه ی خودش پاک و تمیزه، شعور گروهی و اجتماعی نداره.

در تیم ورزشی وقتی افراد با هم همکاری نمیکنند شعور گروهی ندارند.

در یک شرکت وقتی پرسنل برای انجام بهینه ی کارهای شرکت با هم همراستا نیستند و به جای همکاری زیرآب زنی میکنند یعنی شعور گروهی ندارند.

انواع شعورهای دیگه رو بعدا میگم. فقط همین رو بگم که در طی روز انواع بیشعورهای اجتماعی و گروهی رو میبینم که اصلا نمیفهمند چه رفتار زشتی دارند.

شاید خودم هم یکی از همین بیشعورها باشم!!!

****

ب با همکلاسی دنیای ژوراسیک رو تماشا میکردیم. بهش گفتم :تو که میدونی استرس برای من خوب نیست اونوقت هی بشین از این های استرس زا ببین.

میگه: استرس کجا بود؟ اینا طنزه.  دایناسور که وجود نداره.

****

از نشانه های خنگی:

من همیشه قاطی میکنم که نورا دختر بزرگه ی لیلیه یا ری را!

****

چه روز خوبی بود. صبح با تی تی چت . شب با لیلی تلفنی حرف زدم.  حس خوشحالم.

****

هفته ای یک بار عکاسباشی میاد خونه ی ما دیدن همکلاسی. اگر سالها قبل بود خوشم نمیومد یه مرد مجرد هی بیاد خونه ی ما. اما سالها زندگی در شرایط تنهایی و اخت شدن با خونواده ی هستی و پذیرفته شدن توسط آقای میم در محیط خونواده، باعث شد بتونم الان شرایط عکاسباشی رو درک کنم و خیلی راحت توی خونه مون بپذیرمش. (فقط خیلی حرف میزنه. منم که کلا آدم کم حرفی هستم. خدا به دادم برسه ی اعته دارم چهارخط مینویسم اونقدر حرف زده که کلا رشته ی افکارم که نه، ریش ریش شده)

****

امروز دو به شک نیومده بود. منم از صبح داشتم کلی آمار و گزارش درمیاوردم. بعد از سه سال تازه فهمیدم کارخونه درخت انار داره. اونم چه انارهایی! کلی ازشون ع گرفتم. 

حین عکاسی دیدم یکی از وسط بوته ها صدام میزنه. رفتم جلو و دیدم یه پیشول بانمک تپل نشسته اون وسط و زل زده بهم و هی میو میو میکنه. گفتم: شرمنده پیشول خان. من هیچی همرام نیست! 

از مسئول اداری پرسیدم این انارها چی میشه؟ گفت اگه بذارن برسه، آش انار میپزیم باهاش. 

گفتم: پس چرا توی این سالها ما آش انار نخوردیم.

***

الان من در حال جستجو هستم که ببینم آش انار چجور آشیه!

***

خدایا بابت لذت تماشای این انارهای زیبای قرمز میون سبزی درختا سپاس!





زندگی

درخواست حذف اطلاعات

توی سرویس هستیم و هنوز به کرج نرسیدیم. ترافیک اتوبان سنگینه و ما وسط ترافیک گیر افتادیم. 

نمیدونم این وضعیت به خاطر تعطیلات گذشته است یا به دلیل شروع پاییز و یا تغییر ساعت رسمی کشور . هرچه که هست من میبایست الان  نزدیک پارک چیتگر باشم اما هنوز به کرج هم نرسیدم.

شام امشب رو داریم اما باید یادم باشه رفتم خونه یه چیزی بپزم برای فردا شب. اینطوری احتمالا هرشب خیلی دیر برسم خونه. 

آسمون ابریه و هوا کمی خنک شده. 

زندگی با وجود تموم سختیهاش ادامه داره. 

دلنگرانی های این روزها از امنیت به آب و نون کشیده شده! 

به گل های کاشته شده در حاشیه ی خیابون نگاه میکنم و با خودم میگم: هنوز هم جای امیدواری هست! 

با دو به شک حرف میزدیم. چیزهایی برام گفت که نگاهم رو به مسائل خیلی تغییر داد . چقدر خوبه آدم با بزرگتر از خودش حرف بزنه. خیلی چیزها یاد میگیره.

تمام دیروز و ب کپل رو محکم بغل کرده بودم. گاهی  میچلوندمش  و گاهی کوچولو گازش میگرفتم . با خنده میگفت: بازم هاپوی درونت بیدار شده!

گفتم: چقدر خوشبختی تو که اینقدر من دوستت دارم.

خوشحالم که وقتی هست تا این حد احساس آرامش دارم. هرلحظه میگم خدایا سپاس برای بودن و داشتنش. 

هرلحظه میگم خدایا این مرد رو برای من حفظ کن .

ماماجونم یعنی میشه کنار هم پیر بشیم و پیری همدیگه رو ببینیم. 

مامای مهربونم بابت لحظه های زیبای زندگی ممنونم. حتی بابت لحظه های تلخی که باعث میشه طعم شیرینی لحظات خوب رو حس کنم.

مامای مهربونم محکم بغلمون کن. این روزها مردم کشورم غمگینند. محکم بغلمون کن.

پ.ن. فری جان  رمزی که فرستادی رو لطفا دوباره بفرست . نمیتونم باهاش وارد بشم.





شرمندگی

درخواست حذف اطلاعات

ب شام خونه ی مادرشوهر دعوت بودیم و من از خج مردم. مادر شوهرم حال تک تک اعضای خونواده رو پرسید. از خواهرک پرسید و از مادر و برادر. من در درون شرمنده بودم. اعضای خونواده ی من هیچکدوم حالش رو نپرسیده بودند. مادر نپرسیده بود مادرشوهرت چطوره! حتی یه تعارف هم نکرده بود که مادرشوهرت رو هم با خودت بیار. من در برابر همکلاسی خیلی خج کشیدم.

****

دیروز برای خواهرک توی وا*تس*آ*پ  یه نامه ی مفصل نوشتم و بهش توضیح دادم که از رفتارش ناراحت شدم. (البته بسیار بسیار آروم و با هزارجور مراعات). جواب تند و تیزی بهم داد که خیلی ناراحتم کرد. دوباره شرایط رو براش توضیح دادم و گفتم به عنوان خواهر بزرگت انتظار دارم بعضی چیزهارو رعایت کنی.

یهو زد جاده خاکی و گفت من میدونم دیگه دوستم نداری و هستی رو بیشتر از من دوست داری و برو با هستی خوش باش و هزار تا حرف بچهگانه که من موندم چه جو بهش بدم.

براش نوشتم متاسفم که اینجوری فکر میکنه. نوشتم که اون جای بچه ی منه. من بزرگش . کاری نبوده که براش نکرده باشم و حالا از اینکه اینجوری رفتار میکنه ناراحتم. براش نوشتم هر ی جای خودش رو برای آدم داره و بهتره اینو درک کنه و از قضاوت  های اشتباه دست بکشه و ....

این وسط یه چیزی دستگیرم شد! من توی این سالها زیادی به مادر و خواهرم محبت . بعد از فوت پدرم حتی خواستم از لحاظ روحی جای پدر رو پر کنم. زیاده از حد برای اونها وقت گذاشتم و اونها رو وابسته به خودم و حالا اونها فکر میکنند من محبتم رو ازشون دریغ و به افراد دیگه ای دادم. اونها از اینکه من رو با دیگه ای شریک بشن ناراحت هستند. 

به نظرم مشکل اونها همکلاسی نیست. مشکل اونها اینه که من همکلاسی رو دوست دارم. وقتی میبینند یک کلمه پشت سر همکلاسی حرف نمیزنم بیشتر باور میکنند که منو از دست دادند.  حالا من موندم چطور باید اونها رو مجاب کنم .

امیدوارم خداوند به من صبر بده و شرایطی رو محیا کنه که هرچه زودتر بفهمند رفتارشون اشتباهه.

****

این روزها حال و روز خوبی ندارم. کم حوصله هستم و راستش حوصله صحبت با ی رو ندارم. برام دعا کنید. وقتی میرید تکیه و هیات و حسینیه و مسجد، بین دعاهاتون یادی هم از من ید.  و خواهش میکنم دعا کنید خواهرم یه همراه  و همسر خوب قسمتش بشه چون مطمئنم ازدواج (البته خوبش) حالش رو خوب میکنه.

از دوستای وبلاگی عذر میخوام که بهشون سر نمیزنم. حالم بهتر بشه حتما جبران میکنم.

****

میدونم که این روزها میگذره. فقط باید صبور باشم.




عزای حسینی یا....

درخواست حذف اطلاعات

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]