رسانه
رسانه

زندگی بدون من



my mom 2

درخواست حذف اطلاعات

بعد از قضیه ی پست my mom، رابطه من و پاندا دلچسب نبود زیاد،هم من بهونه گیر بودم هم اون کوتاه نمیومد، صب سر یه قضیه کوچولو نزدیک بود جنجال راه بندازم که هر دومون کوتاه اومدیم شنبه و یکشنبه هم با هم سرسنگین بودیم گاهی اون با من،گاهی من با اون! جالبه نوبتی شده بود وقتی میفهمیدیم یکیمون کوتاه اومده اون یکی طاقچه بالا میذاشت و هر دومون دلیلشو نمیدونستیم شایدم میدونستیم و چیزق نمیگفتیم.

روز یکشنبه برای من یه مشکل کاری پیش اومد که حالمو خیلی گرفته بود و به ی چیزی نگفتم

شبش که رفتیم خونه مامانم خیلی بی حال و مریض طور بودم و یه گوشه کز کرده بودم پاندا گفت میخوای بریم گفتم نه فقط بریم خونه.میخوام بخوابم، بعدشم بدون حرف زدن در مورد این چن روز هر دو کوتاه اومدیم و پاندا برام دمنوش درست کرد و دستمو که درد میکرد ماساژ داد(من عصبی میشم دست درد میگیرم) فرداش مامانم میگه ب چت بود؟ مریض بودی یا از چیزی ناراحت بودی؟ سربسته مشکل کاریمو گفتم و اینکه حال جسمیمم خیلی مساعد نبود

برگشته میگه وای نمیدونی با این کارت چقد دل منو کباب کردی،تا صب نخو دم وقتی قیافه گرفته ی پاندا یادم میومد!!!!!

گفتم مامااان؟؟ نگران من بودی یا پاندا؟ میگه اذیتش نکن خب ندیدی خودتو زدی به مریضی!!!! چقد گرفته بود!

جان ؟ :/ من خودمو زده بودم به مریضی؟ 

میگه حالا به پاندا چیزی نگی ازین به بعد بخواد دل منو بسوزونه همش گرفته باشه!!

خُب من مادر واقعمیمو میخوام :(





my mom

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



این رشته سر دراز دارد ...(برای خودم)

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



آدمی

درخواست حذف اطلاعات

یه خانوم حدودا ۳۰ ساله ست، ساده و مرتب.

با صورت بدون لبخندش مدارک رو گذاشت رو میز که بایگانی کنم و راهنماییش که بره کدوم اتاق

روبروی اتاق،تو یه مسافت یک متری با سرعت بالایی قدم میزنه،با تعجب نگاش اشکایی که میریزه رو تند و تند پاک میکنه ولی بعدیا میریزن و امون نمیدن،نمیدونم دلیل اشکاش چیه ولی خیلی حالشو درک میکنم.دوس دارم برم بغلش کنم . محکم.




my mom

درخواست حذف اطلاعات

مامانم زن خیلی قوی هستش،یعنی ازون ی مظلوم و بی دست و پا نیست بهیچ وجه.گلیم خودش رو همیشه خودش از آب کشیده،در ضمن اینکه با محبته همه ازش حساب میبرن.

من همیشه مامانمو بیشتر از همه آدمای زندگیم دوس داشتم، مامانم ستون بزرگ زندگیمه که اگه کج بشه ویرون شدم.عشقم بهش بی حد و اندازه س،اگه کاری ازم بخواد حتی اگه نتونم هم باید انجام بدم.

چن روزه خواهرم که با مامان زندگی میکنه رفتن مسافرت و مامانم تنهاست،از تنهایی نمیترسه و حتی به هممون گفته نمیخوام ی دعوتم کنه یا بیاد پیشم،فردا پس فردا خواهرتون ازدواج کرد من همین زندگی رو خواهم داشت اگه عمری بود.

اما من میشناسمش و میدونم تنهایی یعنی هجوم افکار و اشکاش،ینی تا صب نخو دناش،من اگه نتونم دو شب مامانمو از تنهایی دربیارم پس چرا زنده باشم و نفس بکشم؟

یادمه یه بار به پاندا گفتم فلان خانم تنهاس چرا نمیره پیش بچه هاش یا حداقل شبی یه نفر بره پیشش که پاندا یه عالمه از بی معرفتی بچه هاش گفت .

پنجشنبه صب من بساط ناهارو برداشتم و رفتم خونه مامان فسنجون درست ، پاندا طبق معمول ِ پنجشنبه ها زود اومد و ناهار خوردیم و جمع بعدش رفتیم که یکم استراحت کنیم،پاندا از همون اول گیر داده بود بریم خونه باز برمیگردیم که بهش گفتم الان ساعت ۲ و باید ساعت ۳ بری تعمیرگاه چه کاریه خب؟ یه چایی خورد و رفت تعمیرگاه حدود ۵ برگشت و بازم یه ربعی نشست و رفت سرکارش،من و مامان هم نشستیم به تخمه خوردن و حرف زدن.بعدش که پاندا برگشت هنوز چن دقیقه ای نگذشته بود که شال و کلاه کرد گفت میرم قدم بزنم منم میدونستم پاندا از صدای تی وی متنفره و برع ش مامانم عادت داره همیشه تلویزیون روشن باشه و پاندا از صدای تلویزیون کلافه شده وقتی رفت مامان گفت پاندا از چیزی ناراحت شد؟ گفتم از صدای تلویزیون کلافه شده که باور نکرد و بنظرش مس ه اومد.بماند که پاندا برگشت خودش اعتراف کرد که من درست حدس زدم.

داداشم و خانومش هم اومدن به مامان سر بزنن که تا ۱۲ و ده ای بودن،پسر داداشم ورق آورده بود و به پاندا گفت عمو میشه با هم بازی کنیم؟ پاندا جوری با حرص بازی میکرد که یادش رفته بود انگار داره با یه بچه ۱۱ ساله بازی میکنه و هیچی جدی نیست خنده م گرفته بود.آ شب قبل از خو دن هم ازینکه حوصلش سر میره و هیچ جا خونه خود آدم نمیشه کلی حرف زد.صب که بیدار شدم دیدم پاندا اخماش تو همه گفت میخوای تا کی تو رختخواب بمونی حوصلم سر رفت؟ حالا همیشه ما خیلی بیشتر تو خونه خودمون تو رختخو م در حالی که بیداریم

گفتم چیکار کنم؟؟؟ گفت یه چایی بذار میخوام برم خونه مامانم اینا! میخوام برم!!! رفتم سماور رو روشن و برگشتم پشت بهش دراز کشیدم فهمید یه چیزیم هست گفت چته؟ گفتم چرا اینقد بهونه میگیری؟ جوری رفتار کن که فردا شرایط مشابهش تو خونتون پیش اومد ازم خج نکشی؟ گفت چیکار ؟ گفتم چیه همش میگی حوصلم سر رفت خسته شدم تو کل دیروز رو خونه نبودی اصلا ضمنا وقتی میری خونه مامانت اینا چه کار مهمی انجام میدی که حوصلت سر نمیره؟ همش یا خو یا داری بیخود میچرخی،ضمنا وقتی میگی میرم خونه مامانم یعنی تنها میری برو و منم نمیام.یه مقداری کوتاه اومد از گاردی که گرفته بود و وقتی رفتیم سر میز واسه صبونه شوخی میکرد و سعی میکرد از دلم دربیاره و همش میگفت کی بریم خونه مامانم اینا؟ گفتم من نمیام بهت گفته بودم.بیشتر ازین ناراحت بودم خونه پدری پاندا همیشه واسه من ل کننده س نه هم صحبتی داره نه سرگرمی ای،من خودم تو جمعشون بی نهایت کم حرفم و فقط مامان و بابای پاندا هستن و هر کیم مشغول کار خودش اما هیچوقت اوقات تلخی ن یا مخالفت ن واسه رفتن. آیا پاندا درک نمیکنه اینارو؟

من کوتاه اومدم و رفتیم.تو راه به پاندا گفتم من امشب خونه مامانم میمونم و تو که سختته برو خونه،خندید گفت من کجا برم بی تو؟ نه منم همونجا میمونم اما این حرفارو تا وقتی میزنه که نیومده اونجا،در حالی که مامانم کلی باهاش شوخی میکنه و میگن میخندن ازش پذیرایی میکنه و خیلی باهم دوستن.

ب که رفتیم خونه مامانم.مامان قشنگم تنها بود دلم پر از غصه شد و بغض گلومو گرفته بود با خودم گفتم خداجون چی میشد بابای منم بود و مامانم تو ۵۰ سالگیش بی یار و یاور نمیشد و گریه م گرفته بود تازه لباسامو عوض کرده بودم که باز اخمای پاندا رفت تو هم.گفت من میرم خونه و تو بمون،من صب زود بیدار میشم و فلان.کلافه م درد با این رفتار متناقضش،دلم میخواستم بمیرم که نمیتونم یه کار کوچیک برای مامانم م که نمیتونم از تنهایی درش بیارم مامان قوی و مغرور من به یه همخونه احتیاج داشت واسه چن روز که از پس اونم برنیومدم خاک بر سر من.چون میدونستم پسر برادرم امشب رو اونجاس با ناراحتی لباسامو جمع و به مامانم گفت چون امشب تنها نیستی میرم خونه لباسامو بریزم تو ماشین و دوش بگیرم و لباس بیرونی جدید بیارم با نگرانی گفت برو.نگرانی چون متوجه اخم و بداخلاقی پاندا شده بود.از در که اومدیم بیرون دیگه اونی کا اتم کرده بود و بداخلاق بود من بودم چون دلمو پیش مامانم جا گذاشتم.چون از خودم بیزار بودم.پاندا گفت عصبانی ای؟ چیزی نگفتم گفت من که نگفتم تو بیا فقط خودم میخواستم بیام نمیگفت وقتی گفتم میخوام برم چقد بدخلق بودم و وقتی توام اومدی ازین رو به اون رو شدم.

ب رو با گریه خو دم و خواب خیلی خیلی بدی داشتم،صب زود دوش گرفتم و لباس پوشیدم و نون تازه یدم و به موقع رسیدم خونه مامانم سر میز صبونه بود و میخواست شروع کنه،قربون صورت ماهت قربون نگاهت همه زندگیم فدای چشمات که گفت ب رو نخو دم و وقتی از درد ب و مشکل جدیدش گفت داشتم میترکیدم.حرف زدیم در مورد ب و پرسید پاندا چشه؟ اگه ناراحته نیاین گفت تا کی قراره تو بیای پیش من و اینطوری اذیت بشی بعد از ازدواج خواهرت اصلا شاید خدا خواست و من نبودم و من ؟ پ تو اتاق و گریهههه، به شوخی گفت من ک میدونم مشکلمو سرچ کردی و بخاطر اون گریه میکنی و نگران کننده س بهش گفتم خودم چن روزه دل تنگم و ربطی به چیزی نداره از نرفتن و نبودنت حرف نزن که طاقت ثانیه ایش رو ندارم و صورتشو بوسیدم.

جارو زدم،تی کشیدم،خودش با دستای قشنگش شله ی درست کرد و من کباب تابه ای،ظرفارو شستم و اومدم سر کار،وسیله هامم بردم امشب رو پیشش میخوابم تا به امید خدا فردا خواهرم بیاد.

برای مامانم دعا کنید مشکلش جدی نباشه، تمام زندگیم فدای چشمات منو ببخش اگه نمیتونم نوکریتو م.




خدایا ...

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



صرفه جویی نقطه ای!

درخواست حذف اطلاعات

کاری به خساست و دست و دل بازی ندارم.

هر دو دسته (به نظر من) برای یه سری چیزا دوس ندارن پول ج کنن،مثلا مامانم وقتی قبض تلفن رو میبینه همیشه غر میزنه! و  معتقده حیف پولی که میریزیم به حساب مخابرات :))

من خودم ابدا برای ج خسیس نیستم ولی دوجا خیلی حرص میخورم،اول اینکه بفهمم ی حتی در حد دویست تا تک تومن سرم کلاه گذاشته دوم پولی که تو شهر خودمون بابت تا ی میدم،چون برخلاف کوتاهی مسیرها(تو ده دقیقه میشه ازین سر شهر تا اونور شهر رفت)  کرایه ها بالاس

اینه که خساستم باعث میشه پیاده روی کنم! بعد چند برابر اون پولی که باید تا ی میگرفتم رو در ری از ثانیه دود میکنم میره هوا :/

شما چطور؟




پاندای پیر!

درخواست حذف اطلاعات

ب  به پاندا گفتم بلوز آبی طوسیت نیست،کجا گذاشتیش؟ گفت خونه مامانت نیست؟ خونه مامانم نیست؟ گفتم نه اونجاها نیست یکم فک میکنه میگه اُه یادم اومد دادمش به دوس دخترم(کاری ندارم شوخی بد یا خوبیه و نمیخوامم بهش بپردازم پاندا گاهی ازین شوخیا میکنه و از نظرم ایرادی نداره) گفتم اونوقت بلوز چرک ِ تو به چه دردش میخوره؟ گفت وقتی دلتنگمه بوش کنه!

از این سر اتاق داشتم میرفتم که یکی بزنم پس کله ش هنوز نرسیده بودم کولی بازی درآورد و دستاشو سپر صورتش کرده بود و داد میزد. میخواستم بزنم که موهای سفید شقیقه ش رو دیدم

گفتم احترام موی سفیدتو نگه میدارم و نمیزنم تو سرت!





بدون عنوان

درخواست حذف اطلاعات

حالم یه جور عجیبی بود.

جواب همکارارو خلاصه میدادم، تپش قلب داشتم و حس می روح داره از بدنم میره.

پاندا اومد دنبالم نمیدونم چرا حالمو نفهمید.در مورد دو تا موضوعی که ازشون بیزارم حرف میزد،نمیدونم هر دو رو چطور بهم ربط میداد،مسائلی که نه به من مربوطه نه به اون،اعتقادات مذهبی عده ای و ورش تگی یه آدم بی فکر چرا باید بحث دائم ما باشه؟

هبچی نمیگفتم.فقط تایید می با ت دادن سرم.از پله ها که رفتیم شوخی میکرد و میخندید و منتظر شیطنتای همیشگی من بود اما من در سکوت بهش زُل زده بودم تازه داشت میفهمید یه چیزیم هست گفت چته؟ گفتم هیچی یعنی نمیدونم

رفتیم بالا نشستم رو تختو بدون عوض لباسام بغضمو ش تم پاندا بغلم کرد و اجازه داد گریه کنم بدون اینکه بپرسه چرا؟

گفتم دارم میمیرم حالم خیلی بده و بلندتر گریه و پاندا محکم تر بغلم کرد.اشکام که تموم شد چند دقیقه ای تو سکوت گذروندیم،یدفعه همدیگه رو نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ؛))

پاندا گفت ح خوبه؟ سبک شدی؟ گفتم آره بهترم ولی نمیدونم چی شد ...

یکم که حرف زدیم بهم گفت فردا راهی اهوازم، یت دارم.یهو یاد حرف مامان افتادم که میگفت خنده و گریه ی بی دلیل معنی خوبی نداره.تنم یخ کرد نمیتونستم بهش بگم نرو و نمیتونستم آروم باشم.هزار بار بهش سپردم مراقب خودش باشه و نیم ساعت یه بار بهم ت ت بده و هر بار تونست بهم زنگ بزنه

به لطف خدا به سلامت رفت و برگشت ولی از نگاهم ترس رو خونده بود گفت دیوونه فکر میکردی برنمیگردم؟

گفتم ببند دهنتو عزیزم :)))


* جالبه این بچه اینقدر عادت به حرف زدن و تعریف نداره که وقتی به مامانش گفتم پاندا رفته اهواز مامانش خیلی تعجب کرد گفت من این چن روز چن بار باهاش حرف زدم ولی چیزی بهم نگفته 




ماهی

درخواست حذف اطلاعات

به اینکه هر روز صب بعد از چک تلگرام بروزرمو باز کنم و g رو تایپ کنم و gahnegar بیاد و برم ماهی رو بخونم عادت .

اما یه هفته ست یه قفل گنده روش هست :(




سیستم

درخواست حذف اطلاعات

اول رفتم پزشک متخصص ن و برام داروی عفونت نوشت برای عفونت نه! روز هفتمش که از آنتی بیوتیک خلاص شده بودم سرمایی خوردم که مسلمان نبیند کافر نشنود!

نفسم بالا نمیاد دو روزه جز لیمو شیرین و گل و آب و داروهام  هیچی نخوردم.

پاندا نگرانمه فقط توقع کاری ازم نداره ولی خودشم کاری نمیکنه :/

به قول خودش سیستمش اینه.





آبان

درخواست حذف اطلاعات

حال دلم خوب نیست.

پاندا چند روزه بی حوصله ست،محیط کارش رو دوس نداره و نمیتونم براش کاری م.غمگینیش غمگینم میکنه،بی توجهیش و بی محبتیش حالم رو بدتر.

خودمم خوب نیستم.انگار افسردگی به هممون چیره شده، سعی میکنم زیاد دور و ورش نباشم و بذارمش تو خودش اما چن روز پیش حرفی زد که دلم ریخت و اشکام که بی اختیار میریختن،بغلم کرد قهقهه میزد و میگفت شوخی ولی من اشک تو چ و لرزیدن لباش رو دیدم...

جسمی هم که تعریفی ندارم بعد از اون همه آنتی بیوتیک عفونتم برگشته و واقعا انرژی داروی جدید ندارم.

مامانمم اصلا خوب نیست و گفت از درد ب رو تا صُب گریه کرده،خواهری هم روحیه ش تعریفی نداره بخوام هر جا برم و به هر کی پناه ببرم دیو سیاه افسردگی هست.

آبان عزیز لطفا حالمون بهتر باشع وقتی ترکمون میکنی.




مسافرت

درخواست حذف اطلاعات

هرچند پنجشنبه رو گفته بودن برم سرکار ولی من عذر خواستم که نمیتونم برم و رفتیم مسافرت دو روزه خونه خواهرم، خوب بود و حالمونو کمی بهتر کرد.

جاده پر از مه بود و یه متری خودمونو نمیدیدیم و هیجان کار رو برده بود بالا :))

منم بعد از عمری یه ید تپل و از خج جیب پاندا درومدم نصف دیگشم گذاشتم همینجا که از مغازه ای بگیرم که کیفیت و قیمتش عالیه ...

پاندا هم یه عالمه با بچه های خواهرام بازی کرد،نمیدونم این پسر چرا اینقد بچه دوست داره و حوصلشونم داره ینی ساعت ها میتونه با یه بچه ۲ ساله بازی کنه و پا به پاشم لذت ببره.

عصر همه تو اتاقا و سالن استراحت می و پاندا هم رفت تو اتاق یکمی بخوابه که بچه ها با سر و صدا رفتن پیشش،منم چای دم که بخوریم و بعدش راه بیفتیم سمت خونه، همه رو بیدار که چایی بخورن ولی پاندا مگه بازی رو ول میکرد؟ گفتم عزیزم اگه بازیت تموم شده بیا چایی بخور اصلن انگار نه انگار :/ بچه ها هم چقدر عاشقشن،خواهرزادم که یه جوری با عشق بغلش میکنه و سرشو میذاره رو پاندا انگار پاندا بزرگش کرده!

خواهرم بچشو برده بود من داشتم رد میشدم شنیدم گفت مامان عمو پاندا(اسمش) مال ِ نانائه(منو میگفت)

خواهرم گفت آره گفت نهههههههههههههه مال منه :))

از دیروزم بارون شدید شده ، ظاهرا آسمون روزای تعطیل رو انتخاب میکنه برای با 3>





فضول خانوم

درخواست حذف اطلاعات

یه خانومی که از آشناهای پاندا هست بهم گفت چقدر پاندا سرما میخوره،خودتم همینطور همیشششه سرما خوردین.حالا من دومین بار بود این خانوم رو میدیدم و امسال دو بار سرما خوردم که یکبارشم نرفتم اصن،الانم بخاطر رفلا معده و خوردن اون همه آنتی بیوتیک سرفه میزنم که انگار هضمش سخته یکی سرفه بزنه ولی از سرماخوردگی نباشه!

ازونجایی که یاد گرفتم جواب خیلیارو ندم فقط بهش لبخند زدم و هیچی نگفتم.

مادر شوهرم گفت سرما نخورده که ، تازه اگرم بخورن بخاطر دو هوا شدنشونه مث من و شما که بیکار نیستن که همیشه تو خونه ایم،دوش میگیرن و میرن سر کار،استراحت کم و فعالیت زیاد دارن و مقاومت بدنشون کمتره

ینی آی کیف ازینکه سکوت ولی جو که باید رو گرفت.




my mom

درخواست حذف اطلاعات

مامانم زن خیلی قوی هستش،یعنی ازون ی مظلوم و بی دست و پا نیست بهیچ وجه.گلیم خودش رو همیشه خودش از آب کشیده،در ضمن اینکه با محبته همه ازش حساب میبرن.

من همیشه مامانمو بیشتر از همه آدمای زندگیم دوس داشتم، مامانم ستون بزرگ زندگیمه که اگه کج بشه ویرون شدم.عشقم بهش بی حد و اندازه س،اگه کاری ازم بخواد حتی اگه نتونم هم باید انجام بدم.

چن روزه خواهرم که با مامان زندگی میکنه رفتن مسافرت و مامانم تنهاست،از تنهایی نمیترسه و حتی به هممون گفته نمیخوام ی دعوتم کنه یا بیاد پیشم،فردا پس فردا خواهرتون ازدواج کرد من همین زندگی رو خواهم داشت اگه عمری بود.

اما من میشناسمش و میدونم تنهایی یعنی هجوم افکار و اشکاش،ینی تا صب نخو دناش،من اگه نتونم دو شب مامانمو از تنهایی دربیارم پس چرا زنده باشم و نفس بکشم؟

یادمه یه بار به پاندا گفتم فلان خانم تنهاس چرا نمیره پیش بچه هاش یا حداقل شبی یه نفر بره پیشش که پاندا یه عالمه از بی معرفتی بچه هاش گفت .

پنجشنبه صب من بساط ناهارو برداشتم و رفتم خونه مامان فسنجون درست ، پاندا طبق معمول ِ پنجشنبه ها زود اومد و ناهار خوردیم و جمع بعدش رفتیم که یکم استراحت کنیم،پاندا از همون اول گیر داده بود بریم خونه باز برمیگردیم که بهش گفتم الان ساعت ۲ و باید ساعت ۳ بری تعمیرگاه چه کاریه خب؟ یه چایی خورد و رفت تعمیرگاه حدود ۵ برگشت و بازم یه ربعی نشست و رفت سرکارش،من و مامان هم نشستیم به تخمه خوردن و حرف زدن.بعدش که پاندا برگشت هنوز چن دقیقه ای نگذشته بود که شال و کلاه کرد گفت میرم قدم بزنم منم میدونستم پاندا از صدای تی وی متنفره و برع ش مامانم عادت داره همیشه تلویزیون روشن باشه و پاندا از صدای تلویزیون کلافه شده وقتی رفت مامان گفت پاندا از چیزی ناراحت شد؟ گفتم از صدای تلویزیون کلافه شده که باور نکرد و بنظرش مس ه اومد.بماند که پاندا برگشت خودش اعتراف کرد که من درست حدس زدم.

داداشم و خانومش هم اومدن به مامان سر بزنن که تا ۱۲ و ده ای بودن،پسر داداشم ورق آورده بود و به پاندا گفت عمو میشه با هم بازی کنیم؟ پاندا جوری با حرص بازی میکرد که یادش رفته بود انگار داره با یه بچه ۱۱ ساله بازی میکنه و هیچی جدی نیست خنده م گرفته بود.آ شب قبل از خو دن هم ازینکه حوصلش سر میره و هیچ جا خونه خود آدم نمیشه کلی حرف زد.صب که بیدار شدم دیدم پاندا اخماش تو همه گفت میخوای تا کی تو رختخواب بمونی حوصلم سر رفت؟ حالا همیشه ما خیلی بیشتر تو خونه خودمون تو رختخو م در حالی که بیداریم

گفتم چیکار کنم؟؟؟ گفت یه چایی بذار میخوام برم خونه مامانم اینا! میخوام برم!!! رفتم سماور رو روشن و برگشتم پشت بهش دراز کشیدم فهمید یه چیزیم هست گفت چته؟ گفتم چرا اینقد بهونه میگیری؟ جوری رفتار کن که فردا شرایط مشابهش تو خونتون پیش اومد ازم خج نکشی؟ گفت چیکار ؟ گفتم چیه همش میگی حوصلم سر رفت خسته شدم تو کل دیروز رو خونه نبودی اصلا ضمنا وقتی میری خونه مامانت اینا چه کار مهمی انجام میدی که حوصلت سر نمیره؟ همش یا خو یا داری بیخود میچرخی،ضمنا وقتی میگی میرم خونه مامانم یعنی تنها میری برو و منم نمیام.یه مقداری کوتاه اومد از گاردی که گرفته بود و وقتی رفتیم سر میز واسه صبونه شوخی میکرد و سعی میکرد از دلم دربیاره و همش میگفت کی بریم خونه مامانم اینا؟ گفتم من نمیام بهت گفته بودم.بیشتر ازین ناراحت بودم خونه پدری پاندا همیشه واسه من ل کننده س نه هم صحبتی داره نه سرگرمی ای،من خودم تو جمعشون بی نهایت کم حرفم و فقط مامان و بابای پاندا هستن و هر کیم مشغول کار خودش اما هیچوقت اوقات تلخی ن یا مخالفت ن واسه رفتن. آیا پاندا درک نمیکنه اینارو؟

من کوتاه اومدم و رفتیم.تو راه به پاندا گفتم من امشب خونه مامانم میمونم و تو که سختته برو خونه،خندید گفت من کجا برم بی تو؟ نه منم همونجا میمونم اما این حرفارو تا وقتی میزنه که نیومده اونجا،در حالی که مامانم کلی باهاش شوخی میکنه و میگن میخندن ازش پذیرایی میکنه و خیلی باهم دوستن.

ب که رفتیم خونه مامانم.مامان قشنگم تنها بود دلم پر از غصه شد و بغض گلومو گرفته بود با خودم گفتم خداجون چی میشد بابای منم بود و مامانم تو ۵۰ سالگیش بی یار و یاور نمیشد و گریه م گرفته بود تازه لباسامو عوض کرده بودم که باز اخمای پاندا رفت تو هم.گفت من میرم خونه و تو بمون،من صب زود بیدار میشم و فلان.کلافه م درد با این رفتار متناقضش،دلم میخواستم بمیرم که نمیتونم یه کار کوچیک برای مامانم م که نمیتونم از تنهایی درش بیارم مامان قوی و مغرور من به یه همخونه احتیاج داشت واسه چن روز که از پس اونم برنیومدم خاک بر سر من.چون میدونستم پسر برادرم امشب رو اونجاس با ناراحتی لباسامو جمع و به مامانم گفت چون امشب تنها نیستی میرم خونه لباسامو بریزم تو ماشین و دوش بگیرم و لباس بیرونی جدید بیارم با نگرانی گفت برو.نگرانی چون متوجه اخم و بداخلاقی پاندا شده بود.از در که اومدیم بیرون دیگه اونی کا اتم کرده بود و بداخلاق بود من بودم چون دلمو پیش مامانم جا گذاشتم.چون از خودم بیزار بودم.پاندا گفت عصبانی ای؟ چیزی نگفتم گفت من که نگفتم تو بیا فقط خودم میخواستم بیام نمیگفت وقتی گفتم میخوام برم چقد بدخلق بودم و وقتی توام اومدی ازین رو به اون رو شدم.

ب رو با گریه خو دم و خواب خیلی خیلی بدی داشتم،صب زود دوش گرفتم و لباس پوشیدم و نون تازه یدم و به موقع رسیدم خونه مامانم سر میز صبونه بود و میخواست شروع کنه،قزبون صورت ماهت قربون نگاهت همه زندگیم فدای چشمات که گفت ب رو نخو دم و وقتی از درد ب و مشکل جدیدش گفت داشتم میترکیدم.حرف زدیم در مورد ب و پرسید پاندا چشه؟ اگه ناراحته نیاین گفت تا کی قراره تو بیای پیش من و اینطوری اذیت بشی بعد از ازدواج خواهرت اصلا شاید خدا خواست و من نبودم و من ؟ پ تو اتاق و گریهههه، به شوخی گفت من ک میدونم مشکلمو سرچ کردی و بخاطر اون گریه میکنی و نگران کننده س بهش گفتم خودم چن روزه دل تنگم و ربطی به چیزی نداره از نرفتن و نبودنت حرف نزن که طاقت ثانیه ایش رو ندارم و صورتشو بوسیدم.

جارو زدم،تی کشیدم،خودش با دستای قشنگش شله ی درست کرد و من کباب تابه ای،ظرفارو شستم و اومدم سر کار،وسیله هامم بردم امشب رو پیشش میخوابم تا به امید خدا فردا خواهرم بیاد.

برای مامانم دعا کنید مشکلش جدی نباشه، تمام زندگیم فدای چشمات منو ببخش اگه نمیتونم نوکریتو م.




آدم باشیم

درخواست حذف اطلاعات

همین الان که داشتم میومدم سرکار میخواستم لواشک ب م ولی چون اسم شرکت تولید کننده رو نمیدونستم برای فروشنده توصیفش ! گفتم از همونا که فلانن و اینطورین و اونطورین و ۲ هزار تومنن!!

بماند که فروشنده نفهمید و خودم چشمم بهش افتاد و چن تا یدم و اومدم سرکار،الان که داشتم یکیشو باز می دیدم قیمت رو زده هزار تومن کنجکاو شدم رسید یدو نگاه دیدم ایشون همون ۲ تومنی که من فکرده بودم رو حساب کرده!

خب این پول نه منُ بی پول میکنه و نه فروشنده رو پولدار،ولی خیلی بَده که دنبال بهونه باشیم واسه کلاهبرداری.

حس ِ بدِ گول خوردن دارم!




از همه چی

درخواست حذف اطلاعات

* من و پاندا خیلیییی کم پیش میاد بدون هم حتی مارکت بریم،حتی وقتایی که به پاندا میگم نون ب ه بعد ازینکه میاد دنبالم می ه و من تو ماشین منتظرشم،طی ِ یک اقدام نادر دیروز رفتم ی و برای پاندا شکلات تلخ یدم که شب با چاییش بخوره،رسیدم خونه در یخچالو وا که گوجه وردارم دیدم پاندا برام مالو یده 3>


* دیروز کنار سبزی فروشی وایسادم و به پاندا گفتم سبزی ِ کوکو بگیریم،پاندا گفت بی خیال عزیزم وقت نمیکنی که سبزی پاک کنی و بشوری و د کنی،آقایی که تو صف نونوایی کنار ِ سبزی فروشی بود(چقد طولانی شد!!!!) پرید تو حرفمون گفت آماده ب فروشگاه ها دارن! 


* صب که پاندا رفت صبونه خوردم و کارامو و وقتی خونه برق میزد سبزی که ب پاک کرده و شسته بودمو د و باهاش باوه/یال گوش دادم غمگین بود ولی خیلی دوسش دارم

داستانش اینه که یه کدخ بوده به اسم غلامرضا/خان/ارکوازی که یه پسر داشته،پسرش میره به کوه و دیگه برنمیگرده و بعدها خبر مرگشو براش میارن، اسم این کوه باوه/یال بوده،غلامرضا/خان شاعر بوده و برای پسرش این مرثیه رو به چه زیبایی به زبان کُردی سروده ... 


* بعد از فوت پدرم،یه ترس عجیبی دارم ،از صدای افتادن و برخورد چیزی به زمین میترسم وای به اینکه یکی بخوره زمین،ابدا نمیتونم از جام ت بخورم و قفل میشم و صورتمو با دستام میپوشونم و تو محل کار خانومی از پله ها افتاد و همین حال بهم دست داد و آقایون رفتن کمکش و منو صدا میزدن مُدام ولی من نمیتونستم ت بخورم اینارو گفتم که بگم شبا وقتی به هر دلیلی از خواب میپرم یا بیدار میشم پاندا وحشت زده میگه چت شده؟ گاهی حتی به شدت ت م میده  انگار همش میترسه که من تو خواب چیزیم بشه و حتما این حالش یه دلیلی داره ...




دلم گرفته ...

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



بَ یو!

درخواست حذف اطلاعات

تا امروز صب که رفتم خونه مامانم گوشیم مشکلی نداشت، بعد ازین که یه یک ساعتی به عملیات خوشگلاسیون پرداختم! گوشیم خیلی سنگین شده بود و پیغام پر بودن حافظه هم اون بالا سمت چپش بود گذاشتم کنار تا سر فرصت فایلای اضافیشو خالی کنم که یکم سبک شه. الان که کارم کمتر شد تو محل کار رفتم تو پوشه ام و بلهههههه،خواهرزادم با اون چشای بادومی و موهای چتریش که دقیقا عین ِ ایناروس سریال یوسف شده نزدیک ۵۰۰ مگ از کله و چشماش گرفته 


معلومم نیست بَ یو یعنی چی کلا با هر چیزی مخالف یا موافق باشه با بَ یو ابرازش میکنه!




پاندا در جزیره

درخواست حذف اطلاعات

ب که پست ماهی رو خوندم پاندا رو به چالش کشیدم! گفتم پاندا اگه تو یه جزیره باشی و فقط اجازه داشته باشی یک نفر رو با خودت ببری ی رو میبری که باهات حرف میزنه اما هرگز بهت عشق نمیده یا ی که بهت عشق میده اما کلام نداره پاندا با شیطنت گفت گزینه سوم نداره گفتم نه ولی گزینه پیشنهادیت چیه؟ گفت تنها برم و هار هار خندید

منم شوخی گرفتمش ولی بعدش به حال خودش گذاشتمش و رفتم تو اتاق با حوصله آرایشمو پاک و نخ دندون میکشیدم بعدشم مسواک و صابون و آبرسان خلاصه یه نیم ساعتی طول کشید که صدای پاندا درومد چیکار میکنی بیا اینجا پیش ِ من، گفتم عزیزم تو جزیره ت تنها گذاشتمت راحت باشی!