رسانه
رسانه

رافائل تنها



گزارش وار

درخواست حذف اطلاعات

همکلاسی پنج صبح رسید. حس بغلم کرد و بغلش .

واقعا دلم براش تنگ شده بودا!!!!

یه عالمه برام سوغاتی آورده.

بهش میگم از این به بعد همیشه تنهایی میفرستمت بری سفر که اینهمه برام سوغاتی بیاری. اگه خودم همراهت بودم نمیذاشتم اینقدر برام ید کنی

دو تا شلوار لی. چندتا تی و تاپ. سه تا رنگ مو. یه پیراهن. دو سری . یه پیراهن خواب. یه مایو. یه بادی خوشگل. کلاه . یه بلوز خوشگل جینگولی. یه تاپ و شلوارک تو خونه ای. یه سری جوراب. و چندتا ده ریز آشپزخونه! 

برای کپلچه و وورجک و برادرزاده جان و مادرها، خواهرها و برادر هم سوغاتی آورده!

برای خودش اما فقط یه پیراهن و شلوار و یه سوی یده. 

بهش گفتم : من گفته بودم سوغاتی ن و تو اینارو یدی اگه میگفتم سوغاتی ب چی می یدی؟

****

بغلش و چلوندمش و گازش گرفتم. میگه: عه! هاپو شدی؟

گفتم: یه هفته تنهایی رفتی سفر و من و تنها گذاشتی ، حالا یه مدت هر کاری دلم بخواد میکنم و تو هم حق نداری بگی چرا!

گفت: منکه حرفی نزدم!

****

مادرشوهر ب زنگ زد و گفت بیست و پنجم مهمونی برگزار میشه. گفت تو غذا نپز! خودم غذا میارم. اما مگه میشه؟

به همکلاسی گفتم باید حس کمکم کنه!

****

الان نشستم توی سرویس. فردا میخوام گراتن مرغ رو که گفته بودید برای شام خودموم بپزم ببینم چطور میشه! 

کلا در مورد آشپزی اصلا ترس به خودم راه نمیدم و میگم بالا ه یه چیزی میشه دیگه!

****

ب برامون یه اتفاق مثبت سی سال بسیار خنده دار افتاد که متاسفانه نمیتونم براتون بگم. فقط اینجا نوشتم که خودم بعدها یادم بیاد و بخندم. البته اگه این اتفاق باعث بیچارگیم و گریه م نشه

خدا به دادمون برسه!!!! 

****

آهای لیلی کجایی که رخ نمی نمایی؟؟؟؟

****

خدایا برای لحظه لحظه های زندگی شکر! 

برای وجود همکارهای خوب و مدیر خوب!

برای روزهای خوب! 

برای بدیهایی که باعث میشن قدر خوبیهارو بدونیم!

برای آدم های بدی که بهمون یادآوری میکنند خوب بودن وظیفه ی آدم ها نیست و ما باید برای خوب بودن بعضی ها ازشون سپاسگزار باشیم.

خدایا بابت نعمت زندگی شکر!





توقع بی جا

درخواست حذف اطلاعات

ب؛ 

شبی جهنمی!

میگه وقتی با ما کار نداری چرا زنگ میزنی! 

میگم: دو ماهه ازدواج یه بار حالمو نپرسیدی!

میگه وقتی میدونم خوشی و حرفی ندارم بهت بزنم برا چی زنگ بزنم!!!!!

تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنم. 

وقتی باعث شرمندگی و ر شانش هستم و موجب خج ش میشم همون بهتر که فرض کنه مُردَم!

مطمئنم که اینجوری راحت تره! 

من ب براشون مُردَم.

خودم هم مردم! 

هیچ وقت انتظار شنیدن این حرفهارو نداشتم! 

نمیتونم درکشون کنم! 

دوست ندارند برم خونه شون!

دیگه نِمیرم!

دیگه نِمیرم! 

دیگه نِمیرم!

بذار اینطوری خوشحال باشن!




این روزها

درخواست حذف اطلاعات

پنجشنبه صبح رفتم سر کار. البته دفتر مرکزی!

حدود ساعت یازده دیدم یه تماس از خونه ی پدری دارم. خواهرک بود. سلام و احوالپرسی کرد. تعجب کرد که سر کار هستم. خیلی زود تماس رو قطع کردیم.

بعد از ظهر عصبی بودم. کپلچه و کپل هم تموم مدت با هم کل کل می د و این موضوع عصبی ترم کرد. مخصوصا که کپلچه دائم تو روی پدرش می ایسته و این خیلی منو رنج میده!

شب با هم بحثشون شد. اونم سر خوردن. اونقدر هله و هوله خورده بود که غروب ح تهوع داشت و میگفت حالش بده. میگفت دیگه نذار این چیزا رو با هم بخورم. من گراتن مرغ رو آماده کرده بودم و فقط مونده بود سس بشامل و پنیر . رفتیمم بیرون که حالش بد شد. وقتی برگشتیم همکلاسی گفت این غذا سنگینه، بذار برای فردا! 

منم گفتم هر گشنه است نون و ماست بخوره(بیرون یه عالمه هله و هوله خورده بودیم) . کپلچه عصبانی شد. این بچه دائم  برای خوردن حرص میزنه. گفتم تازه ح بهتر شده اونم با قرص. بهتره چیزی نخوری. با پدرش بحث د و رفت توی اتاقش. نیم ساعت بعد اومد بیرون و رفت سراغ آشپزخونه و چیپسی که از دوهفته قبل باقی مونده بود رو از ک نت آورد و نشست جلوی ما به خوردن. پدرشرهم رفت براش ماست آورد تا با چیپس بخورند. اونم ساعت یازده شب. دیدم اگه بشینم نمیتونم سکوت کنم. اومدم توی اتاق خوابم و چراغ رو خاموش . ده دقیقه بعد همکلاسی اومد توی اتاق. پرسید چرا خو دی؟ گفتم لطفا برو بیرون و الان با من حرف نزن.

دو ساعت بعد که اون بچه خو ده بود با هم حرف زدیم.

خیلی چیزها بهش گفتم! اینکه تربیت و سلامتی بچه از پر شکمش واجب تره. اینکه اگر یه شب شام نخوره نمیمیره ولی با اون وضعیت جسمی و خوردن مواد غذایی ناسالم حتما تا ده سال دیگه گرفتار بیماری میشه! 

گفتم حرص زدن های این بچه در مورد غذا عجیبه و باید در این خصوص با یه مشاور صحبت کنیم. گفتم ظرف میوه ای که براش گذاشته بودم رو دست نخورده برگردونده خونه! 

گفتم از اینکه توی روت می ایسته ناراحت میشم. گفتم از اینکه جلوی من با هم بحث میکنید ناراحت میشم. گفتم لطفا وقتی میخوای بهش چیزی رو تذکر بدی ببرش توی اتاق و بعد بهش بگو! گفتم لطفا گاهی باهاش توی خونه بازی کن. ببرش توی حیاط و با هم به درختا و حیوونا نگاه کنید و با هم حرف بزنید. براش وقت بذار. نه اینکه همش با یدن خوراکی بخوای بهش محبت کنی....

گفتم و گفتم و گفتم و اون وسطا گریه هم . 

امروز رفتارشون بهتر بود. از صبح به کپلچه گفت کلا سه ساعت فرصت تماشای تلویزیون داره. کمی باهاش بازی کرد. عصر رفتیم خونه ی مادرشوهر. اونجا هم با وروجک بازی د . برگشتیم و برای شام گراتن مرغ و قارچ رو پزیدیم و خوردیم. چقدر هم خوششون اومد و استقبال د. 

امروز کپلچه کمی کتاب هم خوند. 

امیدوارم رفتارشون توی روزهای بعد بهتر هم بشه.

***

این چند روز آشفته و غمگینم. همکارم تا چندروز قبل میگفت از بعد از عروسیت روحیه ات تغییر کرده و ب تر شدی. چهارشنبه میگفت چرا دوباره غمگینی؟!

نمیتونستم بگم خونواده ام نمیذارن آب خوش از گلوم پایین بره!

****

زیاد حوصله ی نوشتن نداشتم. فقط برا خاطر دوستان گلی که نگرانم بودند اومدم اینجا تا بگم: نگران نباشید. خوبم و سعی میکنم بهتر بشم.




حس قشنگ زندگی

درخواست حذف اطلاعات


دیروز زنگ زده بودم و با زهرا صحبت می که گفت پاشو فردا یا پسفردا بیا اینجا. زنگ میزنم گلپر هم از سر کارش بیاد.

گفتم فردا شب همسر میاد. پسفردا نمیتونم بیام. 

گفت فردا بیا. گفتم حالا به گلپر بگو ببین میتونه بیاد.

آ شب پیام داد که فردا منتظرتون هستم.

امروز از سر کار که برگشتم به جای کوچه ی خودمون رفتم توی کوچه ی بغلی دنبال خونه ی زهرا. 

چقدر نزدیک بود. کنار گوشمون.رفتم خونه اش و دو ساعتی با گلپر و زهرا حرف زدیم و حرف زدیم و با پسرک زهرا بازی کردیم. فسقلی اول از من فرار میکرد اما آ اش حس جورشد و موقع رفتن لپش رو  جلو آورد تا ببوسم.

از خوشی های زندگی اینه که سر کوچه با رفیقت بایستی و حرف بزنی!

از خوشی های زندگی اینه که رفیقت بخواد تو محله ی شما دنبال خونه بگرده!

جای هستی حس خالی بود!

****

زنگ زدم و به خواهر شوهر گفتم برنامه ی مهمونی برای چه روزیه؟ و چند نفر مهمون دارید. من از قبل باید آماده بشم.

خواهرشوهر گفت میگم مامان بهت زنگ بزنه.

الان من منتظرم که مامان زنگ بزنه.

****

همکلاسی همین الان از فرودگاه زنگ زد و گفت تا یک ساعت و نیم دیگه پرواز میکنند!

****

سه تا رنگ مو برام یده هر کدوم یه رنگ!!!! امون از این تنوع طلبی!

****

 من این خونه ی کوچولومون رو خیلی دوست دارم. ای کاش مال خودمون بود.

****

سه روز با خیال راحت شبا  پی* ام* سی تماشا .

****

چشمات رازآلوده!

 چرا نگاه کنم باز بیهوده؟

هر از اون چشا بیفته

 واسه همیشه نابوده!

عاشق شهاب تیامم!

****

این شهرام صولتی چه کار میکنه هر سال جوون تر از سال قبل میشه؟ خوب به خواهرش هم یاد بده دیگه!

****

خدایا شکرت . بابت تمام دلخوشی های زندگی.




مهمونی

درخواست حذف اطلاعات

امروز ناهار خونه ی ی همکلاسی دعوت هستیم. همراه با خواهرشوهر و مادرشوهر. قراره بیان دنبالم. 

الان روی تخت ولو شدم منتظرشون.

همکلاسی زنگ زد و پرسید چه خبر؟ شنیدم تهران شلوغ شده! 

گفتم : من که خونه ام و از چیزی خبر ندارم.

گفت: مراقب خودت باش.

گفتم: زود برگرد.

****

مهمونی خونه ی فامیل شوهر اون هم بدون شوهر زیاد جالب نیست. حداقل برای عروس. 

اگر عروس دار شدید این نکته رو به خاطر بسپارید!

****

از دغدغه های من برای مهمونی، چی بپوشمه! 

نه برا اینکه بخوام خودم رو نشون بدم. بلکه برای اینکه شان اون مهمونی حفظ بشه. 

مثلا هستی میگفت پیراهن یا دامن بپوش. 

من فقط برای مهمونیهای خاص و عروسیها پیراهن میپوشم. چون قدم بلنده پیراهن بلند به من نمیاد و پیراهن کوتاه رو هم دوست ندارم توی مهمونی کوچیک بپوشم. به نظرم زیادی جلب توجه میکنه البته در قدو قواره و هیکل من. اکثرا بلوز و شلوار میپوشم. هستی میگفت شلوار خوب نیست.

میدونستم اگر پیراهن بپوشم مهمونی خیلی رسمی تر میشه. 

زنگ زدم و از مادرشوهر جان پرسیدم.

گفت: عروس فقط خودمون هستیم. هرچی راحتی بپوش. 

خیالم راحت شد. دوست نداشتم برم اونجا و همه ساده باشن و من مثل تازه عروسا با زلم زیمبو! 

یا برع ، من ساده برم و باقی به قول ما گیلکا چاخسان واخسان کرده باشن!

یه شلوار کرم رسمی پوشیدم با یه بلوز سفید. 

موهامو ساده دم اسبی و یه آرایش ملایم ! 

منتظرم تا برسن! 

کلا آماده شدن اونا طولانی میشه برای اینکه اسلوموشن هستند و خوب بچه هم همراهشونه!

****

خدا این روزهای سخت رو بخیر بگذرونه!

****

به قول همکلاسی شاید توی این مهمونی حرفی برای گفتن نداشته باشم اما از تنها نشستن کنج خونه بهتره!

****

خدایا سپاس برای این دورهم بودنها!

برای داشتن برادری که یه عالمه منو میخندونه هرچند با وجود دست انداختنم!





حرف های زنکی

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

از وقتی عروسی کردیم مادرشوهر هرازچندگاهی میکه میخوام یه مهمونی زنونه بگیرم خونه ی خودم و فامیل هارو بگم و تو هم به مادر و خواهرت بگو که بیان.

هفته ی قبل آب پاکی رو ریختم روی دستش و گفتم شما هروقت میخوای مهمونیتون رو بگیرید، خواهر و مادر من نمیان. مادرم شرایط جسمیش طوری نیست که بتونه سوار ماشین بشه و خواهر هم نمیتونه تنهاش بذاره.

قرار بود لین هفته مهمونی بگیره که یهو نمیدونم چی شد تبدیل شد به مهمونی کوچیکه!

ما نفهمیدیم این مهمونی به مناسبت برگشت خواهرشوهر به امریکاست یا پاگشای بنده! 

در هر صورت رفتیم مهمونی و برگشتیم و خوش هم گذشت.

کوچیکه ی همکلاسی که میزبان بود اخلاق خاصی داره!

میون هر حرفی که میزد یه جورایی از اموال و دارایی هاش صحبت میکرد

سعی نسبت به همه چیز بی اهمیت باشم. 

موقع برگشت من و خواهرشوهر و دوستشون و بچه ها زودتر بلند شدیم و مادرشوهر گفت که میمونه و دیرتر میاد.داشتم با بزرگه خداحافظی می گفتم تشریف بیارید منزل ما! یهو مادرشوهر گفت: عروس خودتو آماده کن تا خواهرشوهرت نرفته باید یه مهمونی بدی اینارو دعوت کنی! 

من یه لحظه جا خوردم. خواهرشوهرم دو هفته دیگه میره و هنوز فامیل شوهر مراسم پاگشایی برای من نگرفتند. 

گفتم تشریف بیارند. منزل خودشونه!

مادرشوهر گفت: البته غذا و میوه پای منه شما فقط پذیرایی کنید. من میخواستم خونه خودم بگیرم ولی اینا میخوان خونه شما رو ببینند. 

گفتم: اگر قابل بدونید همون غذا و میوه رو هم میتونیم در خدمت باشیم! 

دیگه ادامه ندادم و خداحافظی .

اما راستش اصلا خوشم نیومد. نه برای اینکه قراره مهمون بیاد خونه ی من! برای اینکه از اول حدس زده بودم این حرف که مادرشوهر میگفت میخوام برات مهمونی بگیرم یه جورایی بوداره! یعنی از اول حس می میخواد این برنامه رو بذاره برای خونه ی من وگرنه خیلی زودتر میتونست این کار رو انجام بده .و البته  از این ناراحت شدم که به جای من و برای من تصمیم گرفته بودند. 

یه مورد دیگه اینکه من هنوز ها و عموزاده های همکلاسی رو ندیدم. فقط دو تا و یه رو دیدم و به جای اینکه اونا مارو دعوت کنند ما باید پذیرای اونا باشیم! 

ناراحتی بعدیم این بود که احساس مادرشوهرم با خواهرها و زاده های خودش نشستند و این برنامه رو ریختند. خوب من انتظار دارم اگر قراره ی مهمون خونه ی من باشه بعد از دیدن و شناختنشون خودم در شرایطی که آمادگی لازم برای پذیرایی از اونها رو داشته باشم دعوتشون کنم. اون هم یه خانواده یه خانواده. نه اینکه صرفا زن های چندتا خانواده رو بگم بیان خونه ی من!

کلا از این قضیه خوشم نیومد. انگار خودشون خودشون رو برای آ هفته ی بعد دعوت د. اون هم در این وضعیت که همکلاسی اینجا نیست!

میدونم زیادی حساس شدم و  اینا همش به خاطر اختلافات فرهنگیه و اینکه چون سالهاست من زیاد رفت و آمد نداشتم حالا این رفت و آمدهای بیش از حد داره بهم فشار وارد میکنه! 

اینم میدونم که توقع بیجاییه که انتظار داشته باشم همه درست  و مطابق میل من رفتار کنند.

خلاصه که من از این کارشون خوشم نیومد. 

وقتی به همکلاسی گفتم واکنش اون طوری بود که حس از قبل خبرداره و این بیشتر ناراحتم کرد. دست آ هم گفت وقتی اومد ایران با مادرش حرف میزنه و این حرفش عصبانی ترم کرد. بهش گفتم من فقط ماجراهای امروز رو برات تعریف و انتظار ندارم به مادرت حرفی بزنی اما از واکنش تو حس از قبل خبرداشتی و به من نگفتی! از اینکه بخواین منو در مقابل عمل  انجام شده قرار بدید ناراحتم!

گفت: از هیچی خبر نداشته و اینا همش سوء تفاهمه!

البته وانمود که حرفش رو پذیرفتم اما ته دلم مطمئنم که اونم یه حدس هایی زده بوده و شاید از ترس واکنش من چیزی بروز نمیداده!

در هر صورت صبر میکنیم ببینیم چه پیش میاد ولی فکر نمیکنم برنامه طبق میل مادرشوهر پیش بره! یعنی حسم میگه اینا اسلوموشن تر از اینن که توی دو هفته بتونن تصمیم بگیرن.

در هر صورت درِ خونه ی من به روی مهمون بازه و خدا میدونه من از مهمون نمیترسم اما دست تنها هم پذیرایی از تعداد زیاد مهمون برام سخته! خدا به دادم برسه!

****

حالا دوستان پیشنهاد بدن اگر قرار شد مهمون بیاد من غذا چی بپزم! این بزرگترین درگیری ذهنی من برای پذیرایی از مهمونه!




بچه لوس کن ها

درخواست حذف اطلاعات

من به یه نتیجه ای رسیدم.

اینکه بعضی از بچه ها لوس میشن همش تقصیر بچه لوس کن هاست.

بچه لوس کن ها میتونند پدر و مادر یا مادربزرگ و پدربزرگ، و و و عمو و یا حتی خواهر و برادر بزرگتر باشند. 

در ابعاد دیگه، همسران و همکاران و رفقا و فرزندان هم یجورای بچه لوس کن هستند. اما بچه هایی که لوس میکنند درواقع ی ری آدم بزرگ تشریف دارند.

همکلاسی جانِ جانانِ من، یه بچه لوس کن اساسیه! هم در مورد فرزندش و هم در مورد مادرش و هم در مورد بنده که همسرش هستم.

خوب من سالها تنها زندگی و میدونم چجوری گلیمم رو از آب بیرون بکشم. توی مدتی که اومدم تهران هرجا خواستم برم خودش من رو برده و آورده. اساسا فرصت نمیداد که اسنپ بگیرم یا سوار تا ی یا اتوبوس بشم. در نتیجه من هنوز نمیدونم چجوری باید به جاهایی که میخوام برم. برای ی هم که توی شهری کوچیک زندگی میکرده دیدن خیابونهای شبیه به همِ تهران؛ تا حدودی وهم برانگیزه!

ایشون میدونستند که من میبایست پنجشنبه صبح(امروز) برم دفتر مرکزی! در نتیجه به کارمندشون س بودند که صبح بیان دنبالم و یا اینکه برام اسنپ بگیرند.

از اونجایی که بنده مغرور تر از این حرفها هستم، قبل از رفتنشون ازشون خواستم طرز کار اپلیکیشن اسنپ رو به من آموزش بدن. 

حین آموزش هم آدرس های مورد نیاز رو سیو . 

ب تماس گرفت و گفت میخوای با تماس بگیرم که صبح بیاد دنب ؟ گفتم نه! نیازی نیست. چرا تو از اونجا هماهنگ کنی؟من خودم باهاش هماهنگ میکنم.

صبح از طریق اسنپ ماشین گرفتم و رفتم شرکت. 

پیام داد که من چه ساعتی بیام دنب ون! جواب دادم: نیازی نیست. من الان شرکت هستم.

طفلی گفت: چرا به من خبر ندادید. آقای همکلاسی ناراحت میشن. به من تاکید کرده بودن که بیام دنب ون!( زمانی که من برای شرکت همکلاسی کار می همکارمون بود و هنوز منو به عنوان مدیر تحقیقات میشناسه و خوب مثل بالادستیش با من برخورد میکنه) 

گفتم: برای من افت داره که ندونم چجوری باید توی شهر رفت و آمد کنم. نگران نباش دیگه باید بزرگ بشم.

وقتی برگشتم خونه براش پیام دادم که من رسیدم خونه. میتونی به رئیست بگی خانمش در صحت و سلامت رسید خونه!

تمام مدت در ماشینها مسیرها و خیابونها رو تعقیب می . باید یاد بگیرم چجوری و از کجا میشه به کجا رسید. وقتی خیابونها و مسیرهارو یاد بگیرم میتونم با خیال راحت رانندگی کنم.

پیش به سوی بزرگ شدن!!!!

باید هرازگاهی بچه لوس کن رو بفرستم سفر

****

ماما جون ازت سپاسگزارم که شهامت روبه رو شدن با شرایط جدید رو به من دادی و خونواده ای نصیبم کردی که من رو مستقل و درست تربیت کنه!

ازت سپاسگزارم که همسری نصیبم کردی که میدونه نسبت به من وظایفی داره و باید حواسش به من باشه!

ازت ممنونم که خونواده ی همسری نصیبم کردی که هوامو دارند و توی این مدت دائم جویای حالم بودند و ب هم اومدند پیشم تا تنها نباشم.





ظهر

درخواست حذف اطلاعات

دیدید آدم میگه دیگه فلان کار رو انجام نمیدم بعد خدا یه جوری شرایط رو فراهم میکنه که خیلی زود اون کار رو دوباره انجام بدی!  انگار میگه زرشک ! فکر کردی دست خودته! فسقلی تو کوچیکتر از اونی که فکر میکنی! 

خلاصه که ما مجبور شدیم ب دوباره بریم هایپر تا برای کپلچه ی شکمو سوشی ب یم. البته این دفعه نه سبدی برداشتیم و نه قصد ید چیز دیگه ای داشتیم.

شب بالا ه ها نصب شد. صبح زود بیدار شدیم و مرغ و گوشت هایی که دیروز از کورش یده بودیم پاک کردیم و دسته بندی کردیم و گذاشتیم توی فریزر.

منم مایه ی لازانیا آماده و گذاشتم توی یخچال برای شام.

بعد با همکلاسی و کپلچه زدیم بیرون. الان سمت جمهوری هستیم. برنامه مون این بود که اگر بشه بریم موزه. اما کپلچه روی مانتوش سس ریخت و الان داریم میگردیم ببینیم میتونیم براش یه مانتو یا شومیز پیدا کنیم. وگرنه که باید برگردیم خونه. آخه زیر مانتو یه تاپ آستین حلقه ای پوشیده و دستای تپلش کاملا پیداست.

فکر نکنم دیگه امروز بشه جایی بریم. 

بعدا باقی ماجرا رو مینویسم.

بعدا نوشت:

خوب باید بگم خدمتتون که در جستجوی فروشگاه اسباب بازی بودیم که یه مغازه ی لباس زنونه فروشی پیدا کردیم و رفتم داخلش و یه مانتوی سبزآبی برای کپلچه یدم و بعد هم با بچه رفتیم و کادوی تولد وروجک رو یدیم. داخل ماشین که بودیم کپلچه دائما به همکلاسی میگفت : حالا دیگه بریم موزه  و همکلاسی میگفت: دیگه میریم خونه. بین راه از تابلوها فهمیدم داره میره باغ کتاب.( شب قبل من پیشنهاد داده بودم و اون مخالفت کرده بود و قرار شده بود که بریم موزه) . ذوق زده شدم. 

رفتیم باغ کتاب. چندتا کتاب یدم و کلی از فضای اونجا لذت بردم.

در آ هم همونجا رفتیم سالن نمایش و هزا ا رو دیدیم و یه عالمه خندیدیم. بعد اومدیم خونه. لازانیا پزیدم و شام خوردیم و سه تایی چند دست دبلنا بازی کردیم و  حالا هم کپلچه رو خوابوندیم و من در حال بیهوش شدن دارم براتون مینویسم.

امروز نکات زیادی دستگیرم شد که سر فرصت درموردشون با شما صحبت میکنم.

****

فعلا شب بخیر.




دریافت های من

درخواست حذف اطلاعات

۱_ کپلچه میگه: بطری های آب معدنی رو دور نریز. توشون آب ذخیره کن میگن قراره آب تموم بشه.

میگم: تو به این چیزا فکر نکن. بزرگترا باید نگران اینا باشن.

فردا صبحش میگه: من به این چیزا فکر نمیکنما ولی اگه بمب بزنن ما باید بریم کرج؟ آخه اون قدیما وقتی بمب میزدن مامان بزرگم میرفته کرج!

گفتم: جان بمب نمیزنن. جنگ هم نمیشه. اگر هم بشه ما همینجا میمونیم.

میگه: آخه اگه بمب بزنن ما میمیریم.

گفتم: عزیزم، من و بابا و مامانت زمان جنگ و توی بمباران و موشکباران، توی شهر تهران بزرگ شدیم. هیچ کجا نرفتیم. زنده موندیم و زندگی کردیم. ببین عزیز دلم اگه جنگ بشه، همون اندازه ای که وقتی از خونه میریم بیرون احت هست که در اثر تصادف بمیریم، همون اندازه هم احت هست که در اثر بمباران بمیریم. حالا دیگه به اینا فکر نکن. 

****

دلم میسوزه. ما بزرگترها تمام استرس ها و نگرانی هامون رو ناخواسته به بچه ها منتقل میکنیم. و اون کوچولوها حجم زیادی از استرس های مارو روزانه با خودشون حمل میکنند. 

این طفلکیها برای این حجم نگرانی خیلی کوچیک هستند.

ای کاش بشه که در امنیت و آرامش بزرگ بشن.

۲_ یکی از دلایلی که کپلچه زیادی چاقه و زیادی شکموئه، پدرش و شاید باقی اطرافیانشه! 

دور هم داریم چیزی میخوریم. همکلاسی هی ظرف کپلچه رو پر میکنه و میگه من که میدونم دلت میخواد. خوب بچه هم بیشتر میخوره. اصلا معده ی بچه بزرگ شده! همش چشمش دنبال خوردنیه! مثل یه موش کوچولو خوردنیهارو بو میکشه. به همکلاسی میگم: این بچه دختره. علاوه بر اینکه زیباییش از بین رفته بعدها زمان بلوغ مشکل پیدا میکنه. نباید اجازه بدید اینقدر بخوره! همش هم چیزای ناسالم. 

پدرش رو مجبور کلی میوه ب ه تا به جای چیپس و تخمه و پفک بدم بچه بخوره! امان از دست این پدر و مادرها که با بی خیالی بچه ها رو به سمت بیماریها سوق میدن!

۳_ این بچه خیلی تنهاست و دائم میخواد حرف بزنه. خیلی از لجبازیهاش به خاطر تنهاییشه! دیروز تموم راه توی ماشین برای من حرف میزد. از خاطراتش و مدرسه و ....

پدرش کلافه شد و گفت : چرا اینقدر میگی ! ! 

.

.

امیدوارم خدا صبرم رو زیاد کنه تا بتونم با این بچه درست رفتار کنم.




عشق آمد و خیمه زد به صحرای دلم....

درخواست حذف اطلاعات

این روزها بدجور درگیر بیست و چهارساعت شبانه روز هستم و دائما زمان کم می آورم.

همکاری دارم که هر روز صبح با بیان اینکه نرخ سکه و دلار چقدر بالا رفته و چقدر احتمال جنگ زیاد شده دلم رو خالی میکنه و استرس به جانم میاندازه.

در این میون سفر همکلاسی آتشی بود زیر خا تر!

فکر نمی اینقدر بهش وابسته و دلبسته شده باشم که یک ساعت دوری ازش حالم رو اب کنه!

دیروز بعد از اینکه اومدم خونه شام پختم و وقتی با هم نشسته بودیم سر میز غذاخوری، یهو بغضو شدم. اشتهام رو از دست داده بودم و فکر رفتن همکلاسی به خارج از کشور و نبودنش و احتمال وقوع جنگ و قحطی و تنها بودن چنان استرسی به دلم ریخته بود که بعد از دو ماه آرامش دوباره معده ام آشوب شده بود. همکلاسی میگه چرا اینجوری میکنی؟ من که سفر قندهار نمیرم. زودی برمیگردم . و من میگم: چه کار کردی با دلم که اینقدر بیتابته؟ 

وسایلش رو جمع و جور کرد. دوش گرفت. براش پشت موهاشو مرتب . به زور فرستادمش توی رختخواب تا بخوابه. باید ساعت دو شب میرفت فرودگاه و یکی دو ساعت خواب براش لازم بود.

از خستگی بیهوش شد و من بغلش و عطر تنش رو توی بینیم حبس تا این چند روزی که نیست به مشامم س باشم.

ساعت دو فرستادمش رفت. با یه حجم بزرگ از دلتنگی. 

تهران بدون همکلاسی برای من مثل یه هیولا میمونه.

دیروز توی دلم با خودم میگفتم نه جایی رو بلدم و نه ی رو در م دارم. ساعت ده بود که زهرا زنگ زد خونه مون. گفت: فکر می همسرت رفته زنگ زدم که دلتنگ نباشی و فردا بیای پیش ما.  

انگار یهو خدا بغلم کرد و زیر گوشم کرد: من کنارتم بچه جون. هواتو دارم. غصه نخور! 

و من آروم شد. خیلی زیاد!

امروز وقتی تماس گرفت و دیدمش خیالم راحت شد. اینکه رسیده بود به مقصد آرومم کرد. 

و خدا باز هم هوامو داشت. ممیزی داشتیم و اونقدر سرم شلوغ بود که زمان از دستم در رفته بود و تازه بعد از تماس همکلاسی متوجه ساعت و گذر زمان شدم. شلوغی باعث شده بود برای دقایق تاخیرش نگران نشم و آروم باشم.

الان اومدم خونه و با وجود اینکه بعد از مدتها فرصت دارم که به وب سر بزنم اما جای خالیش توی خونه واقعا برام آزاردهنده است.

****

قبل از ازدواجمون صحبت های عاشقانه بیشتر بود، سو رایزهای عشقولاته ای بیشتر بود ؛ اما حالا لحظه لحظه شهد عشق رو مینوشم.

حتی با اخم هاش. حتی با غرغر هام.

وقتی قبل از رفتنش داروم رو با هزار دردسر خارج از نوبت برام تهیه میکنه و میذاره توی یخچال. وقتی یخچال رو پر از خوراکی میکنه برام. وقتی  پول میریزه به حسابم که دستم خالی نباشه(با وجود اینکه میدونه تازه حقوق گرفتم) ، وقتی بی هوا بغلم میکنه؛ یعنی عاشقمه!

وقتی بدون حرفی میرم سراغ پیراهن هاش و با وجود تنفری که از اتو دارم دونه دونه میشورم و با عشق اتوشون میکنم و توی کمد براش آویزون میکنم، وقتی همش دنبال اینم که غذایی که دوست داره براش بپزم، وقتی  میشینه روی مبل و میرم و کنارش میشینم و سرم رو روی پاهاش میذارم؛ یعنی عاشقشم.

****

خدایا ساپسگزارم که طعم زندگی متاهلی رو بهم چشوندی. 

خدایا سپاسگزارم که اینهمه سال انتظارم اشتباه نبود و درست تصمیم گرفتم و با ی ازدواج که دوستم داره و دوستش دارم. 

خدایا سپاس که عاشقم!




کنکور

درخواست حذف اطلاعات

امروز صبح وقتی سوار سرویس شدم دیدم یکی از آقایون همکار(خیلی از من کوچیکتره و مدتی زیردستم کار میکرد و رابطه ی خیلی دوستانه ای با هم داریم) نیومده! تعجب و از خانم هم سئول فنی در موردش پرسیدم. گفت مثل اینکه یه گرفتاری براش پیش اومده و نیومده.  وقتی رسیدیم شرکت مدیر کارخونه اومد سراغمون و گفت یکی از اقوامشون فوت کرده. وقتی خانمدمسئول فنی ازش سوال پرسید، گفت که خواهرزاده اش بعد از دیدن جواب کنکور دچار ایست قلبی شده و فوت کرده.

انگار یه سطل آب یخ رو ریختند روی سرم. خیلی ناراحت شدم. از فکر اینکه یه بچه صرفا به خاطر یه آزمون مس ه ی بی سر و ته زندگیش رو از دست داده داشت خفه ام میکرد. یاد خواهرزاده ی هستی افتادم. و لیمو جان. زنگ زدم به هستی. خبری نداشت. گفتم یه پرس و جویی کن و به من خبر بده. بعد رفتم وبلاگ لیمو و وقتی آپدیدت وبلاگ رو دیدم و پستش رو خوندم خیالم راحت شد. ظهر دوباره به هستی پیام دادم. سرش شلوغ بود و خبری نداشت. خودم با خواهرش تماس گرفتم. نگران خواهرزاده ش بودم. چون اون هم خیلی دختر استرسی هست و بابت کنکور خیلی اذیت شده. خداروشکر حالش خوب بود. همین کافی بود. فقط حالشون خوب باشه. اصلا مهم نیست چی قبول بشن. فقط خوب باشن.

مراقب بچه ها باشید. بچه های این نسل بچه های تنهایی هستند که از بچگی فقط طعم استرس و اضطراب رو چشیدند. تک فرزند بودن باعث شده برای اکثر این بچه ها آرامش و اعتمادی که در قالب خونواده دریافت میکنند کم و ناچیز باشه. با وجود ظاهر خودخواه و مغرور اما در باطن این بچه ها ، ضعیف و حساس هستند. وجود خواهر و برادر یه دلگرمی برای هر فرده. چیزی که برای این بچه ها وجود نداره. وقتی بزرگ میشن و به سد کنکور میرسند، شکننده تر و حساس تر از بچه های دوره ی ما هستند. اینا بچه هایی هستند که معنی بازی رو نمیدونند. در دنیای بازی های دیجیتال بزرگ شدند. تنها هستند. توی این وضعیت جامعه براشون یه دیو ساخته به اسم کنکور. 

پدر و مادرها لطفا مراقب بچه ها باشید. بهشون بگید که کنکور و آ همه چیز نیست. زندگی ادامه داره و باید سعی کنند از این زندگی هرچند تلخ، هرچند سخت، هرچند نفسگیر، لذت ببرند.

****

ع ایی که همکلاسی برام میفرسته همش کنار مغازه های خوراکی فروشیه! آخه شکموها هرجا برن فقط دنبال خوردنی میگردند.

****

خداپدرمادر مخترع اینترنت و شبکه های اجتماعی و ویدئو لایو و غیره رو بیامرزه. حداقل میتونم همکلاسی رو ببینم و دلم آروم بگیره. 

هرلحظه با خودم میگم چه دل بزرگی داشتند مادران و همسران ! 

****

خدایا سپاس برای بودن ها !

خدایا سپاس برای سلامتی جسم و روح!

خدایا سپاس برای اینکه هنوز چرخ کارخونه میچرخه!




از بودنها

درخواست حذف اطلاعات

یه همکاری هست که سالی دو سه روز بابت حسابرسی از تهران با ما میاد کارخونه. این خانم حتما باید توی سرویس سر جای من بشینه. با وجود اینکه میبینه وسایلم روی اون صندلیه و با وجود اینکه همکارا بهش گفتن که من اونجا میشینم.

****

دیروز از لحظه ای که رسیدیم خونه تا وقتی بخو م داشتیم کار میکردیم. نمیدونم چرا کارهای مرتب خونه تمومی ندارند.

پریروز رفتیم و یه کمد سفارش دادیم برای وسایل . 

همکلاسی میگه تو چقدر وسیله داری! 

گفتم وقتی یه نفر آدم تنها توی یه خونه ی مستقل زندگی کنه خوب همش وسیله جمع میکنه دیگه.

****

الان مرخصی ساعتی گرفتم و اومدم دنبال کارهای بیمه. 

****

هر روز توی مسیر اتوبان تهران به کرج کلی تصادف میبینیم. دیروز یه خاور با بار سیب زمینی چپ کرده بود توی جاده.

امروز صبح چندتا ماشین زنجیره ای تصادف کرده بودند.

****

خدایا این روزها وقتی میرم ید از دیدن قیمت ها چهارستون بدنم میلرزه.

آخه مغز گردو کیلویی نود و پنج تومن؟

یه عده نشستند خط و نشون الکی برا هم میکشند و مردم بدبخت هم روز به روز زندگی هاشون سخت تر میشه!

به بیمارستانها نامه دادند که از انجام دادن عمل های غیرضروری خودداری کنند.

داروهای خارجی کمیاب شدند.

و البته اینو بگم که دارو هیچ ربطی به خارج از کشور نداره چون ضوابط ورودش جزو تحریم نیست. اما چه بگم؟؟؟؟؟

*****

خدایا هزاران مرتبه شکر.

در پناه خودت.




ب و امشب

درخواست حذف اطلاعات

امشب قراره کپلچه بیاد خونه ی ما . (آ هفته با پدر).

زنگ زدم و پیگیر شدم گفتن ها آماده است. حالا باید همکلاسی رو مجاب کنم برا رفتن و گرفتن ها و نصبشون.

امروز قرار گذاشتیم بریم هایپر برای ید. البته فعلا که همکلاسی جلسه هستند و معلوم نیست کی برگردند.

ب موقع کار ، همکلاسی بداخلاق شد. من رفته بودم داخل آشپزخونه و نشسته بودم کف آشپزخونه و داشتم ک نت هایی که ایشون ریخته بود بیرون تا منشا اون پروانه کوچولوها رو پیدا کنه، مرتب می . (منشا اونا یه کیسه ی کوچیک برنج قهوه ای بود ولی خونه رو پر کرده بود از اون ات) اومد و با اخم گفت : پاشو از اینجا! تو هم هرجا گیر میاری میشینی! گفتم: من خسته ام ایستاده نمیتونم کار کنم! هی گفت: اینو اینجوری نکن! اونو اونجوری نکن(فوبیای ه داره! کوچکترین ه ای ببینه حالش بد میشه. هم خودش و هم کپلچه!) . عصبانی شدم و همه رو ول همونجا و گفتم: اصلا خودت مرتب کن! 

رفتم توی اتاق خواب و مشغول مرتب اونجا شدم. 

کارش که تموم شد اومد قربون صدقه و منت کشی که بیا ببین راضی هستی! 

گفتم: این اخلاقت خیلی بده که موقع کار عصبانی و بداخلاق میشی و نمیذاری ی حرف بزنه! 

گفت: خودم میدونم. اخلاقم بد نیست. گنده! هیچ زنی نمیتونه با من کار کنه! تو ببخش!

ده دقیقه بعدش نشسته بودیم جلوی تلویزیون و دمنوش استویا و نسترن میخوردیم.

خواستم بگم زندگی متاهلی همش گل و بلبل نیست. یه وقتایی(شاید خیلی اوقات) ناراحتی و دلگیری و کشمکش هم داره. ولی زندگی با تموم این چیزا قشنگه!

روز و روزگار بر شما خوش.




بر چرخیدن ایام نظر باید کرد.

درخواست حذف اطلاعات

پریشب داستانی داشتیم. قرار بود بمونیم خونه کار کنیم و بعد بریم هایپر ید.

همکلاسی زنگ زد و گفت: مامان زنگ زده که دخترعموت اومده  پاشین بیاین اینجا! کولر هم اب شده بیا ببین.

گفتم: عزیزم مگه نباید بری دنبال کپلچه؟ مگه قرار نیست هارو بگیریم؟ مگه نمیریم هایپر؟ 

گفت میدونم خودم هم ناراحتم چون پیش اونا زنگ زد و گفت و منو توی عمل انجام شده قرار داد. 

بهش گفتم باشه بریم. اما فقط برای خاطر کولر که مامان توی گرما نمونه دلرم باهات میام. وگرنه من وقت مهمون بازی در طول هفته رو ندارم که هر ی بیاد و بره خونه ی مامانت و بعد هم زنگ بزنن که من برم تا منو ببینند(نشونه های سندرم پی ام اس کاملا معلوم بود. حوصله ی هیچ رو نداشتم و از سردرد داشتم میمردم)

با کپلچه اومد و با هم رفتیم خونه ی مادرشوهر. مهمونها رفته بودند. کپل جان رفت و به کولر سرزد. کولر هم سالم بود. تا نه نشستیم و بعد راه افتادیم سمت خونه! کپلچه میگفت من باید شب یک ساعت ببینم. حوصله ی بحث نداشتم.

رفتیم هایپر و ید کردیم. به همکلاسی گفتم منو دیگه اینجا هم نیار! من فوبیای فضاهای شلوغ رو دارم. مترو سوار نمیشم. بعد از دیدن شرایط دریاچه چیتگر دیگه حاضر نیستم اونجا برم. ده سال قبل هایپر رفته بودم. خلوت بود و عالی. با دیدن شرایط شلوغ و درهم پریشب ، دیگه حاضر نیستم اونجا هم برم.

برگشتیم خونه . پدر تلویزیون رو روشن کرد و دختر نشست پای تلویزیون.

کارهای من تا ساعت دوازده طول کشید. 

رفتم خو دم. ساعت یک و نیم بیدار شدم و دیدم جلوی تلویزیون خواب هستند. بیدارشون تا برن توی تخت هاشون بخوابن. کپلچه از باباش خواست بره پیشش.

ساعت سه بیدار شدم و کپل رو از پای تخت کپلچه بیدار و فرستادمش سر جاش.

****

شبی که توی هایپر بودیم وقتی منتظر اومدن همکلاسی بودیم کپلچه آروم گفت: مامانم به شما سلام رسوند.

گفتم: سلامت باشند.(شوکه شدم)

دیروز کپلچه گفت: شما یه بار توی کارخونه ی بابا به من وسایل کاردستی داده بودین؟

دوباره شوکه شدم. گفتم : من؟ گفت: آره! من کوچیک بودم و  همراه بابام اومده بودم کارخونه. یه خانمی شبیه شما به من از اون چیزای سفیدی که توی کارتن بود داد تا من باهاشون کاردستی درست کنم.

گفتم : من یادم نیست. اما الان کارخونه ی من و بابا با هم فرق داره.

گفت: میدونم. شبیه شما بود.

سکوت ! نمیدونم چرا!

****

دیروز همکلاسی گفت: ممکنه هفته ی بعد برم یت (جایی که قرار بود با هم بریم) ! منتظر دیدن ع العمل من بود! 

گفتم برو! شانس عتیقه ی منه دیگه! دوسال خواستم برم اونجا سفر هر بار گفتی:  بدون من! منم نرفتم. قرار گذاشتیم بعد از ازدواج بریم که شرایط اقتصادی کن فی شد! حالا یت میدن که تو بری! 

گفت صحبت میکنم تو هم بیای! گفتم: من نمیام. قراره خودم هزینه کنم بیام بعد شرکات(مخصوصا مدیر کارخونه ی اسبقم) یه عمر بگن ما تو و زنت رو فرستادیم فلان جا!  عمرا بیام.

وقتی قراره خودم پول ج کنم ، ترجیح میدم یه زمان دیگه برم!

اما نمیدونم چرا کلا نسبت به  این سفر حس خوبی ندارم.

همکلاسی میگه: من برم تو تنها میمونی که! گفتم: یه عمر تنها زندگی بهش عادت دارم! 

میگه اون موقع فرق میکرد. الان دور و بریا چی میگن؟! 

گفتم: قرار نیست ی بدونه. دو روزه میری و برمیگردی. لازم نیست به ی چیزی بگیم!

****

خدایا سپاس برای همه چیز! اما داری منو به چیزهای سختی امتحان میکنی!




پشت درای بسته

درخواست حذف اطلاعات

پیرو پست قبلی که در سرویس نوشته شده، باید بگم که رسیدم خونه و فهمیدم کلیدم رو صبح توی خونه جا گذاشتم. الان پشت درای بسته نشستم و شر شر عرق میریزم تا همکلاسی از راه برسه.

***

خدایا شکرت که خودمو جا نگذاشتم.

***

پ.ن. جالب اینجاست که با خودم گفتم برم بالا یا بشینم توی حیاط تا همکلاسی برسه، گفتم بی خیال تا برق هست از آسانسور استفاده کنم بهتره! اومدم بالا (طبقه ی چهارم) و دو دقیقه بعدش برق ها قطع شد! قربونش برم خداجونم چقدر هوامو داره!




چند حرف نگفته!

درخواست حذف اطلاعات

خیلی حرف ها برای گفتن دارم اما این روزها واقعا فرصتم کمه! 

خونه که میرسم ساعت شش بعدازظهره. بیشتر روزا برای انجام کارهای ناتمام با همسر میریم بیرون. وقتی برمیگردیم ساعت حدود نه میشه. سریع یه شامی درست میکنم و میخوریم و چشم باز میکنم میبینم ساعت شده  یازده و نیم، دوازده شب. اون موقع هم که باید بخو م تا صبح زود راهی محل کار بشم.

روزها  از شدت گرما بی حال میشم. بی برقی هم مزید بر علت هست! 

مامان اینا دارن توی خونه ی ری تعمیرات انجام میدن! 

آ هفته شاید بریم بهشون یه سری بزنیم.

چند روزی میشه که مچ دستام به شدت درد میکنند. طوری که نمیتونم گوشی رو دستم بگیرم. 

چندتایی ظرف وظروف هم از دستم افتادند و ش تند .

شش سال تنها بودم و جز یه نعلبکی چیزی نش دم اما توی این چند روز یه پیاله، یه لیوان و یه ظرف دیگه رو ش تم! چه بشکن بشکنی راه انداختم.

در حال حاظر توی ترافیک اتوبان گیرافتادیم. فکر کنم تصادف شده. الان باید در محدوده ی کرج باشیم. کولر ماشین رو خاموش د که یه وقت موتور داغ نکنه.  شرشر در حال عرق ریختن هستم.

این روزها طعم جدیدی از زندگی رو میچشم و با واکنش های جدیدی از اطرافم مواجه میشم.

توی خیلی از گروه ها دوستان نصیحت میکنند که پولاتو جلو همسرت رو نکن. توی خونه زیاد کار نکن. شوهرت رو لوس و بدعادت نکن. به فکر خودت باش. زیاد به خونه و زندگی فکر نکن و ......

دوستان توصیه میکنند که برو بِگَرد و خوش بگذرون. ج خونه رو بذار گردن شوهرت! فامیل شوهر رو زیاد تحویل نگیر و ....

من اصولا سکوت میکنم و جو نمیدم. همونطور که وقتی میان و اصرار میکنند که بچه دار شو دیگه باهاشون بحث نمیکنم! 

فقط برام یه سوالی پیش اومده: از کی ما اینقدر حساب کتاب کن شدیم. از کی زن های جامعه ی ما به جای اینکه پشت شوهرشون باشند رقیبشون شدند! از کی مادرهای خونواده یادشون رفت باید جلوی بچه ها به پدر خونواده احترام بگذارند تا بچه ها هم یاد بگیرند. از کی یادمون رفت ما ازدواج میکنیم که کنار هم و با هم  به تکامل روح برسیم نه اینکه از هم آتو(نمیدونم درست نوشتم یا نه) بگیریم و به فکر خودمون باشیم. 

مگه نه اینکه خونواده یعنی پدر و مادر و فرزند. 

از کی ما همش به فکر اثبات زن بودنمون افتادیم.

از کی ما اینجوری شدیم؟ 

البته این تفکر هم در مردها و هم در زنها وجود داره. هرکدوم دنبال این هستیم که خودمون در رفاه باشیم. 

من اینطوری فکر نمیکنم. من اگر پول داشته باشم توی خونه و برای زندگیم ج میکنم. من کار نمیکنم که پولامو برای خودم جمع کنم.  تا جایی که بتونم کارهای خونه رو انجام میدم. من از ش گی بیزارم و منتظر نمیمونم تا شوهرم بیاد و خونه رو مرتب کنه. (البته که تا جایی که بتونه کمکم میکنه)

من دنبال ایجاد ورثه برای شوهرم نیستم.  من نمیخوام بچه دار بشم چون فرهنگ فعلی حاکم بر جامعه رو دوست ندارم و نمیخوام بچه ی من در چنین شرایطی بزرگ بشه. من دوست دارم فرزندم در کشوری آزاد که مردمش جز پول به انسانیت و اخلاق هم فکر میکنند زندگی کنه و چون توانایی فرستادن بچه ام رو به خارج از کشور ندارم پس اصلا بچه دار نمیشم.

زهرا یه بچه داره و میخواد بازم بچه دار بشه. همینطور دوست دیگرمون. خوب اونها از خانواده هایی مذهبی هستند و پوشش و فرهنگ حاکم بر جامعه برای اونها قابل قبوله. اونها دائم به فکر  راحتی خودشون هستند. توجیه شون از بچه دار شدن اینه که لذتی بالاتر از مادرشدن وجود نداره! ن میگم مادر شدن وقتی لذت بخشه که بتونم فرزندی شاد و سالم تحویل جامعه ای سالم بدم. جامعه ی ما سالم نیست. ما مردمان خودخواهی هستیم که روز به روز خودخواه تر میشیم. یه روزی و روزگاری زن پناه مرد بود و مرد پشت زن! الان زن و مرد شریک مال و وقت هم هستند! 

دوست من میگه من اموالم رو پنهون برای پسرم! مگه پسر تو از کجا اومده؟ از خونه ی بابات؟ مگه پدر پسرت شوهرت نیست! اگه با مردی ازدواج کردی که بهش اعتماد نداری پس چرا بچه دار شدی؟!

من آدم ها رو درک نمیکنم. زندگی ها رو نمیفهمم. 

یه زمانی مرد خونواده برای آرمان هاش زن و بچه هاش رو میگذاشت و میرفت جبهه و زن خونواده پشتش می ایستاد و زندگیشو با چنگ و دندون حفظ میکرد و بعد از اینکه خبر شهادت همسرش رو بهش میدادند ، قوی و محکم بچه هاشو تک و تنها بزرگ میکرد! اگر قرار بود اون زمون مادرهامون فقط به فکر خودشون باشند حتما قبل از اینکه شوهرشون بره جبهه میرفتند و مهریه هاشون رو اجرا میگذاشتند! 

من ی این دوره رو دوست ندارم.

یه زن میتونه محکم باشه و قوی. از پس کارهای خونه و زندگیش بربیاد. بهش نمیگن مرد! بهش میگن شیرزن! این اصطلاح فلان خانوم مثل یه مرد کار میکنه رو اونایی باب که دنبال از بین بردن حریم و حرمت ها و ایجاد تفرقه میون خونواده ها هستند. 

زمان قدیم توی خیلی از دهات شمال، یا حتی کردستان، یه زن میشد کدخدا! میشد بزرگ ایل! بهش نمیگفتند مرد! بهش میگفتند شیرزن! 

همونایی که تیشه برداشتند و زدند به ریشه ی فرهنگ این مردم، همونا باب د که زن و مردتوی زندگی دنبال دو دو تا چهارتا باشند! 

اگر نگران هستید که شوهراتون بدعادت بشن، اشتباه میکنید! شوهران شما همونی که هستند خواهند بود. فقط شما در ابتدای ازدواجتون واقعیت اونهارو ندیدید. 

اگر شما ذاتا ش ه اید این هنر شما در به کارگیری همسرتون در انجام دادن کارهای خونه نیست. این خصلت ذاتی شماست. وگرنه ی که با نظم و مرتب بزرگ شده اصلا نمیتونه منتظر بشینه یکی دیگه بیاد و خونه ش رو مرتب کنه! ی که خودش براش آرامش مهمه حتما به فکر ایجاد آرامش برای فرزندانش هم هست! 

زن بودن فقط به لاک زدن و آرایش و موهای بلند و قر و غمزه نیست. زن یعنی ی که در نبودش توی خونه، مردش احساس آرامشش رو از دست بده! فرزندش بیتاب بشه! 

نگی یعنی من شرایطی رو ایجاد کنم که همسرم همینکه کارش تموم میشه بخواد با عجله بیاد خونه! 

حتی به قیمت اینکه برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه ی خودم رو نبینم تا اون فوتبال مورد علاقه اش رو ببینه!

مطمئنم خیلی ها با نظر من مخالف هستند. من اصراری ندارم که نظرم رو قبول داشته باشید اما لطفا نخواین منو توجیه کنید!

****

برای آ ین مرتبه میگم:

در سرزمینی که باد اجازه نداره میون گیسوان دخترم بپیچه! 

در سرزمینی که آفتاب اجازه نداره بر پوست دخترم بوسه بزنه!

در سرزمینی که به پسرم یاد میدن به دختران به چشم جنس مخالف نگاه کنه!

در سرزمینی که به پسرم ی یاد میدن تا بتونه همپایه ی پسران دیگه دنبال خوشگذرونی بره!

در چنین سرزمینی من تمایلی به بچه دار شدن ندارم! 

اگر فقط یک درصد احتمال میدادم که فرزندم آزاد و آزاده بزرگ بشه.........

ای کاش خداوند خواسته ی من رو بپذیره! در این مورد بقیه اصلا برام مهم نیستند!





انتظار

درخواست حذف اطلاعات

توی پاساژ پایتخت نشستم منتظر تا همکلاسی از راه برسه و بریم !

امروز بعد از پنج ماه میرم پیش م تا شرایطم رو بررسی کنه.

توی پست قبلی نظرات مختلفی برام گذاشتین که متوجه شدم در بعضی موارد منظورم رو نتونستم کامل برسونم و نیاز به توضیح هست. 

چون فرصت زیادی ندارم پس خلاصه میکنم!

۱_ اینکه گفتم همراه و پشت همسرتون باشید منظورم این نبود که مثلا دسته چک بگیرید و ضامن شوهرتون بشید و هرچی دارید به نامش کنید و .... نه! این یعنی ساده لوحی! گفتم پشت همسرتون باشید. یعنی همونقدر که اون زحمت میکشه و توی خونه هزینه میکنه، شما هم به فکر خونه و همراهی و کمک ش باشید. اما مسئولیت های مردانه رو به عهده نگیرید.

۲_ گفتم شیرزن باشید. یعنی ترسو و وابسته نباشید. اما ادای مردها رو هم در نیارید. من همکاری دارم که دختری مجرده! وقتی سرویس اب میشه با وجود سه تا مرد توی سرویس، این خانم، ماشین میاره و بقیه رو سوار میکنه و تا کارخونه میرسونه. هر سه ی اون مردها هم ماشین دارند. 

این خانم یه دسته چک داره،پدر و برادرهاش بازاری هستند. دائم دنبال سرمایه گذاری و ید و فروشه. تنهایی پاشده بود بره خونه ببینه. بهش گفتم اگه یکی از اون مردا که باهاشون میر فتی خونه های خالی رو میدیدی، در خونه رو میبست و اذیتت میکرد چی؟ تازه گفت: راست میگیا! 

توی محیط کار تموم مردها رو تو خطاب میکنه و لحن حرف زدنش مثل مردهاست! اصلا ظرافت نه نداره. این دیگه شیرزن نیست. این خانم از قالب یه زن بیرون اومده و شبیه مردها شده. تموم مردهایی هم که بهش پیشنهاد ازدواج میدن، آقایونی هستند که از نظر اخلاقی بسیار وابسته، تنبل و ضعیف هستند. 

همیشه میگه چرا یه مرد درست و حس نمیاد سراغم. یه بار بهش گفتم مردها دنبال زن میگردند نه یه مرد زن نما!

۳_ این که گفتم به همسرتون از نظر اقتصادی کمک کنید نه به این معنی که مثلا اگه خونه دارید برید به نامش بزنید. یعنی اگر خونه دارید برید و توی خونه ی خودتون زندگی کنید. اگر درامد دارید کارت حقوقتون رو ندید به همسرتون. بلکه ی ری از هزینه ها رو شما به عهده بگیرید. (در این زمینه کامنت سارا عالی بود)

۴_ گفتم برای همسرتون ، آرامش ایجاد کنید. یعنی توی خونه دنبال این نباشید که من چه و تو چه کردی! دنبال رفاقت باشید.

****

میون نوشتن موارد بالا، همکلاسی اومد دنبالم و رفتیم . م از شرایطم راضیه. گفت ام آر آی خوبه و فعلا با همین دارو ادامه میدیم. نوبت بعدی ویزیت برای شش ماه بعده!

****

ب مردم و زنده شدم. از ساعت چهار صبح در اثر حرکت همکلاسی روی تخت بیدار شدم. دیدم داره به خودش میپیچه. طفلک پهلوش درد میکرد و این درد تا کشاله ی ران ادامه داشت. ساعت شش به سختی راضیش که  بریم درمونگاه. منم که اینجا نه خیابونها رو میشناسم و نه جایی رو بلدم. خانم کشیک بدون معاینه تشخیص سنگ کلیه داد. بهش گفتم احتمال عفونت ادراری هم هست درسته؟ گفت ممکنه. دو تا آمپول براش نوشت و یه سونوگرافی و گفت برو تا میتونی آب بخور تا دفع بشه(فکر کنم چشماش سونو بود)! اومدیم خونه. تا ساعت هشت صبح به خودش پیچید. غصه ام گرفته بود. نه برادری داره و نه من ی رو اینجا دارم که توی این شرایط به دادمون میرسید. کم کم دردش کم شد. الان هم خو ده. صبح میگفت تو برو سر کار! گفتم : چجوری تنهات بذارم؟

باید هرچه سریعتر خیابون ها و مسیرها رو یاد بگیرم باید جاهای ضروری رو یاد بگیرم. 

ی کلینیک یا بیمارستان درست و حس سراغ داره؟

یادمه یه بار همکلاسی منو برده بود بیمارستان آتیه، طرف بدون سوال هی آزمایش و ع و سونو و ... مینوشت. بعد فهمیدم بیمارستان های خصوصی تهران خیلی هاشون تبدیل شدن به دکان ب درآمد . 

دنبال یه مرکز پزشکی خوب توی تهران هستم که فقط دنبال تیغ زدن بیمارها نباشند. اگه ی سراغ داره لطفا راهنماییم کنه.




داستان آ ین آ هفته ی تیر ماه

درخواست حذف اطلاعات

چهارشنبه ساعت هشت و نیم صبح درد همکلاسی از بین رفت و خو د. ساعت ده صاحبخونه ی قبلیم زنگ زد و گفت: مستاجر جدید پشیمون شده و زده زیر قولش و خونه رو پس داده. گفت بیا و کلید رو بده تا بتونم خونه رو به مستاجر جدید نشون بدم. گفتم: پس پول من چی میشه؟ گفت: بیا کلید و بده و پولتو بگیر. گفتم من بعدازظهر میام. تو چجوری پولمو میدی. من چک نمیخوام. گفت اگه صبح بیای میریم بانک پولو برات میریزم. اگه بعدازظهر بیای که فقط سه تومن میتونم برات کارت به کارت کنم. ولی امروز حتما کلید رو به من بده!

همکلاسی بیدارشد و گفت با هم میریم اونجا. گفتم تو که ح خوب نیست. گفت: من خوب خوبم. جمع کن بریم.از اون طرف هم میریم شمال پیش مامانت.

با اصرار همکلاسی شروع به جمع و جور وسایل.

زنگ زدم به صاحبخونه و گفتم شماره حسابم رو برات اس ام اس میکنم تو پولو بریز به حسابم تا بیام. گفت من بلد نیستم. گفتم فرزانه جون رو میفرستم بهت یاد بده.

تا ما راه بیفتیم، پول واریز شده بود توی حسابم.

بالا ه ساعت دو و نیم رسیدیم و قولنامه و کلید رو بهش دادم.

بعد هم راه افتادیم سمت شمال. برادر دوستم سونوگرافی که کارش حرف نداره. زنگ زدم و ازش نوبت گرفتم. گفت تا ساعت نه هستیم. خودت رو برسون.

ساعت حدود شش و نیم اونجا بودیم. گفت یه سنگ چهارمیلیمتری داری که از کلیه خارج شده و رفته داخل حالب و در مسیر وجه. تا امشب میفته. بخش دردناک ماجرا رو هم پشت سر گذاشتی. 

پرسیدم: یعنی مشکل دیگه ای نیست. سنگ دیگه ای نیست.

گفت: نه!

خیالم راحت شد.

رفتیم خونه ی مامان. مامان گفته بود بیان وسقف خونه رو تعمیر کنند. تمام مدت به همکلاسی میگفتم بره از روی پله ها بپره! شب خو دیم و صبح زود رفتیم منطقه ی آزاد. از اونجا هم رفتیم خونه ی عمو. بعد از ظهر و زن رو دیدیم و شب هم رفتیم خونه ی بزرگه. 

آ شب همکلاسی بهم خبر داد که سنگ دفع شده! خیالم راحت شد .

ساعت یازده برگشتیم به سمت تهران.

سر راه برای ناهار رفتیم خونه ی هستی. دلم خیلی براش تنگ شده بود. کلی شرمنده مون کرد. 

شب رسیدیم خونه. با یه عالمه وسیله که دوباره باید جمع و جور بشه.

آ هفته ی فشرده و خسته کننده ای بود. اما خداروشکر که به خیر گذشت .

***

خدایا سپاس برای سلامتی! برای پاهایی که مرا با خود حمل میکنند. دستانی که کمک حالم هستند. گوشهایی که میشنوند. چشمانی که میبینند و  .... .

خدایا سپاس برای سالم به مقصد رسیدن! 

خدایا سپاس برای بود و نبود! 

برای همه چیز!




چند نکته!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی از درد ی خبر نداری براش داروی درد خودت رو تجویز نکن!

****

اگه دیگران رو به انجام دادن یا ندادن کاری نصیحت میکنی، خودت هم به گفته ی خودت عمل کن!

****

به ظاهر چیزی اعتماد نکن. گاهی چشم حقیقت رو نمیبینه!

****

به خداوند ایمان داشته باش. طوری که نیازی به اثبات نباشه. بعد ببین چه اتفاقی میفته!

****

دیوارکوب ها رو گرفتیم و نصب کردیم. ی اتاق خواب رو هم زدیم. مونده ی اونیکی اتاق خواب و آشپزخونه.




من و کپلچه

درخواست حذف اطلاعات

نزدیک به دو روز بلاگ اسکای قطع بود.

هر بار اومدم پست بذارم نمیتونستم وارد وبلاگ بشم. کامنتی هم ثبت نمیشد.

بگذریم.

از چهارشنبه  عکاسباشی اومد خونه ی ما. چهارشنبه شب و کل پنجشنبه پیش ما بود و من تمام پنجشنبه داشتم آشپزی می و مهمون داری.

کپلچه کم کم یخش داره آب میشه. بچه ی سرتق و در عین حال باهوش و خاصیه! 

چهارشنبه شب فرستادمش و بعد از اینکه از اومد داشت با پدرش سر شونه موهاش غر میزد که رفتم و  کمی از آنتی فریز خودم به موهاش مالیدم و موهاشو براش شونه . یه کشو از دراوری که توی اتاقش گذاشتیم دادم بهش. براش برس و حوله گذاشتم و گفتم وسایلت رو داخل این کشو بگذار. 

دیروز به همکلاسی گفتم بهش بگه وقتی لباسش رو عوض میکنه یا از خواب بیدار میشه لباس ها و رختخوابش رو جمع کنه.(سیستم تربیتی من یه کم زیادی منظم و سختگیرانه است. اما به نظرم برای دختری که قراره بره کلاس پنجم لازمه که اینا رو بدونه و رعایت کنه)

نخواستم خودم بهش بگم. کپلچه هم از ب کاملا رعایت کرده.

امروز صبح بیدارش کردیم که صبحانه بخوریم. بدون شستن صورتش اومد و نشست پشت میز. پدر و دختر شروع د به کل کل. سر باباش داد زد که دست از سرم بردار و گیر نده. همکلاسی عصبانی شد. کم مونده بود دعواشون بشه .

بهش گفتم عزیزم بهتره که صورتت رو بشوری. گفت بابام خودش هم خیلی وقتا صورتش رو نمیشوره. گفتم اشتباه میکنی. بابا صبح هایی که صورتش رو نمیشوره میره و دوش میگیره. برا همین تو نمیبینی که صورتش رو بشوره. بعدشم وقتی ما شبا میخو م چشمامون قی میکنه یا از دهنمون  آب دهن میریزه روی صورتمون. صبح ها صورتمون کثیفه. اگه همینجوری بشینیم و غذا بخوریم میکروبا میرن توی دهنمون. 

بلند شد و رفت و صورتش رو شست. 

بعدش اخلاقش اومد سر جاش. 

الان هم پدر و دختر دارن سر تماشای تلویزیون با هم کل کل میکنند.

کپلچه بچه اییه که اگر درست هدایت بشه، ذات مهربون و خوبی داره. لجبازی و شیطنت هاش هم ماحصل نوع تربیت و محیط و شرایط زندگیشه! 

اما اوضاعمون خوبه.

دائم صدام میزنه ! 

و این گفتنش جالبه! 

فکر کنم من راز مشترک پدر و دختر هستم و مادر کپلچه چیزی در مورد من نمیدونه.

****

خداوندا هزاران هزار بار ممنونم.