رسانه
رسانه

روزهای زندگی



دنیای موسیقی

درخواست حذف اطلاعات

یه پیجی تو اینستا هست که مختص موسیقی بانوانه.

وقتی می بینم این همه خانم دارن موسیقی رو در حد بالایی کار میکنن ذوق زده میشم و به توانایی های یک زن بیشتر از پیش پی می برم.

با شنیدن و دیدن سازها و تفاوتهاشون من چند چیز رو فهمیدم.

اول اینکه ساز مورد علاقه من 《 تار 》هست.

دوم اینکه سازی به نام 《قانون》 تا حالا ندیده بودم و نشنیده بودم ولی بسیااااار ساز جذ هست. 

سیم هاش افقی ان شبیه سنتور و باید روی میز یا یک سطحی قرار بگیره و جالبیش اینجاست با انگشتهات سیمها رو یه جور خاصی ت میدی و صدای جالبی میشنوی. انگار که نیشگونش میگیری.

ولی تو سنتور با چوب ظریفی که سرش ح پنبه مانند داره باید روی سیم ها ضربه زد تا صداشون در بیاد.

از قانون هم خوشم اومد.

و سوم اینکه فهمیدم از ساز 《عود 》خوشم نمیاد.

و چهارم اینکه همنوازی 《تار و تمبک و دف 》بسیار ترکیب جالبیه.

یه جا یه نوع همنوازی دیدم جالب. اونم فقط 《دف》 بودن.

 اینم خیلی باحال بود. فکر کنید همه باهم دف بزنن. جالب میشه. نه؟!

و دیگه اینکه 《پیانو》 سازی دست نیافتنیه به نظرم. بس که لو ه !

اما صدای دلنشینش آدمو محسور میکنه.

آهان. 《چنگ》 رو بگو. چه ساز باحالی. نمیدونم سازنده اش کی بود و چطور به ذهنش رسید اونو این مدلی بسازه.


آخه چند تا سیم رو سر بالا کنی یه صدا بده سر پایین کنی یه صدای دیگه بده افقیش کنی یه صدای دیگه بده ، با دست ت ش بدی صداش فرق کنه با چوب بزنی صداش یه جور دیگه بشه باحال نیست؟ خ باحال نیست؟ موسیقی یه چیز عجیبیه.

دیگه نگم براتون از :

هارمونیکا

ملودیکا

ویلون

قارمون

هنگ درام

کاخن


* * * همه ی هنرها یه وجه مشترک دارن. اونم اینکه برای خوب بودن در هر هنری علاوه بر یادگیری قوانینش و نوع کار با ابزارآلاتش ، باید تمرین کرد و تمرین کرد و تمرین کرد. اینقدرررر تمرین کرد تا آدم به درجه خلاقیت برسه و بتونه اونوقت دست ببره تو قوانین حاکم بر اون هنر و یه چیزهاییشو جابجا کنه یا کم و زیاد کنه و سبک جدیدی خلق کنه.




وفات و حال و وضع خودم

درخواست حذف اطلاعات

خدایااااا خدایااااا

چه تنها و درمانده ام....

غریبی ز هر درگهی رانده ام ...

به سوی تو می آیم که از دل

کلام ... کلام تو در گوش جان خوانده ام ...


امروز 30 دی ماه سالگرد وفات عزیز بود.

کمتر از ی الم بود که ایشون جان سپردند. اما چه شد که بعد از 29 سال ، من در این برهه از زمان عاشق و شیدای صدای زیباش هستم. از نظر من حنجره طلایی داشت و رتبه یک موسیقی ایران هست و بعد از ایشون شجریان.

چی میشه که منی که نه ایشون رو دیدم نه در آن زمان زندگی می نه صداشو زنده میشنیدم ، اینطور شیفته اش شدم.

صدای خیلی خیلی خیلی خاصه.

طوریکه شجریان در مصاحبه ای از نوعی از صداش بسیار تعریف کرد و گفت بهش غبطه میخورم که این نوع خوندن رو میتونه انجام بده و دوست داشت که خودشم میتونست اینجور آوازی رو تجربه کنه.

بعضی آهنگهاشو بعضی خواننده ها بازخوانی د ولی به گرد پای نمیرسند. همچنان یکه تاز عرصه موسیقی هست گرچه الآن از ایشون فقط خاکی بجا مانده در قبری. اما انگار همیشه زنده است.

روحش شاد که دل ما رو با آهنگهای زیباش شاد میکنه.


* * * امروز نوبت داشتم بعد مدتها رفتم تو سطح شهر و چرخی زدم. داروهامو مطابق قبل دستورشو نوشت ولی یه قرص دیگه بخاطر شرایط بحرانی الآنم نوشت. پروپرانولول که ضد اضطرابه.

چون شدیدا تحت تنش هستم.

بعد و گرفتن داروها و سوت کشیدن مغزم از قیمت داروها. کمی پیاده روی و رفتم بعد ی ال کرم پودر ب م. مارکی که من میخواستم هیچ جا نداشت. در به در مغازه ها رو گشتم و نبود. آ ش یه جا رو بهم معرفی و منم خوشحال که بالا ه پیداش . گرچه دقیقا مدل مال خودم نبود ولی خب کاچی به از هیچی. رنگ روشنشو انتخاب . کلی سر اصل بودنش تاکید . بعدم چونه سر قیمتش.

خودشون خیلی راحت 10 هزارتومن کم . یکم شک ولی گفت چون ید قبله این قیمته . ید جدید بیشتر میشه. منم یدم و اومدم خونه که کد رو وارد سایت کنم و از اصل بودنش مطلع بشم که دیدم ای داد و بیداد!!! بگو جریان چیه! تاریخ مصرفش یک ماه و نیم دیگه تموم میشه!!! تاریخ تولیدش برای سال 2016 بود!!!

من یک کرم پودر را حداقلش ی ال استفاده میکنم اونوقت ایشون کالایی که یک ماه دیگه فاسد میشه بهم داد. حالا فردا میرم پسش میدم.

* * * رفتم ویدیو کلوپی مخصوص به خودم و یه کلی جیگر حال بیار یدم و سند از این ید رفتم سراغ عطاری ها که کمی مخلفات دمنوشهای گیاهی ب م واسه سرماخوردگی هامون.

وای که آدم اینجا باید شوکه بشه بمیره از دیدن قیمتها!!!

آویشن گرمسیری کیلویی 250 هزارتومن.

آویشن سردسیری کیلویی 150 هزار تومن.

ملورشت (احتمالا در زبان فارسی بذر مریم گلی هست) کیلویی 60 هزار تومن.

تخم شربتی (تخم ریحان) کیلویی 40 هزار تومن!!!

اینجا هم مغزم سوت کشید.

بعدم رفتیم سراغ مارکت و ید دستمال حوله و دستمال تو و مایع ظرفشویی و اینجور مسائل. واااااااای از گرونی. اینجا هم مغزم سوت کشید.

بعدم میوه فروشی ها که دیگه برامون عادی شده قیمت بالای میوه ها و صیفی جات!!

چقدر ما ایرانیها زود با قضایا کنار میایم! هرچی میکشیم از خودمونه.


* * * بعد ید رفتم خونه بابا با صحنه بدی مواجه شدم. همه از دم ماسک زده و زیر پتو. همه آنفلوانزا گرفتن. حتی شکلات و خواهرم و شوهرش. مامان و بابام هم.

کلا ناک اوت شدن.

همسرم هم اومده بودن عیادتش. من به محض رسیدن رفتم سراغ پذیرایی و بعد رفتنشون هم شام دادن و جمع و جور و شستشو و تمیزکاری و اینها. کمرم نابود شد.

تاااازه کارهای خونه خودمم هست.

ب مامان قندش تا 537 رفت بالا. وای بدنم فقط میلرزید. مهمونم داشتیم ترسیدم. زودی قرصهاشو دادم. یه آمپولی هم داشت براش زدمش.

امروزم از بس گرفتار بودم یادم رفت با پمادش ماساژ بدم گردن و کمرشو.

از اون طرف بابام مثل بچه ها لجبازی میکنه واسه دارو خوردن و رعایت کارهایی که زود خوب بشه.

بم یه عالمه ظرف بخصوص قابلمه شستم. صبح امروز خونه خودم یه عالمه قابلمه شستم.

واااای رسما ب .

امروز هیچی مطالعه نداشتم و برنامه ام این روزها درب و داغونه. خودم میدونم با این روند قبول نمیشم. ولی خب همینکه خودمو مجبور کنم وسط این مهلکه یکم ذهنمو از درد و رنج دور کنم بازم خوبه و غنیمته.

هرچند از اعماق وجودم دوست دارم قبول بشم و بلکه برم تو اجتماع و دیگه ی بار مریضیش و مشکلاتشو گردن من نندازه.

بخدا که من دلم میخواد سالم باشم و شاد. من نمیخوام به سرنوشت مادرم دچار بشم ای خدااااا. چیکار کنم؟ به کجا فرار کنم؟!

یه راهی بذار پیش پام. خ که ما رو به حال خودمون رها کردی.

خدای روزهای زجر و درد و نفرت.

خدای روزهای محنت.

خدای روزهای دوا ی و بیمارستان و بیچارگی کجایی؟!

* * * اومدم خونه ، خونه خودمم مهمون بود! اصن یه وعضی.

قاراش میش. دااااغون.

به که شرایطم رو گفتم فقط ابراز همدردی کرد و گفت واقعا سخته. خیلی سخت.

و من موندم و سوالی بی جواب.

چه کنم به سرنوشت مادرم دچار نشم؟

چطور در برم از این همه مسئولیت؟

چیکار کنم اول خودم حالم خوب باشه بعد به بقیه کمک کنم؟

چه کنم که خلاص بشم از این همه آزار روحی؟

چقد چقد کتاب چقد ع و موسیقی. تهش کی هست چی هست؟

من هیچ رو برای درد و دل ندارم.

تا حالا همسری گوش میداد راهنمایی میکرد ولی الآن اونم خیلی خسته و کلافه است.

تو گروه دوستان نمیتونم بگم چون کلا فضا جور دیگه است. بهتره آدم دردهاش مال خودش باشه.

فقط موند وبلاگ که مونس روزهای بحرانی و رنج و درد منه.

مونس من برای آروم شدنم. برای تعامل با انسانهایی فرهیخته که خودشون میان و میخونن و اگر مایل بودن راهنمایی و کمک میکنن و اینجا اجباری برای ی نیست که بخوام معذب باشم.

الآن بخاطر بیرون رفتن و بودن تو سرما هرچند با شال گردن خودمو پوشوندم اما سردرد شدید گرفتم! سردرد سینوزیتی.

نه وقت هست و نه حوصله برای خوندن. فقط شاید ها رو یه چکی م مثل جریان کرم پودر نشه!

از جلوی مغازه ساز فروشی رد میشدم چند لحظه ای نگاه بهشون و شه ای اومد سراغم!! شه ای جذاب.




وضعیت مامان 2

درخواست حذف اطلاعات

زودتر از آنچه فکر میکردیم نوبت عمل دادن به مامان. دقیقا همون روز گفتن باید بستری بشی که شب عمل کنی.

برادرم بوشهر بود و خواهرم خوزستان که میخواستن برن.

برادرم چیزی بهم نگفته بود مثل اینکه روز قبلش تو راه تو ماشین هم فشارش هم قندش میوفته و با بیچارگی خودشو میرسونه بیمارستان. بعد سرم و امپول و اینها میاد خونه. شب میخوابه صبح چشمش ورم میکنه و قرمز میشه.

میخواست با این حالش بره که خانمش به من جریان رو گفت و گفت نمیدونم چه کنیم. 

منم به بابا گفتم داداش حالش بده.

تو فکر بودیم خواهرمو با اتوبوس بفرستیم بره تهران که بابام به خواهرم هم گفت لازم نیست. اینجا بیمارستان خصوصیه همه ی کارها رو خودشون انجام میدن من خودم پیششم.

بنابراین اتاق vip  (اختصاصی) گرفت که بتونه راحت ازش مراقبت کنه.

از ظهر لباس تن مامان انژیوکت گذاشتن و منتظر بود هر لحظه اسمشو صدا کنن.

تو این ساعات من و خواهرهام و برادرم و هام و هام و فک و فامیل تو گروهها با بابام اینها در تماس بودیم و دائم خبر میگرفتیم.

بابام حتی یک ثانیه از دیروز صبح تا الآن نخو د.

ازش خواستیم برامون بگیره بفرسته. یا هم تماسهای تصویری برقرار میکردیم تا دلمون آروم شه.

بالا ه شب شد و بابا گفت ساعت 21:20  اومدن مادرتو بردن اتاق عمل. گفته بود عملش دو سه ساعتی طول میکشه.

ما هم ساعتها و ثانیه ها رو شمردیم شد 23:30  به بابام گفتیم چه خبر نیاوردنش بیرون؟ در کمال تعجب بابام گفت تازه عمل شروع شده.

چه استرسی همه ما داشتیم. وااای. توصیفش سخته.

ماها مدام چت میکردیم. ام گروهی تشکیل داد که باهم حرف بزنیم بلکه ساعتها زودتر برن و دلمون آروم بشه.

گذشت تا اینکه ساعت 2:30  بامداد بابا گفت آوردنش ریکاوری و بهوش اومد.

اوووفی. نفسی کشیدیم و حالشو جویا شدیم.

بابام ازش ع فرستاد. گلوشو بریده بودن و از اون قسمت مهره های گردنشو با پیچ و مهره تعویض . یه شیلنگ هم توش گذاشتن برای اینکه خونابه و ... در بیاد.

گردنبند خاصی بابام براش گرفت. و تا صبح بالاسرش بود و مراقبش.

من فکر کنم ساعت 4 صبح خوابم برد و حدود 7:30 هم بیدار شدم سراغشونو بگیرم. که بابام گفت مامانت خوبه. هوشیاریش خوبه. مشکلی نداره. غذا خورده خو ده.

چند ساعت بعد شیلنگ رو جدا میکنن و کم کم که سرحال شد مرخص میشه.

الآنم بابام داره کارهای ترخیصش رو انجام میده شب میرن مهمانسرا. همسری بلیط پرواز براشون بگیره و ان شالله بیان خونه.

از عمل مادرم راضی بود.

امیدوارم که خیلی از دردهاش برطرف بشه. کمرش هم با است و استراحت گفت خوب میشه.

حالا میتونم نفس راحتی بکشم. هرچند پیشش نبودم...


ان شالله کم کم کبدش و بقیه دردهاش هم خوب بشن.

خدا بابامو سالم برامون نگه داره که اگه نبود ما بیچاره بودیم.


ممنونم بابت دعاهاتون و کامنتهای امید بخشتون. سر فرصت تاییدشون میکنم. دوستان خوب نعمتیه گرانبها.

فعلا خیلی کار سرم ریخته برم کم کم انجامشون بدم.




آرامش بعد از طوفان

درخواست حذف اطلاعات

امروز آرامشم بهتر بود. هرچند یادآوری بعضی روزها و بعضی مشکلات ذهنمو اذیت می ولی در کل آرومتر بودم.

بعدازظهر یه خواب دلچسبی رفتم بدون دیدن کابوس. خوب خوب. وقتی بیدار شدم مثل روزهای قبل نه سردرد داشتم و نه ل بودم. حالم خوب بود. رفتم و حالم بازم بهتر شد. گرد خستگی و غم و درد و رنج ها رو شستم و لباس نو تن و بیرون اومدم. حس سبکی .

و بعدش هم بارش باران و شنیدن صدای زیباش. رفتم تو حیاط گرچه خیلی سرد بود ولی بارون قشنگی بود و هست.

الآنم میخوام برای جبران سختیهای فراوان روزها و ماههای گذشته ی بیاسایم. و آسودن من در لذت بردن از علایقمه. اول میرم سراغ لب تاپم و یه می بینم و بعد تو ذهنم برای فردا برنامه میریزم واسه اه ترسیم شده ای که دارم.

هنوز 4 روز از این هفته مونده و میشه  3 روز بد گذشته رو که بی برنامگی محض بود تو این روزهای باقیمانده جبران کرد. فقط تلاش فراوان میخواد. همت زیاد. خدا کنه بتونم انجامشون بدم و حس رضایت درونی بیاد سراغم.

* * * به نظرم دیروقته برای دیدن . فردا اینکار رو میکنم. الآن جور دیگری لحظات رو زیبا میکنم. مثلا گذاشتن هدفون و گوش دادن به موزیک.




همه میدانند و وضعیت مامان 3

درخواست حذف اطلاعات

صبح با صدای تگرگ که شدید میبارید بیدار شدم. همون چند لحظه قبلش خواب دیده بودم خونه مادربزرگم عروسیه! این بار دومیه که تو این مدت خواب عروسی اونم خونه مادربزرگم می بینم. نمیدونم چرا؟

میذارمش به حساب خوابهای آشفته و روح خسته ام و بیخیالش میشم.

طبق روال هر روز صبحانه دادن به مادرشوهر و بعدم داروهاش و بعدم کارهای تمام نشدنی آشپزخانه.

این روزها برنامه هام کلا بهم ریخته. اصلا خوب پیش نمیره. وقتی نمونده برای خودم ، ذهنم و علایقم. حتی استراحت هم !

مامان و بابا برگشتن. مامان درد داره خیلی تو گردنش و دست چپش ولی خداروشکر درد کمر و پاهاش و اون یکی دستش کمتر شده.

مامان چون گلوشو ب و از اونجا رفتن به سمت مهره های گردن و مفصلهاشون عوض و پیچ و مهره به مری و کلا گلوش فشار اومده و به سختی غذا میخوره. حتی آب بزور قورت میده. غذاش هم باید مثل فرنی بچه ها اینقدر پودر و آبکی باشه!

در کل در حال بهبوده خداروشکر.


* * * چقدرررر این دی ماه کشدار شده. هرچند من به روزها و زمانش نیاز دارم. ولی چه سود وقتی ازش استفاده دلخواه نمیشه.


* * * همه میدانند اصغر فرهادی را دیدم. خوب بود. مثل اغلب های گذشته اش سوء ظن درباره افراد و در نهایت نتیجه گیری که آدم حدسشو نمیزد.

تو این شخصیت دلخواه من نمیدونم کی میتونست باشه. شاید پاکو شایدم آلخاندرو! 

ولی لائورا گند زد به زندگی پاکو!

طبق معمول پایان هم مثل بقیه هاش پایان باز بود.


پی نوشت :

هرچی فکر میکنم به نظرم شخصیت دلخواهم تو این پاکو بوده. و از لائورا خیلی بدم اومد.

با یه آدمی که سالها با یکی کیف میکنه بعد یهو به سرش میزنه بره بعدم از دوست داشتن اون فرد همیشه تو زندگیش استفاده میکنه حتی واسه فرد جدید زندگیش، چه باید کرد؟؟

پاکو عجیب بود. عجیب. بسیار بخشنده، مهربان و بزرگ منش. خیلی عجیب همه چیشو به لائورا بخشید!





خاطرات

درخواست حذف اطلاعات

13 سال پیش در چنین روزی من یه لباس یاسی رنگ پوشیدم با چادر سفید و همسرم کت و شلوار سورمه ای با پیراهن سفید. نشستیم روی سفره عقدی که خودم برای خودم درستش کرده بودم!!

در کنار خانواده ها و دوستان من و همسر پیمان بستیم باهم باشیم.

یادم نمیره با چه استرسی دفتر رو امضا .

سالها از اون روز میگذره و فقط ع ها و خاطراتش هست. بچه های توی اون مراسم الآن برای خودشون مردی شدن ، خانم خونه ای شدن. خیلیهاش مادر بچه ای شدن. اون موقع خواهرم 11 سالش بود و الآن 24 سالشه و پسرش 3 سالشه.

جالبه. یادآوری اون خاطرات خیلی جالبه.

امید که این پیمان پایدار باشه و در ادامه مسیر زندگی باز هم باهم حس و حال خوب تجربه کنیم.


* * * بابام آنفلوانزا گرفت. داغون شد. چنان مظلوم افتاده تو رختخواب که دل آدم ریش میشه. همسری بردش و سرم و آمپول زد و الآن انگاری داره بهتر میشه.

مامان بیچاره سرفه های شدیدی میکنه با این گلوی بریده اش!!

نفسش تنگ میشه. مجبوره اسپری بزنه و دارو بخوره تا کمتر اذیت بشه. کاش خدا کمک کنه حداقل مامان آنفلوانزا نگیره تو این شرایط!


* * * مادرشوهر همچنان ناخوش احواله و تو این یکی دو ماه هم ما رو اذیت کرد هم خودش اذیت بود.


* * * متاسفم که من هنوز به شرایط دلخواهم نرسیدم هرچه که دارم زور میزنم و تلاش میکنم.


* * * تو یه کت داشتم اثر دوپامین بر مغز رو میخوندم که برام جالب بود فهمش! 

وقتی سطح دوپامین که یک ناقل عصبیه و پیامهای عصبی رو به مغز میرسونه  کم باشه ، باعث بیماری پارکینسون میشه که روی حرکات فیزیکی بدن اثر میذاره و فرد دچار لرزش میشه. با خوندنش یهو بابام به عنوان مثال اومد تو ذهنم.

و هر وقت سطح دوپامین تو مغز زیاد باشه و سلولهای عصبی اونو زیاد ترشح کنن چون تعدادشون زیاده پیامهای عصبی زیادی به مغز میفرسه و مغز قاطی میکنه و نمیتونه همه رو زود پروسس کنه و جواب به موقع بده واسه همین بیماری اسکیزوفرنی ایجاد میشه. که این افراد تعادل مغز و روانشون بهم میریزه و با کوچکترین چیزی واکنش های عصبی زیاد نشون میدن و گاهی از شدتش تشنج میکنن.

یهو با خوندنش یاد یه فردی افتادم تو شهر زادگاهمون که گفتن ایشون اسکیزوفرنی هست. حتی یه بار از نزدیک دیدم رفتار و حالاتش رو.

یک ماده چقدر مهمه تو مغز. نبودش ، کمبودش ، بیش بودش چه کارها که نمیکنه.

و از اون جالبتر ساختار مغزه که چقدرررررر پیچیده و باحاله.

حالا میفهمم که چرا نخبه های پزشکی رشته مغز و اعصاب رو برای تخصصشون انتخاب میکنن.

بقول قدیمی ها مغز سرور و سالار بدنه!




ارزی هفتگی

درخواست حذف اطلاعات

امروز پنج شنبه است و فقط یک روز دیگه مونده که این هفته هم تموم بشه و به تاریخ بپیونده.

بجای روز امروز خودمو ارزی میکنم.

این هفته افتضاح بودم. از خودم اصلا راضی نیستم. خیلی از برنامه ام عقبم و خیلی از کارهایی که باید می رو ن .

دلایلش کاملا مشخصه.

اول اینکه من خودم کم کاری . وگرنه هرطور بود شرایط رو به سمت خودم و کارهام و پیشرفتم تغییر میدادم. یعنی به اجبار همه عوامل محیطی و حتی فکری رو در جهت انجام کارهام بکار میگرفتم که نگرفتم و این ضعف و تنبلیم رو نمیتونم منکر بشم.

دوم اینکه حدود 5 روز از هفته خونه بابا بودم و سعی اونجا مفید باشم. و بعد 30 سال زندگی هنوزم معتقدم ساختار خونه بابا همونطوریه که بوده و هیچ چیز جدیدی بهش اضافه نشده و امکان انجام دادن کارهای فکری اونجا صفره!!! نمیدونم چرا؟؟

فقط آدم اونجا باید کار فیزیکی انجام بده. اغلب هم کار منزل. 

بعد وجود شکلات اونجا و سر و صدا های زیادش نمیذاشت از قدرت جبرم استفاده کنم و من مجبور بودم اون روزها رو تو برنامه ام قرمز فرض کنم. البته به لحاظ کمک به مامان آرامش روحی گرفتم و دیگه کمتر گریه می و حواسم بهش بود ولی مامان اصلا خودش رعایت حال خودشو نمیکنه.

سومین دلیل نمیدونم چند درصده ولی مطمئنا درصدش کم نیست. اونم وجود مادرشوهر در خونه امه. مدام آه و ناله و اینها... حالا که پاش داره خوب میشه بیشتر میناله!!!! 

هر روز خدا همسری دو تا سه تا میبردش. جدای از مسائل اقتصا آدم به لحاظ عصبی و روحی هم اذیت میشه.


فردا از این هفته مونده.

شدیدا دلم میخواد برم پیست اسکی مخصوصا بعد برف با این چند روز اخیر. از طرفی تو فکر بودم کم کاری این هفته رو حداقل تو روز باقی مونده رفع کنم.

بخاطر عمل جایزه که تعلق نمیگیره هیچ در عوض عذاب وجدان شدید به عنوان تنبیه برای خودم در نظر گرفتم.

فقط برای فردا موندم چه کنم؟! 

در حال زندگی کنم و برم پیست و لذت ببرم و روحیه بگیرم و از هفته بعد محکم باشم در انجام برنامه هام.

یا نه. بنشینم خونه و بخاطر آینده و اه ترسیم شده ام خودمو از لذتهای امروزی منع کنم به امید موفقیت.

شما بودید چه میکردید؟؟


* * * فردا بابا اینها پرواز دارن به سمت تهران. از معروفی که جراح ستون فقراته نوبت گرفتن میخوان پیش اون هم ببرنش.

نوار عصب چند روز پیش خبر از وخامت وضع مهره های گردن مامان میداد.

* * * میشه گفت کل سال 97 از فروردنش که سقط تا حالا جمعا چهار بار بیرون نرفتم. تمام ماههای گذشته یا خودم مریض بودم یا خانواده ام و درگیرشون بودم. رنگ طبیعت به چشم ندیدم. فقط چند بار گذرا اونم پارک جنگلی و پارک ساحلی. فقطم محدود نه برای ناهار و اینها. چند ساعتی. 




زندگی در حال

درخواست حذف اطلاعات

تصمیمم رو گرفتم. زندگی در حال بهتره. ی چه میدونه فر هست یا نه؟!

بنابراین با همسری م اونم راضی بود. چون از اول سال 97 تا حالا ما یه تفریح درست درمون نداشتیم. واسه تجدید روحیه واقعا لازم بود.

برنامه اینطوری ریختیم که صبح بابا و مامانم رو ببریم فرودگاه بعد رفتن اونها بیایم خونه بساط جمع شده رو برداریم و بریم پیست اسکی کاکان در یاسوج.

با خانواده همسرم رفتیم. خوب بود و خوش گذشت و من بعد چند سال رو برفها سرخوردم و کیف داد. (((:

بعدم ناهار خوردیم و حرف زدیم و اینها قرار بود ساعت 3 بعدازظهر برگردیم خونه چون هم بچه های اونها امتحاناتشون بود و باید میخوندن و هم من بقیه کارامو انجام میدادم.

حدودا 3.5 - 4 خونه بودیم.

و من یه عالمه لباس گذاشتم ماشین. بعدم خواهرم و شکلات اومدن خونه مون و بقول شکلات کیس (به کیک میگه کیس) آوردن بخوریم. تا حدود 10:30 خونه مون بودن و شام و اینها. بعدم کارهای مربوط به خونه مونده بود انجام شد و بعدم بیهوش شدیم از خستگی تا صبح امروز.

من بزور ساعت 9 بیدار شدم و از اون موقع تا حالا همش تو آشپزخونه ام!!!

بعد ناهار به امید خدا کارهای مد نظرمو دونه دونه طبق برنامه ساعتی که برای هر روزم میریزم انجام میدم به امید تیک خوردن همه اش و گرفتن جایزه  (((:

دلم میخواد جایزه ام دیدن باشه. اونم های هیجانی و پیچیده و سخت. طوریکه مغزم هنگ کنه. خخخخ


کاش خدا کمک کنه و این جدید رو واسطه ای قرار بده برای شفای مادرم و بهبو . خدایا کمکی کن.

جالبه این ه خواننده هم هست. پیجش تو اینستا چقدر فالوور داره. ماشالله هم پزشکی با تخصص عالی. هم چهره ای زیبا و ب . هم صدای قشنگ و آواز خوندنش و هم کمکهایی که به بعضی بیمارانش میکنه. جالب بود برام.

عمر چنین انسانهای مفیدی دراز باشه ایشالا.


* * * دوستان عزیزم ممنون از کامنتهاتون که انرژی میدن به آدم. یه وبلاگ نویس وقتی بفهمه خواننده داره و اتفاقا خواننده هاش در گفتگوها و مطالب وبلاگ شرکت میکنن حس خوبی بهش دست میده.

ایشالا سر فرصت کامنتهاتونو تایید میکنم دوستان خوب من.





وضعیت مامان

درخواست حذف اطلاعات

امروز از صبح بابام مادرمو برد انواع اقسام چکاب کرد. مهمترینش سونوی داخلی بود که گفت همه ی اندامهاش خوبن جز کبدش. که چربه و گریدش 2 هست. داروهای جدید بهش دادن.

بعدازظهر هم پیش همون جراح ستون فقرات نوبت داشت.

بهشون گفت کمر مامان وضعش بد نیست و با استراحت و پیادروی تو است خوب میشه.

اما گردنش وضعش بده و باید خیلی زود عمل کنه چون داره به نخاعش فشار میاره. گفت درد دستهای مامان بیشتر بخاطر گردنشه با عمل گردن بهتر میشه.

فعلا بابام 7 میلیون داد بابت پیچ و مهره های گردن مامان برای عمل.

16 میلیون هم هزینه بیمارستان میشه.

من به مامان گفتم ایشالا پولش جور میشه. فوقش طلاهاتو میفروشی اما در عوض سلامت میشی.

اینطور که بابا میگفت ، کار درستیه. دستگاههای پیشرفته داره. به بابام گفت بعد چند ساعت میتونی مرخصش کنی و ببریش خونه!

خیلی خوشحال شدم اینو شنیدم.

این ه اگرچه خواهرم چون فالوورش تو اینستا بود به بابام معرفیش کرد ولی پرس و جو که کردیم دیدیم یکی از فامیلامونو خودش عمل کرد. چندین مهره کمرش مشکل داشت عملش کرد و از عملش خیلی راضی بود.

حتی پسرعموم که ن کرجه هم درباره اش تحقیق کرد گفت بسیار خوبیه و جزو بهترین های ایرانه.

خلاصه احتمالا فردا شب یا پس فردا شب نوبت عمل مامانه.

تو رو خدا هر اینجا رو خوند براش دعا کنه سالم و سلامت برگرده خونه مون.

داداشم و خواهر بزرگم میخوان برن تهران پیششون.

من بیچاره گرفتار مادرشوهرمم که امروز بلایی سرم آورد که نگو.

صبح صبحانه خورد . تو بلند شدن و نشستن خیلی مشکل داره. عجیب هاااا.

بعد صبحانه گفت دستم بگیر بلندم کن. من از همه جا بیخبر دستش گرفتم که کمکش کنم ولی اون خیلی خیلی سنگین بود و تمام زورشو انداخت روی من و خودش تلاش چندانی نمیکرد واسه بلند شدن. وااااای که گردن و کمرم رو نابود کرد. از درد دلم میخواست داد بزنم.

من خودم زمینه گردن درد و کمر درد بخاطر اون چند ماه خیاطی داشتم ایشون دیگه داغونم کرد. تاااازه بعدازظهر هم همسری خواب بود باز منو صدا زد که بلندش کنم. گفتم تو رو قرآن خودت بلندشو من کمرم و گردنم بابت صبح خیلی درد میکنه. زورم به تو نمیرسه.

عصا دادم دستش. گفتم خودتو به میز بگیر بلند شو. وای هر کاری میکرد نمیتونست بلند شه. تا نصفه بلند شد گفت بلندم کن بلندم کن. منم خاک تو سرم بازم زور زدم که کمکش کنم هرکاری نتونستم. وزنش خیلی زیاده خودشم کمکی نمیکنه.

بیچاره ام کرد.

از ظهر تا الآن آتل گردن و کمر بستم و از درد مینالم. تو این اوضاع همینم کم بود!!!

بهمین خاطر به خواهر بزرگم گفتم من بیچاره ام تو برو پیش مامان. اونم گفت نگران نباش خودم میرم تو فکر خودت باش.

خواهر کوچیکم که بچه کوچیک داره ناراحت بود میگفت من چیکار کنم گفتم دعا کن مامان سلامت برگرده. همین.

وقتی ایشالا به امید خدا اومد خونه خودمون پرستاریش میکنیم تا سرحال بشه.

الهی خودت همه ی مریض ها رو شفا بده ، مریضهای ما رو هم شفا بده.

دوستان گلم دعا یادتون نره.


* * * یه چیز جالب. مامان میگفت چقدر روحیه ه شاد بود. سر به سرمون میذاشت. بهمون گفت دو سه شب پیش تو برج میلاد کنسرت داشتم. 

گفتم مامان ه هم خواننده است هم جراحه. خیلی باحاله. کلیپهاش تو اینستاش هست.




ابراز علاقه

درخواست حذف اطلاعات

چند سال پیش بلد نبودم ابراز علاقه کنم. منظورم کلامی هست.

وقتی ی یا چیزی رو دوست میداشتم نمیتونستم خوشحالیمو و دوست داشتنمو نشون بدم.

ولی از یه سالهایی به بعد آروم آروم ذهن و فکرم تغییر کرد. نمیدونم چرا و چی باعث این تغییر شد ولی بابت رخ دادنش خوشحالم.

یکی دو سال پیش که آی وی اف و پی جی دی سال 95 اب شد و خیلی غمگین و افسرده بودم و احساس پوچی و بی هدفی می یکی از دوستان وبلاگیم خوندن کت رو بهم پیشنهاد داد. کتاب فلسفی بود.

توش این مطلب ذکر شده بود که من سالها داشتم انجامش میدادم اونم ناخودآگاه.

گفته بود اگر میخواهید در زندگی احساس شادی و لذت ید، اگر طالب آرامش و شادی در زندگیتون هستید از یک تکنیک استفاده کنید. اونم اینکه اون چیزهایی که دارید رو تصور کنید از دست میدید و یا دیگه نداریدشون.

مثلا ماشینتونو میبره. 

یا مثلا عزیزانتون از دست میدید.

یا شرایطی پیش میاد که مجبورید تو یه اتاق زندگی کنید و خونه فعلیتون و یا شغلتون از دست میدید. فکر به از دست دادن داشته های الآنمون باعث میشه قدر داشتنشونو بدونیم و لحظه به لحظه بابت داشتنشون خداروشکر بگیم و زندگیمون خوب باشه.

من طبق همین تفکر زبان گشودم و بعد سالها الآن چند وقتی هست مستقیما و کلامی به افرادی که دوستشون دارم میگم که دوستت دارم. عاشقتم. همه ی منی. پناهمی. امید زندگیمی و ...

هر بار بابام و یا مامانمو می بینم دیگه خج نمیکشم و محکم بغلشون میکنم و کلی میبوسمشون و میگم دوستتون دارم عاشقتونم.

خواهرمو هم همینطور. بچه های خواهر و برادرهامو. خود برادرهامو.

همسرم رو همیشه هر لحظه که هوس کنم بهش ابراز علاقه میکنم. اصلا هم خج نمیکشم. مثلا یهو میگم بغلم کن. اونم نگاهم میکنه و میفهمه من الآن دلتنگ آغوشش هستم و با خوشرویی اینکار رو میکنه.

من الآن از ابراز علاقه به افراد مهم زندگیم و انی که برام ارزش دارن چه فکری چه روحی و جسمی شرم نمیکنم.

واسه همینه حس های خوب زیادی تجربه میکنم و آ ین دعوای من و همسر که جدی باشه یادم نیست!

قدر داشته ها رو دونستن باعث میشه حس گذشت و بخشش هم به آدم دست بده و روح آدمو بزرگ میکنه. چون میدونی دنیا دو روزه و ارزش دلخوریها رو نداره.

امروز من بازم با یه عذرخواهی ساده و چند جمله محبت آمیز سعی دلی رو بدست بیارم.

شاید سخت به نظر بیاد ولی اصلا اینطور نیست.





معلمی

درخواست حذف اطلاعات

چقدر امروز دوست دارم حرف بزنم و چه جایی بهتر از وبلاگ.

داشتم به معلمی فکر می .

مطلبی میخوندم که میگفت معلم کارش چیه؟

معلم اسمش آموزش دهنده است و یادگیرندگان همون دانش آموزان هستن. معلم چیزی رو به دانش آموزان یاد نمیده!!

بلکه کارش اینه که مطالب موجود در دروس رو که باید خود دانش آموزان با مغز و درکشون یاد بگیرن را با ترفندها و روشهایی ساده میکنه تا اونها راحت تر یادش بگیرن.

اونوقت تو سیستم آموزشی کشور ما ی که معلم میشه دو سال درس میخونه و معلم میشه!!

آخه اطلاعات ب در اون رشته و بروزآوریش و پیدا روشهایی که بشه مطالب رو ساده کنه برای فهم یادگیرندگان فقط با دو سال آموختن امکان پذیره؟؟؟!!!

به نظر من مس ه است.

یا مثلا برای دبیر درسی در دبیرستان شدن 4 سال اطلاعات جمع کافیه؟؟

یعنی یک آدم با یکی دو مقطع بزرگتر بودن و آموختن میشه آموزشگر باشه؟؟؟

من حس میکنم اینکار اشتباهه. 

معلمی کم کمش تا ا درس خوندن نیاز به داشتن اطلاعات لازم برای یاد دادن به ی رو ، لازم داره.

اونم تو زمونه ای که به لطف گوگل و اینترنت و فضاهای مجازی اطلاعات دانش آموزان خیلی زیاد شده و عملا بچه ها انگاری سر کلاس بدیهی ها رو یاد میگیرن!

بعد یه بعد از آموزش دهندگی آموزش مهارت اجتماعی شدن و ب اطلاعات از محیط و پالایش ش و ثبت اطلاعات خوبش در مغز یادگیرنده است. ولی آیا تو مدارس ما معلم ها اینکار رو انجام میدن. اصلا در چارت وظایف معلم تو کشور ما این مورد هست؟!

من که اطلاعی ندارم. اگر ی معلمه و میدونه لطفا بهم بگه.

هرچند معلمان اغلب توقع دارن این مورد تو خانواده ها پیگیری بشه و اخلاقی بار اومدن بچه رو وظایف پدر و مادر و خانواده اش میدونن. اما سیستم آموزشی باید این مورد رو داشته باشه که اخلاق در جامعه گستره زیادتری داره و بخشی از شخصیت آدمها رو بنا میگذاره و وظیفه نهادهای آموزشگره.

حتی خانواده ها برای اینکه بتونن فرزندشون رو اصطلاحا با تربیت بار بیارن نیاز به آموزش دارن ولی کی باید یاد خانواده و والدین بچه بده؟؟

یه ح گردونه واره. برمیگرده به دوران کودکی والدین و آموزششون و بعدم خانواده هاشون.

خلاصه هدف از بحث این بود مقدار آموختن افراد برای معلم شدن در کشور ما کمه.

نوآوری و خلاقیت کمه.

واسه همینه خیلیها از مدرسه و درس فراری ان. مخصوصا دروس مشکلی چون ریاضی و علوم در کودکی و فیزیک و شیمی و زیست و ریاضی در دبیرستان...

ما یه معلم فیزیک داشتیم یه آقایی بود پر از مو! چهره اش همیشه جدی بود. به خنده دار ترین مسئله کلاس هم واکنش نشون نمیداد و اغلب فقط درسشو میداد و خداحافظی میکرد و میرفت.

فقط بعد آموزش درس فیزیک رو کار میکرد. روی مهارتهایی چون ارتباط متقابل معلم با دانش آموز اصلا کار نکرد. تلاش نکرد ببینه چرا فلان دانش آموز درس رو نمی فهمه و چه شیوه ی منحصر به فردی بکار بگیره تا اون دانش آموز درس رو متوجه بشه و نمراتش بهتر بشه.

اصلا کلاسش خشک و بی روح بود.

در عوض معلم زیستمون و معلم ادبیاتمون در عین حال که بسیار با دانش بودن. دانششون با علم روز هماهنگ بود در کنارش روابط دوستانه معلم و شاگردی رو داشتن و با داستانها و تجربیاتشون ماها رو هم بهمون مهارت زندگی یاد میدادن.

شوهر من چند ترم بود. برام تعریف میکرد بعضی وقتا اول کلاس یا در پایان کلاس براشون بحثهای غیر درسی راه میانداخت. مثلا واسه پسرها درباره سربازیشون یا نحوه کار پیدا شون. یا روابطشون با جنس مخالف و فرایند ازدواج صحبت میکرد.

و برای دخترها مسائلی مثل توانمندی ها و مهارتهای ظریف نه رو بهش اهمیت میداد و برجسته میکرد که دختران و ن در جامعه و خانه و خانواده شون چه قابلیتهایی میتونن داشته باشن. ازش استفاده کنن. از داشتن اون مهارت لذت ببرن و در کنارش آموزه های تو کتابها رو هم بفهمن.

مثلا یادمه میگفت به یکیش گفتم بلدی نون بپزی گفت آره. گفت اول کمک مامانت نون بپز بعد اگر وقت کردی درس منو بخون و یاد بگیر.

منظورش این بود در کنار یادگیریهای توی کتاب مهارتهای اجتماعی و فردی زندگیشونو هم بهشون یادآوری میکرد.


وای چقدر حرف داشتم. خخخخخ




تولد شکلات

درخواست حذف اطلاعات

سرم درد میکنه بدجور!

ح تهوع هم دارم. 

از فردا بعدازظهر بدم میاد. همسری میخواد بره یت چند روز و منو با مادر مریضش تنها میذاره!

این مدت چندین دوره تخصصی شو بخاطر مشکلات اخیر کنسل کرد ولی این یکی رو میگه هرچه تلاش مدیر قبول نکرد و باید برم.

دلشوره رفتن به سفر.

اضطراب دست تنها بودن برای نگه داری مادرش.

حالم جالب نیست. هرچند امشب تولد شکلات بود و جشن گرفتیم.

بهش میگفتم تولد کیه میگه تولد منه. میگم چند س میشه میگه 3 سالمه. بعدم با ذوق میگه مرضی بیا نگاه تولدم کن. منظورش تم تولدش و میز و کیک و اینهاش.

بعدم باهم تولد تولد تولدت مبارک خوندیم و منتظر مهمانانشون شدیم.

متوجه شدم خواهرم هنوز توان مدیریت یک مجلس رو نداره. هم خودش هم شوهرش.

سرگردون بودن و مضطرب.

مدیریت چنین فضایی کمی تمرین میخواد. من بعد این همه سال حالا میتونم همه کارها رو دقیق و با نظم انجام بدم و همزمان مجلس رو به شور وادارم. شوهرم که سالهاست مجلس گردان خانواده ماست. کلا توان مدیریتیش حرف نداره. همزمان با افراد صحبت میکنه موضوع مطرح میکنه پذیرایی میکنه. اگر باید سرخوش باشه و شعر و اواز بخونه اینکار رو میکنه.


تو همین تولد امشب صدای من از همه بلندتر بود واسه شعر خوندن و تولدت مبارک گفتن. بقیه زیاد همراهی نمی .

ولی شکلات حس کیف کرد. چند تا کادوی خوب گیرش اومد.

اولش کادوی بابا و مامانش که یه دوچرخه خوشگل بود. بعدم کادوی بابام و مامانم که یک ست پیراهن و شلوار خیلی خوشتیپ بود و بقیه اغلب پول آورده بودن. منم کتاب قصه بهمراه پول دادم.


خدایا این سردرد لعنتی رو یه کاریش . وای اگر نوافن اختراع نمیشد من بیچاره باید چه می .

ح تهوع ام رو چه کنم؟!

قرار بود با همسری همه میدانند اصغر فرهادی رو ببینیم که بازی لیو ول و منچسترسیتی کارها رو اب کرد!

و البته منم سردرد و ح تهوع گرفتم. 










تغییر موقت مکانی

درخواست حذف اطلاعات

از لحظه ای که بحث رفتن به سفر همسری پیش اومد من عزا گرفته بودم سختم بود.

قبل ناهار روز مادرشوهر به همسرم گفت منو ببر خونه ت میخوام داداشمو ببینم. ما هم از خدا خواسته سریع استقبال کردیم و شوهرم بهش گفت پس وسایلتو جمع کن چند روزی پیششون بمونی.

بعدم کمکش کرد و جمع و جور کرد.

منم داشتم ناهار درست می و همزمان بساطمو جمع واسه رفتن خونه بابا اینها.

همسری هم سریع چمدان بست. منم چکش که همه چیزهای لازم رو برداشته باشه. معمولا واسه سفرهاش من چمدانشو میبندم و خیالش راحته که من همه چی واسش گذاشتم اینبار خودش بست ولی من طاقت نیاوردم و خودمم چک یه وقت چیزی جا نمونه.

سر ظهر میخواستن حرکت کنن. سریع ناهار خوردیم و مادرشو گذاشت خونه داداشش و وسایلش رو برداشت که بره. تو اون لحظات معده درد شدیدی گرفته بود و من کلی دارو واسش پیدا و بهش دادم که خوب بشه. اینقده هول کرد یه خداحافظی درست درمونی با هم نکردیم. 

من همیشه دوست دارم موقع سفر رفتن چند دقیقه همو بغل بگیریم. این دفعه نشد اونم جلوی دوستش!

بعد رفتنشون من افتادم به جون خونه. خونه رو تمام و کمال شستم و جارو و دستمال کشی و گردگیری و لباسها رو گذاشتم ماشین و کمدها رو مرتب و گاز و ..  رو هم پاک و زباله رو بیرون گذاشتم و و آب رو بستم و بخاریها رو خاموش و به گلدونهام آب دادم و به بابام زنگ زدم که بیا دختر عزیز دلت رو ببر پیش خودت. خخخخ

من و بابا این روزها خیلی سربه سر هم میذاریم. بابا حسودی میکنه که من اینقد نگران مامانم و واسش گریه میکنم.

بهمین خاطر وقتی می بینمشون اول به بابام سلام میکنم و بغلش میکنم و کلی میبوسمش بعد میرم پیش مامانم.

اونوقت این وسط شکلات هم حسود شده. مگه میذاره بابامو بغل کنم؟!میگه تو برو اونجا بشین (روی مبل ) .  بابای خودمه!!

یه حساسیت عجیبی روی بابام داره. به طرز بسیار شدیدی دوستش داره. طوریکه وقتی بابا میخواست مامان رو ببره فیزیوتراپی اون تو ماشین نشسته بود به مامان میگفت مامان جون تو نیا. بابا مال منه. میخوایم بریم بیرون بگردیم!

فضول حسود اوجولات مرضی ((:

ب که اومدم خونه بابا. کلی حرف زدیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم. من و مامان تا ساعت 3 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم.

من کمر و دست و پاها و گردن مامان رو با یه داروی مخصوص ماساژ دادم. همش قربون صدقه ام میرفت میگفت الآن کمتر درد میکنه.

امروزم سعی غذای دلخواهشونو درست کنم. کلی تمیزکاری اینجا انجام دادم. از صبح تا حالا درگیرم. وقت نشد یکم برای خودم کتاب بخونم!

کلا خونه بابا نمیشه کتاب دست گرفت. همیشه خدا تو خونه کار هست واسه انجام دادن که از نظر بابا و مامان خیلی مهم هستن ولی از نظر من نه. ولی خب برای آرامش دلشون سعی میکنم هرچی گفتن انجام بدم.

الآنم اگر خدا کمک کنه میخوام کمی کتاب بخونم و استراحتی کرده باشم


* * * ب مامان یه چیز جالبی گفت. ذوق مرگ شدم.

یادتونه چندین پست قبل حدودا مهرماه که همسری یک ماه رفته بود مشهد واسه کارای پایان نامه اش من رفته بودم خونه بابا اینها بعد یه روز گفتم یکی از دوستان بابا میخواد با خانمش از اصفهان بیان و بابا هم بهشون نگفت اوضاع از چه قراره و ما شرایط پذیرش مهمون رو نداریم.

دیگه اونها اومدن و من و خواهرم شام پختیم فکر کردیم میرن شب موندن. صبح من صبحانه دادم. فکر بعدش میرن. موندن واسه ناهار باز ناهارم درست . گمون کنم میخواستن شب هم بمونن که همون موقع همسری تو راه بود داشت میرسید یاسوج و منم ازشون عذرخواهی و گفتم من باید برم خونه. بعد یک ماه شوهرم داره برمیگرده و باید برم خونه رو مرتب کنم و ...

اونها هم باهام شوخی می مخصوصا مرده هی میگفت از این به بعد نمیایم خونه بابات مستقیم میایم خونه تو. غذاهات خیلی خوشمزه بودن.


حالا مامان ب بهم گفت مرضی راستی خانم فلانی زنگ زد حالمو بپرسه بعد سراغتو گرفت و گفت خیلی بهش سلام برسون. نمیدونم چرا این دختر اینقدر به دلم نشست. مثل دختر خودم دوستش دارم.

هنوزم تشکر اون دو شبانه روز رو میکرد و تعریفم میداد و به مامانم میگفت دخترهای خوبی داری ولی مرضی برام یه چیز دیگه بود.

منو میگی از شنیدن این حرف به شدت ذوق زده شدم. و با خودم میگفتم مگه چیکار که منو دوست داره و اینقد به دلش نشستم.

چقدر حس خوبیه که تعریفت بدن. دوستت داشته باشن. از خوبیهات بگن. مشخصا صفاتی رو برجسته کنن و بگن چقدر فلان صفتت خوبه.

منو خیلیها با حرفاشون خوشحال .

بارها دوستان حیات خ م با گفتن جملاتی درباره من منو شرمنده خودشون و من واقعا از ته دل حس خوشحالی داشتم.

حتی دوستان واقعیمون. آشناهامون. وقتی ازم تعریف میکنن میرم به اوج.

بعضی وقتها هم با خودم میگم نکنه تعریفات همینجوری باشه و واقعی نباشه. اما مگه میشه این همه آدم الکی تعریف بدن و هندونه بذارن زیر بغل آدم!؟

ولی مرضی باید یادش باشه خوب بودن انتها نداره و الآن شاید من اوایل راه باشم. باید روی خیلی از صفتهام کار کنم تا لفظ خوب براش استفاده بشه.

پس یادم میمونه که دچار غرور نشم.






علایق و سلایق

درخواست حذف اطلاعات

امروز بابا اینها بخاطر گرفتن نوارعصب از مادرم رفتن به شهر دیگه چون یاسوج نداره.

خواهر کوچیکم مامان شکلات بهمراه شکلات اومدن خونه بابا پیش من.

بعدازظهر هوس خوراکی کردیم و گوش دادن آهنگ. خواهرم خوانندگی رو خیلی دوست داره. گاهی تمرین میکنه و آهنگها رو برای خودش میخونه. میگفت چند وقتیه صدام تو گلومه درنمیاد. گفتم بیا باهم آهنگ بخونیم با بالاترین تن صدامون تا صدات آزاد بشه.

خلاصه آهنگهایی انتخاب میکردیم که متن و ریتمشونو بلد باشیم بعدم باهم بلند بلند میخوندیمش. حس جالبی بود. 

من تن صدام به نظر سخت و کلفت میاد از دیدگاه خودم. خواهرم صداش نازک و ظریفه. یه جور ناز زنونه هم تو صداشه ولی برای من ناز و اینها نیست.  |:

البته اینها برداشتهای خودمه.

داشتم به خواهرم میگفتم کاش میرفتیم کلاس من ساز زدن یاد میگرفتم تو هم خواندن و ساز زدن. بعد من یه جاهایی از آهنگ رو باهات همخوانی می . بعد چقدر کیف میکردیم.

حیف که اینقده موانع هست که اینها همش خیال بافیه!


یادمه درس تربیت بدنی تو دو تا بود. یکش آمادگی جسمانی بود و دوش یه رشته رو انتخاب میکردی و تمرین میکردی و متناسب با خوب بودنت در اون رشته مربی نمره میداد.

اون ترم برامون تیراندازی با کمان انتخاب . ساعات این درس تو ورزشگاه برگزار میشد. چون باید فضای آزاد میبود برای گذاشتن سیبل و پرتاب تیر از کمان.

خلاصه اولش با نرمش و گرم بدن شروع کردیم و بعدم آشنایی با اجزای کمان و نحوه استفاده از آن. بعدم کشیدن زه کمان و قدرت کشش آن و رها درستش. طوریکه تیر برنگرده به سمت زمین یا خودمون. بره به سمت جلو و شتاب هم داشته باشه . بعدم تمرینات رو روی سیبل انجام میدادیم. که تیر بخوره به دایره های سیبل و امتیاز بگیریم.

روز اول بعد تمرین چنان دردی بازوها و دستهام و گردنم گرفت که داشتم از درد هلاک میشدم. ولی روزهای بعد کم کم خوب شدم.

اولش خیلی کشش زه برام سخت بود و تیرم کم برد داشت ولی کم کم خوب شد و خورد به سیبل و بعدم دایره ها و همینطور روز به روز بهتر میشدم. اینقده حس خوبی بود وقتی تیرت به هدف میخورد که نگو و نپرس. اصلا یه حس سرخوشی خوبی به آدم دست میداد.

برای امتحان پایان ترم ما دو فرصت تیراندازی داشتیم. دفعه اول خوب نبودم اما دفعه دوم خورد به دایره نزدیک به مرکز. و نمره 19 رو از آن خودم و ذوق مرگ شدم. (((:

اون روزها با خودم فکر می چه ورزش مفرحیه.  مربی بهمون پیشنهاد داد که بیایم تو باشگاه و ادامه اش بدیم تا خوبها رو بفرسته تو تیم ملی.

من با خودم میگفتم بذار درس رو تموم کنم شر لیسانس کنده بشه خیالم که راحت شد میرم سراغش. هم تفریحه هم ممکنه ورزشکار حرفه ای این رشته بشم که همونطور که در چند پست قبل گفتم ترم آ ناخواسته باردار شدم و کلا مسیر زندگیم تغییر کرد و گند زده شد به همه ی تصمیمات و تخیلاتم.

الآن شاید بگید هنوزم دیر نشده ولی من اینقده گرفتاریهای الکی دارم که کلی ازم انرژی میگیرن و هیچی هم عایدم نمیشه.

االآن هزار تصمیم دارم و هزار و پانصد بار باید تلاش کرد برای یکیش!!

باز خوبه من بچه ندارم میتونم تو هر زمینه یه تجربه کوچیکی داشته باشم. امان از ن بچه دار و شاغل که کلا دیگه زندگیشون محدوده به همین دو مورد و لاغیر.

میون این همه مسیر برای لذت بردن ، تجربه ب و شدن ، چقدرررر سخته یکی رو انتخاب کنی و همونو پیش بگیری.

آقا من همه شونو دوست دارم. چیکار کنم؟!




خواب بد!

درخواست حذف اطلاعات

صبحی که شروعش با گریه ناشی از دیدن خواب بد باشه ، خدا عاقبت بقیه روز رو بخیر کنه.

دم صبح داشتم خواب میدیدم باردار بودم. بچه ام مرد و بدنیا اومد. خیلی کوچیک بود بدنش انگاری خا تری و کبود بود. خیلی گریه خیلی .. ...

طوریکه با صدای همسری بیدار شدم.

بعدم شروع روز با شنیدن حرفها و قصه های تکراری و آزار دهنده فردی 60 و خورده ای ساله.

میخوام هر طور شده ساعات ظهر به بعد تغییر کنه. هر طور که شده. من باید کتاب بخونم و موسیقی گوش بدم و بعدم به خودم جایزه بدم.

شاید جایزه ام پیتزا خونگی باشه با دستپخت خودم ، شاید دیدن باشه ، شایدم چیزهای دیگه که بعدا بهش فکر میکنم.

من باید در جنگی نابرابر در شرایط فعلی روزگار پیروز بشم!!

باید تلاش کنم.


پی نوشت :

امروز متوجه شدم بلد نیستم درست حرفامو بزنم و منظورمو به افراد برسونم.

نمیدونم چرا نیت خیر من در پس حرفهام مشخص نیست؟!

از خودم بدم اومد.

باعث رنجش خیلیها میشم و میخواد چندین برابر انرژی بذارم تا دوباره رضایت خاطر افراد فراهم بشه.

گرچه مخاطبین هم معمولا جنبه منفی صحبتها بیشتر به چشمشون میاد تا قسمتهای مثبتش و اونها هم ذهنشون رو ح یکطرفه میکنن و بد برداشت میکنن.

بهرحال باید من بعد یا حرف نزنم و یا اگر زدم بسیااار سنجیده باشه.

رحمت به روح نظامی گنجوی که گفت کم گوی و گزیده گوی چون در / تا ز اندک تو جهان شود پر




تولد شکلات

درخواست حذف اطلاعات

سرم درد میکنه بدجور!

ح تهوع هم دارم. 

از فردا بعدازظهر بدم میاد. همسری میخواد بره یت چند روز و منو با مادر مریضش تنها میذاره!

این مدت چندین دوره تخصصی شو بخاطر مشکلات اخیر کنسل کرد ولی این یکی رو میگه هرچه تلاش مدیر قبول نکرد و باید برم.

دلشوره رفتن به سفر.

اضطراب دست تنها بودن برای نگه داری مادرش.

حالم جالب نیست. هرچند امشب تولد شکلات بود و جشن گرفتیم.

بهش میگفتم تولد کیه میگه تولد منه. میگم چند س میشه میگه 3 سالمه. بعدم با ذوق میگه مرضی بیا نگاه تولدم کن. منظورش تم تولدش و میز و کیک و اینهاش.

بعدم باهم تولد تولد تولدت مبارک خوندیم و منتظر مهمانانشون شدیم.

متوجه شدم خواهرم هنوز توان مدیریت یک مجلس رو نداره. هم خودش هم شوهرش.

سرگردون بودن و مضطرب.

مدیریت چنین فضایی کمی تمرین میخواد. من بعد این همه سال حالا میتونم همه کارها رو دقیق و با نظم انجام بدم و همزمان مجلس رو به شور وادارم. شوهرم که سالهاست مجلس گردان خانواده ماست. کلا توان مدیریتیش حرف نداره. همزمان با افراد صحبت میکنه موضوع مطرح میکنه پذیرایی میکنه. اگر باید سرخوش باشه و شعر و اواز بخونه اینکار رو میکنه.


تو همین تولد امشب صدای من از همه بلندتر بود واسه شعر خوندن و تولدت مبارک گفتن. بقیه زیاد همراهی نمی .

ولی شکلات حس کیف کرد. چند تا کادوی توپ گیرش اومد.

اولش کادوی بابا و مامانش که یه دوچرخه خوشگل بود. بعدم کادوی بابام و مامانم که یک ست پیراهن و شلوار خیلی خوشتیپ بود و بقیه اغلب پول آورده بودن. منم کتاب قصه بهمراه پول دادم.


خدایا این سردرد لعنتی رو یه کاریش . وای اگر نوافن اختراع نمیشد من بیچاره باید چه می .

ح تهوع ام رو چه کنم؟!

قرار بود با همسری همه میدانند اصغر فرهادی رو ببینیم که بازی لیو ول و منچسترسیتی کارها رو اب کرد!

و البته منم سردرد و ح تهوع گرفتم. 










خواب بد!

درخواست حذف اطلاعات

صبحی که شروعش با گریه ناشی از دیدن خواب بد باشه ، خدا عاقبت بقیه روز رو بخیر کنه.

دم صبح داشتم خواب میدیدم باردار بودم. بچه ام مرد و بدنیا اومد. خیلی کوچیک بود بدنش انگاری خا تری و کبود بود. خیلی گریه خیلی .. ...

طوریکه با صدای همسری که داشت به بهانه های دیگه بیدارم میکرد بیدار شدم.

بعدم شروع روز با شنیدن حرفها و قصه های تکراری و آزار دهنده فردی 60 و خورده ای ساله.

میخوام هر طور شده ساعات ظهر به بعد تغییر کنه. هر طور که شده. من باید کتاب بخونم و موسیقی گوش بدم و بعدم به خودم جایزه بدم.

شاید جایزه ام پیتزا خونگی باشه با دستپخت خودم ، شاید دیدن باشه ، شایدم چیزهای دیگه که بعدا بهش فکر میکنم.

من باید در جنگی نابرابر در شرایط فعلی روزگار پیروز بشم!!

باید تلاش کنم.






looper

درخواست حذف اطلاعات

هر صبح یه برنامه ساعتی مینویسم و سعی میکنم طبق اون ، کارهامو انجام بدم.

امروز برای اولین بار کارمو کامل انجام دادم و نرفت تو لیست فردا.

بهمین خاطر به خودم جایزه دادم.

و جایزه ام دیدن یه خوب بعد دو هفته درگیری ها و مشغله های زیاد بود.

لوپر را دیدم.

گرچه زیاد با های تخیلی و ماورالطبیعه حال نمیکنم و نمی پسندم ولی این یکی بد نبود. از سکانس آ ش خوشم اومد که فهمیدم در تمام طول یک فرد در زمانهای متوالی می زیسته و باهم در جنگ و ستیز بودن. یعنی فرد در جوانیش با خودش در پیریش و همچنین خودش در کودکی جنگ و ستیز داشت.


تو رتبه بندی هام همچنان گزینه اول و برتر رو میدم به inception  و دوم  shutter island و سوم the prestige.

بقیه هم در ادامه این رتبه بندی قرار میگیره ( از دیدگاه من).


امیدوارم برنامه فردا هم خوب پیش بره تا بعدی ام رو هم بتونم ببینم. ((:



پی نوشت :

از بس این روزها گرفتارم و ذهنم درگیره فراموش 8 دی ماه امسال یازدهمین سالگرد عروسیمون بود و 29 دی ماه هم سیزدهمین سالگرد عقدمونه.

مبارکباد. 

امید که ما دو تا (من و ) بتونیم این عشق رو پایدار نگه داریم و سالیان سال بابت یادآوریش حس خوب بهمون دست بده.

نمیدونم اینجا رو میخونه یا نه. اگر خوند همینجا بهش میگم  《خیلی دوستت دارم و یک تار موت رو با دنیا عوض نمیکنم.》

* * *  چند روز پیش داشت جلوی آینه خمیر ریش میزد که ریشش رو اصلاح کنه من تو اتاق کتاب میخوندم خیلی یهویی دلم براش تنگ شد رفتم بغلش کنم و ببوسمش دیدم ریشش خمیریه هیچی دیگه ناکام برگشتم. خخخخ

و دقایقی بعدش بهش گفتم با وجود اینکه پیشمی جلوی چشمامی ولی حس خاصی یهو میاد سراغم. اونم اینکه وحشتناک دوستت دارم و دلم تنگته.




احساسات منفی

درخواست حذف اطلاعات

امشب باران احساسات و افکار منفی سرم ریخت.

چنان حمله بهم شد که سر شبی حدود یک ساعت فقط بلند بلند گریه می . حرف میزدم غر میزدم و ناله می که مخاطب اصلیم خدا بود که ازش بی نهایت دلگیرم.

حتی ابراز همدردیهای همسری هم در کم شدن گریه ام تاثیر نداشت.

حتی اومدن مهمان و حرف زدنهای مختلف که من همیشه عاشق جمعی هستم که توش بحث و گفتگو باشه ، هم حالمو بهتر نکرد.

پناه آوردم به موسیقی و نوشتن شاید کمی حالم بهتر بشه.

کتاب خوندم با چشمهای پف کرده و اشک آلود. فهمیدمش اما بازم خوب نشدم.

مطمئنا زمان یه کاریش میکنه ...

منتظر روزهای خوب میمونم.


* * * بعد کلی صحبت درباره مسائل و مشکلات این روزها با همسری دل و ذهنم کمی آروم گرفت.

از همین امشب سعی میکنم خوب باشم. امید داشته باشم و تلاش کنم برای بهبود اوضاع پیرامونم.




بچه ها هم میتوانند الگوی ما بزرگترها باشند

درخواست حذف اطلاعات

امروز خیلی اتفاقی یه پسربچه 12 ساله اومد به وبلاگم و چند تا از پستهامو خوند و برام کامنت گذاشت.

نوع حرف زدنش منو کنجکاو کرد که برم به وبلاگش تا بیشتر بشناسمش.

مطالبشو که میخوندم باورم نمیشد اینها دست نوشته یک فکر 12 ساله است.

خیلی پخته و بزرگتر از سنش نشون میده. کلی کتاب میخونه می بینه فکر میکنه و دنیای زیبایی برای خودش فراهم کرده.

اینکه تو این دوره و زمونه اینترنت و وسایل ارتباط جمعی در اختیار بچه هاست و آدم نمیدونه کار درستیه یا نه ،

حداقل درباره این پسر خداروشکر مفید بوده. سمت و سوش به سوی کتابخوانی بوده و درک و فهمیدن.

براستی که بچه ها هم میتونن الگوهای خوبی برای ما بزرگسالان باشن.

براش آرزوی موفقیت میکنم. ان شالله زنده باشیم و روزی نامش رو در تیتر خبری بعنوان نخبه کشوری ببینم. به امید اون روز.