رسانه
رسانه

رافائل تنها



دیدید برگشتم!!!

درخواست حذف اطلاعات

سلام. 

اینجا تو شهر ما هوا دیوونه شده. ساعت چهار یهو باد میاد و گرد و خاک میشه و بعد هم بارون. گاهی تا صبح این وضعیت ادامه داره. صبح کم کم آفتاب میشه تا ظهر که خیلی گرم میشه و بعد دوباره از اول!!!

دیروز خیلی کارها انجام دادم. اتو ملحفه ها. دوختن روبالشتی ها! پختن شله زرد! رفتن پیش عاقد و تحویل مدارک! 

لباس شستن!  تماشای شهرزاد! رفتن خونه ی هستی و برگشتن! پختن غذا برای امروز! خلاصه که خیلی کار انجام دادم! 

امروز مامان ع فنجون و لیوان و پیش دستی که برام یده رو فرستاد! 

خودم اصلا حوصله ندارم! 

زنگ زدند و گفتند که مبل ها آماده است بیاین تحویل بگیرین. هستی روزه است و بی رمقه! آقای میم هم روزه است و اضافه کاره!

ای کاش همکلاسی اینجا بود. هستی گفته صبر کن آقای میم بیاد خونه شاید باهات اومد. دلم نمیاد بهش بگم و با زبون روزه بکشمش دنبال خودم! هرچه زودتر این روزها تموم بشه این بندگان خدا از شر من خلاص بشن!

****

عزیز دلی که از من یه کاری خواسته بودی! چندبار توی جواب کامنتهات ازت خواستم مشخصات اون فرد رو برام بفرستی! سن و تحصیلات و ...

****

راستی ی میدونه چرا محمد اصفهانی دیگه نمیخونه؟ شاید هم میخونه و من بی اطلاعم!

****

این ترانه رو دوست دارم ! یه زمانی یه قصه ای درموردش شنیدم:

عاشقم کردی و رفتی از کنارم

رنگ پاییزی کشیدی بر بهارم

ای پری و انس و جن با تو همه قهر

مرگ تو آیینه بندان میکند شهر

ی داستانش رو میدونه؟؟؟

(ربطی به رابطه ی من و همکلاسی نداره ها، ما عاشق همیم! دچار کج فکری نشید یه وقت)




شیدا

درخواست حذف اطلاعات

دارم شیدا رو تماشا میکنم. با بازی پارسا پیروزفر و لیلا حاتمی. 

لباس های قدیمی. دوران جنگ. ریا! خلوص عقیده! عشق. عشق. عشق!

همه چیز توی این هست. و چقدر ناگوار! 

سوم داد که میشه، در عین خوشحالی یه غم بزرگ میاد توی دلم. به واسطه ی شغل پدر، جنگ رو لمس کردیم. جنگزده ها رو از نزدیک دیدیم. ترس موشکباران رو چشیدیم. دلهره ی برنگشتن پدر به خونه و یتیم شدن همراهمون بود. با بچه های جنگزده ی همسنمون روی یه نیمکت توی یه کلاس نشستیم. 

دیدیم که چه انی رفتند. چه انی برنگشتند و چه انی بعد از رفتن اونها اومدند و ....

شیدا رو تماشا میکنم و دلم میخواد اون خانم فاطمی رو خفه کنم. خیلی دیر میفهمیم که فرصت ها محدود و تکرارناپذیر هستند!

****

قبل از اینکه دیر بشه ، زندگی کنید!

****

سنجد هستم! برمیگردم.




دلم خواست های من

درخواست حذف اطلاعات

چند ماه آ ی که توی کارخونه ی قبلی کار می ، یه دختری اومد توی شرکت که بعد از دو ماه باردار شد . از خصوصیاتش نمیگم چون ازش خوشم نمیومد. فقط یه عادتی داشت، هروقت یه خوردنی دست یه نفر میدید میگرفت میخورد و آ ش میگفت: آخه دلم خواست!!!

حالا منم این روزها دلم یه چیزهایی خواسته:

۱_دلم آش کشک میخواد

۲_ دلم پیتزا میخواد

۳_دلم یه ظرف پر میوه میخواد

۴_دلم دلمه برگ مو میخواد

۵_دلم .....

۶_ دلم میخواد اینقدر منفی نگر نباشی، اینقدر در هر حرف و رفتاری دنبال تفسیرهای منفی نباشی.

****

خدایا دلشون رو نرم کن! رفتارشون رو آروم. 





لبخند

درخواست حذف اطلاعات

دیروز که رفته بودیم مرکز تعویض پلاک، مثل همیشه نیش من باز بود. به هر ی که میرسیدم یه لبخند بزرگ میزدم و شروع می به صحبت. همکلاسی هم هی میگفت: اینجا جای خنده نیست. نخند. باهات لج میکنند. بعضی از اینا مشکل دارند. 

من اما هی لبخند میزدم و هی کارم پیش میرفت.

تا رسیدیم به خانم بداخلاقی که باید کارمون رو انجام میداد. من هی لبخند میزدم. اون خانم هی بیشتر اخم میکرد. همکلاسی هم هی میزد تو پهلوم. اما خانوم با وجود اخماش کارمون رو انجام داد.

تمام دیروز سعی با وجود درد معده و زانوهام لبخند بزنم چون من به معجزه ی لبخند باور دارم.

****

فردا روزیه که باید بریم آزمایشگاه. همکلاسی ماشین رو تحویل گرفته و با ماشین میاد دنبالم.

****

لوبیا پلو دم و گذاشتم که فردا بپزم.

چندساله حسرت روزه گرفتن به دلم مونده. دقیقا از همون موقع که دچار سنگ کیسه صفرا شدم. از بچگی عاشق دعای سحر بودم و اینکه با مادر بیدار بشیم و سحری بخوریم و روزه بگیریم. دلم برای اون روزها تنگ شده!

****

خداجونم سپاس برای تموم نعمت هات.





اگر خدا بخواهد!!!!!! (آزمایش)

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان. صبح زیبای بهاریتون بخیر! 

از دیروز براتون بگم:

دیروز صبح همکلاسی ساعت یک ربع به هشت رسید و ما طبق خواسته ی اداره ی بهداشت، ساعت هشت اونجا بودیم و اولین نفراتی بودیم که مورد آزمایش قرار گرفتیم.

قبل از آزمایش خانم مسئول گفت: دارویی که مصرف نکردید؟

من گفتم: داروهای معده! 

گفت: نه. نه . نمیشه آزمایش بدی! برو پنج روز دیگه بیا! 

گفتم: خانم من نمیتونم داروهام رو قطع کنم. 

گفت: پس اگه جواب تست اعتیادت مثبت بشه مسئولیتش گردن خودته! اونوقت باید یه آزمایش تکمیلی بدی و هزینه اش هم پای خودتونه! 

گفتم: باشه! 

اول من رو فرستادن برا آزمایش ادرار. 

تو ی با در باز!!!!!

بعد همکلاسی رفت قسمت آقایون. بعد هم ازش نمونه خون گرفتند. گفتم پس من چی؟ گفتند: اگر نیاز بشه مرحله ی بعد از شما نمونه میگیریم. 

فرستادنمون کلاس! 

چه کلاسی!!! همه فسقلی و جزقلی! حتی شونزده ساله! 

اونوقت من و همکلاسی شبیه بابابزرگ و مامان بزرگشون بودیم.

توی کلاس  هم فقط در مورد ارکان خانواده و ازدواج به موقع و چگونگی برقراری رابطه ی ج*نس*ی  صحبت د. در مورد روش های جلوگیری هیچ صحبتی نشد(گفتند این بخش حذف شده و به جاش چگونگی رابطه ی عاشقانه و دلپذیر اضافه شده، توجه کنید به صورت کاملا نا محسوس میخوان تعداد افراد خانواده رو گسترش بدن)! 

خلاصه رفتیم سراغ آزمایشگاه که ماسشون کنیم جواب آزمایش رو امروز بدن چون نمیتونیم هی مرخصی بگیریم.

گفتند: برید ساعت یک بیاید.

رفتیم خونه. لوبیا پلو رو گذاشتم روی گاز تا دم بکشه. ی ری وسایلی که یده بودم به همکلاسی نشون دادم. بعد ناهار خوردیم و سریع برگشتیم. توی راه خدا خدا می جواب آزمایش منفی در بیاد.

خانم مسئول گفت: یک دقیقه صبر کنید. رفت و برگه ای رو آورد و گفت برید اتاق شش. 

برگه رو گرفتیم. جواب آزمایش بود. تست اعتیاد منفی بود. آزمایشات خون همکلاسی هم مشکلی نداشت. توی اتاق شش خانم مسئول گواهی رو تنظیم کرد و مهر تزریق وا ن کزاز رو هم زد و بعد پرسید: وا ن کزاز زدی؟ گفتم: نه! سالها قبل بوده. گفت خوب بعدا بیا بهداشت برات بزنند. ک رو هم بگیر. گفتم: باشه. گفت برگه رو ببر امضا کنه و بعد بیارش اینجا.

رفتم سراغ . نبود. گفتند ممکنه رفته باشه خونه. یه خانم مهربون از نگهبان پرسید و اون گفت هنوز نرفته. 

نشستم پشت در اتاقش تا اومد. امضاء رو گرفتم. همکلاسی هم فیش مربوط رو پرداخت کرد و برگه رو تکمیل د و دادند دستمون. همه چیز با خیر و خوشی در آ ین دقایق  ساعت کاری اداره بهداشت انجام شد.

با همکلاسی رفتیم سراغ کارهای جانبی. غروب هم در حالیکه بارون میبارید همکلاسی منو برد خونه ی هستی و خودش رفت!

****

خداجونم طوری هوامونو داره که موندم چجوری باید ازش تشکر کنم.




یارب اگر تو بخواهی!!!!

درخواست حذف اطلاعات

صبح زود رفتم تهران. به دلیل خوردن داروهای معده تمام راه رو خواب بودم. رسیدم تهران. ترمینال پیاده شدم. رفتم لای درختا یه جای خلوت پیدا و لقمه ای که همراهم بود رو به دندون کشیدم . آ ین گاز مصادف شد با تماس همکلاسی. بدو بدو رفتم سمتش. با هم رفتیم تعویض پلاک چیتگر. کلی دعا که به خاطر پلاک قبلی اذیت نکنند و پلاک جدید بدن. 

خانم متصدی اول قبول نکرد. عقدنامه یا نامه یا قولنامه ی خونه میخواست. برگه ی معرفی محضر برای آزمایشگاه رو که نشونش دادم، قبول کرد.کارها ظرف یک ربع انجام شد. رفتیم بنگاه و گواهی احراز س ت رو تحویل دادیم. هزینه ی کارت طلای رو هم پرداخت و قرار شد تا فردا پلاک ماشین بیاد. 

بعد با همکلاسی رفتیم بازار. سرویس تماشا کردیم و یه نیم ست خوشگل سفارش دادیم. بعد هم رفتیم براش کت و شلوار یدیم. 

بعد رفتیم خونه ی مادرشوهر. 

مادرجان با زبون روزه  برامون زرشک پلو با مرغ پخته بود با ته دیگ ته چینی! 

خیلی  هم خوشمزه! 

وقتی هم برمیگشتم برام غذا ریخت همراه با موز و مربای به که پخته بود گذاشت تا بیارم. 

دستش درد نکنه.

بعد از ناهار هم مجبورم کرد یک ساعتی بخوابم تا خستگیم دربشه.

خدا خیرش بده! 

****

خیلی خسته ام. ولی خوشحالم.

****

دو ساله زانودرد دارم و هیچ ی علتش رو نفهمیده. الان  به کمک شن های ساحل عزیز فهمیدم دوسال خودن پنتوپرازول استخون هامو داغون کرده.

****

خداجونم ممنونم برای همه چیز

****

چقدر از این سریال شبکه سه بدم میاد!





طاقت

درخواست حذف اطلاعات

درد امونم رو برید. 

هستی زنگ زد و دعوام کرد و گفت داروتو بخور تا راهی بیمارستان نشدی.

پنتوپرازول خوردم و شب هم میخوام راینیتیدین بخورم. 

به جهنم که تست اعتیاد مثبت بشه.

اونا باید راهی برای تشخیص بیماران از معتادان داشته باشند.

فردا باید برم تهران.

****

خدایا سپاس که اشک رو ایجاد کردی تا مرهم درد باشه!




در راه رسیدن به تو .....

درخواست حذف اطلاعات

باید تا پنج روز قبل از آزمایش های مربوط به ازدواج که یکیشون هم تست اعتیاد هست، هیچ دارویی استفاده نکنم. به خصوص داروهای معده! 

از ب قرص هامو قطع و از امروز ظهر درد ذره ذره پیچید توی معده ام و الان روی مبل دراز کشیدم و دعا میکنم سه روز باقیمانده رو بتونم با عرق نعناع و شیرین بیان سر کنم! 

با خودم فکر میکنم برای رسیدن به تو چه مسیر سختی رو پشت سر گذروندم. 

چقدر با خودم جنگیدم! با اطرافیان! با مادر! و حالا با درد و بیماری! 

اصلا تو انگار اومدی که من از س در بیام و وارد گود بشم و هی بجنگم و بجنگم! 

****

خداجونم کمکم کن! تحمل درد واقعا برام سخته! 

****

خداجون منو شرمنده نکن. 

****

ساراجون لطفا مشخصات اون فرد رو برام خصوصی بفرست. 

****

نمیدونم چرا چند ساله دیگه از برنامه ی ماه عسل خوشم نمیاد. جدیدا انگار سفارشی ساخته میشه! 

****

نیاز به دعاهاتون دارم. برام دعا کنید.




جاهلیت

درخواست حذف اطلاعات

با معده درد تلویزیون رو روشن . داره یه برنامه پخش میکنه. یه مصاحبه با یه دختر محجبه. صحبت از جاهلیت میکنه و شناخت خدا! 

خیلی حرف دارم برا گفتن! 

همونقدر که های توی خیابون و روشن فکرنماهای خداگریز حس تهوع به من میدن، همون اندازه این دختر برای من مشمئزکننده است.

یا فاطمه زهرا مارو ببخش اگر تو رو وسیله ی نمایش خودمون میکنیم!

ای کاش ای کاش ای کاش این بزرگنمایی ها نباشه! 

ای کاش ائمه رو جوری بشناسیم و درک کنیم که در وجودمون جاری باشند و دنبال علت و معلول نباشیم.

جاهلیت چیزیه که باید شناخته بشه! کی میتونه ادعا کنه الان داناست و دیگه جاهل نیست! 

مرز بین ریا و حقیقت چیه؟

مگر نه اینکه هرچه بیشتر بدانم ، بیشتر میدانم که هیچ نمی دانم!

****

امروز دو به شک گفت یادش رفته مخزن آب سرد کن رو بگه پر کنند و الان که ماه رمضون شده دیگه نمیتونه بگه این کار رو ند.(به دلیل مشکل اورولوژی میبایست حتما آب بخوره و توی ماه رمضون هم همین کار رو میکنه)

زنگ زدم نیروی خدماتی اومد. گفتم: چرا آب سرد کن آب نداره؟ گفت: آخه ماه رمضونه! گفتم: من روزه نمیگیرم و میخوام گاهی آب بخورم تو باید اجازه بدی؟ گفت: نه! آخه روزه میگیره! گفتم فرض کن یه روز نگیره باید به تو خبر بده؟ وظیفه ی روزانه ات رو انجام بده و بهشت و جهنم آدم ها رو به خدا بسپار! 

بعد از رفتنش به گفتم: روزه باید برای خود آدم باشه. متاسفانه اکثر جامعه یا برای خاطر دیگران و یا از ترس و یا از روی عادت، عبادت میکنند و این دینِ به ارث رسیده رو بدون شناخت به فرزندانشون به ارث میسپارند!

فقط سکوت کرد! 

***

خانم بی حجاب  و خانوم با حجاب، فکرت رو برای خودت نگهدار! اگر عقیده ای داری که بهش ایمان داری، به خودت غره نشو! تو نمیدونی چقدر به حقیقت و حقانیت ! 

خدایا همه ی مارو به راه راست و درست هدایت کن. غرور و تکبری رو که در اثر این خیال واهی که من حق هستم در من به وجود میاد، از من نوعی دور کن!

****

دیدن این برنامه بهم ثابت کرد تلویزیون مز ف ترین وسیله ی موجود در هر منزله!




دو روز از ماه رمضون گذشت

درخواست حذف اطلاعات

تا عید فطر چیزی نمونده. روزها دارند پشت سر هم میدوند.  استرس من هم داره بیشتر میشه.

ب موقع خواب یادم افتاد قراره هفته ی آتی برم آزمایش ازدواج و من دیروز کلد استاپ خورده بود. صبح که بیدار شدم شروع به سرچ تا ببینم ماندگاری اثر دارو چقدره که متوجه شدم تمام داروهای معده هم باعث میشن جواب تست اعتیاد مثبت باشه.

حالا باید از امشب داروهام رو بذارم کنار و نمیدونم معده ام طاقت میاره یا نه!

دوخت و دوزهام تسبتا تموم شد. ملحفه های رو انداز. ملحفه ی روی تشک، روبالشتی، دم کنی، دستگیره و پیشبند. 

اما حس خسته شدما.

ملحفه ها رو انداختم ماشین لباسشویی شست و گذاشتم اتوشون کنم و بذارمشون توی کمد. 

الان تمام خونه شده نخ!!!

باید برم جاروبرقی رو بیارم و بیفتم به جون خونه.

از کارهایی که باید انجام بدیم فقط مونده آزمایش، اجاره ی خونه، ید سرویس و ید کت و شلوار همکلاسی! 

دقت کنید ! فقط کارهایی مونده که وابسته به همکلاسیه! 

اون هم که کلا عادت داره وقت اضافه کارهاشو انجام میده.

فکر کنم در زندگی مشترک قراره من همش حرص بخورم.

خوب من برم به جارو   برسم.





پنجشنبه

درخواست حذف اطلاعات

صبح زود ، ساعت پنج، توی رختخواب تصمیم گرفتم که نرم کارخونه. کارگرها رو تعطیل کرده بودم و میخواستم خودم برم که به کارهای جانبی برسم. اما لرز شب قبل و حس بی حالی و خستگی و سرماخوردگی باعث شد که توی رختخواب بمونم و سر کار نرم.

دیرتر بیدار شدم. صبحانه خوردم و برای ناهار مرغ پختم و بعد رفتم ید. داروهای معده ام رو یدم و کرم ضدآفتاب و کرم مو و بعد راه افتادم سمت خونه. هوس آب طالبی با بستنی بخورم یا آب هویج با بستنی. رسیدم به کافه ی نزدیک خونه و دیدم کافه بسته است. داشتم توی دلم میگفتم : چقدر دیر شده که کافه بسته ! یادم افتاد امروز روز اول ماه رمضون بوده!  برگشتم خونه. برنج دم و قارچ های د شده رو ریختم توی مرغ و گذاشتم بپزه.

ساعت دو و نیم ناهار خوردم. داروی سرماخوردگی که از شب قبل شروع کرده بودم به خوردنش، بدجور گیجم کرده بود. 

یک ساعتی رو با دوست عزیزی چت که باعث شد غذاش سر بره! 

بعد رفتم سراغ دوخت و دوز.

دم کنی ها و دستگیره ها رو دوختم. دو تا هم ملحفهبرلی رو انداز مهمان دوختم. موند پیشبند و ملحفه ی روی تشک که ان شاءالله فردا میدوزمشون.

چندباری تلفنی با همکلاسی و خواهرک صحبت . 

خندوانه تماشا و الان روی تخت ولو شدم و میخوام بخوابم.

این پنجشنبه هم بر این منوال سپری شد.

فردا خیلی کار دارم.




چه سخت است انتخاب!

درخواست حذف اطلاعات

اونقدر خسته ام که نگو.

صبح اول وقت رفتم بانک و کرکره اش رو دادم بالا و موجودی حساب بلندمدتم رو کشیدم بیرون و حواله تهران برا ید ماشین.

بعد سریع رفتم شرکت. هم بازدیدکننده اداره جاتی داشتیم. هم مدیرعاملمون با دارو دسته نیویورکیش(دفتر تهرانی ها) اومده بودند. یه روز خسته کننده و پر از بدو بدو. 

بعد از کار رفتم خونه ی هستی. با هستی و آقای میم رفتیم بیرون. قاشق و چنگال یدم و ست پاسماوری! 

برا همکلاسی هم و مسواک و یه چیزای دیگه یدم.

الان اومدم جلوی تلویزیون  غش . 

جون ندارم پاشم چیزی بخورم.

نمیدونم چرا اینقدر زود انرژیم ته میکشه. 

چقدر به استراحت نیاز دارم. 

فردا هم باید برم سر کار.





بادنجون

درخواست حذف اطلاعات

دارم بادنجون سرخ میکنم. فردا همکلاسی میاد اینجا و میخوام براش کشک و بادنجون درست کنم. قراره بریم پیش عاقد. 

امروز رفتم و با روسری ع سه در چهار گرفتم. خانم عکاس میگه: ع رو برا کجا میخواین؟ گفتم برا محل کارم. طفلک امشب به شوهرش میگه نمیدونم خانمه کجا کار میکنه که با روسری اومده ع میگیره

****

سه شبه دارم برنامه ی نگی که نگفتی رو از شبکه ی دو میبینم. توی این سه شب خانم ژی*لا ص*ادق*ی سه تا مانتوی مختلف پوشیده و متناسب با رنگ مانتوها سه تا دستبند چرم بسته دستش که آویز طلا داره. روز اول با مانتوی نخودی رنگ یه دستبند چرم کِرِم که دور دستش دو دور پیچ میخورد  با یه پلاک طلا روی دستبند، شب دوم با مانتوی بعدی یه دستبند چرم قهوه ای پررنگ و آویز طلای بزرگ و امشب با مانتوی سرمه ایش یه دستبند چرم سرمه ای با آویز طلای کوچیک.  ساده زیستی رو از صدا و سیما یاد بگیرید!!!!

****

دیروز رنگ مو که گذاشتم بعدش خیلی خسته بودم. صبح که بیدار شدم سرم و چشمام درد می د. طی روز هم صورتم میخارید و همش خسته بود. آلرژیم عود کرده بود. تمام روز هم کلاس ایزو داشتیم. اومدم خونه و به مامان و همکلاسی زنگ زدم و گفتم میخوام بخوابم و بهم زنگ نزنید. 

خو دم. اونم چه خو ! از ساعت یک ربع به پنج تا شش و نیم خو دم و یه عالمه از خستگی هام در رفت. عالی بود.

****

من الان نمیدونم اردیبهشته یا فروردین. هوا سرد و بارونیه. آفتاب هم گاه گداری یه نموره پیداش میشه و زودی میره پشت ابرا! 

من برای بعد ماه رمضون و رفتن به مشهد لحظه شماری میکنم.

بچه ها برای پای عقد اسم خواهرک و شیرین و گلی و ماهرخ و یه دوست و خواهرش رو نوشتم که براشون سر سفره ی عقد دعا کنم که زود زود عروس بشن. حالا اگه دیگه ای هم میخواد که اسمش رو بیارم بگه که یادداشت کنم تا یادم نره. 

****

خداجونم ممنون که هلو و زردآلو و توت رو آفریدی. انگار از برزخ میوه های زمستونی پرت شدم تو بهشت میوه های تابستونی.




تفاوت های دوست داشتنی!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی یه دختر نوجوون بودم ، رویاهای زیادی در مورد مرد آینده ام داشتم:

مردی قد بلند(با توجه به قد خودم حتما میبایست بالای صد و هشتاد می بود)، چهارشونه، با پوستی روشن و بسیار مودب و اهل مطالعه! از اون مر که از هر چیزی سررشته دارند. زیاد اهل شوخی نیستند. کم صحبت میکنند اما حرف هاشون پر محتواست! 

یه مردی که اهل و تئاتر باشه و از شعر و ادبیات هم سردربیاره! 

آرزوم بود مرد رویاهام شبا قبل از خواب برام کتاب بخونه! 

یه اتاق داشته باشیم پر از کتاب. 

هر وقت میاد دیدنم برام یه شاخه گل بیاره! 

همیشه اصلاح کرده و مرتب باشه! ریش و سیبیل نداشته باشه! 

پشمالو نباشه! دستای قشنگی داشته باشه(دستاش یغور و با ناخن های سفت و خشن نباشه)

دوست داشتم همیشه خوشبو باشه! 

بازوهای سفت و عضلانی داشته باشه و گوشت تنش شل و نرم نباشه

دوست داشتم اهل خوردن سیر و پیاز نباشه! 

دله و شکمو نباشه! 

توی جمع رفتاری شمرده و حساب شده داشته باشه! 

خلاصه که یه جنتلمن باشه! 

و اما همکلاسی:

همکلاسی چهارشونه است اما قدبلند نیست. صد و هفتاد و هفت سانت! 

دستای مردونه ای داره که کت و کلفت و نیست و ناخن های خشن هم نداره! 

بازوهای سفت و عضلانی داره و با وجود تپل بودن حس گوشتش سفته. مثل کیسه بو !

خداروشکر همیشه خوشبوئه و با وجود خوش خوراک بودن اصلا دله و شکمو نیست!

اما اهل کتاب نیست. از هرچیزی یه چیزی میدونه! فنی و به روزه! 

عادت داره از هرچیزی که جدید وارد بازار میشه سردربیاره! 

برخلاف من دنبال تکنولوژیه! 

اهل رمان و کتاب های داستان و تئاترهای فلسفی و های خاص نیست! یا عاشق های بزن و بُکُشیه! یا های علمی تخیلی! و یا های طنز! 

مثلا وقتی من ملبورن رو تماشا کرده بودم و عصبی شده بودم ، کلی منو دعوا کرد که چرا اینجور ها رو تماشا میکنی!

یه بار بهش گفتم: وقتی رفتیم خونه ی خودمون، شبا قبل از خواب برام کتاب میخونی؟ 

گفت: نه! گفتم: چرا؟ گفت من از کتاب خوندن خوشم نمیاد! گفتم میخوای من برات بخونم؟ گفت نه! گفتم: چرا؟ گفت : من بخونم یا تو بخونی فرقی نمیکنه صفحه اول تموم نشده من خوابم میبره! 

خندیدم. راست میگه! همین الان گاهی براش که حرف میزنم خوابش میبره!

همکلاسی مرد رویاهای بیست سالگی من نیست اما مهربونه! صادقه! روراسته! کودک درونش زنده است! 

مردیه که به فکر دیگرونه! مدیریه که وقتی سرایدار ساختمونشون سرما میخوره براش سوپ میپزه و شب میره دیدنش! 

مردیه که با وجود مشکلات مالی، چهار میلیون پول قرعه کشی که به نامش دراومده رو به یه بیمار که نیاز به پول داشته میبخشه!

مردیه که با وجود تموم شرایط سخت حاکم بر جامعه و زندگیمون ، میخنده و شوخی میکنه و سعی میکنه حال منو خوب کنه! 

همکلاسی مردیه که هیچ وقت غیبت نمیکنه! 

توی جمع قیافه نمیگیره! 

ساده و راحته! 

همکلاسی مرد رویاهای بیست سالگی من نیست اما عشق زندگی سی و هشت سالگیه منه!




خباثت شیرین

درخواست حذف اطلاعات

کپل خبیثم امروز منو سر کار گذاشت. عصبانی شدم و دلگیر. اما وقتی فهمیدم تمام مدت داشته با من شوخی میکرده و کاری رو که ازش خواسته بودم انجام داده، تمام دلگیری ها تبدیل شد به شرمندگی!

امروز یخچال یدیم. اطرافیان همه میگفتند ساید بای ساید ب ید. ما اما نمیخواستیم. یه یخچال سامسونگ یدیم که فریزرش پایین و یخچالش بالاست. من که ندیدم. همکلاسی میگه قشنگ و خوبه و منم حرفش رو قبول دارم. 

منن رفتم ی ری ملحفه ی آبی با گل های ریز صورتی یدم. بدوزمشون برای رو انداز. یه ملحفه ی گلدار صورتی هم یدم که بدوزم برای روی تشک. اینا مال مهموناست.

چقدر خوبه که من بیشتر وسیله ها رو دارم. توی این شش سال مستقل زندگی خیلی چیزها یدم. اگر قرار بود تمام ده ریزها رو ب م واقعا خیلی سخت میشد.

***

برنامه ی دستپخت پخش میشه و از خام گیاه خواری صحبت میکنند.

من گیاهخوار نیستم ولی مصرف گوشت من خیلی پایینه. یعنی علاقه ای به گوشت ندارم. وقتی مجبور به خوردن گوشت باشم حالم بد میشه. فکر کنم این برای من و بیماریم خیلی خوبه!

****

فقط دو تا چیز دیگه مونده که ب م. 

قاشق و چنگال و سرویس خواب. 

البته اجاق گاز هم هنوز ن یدم. موکول شده به بعد از اجاره ی منزل. 

دلم میخواد زودتر خونه مون رو بگیریم و برم وسایلم رو بچینم توی خونه!

*****

امروز داشتم فکر می که من و همکلاسی چقدر سرخوشیم. یه لحظه هم فکر نمیکنیم که شاید جواب آزمایشمون با هم جور در نیاد! 

البته چون ما قصد بچه دار شدن نداریم، جواب آزمایش هم  خیلی برامون اهمیت نداره.

******

خدا برای این روزها و لحظه های خوب، شکر! 

خدایا برای اینکه توان ید بهم دادی شکر!

خدایا هوای دل اون پدر و مادرهایی که دستشون تنگه و در حال تهیه ج ه ی دخترشون هستند رو داشته باش! 

خدایا هوای اون جوونایی که میخوان ازدواج کنند و حامی ندارند و روی پای خودشون ایستاده اند رو داشته باش!

خداجونم! هوای دل همه رو داشته باش!




داستان این زمین گستر خوشرنگ

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

اول بگم که ما مردم بدی هستیم. دین و ایمان و اخلاق نداریم. کاری د که پول شده خدای همه و همه حاضریم برای یه شبه پولدار شدن هر کاری . توی بازار همه منتظر بودند ببینند این زردک احمق چه میکنه تا فردا قیمت هاشون رو چجوری تغییر بدن! بدون اینکه فکر کنند که اونچه که توی مغازه دارند ید قبلیشونه و نباید این کار رو انجام بدن. واقعا تاسف بار بود!

مدتهاست ایرانی بودن جز شرمندگی چیزی برام نداره!

بگذریم!

دیروز بعد از کار همراه با هستی و خانواده رفتیم ید. با هستی رفتیم و یه ظرف میوه خوری و یه ظرف آجیل خوری یدم(لحظه ای قیمت رو میبرند بالا)! 

بعد رفتیم برای ید فرش! 

یه مغازه ی بزرگ با یه عالمه فرش. و البته کلی ادعای پرسنل فروش که فرش های ما ال و بل و جیبمبله!

اون وسط ما از یه طرحی خوشمون اومد و گفتیم دو تا شش متری از این بدید ما ببریم.

پول رو هم دادیم و کلی منتظر نشستیم تا فرش ها رو بیارن.

فرش ها رو آوردند و کارگر انبار تند و تیز فرش ها رو برد بیرون. گفتم: آقا کجا میبری؟ ما فرش رو ببینیم. یکی رو آورد و باز کرد و برد و دومی رو آورد. گفتم  رنگ پشت فرش کاملا فرق میکنه! گفت : نه خانم. مشمای دورش فرق میکنه. هر دوتا یکیه. بازش کرد و طرح یکی بود. 

اومدیم خونه و قرار شد فرش رو بفرسته. 

شب فرش اومد و من داشتم جا به جاشون می که دیدم برچسب های پشتشون با هم فرق میکنه. دقت دیدم حاشیه ی کنار فرش ها یکی دو و نیم سانت و اون یکی یه سانته. 

یکی برای مشهد و یکی برای کاشانه. نقشه ها یکی بود ولی فرش ها کمی با هم فرق داشتند. زنگ زدم به فروشنده. گفتند: نه خانم! هر دو تا برای یه جاست! گفتم آقا اینا حاشیه هاش با هم فرق داره! با کلی چک و چونه زدن گفت: توی انبار نداریم.  ساعت نه صبح زنگ بزنید ما بگیم چه کار کنیم.  

فعلا منتظرم ببینم درست میشه یا باید پسشون بدم! 

پشیمون شدم که چرا از اونجا ید ! 

*****

خوب تا اینجای داستان رو صبح کله ی سحر براتون نوشتم و اما باقی ماجرا:

صبح از روی برچسب های فرش ها یه تحقیق اجمالی در مورد کارخانه ها انجام دادم و فهمیدم اون کارخونه ی فرش کاشان کلا یه مجموعه ی نساجی و بافندگی بوده که دو ساله ورش ت شده و تعطیل شده. اما کارخونه ی سیرنگ مشهد کار میکنه و تولید هم داره. همکلاسی هم تحقیقاتی انجام داد و فهمید که اگر بخواهیم میتونیم اون فرش رو از خود سیرنگ مشهد ب یم. ساعت نه من تماس گرفتم و فروشنده اعلام کرد درحال بررسیه و تا ظهر تماس میگیرند.

حدود ساعت دوازده من زنگ زدم. این بار یه آقایی جواب داد و من خواستم با اطلاعاتی که داشتم راهنماییش کنم تا فرش رو از کارخونه ی مشهد تهیه کنند که خیلی بی ادبانه گفت: خوب از همونجا ب ید! گفتم من فرش رو از شما یدم و شما موظف هستید فرش جفت به من تحویل بدید. گفت خانم داریم بررسی میکنیم و باهاتون تماس میگیریم. گفتم اگر تا امروز فرش رو عوض نکردید من فرش رو پس میارم و باید پولش رو پس بدید. 

گوشی رو با عصبانیت قطع و تا بعد از ظهر کلی بابت رفتار بد اون آقا حرص خوردم.

بعدازظهر تازه از شرکت برگشته بودم که تلفنم زنگ خورد.

یه آقای محترم شروع کرد به صحبت. براش ماجرای ظهر رو تعریف و گفتم همکارتون خیلی بی ادب بود. من میخواستم کمک کنم ولی بد برخورد کرد. بعد کلی اطلاعات که در مورد فرش و شرکت های تولید کننده به دست آورده بودم براش گفتم و گفتم میدونم که حتی اگر یه طرح فرش با نخ ی ان توسط دو ماشین مختلف بافته بشه باز هم با هم فرق میکنه و جفت نیست. 

اون آقا کلی عذرخواهی کرد و بعد گفت یه تخته فرش پیدا کرده ولی دقیقا همین ترس رو داره که با هیچ کدوم از این دوتا ی ان نباشه. گفت اگر میشه حضوری برم و یه فرش دیگه انتخاب کنم و اگر هم چیزی نپسندیدم پولم رو برمیگردونند و راننده میاد و فرش ها رو میبره! 

ازش اسمش رو پرسیدم و متوجه شدم با صاحب مغازه همنامه. پرسیدم شما پسرشون هستید؟ گفت من خود ای هستم! 

فهمیدم با صاحب مغازه صحبت .

انگار آب ریختند روی آتیش دلم. پاشدم یه آژانس گرفتم و رفتم نمایشگاه فرش. 

خودش اومد پیشواز و خیلی محترمانه برخورد کرد و تمام فرش ها رو دونه به دونه نشونم داد. بالا ه از یه فرشی خوشم اومد و همونو یدم. هم قیمت بودند اما به علت اتفاقی که افتاده بود تخفیف بیشتری داد و صد و هشتاد تومن هم برگردوند.

گفت من بچه های انبار رو توبیخ که دو تا فرش از برندهای مختلف رو تحویل دادند. ما بارها بهشون تذکر دادیم ولی خیلی مواقع دقت نمیکنند.

بعد ازم پرسید میشه بدونم شغل شما چیه؟ پرسیدم چطور؟ گفت آخه شما تا ته صاحب کارخونه ها رو درآوردید و اینکه فلان شرکت ورش ت شده یا شیوه ی بافت فرش چیه یا تراکم ها چه فرقی با هم دارند و ..... براش توضیح دادم. گفت : موفق باشید. آشنایی با شما باعث افتخار بود. 

تمام مدتی که اونجا بودم پرسنل یه جور خاصی نگاهم می د. فکر کنم باعث شدم حس توبیخ بشن! 

خلاصه که برگشتم خونه.

فرش های جدید رو آوردند و قدیمی ها رو بردند.

فرشام خیلی خوشگلند. دوستشون دارم.

از ب تا امروز خیلی حرص خوردم ولی خوب خدارو شکر ماجرا ختم به خیر شد.

****

مرضیه جون ممنون بابت دعاهات!





تفاوت

درخواست حذف اطلاعات

داشتم روی ک نت رو تمیز می . گل زنبق بنفشی رو که توی سمینار داده بودند و خشک شده بود، انداختم توی سطل زباله. یاد وبلاگی که دیروز اتفاقی خونده بودم افتادم. بعد یاد روز سمینار! فکرم درگیر شد! یاد حرف دوستی افتادم که میگفت: تو با بقیه فرق داری!

من واقعا فرق داشتم؟! واقعا فرق دارم!؟ 

روز سمینار پک های هدیه ای به ما دادند که داخل هر پک یه شاخه گل زنبق بود. من و همکلاسی، پک به دست رفتیم پاساژ ونک! اونجا وقتی مانتو و شال رو یدیم و از مغازه اومدیم بیرون. همکلاسی زنبق داخل پک خودش رو بیرون آورد و رو به من گفت: این و ببر بده به اون خانم فروشنده!

منم به سرعت زنبق رو بردم و دادم به همون خانمی که ازش شال و مانتو یده بودیم . خانم خیلی تشکر کرد  و خوشحال شد و ما رفتیم . این مسئله برام یه چیز کاملا معمولی بود. تا دیروز که اون نوشته رو خوندم. مطمئنا اگر اون خانم نویسنده به جای من بود در اون شرایط با همکلاسی دعوا میکرد که چرا گل رو داره به یه خانم غریبه میده و آیا از اون زن خوشش اومده! اصلا چرا گل رو به خودم نداد؟ و ....

من اما از واکنش همکلاسی خوشحال هم شدم! 

به نظرم توی دنیا میشه با دو جور نگاه متفاوت زندگی کرد. میشه به همه چیز شک داشت! میشه ساده از کنار خیلی چیزها گذر کرد! 

من دیگه اون وبلاگ رو نمیخونم. حتی اسمش یادم نیست. اما میدونم سرشار از حس حسادت و بغض و خشم بود! دوست ندارم یه روز مثل اون بشم! 

بیاین به همدیگه احترام بذاریم! بیاین افکار منفی و شک و بدبینی رو از خودمون دور کنیم! اطراف همکلاسی پره از دخترهای خوشگل و ن خوشتیپ! اگر بخوام هرلحظه فکرم رو درگیر این موضوع م که ممکنه همکلاسی با اونها رابطه ای داشته باشه یا نه، جز صدمه زدن به خودم و بی احترامی نسبت به مردی که  قبولش دارم هیچ کاری ن ! 

زندگی کوتاه تر از اینه که فکر کنیم میتونیم یه آدم بالغ رو کنترل کنیم یا تربیت کنیم! بهتر اینه که عاقل باشیم. اگر طرف مقابلمون  یه آدم اشتباهیه، باید یا بپذیریم یا اون آدم رو از زندگیمون پاک کنیم! 

سعی کنیم خودمون رو آزار ندیم! 

بیشتر از هر و هرچیز مراقب دل خودمون باشیم!

ی خوبی داشته باشید.




داستان این زمین گستر خوشرنگ

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

اول بگم که ما مردم بدی هستیم. دین و ایمان و اخلاق نداریم. کاری د که پول شده خدای همه و همه حاضریم برای یه شبه پولدار شدن هر کاری . توی بازار همه منتظر بودند ببینند این زردک احمق چه میکنه تا فردا قیمت هاشون رو چجوری تغییر بدن! بدون اینکه فکر کنند که اونچه که توی مغازه دارند ید قبلیشونه و نباید این کار رو انجام بدن. واقعا تاسف بار بود!

مدتهاست ایرانی بودن جز شرمندگی چیزی برام نداره!

بگذریم!

دیروز بعد از کار همراه با هستی و خانواده رفتیم ید. با هستی رفتیم و یه ظرف میوه خوری و یه ظرف آجیل خوری یدم(لحظه ای قیمت رو میبرند بالا)! 

بعد رفتیم برای ید فرش! 

یه مغازه ی بزرگ با یه عالمه فرش. و البته کلی ادعای پرسنل فروش که فرش های ما ال و بل و جیبمبله!

اون وسط ما از یه طرحی خوشمون اومد و گفتیم دو تا شش متری از این بدید ما ببریم.

پول رو هم دادیم و کلی منتظر نشستیم تا فرش ها رو بیارن.

فرش ها رو آوردند و کارگر انبار تند و تیز فرش ها رو برد بیرون. گفتم: آقا کجا میبری؟ ما فرش رو ببینیم. یکی رو آورد و باز کرد و برد و دومی رو آورد. گفتم  رنگ پشت فرش کاملا فرق میکنه! گفت : نه خانم. مشمای دورش فرق میکنه. هر دوتا یکیه. بازش کرد و طرح یکی بود. 

اومدیم خونه و قرار شد فرش رو بفرسته. 

شب فرش اومد و من داشتم جا به جاشون می که دیدم برچسب های پشتشون با هم فرق میکنه. دقت دیدم حاشیه ی کنار فرش ها یکی دو و نیم سانت و اون یکی یه سانته. 

یکی برای مشهد و یکی برای کاشانه. نقشه ها یکی بود ولی فرش ها کمی با هم فرق داشتند. زنگ زدم به فروشنده. گفتند: نه خانم! هر دو تا برای یه جاست! گفتم آقا اینا حاشیه هاش با هم فرق داره! با کلی چک و چونه زدن گفت: توی انبار نداریم.  ساعت نه صبح زنگ بزنید ما بگیم چه کار کنیم.  

فعلا منتظرم ببینم درست میشه یا باید پسشون بدم! 

پشیمون شدم که چرا از اونجا ید ! 

*****

خوب تا اینجای داستان رو صبح کله ی سحر براتون نوشتم و اما باقی باجرا:

صبح از روی برچسب های فرش ها یه تحقیق اجمالی در مورد کارخانه ها انجام دادم و فهمیدم اون کارخونه ی فرش کاشان کلا یه مجموعه ی نساجی و بافندگی بوده که دو ساله ورش ت شده و تعطیل شده. اما کارخونه ی سیرنگ مشهد کار میکنه و تولید هم داره. همکلاسی هم تحقیقاتی انجام داد و فهمید که اگر بخواهیم میتونیم اون فرش رو از خود سیرنگ مشهد ب یم. ساعت نه من تماس گرفتم و فروشنده اعلام کرد درحال بررسیه و تا ظهر تماس میگیرند.

حدود ساعت دوازده من زنگ زدم. این بار یه آقایی جواب داد و من خواستم با اطلاعاتی که داشتم راهنماییش کنم تا فرش رو از کارخونه ی مشهد تهیه کنند که خیلی بی ادبانه گفت: خوب از همونجا ب ید! گفتم من فرش رو از شما یدم و شما موظف هستید فرش جفت به من تحویل بدید. گفت خانم داریم بررسی میکنیم و باهاتون تماس میگیریم. گفتم اگر تا امروز فرش رو عوض نکردید من فرش رو پس میارم و باید پولش رو پس بدید. 

گوشی رو با عصبانیت قطع و تا بعد از ظهر کلی بابت رفتار بد اون آقا حرص خوردم.

بعدازظهر تازه از شرکت برگشته بودم که تلفنم زنگ خورد.

یه آقای محترم شروع کرد به صحبت. براش ماجرای ظهر رو تعریف و گفتم همکارتون خیلی بی ادب بود. من میخواستم کمک کنم ولی بد برخورد کرد. بعد کلی اطلاعات که در مورد فرش و شرکت های تولید کننده به دست آورده بودم براش گفتم و گفتم میدونم که حتی اگر یه طرح فرش با نخ ی ان توسط دو ماشین مختلف بافته بشه باز هم با هم فرق میکنه و جفت نیست. 

اون آقا کلی عذرخواهی کرد و بعد گفت یه تخته فرش پیدا کرده ولی دقیقا همین ترس رو داره که با هیچ کدوم از این دوتا ی ان نباشه. گفت اگر میشه حضوری برم و یه فرش دیگه انتخاب کنم و اگر هم چیزی نپسندیدم پولم رو برمیگردنند و راننده میاد و فرش ها رو میبره! 

ازش اسمش رو پرسیدم و متوجه شدم با صاحب مغازه همنامه. پرسیدم شما پسرشون هستید؟ گفت من خود ای هستم! 

فهمیدم با صاحب مغازه صحبت .

انگار آب ریختند روی آتیش دلم. پاشدم یه آژانس گرفتم و رفتم نمایشگاه فرش. 

خودش اومد پیشواز و خیلی محترمانه برخورد کرد و تمام فرش ها رو دونه به دونه نشونم داد. بالا ه از یه فرشی خوشم اومد و همونو یدم. هم قیمت بودند اما به علت اتفاقی که افتاده بود تخفیف بیشتری داد و صد و هشتاد تومن هم برگردوند.

گفت من بچه های انبار رو توبیخ که دو تا فرش از برندهای مختلف رو تحویل دادند. ما بارها بهشون تذکر دادیم ولی خیلی مواقع دقت نمیکنند.

بعد ازم پرسید میشه بدونم شغل شما چیه؟ پرسیدم چطور؟ گفت آخه شما تا ته صاحب کارخونه ها رو درآوردید و اینکه فلان شرکت ورش ت شده یا شیوه ی بافت فرش چیه یا تراکم ها چه فرقی با هم دارند و ..... براش توضیح دادم. گفت : موفق باشید. آشنایی با شما باعث افتخار بود. 

تمام مدتی که اونجا بودم پرسنل یه جور خاصی نگاهم می د. فکر کنم باعث شدم حس توبیخ بشن! 

خلاصه که برگشتم خونه.

فرش های جدید رو آوردند و قدیمی ها رو بردند.

فرشام خیلی خوشگلند. دوستشون دارم.

از ب تا امروز خیلی حرص خوردم ولی خوب خدارو شکر ماجرا ختم به خیر شد.

****

مرضیه جون ممنون بابت دعاهات!





شنبه_سمینار

درخواست حذف اطلاعات

دیروز ساعت شش صبح راه افتادم و با یک ترافیک طولانی حدود ساعت نه رسیدم ترمینال! همکلاسی منتظرم بود. رفتیم هتل محل برگزاری سمینار. قرار بود ساعت نه و ربع برنامه شروع بشه ولی اکثر مهمانان با تاخیر رسیدند و همین موضوع باعث شد سمینار دیرتر شروع بشه. دو تا از کله گنده های صنعت آرایشی دنیا(یکی سوئیسی و اون یکی آلمانی) سخنرانی داشتند. بعد هم مراسم ناهار. سمینار خوب بود. با وجود اینکه خانم مسئول فنی هم تشریف آورده بودند ولی مهم این بود که همکلاسی کنارم بود. 

بعد از سمینار با همکلاسی رفتیم پاساژ ونک.

برام مانتو و شال سفید ید. سعی یه مانتوی ساده بردارم که بتونم کوچه و خیابون هم بپوشم.

کلی لباسای جینگول تماشا . بعد هم یه شلوار لی برام ید. 

از اونجا رفتیم ترمینال و منو سوار ماشین کرد و پیش به سوی ولایت غربت.

ساعت هفت شب رسیدم خونه.

خیلی خسته بودم.

این روزها انگار قوای جسمیم تحلیل رفته. 

خیلی ضعیف شدم.

خیلی زود خسته میشم.

یدهای عروسی و کارهای مراسم حس فکرم رو درگیر کرده! 

هرچقدر میخوام خودمو بزنم به کوچه ی علی چپ نمیشه که نمیشه! 

گرونی! قیمت طلا! قیمت ارز! حساب و کتابایی که با هم نمیخونند! 

گاهی میگم خوش به حال اونایی که خونه دارند. حداقل خیالشون از سقف بالای سرشون راحته! 

نمیدونم والله! استرس برای من خوب نیست اما بدجور استرس دارم. هر کاری هم میکنم استرس دست از سرم بر نمیداره.

برام دعا کنید لطفا.

من به اون خارجی ها که اینقدر آرامش در وجودشون جاریه حسودیم میشه!




دالی!!!

درخواست حذف اطلاعات

سلام دوستان. دو روز سخت و فشرده رو پشت سر گذاشتم همراه با درد معده و تهوع که داره بیچاره ام میکنه.

دیروز با هستی رفتیم مبل ببینیم که تبدیل شد به مبل یدن. مبلم رو سفارش دادم تا آماده بشه. همراه جلومبلی و سه تا عسلی!

امروز هم رفتیم قابلمه یدم ( دوتا قابلمه، یه نیم قابلمه، یه ماهیتابه) کلی قابلمه ی دیگه دارم. بعد از کلی چرخیدن هم سرویس چینیمو یدم.

راستش من همیشه دوست داشتم یه سرویس چینی خاص داشته باشم. که بعدش بدمش به دخترم. به قول هستی آخه کی سرویس چینیشو میده به دخترش؟ هان؟! 

خوب من دوست داشتم! 

اما از اونجایی که دیگه دختری ندارم خیلی وقت بود که بی خیال یدن سرویس چینی خاص شده بودم. چینی  زرین هم طرح های قشنگی داره. میخواستم از همونا ب م. ولی سرویس دوازده نفره اش خیلی چیزای اضافه داشت که خوشم نمیومد و سرویس شش نفره هم اگر میخواستی دو دست ب ی خیلی ری داشت. 

اون وسط یه جا یه سرویس شش نفره ویراکیش دیدم معرکه! گفت دستی هفتصد و پنجاه. دو دستش میشد یک و نیم. هستی میگفت خیلی قشنگه. دو به شک بودم سر قیمتش. ولی تعداد اقلامش مناسب بود.

چرخیدیم و چرخیدیم تا یه مغازه ی دیگه که از همون سرویس های ویراکیش داشت با قیمت پونصد و هفتاد. دلم رو زدم به دریا و دو دست برداشتم. الان نشستم و از تما لذت میبرم. 

دوازده تا بشقاب پلوخوری، دوازده تا خورشت خوری، دوازده تا پیش دستی، دوازده تا کاسه ماست خوری، دو تا کاسه ی بزرگ، دو تا دیس بزرگ، دو تا دیس کوچیک، دو تا  ظرف سس، دو تا نمکدان و دوتا فلفلپاش. دقیقا همون چیزی که میخواستم! 

حالا مونده قاشق و چنگال و دو دست فنجون و یه ظرف میوه! 

فرش هم مونده هنوز! وای چه پروژه ی سنگینیه! طفلک هستی و آقای میم! 

مالوجون طفلی هم بدجور مریض شده و امروز با ما نیومده بود! دعا کنید زود خوب بشه! 

من برم بخوابم که دارم از خستگی از هم میپاشم. کلی حرف دارم برا گفتن که الان جون تایپ ش رو ندارم.

برم خواب چینی هامو ببینم.

شب بخیر!