رسانه
رسانه

روزهای زندگی



عادی شدن

درخواست حذف اطلاعات

گاهی لذت رسیدن به آرزوهای بزرگ ، آن قدر کوچیکه که برای آدم داشتنش عادی میشه. خیلی هم عادی.

انگار نه انگار روزی آرزوی بزرگ و دست نیافتنی بود ...


داشتم فکر می که الآن آرزوی بزرگم چیه؟ اگر بهش برسم بعدش چه حسی بهم دست میده. زندگی بعد داشتنش چه شکلی میشه؟

مسلما  آرزوی بزرگ این روزهای من داشتن فرزندی سالم و صالحه.

یک آن یادم اومد من تو زندگی بارها این حس رو تجربه . خیلی چیزها داشتنشون برام دست نیافتنی و بزرگ بودن. اما الآن دارمشون و برام خیلی خیلی عادی ان و من یادم میره که مثل قبلترها ذوقشونو داشته باشم. براشون ولع داشته باشم. انگار حس و حالم کم شده و برام عادی شدن.


یادم باشه اگر روزی بچه دار شدم  ، تلاش کنم با یادآوری این روزها و احساساتم ،  برام عادی و معمولی نشه. همچنان جذاب باشه و براش شوق و ذوق داشته باشم.




تلاش

درخواست حذف اطلاعات

کار در محیط بیرون  هم جالبه و هم خسته کننده.

برای منی که تا ساعت 10 - 11 صبح میخو دم ، صبح زود بیدار شدن سخت بود ولی با تلاش همه چی ممکنه.

صبحها زود بیدار میشم در طول روز کلی کار انجام میدم و وقت آزاد خیلی کمی دارم و همین باعث شده اصلا به چیزهای بد فکر نکنم. وقت نمیشه به نداشتن ها فکر کنم واسه همین کمی سرحال ترم. 

نظمی به زندگی ام اومده. یه هدف پیدا شده برام. اونم بهتر بودن در کارم و پیشرفت و مهارت ب .

کاش روزی برسه و من مزون داشته باشم و افرادی رو به شاگردی بپذیرم.

فعلا در حال آموزشم. به امید رسیدن به اون روز.


★ ★ ★ یه کنسرتی اومده تو یاسوج. ما هم سریع بیلطشو تهیه کردیم. گمون کنم فردا پس فرداست. میخوام از تمام پیشامدها لذت ببرم هرچقدر که کوچیک باشن. یکیش همین کنسرت هاست.


★ ★ ★ پارچه یدم واسه دوختن دستگیره و پیش بند و نم گیر آشپزخونه و از اینجور چیزا.

یکی از دوستان خیاطی تو اینکارا حرفه ایه. سرویس عروس ، سیسمونی و روتختی و این چیزها درست میکنه. 

قصد دارم بعد خیاطیم برم پیشش اینم یاد بگیرم. شاید بعدشم رفتم ضخیم دوزی نه و به ترتیب دورهای دیگه. 

اصلا میخوام تا آ عمرم برم کلاس.

اینجوری اینقدر سرگرم میشم که نداشتن هام دیگه به چشم نیاد.

درباره اون موضوع هم به همسری گفتم. در کل مخالف نیست ولی بهم فهموند فعلا نه. انگاری از دید خودش هنوز فرصت هست برای اینکه تلاش خودمونو و نهایتا بعدش اینکار رو . اما من دلم میخواد الآن باشه تا بواسطه اش به آرامش برسم و در کنارش درمانهامون را هم انجام بدیم و تلاش خودمونم .

ولی نمیتونم مجبورش کنم. باید به خواست خودش باشه. تنها کاری که میکنم اینه که با حرف زدن رو ذهنش کار کنم که کم کم با این قضیه کنار بیاد و بریم سراغش.


★ ★ ★ بابام اینها دو هفته ای هست که ندیدمشون. بسیااااار دلتنگشونم.

از بس من و خواهرم و شکلات براشون بی قراری کردیم ، تصمیم گرفتن یه دو سه روزی بیان بهمون سر بزنن و برگردن.

خدایا حافظ و نگهدارشون باش.


★ ★ ★ چند تا پارچه هم برای خودم یدم که برم تو کارشون.

خدا کنه خوب بشن.





روزهای پر استرس در یاسوج

درخواست حذف اطلاعات

21 اردیبهشت و شب هنگامه.

نشستم رو مبل دارم تخمه ژاپنی میخورم. چند دقیقه یکبار حس لرزیدن بهم دست میده. دو هفته ای میشه که یاسوج مدام داره میلرزه و ز له ول کنمون نیست.

دو شب بیرون خو دیم. کلی استرس کشیدیم. اون دو شب تا صبح از ترس کابوس میدیدم. یکی از کابوسهام وحشتناک بود. خواب دیدم قیامت شده و همه چیز داره نابود میشه. اقیانوسها دارن وشان میشن و آبهاشون در حجم عظیمی جابجا میشه  ،  ساختمانها در حال فرو پاشیه همه چیز داره تکه تکه میشه و حتی کرات آسمانی هم از هم می پاشن. خلاصه اون شب اگر ز له منو نکشت اون خواب رسما داشت منو سکته کش میکرد. داغون شده بودم.

این روزها همش تو استرس هستیم. هر روز ز له هایی میاد بعضیهاش قابل احساسن و بعضیهاش لرزشهای خیلی خفیف هستن. مردم تو خیابونها و زمینهای باز چادر زدن. دیروز تا حالا باد و بارون و رعد و برق بسیاااار شدیدا اومده بود. با هر رعد و برقی آسمون مثل روز روشن میشد انگار قیامت شده بود. از ترس رعد و برق نمیشد به خیابونها رفت. بعضی ها ترجیح دادن باد و بارون و رعد و برق رو تحمل کنن اما داخل ساختمان ها نیان. اما ما ترجیح دادیم داخل بخو م.

خلاصه  اوضاعی داریم.

☆ ☆ ☆  منظره روبروی من دیدن داره. تو پذیرایی کلی کارتون گذاشتیم که اثاث جمع کنیم. قراره بزودی اسباب کشی کنیم. اونم تو این هیر و ویری ز له و باد و رعد و برق و ترامپ و و ...


☆ ☆ ☆ خیلی وقته حالم خوش نیست نه وقتشو دارم و نه حالشو که برم و درمانی م. از این ورم تحت استرسم خیلی زیاد.

همه چی باهم شده.


☆ ☆ ☆ کار هم همچنان ب است و 27 اردیبهشت یک ماهی میشه که من تو اون مزون کار میکنم. تا حالا 5 تا مانتو دوختم. دستم هنوز کنده و خیلیم استرسی و ترسو هستم. 


☆ ☆ ☆ خیلی وقته به وبلاگ دوستان سر نزدم. وقتی براش نیست.

امیدوارم همه تون خوب باشید.

هر اینجا رو خوند تو یه کامنت بگه که خوبه و اینکه اوضاع احوالش چطورا؟


عذرخواهم که نیومدم پیشتون. ببخشید دوستان گلم




خانه رویاها

درخواست حذف اطلاعات

چند روزیه سرکار و کلاس نرفتم. موندم خونه اثاث کارتن بندی میکنم.

لا به لای کارها واسه رفع خستگی میرم سری به پبج های اینستا میرنم. 

جدیدا خیلی گرایشم به پیجهای چیدمان منزل زیاد شده.

اغلب اونهایی که ع میفرستن تو پیجها کلی ج واسه خونه هاشون. خیلیها لو زندگی میکنن. نمیدونم این پولها رو از کجا میارن؟؟ 

چرا ما برای ید ضروری ترینها هم پول نداریم؟؟ اونوقت مردم وسائل تزئیناتی خونه هاشون کل خونه زندگی ما رو میارزه.

فقط با ع هاشون دل ما رو میسوزونن.

یه پبجی هست از اولین روزهایی که اینستا رو نصب دارم دنبالش میکنم. پیج صنایع چوبی کاخ هست که کار ک نت و کمد دیواری و ... انجام میده. 

من عااااااااااااشق ک نتها و سبک ک نت سازیش هستم. وای که میمیرم برای چنین آشپزخونه هایی. لو ، باکلاس ، خوشگل ، کاربردی و بسیار جذاب.

اتاق کارهای خیلی باحال و دوستداشتنی داره. وای اتاق تعویض لباسش خیلی قشنگه. 

درب های لو ش. کلا همه چیش.

مثل آرزوئه زندگی در همچین مکانی.

چرا بعضی ها خیلی خیلی پولدارن و بعضی ها هرچه تلاش میکنن به هیچ جا نمیرسن؟

آخه چرا عد نیست؟؟!!


* * * یه چیزی اومد به ذهنم. 

میگم کاش موقعی که میریم بنگاه واسه دیدن خونه و اجاره ش ، کاش علاوه بر کف سرامیک و ک نت و کمد دیواری و کولر و ... ، مثلا مبل و فرش و و گاز و یخچال و اینجور چیزها هم بود. اونوقت خونه باب میلمونو اجاره میکردیم و نیاز به اثاث کشی نبود. فقط میخواست لباسها و کتابهامون و یه مقدار ظرف با خودمون ببریم. اوووووفی اونوقت خلاص میشدیم از دست اثاث کشی.

یکی از وسواسهای ما اونوقت این بود کدوم خونه رنگ و دیزاینش زیباتر بود؟ مثلا کدومش ها و فرش و مبلش به دلمون نشست.

چند سال میرفتیم تو خونه با تم کرم قهوه ای. چند سال میرفتیم تو خونه با تم آبی فیروزه ای ، چند سال تو سبز و سفید و چند سال هم بقیه رنگها.

کیف میداد. تنوع جالبی بود.

کاش یه روز این موضوع هم جا بیوفته و انجام بشه.





اولین روز کاری

درخواست حذف اطلاعات

امروز 27 فروردین ماه اولین روز کاری من در کارگاه خیاطی بود.

ب یه حس و حال خاصی داشتم. سعی کارهای عقب مانده خونه رو انجام بدم که فرداش صبح بتونم با خیال راحت برم سرکار.

صبح که رفتم کلی تو مسیر دعا که خدا کمک کنه و بتونم خوب باشم و کارم رو خوب شروع کنم.

رسیدم به کارگاه به یکی از خانمهای خیاطی که قبلنها باهم کلاس خیاطی میرفتیم سلام دادم. یکی دیگه از همکلاسیهام هم پنج دقیقه بعد من رسید. کمی سلام و احوالپرسی کردیم و مدلها رو بهمون دادن و یا علی گفتیم و شروع کردیم به دوخت.

من اولش یه حس خاصی داشتم. یه حس گنگی و گیجی. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. خانم دوزنده کنار دستم که شروع کرد به رولت و دوخت زدن ، نگاهش و منم شروع .

کم کم یادگرفتم.

با چرخشون تا حالا کار نکرده بودم. سردوزشون اولین بار بود که باهاش کار و حتی اتوشون.

ولی برای شروع خوب بودم. البته گمون کنم.

تا ساعت 12 اونجا بودیم. 12 تعطیل کردیم. بعدازظهر که کلاس خیاطی دارم نمیتونم برم کارگاه. از فردا دوباره کار رو شروع میکنم.

الهی به امید تو ....





روزهای پایانی فروردین 97

درخواست حذف اطلاعات

رو تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا 6 عصره.

نور ملایمی از پنجره دقیقا روی صورتم میوفته و انگار داره نازم میکنه.

کنار دستم لب تاپ رو روشن که های خیاطیمو بریزم روش و گوشیمو خالی کنم. از طرفی بساط حلوا هم در حال آماده شدنه.


دیروز و ب و پریشب همسری رفته بود تهران یت و خواهرکوچیکه ام بهمراه گل پسرش شکلات عزیزم اومدن خونه ما پیشم باشن.

چقدر این دو روز باهم بازی کردیم شعر خوندیم. داستان تعریف کردیم. 

شکلات با یه لحن خیلی خاص و بامزه ای صدام میکنه خااااله مرضی ، خاااااله مرضی.

دوست دارم اون لحظه بخورمش. عاشقشم خیلی زیاد. عاشق چشمان آهویی درشتش و لبهای غنچه ای کوچولوش.

وقتی آغوشمو باز میکنم و میگم بیا بغلم خودشو میندازه تو بغلم و منم یه دل سیر میبوسمش.

خدا حافظش باشه. خدا حافظ همه ی بچه های معصوم باشه.


هر وقت همسری میخواد بره سفر من عجیب اضطراب میگیرم. به طرز باورنکردی.

یه احساسات بدی رو تجربه میگم. بدترین لحظاته.

نمیدونم ی منو درک میکنه یا نه. از در خونه که بره بیرون همش باید دعا بخونم و ساعتی یه بار بهش پیام بدم کجایی. اوایل این حال منو درک نمیکرد و گاهی دیر جواب منو میداد و من جون به لب میشدم اما حالا گمون کنم فهمیده من چه عذ میکشم. قبل رفتن به همه حرفام و توصیه هام گوش میده و کلی بهم محبت میکنه و بغل و بوس و قربون صدقه.

تو راه هم سریع بهم جواب زنگ و پیاممو میده و سعی میکنه از نگرانی درم بیاره.

و من وقتی خدا لطف میکنه و به سلامت برش میگردونه ، ذوق مرگ میشم. خدا رو شکر میگم و خودمو میندازم بغلش و تا وقت هست و میتونم می بوسمش و می بویمش.

آخ که چقدرررر بده وابستگی شدید!

آخ که مرضی چقدر تو این سالها و با رفتن های مختلف و دوری ها جون به لب شد!

سفر رفتن های بابا و مامان اینا و بعد ازدواجم هم همسری.

خوشبحال اونیکه وابسته هیچ نیست و راحت زندگی میکنه.


★ ★ ★ کار و بار بد نیست. کلاس خیاطی هم برقراره. در کنار دوستان سرحالم. خداروشکر بخاطر بهار و هوای مطبوع و دل انگیز و رفتن سر کلاس خیاطی و برش و دوخت زدن و سرگرم بودن و حال .

خداروشکر بخاطر حس های کوچیکی که لذت بخشن. حس خوشی که وقتی زنگ میزنی به تلفن بابا و یا مامانت با روی خوش جوابتو میدن و قربون صدقه ات میرن و تو هنوز خوشبختی که این گوهرهای ناب رو داری.

حس خوش وقتی که عزیزانت کنارتن و هنوز خدا اجازه داده با تو باشن.

حس خوبی که هنوز تو خونه ات انواع و اقسام مواد غذایی داری و اگرم نداشته باشی توانایی یدش رو داری. و این نعمت بزرگیه که درمانده نیستی.

الهی همیشه سلامتی باشه.

بودن ها باشه.

داشتن ها باشه.

و لذت ببریم از همین داشته های موجود.




روزنه

درخواست حذف اطلاعات

صبحه. گنجشکان دارن آواز میخونن. هوا ابری و بارانیه. زمین خیسه. گل آبشارطلا ی من گل داده. گل های زرد کوچیک.

بخاری و پکیج خاموشه اما من گرمکن ورزشی پوشیدم چون یهو لرز میگیرتم.

هنوز سرما خوردگیم خوب نشده. دیروز وقتی از کلاس خیاطی اومدم بیرون باد سرد و بارون میومد. خورد به صورتم و من که دائم السینوزیتم را داغون کرد. سردرد بدی گرفتم.

دیروز یه روزنه پیدا شد. روزنه ای برای تلاش و ب حس خوش رضایت.

یکی از خانمهای خیاطی بهم لطف داشت و منو به خواهرش که مزون داره معرفی کرد که به عنوان دوزنده برم پیششون کار کنم.

پیشنهادش اول برام جذاب و هیجان انگیز بود. هم میتونستم تو خیاطی مهارت کافی ب کنم هم آب باریکه کوچیکی برام بوجود میومد و میتونست آینده شغل خوبی برام بشه.

از این پیشنهاد استقبال و پذیرفتم. خواهر دوستم باهام صحبت کرد و بهم اطمینان خاطر داد که کمکم میکنه و میتونم خوب یاد بگیرم و کار کنم. آخه من یه حس خاصی پیدا . ترسیدم که نکنه یه وقت اشتباهی م یا دوخت من به کیفیت کار اونها نباشه.

ولی بهم گفتن یادت میدیم و خودمون هم نظارت میکنیم نگران نباش.

با توکل به خدا بهش گفتم من در خدمتتونم و قراره تا چند روز آینده خبرم بده. چون الآن در حال تهیه الگو و برش هستن.


از طرفی متوجه شدم یه آزمون استخدامی قراره انجام بشه. میخوام برای اون هم ثبت نام کنم. هرچند میدونم تعداد افرادی که میخوان خیلی کمه و افراد دارای اولویت هم همیشه هستن.

باید تو یه مدت محدود بخونم برای این آزمون. خیلی سخته. سالهاست که از درس فاصله گرفتم. نمیدونم اصلا میتونم اینکار رو م یا نه.

کلاس خیاطیم هم که برقراره همچنان.

بحث خونه و اثاث کشی هم هست و ما یه خونه پیدا کردیم و با صاحبخونه هم توافق کردیم فقط منتظر وام مون هستیم ببینیم کی جور میشه.

هر وقت جور بشه باید خونه رو جمع و جور کنم.

نمیدونم میتونم بین این کارا تعادل و تعامل برقرار کنم یا نه؟!

کاش بتونم همه شونو بخوبی انجام بدم.



★ ★ ★ بابام میخواد بره یت حدود یک ماهی خونه نیستن. مامانم هم میبره . از همین الآن دل تنگشونم.


★ ★ ★ شکلات خیلی دوستداشتنیه. اگه چند روز نبینمش شدیدا دلم براش تنگ میشه. با یه لحن خاصی بهم میگه مرضی مرضی.

شیرین دوستداشتنی. عشق . جیگر طلا


★ ★ ★. نورا هم بزرگ شده در شرف راه رفته. فقط طفلی آسم و آلرژی پیدا کرده. همش نفس نفس میزنه و بینیش کیپه. اسپری براش میزنن تا بتونه نفس بکشه. صدای نفس کشیدنشو که میشنوم دلم کباب میشه. طفل معصوم


★ ★ ★ خیلی وقته ذهنم درگیر یه مسئله ای هست. از همون سال 95 که پی جی دی و آی وی افم اب شد و به نتیجه نرسید.

یادمه همون مدت هر شب خوابهای مشابه ای میدیدم. خواب میدیدم بچه دارم مال خودمن ولی مال خودم نیستن. انگاری بهم دادنش که ازشون مراقبت کنم. انگاری من مسئولشون شدم. مال خودم شدن ولی بچه من نیستن.

تمام این مدت به این موضوع فکر می . اینکه چطور این مسئله رو بپذیرم و بقیه رو هم راضی کنم.

خیلی طول کشید تا خودم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. حالا هم پی راهی هستم که بتونم به همسرم و خانواده هامون هم بقبولونمش و بقولا رضایتشونو برای اینکار بگیرم. گمون کنم بازم نیاز به زمان داشته باشم.

کار بزرگیه. باید همه جوانب سنجیده بشه. دو دلی تبدیل به یکدلی و خواست همیشگی بشه. باید گذشت داشت. باید دل بزرگ داشت.

باید روی خودمون کار کنیم. میترسم به همسرم پیشنهاد بدم و قبول نکنه. چندبار تو صحبتهامون به این موضوع اشاره ولی خب هنوز بلاتکلیفیم و نتونستیم درباره اش حرف بزنیم.

ان شالله هرچی خیره پیش بیاد.




بی هدفی

درخواست حذف اطلاعات

صبح روز بارانی است. فروردین 97 .

هوا سرد شده طوریکه دوباره بخاریها رو راه انداختیم. منم سرما خوردم اساسی بدنم درد میکنه مخصوصا گلوم و سرم.

تو این چند ماه گذشته جمعا 20 روز سرحال نبودم! همش حالم بد بود. اغلب هم سرماخوردگی. تا میخواست خوب بشه سریع دوباره عود میکرد. بدنم خیلی خیلی ضعیف شده و زود به زود مریض میشم.

این مدت به بی هدفی ام فکر می . به بی انگیرگی ام و روزمرگیم.

هر کاری که می حس خوشحالی بهم نمیداد. اصلا نمیشدم.

کیف چرم دوختم هرکی دید تعریفم داد حس رضایت بهم دست نداد. اگرم داد خیلی مقطعی و گذرا بود.

برای خواهرم لباس دوختم. هام و بچه هاشون دیده بودنش تعریفم دادن و میگفتن برامون بدوز. منم تمام تلاشمو می از زیر کار خیاطی در برم. خسته بودم و بیحال.

حس رضایت این یکی هم فقط همون لحظه بود.

کتاب میخونم راضی نمیشم.

های مختلف می بینم فقط واسه همون زمانی که صرفش میشه خوبه بعدش کلا بایکد میشه و نمیدونم چی بودن اصلا.

تفریح و طبیعت گردی هم حالمو خوب نکرد. حتی نوروز و بهار و این مسائل.

فعلا میخوام خودمو سرگرم پیدا خونه و اثاث کشی کنم بلکه چند روز هم این مدلی بگذره شاید حس و حالم تغییر کنه.

خیلی خیلی بی هدفم.


شماها چه میکنید؟

برنامه و هدف زندگیتون چیه؟

ما باید تا آ عمر چه کنیم؟


همسری میگه یه هدفمون میتونه این باشه که بدنمون سالم باشه تا کمتر بریم و سلامت باشیم تا موقع مرگ.

یه هدف هم میتونه خیلی کوچیک و گذرا باشه تا لحظه ها بگذرن مثلا همین دیدن و کتاب خوندن و ...

ولی من دلم تغییرات بزرگ میخواد. دلم یه چیزهایی میخواد که نمیدونم داشتنشون چطوریه ، چه حسیه. فقط دلم میخواد تجربه شون کنم اونوقت اگر بد بودن بذارمشون کنار. مثلا شغلی که درآمدی داشته باشه.

بچه داشتن هم خیلی برام مهمه. ذهن و روحم خیلی خیلی درگیرشه و من ناامیدتر از همیشه ام و تمام درها به روم بسته است.


این روزها خیلی مقایسه گر شدم. خودمو با خیلیها مقایسه میکنم و غصه میخورم. دست خودم نیست. هرکاری میکنم نمیتونم کنترلش کنم.


شما مشغول چه کاری هستین؟ تو اون کار موفق بودین؟ حس رضایت دارین؟




روز جهانی زن و روز مادر

درخواست حذف اطلاعات

امروز 8 مارس روز جهانی زن هست.

و فردا به تقویم قمری روز میلاد حضرت زهرا (س) و روز زن و روز مادر هست.

مادر عزیزتر از جونم ، قربونت بره مرضی روزت مبااااارک.

دوستان عزیزم روز همگی تون مبارک.

ان شالله دوستان منتظرم بزودی با نام مادر صدا بشن. به سلامتی و عاقبت بخیری.




سال نو مباااااارک

درخواست حذف اطلاعات

نوروز رسید از ره

گل و سبزه امان شد

در ده قدحی ساقی

ایام بهاران شد



سلام.

سال نو بر همه ی دوستان وبلاگی مبارک باشه. ان شالله سال 97 سال رسیدن به آرزوها و داشتن سلامتی کامل باشه.




نگاشته های روزهای فروردین ماه

درخواست حذف اطلاعات

تعطیلات نوروز 97 تمام شد و دوباره زندگی و روزمرگی آغاز شد.

برای من این تعطیلات خوشایند نبود. لی ، غمگینی و بی حالی اکثر روزها باهام بود.

یه چند روزی رفتم سفر. زود هم برگشتم.

همه مشغول گذران زندگی اند. خبر خاص و قابل عرضی نیست .

این روزها فکر و ذهنم خالی خالیه. نه ایده ای ، نه نظری ، نه حرفی نه سخنی. هیچی برای گفتن ندارم.

امیدوارم روزهای آینده ذهنم پویا بشه و دوباره درباره مسائل مختلف بتونم حرف بزنم و افرادی که میخونن نظر بدن.






چون بد آید هر چه آید بد شود

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



روزگار و بچه ها

درخواست حذف اطلاعات

دارم برنج پاک میکنم. آخه برنجهامون محلیه و بابای همسری بهمون داد.

رو مبل نشستم و همزمان با پاک برنج صدای مادرشوهر میاد که داره داستان تعریف میکنه. داستان چند نفر از اهل محل.

هم به داستانهاش گوش میدم هم برنج ها رو با دقت پاک میکنم و هم دارم فکر و خیال میکنم. 

بیشتر فکرم حول داستانهای مادرشوهره.

میگفت فلانی چند وقت پیش فوت کرد. 

یه آقای بسیار پیر و مریض. آ ایمر داشت. طوریکه وضع ناجوری داشت. بیماران آ ایمری خیلی مراقبت میخوان اما ایشون نداشت.

خودش و زنش باهم زندگی می . در خونه ای که حتی گاز نداشت!!

بی پول بودن و درمانده. افراد مختلف داستانشونو تعریف می و میگفتن حتی دو هزار تومن (دو هزار تک تومنی) گاهی اوقات نداشتن که داروی پیرمرده رو ب ن!!!

وضع بدی داشتن.

اونوقت همین پیرمرد ، چهار تا پسر داره و دو تا دختر.

پسرهاش یکیش میخواست مجلس بشه و همین پارسال و پریالسال کلی هزینه تبلیغاتش کرد ولی قبول نشد. 

یکی دیگه اش پاسداره و تو کار میکنه و میلیاردره . وضع مالیش خیلی خوبه. کب کبه و دب دبه شون زیاده.

اون دو تای دیگه هم شغل آزاد دارن.

اونوقت پدر و مادرشون در چنین وضعی زندگی می . افراد مختلف که همسایه شون بودن و از نزدیک زندگیشونو میدیدن میگفتن حتی برای سرزدن هم دیر به دیر میومدن.

حالا که باباشون مرده از چهار گوشه کشور آدمهای لاکچری با ماشینهای شاسی بلند و مراسمات خاص اومدن مراسم ختم بابای شیخ فلانی و فلانی.

اونهایی که تو مراسمش رفته بودن ، میگفتن قطار ماشینها از بس زیاد بود جای سوزن انداختن نبود.

یه مراسم تو روستای محلشون که هم روستایی ماها هستن گرفتن. یه مراسم تو قم. یه مراسم تو اهواز. یه مراسم تو تهران. هر کدوم هم خاص و متناسب با افرادی که شرکت میکنن تو این مراسم. مثلا مراسم تهرانش خیلی لاکچریه.


این حرفا رو که میشنومم دلم یه جوری میشه. هر از فامیل ما که این فرد رو میشناختن واسه سرنوشتش گریه شون گرفته بود که چرا بچه هاش باهاش اینطوری برخورد .

همه میگفتن اینها منتظر مرگ والدینشون بودن.


فکرم خیلی درگیر این موضوع شد و ترس بزرگی به وجودم رخنه کرد. آیا همه ی بچه ها اینطوری جواب زحمات پدر و مادر را میدن؟؟

اصلا من تلاش کنم برای داشتن بچه؟

اصلا بچه داشتن خوبه؟




* * *  خواهرم اومده بود خونه ما بلوزشو پرو کنه. آخه دارم براش بلوز میدوزم. شکلات هم همراهش بود.

اون چند ساعتی که اینجا بودن دائم به روابطشون فکر می . خودمو جای خواهرم میذاشتم که اگر شکلات بچه من بود روزگار من چطوری بود؟ بچه داشتن چه حسیه؟

میدیدم وقتایی واقعا خواهرم از دستش کلافه میشد و انگار بچه زنجیریه به پاهاش. شاید دلش میخواسته تو حال خودش باشه ولی بچه دلش توجه میخواست بهانه گیری میکرد. با وجود اینکه شکلات یکی از آروم ترین و بهترین بچه های روی زمینه و اصلا شیطنت خطرناک نمیکنه و یا کنجکاویهای شدید و بیش فعالی نداره. فقط حوصله شکلات سر میرفت نمیدونست چیکار کنه کمی نق و نوق میکرد که بهش توجه کنیم.

بعد حس می خواهرم دلش بیشتر میخواد و بچه دست و پاهاشو بسته. هرچند اگر بچه نداشت شاید هیچ کار مهمی انجام نمیداد ولی خب حس میکنم بچه که باشه آدم خیلی محدود میشه و تمام لحظات و ثانیه های زندگی را باید با اون ست کنی و نمیتونی وقتی برای خودت داشته باشی. حتی یه لم دادن ساده و فکر و خیال .

همون لحظه هم باید حواست به بچه ات باشه و این یه زن را کاملا میگیره.


حالا من موندم اگر خدا روزی روزگاری بهم لطف کرد و بچه دار شدم ، بچه نعمته واسه من و یا محدودیت؟

من مادر خوبی میشم یا نه؟ تمام هم و غم زندگیم میشه اون یا منم کلافه میشم و خسته؟

بعدا که اون بچه بزرگ شد و اگر عمری بود و ما به روزگار پیری رسیدیم ، اون بچه ، دست گیر من و پدرش میشه یا ما رو ول میکنه به امون خدا و میره دنبال زندگی خودش؟!


چقدر این فکرها تو سرم غوغا ایجاد میکنن؟

کاش میشد یه لحظه رفت به آینده و برگشت برای دیدن سرنوشتمون.




تولد 30 سالگی

درخواست حذف اطلاعات

من امشب ساعت 19 متولد شدم.  یعنی چند ساعتی میشه.

سی ساله شدم.

همیشه از سی سالگی میترسیدم.  یه هراس خاصی از بعد 25 سالگی باهامه. دیگه تولدها برام جذاب نیستن.

تداعی کننده بالا رفتن سن و از دست رفتن جوانیه و من از پیری میترسم.

بالا ه چه میشه کرد. عمر در گذر هست و ما رو به تکامل هستیم.

ان شالله با سلامتی و شادی به روزگار پیری و سالخوردگی برسیم و زندگی خوبی را گذرونده باشیم.

ان شالله سی سالگی ام خاص ترین و بهترین و زیباترین سال زندگیم باشه.

امروز خیلی سرم شلوغ بود. از صبح دارم جواب کامنت های محبت آمیز دوستان و فامیل و آشنایان را میدم. خیلی بهم لطف داشتن و تبریک گفتن.

راستی این پست را با لب تاپ عزیزم گذاشتم یه جورایی هدیه تولدم هست. نصف پولش را همسری داد و اینو بحساب کادو گذاشت. منم قبول .

از این به بعد پستهام از ح زمختی درمیاد.

image result for 30




بی حوصلگی

درخواست حذف اطلاعات

بهمن داره تموم میشه و عن قریب اسفند از راه میرسه.

ماه شور و هیجان. ماه خونه ت ی و بساط هفت سین درست . یدهای عید و ...

من اما امسال اصلا حس و حالی براش ندارم. شور و هیجانی ندارم.

نه حال خونه ت ی دارم و نه حوصله ید و تهیه هفت سین.

امسال قصد هییییچ کاری ندارم حتی سفر.

منتظر میشم ببینم روزها چگونه میگذرن.


این روزها کتاب میخونم ، کیف میدوزم ، گاهی خیاطی میکنم ، گاهی نقاشی میکنم ، گاهی می بینم. 

فقط دارم تلاش میکنم روزها و لحظه ها بگذرن.

گاهی فکر میکنم به بارداری و داشتن بچه. چقدررررر دلم میخواست همسن مادرم میبودم. اون زمانها زندگی می که نه خبری از سقط بود نه ناباروری ، نه سونو ، نه دارو ، نه آمپول ، نه شیاف.

اغلب افراد زایا بودن و اغلبشون بچه های سالم بدنیا میاوردن.

الآن همه چی سخت شده. همه چی و من حس بدی در این زمینه دارم.

کاش من زاده اون روزگاران بودم.




دو سوی یک موضوع : طلاق

درخواست حذف اطلاعات

یکی از بستگان بعد دو سه سال زندگی مشترک قصد طلاق داره اونم با یه بچه کوچیک چند ماهه!

تو زندگیش نیستم و زیاد خبر ندارم ولی تا جایی که دختره را میشناسم ، دختر سرخود و اصطلاحا خیره سر و حاضر جو ه. من که برای زن زندگی بودن و مهارت بانوی خونه و خانم یک زندگی بودن نمره پایینی بهش میدم. هرچند همسری میگه تنها یه که تکلیفش با خودش مشخصه ولی من حس میکنم زندگی رو بازی فرض کرده و دم به دقیقه یه بحثی توش درمیاره و سریع میگه طلاق میخوام.

حس میکنم حتی برای دقیقه ای به طلاق و پیامدهاش در جامعه ما فکر نمیکنه!!

حس میکنم این دختر اصلا تو زندگیش فکر نمیکنه!!!!

آدمی همیشه نیاز به تفکر ، آموزش و تجربه داره. تو مسائلی که سختن بجای تجربه باید از تجربیات دیگران استفاده کرد اما کی اینکار رو ه!


سوی دیگر این موضوع یه خانمی هست که شوهر بداخلاق و بد کردار داره. معتاده ، روابط ناسالم داره. بچه دارم نمیشن. حتی اسپرم هم نداره. اونوقت خانمه با تمام مشکلاتش حاضر باهاش زندگی کنه و داره باهاش زندگی هم میکنه.

حتی از آغوشش از محبت و توجهش بی بهره است. دائم شوهره با الفاظ بد بهش طعنه و کنایه میزنه. نازشو که نمیکشه هیچ ، با پرویی و با کلام و رفتارش اذیتش هم میکنه. اونوقت این زن جسارت اینو نداره خودشو از بند زندگی به این بدی و محنت باری خلاص کنه. برای این گزینه بهترین را ار طلاقه. مقدس ترین چیز الآن براشون طلاقه. ولی بدلیل شرایط نامساعد جامعه نکبتی ما که ن مطلقه درش امنیت روحی و روانی و حتی مالی ندارن ، و جامعه ای که از همه لحاظ مردسالاره و مردان درش آسوده ان ولی ن نه ، این زن نمیتونه و جسارت طلاق گرفتن نداره.

در جامعه ما قانون های نانوشته ای هست که توش یک زن همیشه نیاز به حمایت یک مرد داره ، میخواد اون مرد باباش باشه ، میخواد داداشش باشه یا شوهرش.

نمیذارن یه زن تنها و بی دردسر زندگی کنه. پشت سرش حرف درمیارن. اکثر مردها براش دندون تیز میکنن. سخته. توان زیادی میخواد مبارزه با این همه مشکل تو جامعه برای یک زن. اونم زنی مطلقه!

اگر برحسب اتفاق ی هم بخواد بعد طلاق ازدواج کنه گزینه های مناسبش کمن. مجبوره به سمت و سوی نادرستی بره. زن آدمهای پیر بشه ، یا زن دوم ی و اب کننده زندگی یه زن دیگه و یا .

متاسفم برای شرایط موجود جامعه ما.

کاش بنگاه همسری بود و افراد مطلقه را بهم معرفی میکرد. اونها تجربیات مشابه ای دارن و میتونن بهم امید و انگیزه بدن برای زندگی.

کاش پیر پسرها و پیر دخترها که دست روزگار شرایط ازدواجشون را مهیا نکرده بود ، تو این بنگاهها با افراد مطلقه آشنا بشن و بهم امید بدن و زندگی جدیدی شروع کنن که یه زن نره تو زندگی ی و بهم نریزه آرامش زندگی دیگران را.

کاش کار برای ن مطلقه بهتر پیدا بشه تا به لحاظ مالی سربار ی نشن و استقلال داشته باشن و بخاطر مسائل مالی تن به هر و خواری ندن.

کاش جامعه برنامه ویژه ای برای افراد مطلقه داشته باشه که آرامش بهشون برگرده نه دیدگاههای منفی بهشون هجوم بیاره و اونها رو له کنه.


چند روز پیش ی با همین موضوع دیده بودم به اسم استراحت مطلق. جالب و تامل برانگیز بود. تا زن مطلقه نمیره ، به آرامش نمیرسه!!!




سالگرد ازدواج

درخواست حذف اطلاعات

ده سال پیش در چنین روزی باهم خونه یکی شدیم.

به این دلیل زمستون عروسی کردیم چون تعطیلات بین دو ترم بود. تو ارشد مشهد درس میخوندی و من یاسوج از دوریت غصه میخوردم. 

دوازده سال پیش دی ماه باهم عقد کردیم که تا همیشه باهم باشیم.

روزگار مثل برق و باد میگذره. ما چقدر بزرگ شدیم.

چه تجربیات خوب و بد زیادی باهم داشتیم. تو ترازو بذارم ، انصافا تجربیات خوبش بیشتر بود و زندگی ما در بودن با هم به نبودنش می چربه.

امیدوارم سالهای بیشتری در سلامتی عمر کنیم و با هم باشیم و بازم باهم تجربیات خوب داشته باشیم.


سالگرد ازدواجمون مباااااااارک.




یلدا و هنر

درخواست حذف اطلاعات

فردا شب یلداست. شب انار و لبو و فال حافظ و آجیل و هندوانه حرف زدن و گل گفتن و گل شنیدن.

قراره یلدای امسال برم خونه بابا اینها.

پارسال مشهد بودم. رفته بودیم خونه دوست همسری. کلی خوش گذرونده بودیم.

امسال هم ان شالله خوش بگذره و امید که سالهای بعد هم باشیم و دور هم یلدا را جشن بگیریم.


قراره واسه فردا شب ژله درست کنم و انار و یه نوع شیرینی.

برای اولین بار میخوام شیرینی درست کنم. خدا کنه خوب از آب در بیاد.

کاش بخش شیرینی پزیم هم راه بیوفته و تو این قسمت هم یه چیزهایی یاد بگیرم.


راستی قراره دو تا سفارش انجام بدم. یکیش مربوط به خیاطیه و یه بلوزه و یکی دیگه اش مربوط به چرم دوزیه و دو تا کیف پول هستن.

امیدوارم بتونم خوب انجامشون بدم و رو سفید بشم و یکم اعتماد به نفسم بره بالا.

از همین الآن تو فکرشونم.

چند تا کار برای خودم دوختم که بد نشدن. ولی خب باید خیلی تمرین کنم. خیلی زیاد تا دوختهام ظریف تر بشن و بی نقص تر.

ان شالله خدا هم کمکم کنه.

کتابخونی ام هم همچنان با سرعت مورچه پیش میره! 

کاش یکم سرعت کتابخونیم بیشتر میشد. کاش بیشتر واسش وقت میذاشتم.

چقدر خوبه که اینجور کارها هست و من سرگرمشونم. وگرنه از فکر و خیال زیاد دیونه میشدم.

خداروشکر بخاطر سلامتی و بخاطر داشتن توانایی انجام کارهای هنری و خلاق گونه. خدایا سپاس





سفرنامه

درخواست حذف اطلاعات
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]



گلایه

درخواست حذف اطلاعات
شبه و من خونه بابا اینها هستم. دو سه روزی همسری رفته تهران یت. منم اومدم خونه بابام.خونه بابا بعد این ده سالی که ازدواج و رفتم ، ساختارش تغییری نکرده. هنوز همونطوره!!برای هزارمین بار سریال های بسیااااااااااااار تکراری یوسف و جومونگ می بینن و انگار که اولین باره می بیننش!!!!بخدا تعجب میکنم چطور حالشون بهم نمیخوره از این ها.آخه نباید تو این سالها تغییری تو سبک زندگی داد؟چرا همچنان با موسیقی و کتاب و شعر و ادبیات میانه شون خوب نیست. چرا همچنان انگاری هتل پنج ستاره است و البته بیمارستان هم هست و دائم مهمان پذیری و بیمارداری!!چرا بعد این سالها کوچکترین تغییری مشاهده نمیشه. همیشه صدای مزاحم تی وی و شلوغی بیش از حد خونه برام آزار دهنده بود. تو همچین محیطی بودن و انتظار کنکور خوب دادن واقعا انتظار زیادی بود!من هیچ وقت اینجا آروم نبودم.راست میگن هیچ کجا خونه خود آدم نمیشه. خونه ما اغلب مواقع ته و تی وی کلا یک ساعت روشن نیست. بیشتر باهم حرف میزنیم های سینمایی گزینشی نگاه میکنیم. گاهی کتاب میخونیم گاهی موسیقی گوش میدیم بقیه اش هم میشه مباحثات مجازی در جهت بهبود خودمون. مقداریشم کارهای هنری و خلاق گونه.همیشه سعی میکنم تنوع ایجاد کنم.اما خونه بابا از وقتی یادمه ریتم همین بود. همیشه من گارسون هتل بابا بودم و در حال خدمت رسانی به مهمانان و بیماران.اونوقت دوستام داشتن میخوندن واسه پزشکی. الآن اونها همه ن و من خانه دار !!دلگیرم از دیسیپلین زندگی بابا و مامان. دیسیپلینی بی هدف ، بی برنامه ، نامنظم ، موهوم و باری به هرجهت.

دلم از یه چیز دیگه هم گرفته. با همسری بحث کوچکی داشتم و از هم دلخور بودیم. بدون خداحافظی رفت تهران.چقدر دلم گرفته و دوست دارم گریه کنم. چقدر زود دلم تنگ میشه. چقدر دلم میخواد بهم زنگ بزنه. حاضرم غرورمو بذارم زیر پا ولی دوباره آشتی کنیم. دلتنگ آغوششم. دلتنگ روزهای مهربونیش.تقصیر خودمم بود. روم نمیشه اقرار کنم. البته در نظر دارم وقتی برگشت بهش بگم که منم تند رفتم و مقصر بودم. منو ببخش. هر چند حرفهای اون هم خیلی آزار دهنده بود. بدبختی طاقت قهر و ناراحتی ندارم و اگر طرف بحثم مقصر باشه باز من کوتاه میام و غرورمو نادیده میگیرم. این اخلاقم گاهی اصلا خوب نیست. ولی حاضرم بخاطر همسری دوباره اینکار را م چون بی نهایت دوستش دارم. تنها منه. تنها یه که به اندازه تمام داشته هام و نداشته هام دوستش دارم. زندگی را فقط با اون دوست دارم و بس.