رسانه
رسانه

نامه های پست نشده



خوب شد نیستی....

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم انقد اوضاع اب و بهم ریخته که امروز مدام میگفتم چه خوب نیستی.....

چه خوب که سقط تو رو.....مدام میگفتم الان 3سالش بود .....با این اوضاع من چیکار می .....

چیزی برای از دست دادن ندارم......

بدترین و تلخ ترین روزها میگذرن.....فقط میگذرن و اینکه این روزها فقط نفس میکشم همین

روشا جان مادر خوبه که نیستی ....بشنوی بگم اینو چرا به دنیا آوردم.....

لعنت به من........




چیزی مهم نیست

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم سلام

به جایی رسیدم که هیچی برام مهم نیست....غذا میخورم که جوونی داشته باشم بتونم کارها رو انجام بدم....دیگه برام آرزویی نمونده....هیچ .....

کاش منم کنار تو خو ده بودم




جای خالی

درخواست حذف اطلاعات

داشتم کلیپ بچه میدیدم یادم افتاد یه بچه اینور داشتم....اومدم بگم که اینور خبری نیست جز ازدحام دلتنگی و شلوغی آدم بزرگها.....

داشتم فکر می که آدمها چه راحت با شرایط جدید خودشون رو وفق میدن یا شاید هم گزینه دیگه ای ندارن جز کنار اومدن باهاش...داشتم فکر می که چقدر از آرزوهام دارم فاصله میگیرم و سنم داره بالاتر میره....هرچند همیشه حس یه دختر جوون رو دارم....میدونی دخترکم بعضی جاهای خالی هیچ وقت پر نمیشن....شاید یه مسکن موقت پیدا کنی ولی تا خود درستش مباشه جاش همیشه خالی میمونه.....مثلا این روزها من دلتنگ صدای مادرم هستم....موبایل که زنگ میزنه جای تماس مامان جوون خالیه....باز اشکم در اومد.....گفته بودم بهت زندگی بعضی وقتها زورش زیاد میشه و تو فقط مجبوری بگی اینم میگذره....همین

زمان هم به سرعت میگذره و ترس از آینده ای که نزدیکتر داره میشه.....آرزوهایی که دورتر میشن.....

یادم نیست تو ذهنم واسه امسال چی آرزو داشتم ولی صد در صد شرایط الان توش نبود....

خواهرت داره بزرگ میشه و من دلتنگ روزهای بچگیش....هم خوشحالم هم غمگین...حالا به این فکر میکنم شاید الان که زیر زندگی افتادیم شاید زیرش اتفاقات بهتری رقم بیوفته.....فکر میکنم که زمان چه راحت بعضی خاطرات رو تو خودش هضم میکنه.....زمان لعنتی برگرد و آدمهای خوب زندگیم رو بهم برگردون.....

نمیدونم تو رو هم آرزو کنم یا نه.......

گاهی حس میکنم اگه بودی چه حال دلم با تو بهتر بود.....شاید فکر میکنم جای خالی وجودم تو بودی......




بارون بارید

درخواست حذف اطلاعات

ب اولین بارون پاییزی بارید.داشتم با خواهرت بازی می و میخندیدیم....یهو گفت من واقعا یه خواهر یا برادر می خوام...گفتم اگه من صبح تا شب باهات بازی کنم چی...یا هرچی که دلت بخواد داشته باشی...گفت بعضی حرفا رو فقط میشه به خواهرت یا برادرت بگی...به شوخی گفت تو که همیشه میگه سال دیگه.سال 1400 خوب لی خندیدم به حرفش.گفتم ممنون که سال رندی انتخاب کردی.....

داشتم فکر می که نزدیک 33سالگی هستم و چه رویایی دارم....دوست داشتم زنی رها بودم...دلبستگی نداشتم....یه کوله مینداختم و به کشف ناشناخته ها میرفتم....از پیرزن های روستاهای دور و فراموش شده ع میگرفتم و پای صحبت هایی مینشستم که هیچ وقت گوشی برای شنیدن نداشتن....شبها زیر آسمون پرستاره میخو دم....از های متروک و پر از علف هرز روییده ع میگرفتم ....دوست داشتم رها بودم.....

بعد به خودم گفتم چقدر از چین و چروک های صورت مادرت ع داری....با دوربین گوشیت چقدر لحظه ناب دوست داشتن ثبت کردی....چقدر با آدمهای مهم زندگیت وقت گذروندی...شاید رویای تو همین باشه....که شبها کنار دخترک قصه های جزیره میبینی و به شیطنت های فیلی بخندی....شاید تو سخت میگیری....شاید زندگی همین باشه...روزمرگی و پخت و پز و حرفای روزمره.....شاید پاییز بعد تو نباشی....لحظه حال رو دریاب .....همین

چقدر دوست داشتم تو بودی و یه خانواده موزیکال و شاد داشتیم و بوی تغییر ز اوضاع جهان می آمد......

ولی خوب همه چیز شکل تلخ واقعیش رو داره.....

همین




بارون و بغض

درخواست حذف اطلاعات

بهت گفته بودم شبهایی که بارون میباره به شدت حس دلتنگی میکنم.برای خودم....یهو یاد تمام زخمهایی که خوردم و خوب شدن میوفتم....وقتی تو مترو ببن جمعیت میشینم به تک تک آدمها نگاه میکنم....پیر و جوون ....بچه.....نگاه میکنم میگم ابن چرخه زندگی رو ببین....رو گذشتن بنا شده...هیچ چیز دائمی نیست....

شاید سهم تو همین باشه.انقد زور نزن.شاید همه زندگی همین باشه.یه شربت تلخ که مجبوری سر بکشی و طعم تلخیش ته گلوت رو بزنه.

داشتم زیر بارون ولیعصر قدم میزدم...با خودم گفتم چند پاییز دیگه شانس داری زیر بارون ولیعصر قدم بزنی...به خودم گفتم شاید دیگه تکرار نشه....هندزفری رو گذاشتم و با همایون میخوندم خوب شد دردم دوا شد خوب شد....دل به عشقت....

قطره های بارون اشکام رو قایم .....حس در استانه یه خش الی روحی قرار گرفتم...انگار روحم شده یه بیابون.....

پر از ترک تنهایی....میخونم باهاش خوب شد دردم دوا شد....دل به عشقت.....

یه نفس عمیق میکشم ....دهن باز میکنم و از این بارون کثیف پایتخت مبخورم که بغضم رو بشوره ببره پایین.....

به میگم حالم ابه پاییز لعنتیه...نور نیست من حالم بد میشه...من تشنه نورم....

قرص مینویسه که بخور خوب میشی.لامپ روشن کن.

میگم که نوری میخوام که گرمم کنه....برم زیرش مدهوش و مست بشم.....

قرص رو میخورم و اب سر میکشم...مزه اب بارون کثیف و بغض میده....تلخ و سنگین...

منگ خواب میشی....منگ لحظه هایی که باید امید داشته باشی و لبخند بزنی و بگی اینا همه میگذره.....

منگ خواب میشی و میگی شاید یه مدت بی خیالی بهتره....

میخونی با همایون من تو را بر شانه هایم میکشم....یا تو میخوانی به گیسویت مرا

بارون میباره....

پاییز امسال رو یادم نمیره عین تو که یادم نمیری




روزمرگی

درخواست حذف اطلاعات

سلام دخترکم.امروز همش جلو چشمام بودی .بهت صدبار گفتم اگه بودی الان حدود 4س بود....میبینی زمان چطور ما رو میبلعه تو خودش....در عوض خاطره پس میده...فکر و خیال آدم رو توی خاطراتش غرق میکنه....یادم نیست آ ین بار کی تو یه خاطره شیرین غرق شدم.. چقدر قسمت شیرین زندگی کم شده... میدونی یه مدت همش این فکر افتاده به جوونم که تو این سن و سال جایی که هستم اشتباهه....همش میگم خیلی جاها مسیر رو غلط انتخاب که الان بهت زده وایسادی و میگی من کجام!!!!!!

شاید هم روزمرگی انقد بهم ریخته این اوضاع رو.روزمرگی یعنی تکرار هر روز به یک شکل آور.هر روز موسیقی غمگین....رفتن و احوالپرسی با همسایه...بحث سرگرونی با فروشنده....سروکله و بازی با خواهرت ...مسواک و لیست فردا....

کجاش دیدی من دست خودم زو بگیرم و بخندم و از پاییز لذت ببرم...کجا رو خوندی من برای خواهی قدمی گذاشته باشم....یا کاری کرده باشم از جهل و نادونی من کم شده باشه...البته داناییم نسبت به پخت دسر کدوحلوایی افزایش داشت......

زندگی اونطور که دوست داریم پیش نمیره درست ......روزهای زندگی شده سیاه و سفید... بار....هر روز کبوترها میان و حیاط رو پرمیکنن انگار که با گنجشک ها مهمونی دارن....به هم تعارف میکنن...همدیگه رو هل نمیدن واسه غذا...دوسشون دارم ....میدونم چرت و پرت میگم....یک دریا حرف دارم و از این زندگی که فقط میگذره گلایه دارم...ولی خوب همیشه به خودم میگم همینه که هست....تمام

آره واقعا

به همین مز فی....همیشه از خواهرت میپرسم احساس شادی و خوشحالی میکنی؟میگه اره ولی نه زیاد .میگم خوب چیکار کنیم که بیشتر حس شادی کنی؟میگی یه خواهر داشته باشم که بعضی حرفام رو بهش بگم...آ ش بغض میکنه و هندی تموم میشه....

فکر میکنم که چه غم سنگینی ته دلم هست ....آبروداری میکنم و میخندم.....

با فروشنده دوتا به سران مملکت میدیم و تحلیل سیاست میکنیم و رس خودمون رو جهت بیداری نسل به خواب رفته تکمیل میکنیم و شاد و سند شیر سرمیکشیم و عین موش میریم تو خونه و عین س میخو م .....

روزمرگی تلخ




پاییز رسیده

درخواست حذف اطلاعات

سلام دخترکم

مگه میشه پاییز بیاد و دل ادم خالی نشه....تنها فصلی که روز اولش متفاوته...میگن پاییز یهو میاد....همینطوره.....چقدر دلم برات تنگ شده بود....برات بگم این روزها زندگی رنگ و بوش فرق کرده.میدونی که مادرت زود به زود از زندگی دلگیر میشه و دوست داره زندگیش شکلش فرق کنه.برات بگم که خواهرت انقدی بزرگ شده که وقتی میرم اتاقش حس میکنم یه دختر نوجوون اونجاست....باورم نمیشه که انقد زود داره بزرگ میشه....نمیگم که زندگی زود بگذره ....دنیا خودش محل گذره...دارم فکر میکنم که روزها رو موندگار زندگی کنم...رنگ و بوی امید و عشق داشته باشن....این روزها زندگی سخت شده.اوضاع بهم ریخته.تا دلت بخواد غم و بدبختی و مرگ و ماتم مثل آوار رو سرمون ریخته....هر چی میخوای بخندی نمیشه....حتی هم سخته.....

ولی برات بگم که ما محکوم هستیم که قوی باشیم....ما انتخاب نمیکنیم....انتخاب میشیم که بجنگیم و شرایط رو بهتر کنیم....بگم برات که می ارزه....جنگیدن و تلاش....بعضی وقتا میگم کاش میشد خو د و بیدار شد و گفت چه خوب همش کابوس بود....خندید و موها رو شونه زد و بری به گلدونها آب بدی.....اما خوب واقعیت اینه که همش همینه که هست....خودت از پاییز زندگیت عاشقانه بساز....خودت پاییز رو با رنگهای بی نظیرش عاشق کن....

دلم برات تنگ شده بود

دوست دارم




فنجون چوبی

درخواست حذف اطلاعات

سلام .داشتم بهت فکر می .داشتم به پاییز فکر می به روزهای بارونیش و قشنگی ها و دلتنگی های عجیبی که داره....به گذر عمر و هر سال که میگذره....بعضی وقتها فکر میکنم زندگی همین روزهای سیاه و سفید که میگذره...هر صبح فکر میککم نهار چی بپزم...تماس هر روزه با بهترین دوستم....با خواهرت سرگرم باشم و در مورد مدرسه و تکالیفش پرس و جو....کار خونه و کافه...بحث و حرف با پدرت...شب هم سریال قصه های جزیره رو با خواهرت میببنم و میخو م...هر روز تکرار و تکرار....دادم فکر میکنم این بود اون راه کمال و رشد....خنده

میگم این تکراد بعضی وقتها حال آدم رو بهم میزنه....چقدر حس رضایت دارم....چقدر خودم رو دوست دارم....اهی میکشم و میگم دوست دارم دوستهای رنگی رنگی داشتم و شبها دوره داشتیم و هر کدوم با چای در دست از چیزهای غیر معقول حرف میزدیم و فکر میکردیم و دنیا رو جور دیگه میدیدیم....مثلا تکرار نهار و بحث و قصه های جزیره و .....نبود....دوست داشتم خود رو تو اون چای حل می ....همیشه حس میکنم یه بخش از مادرت هیچ وقت نمیخواد بزرگ شه....هنوز بچه ست و دنبال گمشده ش میگرده....شاید هم لابه های تکرار تلخ روزها بشه پیداش کرد....زندگی پر از .....نمیدونم....

فعلا که پر از خالی شده برای من....حالا تو بگو ....کجاست اون ا یر که بشه هر لحظه رو رنگ و بوی تازه بدی و دوستای رنگی پیدا کنی و تو فنجون چوبی دسته دار به آتیش زل بزنی و بگی آخ که چه زندگی میچسبه....

میدونی خیلی وقته که نگفتم آخ که چقدر من حال دلم خوبه....

آخ که حس میکنم دلم داره پیر میشه و کمتر میخندم....اما همچنان از تلاش و سعی برای رسیدن دست نمیکشم چون چاره دیگه ای نیست....خنده.....

کاش میشد تو بعضی لحظه ها خو د....امان از رویابافی که اگه نبود آدمها دق میکرون....و چه بچگانه....

سیاه و سفید میشن روزها وقتی با مادرت حرف میزنی و فقط آوا میشنوی....چه سرنوشت تلخی داشت....ما چی در انتظارمونه......

روزهای سفید و سیاه یا خا تری....هر چی هست امیدوارم چای با فنجون چوبی توش باشه.....خنده




باغ مرد.....

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم چی برات بنویسم که این روزها هر زنگ تلفن یه خبر بد داره.....انگار که قلب من داره تیکه تیکه میشه....از دست دادن آدمهایی که خیلی دوسشون داری چقدر درداوره....انگار بخشی از قلبت رو میکنی و میزاری گورستان برای دفن.....

هنوز برای مادربزرگ مهربونت عزاداری میکنم تا یاد اون خنده های قشنگش میوفتم دلم تنگ میشه و چشمام خیس....زار میزنم و دوست دارم تلفن زنگ بزنه بنویسه ننه...قربون اون کلمات غلط غولوطی که میگفتی و ما میخندیدیم....قربون اون دلگرمی دادنت.....قربون اون حس امنیت و تکیه گاه بودنت....اخ قلبم....مادر مهربون....بگم عروست نبودم....عین مادرم بودی....من مادرم رو از دست دادم....قربون اون نگاه مهربونت....تو باغ بودی....باغ مرد.....

دخترکم....شاملو گوش میدم که میگه اشک رازیست....لبخند رازیست.....

من اشک میریزم ....اشکی که هیچ رازی نداره....فقط دلتنگه و دلش ته.....

از خواهر و پدرت دورم...مادر رو نگهداری میکنم...وقتی تمیزش میکنم یاد بچگی های خواهرت میوفتم...که با عشق تمیزش می ....الان هم مادرم رو با عشق پوشاک میکنم....

با دستش صورتم رو ناز میکنه و من دستاش رو بو میکنم و توشون غرق میشم....دوست دارم یهو صدام بزنه و من بگم جانم مامان....دوست دارم یه کلمه بشنوم....دوست دارم باهم بشینیم شهرزاد نگاه کنیم و من صدبار نسبت ها رو براش توضیح بدم....دوست دارم براش بگم همه چیز خوبه و نگران نباشه....ولی فقط آه و ناله میشنوم و میگم مامان کاش میشد دردهات رو تقسیم کرد....باز با دستش نازم میکنه و من تو دستاش غرق میشم...

مامان صدام کن تا من هزار بار جواب بدم جانم......

مامان من قلبم درد میکنه......

مامان.....با من حرف بزن

لعنت به من.........................که تو درد میکشی و من فقط تو دستات غرق میشم




بی نقاب

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم سلام.روشای مادر....اگر روزی دختری بیارم حتما اسمش رو روشا میزارم.....من دارم با یاد تو زندگی میکنم....تو با منی....در بخشی از من حضور داری.....تو در من ریشه زدی.....

چی بگم برات....این روزها پرستاری مادر لحظه هام رو مقدس ....هر قاشقی که به دهنش میزنم میگم شاید آ ین قاشق باشه....هر بار لباسش رو عوض میکنم میگم شاید ا ین بار باشه...هربار میگم مامان دوست دارم....هر بار که به دستاش بوسه میزنم....میگم شاید ا ین باره و با تمام عشق بوسه میزنم.....یاد بچگی های خواهرت میوفتم....عین بچه ها شده....حتی وقتی میخواد چیزی به ما بفهمونه عین بچه ها....دارم فکر میکنم که عشق به ادم جون میده...عشق به ادم انگیزه میده....عشق ادم رو به وجد میاره....

برات بگم که به هیچ خ اعتقاد ندارم....

فقط به گرمای عشق اعتقاد دارم...به بودن تو لحظه....

شاید فر وجود نداشته باشه.....

خستم و غمگین ....این روزهای تلخ میگذرن...نمیدونم چی در انتظار نشسته....

این روزها تو بغل سرنوشت وانهاده و پذیرا به زندگی با انگشت فاک رو نشون میدم و منتظرم ....

همین.....

ببخشید که بی ادب نوشتم...ولی خوب اینجا منم برون سانسور

تو زندگی واقعی هم خودمم بی سانسور....

بی نقاب و دغل

راحتم و همین برام مهمه.....




زندگی زورش زیاده

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم الان که برات این نامه رو مینویسم هوا بارونیه عین دلم...

اخ که این روزها به زور میخندم و به زور خودم رو به بی خیالی میزنم.....حال این روزها دور از تصور من بود همیشه...کاری به خدا و قسمت و حکمت ندارم....دلم خون شد ....گریه ...زار زدم....به زمین و زمان چنگ زدم ولی آ ش دیدم فقط خودم موندم و خودم....دیدم جز قبول وضعیت موجود چیزی وجود نداره...دیدم زندگی زورش زیاده....اسمون قرمز شده.... ها رو کندیم منم و تابلوی روبرو که هر لحظه یه خط براق بهش نقش میده....خط های کج و معوج عین زندگی این روزهای ما.....3هفته ای هست بیمارستانیم.داریم انگار اونجا زندگی میکنیم...مرگ دیدم...خودکشی دیدم...جواب منفی به مریض دیدم....خندیدیم با هم ....باهم گریه کردیم....پرستاری یاد گرفتیم....مادر بی توان و از کار افتاده دیدیم....اخ که این جمله ا شد زندگی ما....بگم هنوز شور زندگی دادم دروغه....فعلا میخوام این دوره رو با روحیه بگذرونم....میگذره بله ....به چه بهایی ...به بهای گذشتن عمری که میشد چه لطیف بگذره پر از شادی و لذت و خوشحالی....

هه....

اره دخترکم اینم یه صورت زندگیه.پر روز ....انگار چنگ انداخته میخواد تموم شی ولی تو داری تقلا میکنی و دست و پا میزنی که من هنوز جون دارم....من پا میشم.....

این روزها بیمارستان جالب نمیگذره....ولی کلی چیز داره واسه یاد گرفتن.....

وقتی تخت بغلی با قرص خودکشی کرد صدام کرد و گفت اونا میگن توهم زدم ولی تو باور میکنی که من دروغ نمیگم....منم دستم رو فشار دادم و گفتم یه فرصت به خودت بده فقط یه فرصت....

هم سن بود اسم قشنگش ارمغان بود الان تو سی سی یو داره به چی فکر میکنه....چه چشمای خوشگلی داشت....

ارمغان لحظه ای که داشت قرص ها رو قورت میداد زندگی داشت میخندید یا گریه میکرد.....

چقدر تو این روزها تلخ و غم انگیز هستی زندگی.....




من هنوز زنده ام

درخواست حذف اطلاعات

دخترکم فردا دارم برمیگردم برای مراقبت مادر....

نمیدونی چقدر برام سخته پدرت رو تو این شرایط تنها بزارم.روزهای سخت و تلخ و سنگین.

نمیگم بگذرن این روزها و برنگردن....که شاید تلخ تر هم در انتظار باشه....میگم که توان داشته باشم و خم نشم....میگم که هر اتفاقی که باید میوفته....سرنوشت هر چی هست پیش میاد...بعضی وقتا هر چقدر تلاش کنی نمیشه که نمیشه.....

الان زندگیمون کامل عوض شده....ولی خوب یه دوره ست....کمی منیت ها رو کنار بزاریم

بهت بگم حس میکنم قویتر شدم...مثل یه درخت که ریشه هاش قویتر میشن و با طوفان از جاش ت نمیخوره....منم دلم میلرزه و قلبم به درد میاد ولی خوب س ا میمونم.

این روزها مدام این رو میخونم....گوش کن.....


به سان رود

‏که در نشیب دره

سر به سنگ می زند

‏رونده باش..

‏امید هیچ معجزی ز مرده نیست

‏زنده باش!




قدردان

درخواست حذف اطلاعات

نامه قبلم تلخ بود...اومدم که تلخیش رو ملس کنم....خیلی وقته بن بست برام معنی نداره...یعنی یاد گرفتم هر مشکلی راه حلی داره.دیروز دوستم بعد از سالها به دیدنم اومد و از عمل سختی به زندگی برگشته بود و میگفت الان حس میکنم زندگی یه هدیه ست و من باید در قبال لطف خدا حتما کاری م.چیکار کنم....صورت نازش رو لمس و گفتم همبنکه که تو قدران خدا هستی و ارزش زندگی رو میدونی خودش بزرگترین کاریه که میتونی انجام بدی.همینکه از هر نفس از خدا تشکر میکنی خودش بهترین کاره...بهش گفتم تو الان قدر لحظه لحظه رندگی رو میدونی....میدونی دخترکم ما ادمها عادت داریم تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم.از داشتنش عادت میکنیم ولی همینکه از دستش میدیم میفهمیم چقدر بودنش ارزشمند بود.خواستم بهت بگم آدم ها به آرزوهاشون زنده هستن.به رویاهاشون.رویای من الان واضح و مشخصه.خدا رو شکر خوب دارم پیش میرم.حالا قدمها ریز و کوچیک هستن ولی خوب حداقل حرکت در جریانه.نمیدونم چطور حرفم رو برات بگم....

که مثلا روزها چه سریع شب میشن و تموم میشن...لحظه ها میگذرن....چطور میشه از این هدیه لذت برد.....

قدران لحظه ها باش....روزها میگذرن و از تو فقط دوست دارم هایی که گفتی باقی میمونه...لبخندهایی که زدی....دست هایی که گرفتی...دلهایی که شاد کردی و نش دی....ذهن هایی که آگاه کردی....

دخترکم؛؛؛؛؛




دلخوشی ها کم نیست یا هست؟؟؟؟؟

درخواست حذف اطلاعات

بارها گفته بودم بهت وقتی نوزاد میبینم یاد تو میوفتم...حرفم میاد و نمیدونم چی بگم....دیدی یهو تمام چیزهایی تا صبح امروز بهت انگیزه و امید واسه س ا موندن میدادن ...واست بی اهمیت میشن...سیاه و سفید....بی روح زندگی....هی میشینی میگی مگه من تا دیروز حالم خوب نبود ....الان من همون منم....پس چرا هیچی سرجاش نیست....پس چرا دچار یکنواختی شدم....امروز چه فرقی با دیروز داره....چرا این تکرار چرخه زندگی یه روزهایی بیهوده و پوچ به نظر میاد....آدم از صبح و صدای کنجشگ ها حالش بهم میخوره....میره زیر پتو ....غرق میشه تو خواب و فرار میکنه ....بیدار میشی و گیج نگاه میکنی که الان باید چیکار کنی....کتاب ... ... بیرون و قدم زدن....هیچی ح رو خوب میکنه....حتی حال و حوصله بد وبیراه گفتن به زندگی هم نداری....هی میگی که کجای کار میلنگه که تا صبح خوب بودی....چند روزه کبوترها و گنجشگ ها دونه ندارن ....منتظرن تو حیاط و نگاهت میکنن....میگم که خوبه لااقل یه جایی مفید بودی....هه....

نمیدونم با دنیای خارج دیگه نمی تونم زیاد وقت بگذرونم....کم حرف شدم و بیشتر نگاه میکنم ...نمیدونم چی شده...میگم حتما سن میره بالا همینه دیگه....وقتی دلخوشی کم میشه.....

وقتی حس میکنه امید انگار همون سرابه...یا برع سراب همون امید میتونه باشه....

فقط یه چیز نامفهوم تو اینده که به هوای رسیدن اون روزها رو میگذرونی....بدون هیچ هیجان و رشد و تغییری....روزها تلخ میگذرن....عین زندگی ز له زده ها....تو این روزهای سگین و تلخ به اونها چی میگذره....بی هیچ س ناه امن و خونه و بوی غذای روی اجاق و صدای کلید بابا.....خوب همیشه میگن خودت رو با اینجور شرایط مقایسه کن....مقایسه که حال آدم رو خوب نمیکنه....یه چیزی اون درون هست که باید درست درمون اغییر کنه.....بله .....

خدایا دوست دارم .




بی خیالی

درخواست حذف اطلاعات

سلام

این مدت زندگی دلگیر گذشت.وقتی ی رو از دست میدی دنیا برات بی ارزش و دلتنگ میشه.میدونی دخترک بعضی آدمها حیف هستن که زود برن.مثلا بودنشون دلارام و قوت قلب میتونه باشه.ولی خوب رسم زندگی چیز دیگه ست ....نمیدونم چی برات بنویسم....بهت گفته بودم هرسال نزدیک تولدم این حس و حال بهم دست میده که انگار به پوچی میرسم و حس میکنم باز یه سال گذشت و من چقدر دورم از ی که تلاش میکنم بشم...دخترکم سردرگمی خیلی بده....بلاتکلیفی....حس کنی منگ ایستادی که من چی رو از دست دادم...

چرا اون حس رضایت رو پیدا نمیکنم.چیکار کنم که آروم بگیرم....

دل اشوبم و دلتنگ

این روزهای تلخ هم میگذره ....منتظر معجزه و روزهای عالی نیستم

هرچی که باید پیش بیاد اتفاق میوفته

شاید کمی بی خیالی بد نباشه....




رفته ها و نرفته ها

درخواست حذف اطلاعات
سلام دخترک مادر.روشای مادر بودی تو....نباید یادمون بره.برای درمان سفر چند روزه دارم.رفتم خونه مادربزرگم. همش منتظر بودم باباحاجی از مسجد بیاد و بوی عطرش موقع بغل ش رو تنم بمونه.رفتم اتاقش کمد تختش خالی و دلگیر...ساعت هنوز تیک تاکش تکرار میکرد زندگی ادامه داره...حتی اگه عزیزانت رفته باشن....وسایلش هیچ کدوم رو میز نبود...دلم گرفت.یهو دلتنگش شدم حس ادم نمیتونه باور کنه بعضی ها رفتن و برنمیگردن...داشتم مادربزرگم رو میبوسیدم گفتم شاید این ا ین چایی باشه خونه مادربزرگم....فکر کن هر بوسه و اغوش ممکنه ا ین باشه مطمئن باش طعمش و لذتش هیچ وقت هیچ وقت تکراری و بیمزه نمیشه...فکر کن رفته ها و نرفته های زندگیت چه انی بودن....الان چی داری...دخترکم...امروز ته دلم خالی شده که چرا محکم تر خواهرت رو بغل ن ...هر چند که من بچه پر رو هستم و قصد رفتن فعلا ندارم دارم فکر میکنم به ادمهای ارزشمند زندگیم....گفته بودم بهت خانواده خیلی ارزشمنده حتی اگه فروپاشیده باشه....اره مهمه خیلی... منم احساسی گریه م گرفت..ای بابا از تو چیزی نگفتم...از خودم.... من هنوز بهت فکر میکنم..صدای بزرگ شدنت...صدای پاهات



پاییز

درخواست حذف اطلاعات

سلام دخترکم.بگو که مادر چرا کم پی ....یپرس که مگه دلمشغولی هات انثدر زیاد شدن که منو یادت بره....بعدش من بگم نه دخترکم...مگه میشه تو رو یادم بره.این روزها ...روزهای سرد پاییز...طعم ملس مالو ....طعم تلخ زندگی....بغض های نش ته.....رابطه های اب شده.....دنبال کلمه ای میگردم با طعم شیرین گل رسیده!!!! پیدا نمیکنم.

این روزها تلخ و یخ زده میگذرن....پدرت میگفت اصلا از روزی که تو رو پس فرستادیم فقط بدبختی و بدبیاری و بدشانسی اومد تو زندگیمون.میدونی این سالها منتظر بودم اینو ازش بشنوم.که جایی اون پشیمون میشه از پس فرستادن تو.

میگفت اه تو ما رو گرفته....تو مگه ما رو اه و نفرین کردی....اینهمه با هم حرف زدیم....اینهمه برای تو گفتم و نوشتم....گوش نمیدادی قند عسل مامان؟؟؟

حالم خوش نیست.پاییز که میاد حال و هوای من بهم میریزه.اولین بارون که بیاد میرم زیرش و گریه میکنم که بشوره ببره هر چی دلتنگی و حرف نگفته و اه و نفرین نگفته رو.....

من باور نمیکنم که کار تو نباشه...

ممکن نیست

بهم ریختم ولی مثل هوای پاییز گذراست....




فصل اری

درخواست حذف اطلاعات

سلام دخترکم

امروز داشتم با نقاشی خواهرت حرف میزدم که گفت تو خیلی مادر خوب و پیگیری هستی...خیلی به دخترت بها میدی و از این حرفها...راستش من مادر سخت گیری هستم و با اینکه خواهرت حرفهای یواشکی رو هم بهم میگه بازم حس میکنم مادر خوب و رفیقی نیستم...میدونی نبود تو همیشه معلومه.مثلا بهار خوابت میبینه و یک روز در میون میپرسه تو کی قراره برگردی...مثلا من بعضی وقتها فکر میکنم زندگی رو چطور سروسامون بدم که بشه دعوتت کرد ...اصلا چقدر جای تو خالیه؟؟؟؟میدونی دخترک سخت گیرم به خواهرت که بتونه اینده خودش رو درست بسازه.سخت گیرم که بعدا بهم نگه چرا حواست بهم نبود....

بعضی وقتها تو دلمشغولی های زندگی حتی خودم رو فراموش میکنم ولی باز به خودم تلتگر میزنم که حواست باشه خودت رو به عادت نسپار.برای خودت وقت بزار.تنهایی کتاب بخون. ببین .فکر کن.برنامه بریز.اجرا کن.

داشتم از دوستام میپرسیدم که بچه ها هر روز میگذره نگران نیستین که زمان رو بیهوده نگذرونده باشین....جو نشنیدم...خوب گفتن کار خاصی مگه باید کرد؟؟

من نگران نیستم...هر روز برای خودش....اللن فصل اری دونه های کاشته ست...تا فصل شکوفایی مونده ولی عجله ای ندارم...

همه چیز درست به موقع میرسه حتی تو...

تو درست زمان خودش برمیگردی به اغوش من

من به خدا ایمان دارم که هدیه ها رو سر وقت به ما میده ...




عصرهای دلگیر

درخواست حذف اطلاعات

عصرهای دلگیر فقط مال پاییز نیست ....تابستوت های اینجا دلگیرن ترین عصرها رو دارن....هوای خفه و بدون هیچ تفریحی....مثلا دخترک تو بودی .....الان من تو رو کدوم پارک میبردم؟؟؟ کدوم مرکز تفریحی؟؟؟؟ کجا که بهت خیلی خوش میگذشت؟؟؟ الان که جنگلها هم خشک و غمزده و زرد شدن و ترس داریم که باز اتیش نگیرن و همین دلخوشی هم کمتر بشه....بعضی روزها کلا زورت به هیچی نمیرسه....حتی به رد موریانه روی دیوار ....هرچی دنبال دلخوشی میگردی دستت به هیچ جا بند نمیشه...حس میکنی تمام انتخاب هات اشتباه بود.....خوب این حس و حالها به قصد ت یب میان که مثلا روت کم شه....

دخترکم مثلا الان بودی که چی؟؟؟؟ هیچ خبری نیست اینجا...جز حرف نگفته و بغض و هوای عصر دلگیر و دلتنگی و ......تمام واژه های غم دار دنیا.....

تو منو یاد کتاب کیمیاگر میندازی....تو نشونه هستی همیشه برای من

این روزها هم میگذره....حالم خوب میشه....





قصه

درخواست حذف اطلاعات

اصلا من چه مادری هستم که برای تو قصه نگفتم تا الان؟؟؟؟

یکی بود ، همون یکی هم موند تا ا قصه با یه گوشه چشم خیس....بین اینهمه ادم مونده و رفته همیشه میگشت دنبال یه نفر خاص.مثلا دنبال شاکلید....بیا ....بیا ...دست منو بگیر بلندم کن...قهرمان قصه همون یه نفر داره میشه یکی نبود قصه....دلتنگم ازش....به خاطر اومدن تو داره به در و دیوار میزنه...بیا که من تو رو نمیشناسم....شاید تو فقط در بزنی و بری...شاید پشت در کلید رو بزاری رو بری...شاید تو هرگز به دنیا نیومده باشی....مثلا قهرمان انگار داره دنبال یه نشونه میگرده...

دخترکم من تو قصه گفتم خیال پردازیم خوب نیست...یهو ذهنم رفت سمت داستان کیمیاگر....

آره...دخترکم روشای مادر

حالا کجا ایستادم...دلتنگ و گوشه چشم خیس....هوای دلگیر تهران خا تری....تهران لعنتی....شهر پر اشوب...شهر لعنتی.....

دخترکم دعا کن ا قصه من مثل کیمیاگر باشه....

شاید تو رو پیدا ....

شاید خودم رو پیدا ....

شاید گنج رو پیدا ....

شاید همه این ها رو باهم یکجا.....

شبت بخیر شیرین عسل

شبت بخیر دخترکم