رسانه
رسانه

روزهای زندگی



در باب سخن یک جانبه

درخواست حذف اطلاعات

بعضی افراد ورودی های مغزشون رو فقط بر روی یه نوع طرز تفکر باز میکنن. اجازه نمیدن بقیه افکار و نظرات بیان به سلولهای مغزشون برسه. تحلیل که پیشکش!! نتیجه گیری و متعادل افکارشون که کلا امری غیرممکن بحساب میاد.

اخبار رو از همین طرز تفکر میگیرن.

کتابهایی که میخونن در همون راستاست.

هایی که می بینن.

آدمهایی که می بینن حتی!!

مشاهده شده که با آدم متفاوت با خودشون برخورد بسیار بدکرده اند. جوری که خود را همه چیز تمام  و با کمالات یافته اند و دیگران را مغموم و بی دست و پا و نا آگاه.


و امروز من دوباره جسارت به ج دادم و به یکی از این افراد گفتم که مشکل شما میدونید کجاست؟! 

مشکلتون اینه که فکر میکنید خودتون همه چی دان هستین و بقیه نادان و ناآگاه.

و چنین جسارتهایی گاهی برای بعضیها تلنگری بزرگ هست.

اما اغلب برای تفکر ذکر شده هیچ اثری نداره. چون از قبل جبهه خودشونو گرفته اند!


* * * هر روز بساطی دارم با اطرافیانم. دائم در حال بحثم.

و جالبه که همه از بحث فراری ان. فقط میخوان حرفاشون رو مثل مین و نارنجک بندازن در درونت و سریعا فرار کنن! 

نمیمونن جواب بشنون. نمیذازن طرف مقابل اظهار وجود کنه. فقط سرکوب. 

و گاهی مجبوری به طرف بگی باشه تو راست میگی!!

در حالیکه بر تو مسجله که دروغ میگه.




در باب سخن یک جانبه

درخواست حذف اطلاعات

بعضی افراد ورودی های مغزشون رو فقط بر روی یه نوع طرز تفکر باز میکنن. اجازه نمیدن بقیه افکار و نظرات بیان به سلولهای مغزشون برسه. تحلیل که پیشکش!! نتیجه گیری و متعادل افکارشون که کلا امری غیرممکن بحساب میاد.

اخبار رو از همین طرز تفکر میگیرن.

کتابهایی که میخونن در همون راستاست.

هایی که می بینن.

آدمهایی که می بینن حتی!!

مشاهده شده که با آدم متفاوت با خودشون برخورد بسیار بدکرده اند. جوری که خود را همه چیز تمام  و با کمالات یافته اند و دیگران را مغموم و بی دست و پا و نا آگاه.


و امروز من دوباره جسارت به ج دادم و به یکی از این افراد گفتم که مشکل شما میدونید کجاست؟! 

مشکلتون اینه که فکر میکنید خودتون همه چی دان هستین و بقیه نادان و ناآگاه.

و چنین جسارتهایی گاهی برای بعضیها تلنگری بزرگ هست.

اما اغلب برای تفکر ذکر شده هیچ اثری نداره. چون از قبل جبهه خودشونو گرفته اند!


* * * هر روز بساطی دارم با اطرافیانم. دائم در حال بحثم.

و جالبه که همه از بحث فراری ان. فقط میخوان حرفاشون رو مثل مین و نارنجک بندازن در درونت و سریعا فرار کنن! ن

میمونن جواب بشنون. نمیذازن طرف مقابل اظهار وجود کنه. فقط سرکوب. 

و گاهی مجبوری به طرف بگی باشه تو راست میگی!!

در حالیکه بر تو مسجله که دروغ میگه.




چه میشود؟

درخواست حذف اطلاعات

نیمه شب گذشته و طبق معمول بیدارم! دارم فکر میکنم. به گذشته. به الآن. به آینده.

فردا همسری مصاحبه داره. مصاحبه مدیریتی. یعنی چی میشه؟ آیا مثل تمام این روزها و این سالها خدا کمکش میکنه و موفق میشه؟!

اگر پذیرفته بشه آینده زندگی چه شکلی میشه؟! خوب میشه یا بد؟!

همسری چند وقت پیش تو یه آزمون مدیریتی که کشوری برگزار شد تو سازمان خودشون از بین صد نفر جزو 13 نفر برگزیده بود. از استان ما تنها ی که قبول شد همسری بود.

خیلی خوشحال شدم وقتی خبرشو شنیدم. در پوست خودم نمی گنجیدم فقط به این خاطر که همسری فقط و فقط با تلاش و پشتکار خودش مراحل رو داره پشت سر میذاره. دونه دونه. پله پله.

مثل خیلیها پارتی نداره که از پله اول یهو بپره پله پنج یا ده یا آ .

لحظه لحظه زندگیش با تلاش میگذره و من شاهدشم و اون الگوی منه.

الگوی شرافت ، انسانیت ، تلاش ، پشتکار و همه ی صفات خوب.

روزی که بهم گفت فقط بغلش و بوسیدمش و مدام میگفتم بهت افتخار میکنم. هر چند اگر تو مصاحبه رد بشی.

تو همیشه خوبی حتی اگر مدیرکل نشی.

تو خوبیهات اثبات شده اند حتی اگر هیچ قدر تو رو ندونه. 

من میدونم و سپاسگذار خداوند مهربانم بخاطر بودنت. داشتنت.


رئیس اداره همسری کارمندان رو جمع کرد و جلوی همه از همسری تعریف کرد و من با شنیدن این جملات خیلی احساس غرور . 

هنوز راه زیاده برای پیشرفت .

هنوز کار زیاده برای انجام دادن.

ولی مرضی مطمئنه ش همیشه عالی و تکه. در اخلاق. در رفتار.

و هرجا باشه در هر سمتی کارشو به بهترین نحو انجام میده. ولو کارمند ساده اداره یاسوج باشه.

ان شالله بازم موفق بشه و منو خوشحال کنه عشق من.

قبول نشد هم فدای سرش . همیشه بهترینه و نیازی به چنین آزمونهای تخصصی نیست.

* * * خونه بابام. فردا میریم شیراز واسه ام آر آی مامان. امیدوارم خبر از بهبودییش به ما بده.

* * * * چقدر زودرنج شدم این روزها. خدایا صبرم بده. آرامش بده.




ا و زندگی ها (3)

درخواست حذف اطلاعات

رسیدیم به تهران ! 

شهری بسیااااار بزرگ و پرجمعیت و شلوغ پلوغ و درهم برهم. 

شهری که توش همه چیز پیدا میشه. همه نوع آدم همه نوع زندگی همه نوع شغل. 

شهری که کلیه امکانات کشور اول انجاست بعد اگر خواستن و اجازه دادن و لطف یه کوچولوشو به ما هم میدن. 

تهرانی ها مقیاس خاصی دارن. به همه افرادی که ن تهران بزرگ نباشن میگن شهرستانی! اونوقت به میزانی که ا از تهران فاصله میگیرن اسم دورافتاده واسه شون انتخاب میشه. مثلا از دید یه تهرانی ما یاسوج و کلا استان ما تو نقشه شون نیستیم!!! برید بطور رندوم از چند نفر اسم استان ما رو بپرسید حاضرم شرط ببندم ده تا یکی ندونن که اصلا کجاست! کلا تهرانی ها خود برتر بینی خاصی دارن. تقصیر خودشون هم نیست. تقصیر امکاناته! همون پول محترمه. 

مثلا گچساران ما سومین مرکز نفت و گاز کشوره ولی کی اصلا میدونه گچساران کجاست! فقط اخیرا به لطف مجلس بسیار قدرقدرتش داره جایگاه از دست رفته شو بدست میاره. اش تاجگردونه که رئیس کمیسیون برنامه و بودجه مجلسه. فقط اون بود که تونست کانالهای متعدد بزنه با بزرگان سیاست و حق از دست رفته شهرشو پس بگیره. البته هنوزم کامل نگرفت. ولی داره تمام تلاششو میکنه. 

اما مثلا اهواز و خوزستان بیچاره که اولین قطب نفت و گاز و پتروشیمی ایران حساب میشه چنان مفلوک شده که فقط باید بیاین و ببین و اونجا زندگی کنین تا متوجه بشین که تهرانیهای گرانقدر چه میکنند با فاصله ها و کیلومترها. خوزستان نه هوا داره نه آبی واسش گذاشتن نه طبیعتی. تمام سرمایه اش که نفت و گاز بود رو هم بردن و ج خودش ن ش مستقیم ریختنش تو حلقوم کلان ای ایران از جمله تهران! تهران و دیگر کلان ا رو آباد و خوزستان رو به خاک سیاه نشوندن. 

تهران جمعیتش چندین میلیونه و خودش کشوری به حساب میاد. همه چی اونجا با بقیه ی استانها و ا فرق داره. تفکرات مردمش که زیر بار زور نمیرن. نوع پوششون که دارن شدیدا تغییرش میدن به سمت . اما طرفای ما پدر آبا و اجداد کی جرئت داره حرف از پوشش بزنه. سریع تفکر بسته جلوشو میگیره ولی تو تهران مردم یاد گرفتن مطالبه گر باشن و زیر بار زور نرن. دلیلش هم فقط اینه که هرم نیازهاشون داره به ترتیب میشه. طرفای ما و کلا نیمه جنوبی کشور ما سر پله اول هرم نیازها که همون خوراک پوشاک مسکن هست موندیم و درمانده ایم. ولی تو تهران مردم این پله رو رد و رفتن تو مرحله آسایش و رفاه فکری و شه. چون شکمشون سیره. پول هست امکانات هست. 

طبیعت تهران ترکیبیه. هم طبیعت بکر داره به سبب همجواری با رشته کوه البرز و داشتن کوه دماوند و هم طبیعت و دست ساز بسیاااار جالب و قوی  پارکهای متعدد ، بلوارهای زیبا. المانهای قشنگ. 

آب و هواش طوریه که همه نوع درخت و پوشش گیاهی میشه پرورش داد. یعنی زیاد محدودیت نداره. از طرفی چون تهران از طرف شمال به کوه میخوره و از جنوبش به دشت جا برای گستردگی هنوزم داره!!!! البته کارشناسان کاربلد معماری منظر و چشم انداز اصول شهرسازی اونم کلان شهرسازی ، تهران رو خیلی زیر سوال بردن. تنقاض های زیاد در ساختمان سازی و فضاهای شهری وجود داره. وقتی کارشناسان تهران رو زیر سوال میبرن جایی مثل یاسوج اصلا نمیدونن کجاست و اگر ببیننش آنچنان در وصف زشتی و داغونیش میگن که ح بهم بخوره. آخه یاسوج کلا اندازه چهار تا خیابون تهران نمیشه. مقایسه اش نمیشه کرد. فقط تهران رو باید با پایتختهای کشورهای جهان مقایسه کرد. هم به لحاظ وسعت هم ساخت و ساز و هم جمعیتش و مردم شناسیش و فرهنگش. من در این زمینه ها اطلاع چندانی ندارم.

 فقط میدونم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است! 

تهران با آب و هوای معتدل تقریبا. بازارهای بسیار زیاد و اغلب تولید کننده . محله های دسته بندی شده. تفاوت طبقاتی درش بیداد میکنه. تو تهران پول نداشته باشی مرگت حتمیه! اونیکه پولداره زندگیش بسیار خوبه. 

مترو یکی از مکانهاییه که بسیار میشه درش چیز آموخت!! و من نفرت دارم از دقایقی که در مترو سر میشه. با هرجور آدمی مواجه میشی. بفکر فرو میری که اینها دنبال چی ان. اصلا این همه آدم اول صبحی میخوان چیکار کنن! شلوغیش حس جریان داشتن زندگی رو به آدم میده ولی از طرفی خستگی و ربات بودن در چهره هاشون مشاهده میشه.

 انگیزه و هدف تو تهران راحت بوجود میاد برای گذران وقت ولی جایی مثل یاسوج مردم نمیدونن انگیزه و هدف به چی میگن چون اگر بدونن هم فرقی به حالشون نمیکنه. جایی برای رشد و فعالیت ندارن. اما در تهران همه در تلاشن که برسن به یه جایی. اونجا نمیدونم کجاست ولی اونها تمام شبانه روز در تلاشن و بیکار نمی نشینن.

سال 95 موقعی که داشتم آی وی اف می لابه لای پستهای مربوط به ای وی اف تهران رو شرح میدادم اونم از زاویه دید خودم و البته در مقام اولین مواجهه با چنین شهری. حالا هم فقط میگم تهران شهری هست که میتونی توش هرکاری ی و به هر چیزی که میخوای برسی و آب از آب ت هم نمیخوره.

دیگه بقیه ی برداشتها و توصیفات رو هر خودش با سفر به اونجا متوجه میشه.

همه قشری در تهران میتونن زندگی کنن. همه قشر!

و تهران یه جورایی شهر عجایبه.






تشکر

درخواست حذف اطلاعات

حقیقتش فکر نمی وبلاگ من و نوشته هام واسه ی اهمیتی داشته باشه.

شماها منو شرمنده خودتون کردین.

ازتون تشکر میکنم .

خوشحالم هنوز خونده میشم. دیده میشم. هرچند گاهی واقعا مطالب وبلاگ اذیت کننده است و حوصله سر بر.

امیدوارم همیشه کنارم باشین و با کامنتهای خوبتون انرژی مثبتتون رو بهم هدیه بدین تا منم ذهن و روحم آروم و مثبت بشه.

دوستان مجازی عزیز و مهربان من تشکر.




ازدواج

درخواست حذف اطلاعات

به یه مراسم عروسی دعوت شدیم که خداروشکر چون مادرشوهر خونه مونه و حالش خوب نیست به این بهانه دعوتشون رو رد کردیم.

خوشحالم به این عروسی نمیرم. دلیلشو الآن میگم.

یه زوجی که عقد کرده بودن هم خبر رسید به مشکل برخوردن و گمون کنم کار به طلاق برسه. بازم خداروشکر. تا باشه از این طلاقها.

بس که جامعه افتضاح شده. بس که اوضاع از همه جهت ابه. اوضاع اقتصادی اسفناکه. نمیدونم مردم چطور جرئت میکنن عروسی کنن. خداروشکر ما قدیما عروسی کردیم. بیچاره جوانهای امروز و خانواده های بدبختشون.


اوضاع فرهنگی جامعه هم به شدت رو به افوله. دلیل اکثر ازدواج ها فقط جهت رفع غرایزه و اصلا عشق و دوست داشتن واقعی معنایی نداره.

از اون عشقهایی که شاعران به زیبایی ازش یاد می دیگه هیچ خبری نیست.

همش هوسه و سرگرمی!

من همیشه تو تصوراتم عشق و دوست داشتن اونهایی بود که تو کتابهای شعر شاعران نامی چون حافظ و سعدی و مولانا میگفتن. اون زیبایی که واقعا توان وصفش فقط از عهده این بزرگان برمیاد.

یادم میاد وقتی شجریان گوش میدادم و اون آهنگ معروفش که کاش قبا بودمی ...

یا اون که میانت و مویت گر بپیمایی ...

کلا وصف یار و عشق به اون ، چقدر در نظرم زیبا بود و هنوزم دلم میخواد فکر کنم عاشقان چنین انسانهایی هستند ولی خب متاسفانه باید پذیرفت جامعه کنونی در این زمینه در پایین ترین سطح خودشه و افراد فقط برای رفع نیازهای خودشون و خودخواهانه ازدواج میکنن. بعد یه مدتم دلسرد میشن و طلاق عاطفی و واقعی و ...

چه خوب که دست تقدیر با من یار بود عشق رو بهمون شکلی که خوشم میومد تجربه و الآن سیزده ساله با اون عشق هر روز همافزایی دارم.

شاید ازدواج خوب شانس باشه. منم خوش شانس بودم ولی بعضیا اینگونه نبودن متاسفانه.

خداروشکر بچه ای هم ندارم که نگران چنین مسائلیش باشم.


این روزها عشق معنای واقعی خودشو از دست داده و جامعه ما فقط ریاکارانه با هم هستن.

البته محدود به جامعه فعلی نمیشه. مثل اینکه قدیمها هم افراد ریاکار در عشق هم وجود داشته.

اون شعر معروف موالانا که سالار عقیلی اونو به زیبایی هرچه تمام تر خوند و چقدر مولانا دقتش در همه چیز زیاد بوده.

موقع گفتن اون شعر از خیلی جهات مطلب بلد بوده. مثلا نام های موسیقی و مسائل مربوط بهش.

خود شعر رو اینجا مینویسم که ببینید چه زیبا وصف میکنه معشوقه ریاکار را.


چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی

نی بخدا که از دغل چشم فراز میکنی

چشم ببسته ای که تا خواب کنی حریف را

چون که ب بر زرش دست دراز میکنی

سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای

بند که سخت میکنی بند که باز میکنی

عاشق بی گناه را بهر ثواب میکشی

بر سر گور کشتگان بانگ میکنی

گه به مثال ساقیان عقل ز مغز میبری

گه به مثال مطربان نغمه ساز میکنی

طبل فراق میزنی نای عراق میزنی

بوسلیک را جفت حجاز میکنی

جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را 

از صدقات حسن خود گنج نیاز میکنی

چرخ میدری جلوه ملک میکنی

تاج شهان همی بری ملک ایاز میکنی

عشق منی و عشق را صورت و شکل کی بود

اینکه به صورتی شدی این به مجاز میکنی

 و   ...


مولانا هم بنده خدا گرفتاری شده بود. ولی چه خوب وصفش کرد.

یکی نبود بهش بگه تو هم بیکار بودی عاشق چنین شخصیتی شدی!

شایدم خودش تجربه اش نکرد ولی چنین چیزی رو دیده و تو شعرش آورده.


کاش این زوجی که قراره ازدواج کنن اونم ازدواجی که از طرف خیلیها ازدواج بد شمرده میشه عاقبت خوبی ببینه. یا اگرم نشد مثل اون یکی زود به طلاق منجر بشه حداقل بچه ای این وسط نباشه.

در هر صورت آرزوی خوشبختی دارم براشون.






ا و زندگی ها (1)

درخواست حذف اطلاعات

این پست صرفا بخاطر درخواست دوست عزیزمه.

اول از یاسوج شروع میکنم که توش زندگی میکنم.

یاسوج یه شهر فسقلیه در دامنه کوه دنا. دور تا دورش کوهه و انگاری ما تویه گودالی هستیم. بزرگترین قله ما اسمش دناست.

یاسوج آب و هوای خنک داره و چون کوهستانیه و زاگرسه پوشش گیاهی خاصی داره که به زیباییش افزوده. مثلا تو کوهها بیشتر درخت بلوط می بینی و پسته کوهی که ما بهش میگیم بنه.

مردم اینجا اکثرا لر هستن. البته جدیدا غیربومی هم زیاد شده.

شهر کوچیکه به لحاظ معماری و طراحی شهری به نظرم جزو زشت ترین است. از هیچ اصول منطقی شهرسازی تبعیت نمیکنه و هرکی هر طور دلش خواست زمینهاشو پلاک بندی میکنه و میسازه.

خیابونا کوچیکن مثل کوچه های مشهد میمونه.

تو وسط شهر یه رود رد میشه به نام بشار. اطرافشو چمن کاری و درختکاری و اسمشو گذاشتن پارک ساحلی. تنها پارک ماست.

بشار رود دائمیه. قدیما زیاد اب داشت الآن داره خیلی خیلی آبش کم میشه. از روی پل رد بشی می بینی چقدر بی آب شده و دل آدم کباب میشه.

مردم اینجا هنوزم اص شونو حفظ و در مجالسشون لباس مخصوص این منطقه رو می پوشن. لباس لری. 

رنگیش برای عروسی. تیره هم برای مراسمات ختم. ولی خب نسلهای جدید دارن یکم فاصله میگیرن از اص شون.

چون فضاسازی شهری بسیار زشته و هیچ اصولی نداره به نظر میاد شهر شلوغی باشه ولی اینطور نیست جمعیتش کمه.

مردم اینجا خیلی در محرومیت هستن و امکانات ندارن. آمار خودکشی اینجا خیلی بالاست نسبت به جمعیتش چون هیچ انگیزه ای مردم برای زندگی ندارن. فکر کنید مرکز استانه ولی سینما نداره!!

کلا امکانات رفاهی تفریحیش خیلی ضیفه. درصد افراد بیکار اینجا زیاده ولی خب مردم موقع عروسی که میشه خیلی شاد و شنگولن ولی در کل همه به درد زندگی دچارن.

بخاطر فقر و نداری مردم سر و وضع خوبی ندارن. لباسهاشون نمیتونن مد به مد عوض کنن. قیافه ها افتاب سوخته است مخصوصا اونهاییش که تو شهرکهای اطراف یاسوجن.

ولی آدم ملاک و پولدارم هست.

در عوض شیراز شهری بسیار زیبا به لحاظ فضای سبز شهری و مردم باصفاش.

مردم شیراز شادن. همیشه مثبت شن و لبخند به لب دارن حتی تو بیمارستانهاشون.

لهجه زیبایی هم دارن. شهر شیراز جدیدا خیلی شلوغ شده. ورودی شیراز از سمت یاسوج با تالارها و باغات شروع میشه و برای من جالبه.

بالاشهرش میشه معالی آباد و قصردشت و میدان صنایع که باغات و سرسبزیشم زیاده. خونه های لو و گرون اون طرفاست.

در عوض محله های بدبخت بیچاره اش میشه طرفای فرودگاه و جاده جهرم. حاشیه نشینی و کلا جای معتادان محترمه. 

مراکز ید شیراز به وسعت و گستردگی مشهد نیست. مشهد به نظرم قطب بازاره البته بعد تهران.

ولی شیراز تا دلت بخواد باغ موزه داره. تو بلوارها درختهای نارنج کاشته انگ بهار که میشه تو خیابون که رد میشی عشق میکنی با بوی بهارنارنج.

پوشش مردم شیراز تا جایی که من دقت همه مدلی هست توشون. ولی اغلب های اصیل پوششون به روزه و پیر و جوان هم نداره. مثلا ی رو میشناسم حدود 60 سالش هست تیپ میزنه مثل دختر 20 ساله ها. به خودشون میرسن و زودم صمیمی میشن و مهربونن. به اصطلاح خونگرمن.

یه چیز مهم اینکه شیراز قطب پزشکیه جنوب کشوره و اصطلاحا توریسم درمانی دارن. مجهزترین مراکز درمانی و بهترین ها. تو هر خیابونی بیست سی تا پیدا میکنی. خوب هاااا . برع یاسوج که ما بیچاره ها باید واسه دوا درمون بریم شیراز!


توضیح مشهد و تهران و بقیه جاها بمونه برای پست های بعدی.

فعلا تا اینجا رو داشته باشین.




حریق خزان

درخواست حذف اطلاعات

image result for ‫ø´ø¹ø± ø­ø±ûŒù‚ ø®ø²ø§ù† ø¨ùˆø¯â€¬â€Ž




حریق خزان بود

 همه برگ ها آتش سرخ

 همه شاخه ها شعله زرد

 درختان همه دود پیچان

 به تاراج باد

 و برگی که

                  می سوخت

                                  می ریخت

                                                      می مرد

و جامی سزاوار چندین هزار آفرین

 که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درختان فرو می نشست

 و باد غریب

عبوس از بر شاخه ها می گذشت

 و سر در پی برگ ها می گذاشت

 فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

 و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد

و در چشم برگی که

                         خاموش... 

                                                     خاموش...

                                                                             می سوخت

 نگاهی که نفرین به پاییز می کرد

حریق خزان بود

 من از جنگل شعله ها می گذشتم

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست

                               می تاخت

                                                می کوفت

                                                              می زد

                                                                               به تاراج می برد

 و جانی که چون برگ

                            می سوخت

                                                    می ریخت

 

                                                                      می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

 مسوز این چنین گرم در خود مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

 ترا می دواند به دنبال باد

 مرا می دواند به دنبال هیچ



آواز :  علیرضا قربانی



* * * بوی پاییز میاد. بوی خزان







ا و زندگی ها (2)

درخواست حذف اطلاعات

در ادامه توصیف ا و سبک زندگیها میرسیم به مشهد.

شهری که من چهار سال در آن زندگی .

دو سال وقتی همسرم ارشد میخوند و دو سال هم برای اش. از وقتی هم برگشتیم بریده بریده بازم میریم اونجا و چند ماه میمونیم و برمیگردیم.

مشهد به لحاظ وسعت نمیدونم چطور وصفش کنم. میشه گفت تهران سه برابر شایدم چهار برابر مشهد باشه. و مشهد هم 10 یا 12 برابر یاسوج!!

انگاری یاسوج محله بلوار پیروزی و فکوری و اون ورا باشه!

مثال بهتر شاید این باشه که ما از اول باسوج که وارد بشیم با سرعت 100 کیلومتر تا بخوایم ازش بزنیم بیرون شاید 20 دقیقه هم طول نکشه.

ولی برای گذشتن از مشهد از یه سرش تا سر دیگرش حدودا یک و نیم الی 2 ساعت لازمه. شایدم بیشتر.


برای تهران که بسیاااار طول میکشه.

مشهد چون خیابونهای گل و گشاد و بلوار های عریض و طویل داره اغلب دچار ترافیک نمیشه. فقط اطراف حرم رضا ع چون شرایط اونجا خاصه. زائر پیاده هست ماشین های عمومی و شخصی کلی مغازه توجه جلب کن و یه کمم میشه گفت خیابونهای اطراف حرم همچنان کوچیکن.

مشهد چون توی یه دشت بزرگ بنا شده از هر طرف دلش بخواد امکان گستردگی داره و مثل یاسوج نیست که با کوه محصور شده باشه.

وقتی بری کوهسنگی و روی تپه ی گمنام بایستی و از بالا مشهد رو نگاه کنی می بینی از هر طرف انتها نداره مثل کویر. 

شاید بزرگترین کوهش قسمت آبادگران و سرافرازان و بلوار دلاوران و نخل و کوههای پشتش باشه. که ارتفاعشون در بیشترین ح شبیه تپه های یاسوجن.

چون یاسوج رشته کوه خشن زاگرس داره ولی مشهد دشت کویر هست.

جنس خاک کوهها و تپه های مشهد خیلی جالبه. مثل پوست پیاز میمونه سبک و ح متخلخل. یه بار که رفته بودیم کوه سنگها تو آفتاب صیقل بودن و انعکاس داشتن برام جالب بود برداشتم نگاهش کنم دیدم لایه لایه است و با اندک فشاری د میشه. موقع کوهنوردی سستی خاک رو زیر پات حس میکردی در حالیکه تو زاگرس بخوای بری کوهنوردی اغلب زیر پات قلوه سنگ و ص ه و گیاهه. اونم گیاهانی به نام درخت. درخت چندین ساله.

ولی مشهد بوته داشت. بیشتر هم شبیه خار.

اما از آنجا که قطب اقتصادی کشوره و پول به میزان بسیاااااااااار فراوان در این شهر هست بیشتر شهر فضای دست سازه و خبری از طبیعت بکر نیست و خیلی هم زیبا هست اتفاقا. و باید به طراح محیط شهریش احسنت گفت که از نیست هست درست کرد.

کوهسنگی رو دقت کنید ساختنش. من به چشم مراحل ساختشو دیدم. الآن ازش بالا بری فکر میکنی این کوه همینطوری بوده در حالیکه تمامی نقاط پارک کوهسنگی و پارکهای دیگر مشهد همگی دست سازن.

آب فشان های . پارکهای آبی دست ساز. بلوارها و باغات دست ساز که بسیار هم زیبا هستن و خیلی بهشون رسیدگی میشه چون مشهد خاصه. یعنی خواستن که خاص باشه.

مثلا سنگهای ج ها رو هر سال رنگ جدید میزنن که سال که نو شد و آقا تشریف میارن شهر زیبا باشه و مورد پسند.

نمادها و المان های جالبی تو میدانهای مشهد بکار میبرن. خیلی خلاقن خیلی.

مثلا اوایل که من رفتم اینها رو دیدم برام خیلی جالب بود که سر میدان ملک آباد که اسمش الآن یادم نیست نماد سیب و ماهی و سبزه و کادو گذاشته بودن که بگن نوروزه.

یا تو بلوار فرودگاه وقتی دادماه و رحلت بود دم در شهرداری منطقه هفت صندلی را که در جماران بود و بعد فوتش روش ملافه سفید و دسته گل گذاشته بودن رو بازسازی . خیلی نماد جالبی بود. یا سر فلکه ضد یا همون میدان اول خیابان رضا ع. دی ماه موقع ورود ماکت هواپیماشو و لحظه پیاده شدنش رو گذاشته بودن.

میخوام بگم متناسب با مناسبتها از المانهای خاص برای زیبایی شهر استفاده میکنن. 

تو سه سوت به مناسبت ولادت پرچمهای رنگی و شاد نصب میشدن و فردا پس فرداش که وفات یا شهادتی بود تو سه سوت پرچمهای مشکی نصب میشد. این سرعت عمل خیلی برام جالب بود. بی نهایت.

تو یاسوج برای درآوردن هر بنر مناسبتی یک سالی طول میکشه تعویضش. خخخخخخخ

پول که باشه کارها خودبخود انجام میشه!

از توصیفات دیگر مشهد اینه که شهری با امکانات عالی برای زندگی هست در عین حال راحتی داره. یعنی ترافیک به شدت تهران نیست. دسترسی ها راحته.

مترو ، اتوبوسهای بی آر تی. تا ی همه چی به وفور هست. در تمامی مسیرها حتی دورافتاده ترین نقطه شهر و حاشیه ترین جای شهر.

شهری با ظاهر زیباست. بازارهای بسااااار زیاد و جذاب داره که آدمو محسور خودش میکنه و البته لفاظی و هنر جذب مشتری فروشندگان رو هم باید بهش اشاره کنم که اگر ناآگاه باشی در ری از ثانیه تیغ میخوری اونم اساسی !!!

دیدم که میگم. یعنی تجربه .

اغلب مردم غریبه رو به چشم یه کیف پول نگاه میکنن که باید هرطور شده نصیب خودشون بشه. و واقعا هم اینکار رو میکنن. وقتی از مشخد برگردی خونه متوجه میشی چقدر ید الکی کردی که اصلا نیاز هم نداشتی یا میشد بدون اونها هم زندگی کرد و آب از آب ت نخوره ولی معمولا اغلب افراد این گول رو میخورن و راه فراری ندارن.

بهترین محله مشهد که لو حساب میشه به ترتیب  سجاد - احمدآباد - راهنمایی - ملک اباد - خیابان و تقی اباد. و کلا بلوار آباد و اطرافشه که از بلوار آباد محله های خوبی منشعب میشه مثل هاشمیه ، کوثر ، قاسم اباد و بلوار پیروزی که خودش حرف زیاد داره واسه گفتن.

اگر از سمت فرودگاه بریم به سمت نمایشگاه بین المللی که جهتش میشه از شرق مشهد به غرب مشهد تو این مسیر مهم من محله های سمت جنوبشو بهتر بلدم تا ش . برام پیش نیومده اونطرفا برم. خیلی کم رفتم میدان فردوسی و ت ها و میدان و آب و برق و اون ورا. بیشتر هول و هوش بلوار پیروزی و اباد و بلوار فرودگاه بودیم. بخاطر همسری و منزلمون.و البته از همین مسیرها هم میرفتیم حرم. بهمین خاطر آشنایی با شمال مشهد ندارم و نمیتونم وصفش کنم. 

فقط میدونم طلاب و ایثار که قسمت دلچسب بانوانه میشه اون طرف حرم به سمت شمال. خیابان طبرسی.

ایثار به این دلیل که مرکز مانتوفروش هاست و من بسیار دوست میداشتم اونجا رو. خخخخخ.

البته من تا الماس شرق و مجتمع وصال هم رفتم ولی چون طرفای پیروزی زندگی می شناخت خوبی از اون محله ها ندارم.


یه خصلتی میوه فروشان مشهد داشتن میگفتن از یه کناره. یعنی دست چین نباید کنی. خودشون گوشه پلاستیک رو با انگشتاشون میگرفتن و میزدن زیر میوه و اینها و مثلا اگر یه کیلو نارنگی میخواستی 4 کیلو برات پر میکرد و میخواست کلی باهاش بحث کنی که بابا ما دو نفریم زیاد نمیتونیم بخوریم کمش کن بعد لطف میکرد و دو کیلوش میکرد! من همیشه از این موضوع بدم میومد.

اگر دستچین میکردیم باید پول بیشتری میدادیم. ما هم ترجیح میدادیم پول بیشتر بدیم ولی اسراف نشه.

کلا با مردم اونجا سر ید مشکل داشتم. چون تمام تلاششونو می اجناس رو به آدم بندازن ولی خداروشکر ما کم گول خوردیم. خخخخ


جاهای دیدنی مشهد بسیاره و میشه گفت من تو این چهار سال اکثرشونو رفتم.

و خاطرات زیبایی از این شهر دارم. کلی ع کلی تجربه. کلی دوست. دوست بامرام و با محبت.

فضای فردوسی که برای من جزو زیباترین جای مشهد بود. با همسری میرفتیم اونجا به سردر نگاه می و چقدرررر دلم میخواست منم دانشجوی این میبودم.

به همسری حسودیم میشد در چنین محیط زیبایی داره درس مبخونه.

دوران خوبی بود. یادش بخیر. من چرم دوزی و معرق کاشی و روبان دوزی رو تو دوره های هنری فردوسی یاد گرفتم.

ازم تعریف میشد و اونجا خوشحال میشدم اما حس اینکه به این تعلق نداری باهام بود و خوشایند نبود.

یه بارم امتحان ارشد طراحی محیط دادم. حوزه امتحانیم فردوسی بود دانشکده علوم انسانی.

وای چقدر برام جذاب بود نشستن تو سالن آمفی تئاتر . سالن باشکوهش.

کاش من دانشجوی اونجا میبودم و تمام ذره ذره اونجا و اون لحظات رو ازش لذت میبردم و استفاده می .

اگر تا سه روز متوالی درباره مشهد حرف بزنم بازم کمه. چون خیلی خاطره دارم ازش.

اهان پوشش مردم همه مدلی بود . از چادری و نقابدار گرفته تا اینهایی که شلوارهاشون تو جنگ آسیب دیده.

مردمان خوب و بزرگ هم زیاد داره مشهد. علمی باشعور. متمدن. بافرهنگ. همه مدلی هست.

غداهای خاصش من شیشلیک ش ز رو دوست داشتم و ماهیچه پسران کریم.

اما راستشو بخواین از شله مشهدی متنفرم!!!!

کلی سینما داره با های روز. من و همسری فروشنده رو تو سینما افریقا دیدیم وقتی تموم شد مردم اومدن بیرون انگار بود از بس شلوغ بود.

خلاصه سخن بسیار است و حوصله کم.




اخیرا ...

درخواست حذف اطلاعات

توجه کردین اخیرا کامنتهای من رو به افوله و چیزی نمیخواد به صفر برسه!

شاید چون زیادی حرف میزنم حوصله تونو سر بردم.

شایدم چون اصلا بحث جذ نیستن.

شایدم ازم دلخورین که مثل قدیما نمیام وبلاگهاتون.

میتونم دلیلشو براتون بگم بعد کلی غر بزنم تا حالم خوب بشه.


این روزها خیلی خیلی خیلی خیلی حالم بده. بسیاااار.

حسم میگه واسه ی هم مهم نیست که خوب بشم یا نه. هر به درد خودش گرفتاره کی وقت میکنه به دیگران فکر کنه.


من افسردگی شدید گرفتم. دارو مصرف میکنم. زودرنج شدم. گریه میکنم. با کوچکترین اخمی یا برخورد منفی ی کاملا زیر و زبر میشم. داغون میشم.

معده دردم شروع میشه.

ماشالله این روزها هرکی از راه رسید یه پاتکی به ما زد و رفت و حالمو از اونیم که بود بدتر کرد.

ی دستگیر ی نیست. کاش حداقل آزار ندیم بقیه رو.

بقول شاعر :

تو که نوشم نیی نیشم چرایی؟

تو که مرهم نیی ریش دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی؟


نگفتم بهتون به توصیه مشاورم ولی انگار جواب نمیده. من دلم میخواد حرف بزنم تا آروم بشم. دلم حس همدردی میخواد.

مشکلات من فقط بیماریهای خانواده ام بخصوص مادرم نیست .

من از زمستون پارسال تا حالا درگیر آی وی اف و پی جی دی و بارداری و سقط بودم. بازم بچه ام مرد. بازم کلی رفت و آمد به تهران و آمپول و هورمون درد و بدبختی و بازم بارداری و درد سقط و بیچارگی.

بعد از اون خیلی حالم بد شد. اصلا دیگه طاقتی واسم نموند.

تو خونه سقط تنها و بی .

دو ماه خونریزی و درد و بیحالی. نکبتم ویزیتم نکرد. بعدم کورتاژ.

بدن بی جون و حال ندار. بعدم اثاث کشی و بعد هم ز له و استرسهاش.

بعدم شدن دیسک کمر مادرم و زمین گیر شدنش. بیماریهای مختلف اعضای خانواده ام.

وضع اسفناک کشور. گرونیهای شدید. 

بعدم دوباره مادرشوهرم اومد این بار با چشم مشکل دار. گمون کنم عصب چشمش از کار افتاد.

بعدم قضاوتهای بیجا و بی معرفتی بعضی دوستان و اذیت های روحی.

بزودی هم رفتن همسری و تنهایی های کلافه کننده و وحشتناک من.

نامردی صاحب مزون در حقم که دستمزد بدرد بخوری بهم نداد و من حمالی فقط.

کارهای خیاطی مونده رو دستم و مهمان داری و ...


طاقت یه انسان چقدره؟

من رباتم؟

من کی ام؟

من یه بیچاره درمانده که فقط دلش میخواد بره یه جایی تو کوه از ته ته ته اعماق وجودش داد بزنه و گریه کنه.

مشاورم محترمانه گفت حال روحیت مناسب نیست. تو خیلی اذیت شدی. خیلی.

درست شدن این همه زخم روحی زمان میبره.

مرضی طاقت نداره.

ی هم درکش نمیکنه. 

از راه میرسن با کلمات بد قضاوتش میکنن.

نالانی ، غمگینی و ...


خداروشکر وبلاگ دیگه مال خودمه صاحب اختیارش خودمم. هر بدش میاد منو نخونه. بره وبلاگ امید بخش بخونه. چمیدونم مدیتیشن و امیدواری و این مسائل.

از خدا گله دارم.

از بندگان خدا بیشتر.


* * * دامادمون خیلی جوان بود ظرف دو ماه سرطان گرفت و مرد . دو تا بچه کوچبک داره. خواهرم رفته مراسم. ی پیش بابا و مامان نیست کمکشون باشه. مادرشوهر اینجاست. همین امشب کلی آدم اومدن خونه عیادتش. فردا هم برادرشوهرهام میان. باید واسه مامان اینها هم یه فکری م.

چند روز پیشم یکی از بستگان اومد خونه بچه کوچیک داره شیرینی خورد و ریخت و فرشهام و مبلامو داغون کرد هنوز وقت ن جارو بزنم.

خونه نیاز به تمیز کاری اساسی داره.

مرضی جون نداره. گمون کنم سرما هم خوردم چون روزی ده بار عطسه دردناک میکنم و بیحالم.

تنظیمات بدنم به کل بهم خورده. شبا اغلب بیدارم. روزها هم ل و بیحال.

کل روز هدفون تو گوشمه و کارامو میکنم. آهنگ گوش ندم درجا دق میکنم.

با معده دردهام چه کنم؟

میگفت برای آرامش جسم و روحت آرامش معده ات و ذهنت باید از تمام چیزها و افرادی که اذیتت میکنن دوری کنی. چطور اینکار رو م؟!

از بیماری چطور دوری کنم؟

از بیمارداری چطور فرار کنم؟

از استرسهایی که اطرافیان به آدم میدن چطور فرار کنم؟ 

خونه چند نفر نرم؟ با چند نفر قطع رابطه کنم؟ 

مگه میشه؟ چه کنم؟ درمانده ام.


اینکه مدام پست میذارم نشون میده چقدر اذیتم و دلم همصحبت میخواد. یه ی که درکم کنه نه اذیتم کنه.

تو گروهها جو طوری شده که باید خفه خون بگیریم. حرفی اگر بزنیم ی بر نمی تابه و میخواد واسه کار نکرده عذرخواهی کنی!

به سرم میزنه از همه شون لفت بدم .

برم تو غار تنهایی خودم اینقدر با خودم تنها باشم تا اوضاع مساعد بشه.






خسته

درخواست حذف اطلاعات

نیمه شب گذشته و من طبق معمول این چند ماه هنوزم بیدارم.

الآن شیرازم در مهمانسرای اداره همسری.

درازکشیدم رو تخت هر بار باید یه جامو بخارونم بس که پشه نیش میزنه اینجا!

ام آر ای مادرشوهر انجام دادیم. هفته دیگه جوابش میاد. خدا کنه مشکل حادی نداشته باشه.

همسری دو روزی هست بدن درد و عرق و تب و لرز داره. حالش بده. امروز سر هیچ و پوچ بهم تندی کرد!

منم از یاسوج تا شیراز یه کلمه حرف نزدم. برای خودم آهنگ گوش دادم و خو دم.

البته از آنجا که دلش بی کینه است به بهانه هایی میومد باهام حرف میزد که از دلم دراد. 

من این روزها حوصله قهر و آشتی و ناز کشیدن ندارم بهمین خاطر سعی آشتی باشیم.


* * * نمیدونم من چیزیمه یا بقیه ؟!

یکی از دوستانم اومده یاسوج دو ماهه اینجاست بیمرام یه بارم نگفت بیا بریم گردش. البته خواهرش بارداره مثلا اومده مراقبت اونو ه. ولی یه دیدار ساده مگه چقد وقت میگیره؟!


کلا افتادم رو دور اینکه هر باهام بدخلقی کرد و بهم احترام نذاشت منم مثلش برخورد کنم تا طعم بد اینجور برخوردها رو بچشه!

قانون های پوسیده قدیمی باید تغییر کنن. مهربونی از حد که بگذره ، افراد فکر میکنن وظیفته! و گاهی هم طلبکار میشن.





وقتی همه چیز قاطی میشود

درخواست حذف اطلاعات

چند روز پیش کنسرت مهران مدیری را در فضای مجازی دیدم.

شما به نحوه خوندنش از یک تا ده چه نمره ای میدید؟؟!! با ذکر دلیل.


من یک هم نمیدم!


وضع کشور خیلی بده. همه چی قاطی شده. هیچ سر جای اصلی خودش نیست!

مهران مدیری فقط باید بازیگر باشه و کارگردان های طنز و نه جدی!

ساعت 5 عصرش به نظرم جزو های بی ارزش و اصطلاحا زرد بود! اون همه تبلیغ هم براش کرد. فقط چون اسمش مهران مدیریه به خودش اجازه میده در همه ی حیطه ها ورود کنه.

به نظرم خوندن آهنگهای در کنسترش فقط جسارت و توهین به عزیز بود. وقتی تن صدات مال این حرف نیست وقتی بلد نیستی بازخوانی کنی چرا زیبایی یه آهنگ ماندگار رو در ذهن ما اب میکنی.

یا مثلا افرادی که فوتبالیستن و میان در حرفه بازیگری.

یا مثلا بازیگرانی که میرن تو حرفه مجری گری.

یا مثلا خواننده ای که کار میکنه.

یا سیاستمداری که تجارت میکنه و اقتصاد کشور رو بهم ریخته.

یا قاضی که شریک و رفیق قافله است و هزاران هزار مورد دیگه.

به نظرم وضع بسیار آشفته و نا به هنجاره و مسببش خود ما هستیم که هیچ اعتراضی نمیکنیم.

باید بزرگان عرصه موسیقی بجای تشویق مهران مدیری بهش میگفتن برو کار خودتو .

یا به بازیگرانی که مجری شدن ، مجریان کارکشته باید اعتراض می .

یا اقتصاددانهای بیکار مملکت باید جلوی سیاسان مفسد اقتصادی میگرفتن.


رحمت به اون ی که گفت :

از ماست که بر ماست




بچه ها ...

درخواست حذف اطلاعات

بچه های خواهر و برادر و دوست و آشنا هر چقدرم زیبا و دوستداشتنی باشند ، فقط برای یکی دو ساعت قابل تحمل هستن نه بیشتر!!!

سرسام گرفتم بین این بچه ها و سر و صداهاشون. مخصوصا اگر پسر باشن و تمام شبکه های تی وی دائم جومونگ و هایی چون اون پخش کنه!!!


چقدر بعضی پدر و مادرها بی موالات هستن. چیه هر روز هر روز پا میشید میاید خونه مردم اونم با بچه های پر سر و صدان و فضولتون !

حرفی هم اگه بزنیم به تیریج قباشون بر میخوره!!


خداروشکر بچه ندارم که بواسطه اش ی چشم دیدنمو نداشته باشه!





دلایل شدن دیسک کمر

درخواست حذف اطلاعات

اگر میخواهید دیسک کمرتون نشه و مثل مادر من سه چهار ماه درازکش نیوفتین تو تخت لطفا به حرفام توجه کنید!

مامان یکی از خصوصیات رفتاری بسیار بدش عجول بودن و وسواسی بودن و بسیاااار قانونمند بودنشه. یه جور جمود ذهنی و رفتاری.

طبق عادات ذهنیش یه سری کارها رو میکنه و اگه شب تا صبح واسه اش روضه بخونی که این روش غلطه به جسمت به روحت آسیب میزنه ، گوش نمیده که نمیده. 

مثلا اگر گفت گردگیری کنید تی وی و کمدها رو و ما گفتیم بذار یکم استراحت کنیم بعد ، از بس عجول و کم طاقته با همین دیسک اش دستمال برمیداره که خودش تمیز کنه!!

بهش میگی چرا اینطوری میکنی مگه تو ح بد نیست برو تو تختت. به ما گفتی تمیز کن ما هم گفتیم چشم. ولی نمیتونیم بله چشم قربان گوی لحظه ای باشیم. اولویت بن دیگه با خودمونه. اولویت هم با سلامت و آرامشمونه!

میاد تو آشپزخونه به بهونه مثلا آب خوردن میگه کاش قابلمه ها رو اینجوری کنین، کاش فلان رو فلان کنین.

منم عصبانی میشم و طاقتم طاق میشه میگم اذیتی بیا خودت انجام بده وسلام.

اگر تو بیماری و نیاز به کمک داری و ما کمک تو هستیم باید بهمون احترام بذاری به نظرمون احترام بذاری. من که بهش میگم حق نداری بیای تو آشپزخونه و تو کار ما دخ کنی. برو تو اتاقت و استراحت کن تو ببین. گوشیتو چک کن کتاب بخون. مگه گوش میده. خودش و مامانش عین همن. وسواسی و اذیت کن.

و دلشون میخواد وقتی به ی فرمانی میدن فلفور بدون معطلی انجام بده اگر دقایقی به تاخیر بیوفته ناراحت میشن!!!

توروخدا آدم با اینا چطور برخورد کنه؟!


من چند روزی اومدم خونه بابا. همسری تهرانه. چند هفته دیگه هم که بره مشهد من چند ماه میام اینجا.

از وقتی اومدم اسکارلت وار و کاملا تحکمی شروع به کار . تو این خونه مدل های دیگه جواب نمیده. بایدزورگو باشی تا پیروز بشی وگرنه کلاهت پس معرکه است و چند ماه و سال نگذشته منم با دیسک میوفتم تو تخت با این تفاوت که من بچه ای ندارم نازمو بکشه و کارامو ه!!

اگر این اخلاقو قبل ازدواج و و در دوران دبیرستان پیاده می الآن وضعم این نبود. اگر تحکم و زورگویی مثل افکار و رفتار خودشون داشتم الآن من پزشک بودم و احتمالا تازگیا تخصص قبول میشدم و شما بهم تبریک میگفتید!

منو بگو تو چنین خونه ای انتظار درک شدن و موفق شدن داشتم. انتظار همراهی و کمک.

اینجا لحظه به لحظه اش استرس و اضطرابه که ای بابا فلان کار هنوز مونده و الآنه که مامان و بابا ناراحت بشن!

ماشالله هزار ماشالله همیشه خدا خونه شون مثل هتل شلوغه و منم همیشه گارسون بودم و هستم.

افرادی هم که میان هم خودشون و هم بچه هاشون همگی رو نرون و کمک که نمیکنن هیچ کلی کار واسمون میتراشن! تازه طلبکار عالم هم هستن!!

آقا کی باید اینها یاد بگیرن هفته یه بار برن خونه ی. اونم ی که مریض احواله. پیرن. بی حوصله ان . اعصابشون ضعیفه. بچه ها با سر و صداهای وحشتاکشون دیونه مون و همین بابا و مامان اجازه نمیدن من بهشون تذکر بدم که رعایت کنن!

میخواستم قانون بنویسم بزنم به دیوار که تا من اینجام باید افراد خونه این قانونها رو رعایت کنن بلکه عادت بشه براشون و تغییر رفتار بدن.

میخوام مثل اسکارلت از تمام اعضای خونه کار بکشم تا خونه راه بیوفته. نه یه نفر مثل کارگر و گارسون واسه بقیه کار کنه.

میخوام با تحکم قوانین مز ف رو عوض کنم ولو همه از من بدشون بیاد.

باید هر ی میاد اینجا در هزینه ها مشارکت کنه و مفت خور نباشه. باید به بابام و مامانم و عقایدشون احترام بذارن و مزاحم کارهایی چون خواب به موقع و عبادتشون و آسایششون نشن.

باید اول از همه بابا و مامان بخوان آسایش داشته باشن بعد من مجبورشون کنم به اینکار. پس باید خیلی خیلی رو ذهنشون کار کنم. دائم باید با حرف زدن تذکر بدم.

باید گاهی عصبانی بشم و اخم و تخم کنم و غر بزنم. لازمه کاره.

من باید تمام تلاشمو م بلکه چند ماه زندگی که قراره اینجا باشم به سادگی بهم بگذره.

کاش شجاعت الآنمو در 18 سالگی میداشتم در 16 سالگی میداشتم.

اون روزها با عقل بچگی ام فقط تونستم تشخیص بدم خوشبختی من در ازدواج با مردی منطقی و اهل مطالعه است که منو از این وضع نجات بده. بهم آرامش بده.

و خداروشکر که اینکار رو وگرنه هنوز که هنوزه من باید در جمود فکری اون سالها می زیستم.

هرچند الآن هم آنچنان پیشرفتی نداشتم ولی ویرانه ای که سالها اب شده رو درست ، سالها طول میکشه.

و من هنوز مثل احمق ها موقع کنکور گریه میکنم و حسرت میخورم ...

و هنوزم که هنوزه وقتی میام خونه بابا شلوغی بیش از حدش تمام تنم رو میلرزونه. خونه خودمو دوست دارم. تنهایی رو دوست دارم. بیان رو دوست دارم. پوشش. وسواس نداشتن. اولویت بندی امورات و مهم دونستن سلامتی بعد بقیه چیزها.

من اگه خونه ام جارو نزده باشه و حالم بد باشه عمرا اگه دست به سیاه و سفید بزنم. اول روی تختم دراز میکشم . تمرکز میکنم. آروم میشم حتی میخوابم گاهی آهنگ خوب گوش میدم بعد که سرحال اومدم با رعایت اولویت بندی اهم و مهم کارامو میکنم. سر حوصله نه با عجله و من از انجام تمام کارام لذت میبرم حتی وقتی جارو میکنم.

اما اینجا خونه بابا بخدای احد خوندن هم در آرامش نیست. یه ترس پنهانی تو جونمونه. همش اینگار وسط جنگی!

ولی من دارم زورگو میشم. نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر تمام لحظات زندگی گذشته از دست رفته ام. غر میزنم. اعتراض میکنم. میگم مسبب آینده مز ف من که منو از بالا (تیزهوش بودن و پزشک شدن) پرت کرد به خانه داری فقط شما بودین و بس که همه براتون مهم تر از من بود.

این جسارت در بیان حقایق رو مدیون همسرم هستم که من رو از فردی خج ی و کم رو و ترسو تبدیل کرد به فردی نقاد و اهل گفتگو و تعامل و البته شجاع کرد.

خوشحالم حداقل این مورد رو خدا بهم لطف کرد.


میخواید دیسکتون نشه بدنتونو دوست داشته باشین.

اول به خودتون و سلامتیتون اهمیت بدین بعد دیگران.

همیشه بگین بیخود دیگران. خودم ارجحیت دارم به همه.

قانونمندی و قالب بندی رو کنار بذارید بخدا اگر خیلی از کارها با تاخیر انجام بشه آب از آب ت نمیخوره فقط نتیجه اش بدن آروم شماست.

از پذیرش مهمون تا جایی که ممکنه خودداری کنید. حتی بتونید خونه بقیه تلپ بشید بهتره. خخخخ

سعی کنید حساس نباشید وسواس نباشید.




دوستی

درخواست حذف اطلاعات

انگار دلتنگی هم مثل روزای سخت جزء جدا نشدنیه زندگیهای ما آدماست.

دلتنگ برای ی، جایی، چیزی، حسی....

شاید دلتنگ برای لحظه هایی، با آدمایی در گوشه ای از این دنیا که اصلا قرار نبوده هیچوقت در هیچ کجای زندگیمون حسِ خوبِ مشترکی با هم داشته باشیم!

دلتنگِ یک حسِ گُنگ و نامعلوم...

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ 

رفاقت بار سنگینی است ! 

ی بر دوش میگیرد که یک دنیا مرام و وفا دارد ...

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار !

و دوستی ها ماندنی اند حتی در سکوت.



* * * تقدیم به دوست بی مرام و بی معرفتم. گوارای وجودت باد پایان دوستی مان. 

شاید روزی گذری اومدی اینجا و اینو خوندی اما اون موقع صدای وجدانت بلند تر از صدای غرور و تعصبت باشه.

#دوستی

#دوست_بی مرام

#دوست_بی معرفت




روزنگار شهریور

درخواست حذف اطلاعات


* * * چند باری مامان بهم گفته بود یه بعضی غذاها رو هوس برام درست میکنی؟!

منم گفتم البته که درست میکنم. تو جون بخواه.

گفت بل بل کنجی دلم میخواد. شب همسری رو فرستادم پی آرد گندم. مگه نانواها میفروختن؟! با بدبختی تونستم دو سه کیلو آرد جور کنم. اون شب تا ساعت چهار صبح مرضی خمیر ورز میداد!!

صبح هم همسری زود بیدارم کرد که بیا بل بل کنجی ها رو بپز بخورم گشنمه.

یه ساعتی پای گاز من بل بل سرخ می همسری خورد سهم خونه بابام هم داد. از قضا همون روزها خواهربزرگم هم بود براشون درست دوست داشتن. داداش هام دلشون خواست براشون درست . خلاصه جماعتی رو به علایق و هوسهاشون رسوندم.

اما من فرداش انگاری دستم کنده شده بود. از درد نمیتونستم ت ش بدم. دو سه روز درد میکرد تا خوب شد.

الآنم دارم واسش ژله درست میکنم. چون خیلی دوست داره. یه هوس دیگه اش هم شله زرده که اونم حتما براش درست میکنم.


* * * راستی چند روز پیش سالگرد ازدواج بابا و مامان بود و من پودر کیک گرفتم و با خواهرم و زن داداشم بساط یه دورهمی کوچولو راه انداختیم. کلی مس ه بازی درآوردیم که بابا و مامان شاد بشن. مخصوصا مامانم.

با بابا رفتیم براش کت شلوار و پیراهن یدیم. بابام هم برای مامانم النگو گرفت. مراسم کیک خورن داشتن. کل کشیدیم براشون. کلی دست و جیغ و هورا. بچه ها خیلی کیف . پسر برادرم به بابام میگفت باباجون حالا همدیگه رو بوس کنین. بابام خنده اش گرفته بود. عزیزای دلم چقد اون شب خندیدیم.


* * * هام و هام اومده بودن یاسوج همگی باهم رفتیم کنار رودخونه همه شنا جز من!! من فوبیای آب دارم.


* * * چند روزی همسری رفته بود تهران منم رفتم خونه بابام. خواهرمو فرستادم بره خونه شون کارهای باقی مانده اثاث کشیشونو انجام بده. اون چند روز خونه بابا خلوت شد و طفلی ها شب با آرامش میخو دن.

روز هم سعی می غداهای متنوع درست کنم بلکه مامان بخوره و جون بگیره. بعد عمل کورتاژش خیلی ضعیف شد اونم با دیابت و معده دردهای شدیدی که داره. دائم یا قندش میوفتاد یا معده درد داشت. یا سرگیجه.

سعی اون چند روز بزور بهش غذا بخورونم. البته همراهیم هم کرد و خداروشکر اون چند روز سرحال بود.


* * * همسری اومد برگشتم خونه خودمون. فرداش مادرشوهر رو آوردن اینجا که ببریمش . متاسفانه چشماش دچار ایراد شد و پیچ شد. بردیمش چند تا و گفتن احتمالا عصب چشمش از بین رفته باشه. حالا قراره ببریمش ام آر آی ببینیم چشه.

بعدم قسمت غم انگیز و اذیت کننده سفر همسری به مشهد و موندن مرضی با کلی مشکل و تنهایی و دلتنگی.

خدایا خودت کمکم کن. توان بده بهم.


* * * کلی ریختم رو لب تاپ این مدت نگاه کنم.

بساط خیاطیم هم میبرم خونه بابا اگر شلوغیها و کارها اجازه بدن دفترمو تکمیل کنم و دوختهای عقب افتاده ام رو بزنم و کمی نظم بدم به خیاطیم.

ایشالا از اول مهر هم برم یه کلاس جدید رو تو رشته خیاطی شروع کنم.

اگه بتونم با خواهرم برنامه باشگاه هم بریزیم عالی میشه. نزدیک خونه است راحت میتونیم بریم و بیایم. پیاده.

دقیقا کنار دستش یه پارک س وشیده واسه بچه هاست به خواهرم گفتم شکلات رو هم می بریم کلی کیف میکنه انرژیش خالی میشه بلکه کمتر نق بزنه.

  

بعضی روزها به خواهرم میگم میای بریم کافه بستنی. سریع چشمک میزنه بریم. ما هم عاشق ددر و ید و این بساطا به بهونه یه بستنی خوردن مغازه ها رو میگردیم و حال میکنیم. بعضی وقتا هم یدهای دلچسب.


فعلا برنامه از این قراره تا ببینیم آینده چی پیش میاد







تولد

درخواست حذف اطلاعات

همین الآن تو گروه فامیل گفتن فرزند پسر ام بدنیا اومده. 

پسر ام همون که دو سال پیش رفتم عروسیش. همون که قدیما خواستگارم بود.

زیر ع نوشت گل پسر بابا. چهره اش خیلی شبیه باباشه. یعنی شبیه پسر مه. تپل و خوشگل.

سیل تبریکات تو گروه میاد ولی نمیدونم چرا من اشکهام میاد؟!

باید خوشحال باشم که یک زن دیگه روی زمین مادر شد و نازا نیست. 

چرا بغض دارم؟

چه مرگمه؟

خودم میدونم. وقتی دارم تمام تلاشم رو میکنم که حس مادری رو از وجودم بیرون کنم بعضی از این خبرها گند میزنن به همه تلاشم. یکیش هم این!

هر روز گروه دوستان حیات خلوت رو هم که باز میکنم اکثر دوستان بلطف خدا مادر شدن و عمده بحثشون سر بچه هاشونه. من اونجا از چی حرف بزنم؟ 

من م ن این همه بچه و زن باردار چطور این حس رو در خودم بکشم؟!

ناچارم به اینکه خودم رو تبعید کنم به درون خودم! تنهایی و تنهایی و تنهایی.

سخته آرزوهات رو ببینی به سادگی دور و برت هستن اما تو باید نخواهیش. نداشته باشیش!

چه تصمیم سختی گرفتم و خودم خبر نداشتم.

ولی من قوی ام. کم نمیارم.

فوق فوقش دو روز گریه میکنم. بعدش زندگی جریان داره مثل همیشه!




هجمه

درخواست حذف اطلاعات

1. مامان برای عمل دیسک با چند تا  م  کرد و همه متفق القول گفتن فعلا عمل نکن و چند ماه دیگه هم استراحت مطلق باش تا ببینیم آینده چی پیش میاد.

در عوض تو سونوش مشکلات رحمی دیده شد و مجبور به عمل کورتاژ شد. یه روز بردیمش شیراز و عملش انجام دادیم و برگردوندیم یاسوج.

مامان خیلی از عمل میترسید. خیلی واضح بدنش میلرزید. هرچه میگفتم مامان بخدا ترس نداره من خودم انجام دادم راحته. انگار پذیرشش براش سخت بود. بعد عمل گفت آره زیاد سخت نبود. فقط تو حین عمل و جابجایی روی تختها پرستارا رعایت دیسکش رو ن و از وقتی اومد خونه درد کمرش شدید تر شد.


2. خواهر کوچیکه ام مامان شکلات آ مرداد قرار داد منزلشون تمومه و باید اثاث کشی کنن. تو این اوضاع یه خونه دیدن و قرار داد بستن و حالا باید کمکش کنیم واسه اثاث کشی.

طفلی یه بچه بسیار وابسته نق نقو به جونش افتاده که از دستش بسیار کلافه است. 

تازه مون جدیدا زاییده و خواهرم درد داشت تو پهلوش رفت سونو و گفت کیست اندومتریوز داره و راهی جز لاپراسکوپی نداره اونم تو این هیر و ویری!!!

کلا واسه خانواده ما از آسمون میباره.


3. بابام تا حالا چیزی نمیگفت ولی بالا ه به زبون اومد و گفت چشمام مشکل دارن باید برم .

گمون کنم باید بابام هم عمل کنه چشماشو!

طفلی کی وقت کنه؟! کی به خودش برسه؟!


4. برادرم مشکلاتی تو کارش پیش اومده و اونم ذهنمونو به خودش مشغول کرده.

5. منم رفتم (مشاوره) برای اینکه بدونم تو چنین اوضاعی باید من چیکار کنم. حال خودم در کل بخاطر سالها مشکل و درد خوب نبود اخیرا مسائل خانواده هم ابترش کرد.

گفت حال روحیت اصلا و ابدا مساعد نیست. اول از همه باید  force majeure  به خودت برسی و حال خودتو خوب کنی بعد بری سراغ کمک به خانواده ات. بهمین خاطر داروهای آرامبخش نوشت و جلسات مشاوره. تا ببینم چقدر بتونم تلاش کنم برای بدست آوردن حال خوب.


6. خواهر بزرگم اومده یاسوج مدتی در کنارمون باشه تا سامان بدیم این مشکلات رو. خداروشکر حداقل حال اون فعلا خوبه.


7. اذیت کننده ترین مسئله برای من این روزها خبری هست که همسری بهم داد. اونم اینکه واسه چند ماه میخواد بره مشهد روی پایان نامه اش کار کنه! و منو اینجا تو این اوضاع تنها میذاره. منبع آرامشم بود  و اونم میخواد ازم بگیره.

هرچند مشاور اعتقاد داره اینم حکمتی داره و اتفاقا به اوضاعتون کمک میکنه!




آرامش و تلاطم

درخواست حذف اطلاعات

روی تخت که دراز می کشم دستم رو میبرم زیر بالشت نرمم و به خودم اجازه

میدم هنوزم بخوابم.. خو بدون دغدغه و نگرانی و اضطراب.

بیدار که میشم تختم را مرتب میکنم . مطمئنم خونه مرتبه و قرار هم نیست مهمونی چیزی بیاد.

فقط دو تا استکان چای مونده تو ظرفشویی که میشورمش و شروع میکنم طبق برنامه داروهامو خوردن و رعایت فواصل زمانیشون که تداخل پیدا نکنن.

در همین حین آهنگهای گوشیمو پلی میکنم. برنج ام را دم میذارم. لباسهای شسته شده رو پهن میکنم روی بند رخت. از بس جا کمه رو بند رخت لباسها رو تا شده روش می چینم تا خشک بشن. خودم با دیدن بند رخت به این منظمی کیف میکنم.

میرم سراغ گلها و آبپاشیشون. بعدم ادامه ناهار.

یه دوری تو خونه میزنم. خوب نگاهش میکنم. دقیق دقیق.

دوستش دارم. آرامشش رو دوست دارم. بزرگیشو دوست دارم. همه چیشو دوست دارم. محل امن زندگی منه. اتاق کار من و همسری با نور زیاد صبحگاهیش که جون میده اونجا کتاب بخونی یا هم خیاطی کنی.

اتاق خواب دلچسبم.

پذیرایی گل و گشاد و بخش بندی شده ام.

تو این همه خوبی بزرگترین حس خوب ، بالاترین نعمت موجود که دیدنش برام مسجله بودن سلامتی و همسر عزیزمه. پناه من . امید من. زندگی من.

ی که بودنش به گوشه گوشه خونه معنا میده و نبودنش هیچ کدوم از زیبایی هایی که گفتم رو بهم یادآوری نمیکنن و من زندگی رو فقط با خودم دوست دارم.

این روزها خیلی یهو و بی مقدمه پیشش دراز میکشم. سرم رو روی بازوش میذارم. می بوسمش. اونم منو محکم در آغوش میگیره و می بوسه و میگه عزیز خودمی.

من غرق در خوشبختی ام وقتی دارم براش نسکافه درست میکنم و باهم نسکافه میخوریم و برام جک تعریف میکنه و میخندیم. از ته دل.

دوستش دارم بی نهایت.

اما خدا میدونه تو ذهن و قلب من چه میگذره!!!!

دوریش حتی برای ساعاتی برام زجر آوره. چه برسه به ماهها. درد عشق و دوست داشتن بی حد و حصر را کی میفهمه؟!

من از این دنیا فقط همین چیزهایی که الآن دارم را میخوام. 

بودنشون. 

موندنشون.

خدایا کمکمون کن.

توان بده به ما.

بخاطر پیشرفت. بخاطر انجام کارهایی که باید. خدایا صبر بده. سلامتی باشه و دیدار دوباره ما در خونه آرامشمون.

خدایا روزهای آینده رو به خیر بگذرون.




تولد

درخواست حذف اطلاعات

همین الآن تو گروه فامیل گفتن فرزند پسر ام بدنیا اومده. 

پسر ام همون که دو سال پیش رفتم عروسیش. همون که قدیما خواستگارم بود.

زیر ع نوشت گل پسر بابا. چهره اش خیلی شبیه باباشه. یعنی شبیه پسر مه. تپل و خوشگل.

سیل تبریکات تو گروه میاد ولی نمیدونم چرا من اشکهام میاد؟!

باید خوشحال باشم که یک زن دیگه روی زمین مادر شد و نازا نیست. 

چرا بغض دارم؟

چه مرگمه؟

خودم میدونم. وقتی دارم تمام تلاشم رو میکنم که حس مادری رو از وجودم بیرون کنم بعضی از این خبرها گند میزنن به همه تلاشم. یکیش هم این!

هر روز گروه دوستان تلگرامی رو هم که باز میکنم اکثر دوستان بلطف خدا مادر شدن و عمده بحثشون سر بچه هاشونه. من اونجا از چی حرف بزنم؟ 

من م ن این همه بچه و زن باردار چطور این حس رو در خودم بکشم؟!

ناچارم به اینکه خودم رو تبعید کنم به درون خودم! تنهایی و تنهایی و تنهایی.

سخته آرزوهات رو ببینی به سادگی دور و برت هستن اما تو باید نخواهیش. نداشته باشیش!

چه تصمیم سختی گرفتم و خودم خبر نداشتم.

ولی من قوی ام. کم نمیارم.

فوق فوقش دو روز گریه میکنم. بعدش زندگی جریان داره مثل همیشه!