رسانه
رسانه

ر مثل رسیدن



مردی به نام پدر

درخواست حذف اطلاعات

چطور ممکنه اینقدر یه پدر از جگرگوشه خودش از دختر یا پسرش تا این حد متنفر باشه . که هر روز نمک بپاشه به زخمش.  هر روز نفرینش کنه و هر روز بگه حاضرم مفت بدمش بره فقط بره . مگه من باش چکار .

من حتی از اون هم پرستاری .  وقتی که هنوز غیر خودم سه نفری که الان متاهل هستن اون موقع مجرد بودن و تو خونه .

من راهنمایی بودم و اون عمل چشم کرد.  خدا شاهده تمام شب تا صبح 2 ساعت یه بار بیدار میشدم و قطره ش میزدم.  اونقدر سفارش کرده بود که قطره ها باید سر ساعت زده بشن که باید یکی این کارو به عهده میگرفت.  هیچ نه پسر نه دختر داوطلب نشد از خوابش بگذره . به مدت دو ماه تمام شب کارم این بود که ساعت هی دو ساعت یه بار کوک کنم و هی بیدار شم قطره ش بزنم . حلالش باشه . اما چطور این محبت من تو وجودش اثر نکرد . چطور یادش رفت و چطور حتی یه بار تو عمرش نه تشکر کرد و نه حتی جلوی ی از من تعریف نکرد . برع تمام عمرش پیش و نا و پیش پسرعمو و غیره منو کوبوند.  هنوزم دست از سرم برنداشته.  همین امروز هم گفت دیروز هم گفت .

و فردا هم میگه . دلم میخواد تموم بشه دیگه .

چطور میشه یه مردی به نام پدر اییییینقدر دلش پر از کینه باشه . اینقدر ظالم باشه . اینقدر بی محبت باشه .

و خدا کجای این قصه تلخه.  کجاست که حتی دست منو نگرفت و رهام نکرد که برم و جلوی چشم اون نباشم .

من حتی نمیتونم بگم پدرم یا بابام.  همیشه یا میگم آقا ، یا میگم مردی به نام پدر . دلم میخواست یه کتاب بنویسم با این عنوان '' مردی به نام پدر ''  ولی توش از عشق پدرانه یه مرد به دخترش مینوشتم.  از اون پدرایی که دور و برم زیاد میبینم.  از پدری که میشه حامی و تکیه گاه . همه چی برای دخترش مهیا میکنه و بش میگه نمیخوام به ازدواج فکر کنی . اصلا نمیخوام شوهر کنی . نه اینکه صدرصد حرف رد ازدواج توسط پدر رو بخوام تایید کنم نه ،چون اونم یه جور خودخواهیه.  شاید دختره دلش ازدواج خواست . ولی حرفم سر اون همه عشق و علاقه ست بین یه پدر و دختر که باعث میشه به دخترش چنین چیزی بگه .

اون وقت من از صبح تا شب از نفرت و بدی این مرد بگم ، کم گفتم . نه از مرده میگذره نه زنده . نه از دوست نه دشمن . نه از کافر نه مسلم .

جالب اینجاست که هیچ چیزیش هم نمیشه . سر و مر و گنده . راست راست راه میره حق الناس ضایع میکنه . قبل ناهار خوند ناهار خورد و سر سفره اسم چند نفر رو آورد و هرچی ناسزا و توهین حتی ی داد و بعد گفت برم بقیه م بخونم . رفت و ش با همون وضوی قبلی خوند و ادعای ی میکنه .

مطمئنا خدا اونو بیشتر از من قبول میکنه . اونا با هم دوستن وگرنه یه جوری بش میفهموند که اینطور رفتار نکنه . چرا من دستم داغون میشه . مامانم تصادف میکنه ولی اونی که هیچ تاثیر مثبتی نداره هیچیش نمیشه تازه آزار هم میرسونه.




تو گوشی خوردم

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



قربون شما

درخواست حذف اطلاعات

از همه تون بابت همدردی هاتون و محبت هاتون یه دنیا ممنونم.  امروز بش سلام ن و با حال نزار کلاس نقاشی رو رفتم بدون صبونه.  م گفت تو چرا امروز اینجوری هستی . اصلا نتونستم تظاهر کنم گفتم حالم خوب نیست و مشکل خانوادگی دارم . خسته شدم از تظاهر و خنده های تصنعی.  کلاس رو سر بدون  اینکه با بچه ها بخندم یا حرف بزنم .

لایه بیرونی گوشم درد میکنه البته زیاد نیس .

درمورد رفتنم باید یه توضیح کلی بدم . اگه میخواستم بدون خواهر برادرم برم سالها پیش به بهانه کار میرفتم . اما نمیتونم اونا رو ول کنم . اینقدر هم شرایط مالی و اقتصادی سخته که حتی یه اتاق هم نمیشه گرفت . اما دارم به این فکر میکنم که شاید از دوست و غریبه ها کمکی بگیرم و با پس اندازی که داداشم داره بریم . اما میدونم که حرف تا عمل دنیایی فاصله ست .

کاش من عمودی یا افقی از این خونه میرفتم و بی من میشدن.  چقدر من الان نفس آقا رو تنگ برم که نفس راحت بکشه .

حال و روز اصلا خوبی ندارم . نه بدنم خوبه نه روحم. 





ممنونم خدا

درخواست حذف اطلاعات

مامانم رو مرخص . تو بیمارستان موندن واقعا خسته کننده بود . خوبه اون خواهرم بود و کمکی به حال من و داداشم شد .

حالا باید دست مامان بگیرم برسونم تو . اگه من نباشم اون خواهرم انجام میده . من که میرم کار اون میاد . چه داستانی شده داستان این خونه . همه میفتن و زمین گیر میشن و منم باید بشم عصای دست . منتی نیس اما موندم تو فلسفه و حکمت بالایی .  کنترل حرکتش رو بخاطر مشکل پاش بع تصادف ، از دست داده و برای بلند شدن و رفتن تا تو نیاز به کمک داره . باید شب حواسم باشه میخواد بره تو من برم باش . و تا جایی که میشه فشاری بش وارد نشه که نتیجه عمل چشمش خوب بشه   . خودش هم خودخوری میکنه بیچاره که بار دیگه ای شده رو من و بقیه . خیلی خسته م . بذار چشمام ببندم که نمیدونم فردا خدا برام چه خو دیده . ببینم فرصت میکنم استراحتی کنم . تازه حتما از فردا رفت و آمد ملاقات کننده ها هم غوز بالا غوز میشه . فعلا تا اطلاع ثانوی باشگاه نمیرم .

ممنونم خدا . فکر نمیکنی دیگه بسسسه.  ....




خستگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز اون خواهرم و البته فقط شوهرش اومدن ناهار همونی که دردونه آقاشه  . جای شکر داره که ایل و تبار باشون نیاورده بودن . آقا دید تو خونه میوه نیس رفت و میوه ید . درصورتیکه اگه ما یه هفته بی میوه بمونیم ت نمیخوره یدی کنه . تازه میگه صرفه جویی شده . کلی کار از 8.30 صبح تا وقتی رفتم کلاس . داشتم تو حیاط سرخ می اومده یه تکه هندوانه به خواهرم میده میگه بخور برا تو آوردم و منو حرص میده و میره . من که دارم یاد میگیرم اصلا به حساب نیارمش. 
باید کل شبانه روز هر دو ساعت یه بار قطره مامانم بزنم و کلی دارو و قطره دیگه رو حواسم باشه بش بدم . دیگه کلا استراحتم گرفته شده هم روز هم شب . همش به این فکر میکنم که چرا سرنوشت من اینجوری به مریض داری گره خورده .
 امروز که مهمان داشتیم و سفره تو پذیرایی گذاشتیم، مجبور شدم یه سینی غذا برا مامانم یه سینی برا داداشم و یه سینی برا خواهرم ببرم و بعد هم جمع . یعنی عین پرستار و کلفت شدم بدون مزایا و حتی احترام . البته همه احترامم میذارن و قدرشناسی میکنن غیر آقا .
دیروز چون شب قبل خونه نبودم بیمارستان بودم وقتی اومدم بش سلام جواب داد . امروز سلام جواب نداد و گفتم دیگه بش سلام نمیکنم.  چرا باید روزی سه بار بخاطر جواب ندادن هاش خودم رو نابود کنم . بیخیال جواب دادنش و ندادنش.  به درک که جواب نمیده . اون که گفت تو دخترم نیستی و گفت نجسی و گفت نحسی . پس منم وظیفه دختری ندارم بش . اون اجرش با خداست . خدا پشتشه. 
رفت و آمدهای دیگه ای هم داشتیم و خواهیم داشت .
مربی باشگاه هر روز پیام میده میگه چرا نمیای یوگا . میگم کلی کار و گرفتاری دارم . میگه همین یه ساعت و نیم که مال خودته نذار کنار و بیا . منم تا کارام سبک نشه و ملاقات ها تموم نشه فعلا نمیرم . شاید فقط بتونم کلاس طراحی شنبه ها رو برم . چقدر هم از کار طراحی عقب موندم .
راستی فرستادن دنبال آقا برای خواستگاری پسرعمو.  خدا بخواد دارم از شر این یکی راحت میشم .




هنوزم پر از مشغله

درخواست حذف اطلاعات

سلام  دوستای خوب و عزیزم . الهی که حال دلتون خوش باشه و پر از امید . و زندگی تون سرشار از اتفاقات خوب باشه .

منم خوبم و همچنان مشغوووول.  این روزا سر کلاسام اگه کمی بشینم خواب میاد تو چشمام و خستگی غلبه میکنه . یه دفعه چشمام خشک و خسته میشن و دلم میخواد بخوابم . دادن قطره ها هر دو ساعت در کل شبانه روز کار سختیه . هی باید از جام بلند شم و برم بالا سر مامانم ، قطره بزنم و بیام وول بخورم تا خوابم ببره باز دو ساعت بعدی رسیده . تو هم که میخواد بره باید ببرم و بیارمش.  یعنی فقط کنارش راه میرم یا دستش میگیرم که نیفته . تقریبا همه درجه یک ها اومدن دیدن مامانم ولی هنوزم هست .

فقط تونستم یه طرح بزنم . به م پیام دادم میگم اگه بدون کار اومدم موجه باشه که شرایطم اینطور بوده . همدردی کرد و گفت تو اصلا خودت رو ناراحت نکن . تو منظبت ترین هنرجوهای من هستی و همیشه فعال بودی . اگرم بخاطر مامانت نمیتونی بیای نگران جلسه ت نباش . من برات جبرانی میذارم . فقط جلو هم کلاسی هات نگو . آخه روال کار م اینطور که هر جلسه رو نره از تعداد کل جلساتش کم میشه .  ولی به من گفت جلسه ت محفوظه.  با داداشم صحبت که اگه نمیخواد بره جایی ، حواسش باشه قطره 10 صبح رو بزنه که من برم کلاس . اونم گفت باشه میمونم .

طراحی هفته ای یه جلسه بیشتر نیس و من دلم نمیاد که نرم . به م هم گفتم از هرچی بگذرم از کلاس شما نمیتونم بگذرم .

یوگا که فعلا نمیرم . چون سه روز در هفته واقعا وقتم میگیره.  هرچند که اگه جورش نکنم دیگه رفتنم سخت میشه . به خودم میگم شاید بتونم حتی یه جلسه حداقل درهفته بتونم برم بازم خوبه . هنوز نمیدونم چه کار کنم .

آقا دیروز 5 عصر رفت برای خواستگاری و امروز 9 صبح خونه بود . ترسید پادگان خالی بمونه و سربازا از راه به در بشن .

مراقب خودتون باشید. 




نعمت داداشای خوب

درخواست حذف اطلاعات

امروز کلی از یوگا انرژی مثبت گرفتم و حالم بهتر شد.  البته درکل خوبم و مشکل پررنگ روزانه نداشتم . به غیر از درد دستم که بخاطر بلند هر روز خواهرم دردم تشدید و تجدید میشه.  همش به این فکر میکنم کاش یه دستگاهی چیزی بود که کمکش میکرد بشینه که من نخوام اینقدر به خودم فشار بیارم . مشکل اینجاست که اتاق یه جورایی عمومیه و هیچ تغییری نمیشه ایجاد کرد یا وسیله ای برای رفاه این بیچاره ها گذاشت .

داریم غیر از درمان کمری مامانم،  روال عمل چشمش هم که مدتهاست پیگیریم رو پیش میبریم.  دیروز عصر من و داداشم بردیمش متخصص چشم پزشکی . امروز هم بیچاره باز داداشم بردش آزمایش حالا هم رفتن برای جواب آزمایش و بیهوشی که وقت عمل بگیرن برای چشمش.  من از امروز رفتم کلاس و دیگه نشد برم باشون درعوض اون یکی خواهرم رفته . هنوز هم نیومدن. 

چند روز پیش با داداش متاهلم حرف هایی پیش اومد که رسیدیم به درد دستم  و بش گفتم که خیلی اذیتم.  امروز با خانمش اومده بودن ناهار . و کلی قربون صدقه م رفت که چرا زودتر بش نگفتم . چرا کم و ر که دارم چیزی نمیگم . منم گفتم تو خودت گرفتاری و من دوس ندارم باری بشم . آخه راستش زنش یه سری ایرادهایی داره . مثلا قبول نمیکنه داداشم به ما پولی بده . اگرم داداشم عیدی میده کی این کارو میکنه .

اخلاق خاصی داره نمیخوام غیبتش کنم . خلاصه گفت یه نوبت شیراز برا خودش که داره ، منم میبره . بش گفتم من که نمیتونم برم. ..

من برادرهای خیلی خوبی دارم . خ ش هم خیلی دوسم دارن و همیشه یه جور ویژه بودم براشون.  اما هرکدوم به دلایلی خب نمیتونن اونقدر کاری برام ن.  ولی سعی میکنن بم محبت کنن .

خلاصه کلی ازم گله کرد که باید از کم و ری هات،  چه مادی چه معنوی بم بگی و گفت تو به گردن من حق داری و من تا جایی که بتونم درخدمتت هستم .

من خدا را بابت داشتن برادرهای به این خوبی شکر میکنم .

اما من هیچ وقت تو زندگیم یاد نگرفتم باری رو دوش ی بذارم . حتی ریالی ازشون توقع نداشتم و ندارم . جایی هم که واقعا گیر ترجیح دادم از دوستی بگیرم. 

راستش شاید نداشتن یه حامی یه تکیه گاه مردونه باعث شده یاد بگیرم رو پای خودم بایستم و دست مادی یا معنوی جلوی ی دراز نکنم . یاد نگرفتم بگم میخوام یا بگم بده یا بگم برام فلان کار کن . اصلا درخواست و اجابت درخواست رو تمرین ن . همیشه تو زندگیم جای یه پدر یه مرد که دستش بزنه به و بگه من هستم ، رو خالی داشتم . برای همین حتی به داداشام هم نمیگم .

خدا بشون سلامتی بده . بارشون رو زمین نیفته من هیچی نمیخوام .




بازم تنفر

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



خدایا منو ببخش

درخواست حذف اطلاعات

خیلی بد که بین حس های منفی و ظلم و ستم و همه حقوق از دست رفته م و از اون طرف بین غضب خدا و وجدان و حق فرزند به پدری ، بمونی . هیچ نمیتونه بفهمه که چه برزخ بدیه  . انشاءالله که هیچ وقت جای من نباشید و تجربه ش نکنید .

ولی بین خوبی و بدی خودم موندم . خدا منو ببخشه. 

کاش یه اتفاقی میوفتاد که رابطه مون درست بشه و جبران گذشته رو .




ادامه بیخیالی

درخواست حذف اطلاعات

امروز چند تا دونه از پیوند ابروم برداشتم . چند تااااا هم نه یه دونه .

لابلای کارا ، طرحی که م فرستاد رو کار . تا اینجاش خیلی خوب شده و خودم کلی راضی ام . برای شنبه بعد ، دو تا طرح اضافه تر از همیشه کار میبرم.  حالا که تو طغیان هستم و میشینم کار میکنم ، فرصت های بیشتری برای کار بعدظهر دارم تا وقتی کلاسام شروع بشن .





من و پسرعمو

درخواست حذف اطلاعات

دیروز صبح تونستم لابلای کارا کمی طراحی .  خیلی غصه داشتم و دستم خیلی درد میکرد . تا شب رو گذروندم بدون کار خاصی.  تا شام رو سرو براشون و آقا پای تلویزیون بود منم بیکار با بچه ها تو اتاق پای تلویزیون خودمون بودیم . آخه اون پذیرایی رو با همه امکانات ش در اختیار داره . هی دل دل زود بره بخوابه که من تا سر ذوق کارم بشینم طراحی کنم . ساعت 8 رفت دراز کشید و منم فرصت غنیمت دونستم و مشغول کار شدم . تقریبا یه ساعت بعد یه دفعه بلند شد و از روبرو اتاق ما گذشت و وقتی دید دارم طراحی میکنم بم تکه انداخت و صدای آه و ناله از خودش درآورد.  آه و ناله ای که تمام نفرتش رو نشون میده .


یادتون چند وقت پیش تو یکی از پست هام نوشتم یه خبر خیلی بد از فامیل شنیدیم که خیلی همه مون رو داغون کرده . اون موقع چیزی ازش ننوشتم . چون امید داشتم یه طوری رفع بلا بشه که ضررش به من نرسه .

آقا همیشه دوس داشت که پسرعموها بیان ما رو بگیرن.  اما هر کدوم از اونا به دلایلی مختلف مثل سلامتی و ژنتیک و حس خواهر برادری، مستقیم یا غیرمستقیم این موضوع رو رد می .  و اون سالها تا اون دو تا خواهرم ازدواج همه مون رو هر بار ضایع میکرد . خدا خواست و اون دو تا خواهرم که یکیش از من بزرگتر و یکیش کوچکتره ازدواج و خدا را شکر شوهرای خیلی خوبی دارن و من موندم و حوضم و یه پسرعموی غد  (نمیدونم املاش درسته یا نه ) و یه دنده . هر بار میومد خونه مون آقا بش میگفت چرا دخترم نمیگیری.  من خورد میشدم . از پسرعموم متنفر شده بودم . تنفرم با در نظر گرفتن تمام دلایل منطقی مثل ژنتیک، تا حدی بخاطر این بود که حس می دارم خورد میشم برای ی که هیچی هم نداره . یه دیپلم معمولی و یه کار موقت بخور نمیر .

خدا خدا می زن بگیره راحت بشم . اونم بخاطر پدر و مادرش که اون موقع زنده بودن ، یعنی عمو و زن عموی من ، میگفت حالا نمیخوام زن بگیرم و پول هم ندارم . یکی از دلایل عدم ازدواجش هم همین بود .

تا اینکه براش زن پیدا و حالا خوب یا بد رفت و پسندید و ازدواج . من اون شب بعد از سالها اعصاب خوردی این پسرعمو با شنیدن این خبر سرم رو راحت گذاشتم رو بالشت و آخیش گفتم .

دختره رو عقد کرد و بدون هییییییچ ج و مراسمی دختره رو آورد خونه شون . دختره شهرستانی بود و از یه قومیت دیگه . دو ماه نشده عموم فوت کرد و بعد هم گفتن دیگه اینا عملا ازدواج و دختره موندگار شد . بدون کمترین هزینه و سور و ساتی.  10 سال گذشت و با دو تا پسر بچه .

هربار میومد خونه مون ، همه مون شاهد بودیم که چطور قومیت دختره رو به تمس میگیره و میخنده.  و ما بش میگفتیم اینجوری با زنت حرف نزن درست نیس .

ما اصلا حسود نبودیم و نیستیم .

خلاصه 4 ماه پیش ، زن ولش کرده و رفته و گفته دیگه نمیخوامت.  بچه ها رو گذاشته و رفته و کتک کاری با فامیل دختره و یه جریانات خیلی مفصل و بدی پیش اومده بوده . وقتی به ما گفتن که طلاق رو هم گرفته بودن . وقتی خبر رو شنیدیم رعشه به تن همه مون افتاد که این تف سربالا بیفته تو سر من . که کی بهتر از دخترعموش که بچه ها رو بزرگ کنه . و احتمال پیشنهاد از سمت اونا هم بود چون دیگه سرش به سنگ خورده بود و حتما حالا فکر میکرد کی بهتر از دخترعموم. 

حال خیلی بدی داشتم . گذر از اینکه ناراحت و نگران خودم بودم . اما دلم برا خودش و بچه هاش میسوخت.  به مامانم گفتم دارم بتون میگم این دندون لق رو بکشید که من برم بچه های یکی دیگه رو بزرگ کنم . و اون تو مجردی منو نخواست حالا هم من نمیخوام.  و حاضر نیستم با یه آدم خسیس و غد ازدواج کنم و از علایقی مثل ورزش و نقاشی و کارم بگذرم که میدونم هیچ کدوم رو قبول نداره .

خدا خدا می خبر اشتباهی باشه و من وارد یه کابووس دیگه نشم . من الانم اصلا خوشبخت نیستم ولی دارم بدون نیاز به اطلاع آقا به علایقم میرسم اما اگه با یکی ازدواج کنم که نمیتونم از اون هم مخفی کنم .

این مدت با همین حرفا و افکار گذشت و تکه های جدیدی از آقا شنیدم که هیچ تقصیری توشون نداشتم .

تا اینکه چند شب پیش زنگ زدن و گفتن میخوایم بیایم خونه تون . آقا خوشحال بود چون فکر میکرد داره قربونی ش میده و راحت میشه . منو میده و نفس راحت میکشه . مامانم هم ترسیده بود . اما من خودم رو آماده کرده بودم که جواب همه شون رو بدم .


از اول که نشستن آقا گرفتشون به نیش و کنایه . که شما دخترام نخواستید که شما راه درست نمیرید و و و . هنوز داشت منو له میکرد . ولی اونا گفتن براش زن پیدا و بازم آب پاکی رو ریختن رو دستش.  اونا حداقل این شعور رو داشتن که بفهمن چنین حقی ندارن که از من چنین چیزی بخوان . حتما حتما بین شون مشاوره هایی راجب من بوده اما ایی هم بودن که نخواستن به من بیشتر از این ظلم بشه .

ما هم نفس راحت کشیدیم و آقا رفت تو بق . داداشم بش گفت خج نمیکشی دخترت به هر و نا ی پیشنهاد میدی . اونا حق ندارن اسم خواهرم بیارن و اگه خواهرم قبول میکرد من نمیذاشتم این ازدواج سر بگیره .

اونا الان بعد 4 ماه افتادن تو ... و دارن یه جورایی پرستار بچه میارن نه زن . وگرنه کدوم آدم عاقلی بعد 4 ماه میره دوباره زن میگیره.  خودش هم گفت بخاطر بچه ها میخوام دوباره زن بگیرم وگرنه نمیگرفتم.  هنوز هم غرور داشت و میگفت اگه بچه نداشتم دست رو هر میذاشتم نه نمیگیفت.  خداااای من . با خودش چی فکر کرده .

بگذریم.  همین که این خطر از سرم رد شد جای شکر داره .

اونی که غصه بزرگ دل من ، و نفسش تنگ شده از وجودم.  مردی به نام پدر . به هر میرسه میگه این دختر برام بفروشید .   اونم تحت حمایت و پشتیبانی خدا داره همینجور جولان میده و از همه اصول و خوبی ها میگذره و منو له میکنه   .

خدا حتما ازش خیلی راضیه که کوچکترین تلنگری بش نمیزنه. 

ولی منم خ دارم هرچقدر هم که به نظر خودم کوچیک باشه . ولی هست . چند شب پیش بش میگفتم خیلی وقته خودتو تو زندگیم نشون ندادی.  اما بازم جو نشنیدم .

من با همه اینا الان حالم خوبه .





برای مریم

درخواست حذف اطلاعات

مریم جان ممنونم از پیشنهادت.  راستش خیلی برام سخته . دوری برام سخته . برای اینکه کامنت تایید نکنم اینجا جواب کوتاه و موقتی دادم که خیلی منتظر نمونی.  شاید بیشتر فکرام ایمیل بزنم بت .

بازم مرسی عزیزم. 




دوست و نیمکت خاطره ها

درخواست حذف اطلاعات

یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش.  بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده .

نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر میفهمه. 

البته هر دو تاشون درجریان کامل زندگی من هستن . برای همین با دوتاشون خیلی راحتم .

بذار با اول حرف اسم شون ، درباره شون بگم که قاطی نکنیم. 

دوست دوران بچگی که قبلا هم راجبش گفتم دوست ن

و این یکی دوست ث .

خلاصه هر چند وقت یه بار ث میاد دم در حیاط و  فقط تو حیاط میشینه.  معمولا ساعتی که میاد بعد اذان مغرب و دیگه همه خونه ن و من جایی ندارم ببرمش بشینه . البته یه اتاق خیلی کوچیک داریم که هرچی اصرارش میکنم بیا بریم اونجا بشینیم قبول نمیکنه .

ب با یه شاخه گل رز قرمز تزیین شده خیلی خوشکل اومد و یه ساعتی تو حیاط نشستیم.  کلی با هم حرف زدیم.  و چقدر این دختر سبک و دوس داشتنیه.  وقتی باش حرف میزنم اصلا احساس نمیکنم که از وجودم خارجه.  هرچی از زبونم درمیاد رو قلب اون میشینه   و خ ش چقدر با محبت و گرمه تو احساسش نسبت به من . که من گاهی حس میکنم کم میارم دربرابرش. 

این همون دوستم که بارها گفتم اصرار میکنه برم پیشش آناتومی و کارای طراحی انجام بدم .

هر بار هم میاد کلی بم غر میزنه که چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی و نمیای خونه ما . میگه مدیونی اگه کاری داشته باشی و به من نگی . خوبه ب هوا بد نبود و تونستیم یه ساعتی با هم بشینیم و کلیییی حرف زدیم . وقتی هم رفت خونه کلی پیام داد و قربون صدقه م رفت و گفت با اینکه تو حیاط روی یه نیمکت نشستیم اما چقدر کییف کرده .

من همیشه خدا را برای داشتن این دوستان شکر میکنم .





دلتنگ خدا

درخواست حذف اطلاعات

امشب چقدر دلم برای خدا تنگ شده. 




...

درخواست حذف اطلاعات

کاش کلاسام زود شروع بشن . تو خونه عذاب کشیدنم بیشتر شده .

نگاه های پر از تنفر مردی به اسم پدر .

خستگی از کارای طاقت فرسای خواهر و همه وظایفی که به هر دلیلی اضافه میشن ، همه و همه باعث میشه که دلم از همه شون زده و سیر بشه . و این هم باعث میشه از خودم بیشتر بدم بیاد .

خدا چرا با من و اهل این خونه اینقدر ناسازگاره .

دلم میخواد خودکشی کنم چون مرگ ازم خیییییییلی دوره .

تمام ظهر تا شب رو بیکار میشینم تا وقتی شام آماده کنم ، هیچ کاری تو این فاصله نمیتونم م چون آقا به همه چیز کار داره و میخواد ایراد بگیره و سرکوفت بزنه .

باورتون نمیشه چقدر از درون خالی و پوچ شدم و کم طاقت .




تنوع

درخواست حذف اطلاعات

آقا و مامانم ظهر ساعت 3 رفتن عیادت یه مریضی که احتمالا تا فردا عصر بیان . خواهرم رو بردم بعد اون یکی خواهرم اومد و دیگه کل کاراش غیر از لباس شستن رو انجام داد . من تو این فاصله دلم خواست یه کیک بپزم . راستش مدت زیادی بود کیک نپخته بودم چون  هر فرصتی رو  برای طراحی میگذاشتم.  ولی امروز کار نیمه تمام نداشتم و دغدغه طراحی نبود و دست به کار پخت کیک شدم . کارم که تموم شد رفتم لباس ها رو شستم .

خواهرم در حد یه کار بنایی خسته شده و میگه جون ندارم و بدنم درد میکنه ، میگم خب بفهمید من این سالها چی میکشم . بازم دستش درد نکنه امروز یه رحمی به من شد . هرچند که چند بار بش گفتم همه کاراش تنها نکن ، منو صدا کن . ولی دیگه همه رو خودش انجام داد .

فکرکنم به پیشنهاد مامانم امروز کمک کرد . منظورم اینه که من هیچ وقت ازشون کاری نمیخوام . میگم هر انصاف داره به همون اندازه نشون میده و سعی میکنه کمکم کنه .

کمدم کمی ریخته پاش بود ، مرتبش و آشپزخانه رو جم و جور و شام بچه ها رو آماده و خوردن .


صبح هم جارو و گردگیری و نشستم سه تا طرح آناتومی که مدل شون رو دوس داشتم کشیدم . میخوام با رفع اشکال کنم . بعد شرایط رو بررسی کنم ببینم میتونم با اکرولیک یا رنگ روغن، کارشون کنم . خیلی دلم میخواد همزمان با طراحی یه دوره آموزشی رنگ روغن یا اکرولیک و یا آبرنگ رو بگیرم اما متاسفانه هم زمان بیرون رفتنم محدوده هم پرداخت دو تا شهریه 150 تومنی واقعا برام سخته . چون واقعا حس میکنم نیاز به تنوع تو کار و زندگی م دارم .

حالا هم کار خاصی ندارم .

بچه ها فوتبال نگاه میکنن منم فعلا تو گوشی هستم .

باید فکر ناهار فردا هم باشم شایدم از بیرون آوردیم .


راستی دشمن زن رو نگاه کنید خیییلی قشنگ بود و خنده دار . با بازی سام درخشانی و بهاره کیان افشار و الناز حبیبی .

حتما نگاش کنید .







برای خواننده خاموش مریم عزیز

درخواست حذف اطلاعات

خوبی مریم جان .

مریم عزیزم من به فکرت هستم و دعاگو.  قابل باشم همیشه در یاد و دعام هستی .

الهی گره ها یکی یکی باز بشه .

از خودت بی خبرم نذار .





زندگی شور تو شور

درخواست حذف اطلاعات

ب مامانم رو بردیم بیمارستان،  من و داداشم.  ع گرفت و برگشتیم . امروز صبح بیچاره دیگه خودش تنها رفت ببینه.  بش گفته مهره ت آسیب دیده و باید عمل بشه . البته مامانم سابقه کمردرد و دیسک رو داشت و قبلا هم بش گفته بودن باید عمل کنه ولی خب به دلایل جوراجور عمل نکرد . حالا هم معلوم نیست چی بشه . باید بره پیش یه ارتوپد و ببینیم اون چی میگه .

زندگی م همش شده شور تو شور و تلخ تو تلخ و غوز بالا غوز .

بخدا غیر یوگا که میرم به هیچ کار دیگه م نمیرسم . طراحی مونده . حتی فرصت نمیکنم عرق خنکی م بخورم . همش بدو بدو . اینو بذار اونو بردار .

هرکی تو خونه یه چیزیش بشه مستقیم بارش رو دوش من میفته.  دستم درد میکنه حتی .

نمیدونم چرا من از پا نمیفتم که کمی تو استراحت برم . دلم یه کمای طولانی میخواد .

جالب اینه که آقا کوچکترین کمک و قدمی برنمیداره.  پسرا هم یه جوری ساز مخالف میزنن.  اون که مشکل داره ، متاسفانه خیلی شرایط رو درک نمیکنه و میخواد میوه و نوشابه و ناهار و شامش به بهترین شکل و کیفیت به راه باشه . یعنی یا من یا داداشم باید ید بیرون خونه رو هم به عهده بگیریم . نمیشه یکی دو روز میوه و نوشابه نخوریم .

اونی هم که سالم عملا کمکی تو خونه نمیکنه . خب یا مغازه ست یا بیرون کار داره.  بار هم رو دوش من میفته . شدم جور کش همه . تازه از یه کم کاری هم نمیگذرن. 

هوس بازارم فعلا پریده . باید برای کارت ملی م هم برم که بگیرمش اونم ببینم کی فرصت میشه .

همش دعا میکنم مامانم خوب بشه و وضعیت حاد نباشه . میگیم شاید کوفتگی ضربه باشه و خوب شدنش زمان ببره . دلمون خوش میکنیم .

از آموزشگاه ازم خواستن امروز برم برای تعیین سطح دانش آموزان.  ولی هنوز از شروع کلاسا خبری نیست. 

سفر هم که اونم فعلا پریده . هرچند که خیلی دوس دارم برم شیراز اما گاهی فکر میکنم به اون همه خستگی و مسئولیت هایی که یه جا رو تن من تنها میفته،  نمی ارزه .

دوس داشتنم تو دلم بمونه .







من و پسرعمو

درخواست حذف اطلاعات

دیروز صبح تونستم لابلای کارا کمی طراحی .  خیلی غصه داشتم و دستم خیلی درد میکرد . تا شب رو گذروندم بدون کار خاصی.  تا شام رو سرو براشون و آقا پای تلویزیون بود منم بیکار با بچه ها تو اتاق پای تلویزیون خودمون بودیم . آخه اون پذیرایی رو با همه امکانات ش در اختیار داره . هی دل دل زود بره بخوابه که من تا سر ذوق کارم بشینم طراحی کنم . ساعت 8 رفت دراز کشید و منم فرصت غنیمت دونستم و مشغول کار شدم . تقریبا یه ساعت بعد یه دفعه بلند شد و از روبرو اتاق ما گذشت و وقتی دید دارم طراحی میکنم بم تکه انداخت و صدای آه و ناله از خودش درآورد.  آه و ناله ای که تمام نفرتش رو نشون میده .


یادتون چند وقت پیش تو یکی از پست هام نوشتم یه خبر خیلی بد از فامیل شنیدیم که خیلی همه مون رو داغون کرده . اون موقع چیزی ازش ننوشتم . چون امید داشتم یه طوری رفع بلا بشه که ضررش به من نرسه .

آقا همیشه دوس داشت که پسرعموها بیان ما رو بگیرن.  اما هر کدوم از اونا به دلایلی مختلف مثل سلامتی و ژنتیک و حس خواهر برادری، مستقیم یا غیرمستقیم این موضوع رو رد می .  و اون سالها تا اون دو تا خواهرم ازدواج همه مون رو هر بار ضایع میکرد . خدا خواست و اون دو تا خواهرم که یکیش از من بزرگتر و یکیش کوچکتره ازدواج و خدا را شکر شوهرای خیلی خوبی دارن و من موندم و حوضم و یه پسرعموی غد  (نمیدونم املاش درسته یا نه ) و یه دنده . هر بار میومد خونه مون آقا بش میگفت چرا دخترم نمیگیری.  من خورد میشدم . از پسرعموم متنفر شده بودم . تنفرم با در نظر گرفتن تمام دلایل منطقی مثل ژنتیک، تا حدی بخاطر این بود که حس می دارم خورد میشم برای ی که هیچی هم نداره . یه دیپلم معمولی و یه کار موقت بخور نمیر .

خدا خدا می زن بگیره راحت بشم . اونم بخاطر پدر و مادرش که اون موقع زنده بودن ، یعنی عمو و زن عموی من ، میگفت حالا نمیخوام زن بگیرم و پول هم ندارم . یکی از دلایل عدم ازدواجش هم همین بود .

تا اینکه براش زن پیدا و حالا خوب یا بد رفت و پسندید و ازدواج . من اون شب بعد از سالها اعصاب خوردی این پسرعمو با شنیدن این خبر سرم رو راحت گذاشتم رو بالشت و آخیش گفتم .

دختره رو عقد کرد و بدون هییییییچ ج و مراسمی دختره رو آورد خونه شون . دختره شهرستانی بود و از یه قومیت دیگه . دو ماه نشده عموم فوت کرد و بعد هم گفتن دیگه اینا عملا ازدواج و دختره موندگار شد . بدون کمترین هزینه و سور و ساتی.  10 سال گذشت و با دو تا پسر بچه .

هربار میومد خونه مون ، همه مون شاهد بودیم که چطور قومیت دختره رو به تمس میگیره و میخنده.  و ما بش میگفتیم اینجوری با زنت حرف نزن درست نیس .

ما اصلا حسود نبودیم و نیستیم .

خلاصه 4 ماه پیش ، زن ولش کرده و رفته و گفته دیگه نمیخوامت.  بچه ها رو گذاشته و رفته و کتک کاری با فامیل دختره و یه جریانات خیلی مفصل و بدی پیش اومده بوده . وقتی به ما گفتن که طلاق رو هم گرفته بودن . وقتی خبر رو شنیدیم رعشه به تن همه مون افتاد که این تف سربالا بیفته تو سر من . که کی بهتر از دخترعموش که بچه ها رو بزرگ کنه . و احتمال پیشنهاد از سمت اونا هم بود چون دیگه سرش به سنگ خورده بود و حتما حالا فکر میکرد کی بهتر از دخترعموم. 

حال خیلی بدی داشتم . گذر از اینکه ناراحت و نگران خودم بودم . اما دلم برا خودش و بچه هاش میسوخت.  به مامانم گفتم دارم بتون میگم این دندون لق رو بکشید که من برم بچه های یکی دیگه رو بزرگ کنم . و اون تو مجردی منو نخواست حالا هم من نمیخوام.  و حاضر نیستم با یه آدم خسیس و غد ازدواج کنم و از علایقی مثل ورزش و نقاشی و کارم بگذرم که میدونم هیچ کدوم رو قبول نداره .

خدا خدا می خبر اشتباهی باشه و من وارد یه کابووس دیگه نشم . من الانم اصلا خوشبخت نیستم ولی دارم بدون نیاز به اطلاع آقا به علایقم میرسم اما اگه با یکی ازدواج کنم که نمیتونم از اون هم مخفی کنم .

این مدت با همین حرفا و افکار گذشت و تکه های جدیدی از آقا شنیدم که هیچ تقصیری توشون نداشتم .

تا اینکه چند شب پیش زنگ زدن و گفتن میخوایم بیایم خونه تون . آقا خوشحال بود چون فکر میکرد داره قربونی ش میده و راحت میشه . منو میده و نفس راحت میکشه . مامانم هم ترسیده بود . اما من خودم رو آماده کرده بودم که جواب همه شون رو بدم .


از اول که نشستن آقا گرفتشون به نیش و کنایه . که شما دخترام نخواستید که شما راه درست نمیرید و و و . هنوز داشت منو له میکرد . ولی اونا گفتن براش زن پیدا و بازم آب پاکی رو ریختن رو دستش.  اونا حداقل این شعور رو داشتن که بفهمن چنین حقی ندارن که از من چنین چیزی بخوان . حتما حتما بین شون مشاوره هایی راجب من بوده اما ایی هم بودن که نخواستن به من بیشتر از این ظلم بشه .

ما هم نفس راحت کشیدیم و آقا رفت تو بق . داداشم بش گفت خج نمیکشی دخترت به هر و نا ی پیشنهاد میدی . اونا حق ندارن اسم خواهرم بیارن و اگه خواهرم قبول میکرد من نمیذاشتم این ازدواج سر بگیره .

اونا الان بعد 4 ماه افتادن تو ... و دارن یه جورایی پرستار بچه میارن نه زن . وگرنه کدوم آدم عاقلی بعد 4 ماه میره دوباره زن میگیره.  خودش هم گفت بخاطر بچه ها میخوام دوباره زن بگیرم وگرنه نمیگرفتم.  هنوز هم غرور داشت و میگفت اگه بچه نداشتم دست رو هر میذاشتم نه نمیگیفت.  خداااای من . با خودش چی فکر کرده .

بگذریم.  همین که این خطر از سرم رد شد جای شکر داره .

اونی که غصه بزرگ دل من ، و نفسش تنگ شده از وجودم.  مردی به نام پدر . اونم تحت حمایت و پشتیبانی خدا داره همینجور جولان میده و از همه اصول و خوبی ها میگذره و منو له میکنه   .

خدا حتما ازش خیلی راضیه که کوچکترین تلنگری بش نمیزنه. 

ولی منم خ دارم هرچقدر هم که به نظر خودم کوچیک باشه . ولی هست . چند شب پیش بش میگفتم خیلی وقته خودتو تو زندگیم نشون ندادی.  اما بازم جو نشنیدم .

من با همه اینا الان حالم خوبه .





دوست واقعا خوب

درخواست حذف اطلاعات

یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش.  بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده .

نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر میفهمه. 

البته هر دو تاشون درجریان کامل زندگی من هستن . برای همین با دوتاشون خیلی راحتم .

بذار با اول حرف اسم شون ، درباره شون بگم که قاطی نکنیم. 

دوست دوران بچگی که قبلا هم راجبش گفتم دوست ن

و این یکی دوست ث .

خلاصه هر چند وقت یه بار ث میاد دم در حیاط و  فقط تو حیاط میشینه.  معمولا ساعتی که میاد بعد اذان مغرب و دیگه همه خونه ن و من جایی ندارم ببرمش بشینه . البته یه اتاق خیلی کوچیک داریم که هرچی اصرارش میکنم بیا بریم اونجا بشینیم قبول نمیکنه .

ب با یه شاخه گل رز قرمز تزیین شده خیلی خوشکل اومد و یه ساعتی تو حیاط نشستیم.  کلی با هم حرف زدیم.  و چقدر این دختر سبک و دوس داشتنیه.  وقتی باش حرف میزنم اصلا احساس نمیکنم که از وجودم خارجه.  هرچی از زبونم درمیاد رو قلب اون میشینه   و خ ش چقدر با محبت و گرمه تو احساسش نسبت به من . که من گاهی حس میکنم کم میارم دربرابرش. 

این همون دوستم که بارها گفتم اصرار میکنه برم پیشش آناتومی و کارای طراحی انجام بدم .

هر بار هم میاد کلی بم غر میزنه که چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی و نمیای خونه ما . میگه مدیونی اگه کاری داشته باشی و به من نگی . خوبه ب هوا بد نبود و تونستیم یه ساعتی با هم بشینیم و کلیییی حرف زدیم . وقتی هم رفت خونه کلی پیام داد و قربون صدقه م رفت و گفت با اینکه تو حیاط روی یه نیمکت نشستیم اما چقدر کییف کرده .

من همیشه خدا را برای داشتن این دوستان شکر میکنم .