رسانه
رسانه

* گـــل نرگس *



بچه خون کلاس

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


چندین ماه قبل درست وقتی چشم هایی که زیرشون سیاه شده بود و پر پف بودند خیره به کتاب های کنکور ، آرزو هام ، شادی و زندگی خوبم رو از ازشون ماس می ، فراموش زندگی چیزی فراتر از انتگرال و مشتق و نواسخ و مغناطیس و تنفس نایی اته . کتاب های کنکور ، برای من درست شده بودند الهه ای که تا بالا رفته بودند و هر روز من رو به زانوی پرستش در می آوردن . کنکور شده بود همه ی زندگی من و فشار اطرافیان برای رتبه ی خوب ، چیزی فراتر از زندگی رو از من گرفت ! 


اعلام نتایج برای من یه مرز بود . مرزی که دنیای رنگی رو از سیاه و سفید جدا می کرد . تا قبل کنکورم برنامه ی این روز ها رو ریخته بودم . کلاس هاشو ثبت نام کرده بودم و حتی شهریه ها رو تماما پرداخت کرده بودم تا نتونم ازشون فرار کنم . اقدام برای مجوز آتلیه ، رانندگی ، فتوشاپ و هرچیزی که تمام مدت تحصیلم برای من یک آرزو بود . شنبه ی بعد کنکور ، رفتم سر کلاس . هدفمند و خوشحال اما خیلی دوام نداشت !درست تا مرداد ... ! روز اعلام نتایج ... ! اون روز  ، شدت فشاری وارده باعث حمله ی عصبی و راهی شدن من به بیمارستان شد . تا چند ماه بعد از اعلام نتایج ، ناراحت بودم . افسرده و غمگین حتی تا خودکشی . نتیجم بد نبود . نسبت به سهمیه  هایی که اعمال کرده بودند و سوالاتی که لو رفته بود و نامردی های شدید این سال ها ، عربی نود درصد و زیست و دینی شصت درصد اصلا بد نبود . از متوسط رو به بالای کنکور نود و هفت هم حتی بالا تر ... ! اما انتظاری که من داشتم نبود ... ! پس تمام قد وایسادم به لجبازی با خودم . انتخاب رشته رو تماما خودم انجام دادم . شاید بزرگترین حماقتی که با این کارنامه ! روز هام خا تری و خا تری می شد و من به پرتگاهی نزدیک می شدم که تمام هجده سالگیمو ازم گرفته بود و خودم بهش تن دادم ! با پذیرفتن انتظارات غیر معقول و بیجای دیگران .. !


دیگران از زندگی من چیزی نمی دونستن ! از جنگ من ! تن زخمیم و روح کبودم که تا مدرسه هر روز صبح می کشیدمش ... من جنگی بالاتر از رقابت ششصد هزار نفری تجربی داشتم ! 


خیلی طول کشید تا بفهمم قبول نشدنم تو جایی که می خواستم یه لطف خیلی بزرگ از سمت خدا بوده . هیچ وقت فکر نمی بخاطرش شکر بخونم و به خدا بگم دمت گرم :) ! 


اما خدا با این حربه بهم ثابت کرد اینقدری قوی هستم که دوباره بلند شم و زندگی یه چیز خیلی بزرگتری از مز فاتیه که این مدته تو مغزم پرشون کرده بودم . 


حالا دختر خون کلاس ، دختر تراز دوازده هزار و هشتصد و پنجاه سنجش آ ، دختر ادبیات هشتاد درصد ، دختر رتبه سه رقمی کنکور های آزمایشی ، دختر معدل ای ، دختر طرح های برگزیده و خوارزمی و جشنواره های اینور و اونور ، دختر تمام مز فات علمی و بچه مثبتی که تا ته پیش یش با لیوان آب خورد و تمام اسباب هاش اتیکت اسم خورده بودن ، نقاشی می کنه ! عکاسی می کنه ، ماهی میکشه ، قرمه سبزی میپزه ، آرایش می کنه ، مو شونه میکنه ، رمان عاشقانه می خونه و در روز بیشتر از چهارصد گیگ می کنه ، لاک میزنه ، سریال میبینه ، دنبال جینگولیجات مغازه ها ذوق مرگ میشه و از همه مهمتر ، خوشحاله :)


خدایا


شکرت ... 


 




شبیه من ...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


کلید را به قفل در انداختم . دست هایم را نای تکان خوردن نبود . یک ، دو ، سه دور کامل کلید چرخ زد . دستی که به دستگیره ی در ماس می کرد گشوده شود و زانوانی که یارای آمدنشان نبود . در را گشوده بودم اما ، قامت خمیده ام تکیه کرده بود درست به دستی که روی دستگیره ، وزنم را آویزان می کرد و دست دیگرم به دیوار چنگ می زد . سرم را انداخته بودم و آرام بغضم را می خوردم تا از کنار همسایه هایی که در راهرو بودند ، با یک سلام چند ثانیه ای و بی هیچ حرف دیگری ، عبور کنم تا به احتضار خودم برسم . نیمه جان نازک تنم را می خواستم روی دست بگیرم و کشان کشان به داخل حیاط پاییزی خانه بکشم . درخت ها ، شکوفه نداشتند . بی بار مانده بودند با شاخه هایی که در حسرت برگ های روی دست جان داده ، خشک شده بودند . 


گربه ای ، درست کمی آن طرف تر خودش را می کشید به دیوار . نمی دانم چرا ، اما در را باز نگه داشتم تا او هم با من داخل شود . شاید می خواستم در بی پناهی خودم ، پناهش دهم . همین که آمدم راهم را بگیرم و بروم ، گربه ی خا تری سفید ، دوباره خودش را به دیوار کشید . نگاهم را از راه یدم . این روز ها ، چیزی که در خیابان های این شهر غریب کم نبود ، گربه بود . تن به دیوار کشیدنشان ، برای مردم بی تفاوت این روز ها ، عادی بود . من هم یکی از همان مردم خا تری ... اما این بار ، این یکی جنسش فرق داشت . نگاه هایش ، دست هایش ... گویی دخترکی تنها ، دخترانگی این سال های محکم ایستادنش را از دیوار طلب می کرد . چه آشنا ... ! زانو زدم . من بهداشتی دست استریل ، دستم را بی اختیار دراز ، درست به نحیف جانش ... ! اولش ترسید . چقدر شبیه من بود . آنقدر این سال ها را سخت جنگیده بود که نوازش ز یاد برده . چقدر شبیه من بود و چقدر حالا حس می ، تنها نیستم . 


زانو زدن کافی نبود . با همان چادر تازه شسته شده ی غرق در رایحه ی گل های لوندر نرم کننده ی گران قیمت خارجی ام ، نشستم کنارش . آرام آرام نزدیکم شد و با هر قدمش ، بغض من به گلو نزدیک تر ... 


دستم ، کشیده شد به سرش . او هم مثل من ، دختری تنها بود که تمام سال های عمرش را بی رحمی خیابان های سرد ، بی آنکه خودش بخواهد از او یده بود . بغضم آرام به چشم هایم شکوفه کرد . همان حلقه شور آبی که این سال ها آنقدر به جانم باریده بود که خشک شده بودم  ، دوباره در چشم هایم سرچشمه کرد . همان جای همیشگی ... 


دست هایم ، بی اختیار به نوازش این سال های محکم ایستادنش ، دراز شده بود . دختری بود ، درست مثل من . دخترانگی های لطیفش ، خاک خورده بود . نم خیابان کشیده بود ، تمام این مدت لطافت برگ گل ناز دخترانه ای را ، گمشو ها و لگد ها و دست های سردی که به ترساندنش دراز می شد ، له کرده بودند . چقدر شبیه من بود ... 


برایم ناز می کرد ، برایش ناز می ... سرش را به ام می گذاشت ، دست های سرد لرزانم را دور تن نازکش حلقه می . آرام می گریست ، آرام می گریستم ... 


او ناز می کرد ، من ناز می . او اشک می ریخت ، من اشک می ریختم . او جان می داد ، من جان می دادم ...


او هم مثل من ، تمام این سال ها را باید می خندید ، بازی می کرد ، ناز می کرد ، خودش را لوس می کرد ، دست های دخترانه اش را به دنیای شیرین لاک های رنگارنگ می برد و برایشان ، یک جان رنگی می ید . اما دست های او هم درست به مانند دست های من ، به جان رنگ لاک ، رنگ کبودی و خون گرفته بودند و بس ...


تمام این سال ها ، محکم ایستاده بود . یک عمر را آنقدر استوار مانده بود و زخم جان دیگران به جان یده بود که دیگر نای ایستادنش نبود . چقدر شبیه من .. 


دست هایم را نگاه . او خا تری سفید نبود . او سفید سفید بود . تمام این رد سیاه ، دوده ی خیابان های بی انتهای درد بود که به مهربانی جانش را خانه شان کرده بود . درست شبیه تن خاک خورده ی من ..  


اصلا دست های او ، تن او ، خود او ، شبیه  من نبود ! خود من بود ... همان دست هایی که این سال ها ، تمام این تن زخمی را به زحمت به دندان کشیده بودند ، مرهم گذاشته بودند و همین دست ها ، تنها انگشت هایی بودند که رد خونین اشک ها ، ز گونه پاک کرده می د .


شانه ی گرمی که این سال های بی ی طلب کرده بودم ، بازوان محکمی که تکیه گاهشان می خواستم ، تمام این سال ها همین دست ها بودند و بس ... همان گرمایی که دلم می خواست تمام این سال های درد را برایشان ببارم و دست گرم به سرم بکشند و آنقدر آرامم دهند تا سرم به تکیه گاهشان ، آرام آرام به خواب رود ...


دستم را دراز . مثل تمام مدت بی ی بی پایانم ، سرم را روی تنها شانه ی گرم این سال ها آرام دادم . سرش کنار سرم ، آرام گرفت . با هم باریدیم . این بار ، دختری از جنس من ، منی از جنس او ، تنهایی های بی مان را به جان بی جان خود ، یده بودیم . 


من آرام گرفتم ، او آرام گرفت . کنار هم چشم روی هم گذاشتیم و تا صبح ، در سرمای بی رحم زمستان نوجانی ، تازه از راه رسیده ، اولین رویای رنگیمان را گرم ، زندگی کردیم . 


___


#س_شیرین_فرد


اون شب ، حس می دیگه ساجده باید تمام بشه . وقتش رسیده ساجده خودخواه بشه و خودش رو از همه بگیره و همه رو به دردسر بندازه تا سعی کنن یکی مثل اون رو برای سیبل تیر های سمیشون پیدا کنن . اون شب می خواستم خودخواهی کنم و کاری رو انجام بدم که ساجده رو برای همیشه راحت می کنه از درد کشیدن . اون شب قرارم با خودم این بود . برای خودم قهوه دم کنم و بعد شروع کنم به شمردن قرص های رنگارنگ و با هر شماره ، یکی بخورم . می خواستم ببینم چند شماره طول می کشه تا دنیام رنگی بشه اما وقتی در رو باز ، یکی مثل خودم بی پناه ، یکی که تمام این سال ها رو مردونه جنگیده بود ، بدون شمردن دنیامو رنگی کرد ، دنیاشو رنگی ... 


اون شب راحت خو دم


شاید اولین خواب راحتم ، در تمام این سال ها . 


احساس اون شب هیچ وقت به کلمات نمیگنجه ، هرچقدر هم که ادبیات عاشق باشه اما دوست داشتم بمونه به یادگار ولو همه ی اون حس نباشه ... !




معلم نه ، دوست دارم عاشق شوم ... !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


صدای دست های دستگاه چاپگر چابک و جوان رنگی ، ت تر از ناسه های  گرفته ی زیرا پیر ، دفتر کوچک فنی را شلوغ می کرد . 


زیرا پیر ، با صدای لرز لرزانش در گوشه ی سمت راست مغازه جا خوش کرده بود و آرام تکان می خورد و صبر را به کاغذ ها ، درست سیاه و سفید ، رنگ می پاشید و یواشکی نگاهی به چاپگرهای رنگی زرنگ آن سمت مغازه می انداخت که داشتند تند تند ، عجله را به سرعت روی گلاسه های مات من می زدند . 


پیرمردی ، درست در صندلی کنار من پایش را روی پا انداخته بود . کت و شلواری طوسی رنگ و پیراهنی آبی . با یک بافت به رنگی کمی پر رنگ تر از کتش ، دور تا دورش پر بود از دستخط مردانه ای ، گچ خورده و میان جان گچی واژه هایش ، چند صفحه ای سفید تر  با فونت بی نازنین جا خوش کرده بودند . 


نگاه زیرا پیر ، با دست های پیرمرد عجیب اخت شده بود . زیرا پیر ، سر صبر سیصد برگ را می زد و پیرمرد از وقتی من آنجا بودم ، برای بار چهل و هشتم سوال های امتحانی ریاضی و حسابان و دیفرانسیل دبیرستان صادق را چک می کرد . چهل و هشت بار خودش و سی و هفت بار دو جوان کارمند دفترفنی ، مو به مو مسئله ها را چک کرده بودند اما باز هم با همان دست های لرزان ، خ ر بیک آبی را دست گرفته بود و سوال ها را زیر و رو می کرد و برای بار پنجاهم هر کدام را از دو راه حل یا بیشتر ، حل می کرد و مطمین می شد . سرش پایین بود و مدام میان این کاغذ و آن کاغذ ، با همان صبر عجیب به دنبال عدد و رقم و ر و ممیز و اعشار می گشت . رد عینکی ، گوییا سی و چند سالی بود که بر بینی اش ، جا خوش کرده بود . گه گاه ، تک سرفه ای می کرد و گچ روی دستمال کاغذی اش ، پخش می شد . 


بلند شدم تا چاپ هایم را تحویل بگیرم ، پیرمرد هم با من بلند شد و دست هایش را تکیه داد درست به میز سمت راست من . کارمند ، با من قیمت ها را چک می کرد :


- سیزده و پونزده ، بیست و شش و ده ...


همینطور عدد ها را بلند بلند کنار هم ردیف می کرد . پیرمرد نگاه را از بالای عینک انداخت درست روی دست های کارمند . انگار پسر بچه ای بازیگوش مقابل تخته ای سیاه و گچی ، ایستاده بود و درس پس می داد . 


- تا اینجا که میشه چهل و ...


- نه دیگه ! همین اول کاری اشتباه می کنید !


نگاه پیرمند ، رضایت گرفته بود .


سرم را بلند و ادامه دادم : سیزده و پونزده میشه بیست و هشت . بیست و هشت و سیزده میشه سی و یک ...


با سی و یک گفتن من ، پیرمرد پوزخندی زد ؛ دلمونو به کی خوش کردیم ! سری به تاسف تکان داد و زیر لب دوباره چیزی کرد . بعد نگاهش را دوباره روی کاغذ های خودش کشید . 


- نه دیگه خانوم ، ببینید .


دوباره حساب . شد سی و یک ... 


این بار بلند حساب . باز هم شد سی و یک 


بی آنکه سر پیرمرد تکان بخورد ، چشم هایش به سمت من گشت . 


برای اولین بار در تمام این یک ساعت و پانزده دقیقه ی انتظار ، چشم هایم با چشم های پیرمرد ، برخورد کرد .


چشم هایش ، چشم های مرد خشک ریاضیات نبود . چشم هایش دیفرانسیل و انتگرال نمی دانستند ، چشم هایش بی زاویه بود ، بی مشتق . چشم هایش ، چشم های پدری بود که این سال ها مردانه ایستاده بود به پای هزار هزار دختر و پسری که با این نگاه ها جوانه کرده بودند ، قد کشیده بودند و حالا داشتند به بار می نشستند . در چشم هایش ، می شد چهل سال گذشته را به زلالی آیینه و روانی آب ، خواند .  چشم های پیرمرد ، همان سبک بالی شوق پدرانه ی گام های اول کودکی نو قدم را پرواز می کرد . همان دست های مردانه ی با قدرتی که گام های اول را تکیه گاه می شود بر جان نحیفی بازیگوش و بعد رهایش می کند و از دور حواسش به تلو تلو خوران قدم قدم های سست هست . همان قلب نازک پدری که با هر زمین خوردن نازک گلش ، هزار تکه می شد . چشم هایی که تمام این سال ها را جای معلمی ، پدرانگی کرده بود و قدم قدم های استوار شاگردان قدیمی را ، سربلند ، به افتخار ایستاده بود . 


چشم های پیر مرد ، چشم های انسان نبود . اصلا چشم های زمین نبود ... پشت بازتاب تمام عدد و رقم های اشک خورده ، دنیای دیگری بود درست به قاعده ی عشق ، بنا شده و چه ناشیانه پنهانش می کرد ، پیر ریاضیات ...


نگاه هایم خیره مانده بود به باغ رویایی که پشت پلک های چروکیده ی افتاده اش ، پنهان کرده بود . سکوت صداهای سرم ، دفتر را در خود می نوردید . 


خم شدم ...


درست جلوی کفش های وا خورده ی مردانه اش ، زانو زدم . دست های چروکیده اش در دست گرفتم . زبر شده بودند ، لک گرفته بودند اما هنوز گرم بودند .. یک دل سیر نگاهشان . تمام جانم ، عطر گچ نم خورده ای را شکوفه کرد . 


خم شدم ، دست هایش را بوسیدم و رفتم . 


 


___


#س_شیرین_فرد




نامی است بس دخترانه ، یلدا

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم 


 


 روح تمام آرزو هایش را می دمد به جان نازک قاصدک .. 


قاصدک جان می گیرد و شیراز ، می بالد به دم و بازدم یگانه دخت آسمان که ممد حیات است و مفرح ذات و چه ن است ، خون رگ هایش ... ! 


دخترک ، نگاه بی تابش را بدرقه ی راه قاصدک می کند . دست دلش بی قرار ، دست قدم هایش را می کشد به سمت پرواز آرزو ها ... 


دخترانگی های لطیفش ، حالا دست انداخته اند درست به دیوار زمین . نوک پنجه هایش را نردبانی می کند به بلندی بدرقه نگاهی ، چند قدم بیشتر ...


دست هایش ظرافت وجودش را بالا می کشند و انگشت های پایش ، بار ظریف را کمک می کنند تا مبادا چال های کوچک کنار انگشتانش ، بار خستگی دریا کنند ...


قاصدک ، راه مه پیش می گیرد و نفس های نسترن به شکرانه ی اجابت آمین هایی که به آرزوی دخترک گفته اند ، اشک شوق می ریزند ؛ به لطافت شبنم ...


صدای هور می آید : یلدا جان ، دخترم ... !


چشم های دخترک هنوز خیره مانده اند ، دلش نمی آید دل د ... :


- فقط یک دقیقه بیشتر ... ! 


 


_____


یلداتون ، مبارکا ..


یک دقیقه بیشتر از روتین همیشه ، فرصت هست که کنار هم باشیم و شاید اون یک دقیقه برای دوستت دارم های نگفته ایه که نمی دونیم سال بعد فرصت میشه به هم بگیم ، یا نه ...


#س_شیرین_فرد 




حالا دیگر می گذارم که بگذارید به درد خودم بمیرم

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


تا یک نقطه ی تاریک در زندگی ، در مسیر تاریک ِ تا آن نقطه یعنی درست تا تاریک ترین نقطه راهی پیش روست ؛ سراسر درد ...


ابتدای راه ، گام هایت استوار ، بلند و محکم بر سر زمین می کوبد شجاعت و امید را اما کمی که رد خونی دست های بی رحم روزگار بماند بر تنت ، کم کم تحلیل می روی ...


کم کم جانت نیمه جانی می شود که دست می اندازی به هرکجا تا آن قدم ها را باز گردانی ... 


کمی بیشتر که بگذرد ، درست پیش از همان تاریک ترین نقطه ، دستت را دراز می کنی و به تنها چیزی که زورت می چربد ، چنگ می اندازی ؛ ع پروفایل ... !


پروفایل های آدمی خانه شان است ، حواستان به عوض شدن تند تند آنها ، به پس زمینه های سیاه و خا تری ، به دود و خاک و خون ، به جنگ و غم و خستگی شان بیشتر باشد ... !


کم کم استوری هایت تغییر می کنند . اول آواتار و حالا استوری ، پست ...


دست می اندازی به هر آنچه که دیگران ببیند ، ببیند و تو بی آنکه غرورت را له کنی ، بیایند و ریپلای دهند چه شده تا برایشان بباری ! 


کمی بعد تر که ی نمی آید ، خودت را برای دیگران می شکنی ... به امید پابرجا بودن همان قول های کودکی ؛ تا تهش هستم !


اما تو به ته رسیده ای و هیچ حتی در ابتدا هم با تو نبود !


آدم ها به یک جایی که برسند ، جایی که درست من ایستادم ... به تاریک ترین نقطه  ؛ دیگر نه پروفایل عوض می کنند ، نه استوری می کنند ، نه پست ، نه تراشیدن مو ها از ته و نه حتی لباس تیره ... !


می رسند به یک نقطه ی پایان تا اجازه دهند آرام آرام در خودشان بمیرند ... !


آن نقطه ، همان نقطه ی خوبم های تکراری ِ اجبازی ، همان جایی است که تصمیم می گیرند برای خودشان یک کاور درست کنند مثل زندگی عادی تمام آدم ها تا مجبور نشوند به دلسوزی های ساختگی و نگاه های ترحم آمیز بی وقفه و های بازی شده ی نگرانت هستم ، جواب دهند ... ! تظاهر می کنند خوبند و در بطنش ، به درد خودشان می میرند  !


____


#س_شیرین_فرد 




نگی خاص

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


امروز صبح درست گیر کرده بودم میان دو عدد ساده ؛ هجده ، یا نوزده ... درست وقتی مطب از من خواست تا بگویم چند ساله ام ، مکث بیش از اندازه ام ، مشکوکش کرد ... شاید مانده بودم درست میان مرز این دو عدد . جایی که نه هجده بود و نه نوزده . یک جای بین ن . یک بزرخ و شاید درست آغاز یک تکامل ... 


جهان ما ، جهان علت و معلول هاست . اگر همین حالا دلیل واقعه را درنی م ، دو ثانیه بعدش علت ، خودنمایی می کند . اگر دو ثانیه ی بعد نباشد ، به یقین دو دقیقه ی بعد هست . اگر دو دقیقه بعد نباشد حتما دو ساعت بعد هست ، نشد دو روز بعد ، نشد دو هفته بعد ، نشد دو ماه بعد ، نشد دو سال بعد و نشد آنقدر می گردد و می گردد تا یک جایی بگویی آهان ! این همان دلیلی بود که از برش این سال ها می دویدم ! 


اسم من ، اسم اول نه ، اسم دومی بود که خوانده شد و دقیقا این همان دو ساعتی بود که حکمت این برزخ آشفتگی هجده و نوزده را به جان کشیدم . حرف می زد و من تمام حرف هایی را که از پیش آماده کرده بودم و تمام سوال هایم را در مقابل چشم هایم می دیدم که می رفتند و گم می شدند میان انبوه اخساسی که معلوم نبود جنسش چیست ... گویی ناشناخته بود ... ! ترس بود ؟! خشم بود ؟! نگرانی بود ؟! اضطراب بود ؟! نمی دانم ... هرچه بود ، ویرانم می کرد هر ثانیه به قدر چند سال ... دست روی کاغذ رفت ... چرا رشته ام را در دبیرستان تجربی انتخاب کرده ام ؟! چرا تجربی خوانده ام ؟! چرا علاقه داشته ام و مضاف بر درسم دنبال کار های دیگری مثل کمک های اولیه و نسخه خوانی بودم ! چرا بلدم نسخه بخوانم ؟! چرا معنی آزمایش می فهمم ؟! این فکر ها ، حتی بیشتر از دیروز که چشم هایم را بسته بودم تا شاید از ترس درد کشیدن بلند ترین ریشه ی فک پایین در دندان پزشکی کم شود ، بیشتر جان مرا می خورد . چرا من درسم خوب بود و چرا هنوز تمام مبانی را خوب بخاطر داشتم ... چرا می دانستم این دندان بلند ترین ریشه را در فک پایین دارد و باید با این درد بزرگ سر می ، درد دانستن ... ! 


اسم آزمایش ترسناک بود ، تعهدی که آزمایشگاه از من گرفت ترسناک تر ... ! تا به امروز زیاد آزمایش داده بودم ، آزمایشگاه های زیادی هم رفته بودم حتی وقتی حالم بد شد و مرا به بیمارستان بردند ی از من اثر انگشت نخواست . رضایتنامه نخواست . رضابت والدین نخواست ... یک چیزی اینجا اشکال داشت ... یک جایی می لنگید . نگاه های دیگران فرق داشت ... 


لبخند می زدم ، بابا زنگ زد ... همه چیز را سعی پشت لبخندم پنهان کنم ، می فهمیدم دلیل تردید را ... دلیل این مکث بین هجده و نوزده را ... اینجا درست جایی بود که باید نگی در من رسوخ می کرد ، شکل می گرفت ، رشد می کرد و ریشه می دواند ... با دخترانگی خاصی که عمش را پدر خوب می فهمبد خواستم برای اولین بار هنری را اجرا کنم که تا پیش از این هیچگاه تمرینش نکرده بودم ؛ پنهان کاری ... 


زن ها درست جایی که فکرش را نمی کنید ، حرف هایی را دارند که فکرش را نمی کنید . راز ها و درد هایی را که فکرش را نمی کنید با مهارت خاصی پشت یک لبخند شیرین نه پنهان می کنند و با القا ی این اطمینان خاطر به شما که همه چیز خوب است ، شروع می کنند به آرامی کار های نیمه تمام را در دلشان تمام . درست مثل تمام یک حجت یا شستن رخت ها ... !


مادر همیشه می گفت ، ازدواج چیزی فراتر از بلوغ جسمی است ، یک چیزی بیشتر ، یک بلوغی که هم اجتماعی بود و هم احساسی و هم اخلاقی و اقتصادی ... امروز مکث بین هجده سالگی و نوزده سالگی من ، شکاف عمیقی بود ، شکاف عمیقی که مکث چند دقیقه ای دو ساعت قبلش شاید فرصتی بود تا دانه اش ریشه بدواند به تمام این وجود و یک وجود سراسر بغض و درد . بغض و دردی که باید راز داری را به عمق همان شکاف آنقدر مشق کنند تا از بر شوند . گمان می کنم حالا ساجده ، دختر بالغی است که مثل تمام زن های روی زمین یک راز بزرگ در دارد ، رازی حتی پنهان از خودش ... ! 


____


#س_شیرین_فرد




دکمه ی غلط ش کو ؟!

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم 


 


راستش را بخواهی امشب به تجربه به من ثابت شد که آنچنان هم که می گویند ، چشم و گوش برزخی نمی خواهد . مایه اش تنها یک گوش شنوا است ! چشم هم اگر نباشد و ن نا باشی ، دیگر انکارش غیر ممکن است ! پس فقط می ماند یک جفت گوش ناقابل که صدای های سمت راست بدنت را از ساعت هفت شب تا همین الان که یک ربع به دوازده همان شب است ، قشنگ بشنوی ! اوایلش فقط صدای آفرین ساجده و بهترینی و تو می توانی می آمد ، کم کم بدل شد به عزیزم کمی استراحت به چشم هایت بده و یک نزاع درونی قدیمی که " این تموم بشه پا میشم " ساعت به نه که اشاره کرد کم کمک از عزیزم و گل من ، رسیدیم به بیشعور و بی شخصیت همینطور که ساعت جلوتر می رفت ، از بیشعور و بی فرهنگ و بی شخصیت کارمان شروع می کرد به جاهای باریک کشیدن تا همین الان که به یک خودزنی مزمن رسیده ایم ! راستش را بخواهی به بدنم حق می دهم ، سمت راستش آنچنانی گرفته که قهرمان این دوره ی بدنسازی جهان وقتی چهار ساعت بی وقفه ه ر می زند ، بدنش می گیرد ! به گمانم بعد از کار در معدن ، عکاسی را باید جزو سخت ترین مشاغل دنیا دسته بندی کنند ! آ ین باری که سر انگشتی حساب ، دیدم عکاسی خودش یک مجموعه ی کامل از نوزده رشته ی متفاوت است . اولش با یک روانشناسی ساده شروع می شود تا با گرفتن ارتباط مناسب ، سوژه از نگاه های پودر کننده دست کشیده و کمی ملایم تر رفتار کند ، بعد از رفتار ملایم تر کم کم دریچه ای نو به علم آناتومی گشوده می شود که هستند انسان های بی مفصلی که خشک خشک شبیه چوب می ایستند و توقع یک ع روی جلد پرفروش ترین و بهترین مجله ی فشن یی را از تو دارند و در مقابل انسان هایی از دسته ی کیسه تنان که چنان شل و ولند که شک می کنی اسکلتی در کار باشد ! تازه خدا نکند که دوربین تو " کمی " فقط " کمی " خوب باشد و لنزت هم به نسبت آن " کمی " بهتر ! آن وقت بی آنکه خودت بدانی ، با تمرینات مداوم هر روزه ی دوربین چند کیلویی و لنز کیلو بیشتر بلند ش ، آماده ای تا قهرمان وزنه برداری ن جهان نیز بشوی . عکاسی پروسه ی ساده ای نیست و به یک بگو سیب و تمام خلاصه نمی شود . لااقل امشب با عمق جانم فهمیدم که پس از گرفتن یک ع خوب در نور پردازی مناسب ، علاوه بر کارت ، جانت هم در آمده ! 


حالا ما روانشناسی و زمین شناسی و آناتومی و وزنه برداری را چند ده واحد پاس کرده و الان یک تنه به اندازه ی یک میکاپ آرتیستر برنده ی سی و چهار دوره ی جوایز بین المللی و کشوری ، واحد مو صاف و اینکه چه رنگ آرایشی به چه ی می آید و رنگ رژ عوض و حتی شاید باورتان نشود ، رژ زدن و مژه گذاشتن و ابرو برداشتن آن هم بدون حضور فیزیکی شخص سوژه و صرفا با داغان چشم هایمان ، پاس کرده ایم قبلش هم پوست صاف کرده و جوش برداشته و گودی زیر چشم  آنقدری درست کرده ایم که در آزمون رزیدنتی تخصص پوست و مو ، قبول که هیچ ، برگزیده و نخبه ی کشوری شویم . تازه ! هم دندان لمینیت می کنیم و هم ایمپلنت و جرم گیری می کنیم و خیلی اصرار هم کنید ، ارتدنسی هم پذیرفته می شود ! اما خب ، تا اینجای کار قسمت ساده اش محسوب می شود و تازه یک زیر سازی ابت است ! و وای به ح ، وای به ح اگر در همین مرحله چهارگوشه ی مانیتور را نبوسی و برای همیشه این کار را کنار نگذاری ... ! خب ؛ راستش را بخواهید همین الان که من در خدمت شما هستم ، به اندازه ی سه پروفسور برتر جراحی پلاستیک در دنیا که هر کدام به تنهایی سیصد و سه مقاله ی تایید شده و سه جایزه ی نوبل دارند ، بطور یک تنه ، کار کرده و عمل جراحی زیبایی انجام داده ام و قابلیت درس دادن به همین سه پروفسور عزیز را بصورت وقت دارا هستم ! 


خلاصه اش اینکه می گویند ؛ ع ، ثبت لحظه های ماندگار است اما من به این یقین رسیده ام که ع ، ثبت ماندگارتری از پدر در آمده یک تن عکاس لهیده است ! 


____


#س_شیرین_فرد 




کوچک ولی بزرگ !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


بن بست بود . کوچه ، نه طول زیادی داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بیشتر هم نمی توانست باشد ! شاید سه ماشین با بستن آینه هایشان می توانستند به زور در عرضش جا بگیرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشین های پارک شده . 


و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بیرون بیاید . همین ! اما خب ، به طرز عجیبی از همان بدو تولد ، آبم با بیکاری در یک جوی نمی رفت که نمی رفت ! انتظار باید ثمربخش باشد ، مفید باشد . فردی که منتظرش هستی باید بداند که منتظرش بودی و برای او چه کردی ؟! می دانست مدت زیادی نیست که یک سویچ و یک کارت ماشین به دستم داده اند و گفته اند بفرما ! پس تا جایی که ممکن بود سعی می کرد لااقل روی صندلی راننده تنها نباشم . قرار بود منتظرش بمانم اما چشمم به دو رمپ روبروی هم خورد . دو پارکینگ درست در مقابل هم . فرصت خیلی خوبی وسوسه ام می کرد برای یک دور دو فرمان شیک که وقتی می آید ، بی معطلی برویم پس شروع ...


درست وقتی بود که دنده ام روی آر مانده بود و پایم تا ته روی کلاج بود و دستم را انداخته بودم دور صندلی شاگرد . داشتم برمی گشتم تا دید پشت را کامل داشته باشم اما نور زرد رنگی گوشه ی چشمم را زد . چراغ در پارکینگی که من مقابلش بودم شروع کرده بود به چشمک زدن . درست همینجا و همین لحظه ... تنها کاری که توانستم م رفتن در رمپ پارکینگ روبرویش بود اما خب ، وقتی یک کوچه نتواند سه ماشین از عرض کنار هم قرار گرفته را تحمل کند ، قطعا جایی برای یک ماشین از طول هم پیدا نمی کند ! پراید سیاه رنگ من ، کج مانده بود و همسایه شان با ل وز ان ای سیصدش تنها توانسته بود در جهت مخالف من ماشین را هدایت کند . نصف ماشین او داخل پارکینگ بود و تمام ماشین هاچ بک ِ کوچک ِ کوتاه فامت من ، قد علم کرده بود درست در مقابل غول شاسی بلندی که به راحتی می توانست قورتش دهد . 


ترسیده بودم ، دستم دایم با دنده درگیر بود ، سعی می کرد تکانش دهد اما قدرت نداشت . می لرزید ، یخ کرده بود ، درست مثل تمام تنم ... ! گمانم این بار می شد بار پنجم که حتی نمی توانستم دنده را خلاص کنم . زانوان می لرزیدند . دیگر در توان پایم نبود که مثل همیشه ، همانقدر خشن و سنگین یقه ی کلاج را بگیرد و بچسباند به کف ماشین . حالا او بر من غالب شده بود . پایم را به بالا هل می داد و با پوزخندی برد این بارش در این زورآزمایی را به رخم می کشید . من حتی توان مقاومت نداشتم . می لرزیدم اما گرم بود . خیلی گرم بود . صدای نفس های تند تندم شنیده می شد به گمانم ا یژن نبود ... نه اینکه کم باشد ! اصلا نبود ... ! یک خفگی بی دردسر و راحت که دعا می تا زودتر با تمام شدنش ، تمام شوم  یا زودتر بیاید .. ! یک جور هایی انگار هوا از من فرار می کرد اما وقت خوبی برای کشیدن شیشه ها به پایین نبود . مرد همسایه ، پنج شش دقیقه ای می شد که منتظر مانده بود در مقابل ساجده ای که حالا از تمام شوما بودنش ، یک جسم نیمه جان مانده بود و بس ... . ساجده ای که اسمش در سیستم های راهنمایی رانندگی بود ، ساجده ای که آموزشگاه می شناخت ، ساجده ای که تنها فرد آن روز بود که از زیر دست افسر خشم آلود امتحان ، بدون غلط بیرون آمده بود ، ساجده ای که آنقدر آموزشگاه به او ایمان داشت که تا اجازه داد با ماشین آموزشی تا کرج برود ، ساجده ای که درست از یازده سالگی رانندگی را شروع کرده بود ، ساجده ای که پشت فرمان بودنش را دیده بودند اصلا ساجده ای که من می شناختم ، این ساجده نبود ... ! چشم هایم به گمانم خسته شده بودند از بازتاب نگاه های ساجده ای که نمی شناختند ، نمی خواستند ببیند . شروع کرده بودند به نواختن نوای سازی که با من غریبه بود ؛ تار ... ! 


مرد همسایه ، نگاهم می کرد . نگاهش سنگین ترم می کرد . سرم در کنترل من نبود اما هنوز به بدنم متصل ... ! شاید در هر ثانیه ای که می گذشت ، ده بار با وجود وزنه ی سنگین صد کیلویی که انگار تمام سعیش را می کرد تا به زیرش بکشد ،  بالا می آمد و به چشم های مرد خیره می شد . چشم هایم پر از اشک بودند اما نای گریه نبود . بدن مرد ، تکان خورد . واضح نمی توانستم ببینم در حالی که فاصله مان از هم به اندازه ی کاپوت پراید مشکی هاچ بک من و کاپوت غول سفید او بود . واضح نبود اما می شد تشخیص داد . بعد از تمام این مدت ، انقباضات بدن را خوب می شناختم . مشخص بود که پایش را از روی پدال ها برداشته و آرام نشسته و نگاهم می کند . 


بار هفتم بود . دستم توان تکان دادن یک اهرم چند ده گرمی به نام دنده را نداشت . مشتش می تا شاید نیرو بگیرد اما نای مشت هم نبود پس باز می ماند . حالا دیگر آشکارا می لرزیدم . عرق سرد از روی پیشانیم چکه می کرد . حالا دیگر از بنگاه املاک سر کوچه ، سه نفر بیرون آمده بودند به تماشای سوژه ی امشب ! ده بار ِاین ثانیه شروع شده بود و حالا چشمم قفل شده بود به نگاه های مرد . می شناختمش او هم مرا کاملا می شناخت . همسایه شان بود ، یک پزشک که می دانستم این ماه دقیقا ی است که هر ماه به آنکال بودنش می گذرد ! ده دقیقه ی با ارزشش را تلف کرده بودم و انتظار می رفت تا بیاید مرا با ماشین یکی کند . کارم داشت به ماس می کشید . دلم می خواست پیاده شوم و فریاد بزنم . دلم می خواست ماس کنم تا یکی از همان سه مرد سر کوچه ماشین را جابجا کنند و بعد این قتاله را از من دور کنند . خدا می داند در این ده دقیقه چقدر با جان یک نفر بازی .. ! ده دقیقه ی تمام ، راه نفس های یک مادر را سد کرده بودم ، شاید هم دست هایم حلقه ی داری شده بودند به گردن یک پدر یا امید را از خانواده ی نو عروسی می یدند ، شاید کودکی را به بازی مرگ دعوت می . نمی دانم اما خوب می دانم که مرد مسئولیت پذیر بود و حالا احساس می دست هایش دارند بالا می آیند . هر لحظه برایم چند قرن بود . کند می گذشت تمام لحظه ها . خدا خدا می دست هایش به طرف در بیاید و در را باز کند و تا جایی که می خورم ، مرا بزند ! اما یک لبخند مهربان و آرام ، نقش بست درست روی چهره ی خسته اش ... دست هایش را بالا آورد و بعد چند باری به نشانه ی آرام باش به پایین حرکتشان داد . نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی . آرامتر بودم اما هنوز بدنم تیر می کشید :


_ انگار کمک میخوای ؟!


سرم را بالا آوردم . دیدم دنده عقب گرفته و با ماشینش درست راه نفس های دیوار را سد کرده و چسبیده به گلوی گچ های سفید تا بتوانم رد شوم . 


حالا دیگر از کوچه در آمده بودم و افتاده بودم در خیابان اصلی . عرض چند ده متری اش ، انگار مسیر نفس هایم را باز می کرد .  غول چند تنی مهربان از پشت ماشین من آزاد شد و به سمت اتوبان دور زد .


در ِ سمت شاگرد من باز شد و نشست . به راه افتادیم . در راه فکرم همه اش سمت آن آرام باشی بود که این روز ها با آنکه رانندگیم خوب بود و این اولین چالش به دام افتادنم ،همه به جایش و ناسزا و بوق و جیغ نثارم می د و با رفتار و گفتار اصرار داشتند که " غلط می کنن به زن جماعت گواهینامه می دن ! " و صدای متعجب او که هر چند دقیقه یکبار بلند می شد : دقت کردی رانندگیت نسبت به یک ساعت پیش که با هم اومدیم من لباس عوض کنم ، چقدر بهتر شده !؟


____


#س_شیرین_فرد


+ یه رفتار خوب ، حقشه که بُلد بشه تا بقیه از روش تکلیف کنن ... ! یک هفته ای از اون ماجرا می گذره و به نظرم امشب تونستم بخشی از حق مطلب رو ادا کنم . فقط بخشی ... !


+ از اون روز به بعد ، همسایشون چند بار من رو دید . توی پارکینگ ، سرکوچه یا ... اما هیچ وقت چیزی در مورد اون روز نگفت و من هم داستان اون روز رو به هیچ ... !


+ خب ، اصولا تو ترافیک ِ قفل ِ قفل ِ ساعت شش اتوبان شهید همت ، اینکه یه نفر با یکی از همون غول ها ، از همون مدل منتها آلبوییش بوق می زد ، هولم کرد و اینکه از برادرم پرسیدم ؛ رانندگی من بده ؟! 


و جواب اون با یه خنده ی شیطنت آمیز که : رانندگی تو که بد هست :| ولی فکر کن مسافر کشه ! : ))) 


دلگرمم کرد که چقدر مرد دور و برم زیاده ... ! 


همین رفتار های کوچیک ، همین حرف های کوتاه دو جمله ای ، نمی دونید چه اثر بزرگی دارن ! 




فاتحه ای لطف می کنید ؟

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله الرحمن الرحیم


 


دانه دانه بلند می شدیم و از خودمان می گفتیم و با یکدیگر آشنا می شدیم ؛ زهرا سادات ، مهسا ، ملیکه سادات ، مریم سادات ، ریحانه ، زهرا ، فاطمه ، شهرزاد و سارا ... ، درست همان روز اولی که همدیگر را دیدیم ، بذری در دل دانه دانه مان جوانه زد . بذری که تا امروز ، درست یک سال بعد از پیش ی ، دارد ریشه می داوند به تمام جان و تنمان ، بذری که ریشه داد ، ساقه داد ، برگ داد ، گل داد و غنچه هایش عطر دواندند به تمام زندگی مان . بذری که امروز به حرمت حضورش چشم های همه مان ترگونه کرده و آیه آیه نوری است که با صدای گرفته بر لب های خشکمان جاری می شود .


زهرا سادات را از سال هشتاد و چهار می شناختم . آشنایی ما بر می گشت درست به دورانی پیش از دبستان ؛ پیش دبستانی . همه همدیگر را می شناختیم . همه مان آشنا بودیم با همه ی زندگی همدیگر و حالا زندگی مان یک بخش جدا داشت ، چیزی که درست خانواده بود ؛ خواهرانگی ... !


پارک کرده بودم و منتظر بودم تا بیایند که برویم . زمان انتظار کمی طولانی شد . بی کاری را تاب نیاوردم پس گوشیم را برداشتم . طبق معمول همیشه ، وقتی که اینترنت سیم کارتم باز می شد   “دکه  “، اخبار تازه را برایم پین می کرد :


" مدیر عامل سازمان تامین اجتماعی به همراه معاونت سازمان ، در تصادفی جان باختند . "


بهت مرا در خود غرق می کرد . شک داشتم ؛ مردد بودم تا لینک خبر را لمس کنم و این تردید داشت جان مرا نیز می باخت ... !


خدا خدا می پدر زهرا سادات ، استعفا داده باشد .


خدا خدا می اصلا ایران نباشد .


خدا را به ماس می خواندم که خدا خدا کند پدر زهرا سادات نباشد .


به پای عرش الهی داشتم جان می دادم ، دست هایم را دراز کرده بودم به پایه های عرش و با اشک های بی صدایم فریاد می زدم ، فریاد ماس ... !


بار ها ، جانم ز بدن رفت و بار ها حال احتضار را به نقطه سرانجام مرگ رساندم تا خبر باز شد . چرا این ثانیه ها اینقدر کند بودند ...


سید تقی نور بخش ...


یا فاطمه زهرا ...


خواهرش تازه زایمان کرده بود ...


برادرش امسال کنکور داشت ...


زهرا ...


زهرا ...


زهرا ...


دیگر نتوانستم ادامه دهم ، کانتکت هایم را زیر و رو می . حتی نمی توانستم به خاطر بیاورم به چه اسمی سیوش کرده بودم ... !


بوق می خورد و با هر بوقش ، گویی صندلی زیر طناب دار آویخته بر گردنم ، یکبار دیگر کنار زده می شد .


زهرا سادات جواب نداد ، صدای حزن انگیز مهسا بود :


-          تازه فهمیده ، حرفی نمی زنه ..


 


د ِ باز شو دیگر ، ترافیک لعنتی تهران ... !


 


 





نبودن مرا هم تو گردن گرفته ای ...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


مثل ماه شب چهارده درست وقتی قرص کامل ز ی سیاه شب ، بیرون می کند تا ز بلندای آسمان خبر گیرد ، دلداده ی بی وفای خویش را ، نظر می کنی ...


صبرت نیست و چون مه بی رحم نیستی تا هر سی روز ، یک بار رو نمایان کنی و آسمان به سور دیدار تو ، چراغ ماهتاب آزین بندد و آب روی آب ، قد بلند کند ، مد کند تا دستش به آسمان برسد و هر بار قدقامت عشق آب را به جزری عمیق ، زمین زنی ... 


نه ... 


تو ماه نیستی که مه ز دست تو عشق ، تکلیف کرد و مه شد . تو ماه نیستی ، هور هم نیستی ، آب نیستی ، تو ای دلیل ماه شدن ماه ، دلیل هور شدن هور ، دلیل آب شدن آب ، ای جان تمام دلداده ها که به تبرک دست کشیدن عمویت بر زلف پریشان آب ، ماهی ها تا امروز بوسه می زنند قطره قطره ی اشک های آبی را که در هجران ، خود را در اشک های خویش غرق کرد !


جانم به فدای دل بی قرار تو ، مهربان پدر که تاب نمی آوری به صبری حتی به کوتاهی هفت روز ... ! 


و با اینکه هر بار مشق ناتمام عشقی که فراموش کرده ام ، دلت را می شکند اما باز هم چند روز صبر می کنی ، گرمای دستت بر دستم می نشانی ، قلم گرفتنم یاد می دهی و تکلیف می کنی عشق هستی را و باز هم فراموش می کنم ... 


و باز هم نگاهم می کنی به امید ... 


نه ...


جان نازکت ، می شکنم و باز هم چند روزی دوام نمی آوری تا دست کشی بر سرم و قنوت اشک آلودت را بدرقه ی راهم کنی ...


مهربان پدر ...


ای که منم پنهان شده و باز هم تو گردن می گیری غیبت مرا ... 


ای دلیل مهربان شدن مهربانی ... !


ای دل بی تاب 


نگه بی خواب


می آیی با هم ، یک قرار عاشقی بگذاریم ؟!


من تکلیف عشق کنم به تمام وجود و تو ، بیا تا لوح زندگیم به دیدارت امضا کنی ... ! 


نه از شنبه ، نه از فردا ، نه از رند شدن ساعت ، برای تو همین ثانیه ها هم به قدر کافی دیر کرده ام .. 


از همین حالا ، می آیم 


تو فقط ، 


حاضری بزن ...


 


____


#س_شیرین_فرد




نگرانش هستم !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


سکانس اول : 


 


- مهدی ؟! سلام


- جاییم بهت زنگ می زنم .


- نه نه ! قطع نکن ! مهدی بدبخت شدم !


- چی شده ؟!


صدای گریه آلود و حزن انگیز من : بنزین ... !


- مگه دیروز نرفتیم با هم باکتو پر نکردیم ؟! 


با گریه ی تمام :  چرا ولی نمی دونم یهو چی شد درجه بنزینم اومده رو ای ! 


- گریه نکن حالا ؛ لوکیشن برام بفرست دارم میام . 


 


دقیقا یک ساعت و سی و هشت دقیقه ی تمام طول کشید تا با موتور که سریعترین ح ممکن ِ ترافیک قفل شده ی ساعت شش به بعد است از میان همت و باکری و ستاری و حکیم و رس ، خودش را بیرون بکشد و برسد به من که نشسته بودم در ماشینی با در های قفل شده و سرم روی فرمان بود . به شیشه زد :


- رسیدی ؟!


- نه تو راهم این که میبینی پیغامگیرمه !


با همان صدای گرفته  : نمکدون :|


- پاشو ببینم ماشین نو چش شده ؟!


استارت زد ؛ بعد یک نگاه توام با حسرت ، غم و ماس به من انداخت : 


- خاموش کرده بودی ؟!


- خب آره ...


- ماشینت خاموش بود :| 


- خب اشکالش چیه ؟!


- بیا این درجه بنزین رو ببین 


- عههه ! چیکارش کردی ؟! اومد بالا ! فول شد یهو که


دستش محکم به پیشانیش برخورد کرد ؛ تو نمی دونی ماشین خاموشه ، آمپر هاش میوفته پایین :|


 


سکانس دوم : 


 


ظاهرا یکی از فیوز ماشین سوخته بود و از حرکت ایستادن مساوی بود با در خیابان و سرما ماندن و هل دادن ، در به در به دنبال یک لوازم یدکی ... !


دم در مغازه خاموش تا بتواند کارش را د . کارش تمام شده بود و می خواستیم راه بیوفتیم . 


- مهدی ؟!


- چیه ؟!


-بدبخت شدیم !


با هول و ولا به کنار شیشه ی سمت من آمد ؛ چی شده ؟! 


-  چراغ چک ! چراغ چکم روشنه ...


- ببینم ؟! چی شده ؟! کو ؟!


- بیا ببین !


باز هم همان دست بیچاره که گمانم بعد از ضربه ی این بار به سرش ، از سی و دو جا ش ت !


- این چراغ ترمز دستیته :| یعنی بالاس !


بعد با یک غرغر زیر لب سوار ماشین شد که : من نمیدونم تو این آموزشگاها چی یاد شما می دن !


 


سکانس سوم : 


 


به زحمت یک جای پارک پیدا کردیم و بعد از بیست دقیقه ی تمام در مقابل چشم هایی که از دقیقه ی چهاردهم از مغازه بیرون آمده بودند و تماشای ما را به بازی پرسپولیس ترجیح داده بودند ،  عقب و جلو بالا ه وقتش رسید که دنده را خلاص کنم و دستی را بکشم . همین که آمدم سویچ را بچرخانم و بیرون بکشمش صدای خشمگینش بلند شد :


- کاپوتت کجاست ؟!


با توجه به تمام دعوا های طول مدت این بیست دقیقه و داد و بیداد های مهدی در ماشین ، با ترس و لرز خاصی دستم را دراز درست به جلوی فرمان و انگشت اشاره ام را نشانه رفتم :


- اینجاست 


 


این بار وقتی به پیشانیش کوبید ، گمانم از صدایش پرنده های کل محله پرواز د : 


- اینجاست ؟! نابغه ! کاپوتت دقیقه جلو پارکینگ این یاروعه !!! :|


 


 


گمانم کم کم دلم دارد به حال آن سوختگی درجه سه ی پیشانیش می سوزد ! مهدی دق نکند ، صلوات !


 


 


#س_شیرین_فرد




حس خوب ... !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


شهریور ماه نود و هفت ... دقیق ترش را بخواهید شانزدهم ، هفدهم بود به گمانم . ضبط پنجم و دوربینی که در دست من هی شات می خورد و هی شات می خورد . دختر ناز دردانه ی حاج حمید که تا بحال تجربه ی کار رسمی نداشته ، حالا از کله ی سحر تا پاسی از شب موسوم به بوق سگ ! ، روی پاست و با دوربین چند ده کیلویی به گردنش ، هی ع می گیرد ... راستش را بخواهید ، از همان اول هم همه چیز طبیعی جلوه نمی داد ! پدری که آن چنان مخالفتی با کار یکدانه دخترش داشت که این را در همان جلسات اول خواستگاری مطرح می کرد و با خود ساجده جانش هم پیش از وروودش به دبیرستان طی کرده بود که رفتن تو به معنای سر کار رفتن نیست ، حالا حتی مشکلی با دوازده شب به خانه آمدن دخترش هم نداشت ... ! همه چیز عجیب بود اما حال خوب آن روز ها عجیب تر و حال و روز این دو ماه بی کار ماندن از آن هم عجیب تر ، آن قدر عجیب تر که تا از شبکه ، پیام ع فلان ضبط را می خواهیم می دهند ، مهم نیست ساجده کجا باشد و در چه حال ، مهمان داشته باشد یا مهمان باشد ، تنها باشد یا سر میز شام ، چه د با او که بلافاصله به روی لب تابش می پرد و تا دو و سه  ی شب هی کار می کند و اشک می ریزد ... گمانم بعد از ضبط پنجم ، لغت نامه ام تغییر کرد ، حالا معنای واضح تر ... نه ! معنای رنگی تری از " ثبت لحظه " داشتم . تمام روز هایی که قبلش رفته بودم ، تمام روز هایی که بعدش رفته بودم ، همه به کنار ، همه و همه یک طرف ... تمام شات هایی که زده بودم ، تمام این سیصد و هفت گیگ ع ، همه یک طرف ... این یک دانه ع ، این یکدانه یک سمت دیگر ... گویی حال و هوای ن داشت ، آنقدر ناب که تا آ آن روز همه اش مرورش می . روز های بعد ، شده بود بک گراند دسک تاپم ، آنقدر خوب که می خواهم بزرگش کنم ، آنقدر بزرگ که از چند کیلومتری به وضوح دیده شود و بکوبمش درست به دیوار روبروی تختم . تا هرگاه از خواب بلند می شوم ، اولین چیزی باشد که می بینم ... اولین حال خوبی که روزم را می سازد . ضبط پنجم لغت نامه ام را تغییر داد و حالا ، امشب ، خودم را ! 


روز های بعد از ضبط پنجم کند می گذشت ، خیلی کند . آن قدر کند که ثانیه هاشان به شمارش افتاده بود و من تمام مدت دانه دانه می شمردم ، با صبر ، با حوصله ... این اوا طاقتی برایم نمانده بود ، پس کی می رسید زمان آن ع ناب ضبط پنجم ؟! انتظار سخت بود . دردناک بود اما شیرین ... اینکه هر روز منتظر باشی تا ضبط آن یک میهمان از میان بیست و سه میهمان روز پنجم ، پخش شود . راستش را بخواهید کمی کلافه کننده بود اما امید بود . امید به اینکه می رسد آن روز شیرین که این ع را بزرگ کنی بر تمام عالم ... ! همین حس خوب را ... 


شنیده بودم که مادر ها بی تاب فرزندند ! همیشه سر سفره ، اول برای اویی غذا می کشند که نیست ...  . مادر ، مادر است ... ! امسال هم مثل سال قبل حتی مثل سال قبل ترش ، مثل تمام این سال ها ، اربعین ، کربلا نبوده ام . اصلا من تا به حال کربلا نرفته ام . راستش را بخواهید مکه رفته ام ، مدینه رفته ام ، بقیع رفته ام ، آن هم درست وقتی که نبسته بودندش ، مشهد رفته ام ، شیراز رفته ام اما کربلا ... نه ... 


امسال هم مثل سال های قبل اربعین روزی خیلی ها کربلا بود و من ایستاده بودم به تماشا اما گویی حضرت مادر ( سلام الله علیها ) این حال خوب را ، این جان دوباره را ، درست همینجا در حرمی که برایم ساخته بودند کنار گذاشته اند ... ! 


اما امسال ، گویی اربعین من ، همین حرم بود ، همین حس خوب ... ! که شمارش روز هایم درست به اینجا تمام شد ؛ میهمان امشب برنامه نشان ارادت ، جناب آقای مهدی صفایی ... ! 


#س_شیرین_فرد 


 




عشق تر از عشق تر

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


عکاسی را دوست دارم. عکاسی را با تمام وجود دوست دارم . عکاسی را مثل ادبیات ، عاشقانه می پرستم. عکاسی برای من ، یک دختر هجده ساله ی تنها ؛ پر از درد و حرف های ناگفته ، گویی مرهمی است بر زخم هایی به کهنگی همین هجده سال . عکاسی برای من یک راه ب در آمد یا حتی وقت گذرانی نبوده و نیست ، عکاسی برای من تسکین است . عکاسی ،  دختری بود که در جانم شکوفه داده بود ، کمی کوچکتر از ادبیات بود اما او هم عاشق بود و مرا به عشق دویده در چشم هایش ، عاشق می کرد . عکاسی را درست پنج سال پیش در جان پرو ... بزرگش ، شیره جان به دهانش گذاشتم تا قد کشید ، بزرگ شد و حالا درست در شش سالگی ایستاده و مرا نگاه می کند . عکاسی را با تمام وجودم بزرگ ، برایش بی خو کشیدم ، درد کشیدم ، گریه ، از ته ته دلم خندیدم ، هزینه ، برایش همه کاری و می کنم و ایمان دارم ، ارزشش را دارد ، دختر کوچکم ... ! 


عکاسی برای من یکی ، آرامشی است ، درست دویده به میان چشم های مردی که می خندد ، دختری که حواسش جایی کمی پرت از نگاه لنز دوربین من است ، پسر بچه ای که دویدن هایش ، فرصت نگاه به اطراف را به او نمی دهد تا مرا ببیند که ثبت می کنم ، بازیگوشی چشم هایش را به پاهایی که ایستادن نمی شناسند ! عکاسی برای من یکی ، همان یقینی است به امید روزی بزرگ که خواهد آمد و نویدش درست در چشم های زنی است که به لنز دوربین من خیره شده . عکاسی ، تنها ع گرفتن از یک نشست خبری با حضور رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت مختلف نیست ! عکاسی به دلنشینی عطر پای تمشک مادربزرگی می ماند که به انتظار نوه هایش زمان و مکان نمی شناسد . عکاسی برای من " ثبت لحظه " است و هر لحظه همان اهمیتی را دارند که نشست خبری رئیس جمهور و ملکه ی انگلستان و سی و هفت مختلف ! حتی بیشتر ... ! اما گوییا بعضی لحظه ها ، مهم ترند . بیشترند ... چیزی بیشتر از بیشتر ... ! این خط را درست زمانی دختر کوچکم به خون دل به لوح جانش اضافه کرد که تک و تنها ایستاده بود در اتاق وی آی پی استدیو و منتظر بود تا دوربینش را برایش با پیک بفرستند . جلسه ی اول ، جلسه ی معارفه بود ، جلسه ی توافق . قرار نبود ع ی گرفته شود یا به این زودی ها کار شروع شود . برادرم برایم دوربین را پیک کرده بود . بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند و این را درست زمانی فهمیدم که انتهای ضبط اول ، شوکه در ذهنم مرور می هر آنچه مجری گفته بود ؛ به یادگار از طرف برنامه ی نشان ارادت ، انگشتری سنگ مزار حسین ( علیه السلام ) تقدیم شما ... ! باقیش یادم نیست ... اما ، اما اینکه بعضی لحظه ها ثبت شدنی ترند را خوب به خاطر نه .. ! به جان دارم ... از ضبط دوم به بعد من ساجده ای بودم که وقتی به پارت سوم مصاحبه و اینجای کار می رسید ، دستش از روی شاتر بلند نمی شد ! تند تند ، شات می زد ...  می گفتند بی تجربه است ! به دوربینش آسیب می زند ! بلد نیست و صدای شاترش گوش ما را اذیت می کند ! صدابردار شاکی بود ، کارگردان بیشتر ... اما ... اختیار از اینجا به بعد با ساجده نبود ... انگشتر ها که تقدیم می شد ، یکی پا به پای پشت صحنه ، اشک می ریخت ، یکی می خندید ، یکی می بوسید نگین انگشتری را ، یکی چشم هایش را متبرک می کرد ، یکی بی تفاوت بود ، یکی شوکه می ماند ، یکی ... اما یک چیز ، یک چیز میان تمام این چشم ها مشترک بود . چیزی که دوست داشتم هر ثانیه اش را داشته باشم ، درست برای خودم نگهش دارم و هر روز نگاهش کنم . یک نگاه باذوق خاص ، یک چیزی شبیه همان شور و شوق خالصانه و ناب کودکی ... یک برق خاص که در چشم های همه می درخشید اما میان تمام این لحظات ثبت شدنی تر ، گمان نمی باز هم لحظه ای باشد که ثبت شدنی تر از ثبت شدنی تر باشد ... ! ادبیات را کمی پیش تر از عکاسی به آغوش گرفته بودم و این را خوب می دانستم که طبع شیرین ادبیات ، دو " تر " را کنار هم نمی پذیرد اما این یکی را گویی خودش بود که به اشک می گفت ؛ عشق تر از عشق تر ... !میان تمام این شات های بی اختیار ... تمام این نگاه اشک بار من درست از پشت ویزور ، یک شات ، درست یک شات ، یک ع ، ماند تک و تنها میان سیصد و هفت گیگابایت با ارزش تر ... ! یک چیزی با ارزش تر از با ارزش تر ... !  همه ی ع ها از یک جنس بودند ، از یک برنامه . تمام سیصد و هفت گیگش ، همه اش ... ! لوکیشن یکی بود ، دوربین یکی بود ، لنز یکی بود اما ... اما نمی توانم بگویم ساجده ی قبل و بعد از این ع ، یکی بود ... ! 


عکاس ها اصطلاحی دارند به نام شات طلایی ... و نویسنده ها اصطلاحی به نام شاه بیت ! حالا شاه بیت طلایی زندگی من ، این ع بود . تغزلی که عاشقانه می دمید روح بلندش را به تمام وجودم و بلندم می کرد به یک " یا حسین " ( علیه السلام ) تمام این مدت ... ! این بار ؛ اتمام حرف مجری یک خنده ی از ته دل بود و چشم هایی اشک بار و شوری دویده به جان نفس هایی که حالا کمی تند شده بودند و انگشتری که دستی لرزان اما محکم و استوار ، میهمان دست دیگرش می کرد و همان شور شیرین درست وقتی که هر چند ثانیه یک نگاه وصف ناشدنی نثار دستی می شد که حالا گویی آماده بود به این نگین انگشتری تمام دنیا را به بهشتی شش گوشه بدل کند ... ! درست به سان کودکی که گرمای دست پدر بر شانه اش ، قدرت تغییر تمام جهان را به او می دهند . این را از چشم هایی وضو گرفته به اشک خواندم ، چشم هایی که هیچ گاه دروغ نمی گویند ... ! 




#س_شیرین_فرد 




همانفدر خوشحال که خودت می آمدی ...

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


بابا زنگ زد . سر کوچه ، منتظر بود و وقتی رسیدم ، بیرون یک ماشین جدید که تا به حال ندیده بودمش ایستاده بود و دست هایش را به نشان تقدیم ، دراز کرده بود ...


می خندید ..


می خندیدم ...


راستی ... ؟!


کی ساجده ی طلایی بابا ، اینقدر بزرگ شد که ماشین برایش ب ند ... ؟!


 




روضه ی غیر رسمی

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم 


 


محرم امسال لااقل شروعش با هر سال دیگر فرق می کرد . امسال دهه اولش ، هیچ شبیه دهه های اول دیگری نبود که در تمام عمرم دیده ام ... حال و هوای امسال فرق داشت ، رنگ و بوی دیگری را انگار دمیده بودند به کل ثانیه هایش . امسال هیئت نرفتم ، نه اینکه فقط هیئت نرفته باشم ها ، نه .. ! امسال هیچ کجا نرفتم ... امسال حتی یک چای صلواتی هم نخوردم ... نه اینکه از قصد باشد ها نه ... امسال از صبح که چشم هایمان را باز می کردیم تا شب یا بعضا بامداد روز بعد که جنازه هایمان با چشم های یکی بسته و یکی باز برسد به خانه ، در یک محیط بسته ای بودیم به نام استدیو ... ! دائما در رفت و آمد و در تکاپو ، در خیابان یکی دمام به دست داشت و اینجا یکی دوربین به دست بود . توی کوچه یکی بلند گو ها را می کشید و در این محیط بسته یکی هدفون به گوش بود، یکی نور چهل چراغ به قامتش می ت د و اینجا یکی لب تابش ، صورتش را روشن کرده بود و دیگری را نور هشتصد روشن روبروی صندلی میهمان ... ! اینجا کلاکت می زندند و کمی آنطرف تر ، سنج ... ! هر ی به کاری مشغول بود اما یک چیز در همه مان یکی بود . یک چیزی که نمی شود وصفش کرد یا در موردش نوشت ... یک چیز غریب ، یک چیز غریب که شاید تا پیش از این ها نمی دانستیم در وجودمان دارد سوسو میزند ! هر حسی ، هر رویدادی ، هر حرفی ، یک اتفاقی را می خواهد که آشکارا بروز کند و من هیچ وقت فراموش نمی کنم که اتفاقی که از این راز برداشت ، تا شب چشم های مرا از پشت باریکه ای اشک به ویزور دوربینم دوخته بود . یک چیز نا آشنا ؛ یک چیزی که ی نمیدانست چیست اما هر به زبان خودش ، می کرد و این بارانی بود که به حرمت این ها می بارید ... ! روز دوم مصاحبه هامان با م عان حرم بود ، با خانواده های ، با جانبازان ، با ی امنیتی که قبل از مرگشان اربا اربا شدند ،  با تنها غواص نجات یافته از صد و سی و پنج جوان دست بسته ی زنده به گور شده ، شاید قریب به چهل پنجاه نفر را گرفته بودیم ، همه شان عادی بودند ، لااقل برای من یکی همه شان عادی بودند اما انگار در من یک چیزی غیر عادی بود ، یک چیز درست نبود که با وقاحت تمام س ا مانده بودم ، زانوان نمی لرزید و دست هایم شل نشده بود ، مادران ع های را می دیدند و حالشان دگرگون می شد ، اما من راست راست می چرخیدم ... ! پدر شهید از شهادت علی اکبرگونه ی پسرشان می گفتند و من حتی بغض هم نکرده بودم ، همسری از عاشقانه های دخترش با پدری که حتی جان بی جانش برنگشته بود می گفت و من خیره خیره نگاه می . یک چیز درست نبود ، شاید من سنگ شده بودم ... شاید اصلا محرم امسال مرا پس زده بود ... تا اینکه مصاحبه با همسر این شهید تمام شد و بنا شد به فضای بک استیج برویم تا ع های پایانی را طبق روالی که از هر مهمان می گیریم ، بگیریم ... اصرارشان بر اینکه فرزندانشان در کنارشان باشند هنگام ع ، لااقل برای این دو روز مصاحبه طبیعی بود . همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا دختر ها آمدند ... شاید ، شاید تا کمر من بیشتر قد نداشتند اما وقتی گام هاشان به اتاق کشیده شد ، گویی کمی هوای برای نفس کشیدن کم بود ... ! گویی با هر قدم کوچک استوارشان ، پدر ساقدوشی چادرشان می کرد و قامتی با چادری خاکی ، در آن گوشه کنار ها وان یکاد می خواند ...  


از پشت ویزورم نگاهشان ، کنترل اشک هایم با من نبود ، کنترل اشک های هیچ با خودش نبود و همه سعی می کردیم گل دختر های چادر به سر ، ما را نبینند ، من دوربینم را قاب صورتم کرده بودم ، دیگری برگه هایش ، یکی پشتش را کرده بود و ... مگر میشود از پشت این همه عدسی و آینه ، یک نگاه این چنین کند با من .. ؟! دوربین را به پایین کشیدم ، می خواستم مطمین شوم از اتفاقی که دارد درم می افتد ... دوربین را از مقابل چشم هایم کنار کشیدم ، عینکم را به کناری انداختم ، چشم هایم دوخته شده بودند به یک معصومیت ، یک دین ... یک چیزی که حس می دور گردنم دارد خفه ام می کند ... یک چیزی که هنوز که هنوز است جرات نکرده ام ع های آن روز را سلکت کنم ... ! فقط تا توانستم شات زدم ... درست به سان دختری که هی مشتش را پر می کند از شکلات و در دامنش می ریزد تا بیشتر و بیشتر طعم شیرینی را بچشد ، دست می انداختم تا بیشتر داشته باشم از این روضه ی مکشوف ، شات می زدم ... از این حال غریب ، شات می زدم ... بی آنکه بخواهم کادر بندی کنم ، شات می زدم ، بی فو ، شات می زدم ، بی بازبینی وایت بالانس ، شات می زدم ، فقط شات می زدم و تنها آرزویم این بود که در میان این شات ها ، بمیرم ... 


از آن شب به بعد ، طعم چای استدیو برایم فرق می کرد ، درست همان چای روضه بود و بس ... ! 


#س_شیرین_فرد 




اتاق گریم

درخواست حذف اطلاعات


بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


اتاق فرمان ، استدیو ، اتاق وی آی پی ، آبدار خانه ، اتاق گریم ، ل ، سامان دهی تماشاچیان و ... نظر من را بخواهی می گویم از همه خاص تر اتاق گریم است ! گرچه استدیو محل ضبط است و خیلی چیز ها به خود دیده و خیلی حرف ها شنیده و اشک به جان یده و با خنده های بلند آدم های داخلش خندیده و از گرمایی که بخاطر خاموش کولر هاست تا صدای اضافه را هاچ اف نگیرد ، بجای هاچ اف های بی رحم در میانه ی تابستان ، عرق شرم ریخته . دکور های مختلف زینتش کرده و خلاصه اش کنم ، دفتر عمر تک تک اعضای تیم را ورق زده اما به گمانم اتاق گریم خاص تر است !


اتاق گریم جایی است که آدم هایی که داخلش می روند ، وقتی از پشت در های بسته بیرون می آیند زمین تا آسمان فرق می کنند با قبل از رفتنشان ! آدم هایی که عیب های صورتشان را با بهترین متریال مخفی می کنند تا در بهترین ح ممکن باشند یا حتی زیبایی های دلربایشان را می پوشانند تا بماند برای ... ! اتاق گریم جای خیلی خاصی است ... داخلش یک راز خیلی بزرگ را جا می گذاری و تمام ! مهم نیست ب تا صبح باریده باشی و چشم هایت در کبود ترین و متورم ترین ح ممکن باشند ، بیرون که می آیی تو یک ساجده ی شیک و اتو کشیده ای که انگار بش تا صبح چای و شربت نوشیده و با ی که دوست داشته گپ زده ! مهم نیست دور چشم هایت چین و چروک خانه کرده باشند یا خط خنده ات کمی عمیق تر بخندد ، کمی عمیق تر از یک زخم ...  تو وقتی بیرون می آیی بی عیب و نقصی و یک راز بزرگ را جا گذاشته ای ! گریه های ب ... !


آدم هایی که به اتاق گریم می روند معمولا آدم های خیلی خاصند ، خیلی خاص ... غالبا تمام آن هایی که قرار است جلوی دوربین ها باشند و با بالاترین کیفیت سیمایشان بماند به یادگار . کمتر پیش می آید یا اصلا پیش نمی آید که آن هایی که دائما در پشت صحنه در تکاپویند و دیده نمی شوند ، بروند آنجا و راز مگویشان را در گوش های آینه فریاد زنند ! اصلا یک چیز غیر معمول است که اوی صحنه ، اوی بردار ، اوی صدا بردار ، اوی مجری و حتی توی عکاس و نویسنده بروی آنجا و بخواهی چیزی را به امانت بسپاری ... پس بنابراین مجبوری برای چشم های متورم کبود تارت یک دلیل مس ه بیاوری ،‌ یک دروغ بزرگ ... ! بی خو ... !


اما این روز ها ، اتاق گریم برای من حکم دیگری داشت ... کمی فرا تر از کرم پودر و شانه و فی اتور ... ! کمی بیشتر از کمی فراتر ! یقین کرده ام که این دنیا ، دنیای علت و معلول است و هیچ چیز ، هیچ چیز بی دلیل نیست ولو به کوچکی افتادن یک برگ ببینیمش ... ! ما دلیل خیلی چیز ها را نمی دانیم و این دلیل نمی شود که تاکید کنیم بر بی علتی محض تمام علت هایی که به نادانسته های ما می خندند ... ! گمان می کنم گاهی بعضی حقایق می آیند درست جلوی چشم هایت ، با تو دست می دهند تا یک چیز را بگویند ، یک چیزی که گفتنی نیست ! این روز ها برایم عادی شده بود هایم اما حالا یقین دارم بی دلیل نیست ، هایم را در اتاق گریم می خوانم و جز گریمور و مهمان ، من هم شده ام عضو ثابت برو بیا های این اتاق ... سجاده ای شده جز جدا ناشدنی این بخش از استدیو ... بی دلیل نیست ! گوییا دیگر مجبور نیستم به دروغ مس ه ی بیخو و حالا خلاف معمول همیشه منی که نه گریمورم و نه بناست جلوی دوربین بروم و حتی یک ، یک ع درست از خودم ندارم هر روز چند بار پایم به این اتاق کشیده می شود .  گمانم تمام متریال من همین مهر و تسبیح است و بس ... ! حالا یک ساجده ی شیک و اتو کشیده داریم که انگار نه انگار ب که هیچ ، پنج دقیقه پیش در حال احتضار بود ... ! ساجده ای که چیزی را مخفی نکرده ، چیزی را جا نگذاشته ، ساجده ای که یک فرق بزرگ دارد با تمام آدم هایی که اینجا گریم می شوند و راز هایشان را به امانت جا می گذارند ... ، ساجده ای که درد هایش را دور ریخته ... ! برای همیشه ... !


 


#س_شیرین_فرد


 





جان تمام درد ها

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


با ی که قدم بر میداری ، بعد از چند دقیقه ای گام هایت می شود درست عین گام های او ... با همان فاصله ، همان زمان و حتی همان زاویه ... 


با ی که هم صحبت می شوی بعد از چند دقیقه ، دقت که کنی ریتم نفس کشیدن هایت می شود درست شبیه نفس های او ... !


و پزشک ؛ تنها ی است که بعد از چند دقیقه آهنگ ضربان قلبش ، می شود دانه دانه تپش های بیمارش ... ! 


 


روز پزشک مبارک 


 




چگونه ژاپن ، ژاپن شد !

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


 


- قرنیه ی چشم هات خشک خشکه ! از من توقع چی داری ؟! معجزه ؟! 


 


این حرف ها را با صدای بلند آقای ی که دو هفته ی پیش دیده بودمش هنوز در ذهن دارم ! می گفت کم کم باید سرم را از دنیای مجاز بیرون بیاورم و بچسبم به دنیایی بیشتر از چند اینچ اما او نمی دانست جان من همین چند اینچ است ! اگر بناست بهای کار من خشک شدن اولین لایه ی شفاف چشمم باشد ، راضیم ! خوب است ... من چشم هایم را به لحظاتی می دهم که از دنیای بیرون هیچ چیز احساس نمی کنم . لحظاتی که از ته دل می خندم و در عمق جانم دیگر دردی نیست . لحظاتی که به معنای واقعی کلمه جدا می شوم از هر آنچه صبح بخاطرش با همین قرنیه های خشک ساعت ها گریسته بودم و حالا بخاطرش با ص گرفته و بریده بریده حرف می زدم . من کار نمی کنم برای امرار معاشم ، کار نمی کنم که مثلا درآمدم را پس انداز کنم ، کار نمی کنم که اجاره خانه دهم ، ماشین ب م یا حتی یک چیز کوچک مثلا ساعت ب م ! من کار نمی کنم که پول هایم را جمع کنم و مانتویی را که دوست دارم ب م . شکر خدا پدرم چنین اجازه ای به من نمی دهد ، او می گوید که کار می کند تا من آنطور که میخواهم زندگی کنم و راضی نیست یکدانه دخترش بخواهد کار کند ! همین را هم اجازه اش را داد چون می دید دخترش اینطور خوشحال تر است . پدرم برایم ماشین یده است ،‌ساعت یده است و اصلا نمی گذارد چیزی در دلم به نام مانتویی که دوستش داشتم بماند ! من کار می کنم چون دوست دارم . از اغلب پروژه هایی که بر می دارم هیچ درآمدی ندارم . نهایت در آمدم بشود یک لیوان آبی که آنجا طلب می کنم تا لب های خشکم را آرام دهم . من به کارم عشق می ورزم و اصلا مهم نیست که در این سه روز آ هفته کلا شش ساعت بیشتر نخو ده ام و ما بقی را دائما پای همین صفحه ی چند اینچی بوده ام . میان پروژه هایی که مرا می خواهند یکجا هست که با دلم می روم . یعنی رفتن به آنجا را دوست دارم و اصلا برایم مهم نیست که آن سر شهر است و حتی هزینه ای بقدر رفت و آمدم هم نمی دهند . یعنی حاضرم از جیب ج کنم ولی بروم ، ولی شات بزنم با دلم . چهارشنبه اجرایی بود که با پای جان رفتم . با پای جان رفتم و نزدیک پنج ساعتی بی وقفه روی پا بودم ، حتی کوتاه فرصتی به قدر نشستن هم نبود . پنج ساعت پلک هایم از ویزور دوربین جدا نشد ، پنج ساعتی که به نسبت باقی اجرا ها زمانش به مانند ثانیه ای بود . در اجرا ها گاه گاهی که کمرم خیلی اذیت کند ، می گردم به دنبال یک زمین خالی ، هرچند خاکی ، با چادرم دراز می کشم رویش ، مهره های کمرم مجبورند در همان دو دقیقه آرام بگیرند و چشم های بسته ام نیز محکومند تا خودشان را در همان دو دقیقه ، ثانیه به ثانیه پیدا کنند . بعد بلند می شوم ، چادرم را تکانده و نتکانده می ایستم درست روبروی سن !


این روز ها گردنم هم عذ شده است برای خودش و این سوال که چه می شد اگر ستون مهره ها بی واسطه به سر وصل بود عجیب ذهنم را مشغول کرده . دست راستم در تمام اجرا ها در آتل است و سعی می کنم از دست چپم کار نکشم ، مهم هم نیست چون کاری که می خواهم را می کند اما گردنم ... او را چه کنم ؟! دائما باید بچرخد ، باید نورسنجی کند ، دیاف بدهد ، شات های زده را چک کند ، منوی دوربین را به شرایطی که میبیند یکی کند . گله ای نیست . درد که چیزی نیست یک ژلوفنی ، ادویلی ، نوافنی چیزی تمامش می کند هرچند که درد کشیدنش هم شیرین است . صبح ها در کلاس پای تخته گچ می خورم ،  این روند را دوست دارم چون اجازه نمی دهد فکرم سرکشی کند . دیگر کمتر ی است که به اشک صبح شوند . تا دو و سه که اشک می ریزم و میبینم این حق دختران هشتم و نهم و دهم و یازدهم که از تابستانشان زده اند تا ترم تابستان مدرسه را بیایند نیست که دبیری خواب آلوده و یا با چشم های پف کرده و کبود ببینند پس تا صبح را همان چند ساعت می خوابم حداقلش خودم را گول می زنم که به اشک صبح نمی شود و باقی راند عذابم را کابوس های شبانه عهده دار می شوند . صبح ها در مدرسه ام ، ظهر ها شات می زنم و شب ها می شوم هنر جوی کلاس هایی که دوست دارم این م ن هم اگر زود به خانه برسم ، با همان مانتو ی مشکی می نشینم به طرح زدن ،‌نوشتن یا ادیت ع هایی که مانده ، م مثل همند ، درست مثل امشب ، تا صبح رفیقم یک لب تاب است و یک فتوشاپ دو هزار و هفده و یک رم پر گاه گاهی که بچه ها تکلیف یا آزمونی داده باشند ، یک خ ر قرمز دستم را می گیرد و می نشینم به خواندن و نوشتن . تایم هایی را که در راهم کتاب دست می گیرم ، این روز ها " مشکی برازنده ی توست " میخوانم . کار تحقیقاتی دوست دارم ، کار تحقیقاتی را عاشقم و حاضرم تمام این کار هایی که سلامتی ام را پایشان داده ام ، بخاطرش بدهم ! خیلی هم دنبالش هستم که یک پروژه را معامله کنم با تمام شش صبح بلند شدن ها و روسری رنگی سر هایم ،‌با تمام شات زدن هایم و با تمام عشق هایم ! این یکی ، به همه می ارزد ... ! 


این یک هفته را مثلا کلاس برنداشتم تا تند تند ع هایی را بزنم که تمام این مدت ادیتشان مانده بود و روی هم تلنبار شده بودند . این یک هفته یک بند به عینکم وصل بود و به گردنم . این یک هفته را از همان روز اجرای چهارشنبه شروع کرده بودم اما ، گویی تمام شدنی نیست . بخاطر یک اشتباه کوچک نو رداز محترمی که صلوات بر روح مطهرش باد ! ع هایی را که روتوششان یک ربع بود الان نزدیک چهل دقیقه از من زمان می برند . و این یعنی چند برابر ! چند برابری که تازه نمی شود آنطور که باید بشود . بخاطر یک نو ردازی که احساس مسئولیت نمی کرد من این روز ها حس می کنم اگر چیزی هم از آن اجرا به من بدهند ، حلال نیست ! حس می کنم آنطور که باید کار نکرده ام اما می دانم کرده ام . می دانم دیگر از هیچ عکاسی جز ایزو شصت و چهار هزار و دیاف پنج ،‌کاری بیشتر بر نمی آید ! ایزو در آتلیه صد است حالا که من گذاشتمش شصت و چهار هزار ... ! دیگر دوربینم بالاتر از این ایزو نداشت ،‌دیاف باز تر هم لنزم نداشت ! بخدا وسعم همین بود . خودم هم شب تاب نبودم که در آن تاریک خانه ای که برادر محترم نو رداز درست کرده بودند بتابم ، جدال عجیبی میان ذهن و دلم است . دلم می گوید تو درست ع نگرفتی ، هر چه می خواهد باشد مهم این است که حتی یک ع خوب در نیامده ،  اما ذهنم ، منطقم ، هر عقل سلیمی می داند که من آنچه را که بیش از آن توان نداشتم م . کمرم م می دهد ، چشم هایم ناله می کنند ، مچ دستم سر شده است اما هیچ کدام ، هیچ کدام از ع ها ، نورشان نمی شود آنطور که باید . این روز ها دیگر فتوشاپ هم به سخن درآمده قسمم می دهد که به هرچه اعتقاد داری بیش از این در توانم نیست ! همه ی این حرف ها را زدم تا یک چیز را بگویم ! بیایید در هرجایی ، هر سمتی که هستیم ، کارمان را به بهترین نحو انجام دهیم هرچند فکر کنیم کارمان کوچک است و به چشم نمی آید ! 


 


#س_شیرین_فرد




و صفحه ی این اعداد که ارزش از اوست خداست

درخواست حذف اطلاعات

بسم الله الرحمن الرحیم


 


مهم نیست هزار تومان ، ده هزار تومان ، صد هزار تومان یا حتی میلیون ها تومان ! مهم نیست ... این صفر ها بی ارزشند مادامی که یک " یک " کنارشان نباشد . این صفر ها بی ارزشند و هرچه زندگی ِ بی ارزش تو صفر هایش بیشتر و بی ارزش تر باشد ، ارزشمند تر می شود وقتی یک " یک " قامت راست می کند درست در کنارش . هرچه غم هایت ، درد هایت ، دل تنگی هایت ، دانه دانه صفر هایت بیشتر باشند ، آن یک که بماند کنارش‌ ، با ارزش تر می شود و وجود تو را بالاتر می کشد که حالا تو ، یک " یک "پر صفر بر ارزش دارایی هایت افزوده شده ... 


و حالا  منم آن همه صفر که سر تکیه داده ام درست به قامتی راست که کنارم ایستاده و افزوده بر تمام دارایی های زندگی ام ، یک دوست را ! 


 


#س_شیرین فرد 




دلتنگی گرام !

درخواست حذف اطلاعات

هو الرحمن الرحیم


 


یک وقت هایی در زندگی آدم هستند که یک چیز هایی دقیقا در جایی که انتظارشان را نداری و در زمانی که حتی فکرشان را نمی کنی ، پیش می آیند . یک وقت هایی در زندگی آدم ، یک دست هایی درست به یکباره میان هجوم وهم ، می آیند و درست تو را هُل می دهند به سال های عقب تر ، به کمی دور از این ها ، جایی که دقیقا شد همان نقطه که ساجده ای ساجدگی هایش را جا بگذارد و خودش را با سبک خنده هایش ز دوش ، سنگین تر کند ! جایی که یک ساجده درست در اوج شیرینی هایش خم شده تا لعل خنده ز لب بر زمین بریزد و بس ! 


آن یک وقت ها معلوم نیست ، هیچ وقت ، هیچ کجا معلوم نبوده اما چیزی که قطعی است وجود همین یک وقت هاست ! مهم نیست آن دست چیست ؟! یک جمله از یک رهگذر غریبه در خیابانی کیلومتر ها آنطرف تر از محل سکنایت ؟! یا عطری که به آغوش باد پیچیده ؟! شاید هم یک صدای آشنا باشد ! مانند کوفتن آرام پاشنه های بلند کفشی به زمین قلبت ! شاید هم شرشر باران ... ! نمی دانم ! اهمیتی هم ندارد ... مهم آن است که دلت آنقدر محکم دستش را به آنجا گرفته که به سادگی یک جمله ، یک عطر ، شاید هم یک صدا یا قطره قطره ی باران به آنجا پرت شود و ساعت ها بماند به تماشا و تو وقتی خودت را پیدا کنی که چاره ای جز تسلیم شدن نداشته ای ! 


نه ... ! این دست سرنوشت نیست که این حال سیاه غمگین را پیوند می زند با گذشته ای که هیچ شباهتی به جان دادن اکنون ندارد ، نه ! ایمان دارم سرنوشت به این دلتنگی نیست ! به یقین این دست منی است در گذشته ، که حالم را به آغوش می کشد تا آرام در گوشم کند ؛ به خنده هایت ، خیانت کردی ! 


ـــ


#س_شیرین_فرد


کوئسشن های ایسنتاگرام فراگیر شدن ، این فقط یه سوال بود ، اما جواب ، پرتم کرد به روز ها و سالهایی که نباید ! میگن موقع جون دادن تمام لحظات زندگی آدم از جلوی چشمش رد میشن ! آیا این همون مرگیه که چشم های من امروز تسلیمش شدن ؟! 


دلم برای اون ساجده تنگ شده !