رسانه
رسانه

ر مثل رسیدن



سرماخوردگی است

درخواست حذف اطلاعات

چند روز سرما خوردم . اصلا حال ندارم . به زور میرم سر کار . به زور هم تو خونه کارای خونه رو میکنم . بینی م قرمز شده از آبریزش و کشیدن کلین .  این هفته خیلی طراحی ن .

قرار صبونه به هم خورد چون دوستم رفت سرکار .

یه جعبه مداد رنگی 60 تایی سفارش دادم برام بیارن. 

سر کلاس ها که میرم بازدید، یه کلاسی هست بچه ها خیلی کوچیکن.  اونقدر بعضی هاشون خوردنی هستن که اصلا نمیتونم جلو خودم رو بگیرم . فرصت گیر بیارم بغل و بوس . البته ازشون اجازه میگیرم اگه دوس نداشتن اذیت شون نمیکنم و از دور فقط با نگاه بشون لذت میبرم. 

حتی تو این سن کم گرایش دختر و پسر به هم بیشتر تا بچه های هم جنس . دختر کوچولو شیرین جواب ش رو نمیده اما چه ذوقی میکنه برای حرف زدن با پسر کوچولوی توی کلاس .

خدا طبیعی زن و مرد رو متمایل به هم آفریده ،  ولی ما همیشه میخوایم نفی و انکارش کنیم .




بدون شرح

درخواست حذف اطلاعات

امروز یوگا نرفتم.  مدتی بود باید با همکارم میرفتیم بازار که برای آموزشگاه مون فرم اداری انتخاب کنیم و شرایط رو بسنجیم.  جور نشده بود تا امروز . ساعت 9.30 رفتیم و چند تا مغازه سر زدیم و قیمت ها واه واه بود . آخه هرچی پولش بشه نصفش رو ما باید بدیم . خلاصه یه مدل انتخاب کردیم که اگه توافق نهایی بشه ، سایزگیری کنن و برامون بدوزن. 

از دندون گردی راننده تا ی نگم که نگذاشتیم حق خوری کنه و حاضر شدیم زودتر از مقصد اصلی پیاده بشیم اما پول زور ندیم .

اومدم سر راه سبزی یدم و پاک و شستم . حالام خیلی گرسنمه. 

باید برای طراحی های چهره به خودم بجنبم اما چه کنم .

مدتی خواب اصلا کامل و خوبی ندارم نه شب و نه ظهر . با اینکه کلی خسته میشم اما خوابم بی نظم و اعصاب خورد کن شده . هر روز خسته و بی حال روزم رو شروع میکنم .

اما حال روحی عمومی م خوبه خدا را شکر. 

تو آموزشگاه که به عنوان بازرس پام میذارم تو کلاس ، هم همکار و هم زبان آموزا یه جور دیگه ای ازم حساب میبرن.  هرچند خیلی برا من فرقی نداره و دلم نمیخواد حس کنن تفاوتی هست . مگر سابقه ای که من دارم و قابل انکار نیست. 





جوک

درخواست حذف اطلاعات

امروز پا شدم جارو و گردگیری .  میخواستم بشینم پای طراحی که نشد . چون باید میرفتم ید . لابلای یدای خونه ، برا خودم ارده و قرص آهن هم یدم . و اسطوخودوس.  میگن کنارم بذارم خوابم بهتر میشه . ب تا یک و خورده ای لولیدم و تمام شب هی بیدار میشدم . آ شم ساعت 7.30 بلند شدم .

این هفته فقط یه کار آماده دارم برای کلاس طراحی م .

ب با یکی از دوستای گلم چت می . دلم میخواست بزرگترین کار دنیا رو م تا اونو شاد کنم . من جوک بلد نیستم.  یه جوک ضایع بلدم که یه عمر تعریفش میکنم . برا شما هم میگم . نه برای اینکه بخندید.  چون فکر نمیکنم بخندید.  فقط جهت رفع کنجکاوی تون تعریفش میکنم .

یه هزا ایی رفت عروسی تا اومد کف باز کنه عروسی تموم شد. 

خودم بار اولی که این جوک رو شنیدم خیلی خندیدم و دیگه جوکی تو ذهنم نموند و نمیمونه. 

دوستم خواست کمی بیشتر ذوق به ج بدم در مسیر یادگیری جوک . منم رفتم کلی جوک انتخاب که براش بفرستم و بخندونمش. 

شما جوک بلدید؟  کامنت جوک برام بذارید.  منم تقدیمش میکنم به دوستم .

امیدوارم خنده نقش همیشگی رو لباتون باشه .





میزبانی با طعم مهمانی

درخواست حذف اطلاعات

چند سال پیش که رفتیم مشهد ، رفتیم سبزوار خونه یکی از دوستای اون داداشم.  البته ما بخاطر خواهر برادرم اصلا نمیخواستیم بریم خونه مردم و مزاحم شون بشیم . بچه ها ما هم خیلی شاکی شدن که ما با این وضع چکار رفتیم خونه مردم . اما از بس که این خانواده زنگ زدن و ماس دیگه راهی نداشت . رفتیم و نمیدونید چقدر اینا خوش برخورد بودن و چقدر پذیرایی و احترام گذاشتن.  مرد با اینکه ما رو نمی شناخت کلی ماس داداشم که مریض کرد که باید بیاید بالا و باورتون نمیشه بعد کلی ماس ، خودش داداشم رو بلند کرد و برد داخل خونه .

خانمش هم کلی مهمان نوازی کرد . طوری بود که اصلا حس غریبی نکردیم . حتی گفتن اگه اذیت هستید ما میریم یه خونه دیگه فقط شما راحت باشید .

بعضی از آدم ها یه دریا هم برای وصف بزرگی قلب شون کمه   .

خدا را شکر من از اینجور دوستا هم زیاد دارم . یکیش همین شما که داری منو میخونی. 

خلاصه بعد این همه سال ، اینا امسال اومدن سمت خوزستان که برن بوشهر و کیش . داداشم اصرارشون کرد که باید بیان خونه و از اونجایی که متاسفانه زن داداش اهل پذیرایی نیس ، بشون گفت بیان خونه ما . ما هم کلی تدارک دیدیم . مرغ و مخلفات پختم و کوبیده هم از بیرون آوردیم.  یه سالاد خوشکل درست که همش میگفتن اینو چطوری درست کردی .

کلی جو با جوهای همیشگی زندگی ما فرق داشت . زن و شوهر خوش مشرب و خودمونی.  اینقدر راحت بودیم که انگار سالهاست هم خونه ایم . مدتها بود که تو چنین جوی قرار نگرفته بودم . از آدمای تکراری دور و برم با اون افکار و عقاید پوسیده و افراطی بیزار شدم . اما ب خیلی بم خوش گذشت با اینکه میزبان بودم نه مهمان . کلی اصرار کردیم شب پیش ما بخوابن،  اما مرد از خدا بی خبر گفت دیگه باید پیش آقا داداش هم خدمت برسیم،  شب پیش شون بخو م و فردا بریم . ما هم اخلاق زن داداش میدونیم هر چقدر اصرار کردیم بمونن بالا ه رفتن.  خانم دوس داشت بمونه علنا هم گفت ، چون متوجه سردی اخلاق زن داداش شده بود . ولی مرد گفت نه دیگه بریم و رفتن. 

چند ساعت یه فضای متفاوت رو حس و کلی جو سبک بود و گفتیم و خندیدیم. 

من میزبان بودم اما حس خوب مهمونی رفتن رو داشتم .




حال خوب

درخواست حذف اطلاعات

حالم یه جورای خاصی خوبه . دلیل خاصی هم وجود نداره .

هنوز انرژی مهمون ها تو وجودم مونده .

کلی از کشیدن چهره ، لذت میبرم .

مراقبت بیشتری از بدنم میکنم . براش آب زرشک و ارده و خاکشیر و آلو یدم و در طول روز تا شب هم عسل میخورم که حالم بهتر بشه .

خوابم بهتر شده ،  البته هنوز یه دست نشده و قطع میشه ولی نسبت به قبل بهترم . خواب ظهرم هنوز تنظیم نشده .

راستی گفته بودم که بم گفتن اسطوخودوس بذارم کنار سرم ، واقعا تاثیرش رو تو  رفع بی خو م حس و تجربه . اسطوخودوس رو گذاشتم تو یه جعبه ف ی خوشکل و شب کنار سرم میذارم ، فقط معتاد نشم یه وقت .

روی تشک با ملافه جدیدم میخوابم . ملافه ای که یدم خیلی قشنگه و انگار رو یه جعبه مداد رنگی خو دم.  و به تعبیر یکی از دوستان روی پیانو . خیلی خو دن روی ملافه رنگی ، حال خوبی داره . شاید باعث بشه خوابای رنگی ببینم .

به لطف اون دوست عزیزتر از جانم که محبتش وصف ناپذیر شده برام ، هر روز یه تعداد جوک میخونم و میخندم . کاری که اصلا بش علاقه نداشتم .


این جوک رو میذارم براتون چون ربط به معلم و شاگرد و کار من داره . امیدوارم بخندید .:
معلمه پدرشاگردش رو احضار میکنه مدرسه...
فرداش پدره میاد میگه چی شده؟مشکل چیه؟
معلمه میگه بچه ی شما خیلی خنگه..!
پدر:یعنی چی؟
معلم:الان بهتون میگم..نگاه کنید...
به شاگردش میگه برو ببین من تو حیاط مدرسه ام؟
پسره میره و میادمیگه نه خانم معلم توحیاط نبودید..
معلم میگه شایدتودفترمدیرم برو اونجا رو ببین
پسره دوباره میره ومیاد میگه نه خانم اونجا هم نبودید...
معلم به پد سره میگه ببینید..ببینیدچقدر بچتون خنگه...
پدر میگه: خب شاید رفتی مرخصی ....!!!




سی و هفتمین آذر

درخواست حذف اطلاعات

امروز وارد سی و هفتمین آذر پیمانه عمرم شدم . خدا میدونه تا اینجاش رو چطور پر و بقیه ش رو چطور ... خدا میدونه چقدر ازش مونده .

8 آذر یه دختر پاییزی با یه وجود تابستونی و گرم به دنیا اومد . یه دختر که پاییزی بود اما گرم و آتشین. 

یه دختر ...

یه دختر که شاید خواستنی نبود . شاید اشتباه به دنیا اومده بود .

اون دختر میون همه سختی ها رشد کرد و رسید به چیزی که الان هست . شد یه دختر 37 ساله با یه عمر خاطره های خوب و بد . با یه عمر تجربه بیشتر از سنش.  با یه عمر عشق به دور و بری هاش.  البته دختر قصه ما فرشته نبود و نیس ، اونم اشتباه کرد ، اونم لغزید،  اونم اخم و تخم کرد . اونم عین ابر غرید و بارید .

اونم ترکیبی از خوبی و بدی بود .

دختر 37 ساله قصه ما تا پارسال از عدد سنش بدش میومد . اما امسال حس متفاوتی داره . فهمیده که دیگه سن و عددش مهم نیست .  مهم اینه که بتونه 37 نعمت خدا رو شکر کنه ، که شاید سخت باشه براش . اما میخواد بابت اونایی که یادشه ، سپاسگزاری کنه .. 

نعمت سایه پدر و مادر

داشتن خواهر برادر

داشتن دوستای خیلی خیلی خوب . که دلم میخواد اینجا اسم شون رو بیارم ...

مینای عزیز

تیله رنگی عزیز

ریحانه خاموش ولی در دلم همیشه روشن عزیز

ریحانه وبلاگ اینجا بدون من عزیز

آقا محسن عزیز

آقا فرساد عزیز

صوفی عزیز

عابر عزیز

زهرا جان عزیز

زینب عزیز

مرجان عزیز

مریم عزیز

و خیلی از دوستان که خدا نکنه اسم شون جا مونده باشه .

بخاطر سلامتی م خدا را شکر میکنم .

بخاطر تحصیلاتی که دارم

بخاطر شغلم

بخاطر هنر دستی و نقاشی

بخاطر زمستون و بارون

بخاطر همه فرصت هایی که فقط در شرایط مجرد بودنم میشد بدست بیارم . و واقعا ارزشمند هستن .

بخاطر هزاران چیز دیگه خدا را شکر میکنم .

همین که حالم خوبه یعنی من خوشبختم.  و چی از این بیشتر .



یکی از دوستام اول صبح تو واتساپ وضعیت تولد منو گذاشته،  و واقعا خوشحالم کرد .

من خیلی شما رو دوس دارم خیییییییلی. 

خدا به همه تون سلامتی و عمر خوش بده . ممنون بابت همه روزهایی که تو سخت ترین شرایط کنارم بودید و تنهام نگذاشتید. 




شکر لذت بخش

درخواست حذف اطلاعات

امروز ظهر که از یوگا اومدم دلم خواست پست جدید بذارم . اما اومدم هم کار داشتم هم ذهنم درگیر ترجمه ای بود که باید امروز تحویل میدادم . دیگه نتونستم راحت پست بذارم . ظهر نخو دم و نشستم تو اتاق آ ی خونه ، کمی نم داشت و الان پاهام درد میکنه ، تا قبل رفتنم به کار ، تونستم تمومش کنم .

دیروز کلاس نقاشی خیلی خوب بود   .

راستی امروز تو باشگاه به اصرار مدبر باشگاه رفتم و حلقه زدن تمرین . اولش گفتم نمیتونم چون قبلا بارها امتحان کرده بودم و نتونسته بودم انجامش بدم . اما امروز بعد چند بار تمرین تونستم . راستش خیلی تجربه شیرینی بود  . وقتی فکر کنی یه کاری رو نمیتونی انجام بدی و بعد انجامش بدی برات ارزشمند میشه . حالا دیگه بلدم حلقه کمر بزنم . البته هنوزم مسلط نیستم اما تا همین حد کلی پیشرفت .

فردا صبح خونه م و انشاءالله میشینم پای طراحی . امیدوارم کار غیرمترقبه و دور از انتظار پیش نیاد .

اون همکارم که تابستون رفتیم صبونه ، برای صبونه دعوتم کرده . بازم یوگا نمیرم و به جاش میرم صبونه .

مادر شاگردم که تصادف کرده بود برگشته باید دیدنش برم و دارم فکر میکنم کی و چه طور شرایط رفتن جور کنم .

این روزا بیشتر خدا را شکر میکنم و از شکرگزاری م لذت میبرم . خنده تون نگیره ، گاهی از حال خوب این مدت کوتاه تعجب میکنم از خودم . بعد هم به خودم میگم حالا خودت چشم بزن .  

حال دلتون خوش باشه الهی .

یه دوست خیلی خوب دارم که واقعا موندم محبتش چطور جبران کنم . دارم برای خوشی دلش دعا میکنم ، شما هم براش دعا کنید . دلم نمیخواد ناراحت ببینمش.  آدمای خوب حیف که غصه بخورن .





مزه بودن

درخواست حذف اطلاعات

اونا که شدن و البته شدن ، میدونن که چه مزه خوبی میده . هر کدوم رو هم تجربه کنی پیش خودت فکر میکنی هیچی مثل اون نمیشه . من وقتی شدم میگفتم بچه برادر یه چیز دیگه ست . اما وقتی شدم فهمیدم اینم یه چیز دیگه ست . وقتی اونقدر عاشق شون بشی که از سرفه شون تو گریه کنی و از قهقهه شون حس کنی وسط بهشتی .

وقت و بی وقت بلندت میکنه و خسته نمیشی . اعتراض نمیکنی . کلی هم کیف میکنی .

تا 5 دقیقه نبینتت گوشه گوشه خونه دنب میگرده تا پیدات کنه .

اینا همش عشق . یه عشق شیرین. 

ب زنگ زدم به خواهرم میگم بگو شیرینک بیاد باش حرف بزنم . قبول نمیکرد بیاد . بش گفتم داره میمیره.  اونقدر دلتنگ شدم . تا بش گفت میگه داره میمیره زود اومد پشت خط ، کلی قربون صدقه ش رفتم اونم گفت منم دلم تنگ شده مامانی نمیارتم.

یعنی هرچی قربون صدقه ش میرفتم دلم از دلتنگی آروم نمیشد .

اون یکی هم که بزرگتر و هر روز عصر با مامانش میاد ، خیلی نسبت به من غیرت و حساسیت داره . اون دفعه که با آقا دعوامون شد کلی گریه کرد و اشک ریخت که چرا آقاجون به حرف میزنه . اینا پسر هستن ها نه دختر . ب یع آتشفشان گلی درست کرده آورده براش رنگ کنم . منم براش رنگ و خیلی قشنگ شد . نفر اول کلاسش شد .

الهی تن همه بچه ها سلامت باشه .




صبحگاهی

درخواست حذف اطلاعات

صبح تون بخیر . امیدوارم که با یه حال خوب از خواب بیدار بشید .

با یه حالی کاملا متفاوت از حال من .

به قول زن عموم هر روز صبح که چشمام باز میکنم برای تشکر از خدا براش بوس خارجی میفرستم . بوس خارجی چیه !!! همون که کف دست بوس میکنید و فوت میکنید تو هوا

من که ازین بوس ها نمیفرستم.  راستش این مدت با خدا دعوا هم زیاد میکنم چه برسه به بوس خارجی .

ب با یه جمله تلخ و چند تا قطره اشک و آه من تموم شد .

در طول شب هم خیلی نخو دم.  صبح زود بلند شدم چای درست و رفتم نونوایی. .. از وقتی مامانم خونه نشین شد نون گرم دم صبونه نخوردیم.  هیچ هم ت نخورد . چون آقا نبود ، من رفتم سنگک گرفتم و اومدم . هوا خیلی خوب شد . یه جوری که لازم شد دستام تو جیبم بذارم و راه برم . میگم یه جوری ، چون تا هوا یخ نشه من نمیگم سرد شده . چون عاشق زمستون و سرما و بارونم.  نون گرفتم و اومدم صبونه مامانم دادم . مامانم گفت رفتییییی نونوایییییی!!!

  بعدش که خواهرم بیدار بود ، گفتم ما که خواب نیستیم بذار کارات کنم به نون گرم برسیم . و کاراش و صبونه خوردیم .

کمی آشپزخانه جمع و جور و آب خوردن آماده . داداشام که هنوز خوابن.  اونا بیدار بشن هم یکی یکی صبونه شون جدا میدم . اون یکی هم که میره براش از همون اول صبح لباس گذاشتم تو تا بیدار بشه و بره . دربیاد هم باید سشوار بذارم براش و لباساش جمع کنم برای شستن . این کار داداشم کار مامانم بود که وقتی اون معاف میشه من انجام میدم .

امروز نمیخوام برم یوگا . چون به سختی خودم رو میخوام با جو کلاس یکی کنم هی میخوام که نرم . بی نظمی همیشگی مربی هم که هنوز اعصاب خورد کن هست . کارا میکنم ولی به جای یوگا باید برم بازار یه سری ید دارم . مثلا برا مانتوم که پیش خیاط ، باید قیطون ب م . یه شلوار لی دمپا میخوام که اگه گیرم بیاد ب م .

میرم هوای تازه به این کله همیشه داغم بخوره شاید خنک بشه .

درونم میگه از امروز بیشتر سکوت کنم و کمتر اعتراض.  آخه اعتراض های من چیزی رو عوض نکرده . فقط درگیری م رو با خودم و اطرافیان بیشتر و بیشتر کرده .

خیلی بدم میاد از گفتن این جمله ... اما انگار چاره ای برای یه سری از آدما نیست.  باید به چیزی که هستن قانع باشن و نجنگن. 

وقتی خدا برات خوشی نخواد ، خودتو بکشی چیزی عوض نمیشه .





جک

درخواست حذف اطلاعات

امروز پا شدم جارو و گردگیری .  میخواستم بشینم پای طراحی که نشد . چون باید میرفتم ید . لابلای یدای خونه ، برا خودم ارده و قرص آهن هم یدم . و اسطوخودوس.  میگن کنارم بذارم خوابم بهتر میشه . ب تا یک و خورده ای لولیدم و تمام شب هی بیدار میشدم . آ شم ساعت 7.30 بلند شدم .

این هفته فقط یه کار آماده دارم برای کلاس طراحی م .

ب با یکی از دوستای گلم چت می . دلم میخواست بزرگترین کار دنیا رو م تا اونو شاد کنم . من جک بلد نیستم.  یه جک ضایع بلدم که یه عمر تعریفش میکنم . برا شما هم میگم . نه برای اینکه بخندید.  چون فکر نمیکنم بخندید.  فقط جهت رفع کنجکاوی تون تعریفش میکنم .

یه هزا ایی رفت عروسی تا اومد کف باز کنه عروسی تموم شد. 

خودم بار اولی که این جک رو شنیدم خیلی خندیدم و دیگه جکی تو ذهنم نموند و نمیمونه. 

دوستم خواست کمی بیشتر ذوق به ج بدم در مسیر یادگیری جک . منم رفتم کلی جک انتخاب که براش بفرستم و بخندونمش. 

شما جک بلدید؟  کامنت جک برام بذارید.  منم تقدیمش میکنم به دوستم .

امیدوارم خنده نقش همیشگی رو لباتون باشه .





شکر خدا

درخواست حذف اطلاعات

شکر خدا که این پاییز برخلاف دو پاییز گذشته، بارون رحمت خدا داره میباره و دل منو با خودش میشوره. 

من که عاشق بارون و زمستون و سرمام و البته برف .

منی که دلم میخواد در و پنجره ها رو باز بذارم تا به اندازه یه تابستون 9 ماهه هوای خنک و خوش به ریه هام فرو ببرم .

اونقدر نفس بکشم که درونم جوونه های امید و عشق سبز بشه .

اونقدر که درونم یه رود روون جریان پیدا کنه .

خدا را شکر بارون های خوبی داشتیم . هر چی شکرش میکنم کمه. 

کل خیابونا از آب پر شده بود و نگران بودم امروز نتونم برم نقاشی . اما شکرش که صبح هوا بارون نداشت و آب کوچه ها پایین رفته بود و من تونستم برم کلاس. 

خیلی هم خوب بود . اتفاقا یکی از هنرجوها کیک شکلاتی آورده بود با کافی می و حین کار خوردیم و خوش گذشت .

منم خوبم و سرحال .

کلی برای امروز و فرصت بودن تو کلاس شاکرم .

کلاس آموزشگاه تعطیل شده.  البته امروز کلا مدارس تعطیل شد بخاطر آب گرفتگی. 

ولی هوا به این خوبی ، حیف که تو خونه بگذره .

خدایا هزاران بار ممنون و شاکرم .




من خوب شدم بچه ها

درخواست حذف اطلاعات

امروز رفتم کلاس طراحی .  سر راهم نون هم گرفتم . ید هم شده تقزیبا جزء کارای من دیگه . سعی میکنم ازش لذت ببرم . حالم بهتره خدا را شکر. 

تونستم امروز از کلاس لذت ببرم . تونستم که خوب باشم . تونستم کار کنم .

حالم خوبه و حس سبکی دارم . خیلی دارم رو خودم تمرکز میکنم که کمتر شاکی و کمتر ناراحت بشم .

حتی با خواهرم تو خونه حرف زدم و از هم دلجویی کردیم .

لابلای حرفامون کلی از خوبی های زن داداش بزرگ گفتیم و بعد دلم هواش کرد و زنگ زدم کلی انرژی مثبت دادم و گرفتم . زن داداشم خیلی خوبه خیییییییلی. 

بش میخندیم میگیم ما خواهرشوهرهای خوبی هستیم که تو هم خوووبی.  اونم میگه آره من که همیشه میگم .



باید چهره از مدل های زنده ، بکشم . یعنی بازم ی بشینه و من چهره ش طراحی کنم . کیف داره .


دارم به آشتی و سلام به آقا هم فکر میکنم . منتظر یه فرصت مناسبم.  میدونم که ایشون هیچ وقت رو دور دوستی و مسالمت نمیمونه اما من میخوام خودم رو سبک کنم . برام دعا کنید سختم نشه .

ب پسرعمو عقد کرد و راحت شدم . البته از خونه ما ی نرفت .




سخت ترین کار

درخواست حذف اطلاعات

همیشه سخت ترین کار برای من و خواهر برادرهام ارتباط برقرار با آقا بوده و هست . امروز کاملا اتفاقی و بدون زمینه سازی قبلی ، صبح که دیدمش دستش گرفتم و بوسیدم که این قهر رو از بین ببرم . مثل پوشیدن جلیقه انتحاری،  سخت و خطرناک بود .

میدونید چیییییی گفت ؟؟؟ گفت من کاری به تو ندارم ،  خودمو از دور میکنم همین .    تو گوشی زده، طلب هم داره . خیلی جالبه . اما بش اهمیت ندادم . من این کارو بخاطر آرامش روح خودم .  مهم نیست چطور رفتار کرد .

خدا کنه الان که سرم میذارم ، خوابم ببره . خ ش سر کلاس خیلی اذیت میشم و همش خمیازه میکشم .




در عجبم از خودم

درخواست حذف اطلاعات

امروز بعد از تقریبا سه هفته رفتم کلاس طراحی. 

در عجبم حتی این کلاس ، امروز نتونست حالم رو خوب کنه .

با عجب از حال بد خودم اشک ریزون پیاده برگشتم تا خونه .

یعنیییی اونقددددر حال من بد که نقاشی هم خوبش نکرد ... منی که بعد این کلاس بمب انرژی میشدم.  منی که عاشق شنبه ها بودم ، حالا شنبه و یه جور شده برام .

خیلی نگرانم . درونم چی فروریخته که اینجوری نابود شدم .

و دیگه دنبال چی بگردم که حالم رو خوب کنه . چی برا من بهتر از نقاشی ... حالا اونم جواب نمیده .

حتی سرکلاس نتونستم بخندم و عادی رفتار کنم . هر ببینتم میفهمه که خیلی ناراحتم و غصه دارم . از قیافه خودم و حال نزارم خسته شدم.  حس میکنم با این حالم و محدود شدن ارتباطم،  خودم عاملی میشم برای پس زده شدن . و درنتیجه تنهاتر از قبل شدن .

ب درست نخو دم از گرما . صبح زود هم بخاطر بهم ریختن شکم خواهرم ، بلند شدم و کارش و هرچی رو کثیف کرده بود همون اول صبح ، صبونه نخورده شستم و انداختم رو بند .

خواهش میکنم ی نگه برو . چون نمیتونم . چون نمیشه خواهرم ول کنم برم . چون از پس مسئولیت و هزینه زندگی مستقل با به کول کشیدن خواهر یا برادرم رو ندارم . چون توان ندارم دیگه بیشتر از این ی رو کول کنم . اگه ببرمش باید فکر هزینه جا و وسایل و اجاره و خورد و خوراک و هزار چیز دیگر باشم . آرامشی در کار نخواهد بود . اونوقت هم باید بشم یه ربات با کارای سنگین و تمام روز بدو بدو کنم که نشون بدم از پس زندگی برمیام. 

ولی زندگی حس از پس من براومده. 

حس کوبیده تو گوشم .

حس له م کرده .

حتی صدام رو خفه کرده .

باید قبول کنم همین هست که هست . راه فرار نیس . اما خیلی سخت با این روحیه داغون ادامه بدم .

دیگه جون جنگیدن ندارم.

حس میکنم یه چیزی درونم خاموش شده ، هرچی هندل میزنم روشن نمیشه .

امروز مچ دست چپم هم علاوه بر اون دستم ، درد گرفته. 




کنترل خودم با خودم

درخواست حذف اطلاعات



این کار هم خیلی وقته تو دستم بود . تقدیم نگاه زیباتون. 

دارم تا حد زیادی خودم  رو کنترل میکنم . حالم خیلی بهتره . غر نمیزنم . عصبانی نمیشم . افکار بد رو فوت میکنم برن از سرم بیرون . به حال خودم بیشتر تمرکز میکنم .

هوا بارونیه و دلم میخواد پر بکشم برم تو خیابونا و پارک ها قدم بزنم .

کشیدن چهره در حد شبیه سازی خطی رو شروع و دارم لذتش رو میبرم . چه خوبه که برسم به مرحله ای که اونقدر کارم خوب و عالی بشه که هر ی رو بتونم بکشم . و یا سفارش کار بگیرم . دستم هنوز هم درد میکنه اما سعی میکنم بش انرژی مثبت برسونم و ازش بخوام همراهی م کنه .




مشکل از منه

درخواست حذف اطلاعات

ب بارون خیلی خوب و شدیدی داشتیم.  با کلی رعد و برق.  گاهی ترسیدم و گاهی لذت بردم . کلا خوب نخو دم .

امروز هم مثل شنبه پیش کلاس بخاطر آب گرفتگی کنسل شد.  متاسفانه امکان جلسه جایگزین هم برای من یکی وجود نداره . گفت میتونی در طول هفته بیای جبران این شنبه . ولی من بعد از ظهر کلاسم و ساعات دیگه نمیتونم برم . م هم رفته یکشنبه تا چهارشنبه صبح شده معلم هنر مدرسه و ما دیگه نمیتونیم رو تایم صبح با اون حساب باز کنیم .

غیر از بد خو ب . متاسفانه مامانم هر روز از خیلی صبح زود شروع میکنه به حرف زدن و منو بی خواب میکنه .  از وقتی اومده تو اتاق جفتی هر روز همینه . نمیدونم چه قضاوتی کنم . آقا یه ور حالا هم مامانم . الانم خسته و خواب آلودم ولی نمیشه بخوابم .

م دو تا تایم بم داد که جای امروز برم کلاس ، وقتی بش گفتم نمیتونم . خندید و گفت پس مشکل دیگه از توئه.  من هر تایمی میگم میگی نمیتونم . راست میگه مشکل از منه . حرفش بم بر خورد . با اینکه همیشه سعی کرده شرایط منو درک کنه . البته چیز زیادی نمیدونه.  ولی این حرفش اول صبح خیلی برام سنگین بود .

سعی میکنم این هفته کارای جدید چهره شروع کنم . تا به احتمال زیاد شنبه بعدی . اگه اتفاق خاصی بازم نیفته .




هنوزم پر از مشغله

درخواست حذف اطلاعات

سلام  دوستای خوب و عزیزم . الهی که حال دلتون خوش باشه و پر از امید . و زندگی تون سرشار از اتفاقات خوب باشه .

منم خوبم و همچنان مشغوووول.  این روزا سر کلاسام اگه کمی بشینم خواب میاد تو چشمام و خستگی غلبه میکنه . یه دفعه چشمام خشک و خسته میشن و دلم میخواد بخوابم . دادن قطره ها هر دو ساعت در کل شبانه روز کار سختیه . هی باید از جام بلند شم و برم بالا سر مامانم ، قطره بزنم و بیام وول بخورم تا خوابم ببره باز دو ساعت بعدی رسیده . تو هم که میخواد بره باید ببرم و بیارمش.  یعنی فقط کنارش راه میرم یا دستش میگیرم که نیفته . تقریبا همه درجه یک ها اومدن دیدن مامانم ولی هنوزم هست .

فقط تونستم یه طرح بزنم . به م پیام دادم میگم اگه بدون کار اومدم موجه باشه که شرایطم اینطور بوده . همدردی کرد و گفت تو اصلا خودت رو ناراحت نکن . تو منظبت ترین هنرجوهای من هستی و همیشه فعال بودی . اگرم بخاطر مامانت نمیتونی بیای نگران جلسه ت نباش . من برات جبرانی میذارم . فقط جلو هم کلاسی هات نگو . آخه روال کار م اینطور که هر جلسه رو نره از تعداد کل جلساتش کم میشه .  ولی به من گفت جلسه ت محفوظه.  با داداشم صحبت که اگه نمیخواد بره جایی ، حواسش باشه قطره 10 صبح رو بزنه که من برم کلاس . اونم گفت باشه میمونم .

طراحی هفته ای یه جلسه بیشتر نیس و من دلم نمیاد که نرم . به م هم گفتم از هرچی بگذرم از کلاس شما نمیتونم بگذرم .

یوگا که فعلا نمیرم . چون سه روز در هفته واقعا وقتم میگیره.  هرچند که اگه جورش نکنم دیگه رفتنم سخت میشه . به خودم میگم شاید بتونم حتی یه جلسه حداقل درهفته بتونم برم بازم خوبه . هنوز نمیدونم چه کار کنم .

آقا دیروز 5 عصر رفت برای خواستگاری و امروز 9 صبح خونه بود . ترسید پادگان خالی بمونه و سربازا از راه به در بشن .

مراقب خودتون باشید. 



پ.ن .  کلاس طراحی بخاطر پیش بینی گرد و خاک فردا تعطیل شد .




مردی به نام پدر

درخواست حذف اطلاعات

چطور ممکنه اینقدر یه پدر از جگرگوشه خودش از دختر یا پسرش تا این حد متنفر باشه . که هر روز نمک بپاشه به زخمش.  هر روز نفرینش کنه و هر روز بگه حاضرم مفت بدمش بره فقط بره . مگه من باش چکار .

من حتی از اون هم پرستاری .  وقتی که هنوز غیر خودم سه نفری که الان متاهل هستن اون موقع مجرد بودن و تو خونه .

من راهنمایی بودم و اون عمل چشم کرد.  خدا شاهده تمام شب تا صبح 2 ساعت یه بار بیدار میشدم و قطره ش میزدم.  اونقدر سفارش کرده بود که قطره ها باید سر ساعت زده بشن که باید یکی این کارو به عهده میگرفت.  هیچ نه پسر نه دختر داوطلب نشد از خوابش بگذره . به مدت دو ماه تمام شب کارم این بود که ساعت هی دو ساعت یه بار کوک کنم و هی بیدار شم قطره ش بزنم . حلالش باشه . اما چطور این محبت من تو وجودش اثر نکرد . چطور یادش رفت و چطور حتی یه بار تو عمرش نه تشکر کرد و نه حتی جلوی ی از من تعریف نکرد . برع تمام عمرش پیش و نا و پیش پسرعمو و غیره منو کوبوند.  هنوزم دست از سرم برنداشته.  همین امروز هم گفت دیروز هم گفت .

و فردا هم میگه . دلم میخواد تموم بشه دیگه .

چطور میشه یه مردی به نام پدر اییییینقدر دلش پر از کینه باشه . اینقدر ظالم باشه . اینقدر بی محبت باشه .

و خدا کجای این قصه تلخه.  کجاست که حتی دست منو نگرفت و رهام نکرد که برم و جلوی چشم اون نباشم .

من حتی نمیتونم بگم پدرم یا بابام.  همیشه یا میگم آقا ، یا میگم مردی به نام پدر . دلم میخواست یه کتاب بنویسم با این عنوان '' مردی به نام پدر ''  ولی توش از عشق پدرانه یه مرد به دخترش مینوشتم.  از اون پدرایی که دور و برم زیاد میبینم.  از پدری که میشه حامی و تکیه گاه . همه چی برای دخترش مهیا میکنه و بش میگه نمیخوام به ازدواج فکر کنی . اصلا نمیخوام شوهر کنی . نه اینکه صدرصد حرف رد ازدواج توسط پدر رو بخوام تایید کنم نه ،چون اونم یه جور خودخواهیه.  شاید دختره دلش ازدواج خواست . ولی حرفم سر اون همه عشق و علاقه ست بین یه پدر و دختر که باعث میشه به دخترش چنین چیزی بگه .

اون وقت من از صبح تا شب از نفرت و بدی این مرد بگم ، کم گفتم . نه از مرده میگذره نه زنده . نه از دوست نه دشمن . نه از کافر نه مسلم .

جالب اینجاست که هیچ چیزیش هم نمیشه . سر و مر و گنده . راست راست راه میره حق الناس ضایع میکنه . قبل ناهار خوند ناهار خورد و سر سفره اسم چند نفر رو آورد و هرچی ناسزا و توهین حتی ی داد و بعد گفت برم بقیه م بخونم . رفت و ش با همون وضوی قبلی خوند و ادعای ی میکنه .

مطمئنا خدا اونو بیشتر از من قبول میکنه . اونا با هم دوستن وگرنه یه جوری بش میفهموند که اینطور رفتار نکنه . چرا من دستم داغون میشه . مامانم تصادف میکنه ولی اونی که هیچ تاثیر مثبتی نداره هیچیش نمیشه تازه آزار هم میرسونه.




قربون شما

درخواست حذف اطلاعات

از همه تون بابت همدردی هاتون و محبت هاتون یه دنیا ممنونم.  امروز بش سلام ن و با حال نزار کلاس نقاشی رو رفتم بدون صبونه.  م گفت تو چرا امروز اینجوری هستی . اصلا نتونستم تظاهر کنم گفتم حالم خوب نیست و مشکل خانوادگی دارم . خسته شدم از تظاهر و خنده های تصنعی.  کلاس رو سر بدون  اینکه با بچه ها بخندم یا حرف بزنم .

لایه بیرونی گوشم درد میکنه البته زیاد نیس .

درمورد رفتنم باید یه توضیح کلی بدم . اگه میخواستم بدون خواهر برادرم برم سالها پیش به بهانه کار میرفتم . اما نمیتونم اونا رو ول کنم . اینقدر هم شرایط مالی و اقتصادی سخته که حتی یه اتاق هم نمیشه گرفت . اما دارم به این فکر میکنم که شاید از دوست و غریبه ها کمکی بگیرم و با پس اندازی که داداشم داره بریم . اما میدونم که حرف تا عمل دنیایی فاصله ست .

کاش من عمودی یا افقی از این خونه میرفتم و بی من میشدن.  چقدر من الان نفس آقا رو تنگ برم که نفس راحت بکشه .

حال و روز اصلا خوبی ندارم . نه بدنم خوبه نه روحم. 





خستگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز اون خواهرم و البته فقط شوهرش اومدن ناهار همونی که دردونه آقاشه  . جای شکر داره که ایل و تبار باشون نیاورده بودن . آقا دید تو خونه میوه نیس رفت و میوه ید . درصورتیکه اگه ما یه هفته بی میوه بمونیم ت نمیخوره یدی کنه . تازه میگه صرفه جویی شده . کلی کار از 8.30 صبح تا وقتی رفتم کلاس . داشتم تو حیاط سرخ می اومده یه تکه هندوانه به خواهرم میده میگه بخور برا تو آوردم و منو حرص میده و میره . من که دارم یاد میگیرم اصلا به حساب نیارمش. 
باید کل شبانه روز هر دو ساعت یه بار قطره مامانم بزنم و کلی دارو و قطره دیگه رو حواسم باشه بش بدم . دیگه کلا استراحتم گرفته شده هم روز هم شب . همش به این فکر میکنم که چرا سرنوشت من اینجوری به مریض داری گره خورده .
 امروز که مهمان داشتیم و سفره تو پذیرایی گذاشتیم، مجبور شدم یه سینی غذا برا مامانم یه سینی برا داداشم و یه سینی برا خواهرم ببرم و بعد هم جمع . یعنی عین پرستار و کلفت شدم بدون مزایا و حتی احترام . البته همه احترامم میذارن و قدرشناسی میکنن غیر آقا .
دیروز چون شب قبل خونه نبودم بیمارستان بودم وقتی اومدم بش سلام جواب داد . امروز سلام جواب نداد و گفتم دیگه بش سلام نمیکنم.  چرا باید روزی سه بار بخاطر جواب ندادن هاش خودم رو نابود کنم . بیخیال جواب دادنش و ندادنش.  به درک که جواب نمیده . اون که گفت تو دخترم نیستی و گفت نجسی و گفت نحسی . پس منم وظیفه دختری ندارم بش . اون اجرش با خداست . خدا پشتشه. 
رفت و آمدهای دیگه ای هم داشتیم و خواهیم داشت .
مربی باشگاه هر روز پیام میده میگه چرا نمیای یوگا . میگم کلی کار و گرفتاری دارم . میگه همین یه ساعت و نیم که مال خودته نذار کنار و بیا . منم تا کارام سبک نشه و ملاقات ها تموم نشه فعلا نمیرم . شاید فقط بتونم کلاس طراحی شنبه ها رو برم . چقدر هم از کار طراحی عقب موندم .
راستی فرستادن دنبال آقا برای خواستگاری پسرعمو.  خدا بخواد دارم از شر این یکی راحت میشم .