رسانه
رسانه

عشق و محبت



زندگی با عشق

درخواست حذف اطلاعات


روزی ی وارد کالاس شد و به دانشجویان گفت : برای امتحان از قبل برنامه ریزی نشده آماده شوید .

برگه های امتحان را برع روی میزها گذاشت سپس از دانشجویان خواست که برگه ها را برگردانند ، دانشجویان متعجبانه دیدند هیچ سوالی در برگه نیست و فقط یک نقطه سیاه در وسط آن است .


که تعجب را در چشمان و چهره آنها دید گفت : درباره آنچه که می بینید بنویسید .




زندگی با عشق

درخواست حذف اطلاعات


روزی ی وارد کالاس شد و به دانشجویان گفت : برای امتحان از قبل برنامه ریزی نشده آماده شوید .

برگه های امتحان را برع روی میزها گذاشت سپس از دانشجویان خواست که برگه ها را برگردانند ، دانشجویان متعجبانه دیدند هیچ سوالی در برگه نیست و فقط یک نقطه سیاه در وسط آن است .


که تعجب را در چشمان و چهره آنها دید گفت : درباره آنچه که می بینید بنویسید .




عشق

درخواست حذف اطلاعات

عشق همین است ، تنت می رود و دلت جایی میان دست های ی تا ابد جا 

می ماند !




دنیای عاشقانه من

درخواست حذف اطلاعات


نمی خواهم لحظه ای از تو دور شوم ، درک کن که چه حسی دارم ، همیشه می مانم مال تو .

کاش می شد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار ، هرگاه که نیستی و دلتنگ تو هستم نامت را در دلم می کنم این گونه است که آرام        می شوم ، دلم را راضی می کنم و این گونه روزهای دلتنگی را سر می کنم .




روز جهانی معلولین

درخواست حذف اطلاعات

 

تا غروب راهی نیست . 

یاری شما تداوم استواری نیلوفرهاست . 

12 آذر روز جهانی معلولین با سپیده دم میعادی دوباره خواهیم داشت . 

بیاییم برای یکبار در سال در کنار آنها باشیم و آنها را از خود و مثل خود بدانیم نه تافته جدابافته . 

 

به امید روزی که فردی به خاطر داشتن مشکل جسمی و یا حرکتی از دیگر مردم جدا نباشد و به خاطر محدودیتش باعث محرومیتش از همه چیز حتی نفس کشیدن نشود . 

 

به امید آن روز .......... 

 




دنیای عاشقانه من

درخواست حذف اطلاعات

 

نمی توانم لحظه ای از تو دور شوم ، درک کن چه حسی دارم ، همیشه می مانم مال تو 

کاش می شد سهم من از با تو بودن تنها آرامش و عشق باشد نه دلتنگی و انتظار ، هرگاه نیستی و دلتنگ تو هستم نامت را در دلم می کنم . اینگونه است که آرام می شوم و دلم را راضی می کنم و اینگونه روزهای دلتنگی را سر می کنم . 

دلم به سوی آسمان دلتنگی پر می کشد ، در میان می گیرد یاد تو را ، درد دل می کند با 

خاطره هایت ، تکرار می کند حرفهایت ، حرفهایی که تو همیشه با دلم در میان می گذاری . 

 

نه عزیزم نمی توانم لحظه ای از تو دور شوم ، نشسته ام بر روی ابرهای خی و در رویاهای تو سیر می کنم آسمان دلتنگی ام را .....




عشق مادر

درخواست حذف اطلاعات

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت ، مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد . 

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ، مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد ، پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد که مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت ، تمساح پسر را با قدرت      می کشید ولی عشق مادر به کودکش آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت آن کودک را رها کند . 

کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود صدای فریاد مادر را شنید به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت و پسر را سریع به بیمارستان رساندند . 

دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد ، پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود . 

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را نشان دهد ، پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم های پاهایش را نشان داد سپس با غرور و خوشحالی زخم های بازوهایش را نشان داد و     گفت : این زخم ها را دوست دارم ، این ها اش های عشق مادرم هستند .




عشق ، ثروت ، موفقیت

درخواست حذف اطلاعات

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید ، به آنها گفت : من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم . آنها پرسیدند : آیا شوهر شما خانه است ؟ زن گفت : نه ، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته . آنها گفتند : پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم . 

عصر وقتی که شوهر به خانه برگشت زن تمام ماجرا را برای او تعریف کرد . 

شوهرش به او گفت : برو به آنها بگو شوهرم آمده بفرمایید داخل . زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد . 

آنها گفتند : ما با هم داخل خانه نمی شویم . زن با تعجب پرسید : چرا ؟ 

یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت : نام او ثروت است و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت : نام او موفقیت است و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدامیک از ما وارد خانه شما شویم .




هاچیکو

درخواست حذف اطلاعات

 

در سال ۱۹۲۳ در ژاپن سگ معروفی به نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت . زمانی که هاچیکو دو ماه داشت با قطار به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه مقصد می رسد قفس حمل آن از روی باربر به پایین می افتد و آدرسی که هاچیکو قرار بود به آنجا برود گم می شود و او از قفس بیرون می آید و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود .




دروغ ، غرور ، عشق

درخواست حذف اطلاعات

ای کاش سه چیز در این دنیا نبود : 

۱ . دروغ 

2 . غرور 

3 . عشق 

 آدم با دروغ می بازه ، با غرور می تازه و با عشق میمیره




خدا ، گنجشک ، لانه

درخواست حذف اطلاعات

 

گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگیم و س ناه بی یم بود اما طوفان تو آن را از من گرفت ، این لانه کجای دنیای تو را گرفته بود ؟ 

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پرگشودی و چه بسیار بلاهایی که به واسطه محبتم از تو دور و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی .




فیلیپ معلول

درخواست حذف اطلاعات

 

چندین سال قبل برای تحصیل در سانتاکلازا کالیفرنیا وارد ایالات متحده شده بودم . چهارماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروههای 5 تا 6 نفری با برنامه زمانی مشخص باید انجام می شد . دقیقا یادم هست از یک دختر یی که درست در نیمکت بغلی من می نشست و اسمش کاترینا بود پرسیدم : تصمیمش برای این کار گروهی چی هست ؟ گفت : اول باید برنامه زمانی را ببینه ، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجویان به نام فیلیپ بود . 

از کاترینا پرسیدم : فیلیپ را می شناسی ؟ گفت : آره ، همان پسری که موهای قشنگی داره و ردیف جلو می نشینه ، گفتم : نمیدونم چه ی را میگی ، گفت : همان پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن و شیکی تنش میکنه ، گفتم : نمیدونم منظورت کیه ، گفت : همان پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست با هم ، باز هم نفهمیدم منظورش کی بود . 

در همان لحظه ناگهان کاترینا سرش را نزدیک من کرد و با صدای خیلی آرام گفت : فیلیپ دیگه همان پسر مهربونی که خداوند او را تا آ عمرش از نعمت راه رفتن محروم کرده و روی ویلچر می نشینه . 

این بار دقیقا فهمیدم که کاترینا منظورش چه ی هست و کی را میگه ولی به طرز غیرقابل باوری رفتم تو فکر که یک نفر مثل کاترینا چقدر باید نگاهش به اطراف و اطرافیانش مثبت باشه که بتونه از ویژگیهای منفی و نقص ها چشم پوشی کنه . 

چقدر خوبه مثبت دیدن و یک لحظه خودم را جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدند و فیلیپ را می شناختم چی واقعا می گفتم ، قطعا سریع می گفتم همان معلوله دیگه و و قتی که نگاه کاترینا را با خودم مقایسه خیلی خج کشیدم و چقدر عالی میشه اگر ویژگی های مثبت افراد را بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص های آنها چشم پوشی کنیم .




مادر

درخواست حذف اطلاعات



ز ج گاه و بیگاه
                                            به گوشم می رسد آوای مادر
به چشمم جلوه ای دارد شبانگاه
                                            جمال مادر و رویای مادر
خداوندا میان بندگانت
                                            ی هرگز نگیرد جای مادر



در آسمان آبی دلم ، جایی برای ابرها نیست ، مادرم ، دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست ، آری ، دعایم کن که شاید دعایت تسکین دهد درد مرا .



غم عشق

درخواست حذف اطلاعات
منم تنهاترین در عالم عشق
و تنها مرد ویران در غم عشق

منم تنها و بی در شبی سرد
که تسکین میدهد درد مرا درد

تویی نوباوه ی غمگین و خسته
چرا درهای امیدت ش ته ؟!

اگرغمخواری و پابند عشقی
و تا پایان تو در پیوند عشقی

اگر هم دوستدار میهنستی
اگرآلوده ی عشقی و مستی

تو خار چشم ننگ دشمنان باش
و زخواری و ذلت درامان باش

نداره عشق از خواری نشانی
مبادا در شب ذلت بمانی




دعای مادر

درخواست حذف اطلاعات


پسر به مادرش گفت : ببین ، تو هم می خوانی ، هم روزه می گیری ولی خدا هیچی به تو نمی دهد اما من که نه میخونم و نه روزه می گیرم هرچه از او خواستم به من داده .
طفلک پسرک نمیدونست مادرش از خدا فقط یک چیز می خواهد آن هم اینکه هرچه پسرش می خواهد به او بدهد .



باران

درخواست حذف اطلاعات
چتر لازم نیست ، این هم باران نیست که می بارد اشک های من هستند که مثل باران می بارد برای تو و بخاطر تو



عاشق بر نمی گردد !

درخواست حذف اطلاعات

دختری به مردی گفت : من عاشق شما هستم
مرد به او گفت : لیاقت تو برادر من است که از من زیباتر و پولدارتر است و پشت سرت ایستاده است .
دختر برگشت اما ی را پشت سر خود ندید.
مرد به او گفت : اگرعاشقم بودی هیچوقت بر نمی گشتی پشت سرت را نگاه کنی .