رسانه
رسانه

روزهای زندگی



وراجی

درخواست حذف اطلاعات

مغزم خیلی وراج شده!!

سرسام گرفتم بس که حرف میزنه. خوبه دهنم بسته است نمیذاره بیان بیرون وگرنه خدا میدونه چی میشد!

رفتم از بس تو ذهنم با خودم حرف میزدم یادم رفت نرم کننده بزنم به موهام اومدم بیرون خواستم موهام شونه کنم دیدم چقد بهم پیچیده ان و گره خوردن! اونجا بود که یادم اومد اصلا نمیدونم چطور و اومدم بیرون.


خیلی وقتا اینجوریم. نمیدونم چرا؟! 

درمون مغز وراج چیه؟!

چقدر توش شلوغ و بی نظمه. 

چرا منی که تو نظم تو خانواده مثال زدنی ام هرکار میکنم مغزم منظم نمیشه؟! 

حس میکنم اینقده زور مغزم زیاده که هیچی از پسش برنمیاد!


* * * من و خدا خیلی وقته مثل زن و شوهری که باهم زندگی میکنن ولی دچار طلاق عاطفی شدن و فقط زیر یه سقفن ولی همدیگر رو دوست ندارن ، هستیم!!

همونطور که زن آشپزی میکنه و با مرد غذا میخوره ولی باهم حرفی ندارن واسه گفتن و بهم عشق نمیورزن، 

همونطور من و خدا هم اینجوری هستیم. من میخونم فقط برای رفع تکلیف. بدون عشق بدون شوق.

اونم بابامو سلامت میبره و میاره. مراقب همسرمه و هوای مامانمو هم داره و کم کم حالشو خوب میکنه.

وظایفمونو کم و بیش انجام میدیم نسبت به هم اما شوق و علاقه ای بینمون نیست. خودم و خودش خوب میدونیم چرا؟!

ولی هرچه سعی میکنم دوباره با خدا دوست بشم و عاشقش بشم ، نمیشه!!

اونم حرفی باهام نمیزنه. ولی میتونم نشونه هایی حس کنم که منو دوست داره ولی شاید نوع محبتش نسبت به من با بقیه متفاوته.

با من خاص برخورد میکنه. از اون محبتهایی که باید خیلی باهوش و زرنگ باشی تا بتونی متوجهش بشی.

* * * خیلی وقته میخوام دفتر خیاطیمو منظم کنم و الگوهای سایزبندی بکشم و آیینه ام رو با کاشی تکمیل کنم و با تکه های چرم هام کیف زیبایی بدوزم ولی چرا اون نیرو محرکه ای که استارت کار رو میزنه در من وجود نداره!

من چرا اینقدر بی جونم و بیحال!؟

* * * دیروز روز قشنگی بود. جمع نه مامان و من و خواهرم و ام با شکلات و پرنیان.

مامان حالش نسبت به روزهای گذشته خوب بود. خواهرم کیک درست کرده بود.

با کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. خیلی کیف داد.

تاااازه با دوستان حیات خ هم گپ و گفتی داشتم و حس خوش گذشت.


چه ساده شاد میشم و بعد سالها سخت میشکنم اما وقتی ش تم دیگه درست نمیشم مثل چینی بند زده.




ع نامه ( آشپزی های من )

درخواست حذف اطلاعات







1. شله زرد2. ژله انار3. دسر پان اسپانیا4. پاستا5. دسر لیوانی ، ژله لیوانی6. بل بل کنجدی ، نان محلی ما لرها7. سالاد میوه
پی نوشت : همین چند تا ع رو هم با سختی گذاشتم وگرنه کلی ع دارم از غذاهام



ع نامه ( عکاسی های من از مناظر یاسوج)

درخواست حذف اطلاعات










پی نوشت : اون فسقلی پیراهن قرمز شکلاته 







سفر به جنوب آبان ماه

درخواست حذف اطلاعات

این چند روز تعطیلی گذشته رفتیم ولایت. سری به خانواده همسری زدیم و همچنین دیداری با مادربزرگ و ها و های من.

بعد چندین ماه دیدار خوبی بود. هوا مطبوع و دلچسب. باران نم نم پاییزی. طبیعتی زیبا. خوب بود.

* * * هر وقت میریم خونه بابای همسری کلا فکرمون خیلی درگیر میشه. در ح عادی هم درگیره ولی با دیدن اون شرایط بیشتر بفکر فرو میریم و دنبال راه حل هستیم.

مادرشوهر پیر و ناتوان و از کار افتاده. ی توان نگهداریشو نداره.

آدم میمونه چه خاکی به سرش کنه.

اونجا فرهنگ پرستار گرفتن و خانه سالمندان نیست و اگر چنین کاری صورت گرفت انگار جنایت انجام شد!!

نسل جوان هم طاقت و تحملشون محدوده. جاری میناله از سختی نگهداریش. پیش منم که میاد من خیلی اذیتم. کلا ناخودآگاه معده درد میگیرم نمیدونم چرا اینجوری میشم. اصلا توان نگهداری از سالمند رو ندارم.

دختر هم که نداره نگهداریش کنه. من پیشنهاد پرستار در منزل رو بهشون دادم نمیدونیم چطور اجراش کنیم. فرد مطمئن سراغ نداریم. درمانده ایم.


مسئله دیگه بیکاری برادرشوهرمه. لیسانس برق داره و نمیدونیم چیکارش کنیم.

به هر دری میزنیم بسته است.


* * * فردا مراسم رونمایی از کتاب خاطرات و زندگینامه بابامه.

الآن بابام تو راهه که بره تهران برای مراسم.

به بابام افتخار میکنم که خالصانه به خلق خدمت میکنه بدون منت و بدون هیچ گلایه ای.

بابا یکیشو به من داد. 

کتاب متاسفانه اونطور که تو تصورمون بود چاپ نشد. ع ها رو سیاه سفید چاپ . ورقه اش معمولیه. اصلا خوشم نیومد از ناشرش.

این همه برو بیا و مصاحبه و فلان واقعا باید نتیجه این باشه؟! حاضر نشدن یکم هزینه کنن براش.

ولی بازم خوبه. همینکه یادی از بابام و زحمتهاش و فداکاریهاش بازم جای شکرش باقیه.


* * * سر فرصت چند تا ع از سفرم میذارم.




تحلیلگر

درخواست حذف اطلاعات

امشب چند تا از دوستان همسری اومدن خونه و باهم گپ و گفت داشتیم.

خداروشکر جمع مردونه بود. خخخخخخخ

زنها نبودن که بحث زنکی بشه. بچه ای هم نبود فضولی کنه تمرکزمونو بهم بزنه.

یکی از دوستان همسری کارگردان و تهیه کننده برنامه های رادیویی و تلویزیونیه. جدیدا رفته تو کار مستند سازی.

برای مستند سازی نیاز هست جامعه شناس باشی ، تحلیلگر باشی و خیلی دانشهای دیگه.

و ایشون بسیاااار تحلیلگر قوی جامعه هستش.

مثالها رو طوری میزنه و ساده سازی میکنه که قشنگ شیرفهم میشی و یه فلسفه بزرگ و سخت رو براحتی درک میکنی و می پذیری.

امشب درباره خیلی چیزها حرف زدیم که از بس مطالب زیاد بودن یادم رفتن.

چند تاش برام جالب بود یکی موضوع . یکی ایرج ملکی و بازی برگشت پرسپولیس تو ایران.

و در نهایت بحث مستند جدید خودش که یه جور انسان شناسی و جامعه شناسی هست. 

به زبان جالبی موضوع را برات میشکافه.

مثلا ما رشته ی انسان شناسی نداریم! ولی جامعه شناسی داریم.

این دو فرق دارن اونم خیلی.

جامعه شناسی مربوط به روابط بین انسانهاست و معمولا میشه قاعده و قانون براش نوشت. اونم قاعده و قانون ثابت اما برای انسان شناسی نمیشه اینکار رو کرد چون هر فردی رو بررسی کنی کاملا منحصر به فرده و با دیگری تفاوتهای آشکار داره. و به تعداد وجود انسان ها شناختشون متفاوت و سخت هست.


به لحاظ علمی وقتی بخوای یه موضوع رو بشناسی و درباره اش اطلاعات ب کنی باید نمونه تهیه کنی از اون جامعه ای که میخوای درباره اش حرف بزنی.

مثلا جامعه درختان بلوط ن زاگرس.

یا مثلا جامعه شکارچیان پارک های حیات وحش و میزان اثرگذاریشون روی شکار.

و یا هر موضوع دیگری.

بعد به روش های خاصی نمونه جمع میکنی و از طریق تجزیه و تحلیل و آمار و اینها نتیجه گیری میکنی.

مثلا واسه درختان بلوط ما چند دونه درخت رو مورد مطالعه قرار بدیم دیگه ویژگیهای کل درختان بلوط اون منطقه دستمون میاد.

ولی تو جامعه کوچک یک شهر اینقدر انسانها متنوع هستن که نمیتونی ویژگیهاشو ثابت فرض کنی و براش قانون و قاعده بسازی و اونو یک علم ی و یک رشته ی و علمی ازش بسازی.

سخته. آدمها زیادن و هر انسانی که بوجود میاد با نمونه ژنتیکی بوجود آورنده اش هم متفاوته و این کار رو سخت کرده.


یه بحث دیگه جالب این بود که مجسمه چرا تو ست؟!

مجسمه بسیار بزرگ که انسان توی دستش جا میشه و کوچیک به نظر میاد.

ایشون میگفت چون اونها برده داری آشکار داشتن و لمسش بهمین خاطر براشون ملموسه. چرا مجسمه بزرگه چون میخواد بگه شامل همه ی جهان میتونه بشه این پدیده.

ولی توی جامعه ما برده داری نبوده و نیست. شایدم زی وستی بوده بهمین دلیل اینجا تعریفش فرق میکنه.

اینجا ما برده چیزهای بزرگی هستیم که ش خیلی با اون یکی فرق داره. و جنسش ملموس و قابل روئت نیست.

نمیتونم مثال بزنم وگرنه ب ل ا ک میشم.

یه موضوع دیگه اش فروش دو دختر 15 و 12 ساله توسط پدرش بود. و اینها قرار بود درباره شون مستند بسازن. دختر 15 ساله رو به پیرمرد 60 ساله فروخته بود. اما 12 ساله فرار کرد از خونه و از دست پدرش.

یا موضوع تلخ دیگه دو خواهر معتاد به شیشه که پدرشونو کشتن. آواره پارکها و خیابونها هستن. بزرگه میره افراد میشه تا جایی داشته باشه موقت برای خو دنش و کشیدنش. کوچیکه هم تو پارک میخوابه و یه روز بزرگه رو از خونه طرف بعد اتمام مدت میندازن بیرون و خواهر کوچیکه گریه میکرد واسه بزرگه. میگفت من میتونم تو پارک بخوابم عادت دارم. خواهرم عادت نداره نمیدونم چه کنم باید دنبال جای خواب باشم براش!!

میگفت چنان تراژدی غمناکی بود که آدم تمام دردهای خودش فراموشش میشه.

حرفها بسیار بودن و من فقط چند تاش تونستم اینجا بگم.

چقدر دلم میخواد اینجور جمع ها همیشه برقرار باشه و من همیشه عضو ثابت چنین گفتگوهایی باشم. خیلی مطلب آدم یاد میگیره.

یادمه به ما گفت اطلاعات شما کت و پژوهشیه و مال ما جامعه شناسی و میدانیه.

میگفت خیلی فرق داره تو یه موضوع رو تو کتابها بخونی با اونیکه تو واقعا درکش میکنی و به چشم می بینیش!!




سپر دفاعی

درخواست حذف اطلاعات

خیلی وقته سعی دارم سپر دفاعی قوی پیرامون خودم داشته باشم برای جلوگیری از افکار و رفتار منفی بقیه که باعث رنجش من میشن.

راههای زیادی امتحان . 

حس میکنم گاهی واقعا جواب ابله هان خاموشی است. گاهی هم باید محترمانه گفت شما و حرفهاتون برام هیچ ارزشی ندارن.

اگر انرژی که تو این سالها صرف مبارزه با اینگونه افراد و افکار رو صرف یه موضوع خاص مثلا همون خیاطی یا چرم دوزی یا مثلا یادگیری موسیقی چیزی می تا حالا تو اون رشته جزو برترین ها بودم.

اما حیف که دائم انرژیمو میگیرن و نمیذارن در آرامش زندگی کنم.

چه خوبه که تو اکثر زمینه ها همسری حامی منه. وگرنه تا حالا نابود بودم.

کاش تعداد افراد حسود و نادان کم بشه. 

کاش میشد به خیلیها فهموند هر خودش باید برای زندگیش تلاش کنه و زحمت بکشه و نباید بارش رو به دوش دیگری بندازه.

اونهایی هم که با زحمت و مرارت به جایی رسیدن نباید بهشون حسودی کرد. براش تلاش . خب همه تلاش کنن تا به خواسته هاشون برسن.

من روزها فکر تا به این نتیجه رسیدم مسبب خوشبخت بودن یا نبودن ما تقدیر و سرنوشت نیست بلکه تصمیمات خود ما هستن.

چرا بعضیها زندگیشونو از دیگران طلب میکنن؟!




لفظ !!

درخواست حذف اطلاعات

دوستی گفتن چرا همسرتو خطاب میکنی.

یا فاصله عمیقی بین شماست و یا برای کلاسشه؟!

خطاب به این دوست باید بگم که البته بین من لیسانس و همسرم که ا از بهترین های کشور خونده فاصله زیاده. البته که بین میزان سواد و دانش من تا همسرم فاصله خیلی زیاده.

اگر فکر میکنید کلاسه که حقشه. آدمهایی که سرشون به تنشون زیادیه تو مملکت ما دائم با لفظ و خطاب میشن و احترام پوچ و الکی دارن. اونوق شخصی مثل همسر من که از روزگار کودکی همیشه در رنج و تلاش بوده و همیشه با تکیه به دانش و داشته های خودش به اینجا رسیده، حق ندارم از این لفظ که به حق سزاوارشه استفاده کنم؟!

من تمام زندگیشو درک . در کودکی چوپانی کرد.

در نوجوانی در مدرسه نمونه شهرش پذیرفته شد.

برای کنکور درصدهاش خیلی خوب بودن ولی مشاورش متاسفانه انتخاب رشته بدی براش انجام داد. چه بسا میموند واسه سال بعد پزشکی قبول میشد ولی نشد.

با رنج و نداری و کار دوره لیسانس رو گذروند.

زندگی با من رو از صفر شروع کرد. باهم زندگی رو ساختیم دقیقا از صفر!!

وقتی آزمونهای استخدامی شرکت میکرد تو همه شون پذیرفته شد و اون زمان حق انتخاب داشت بین چندین رشته شغلی که با م هم کار فعلیش انتخاب کرد. بعد بدون پارتی بازی با توان خودش ارشد فردوسی خوند اش هم همونجا خوند. من همراهش بودم که چه سختی کشید واسه این مدرک.

اونم ا تو رشته های ی!!

تو آزمون شغلیش برای مدیرکلی بین خیلی افراد پذیرفته شد!

همیشه بین همکارانش سرآمد بوده. تو طرحهای پژوهشیش.

اونوقت لیاقت صدا با کلمه ای که برای توصیفش بار کمی داره هم استفاده نکنم!!

انسانیت و مهربانیش رو با چه کلمه ای بیان کنم. شرف و صداقتش رو چطور.

نمیدونم کلاسه یا نه ولی من بهش افتخار میکنم و مورد احترا و همه ی اونهایی که میشناسنش ازعان دارند با فرد بزرگی همکلام و دوستن. فقط ی رو نداره براش تو بوق و کرنا کنه مثل خیلیها که ارزش خاصی ندارن ولی آوازه شون کل کشور رو پر کرده.

هر وقت جوابتو خوندی بگو این پست رو پاک کنم!




فرد گرایی یا دگر شی

درخواست حذف اطلاعات

این روزها بیشتر اوقات وقتی با حرف میزنم در مورد  اغلب مسائل یه جورایی این موضوع خویش شی یا همون فرد گرایی و دگر شی توش پیدا میشه.

من بعد سی سال زندگی به این نتیجه رسیدم اول فردگرایی و اگر به همه ی خواسته هامون رسیدیم بعد دگر شی.

اما میگه من دگر شی رو بهتر می پسندم. میگه بیشتر افرادی که خط مشی زندگیشون فردگرایی بوده و تو سالهای زندگیشون سعی خودشونو ارتقاع بدن و کاری به کار ی نداشتن و فقط سرشون تو زندگی خودشون بوده و به دردها و آلام دیگران کمتر توجه کرده، وقتی به اونجایی که دوست داشتن رسیدن باهاشون حرف بزنی ، ته ذهن و دلشون میگه کاش در کنار پیشرفتهای خودم به افرادی از جمله خانواده ام یا فامیلم یا همسایه ام یا هر ی که میتونستم کمک بیشتری می تا اونها هم مثل من رشد کنن و زندگیشون بهتر میشد!!

به نظرم درست میگه. همه ی انسانها حس نوع دوستی دارن ولی یه اصل اساسی وجود داره که تو کلاس های امداد و نجات هم به ما یاد دادن و اون اینکه اول تو خودت باید ی باشی و توانایی داشته باشی تا بتونی به دیگران کمک کنی نه اینکه با همین سطح از داشته هات کمک کنی.

برخلاف بابام که میگه انسان همیشه باید به همنوعش کمک کنه. حتی اگر دارا هم نیست. میتونه کمک کنه به انسانها. بعضی ها نیاز مالی ندارن. میشه با توان جسمی کمکشون کرد یا حتی با محبت گفتاری و رفتاری فقط!

ولی جامعه به من میگه اول خودت بعد بقیه. چون دستم نمک نداره. دیدم که میگم!! یعنی تجربه خیلی.


* * * دو تا پیج باحال لری تو اینستا هست که آدم کیف میکنه اینقدر طنازی و خلاقیت و هنر رو می بینه.

حقیقتا باحالن. حتی غیر لر زبانان هم تو پیجشون میان و ازشون تمجید و تعریف میکنن.

ولی باید لر باشی و اصطلاحات و فرهنگ لرها رو بلد باشی تا بدونی کلیپ ها چی میخوان بگن. واقعا خلاق و عالی هستن.

یکیش راز بقا ی لری هست. اینقده باحاله. صدای گوینده خیلی شبیه اون آقای معروف گوینده مستند حیواناته. جالب زیرصداش که مثل راز بقا انگلیسی حرف میزنه چقد باحاله. اول کلمات یا بعضیهاشو انگلیسی میگه بعضیهاشو لری. خخخخ

یکی دیگه اش لری گرامه که واقعا کارش بیسته. مشکلات جامعه رو در قالب انیمیشن و شخصیت های خاصش میگه.




ناخدا و فرمانده یا همون و فرمانده (master and commander )

درخواست حذف اطلاعات

یه بسیار هیجان انگیز و جالب درباره جنگ بین نیروهای ناپلئون(فرانسه) و بریتانیا بود.

وقتی ناپلئون داشت همه ی اروپا رو میگرفت فقط کشور بریتانیا (انگلیس) بود که تونست در برابرش مقاومت کنه.

و این درباره فرمانده کشتی نظامی بود که یت داشت یکی از کشتی های مهم نیروهای فرانسه رو از بین ببره.


جنگ روی آب اونم با ابزار و ادوات قدیم مثل توپ و شمشیر و نیزه و ... خیلی برام جالب بود.

تا حالا اینقدر واضح برام مجسم نشده بود زندگی سخت انسانهای قرون گذشته.

و ما چه آسوده در منزلمان نشستیم و داریم تز میدیم!

مردمان قرون گذشته بدنهاشون خیلی قوی بودن. وقتی داشتن از بندهای بادبان تو کشتی بالا میرفتن اونم در زمان طوفان متوجه شدم چقدر جسور بودن. چقدر شجاع و قوی بودن و نیروی بدنی بالایی هم داشتن. وقتی قایقها رو پارو میزدن تا کشتی آسیب دیده رو ببرن تو مه تا از دید کشتی فرانسه در امان باشه.


یا اون پسر کوچولو که بدون بیهوشی دستش رو قطع کرد و فقط درد رو در خودش سرکوب میکرد.

یا اون آشپز که جلوی چشم همه سرشو باز کرد و جراحتش رو برطرف کرد!!


صحنه غم انگیز دو بار بود.

یه بار اونجا که تو طوفان ، یکی از نیروها بالای بادبانها بود و داشت جمعش میکرد و امواج وشان دریا و حجم عظیمی از آب داشت کشتی رو غرق میکرد ، بادبان ش ت و افتاد توی آب ولی با طناب به کشتی وصل بود و ناخدا برای اینکه کشتی رها بشه و بقیه نمیرن مجبور شد طنابها رو قطع کنه و شاهد مرگ اون نیروشون باشن. غم انگیز بود خیلی.

و بار دوم اونجا که یکی از نیروهاش یکم اعتماد به نفسش پایین بود و خج ی بود و همونی بود که قرار بود از طناب بادبان بره بالا کمک اون یکی که از ترس نتونست بره و بادبان ش ت.

مردم و اهالی اون کشتی این فرد رو تو مرگ اون نیرو مقصر میدونستن و یه ح افه گونه ای اونو نحس و شوم لقب میدادن. اینقد این حرفا رو زدن تا اون بیچاره خودشو پرت کرد تو آب و خودکشی کرد تا بقیه دیگه در امان باشن. اینم غم انگیز بود.


جنگ روی آب و تکانهای کشتی کارهای بدنی زیاد. هوش بالای ناخدا و افراد همراهشو میطلبید و چقدر جک عالی بود. با صلابت و با ابهت.

زیست شناس هم شخصیت جالبی بود مخصوصا وقتی خودش خودش رو جراحی کرد و تیر رو از بدن خودش درآورد!

جالبی بود.

مردم چقدر قدیم اذیت بودن و از بدنهاشون کار میکشیدن!

و همیشه انسانهای جاه طلب و حریص و خودخواه در تمامی ادوار وجود داشت که مسبب جنگ میشدن و کلی ویرانی به بار میاوردن.

کاش روزی برسه که جنگ برای همیشه در همه ی جهان از بین بره.

کاش انسانها خوی جاه طلبیشونو کنترل کنن.




تجربه جالب

درخواست حذف اطلاعات

چقد امروز حرف دارم!! تموم هم نمیشن. یهو میان به ذهنم.

امروز من و شکلات و علی ( پسر دخترعموم ) با هم تو حیاط خونه بابام اینها کلی تفریح کردیم.

شکلات 2.5 سالشه و علی 3.5 سالشه.

باهم به ابرهای خوشگل نگاه کردیم. به آسمون. به هواپیماهایی که تو آسمون رد میشدن و میرفتن لای ابرها.

مورچه های بالداری که گمون کنم بخاطر سرما مرده بودن و افتاده بودن رو زمین رو دیدیم. دست و پاهاشو شمردیم. تعداد بالهاشونو. 

ازشون پرسیدم به نظرتون چرا مردن؟

علی گفت سردشون شد مردن.

شکلات گفت گشنه شونه خو دن!

جوابهاشون خیلی برام جالب بود. بعد باهم رنگهای آبی آسمون و سفید ابرها و سبز گلها رو شناختیم. بعدم تخم گلها رو از روی زمین برداشتیم و ریختیم تو باغچه تا دوباره سبز بشن.

اینقده دویدن و خندیدن که منم باهاشون کیف .

ولی خب واقعا سرگرم بچه ها بازی باهاشون و آموزش دادنشون سخته. من که زود خسته شدم و سپردمشون به مامانهاشون.

ولی نمیدونم همون نیم ساعت یا یک ساعت چرا اینقد باحال بود؟!




زیبایی پاییز

درخواست حذف اطلاعات

به نظرم آسمان یاسوج یکی از زیباترین آسمانهای دنیاست. مخصوصا بعد از دو شبانه روز باران پاییزی با !

یاسوج در دامنه کوههای زاگرس و قله دناست. ابرها اینجا به طرز عجیبی زیبا هستن مخصوصا امروز 6 آبان 97.

همه ابرهای کومولونیمبوس سفید خوشگل. انگار شکفته بودن تو آبی آسمون. خیلی زیبا بودن.

کمی افق دیدت رو از آسمون بیاری پایین میخوری به کوههای زاگرس. ترکیب زیباییست.

اما پایین که بیای دیگه زیبا نیست. چشم انداز جلوی چشمت میشه شهری با هیچ نظم و ترتیبی! هیچ قانون معماری شهری نداره! درون شهر زیبایی نیست. ولی از بالای کوه بهش نگاه کنی قشنگه. داخلش خیلی بی ریخته.

بهتره بیشتر مناظر از دور دیده بشن تا زیبا باشن. نزدیک که بشی زشتیها پدیدار میشن.

بهمین خاطر من امروز کلا سر به هوا بودم.  ((:


* * * از بچگی همیشه تو کوچه ها کنار خونه ها که رد میشدم اگر عصر بود و یا دم دمهای غروب و بوی خوب غذا از خونه ای میومد خیلی کیف می . کلا همیشه تو تصوراتم زنی خوب بود که شبای پاییز و زمستون بوی غذا چون آشی ، سوپی چیزی بپیچه تو خونه اش.

الآنم بوی غذا پیچیده تو خونه ام. ((:

جاتون خالی.




درمان بدون دارو؟!

درخواست حذف اطلاعات

آیا ی میدونه میشه دردی رو بدون دارو برطرف کرد؟!

چطوری؟

بیاد به من بینوا یاد بده.

از سقطم حدود 7 ماه میگذره.

از جواب جنین شناسی حدود 4 ماه میگذره.

از کورتاژم حدود 5 ماه میگذره.

روزی که رفتم جواب جنین شناسی رو تحویل رویان بدم طبق روال همیشه باید با هام دیدار می .

ژنتیک.

روانشناس.

ن.

و جنین شناس.

وقتی 12 ساعت با اتوبوس بری. با جو ناامید کننده. بعد سقط هنوزم خونریزی داشته باشی. و ژنتیک بازم بگه تصادف!!! جهش ژنی تصادفی!! اونم شایع ترینش.

درمان چیه؟ هیچی هی آی وی اف و پی جی دی کنی یا هم روشهای خاص!

خب بعد 6 تا سقط و شنیدن این جوابها و خستگی راه و اون همه پول حق نداشتم پیش مشاور گریه کنم و بنالم از وضعم.

اونم وقتی شنیدم همسری چند ماه میخواد بره مشهد و منو تو کوهی از مصائب ول کنه تک و تنها. مشکلات مامان اینها. مشکلات خودم.

خب طبیعیه جلوی مشاور یهو بزنم زیر گریه و مشاور منو ارجاع بده به متخصص اعصاب. 

اونوقت همسری تو حرفهاش میگه تو میری جوری جلوی حرف میزنی که فکر کنه مشکلی داری و داروهای آرامبخش قوی بهت بده!!

مگه عمدی بود؟

اون داروها حدود چهل روز اذیتم . کابوس شبانه. اضافه وزن شدید. درد شدید.

وقتی هم میخوام برم دیگه تا این اوضاع رو درست کنم همیشه جبهه خودشو داره که چرا میخوای همش بری . بجای اینکه سعی کنی داروهاتو کم کنی هی میری زیاد میشن.

من چه کنم؟

تو راه حل بگو.

من چطور حالمو خوب کنم؟ با چه راه حلی؟ چطوری که توش و دارو نباشه؟!

ایهالناس من تلاش ن ؟!

من با پناه بردن به دیدن ، کتاب خوندن ، موسیقی لایت و ارامبخش شنیدن ، آشپزی و خیاطی ، با انی که راحتم بیرون رفتن ، با خوندن مطالب انرژی زا و امید بخش ، با لفت دادن از هر مکان و گروه مجازی که منو یاد مشکلاتم میندازن ، با دوری از هر خانواده و فردی که بچه داره یا منو به یادش میندازه ، با تلاش به بیخیال بودن و قدر لحظه ها رو دونستن ، با نقاشی کشیدن، چرم دوزی ، کلاسهای علمی رفتن و مدرکشونو گرفتن، 

با انجام تکنیک های فلسفی که میگفت به یاد از دست دادن داشته های موجود باشید که نداشته ها رو فراموش کنید  و امثال اینکارها من تلاش ن برای بهبود حالم؟؟؟؟

دیگه چیکار باید می که ن ؟!. خب حالم خوب نمیشه. مگه دست خودمه؟!

شما بگید من چه باید می که ن ؟

چیکار کنم نرم دارو مصرف نکنم؟!

گفت یک هفته بعد کورتاژ بیا چکاب. نرفتم بخاطر همین تفکر که چرا همش میری ؟!

چرا مردها فکر میکنن ما زنها درد رو بزرگ جلوه میدیم؟!

چرا فکر میکنن ما خودمون به تنهایی باید از پس همه ی مشکلاتمون بر بیایم؟

چرا دارو خوردن اینقدر زجر آوره؟

چرا فکر میکنن ما دردهامو باید در درونمون خفه کنیم؟!

اگر مردی اینجا رو خوند بگه ما زنها چه کنیم؟

شما که آگاهید شما که توی قضیه نیستید و از بیرون به مشکلاتمون نگاه میکنید شما را ار بدید! تا ما انجام بدیم.

شما بگید من و امثال من چه کنن که بدون دارو زندگی کنن و جاییشون درد نکنه و حال روح و جسمشون خوب باشه؟


ورزش رو بلدم.

بچه رو بیخیال شدن هم میدونم ولی اگر تونستید یک زن پیدا کنید بعد از سقط و یا زایمان نافرجام اینکار رو کرد حاضرم اسممو عوض کنم!!!؟؟؟

روشهای خاص هم خود همسرم مخالفه وگرنه من از خدامه. مخصوصا به شدت دوستدار فرزندخوانده ام.



* * *  ناراحتم. امید که درک بشم و ی راهی بهم پیشنهاد بده. راهی که ازش نتیجه گرفته باشه.




آدم حس های مملکت

درخواست حذف اطلاعات

امشب با یه پیجی تو اینستاگرام آشنا شدم. یه پیج خاص. اسمش آدم حس های مملکت هست.

چند تا از پست هاشو خوندم. حس خلاء و تهی بهم دست داد.

وای خدای من ، من تو دنیا هیچ کار مفیدی نمیکنم. من به چه دردی میخورم! )):




درمان بدون دارو؟!

درخواست حذف اطلاعات

آیا ی میدونه میشه دردی رو بدون دارو برطرف کرد؟!

چطوری؟

بیاد به من بینوا یاد بده.

از سقطم حدود 7 ماه میگذره.

از جواب جنین شناسی حدود 4 ماه میگذره.

از کورتاژم حدود 5 ماه میگذره.

روزی که رفتم جواب جنین شناسی رو تحویل رویان بدم طبق روال همیشه باید با هام دیدار می .

ژنتیک.

روانشناس.

ن.

و جنین شناس.

وقتی 12 ساعت با اتوبوس بری. با جو ناامید کننده. بعد سقط هنوزم خونریزی داشته باشی. و ژنتیک بازم بگه تصادف!!! جهش ژنی تصادفی!! اونم شایع ترینش.

درمان چیه؟ هیچی هی آی وی اف و پی جی دی کنی یا هم روشهای خاص!

خب بعد 6 تا سقط و شنیدن این جوابها و خستگی راه و اون همه پول حق نداشتم پیش مشاور گریه کنم و بنالم از وضعم.

اونم وقتی شنیدم همسری چند ماه میخواد بره مشهد و منو تو کوهی از مصائب ول کنه تک و تنها. مشکلات مامان اینها. مشکلات خودم.

خب طبیعیه جلوی مشاور یهو بزنم زیر گریه و مشاور منو ارجاع بده به متخصص اعصاب. 

اونوقت همسری تو حرفهاش میگه تو میری جوری جلوی حرف میزنی که فکر کنه مشکلی داری و داروهای آرامبخش قوی بهت بده!!

مگه عمدی بود؟

اون داروها حدود چهل روز اذیتم . کابوس شبانه. اضافه وزن شدید. درد شدید و پر از شیر.

وقتی هم میخوام برم دیگه تا این اوضاع رو درست کنم همیشه جبهه خودشو داره که چرا میخوای همش بری . بجای اینکه سعی کنی داروهاتو کم کنی هی میری زیاد میشن.

من چه کنم؟

تو راه حل بگو.

من چطور حالمو خوب کنم؟ با چه راه حلی؟ چطوری که توش و دارو نباشه؟!

ایهالناس من تلاش ن ؟!

من با پناه بردن به دیدن ، کتاب خوندن ، موسیقی لایت و ارامبخش شنیدن ، آشپزی و خیاطی ، با انی که راحتم بیرون رفتن ، با خوندن مطالب انرژی زا و امید بخش ، با لفت دادن از هر مکان و گروه مجازی که منو یاد مشکلاتم میندازن ، با دوری از هر خانواده و فردی که بچه داره یا منو به یادش میندازه ، با تلاش به بیخیال بودن و قدر لحظه ها رو دونستن ، با نقاشی کشیدن، چرم دوزی ، کلاسهای علمی رفتن و مدرکشونو گرفتن، 

با انجام تکنیک های فلسفی که میگفت به یاد از دست دادن داشته های موجود باشید که نداشته ها رو فراموش کنید  و امثال اینکارها من تلاش ن برای بهبود حالم؟؟؟؟

دیگه چیکار باید می که ن ؟!. خب حالم خوب نمیشه. مگه دست خودمه؟!

شما بگید من چه باید می که ن ؟

چیکار کنم نرم دارو مصرف نکنم؟!

گفت یک هفته بعد کورتاژ بیا چکاب. نرفتم بخاطر همین تفکر که چرا همش میری ؟!

چرا مردها فکر میکنن ما زنها درد رو بزرگ جلوه میدیم؟!

چرا فکر میکنن ما خودمون به تنهایی باید از پس همه ی مشکلاتمون بر بیایم؟

چرا دارو خوردن اینقدر زجر آوره؟

چرا فکر میکنن ما دردهامو باید در درونمون خفه کنیم؟!

اگر مردی اینجا رو خوند بگه ما زنها چه کنیم؟

شما که آگاهید شما که توی قضیه نیستید و از بیرون به مشکلاتمون نگاه میکنید شما را ار بدید! تا ما انجام بدیم.

شما بگید من و امثال من چه کنن که بدون دارو زندگی کنن و جاییشون درد نکنه و حال روح و جسمشون خوب باشه؟


ورزش رو بلدم.

بچه رو بیخیال شدن هم میدونم ولی اگر تونستید یک زن پیدا کنید بعد از سقط و یا زایمان نافرجام اینکار رو کرد حاضرم اسممو عوض کنم!!!؟؟؟

روشهای خاص هم خود همسرم مخالفه وگرنه من از خدامه. مخصوصا به شدت دوستدار فرزندخوانده ام.



* * * خیلی ناراحتم. متنم در اوج ناراحتیه. امید که درک بشم و ی راهی بهم پیشنهاد بده. راهی که ازش نتیجه گرفته باشه.




در باب کوتاه سخن گفتن

درخواست حذف اطلاعات

کم گوی و گزیده گوی چون در /  تا ز اندک تو جهان شود پر

چند وقتیه دارم فکر میکنم چطور در چند جمله کوتاه سخن بگم و مفهوم ذهنم رو به مخاطبان برسونم.

را ارهایی هست. گمون کنم باید اول ادبیات و نگارش فارسی رو خوب یاد بگیرم. اینکه چه کلماتی رو برای گفتن مفهوم ذهنیم انتخاب کنم که کامل باشه و نیاز به توضیح اضافه نباشه. کلمات رو هوشمندانه باید انتخاب کنیم که جلوی تکرار رو بگیره. کلی و جامع نگر باشه. مطلق هم نباید باشه. چون جهان کلا نسبیه و چیز مطلقی وجود نداره.

نرم افزار فیدیبو یه مدت چالش های جالب اینستاگرامی برای کتابخوانها و نویسندگان داشت. که برای من خیلی جالب بود.

مثلا یکی از چالش هاش داستان ساختن با 6 کلمه بود.

اوایل 6 کلمه رو خود فیدیبو انتخاب میکرد و تو باید چینش خوبی در جمله ات میداشتی.

بعدها تصویر میذاشت و میگفت برای این تصویر تو چند جمله داستان بگید.

بعدها داستانهای 6 کلمه ای رو آزاد کرد یعنی کلمه پیشنهاد نداد. اینجاش اوج خلاقیت نویسندگان رو نشون داد. که افراد با ذهن خلاق خودشون تو 6 کلمه یه مفهومی رو میرسوندن.

جالب بود.

توئیتر هم مکانی هست که توش محدودی برای نوشتن و باید بسیار گزیده اونجا حرف بزنی.

ولی چون اونجا ح مکان خبری داره من خوشم نمیاد و عضو نشدم. نمیدونم شاید چون فضاش برام ناشناخته است.

اگر شما را اری بلدین برای کوتاه سخن گفتن و نوشتن برام کامنت بذارید.





شلوغی بی صدا

درخواست حذف اطلاعات

طبق معمول نیمه شب گذشته و من هنوز بیدارم.

رادیو آوا روشن گذاشتم بعضی آهنگهاش خوبه.

رو مبل لم دادم در حالیکه گردنم و کمرم به شدت درد میکنه. خیاطی حتی برای ساعتی کمرم رو درد میاره. این چه ایه دیگه!!!

جسمم بی جونه. 

یه عالمه ظرف دارم بشورم. صبح باید برم خونه بابا اونجا کمک کنم.

شبم خونه خودم بساط مهمانی روز رو آماده کنم. بعد مدتهای مدید میخوام یه خانواده رو دعوت کنم. اونها همیشه ما رو دعوت میگیرن. دیگه زیادی کشدار شد. زشته دعوتشون نکنم.

چقدم خسته ام. با قرصهای جدید هنوز راه نیوفتادم.

ظهر خو دم بیدار شدم ل شدم خیلی.

پاییزه. هوای خنک. دلم پیاده روی و گشت و گذار میخواد. چرا اصلا فرصتش پیش نمیاد؟!

چرا اینقدر الکی گرفتارم؟! سرم شلوغه. یه شلوغی که اصلا به چشم نمیاد! شلوغی بی صدا.

 کارهای ریزه پیزه همشم مربوط به خونه خودم یا بابام!


آدم آ ش میمونه که ارتباط داشتن با انسانها خوبه یا بد؟!

ارتباطی که تا سه روز جمع کنی بشوری اثر خوبش کجاشه آخه؟؟ اونم تو این حال اب من که حس میکنم مغز استخونهام درد میکنن.

حتی حس میکنم باید پاکت خون به دستم وصل باشه تو خونه بگردم و کارامو م. خخخخخخ




اعتراف

درخواست حذف اطلاعات

اعتراف میکنم حس و حال مادر شدن در من رو به افوله و داره خیلی کمرنگ میشه.

خداروشکر.

کاش این روند ادامه داشته باشه و به نفرت از بارداری و زایمان و کلا مادر شدن ختم بشه. به امید اون روز ...




آرامبخش

درخواست حذف اطلاعات

برای سومین بار از سه متفاوت یه نظر دریافت .

همگی تایید که من سالهای سختی رو پشت سر گذاشتم و بسیار اذیت شدم.

و را ارهای من به تنهایی به خوب شدن حالم کمک نمیکنن و باید به خوردن آرامبخش تن داد!

بعد از گوش دادن به داستان زندگی ام با آرامشی که از چهره اش بهم منتقل میشد بهم فهموند دیدگاهم رو درباره مصرف داروی آرامبخش تغییر بدم و خوردنش رو بپذیرم. بعد از بهتر شدن حال روحیم گفت قطعشون میکنم.

منم ناچارم ...

چون حقیقتا تغییر خلق و خوی ام رو متوجه شدم. اضطرابها و استرسهای ناگهانی ام. اینکه یک حرفی که از نظر خیلیها ساده و شاید بی ارزش باشه میتونه واسه من بسیار م ب باشه و برای مدت طولانی ذهنم رو به خودش مشغول کنه و آرامش رو از من بگیره.


و بعضی ها چقدر ناجوانمردانه روزهای گذشته ناراحتم . بدون در نظر گرفتن اینکه من اول انسانم. دوم زن هستم. سوم بسیار عاطفی و زودرنج.

نمیدونم چقدر زمان لازمه برای از یاد بردن سوانح و مواجهات بد. کاش زود فراموش کنم سالها رنج و درد و ش ت رو.

کاش خیلی حرفها رو فراموش کنم. خیلی زود ...

پناه میبرم به آرامبخش تا روزهای آینده ببینم چی پیش میاد.




بازگشت همسری

درخواست حذف اطلاعات

آورده خبر راوی 

کو ساغر و کو ساقی

دوری به سر اومد

از او خبر اومد

چشم و دل من روشن

کلبه دل گلشن

وا کن در ایوون

کو گل واسه گلدون 

...


* * * ب ساعت 3 - 3.5 بود خو دم. صبح دو سری بیدار شدم. یه بار ساعت 7. مرده رو صبحانه دادم و روانه .

بعد خو دم و ساعت 8:30 بود که دیگه رسما بیدار شدم واسه خودم و مامان و خانمه صبحانه آماده .

سر میز صبحانه زنه سوال پیچم کرد واسه بچه دار شدن و منم جوابهای خیلی کلی دادم و در کل بهش فهموندم دوست نداریم و فعلا بیخیال بچه شدیم. اگر بقیه بذارن!!

اینطور که پیش میرفت ناهارم موندگار بودن!

باز مرضی دست بکار شد و تا بعدازظهر دائم تو آشپزخونه بود.

ظهر ناهارشون دادم. کلی ازم تعریف مخصوصا واسه غذاها.

مرده میگفت دفعات بعد دیگه اینجا نمیایم میریم خونه خودشون اونجا بهتره . منظورش پذیرایی من و غذاهام بود.

کلی تعارفات الکی کردیم و من بار و بندیلم رو بستم که بیام خونه خودم. چون تو راه بود. چند ساعت دیگه اش میرسید و من کلی کار داشتم تو خونه.

تمیزکاری خونه مامان انجام دادم و چای و میوه شونو دادم و خداحافظی و همه چیو به بابام سپردم.

گمون کنم شب هم میخواستن بمونن!

من اومدم خونه. سریع رفتم آرایشگاه و صفایی به خودم دادم.

از نانوایی روبروی آرایشگاه چند تا نون یدم.

و چند قدم پایین تر اونور خیابون ید مارکت انجام دادم و دوباره این ور خیابون چند قدم پایین تر میوه فروشی رفتم و ید .

بعدم همینکه رسیدم خونه. یه غذای سبکی واسه شام درست . میوه شستم و آماده .

همزمان گردگیری می و تمیزکاری. بعدم دوش گرفتم. تصمیم گرفتم لباس صورتی بپوشم.

داشتم موهامو شونه میزدم که با کش موی خوشگل ببندمشون که صدای آیفون اومد. سریع در رو باز . عشقم اومد تو.

سلام و یه لبخند خیلی بزرگ و کشیده روی صورت هر دو تامون و بعدم برای دقایق طولانی اشک ریختن من و ...

شاید نیم ساعت داشتم از زوایای مختلف به چهره اش نگاه می . به دستاش. به ریشش که دیگه داره سفید میشه.

در آغوشش آروم گرفتم. دلم روحم ذهنم قلبم آروم شد.

خیلی دلتنگ بودیم. هر دومون.د

 میگفت دلم خیلی تنگت بود. 

همش تصورت می . جالبه میگفت تو تصوراتم دستهاتو که تصور می النگو دستت نبود. نمیدونم چرا. خخخخ

دوری خیلی سخته.

اونم مدت خیلی طولانی.

اونم واسه انسان وابسته ای که آرام و قرارش فقط یه نفره و تمام امید و انگیزه بودنش نفس کشیدنش غذا خوردنش و همه چیش اون یه نفره.


خداروشکر سلامت رسید.

هزار بار شکر گفتیم برای رسیدن این لحظه که بازم همو دیدیم.

بازم در کنار همیم.

نمیدونم چرا هر دومون سردرد شدیم؟!

شاید چون گریه کردیم؟!

شاید سرما خوردیم؟!

کاش سرحال تر بودم حالا که عشق اومده.



تو از راه میرسی پر از گرد و غبار

تمومه انتظار میاد فرداش بهار

چه خوبه بودنت چه خوبه موندنت

چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت

...



* * * یه برنامه ریختم واسه مراقبت از بابا اینها. سه روز من ، سه روز خواهر کوچیکه، یه روزم زن داداش کوچکترم چون اونا بچه مدرسه ای دارن.

اون یکی خواهر و برادرم یاسوج نیستن که تو شیفت ها جاسازیشون کنم.

نمیدونم میتونیم پایبند باشیم یا نه؟!


* * * تو خونه یخ زدیم از سرما. وایییی باید حتما فردا بخاریها رو در بیاریم و بشوریم.

بیچاره گلهام که تو این سرما داغون شدن!


* * * خونه مون خوبه. دوستش دارم. هرجا باشه خوبه. زندگی فقط با بودن اون معنا داره.

من خیلی دوستش دارم. همه ی امیدمه.

خونه بابام هم خوبه. ولی خونه خودم و پیش عزیزم یه کوچولو فرق داره. آرامش اینجاست تو خونه خودم.








پند و عبرت 2

درخواست حذف اطلاعات

1. مادرهای محترم ، لطفا پروسه از پوشک گرفتن بچه هاتونو خونه خودتون انجام بدین نه تو خونه های مردم!  الآن فرشی که من چند ماه پیش شستم چرا باید دوباره بشورم بخاطر بیخیالی بعضی ن!!

امان از دست مادران تنبل و بی فکر امروزی.


طرف میاد خونه ات. شام خود جوش تلپ میشه. با دو تا پسر فضول. اونوقت مثلا بچه شو از پوشک گرفته. بچه بزور چهار کلام حرف میزنه. کجا میتونه بگه جیش دارم یا پی پی. حداقل وقتی تو خودش جیش میکنه شلوار اضافه همراهتون ببرید و عوضش کنید که با شلوار خیس رو بقیه جاهای خونه و مبل ها نشینه و بیچارگی میزبان رو بیشتر نکنه!


2. والدین صاحب فرزند اونم فرزند پسر اونم فضول ، خواهشا وقتی میرید خونه ی مدت زمان موندنتون رو کم کنید نه از سر شب تا آ شب بمونید که بچه هاتون زار و زندگی میزبان رو بتر ن!


3. به ضرب المثل بسیار قوی نخارد پشت من جز ناخن انگشت من اعتقاد دارم خیلی ...


4. دلم خیلی چیزها میخواد ولی چه کنم با این همه محدودیت؟!

کاش ی دلش به حالمون بسوزه. به حال اقتصاد داغونمون و دست از ی بردارن و بذارن اوضاع جامعه نرمال بشه بلکه این گوشی ف نی مونو عوض کنیم. بلکه من یه چرخ سردوزی ب م! بخدا خیلی لازمن.