رسانه
رسانه

روزهای زندگی



ترنس

درخواست حذف اطلاعات

سال 80 وقتی من 14 ساله بودم اومدیم تو خونه جدید بابا اینها که هنوزم نش هستن.

اون موقع خواهر کوچیکه ام که مامان شکلاته 7 سالش بود.

کم کم با همسایه ها آشنا شدیم و بعدم باهم دوست شدیم.

یکی از همسایه ها خانم معلم بود و دو تا دختر داشت و باباشون هم کارمند بود. دختر بزرگش همسن خواهر کوچیکه من بود و اینها باهم همبازی و دوست شدن. خونه ام هم تو همین کوچه بود و دخترش که یه سال از خواهرم کوچیکتره هم با اینها دوست بود. سه تا دوست خوب و جون جونی.

بعدها ام اینها از اونجا رفتن به یه محله دیگه. خواهرم و باهم دوستیشون ادامه داشت ولی دختر ام رو دیر به دیر میدیدن.

تا اینکه بزرگ میشن و خواهرم ازدواج میکنه و میره سر خونه زندگیش و دوستش هم ش یه شهر دیگه میشه و البته خونه اون همسایه هم از اون کوچه میره به یه محله دیگه.

با این اتفاقات دوستی خواهرم و بیشتر تلفنی میشه و گاهی هم رفتن به پارکی کافی شاپی و ... 

دیگه مثل قدیما دائم پیش هم نبودن ولی خب هنوزم دوست جون جونی ان.

حالا ب خواهرم خبری داد شوکه شدم و خیلی هم ناراحت.

ب خواهرم با بغض بهم گفت مرضی وقتی آدم یه دوست خیلی خیلی خیلی صمیمی داشته باشه و حالا بفهمه ترنس هست باید چیکار کنه؟؟!!

اولش نگفت کیه. منم گفتم از دید من میتونه هنوزم باهم دوست باشن فقط قالب بدنشون فرق داره. چه ایرادی داره دوست باشن ولی نه به معنای بد موجود در جامعه ایران. بلکه دوستی واقعی و مقدس. مثل که هم خواهریم هم دوست.

اگر به من باشه ادامه دوستی مشکلی نداره البته اگر خانواده ها بذارن!

بعد وقتی بهم گفت این مشکل برای خودم پیش اومد. میدونی اون شخص کیه؟! 

فلانیه. دختر فلانی!!!

من شوکه شدم. گفتم وااااای راست میگی؟؟!! همین فلانی خودمون؟؟!!

گفت آره.

گفتم کی متوجه شد که این مشکل رو داره؟ 

گفت از دوم سوم دبیرستان.ولی چند روزیه به من گفت. ترسیده منم طردش کنم.

 و تو این چند سال داره میره مشاوره و روان درمانی که بتونه شخصیت جدیدش رو بپذیره و کم کم با عمل جراحی به جامعه مردان بره.

مبگفت مجوز تغییر تش رو از دادگاه گرفته. مجوز تغییر اسمش و تغییر نوع پوشش رو همه رو گرفته. فقط مونده عمل کی همین تابستون قراره انجام بشه. این مدت هم هورمون درمانی میکرده تا کم کم تبدیلات صورت بگیره.


خواهرم وقتی این خبر رو شنید اینقده گریه کرد که نگو.

باورش نمیشد بهترین دوستش رو دیگه از دست میده.

میگفت رابطه دوستی ما باید چی بشه؟!

دوستش میترسید خواهرم هم مثل بقیه واکنش بدی نشون بده و طردش کنه.

حالا خواهرم مونده باید چه کنه؟!


مثل اینکه قراره دوست خواهرم بعد عمل پذیرش های خارج کشور رو بگیره و مهاجرت کنه. اینجوری براش بهتره. حداقل میتونه اونجا آسوده تر زندگی کنه.

عملش عمل سنگینی هست چون به لحاظ بدنی کاملا مونث هست و فقط به لحاظ روح و ذهن و رفتار مذکره و روحش و ذهنش توانایی پذیرش بدنش رو نداره. باید قالب تنش رو تغییر بده.

چه سخت!!!!


از وقتی اینو شنیدم حالم یه جوری شد. 

توصیه عامیانه جامعه ما به خواهرم قطع این رابطه دوستیه و فراموش دوران کودکی و نوجوانی و جوانی.

هر کی بره به دنیای خودش.

ولی نمیدونم کار و رفتار درست چیه؟!




زیبایی های کوچک

درخواست حذف اطلاعات

رو مبل نشسته باشی ، چای زعفران برای خودت و عشقت بریزی و بخوری.

آهنگهای بسیاااار زیبا و جذاب علیرضا قربانی رو گوش بدی و برای لحظاتی از دنیای واقعی دور بشی و لذت ن رو تجربه کنی .


به دریایی در افتادم  ... که پایانش نمی بینم

ی را پنجه افکندم ... که درمانش نمیدانم

فراقم سخت میاید ولیکن ... صبر می باید صبر می باید


آواز : علیرضا قربانی


خداروشکر عزیزم پیشمه.

خداروشکر هنوز فرصت برای در آغوش گرفتن ، بوسیدن و بوییدن هم وجود داره.

خداروشکر خونه مون مورد پسندمونه و توش راحتیم با وسایلی معمولی ولی فقط جهت رفع نیازمون. نه چشم و هم چشمی و پز دادن.

خداروشکر توانایی ید پارچه را هنوز دارم و میتونم برای خودم مانتو بدوزم اونم تو چنین وضع آشفته ای.

خداروشکر توانایی دارم مایحتاجمو خودم بدوزم و از دیدن و استفاده اش لذت ببرم.

خداروشکر هنوز قدرت ید مواد غذایی رو داریم. کاش خدا کمک کنه و هیچ درمانده و محتاج نباشه و قدردان داشته هاش باشه.

خداروشکر بخاطر آرامش خونه ام و سکوت خوبش. برای لحظاتی که میشه توش موسیقی گوش بدی و باهاش بخونی و در کنارش کارهاتو انجام بدی.


الهی آرامش و لذت ها و زیبایی های کوچک را نصیب همه خوبان کن.


* * * چندین روز و ماه سخت رو پشت سر گذاشتم. شاید مقداریشو در پستهای بعد بگم.




حس پایان ناپذیر

درخواست حذف اطلاعات

کاش شرایط طوری میشد که یه دختر سالم و زیبای ی اله رو میدادن بهم میگفتن برای تو تا ابد.

آخ که چه خوب میشد.

آخ که چه کیفی داشت رهایی از رنج بارداری و استرسش. رهایی از دارو و آمپول و آزمایش و سونو و ... رهایی از سقط و زایمان و آمپول فشار .

در عوض چشمه جوشان قلب من کمی احساساتش متعادل میشد.

کاش مرضی درک بشه.

کاش خستگیهاش ، دردهاش ، رنج هاش درک بشه.

کاش ی کاری کنه. 

کاش خدا فراموشش نکنه!


* * * به لطف چرخ خیاطی کمردرد هم به دردهام اضافه شد. اینو کجای دلم بذارم حالا...





بی خو

درخواست حذف اطلاعات

صبح ساعت 4:30 است و من هنوز نخو دم!!

بی خواب شدم.

یه باد خنکی میوزه. خیلی خنک و دلچسب. اما من خوابم نمیاد. یه سکوت جالبی هم حکمفرماست که البته صدای باد اونو میشکنه.

چرا باید بزور خودمونو بخوابونیم؟! 

دلم میخواد الآن آهنگ گوش بدم و با لب تاپم ور برم. ولی نمیشه!

فردا هزارتا کار دارم. کی بخوابم کی بیدار بشم؟!






معده درد

درخواست حذف اطلاعات

معده درد خیلی خیلی شدید دارم.

چندین هفته است پدرمو درآورده! 

دلم میخواد اینقده هواااار  بکشم و گریه کنم تا بمیرم از بس درد دارم.




زنی به نام مژگان

درخواست حذف اطلاعات

مژگان رو اولین بار تو کلاس خیاطی دیدم. بسیار پرشور و حال و سرزنده.

از در که وارد میشد بلند به همه سلام میداد و با مربی خوش و بش میکرد و بعد با چند تا از خانمهای پرشور و حال دیگه کلی سلام و احوالپرسی میکرد و بعدش میرفت چرخی تو کلاسها میزد و با همه گرم میگرفت. آ سر میومد و به درس میرسید.

تو کلاس خیاطی ما گروهی درس میگیریم ولی من چون از آبان دنبال کلاس بودم ولی ی پیدا نشد باهام باشه ، بهمن ماه ثبت نام اون موقع تنها درس میگرفتم. تا اینکه سال 95  برای 6 ماه رفتم مشهد و بعد برگشتن که دوباره خواستم درسمو ادامه بدم مربیمون مژگان رو با من تو یه گروه قرار داد.

هنوز دو سه تا درس نگرفته بودیم که یه خانم خوش صحبت دیگه هم به جمعمون اضافه شد. از اون به بعد من مژگان و اون خانم رو بیشتر شناختم و از بودن باهاشون لذت بردم. اون خانم دو تا دختر داره که یکیش ازدواج کرده و یه نوه کوچولو داره. مژگان هم یه دختر و یه پسر داره که دخترش دانشجو ئه و قراره عروسش کنه.

مژگان شخصیت جالب و قابل تحسینی داره. خیلی ازش خوشم میاد. وقتی تعریف میکنه سراپا گوش میشم.

شخصیتی مثبت نگر ، امیدوار ، پرتلاش ، شیک و امروزی ، با دیدگاهی باز و جذاب.

خیلی زود فهمیدم چند سال پیش بخاطر سرطان روده عمل سختی داشته و هنوز که هنوزه اذیته و دائم میره چکاب پیش ش.

داستان اون روزها رو برام تعریف میکرد که به من امید و انگیزه بده. چون از پی جی دی سال 95 من خبر داشت و میدونست خیلی ناامیدم و حالم گرفته است .

میگفت هرکی میومد عیادتش گریه میکرد و با خودشون میگفتن میمیره حتی جلوش گریه می ولی اون به خودش میگفت من بخاطر دخترم باید زنده بمونم. دخترم بهم نیاز داره.

میگفت روحیه مو نباختم. عمل سنگینی انجام دادم و ماهها و سالها درگیرشم. ولی تو همون بیمارستان روی تخت کتاب خوندنم همیشه پابرجا بود. موسیقی همیشه گوش میدادم. به خودم مدام میگفتم باید س ا بشم و شدم.


مژگان لباس پوشیدنش هم جالبه. عاشق رنگ قرمزه و نحوه پوشش خودش از دخترش جوان پسندتره. اهل خنده و شوخیه.

همیشه تغذیه خاصی تو کیفش داره و به همه ی خانمهای خیاطی تعارف میکنه. همیشه هویج شسته و د شده کلم بروکلی شسته و د شده ، نخود و کشمش ، گردو ، گاهی شکلات همراهشه. و البته دمنوشهای خاص و خوشمزه اش. اول میره باشگاه بعدش میاد خیاطی. برنامه منظمی برای سلامتیش داره و همین امر باعث شده تا حالا بتونه دوام بیاره و جلوی پیشرفت سرطانش رو بگیره.

مژگان بسیار هنرمنده. تو آزمونهای هنری نمره 100 میاره و بعنوان مربی سالها فعالیت میکنه. فقط خیاطی اونم روش مولر رو مدرکش رو نداشت که حالا داره میگیره.

سرویس خواب میدوزه ، سرویس آشپزخونه ، سرویس عروس ، کیف پارچه ای ، سرمه دوزی ، ملیله دوزی ، دوخت تزئینی روی لباس ، مروارید دوزی  و حتی سرمه دوزی روی چرم هم انجام میده. کارش حرف نداره. همیشه هم مشتری داره و تو خونه کار میکنه.

قراره من برای یادگرفتن دوختن سرویس عروس و روتختی برم پیشش. بعد مولر.

جالبه که تمام وسایل دخترش رو خودش داره آماده میکنه حتی لباس نامز و خودش دوخته. چقد بفکر دخترشه و چقدر جذابه چنین مادر هنرمندی داشتن.


مژگان خیلی انسان شریفیه. پسرش کلی جک و جونور تو خونه داره. کبوتر و  قناری و این چیزها. به گربه های بی پناه غذا میده و میذاره تو خونه شون زندگی کنن. مخصوصا اونهاییش که مریضن یا آسیب دیدن.

چند تا بچه گربه ای که تازه دنیا اومده بودن و مادرشون مرده بود رو با زحمت بسیار زیاد بزرگ کرد. خودش تعریف میکرد خیلی جالب بود. میگفت پدرم دراومد تا بهشون یاد دادم از درخت برن بالا یا بپرن پایین. چقد سخت بود بزرگ شون و اینکه یادشون بدم خودشون غذا پیدا کنن. میگفت صبحها که میرفتم سرکار همه شون دور من حلقه میزدن و پام رو میگرفتن و میو میو کنان ماسم می که باهام ببرمشون. 

همه محله میدونستن خونه مژگان اینها محل حمایت از حیواناته.

مژگان آشپزی اش هم خوبه. وضع مالیشونم خوبه و خیلی هم به بقیه کمک میکنه.

شخصیتش برام خیلی جالب و قابل احترامه. سعی میکنم در محضرش نکات مثبت رو یاد بگیرم و باهم دوران خوبی رو بگذرونیم.

ان شالله سلامت باشه و عمر با عزت و توام با سلامتی داشته باشه.







غمگینم

درخواست حذف اطلاعات

نیمه شبه و بسیااااار دلگیرم.

دلم فقط گریه میخواد بهمراه آهنگهای غمگین.




خانه و صاحبخانه جدید

درخواست حذف اطلاعات

خونه جدید خیلی بهتر از قبلیه.

هم بزرگتره و جا دارتر ،هم راحت تر و آرامش داره. آخه تو کوچه با عرض 12 متره و کوچه آرومیه. طول کوچه کوتاهه و تعداد خونه های توش کمه. ته کوچه هم یه فضای سبزی هست که من همش تو رویاهام خودم و دخترم میریم اونجا بعدازظهرها چای بخوریم و دخترم بازی کنه!

خونه قبلی تو یه خیابون اصلی ورودی یه محله شلوغ بود. عرض خیابون خیلی کم بود. شاید 20 متر!!! بیست متر واسه ورودی یه محله!!!

کلی ماشین  و حتی ماشین سنگین رد میشید . تو خیابون یه مدرسه بود که حدودا 100 متر بالاتر از خونه ما بود. اونوقت نزدیک به مدرسه از دو طرف سرعت گیر گذاشته بودن. جایی که بعد گذشتن از سرعت گیر ماشینها گاز میدن ، دقیقا روبروی خونه ما بود!

پنجره ها معمولی بودن و صدا خیلی راحت میومد تو. مثلا یه بار ساعت دو شب خواب بودیم با صدای گاز یک موتورسیکلت از خواب پریدیم و کلی نثار جد و آباد طرف کردیم.

یه وعضی داشتیم وصف نشدنی!

صدای صف صبحگاهی مدرسه! صدای بیل میکانیکی زمین روبرو که میخواستن بسازن و کلی چیزهای دیگه که مهم ترینش شلوغ بودن اونجا بود.

از طرفی خونه کلی پله داشت. بعد شرقی غربی بود و نور و گرمای شدید ظهر به بعد وسط خونه بود و تابستونا در عذاب بودیم.


اما خونه جدید شمالی جنوبی هست. و شمالی هستیم. یعنی بهترین ح خونه!

طبقه همکف بدون پله. تو کوچه. اونم کوچه گشاد و خلوت.

فقطم دو واحد هستیم. ما و صاحبخونه. که اونا بالا سر ما هستن.

خونه جدید متراژش گمون کنم 100 متر باشه. کلی کمددیواری و ک نت دارم و همچنین یه انباری خوب. یه حیاط خلوت خیلی فسقلی و یه حیاط جلوی نسبتا خوب. دو تا سرویس بهداشتی که یکیش تو حیاطه و خیلی خوبه موقعی که مهمون میاد.

خلاصه دوستش دارم. هرچند ک نتهاش ف یه! 

ولی مامان اینها میگن ایراد نداره. قابل اغماضه. ضمن اینکه دیگه نگران نیستی آب بهش بخوره و اب بشه. راحت میتونی دستمال خیس بکشی بهشون.

اینو راست میگه .

خداروشکر که خونه جدید خیلی از قبلی بهتره. 

فقط خونه قبلی حیاطش خیلی بزرگ بود و کلی باغچه و درخت و گلکاری داشت و درب حیاط هم برقی بود ولی خونه جدید در ورودی ما ساده است اما ورودی صاحبخونه برقیه. باغچه هم نداریم.


همسری رفته بود خونه قبلی باقی مونده وسایل رو بیاره میگفت مرضی وای یه حسی بهم دست داد. یعنی ما اینجا بودیم؟!

صاحبخونه قبلیمون دو تا زن داره هر دوتاش تو یه ساختمون بودن . زن کوچیکه طبقه همکف. بزرگه طبقه اول. ما و یک مستاجر دیگه هم طبقه دوم.

صاحبخونه کلی ماشین داشتن. حیاط همیشه پر بود از ماشین. بزور میخواست از لا به لاشون دربیای.

اما تو خونه جدید فقط ماشین ماست و یه دونه هم ماشین صاحبخونه.


* * *  و اما بریم سر توضیح و توصیف صاحبخونه جدید!!!

بزرگترین نقص خونه جدید آشنا بودن صاحبخونه اشه. اونم صاحبخونه ای که خانمش بسیاااار کنجکاو و میشه گفت فضوله. دلش میخواد از همه چی سر دربیاره.

دائم ما رو زیر نظر میگیره. رفت و آمدهامون. انی که میان خونه مون. اینکه امروز چرا سرکار نرفت؟!

اینکه چرا من امروز خیاطی نرفتم ؟!

 وقتی یکم تن صدای من و بره بالا سریع میاد پایین ببینه چه خبره؟! ببینه ما دعوا داریم یا نه؟!

به یه بهونه ای میاد و مثلا میگه کولر دیگه خوب کار میکنه؟؟ مثلا فلان چیز دیگه نصب شد؟

و از اینجور حرفا. قشنگ متوجه شدم میخواد سر از کار ما دربیاره. و من نفرررررت دارم از همچین آدمهایی!

یه بار که دلمه برگ انگور درست و بهش دادم وقتی میخواست بشقاب رو بهم برگردونه اومد دم در. تشکر کرد و اینها نذاشت تعارف م بیا تو و اینها سریع خودش رفت داخل تا تو آشپزخونه! منم دنبالش و تو دلم میگفت بابا بدش به خودم ، خودم میدونم کجا بذارمش . خخخخ

یه دیدی آشپزخونه رو زد و گفت هاااا چیدی وسایلتو و راستی لوله ظرفشویی چکه میکنه به بگو سفتش کنه.

خلاصه میخوام بگم چه وضعی داریم ما. هر روز میاد خونه ما. هر روز!! بلکه هم روزی دو سه بار. میاد خبرهاشو میگیره و میره!! دستورات نحوه زندگی و خانه داری هم بهم میده انگار فقط اون بلده خانه داری کنه! 

من و بهش میگیم پلیس محله. خخخخ

به شوهرم میگفتم باور کن انگاری میکروفون یا دوربین کار گذاشته باشن زنه میدونست ما درباره چی حرف میزنیم! مثلا یه بارش درباره کولر بود!  یه بارش هم درباره شیلنگ گاز که سوخت. صبح درباره اش باهام حرف زد! 


همش میخواد حواست به رفتار و گفتارت باشه. یاد کتاب 1984 افتادم که میگفت هرجا میریم صفحه سخنگو هست و ما رو بینیه و شنود میکنه. دقیقا وضع ماست!

الآن موندم چه رفتاری باهاش م که این اخلاقشو برای من تغییر بده.

من که هیییییچ وقت خونه شون نرفتم و نمیرم. میخوام وقتایی که میاد جلو در وایستم و نذارم بیاد داخل  د


اوووووف چقدر حرف زدم. دستم درد اومد. 




عادی شدن

درخواست حذف اطلاعات

گاهی لذت رسیدن به آرزوهای بزرگ ، آن قدر کوچیکه که برای آدم داشتنش عادی میشه. خیلی هم عادی.

انگار نه انگار روزی آرزوی بزرگ و دست نیافتنی بود ...


داشتم فکر می که الآن آرزوی بزرگم چیه؟ اگر بهش برسم بعدش چه حسی بهم دست میده. زندگی بعد داشتنش چه شکلی میشه؟

مسلما  آرزوی بزرگ این روزهای من داشتن فرزندی سالم و صالحه.

یک آن یادم اومد من تو زندگی بارها این حس رو تجربه . خیلی چیزها داشتنشون برام دست نیافتنی و بزرگ بودن. اما الآن دارمشون و برام خیلی خیلی عادی ان و من یادم میره که مثل قبلترها ذوقشونو داشته باشم. براشون ولع داشته باشم. انگار حس و حالم کم شده و برام عادی شدن.


یادم باشه اگر روزی بچه دار شدم  ، تلاش کنم با یادآوری این روزها و احساساتم ،  برام عادی و معمولی نشه. همچنان جذاب باشه و براش شوق و ذوق داشته باشم.




پی نوشت :

فافا جونم ، شاه پری جون ، مامان صبا جون ، آزاده جون ، ژاله جون ، سارا جون ، فاطمه جون و دوستانی که وبلاگهاتون خیلی وقته آپدیت نشده میشه بیاین و بگین خوبید؟؟؟

نظرات رو هم که بستین. خودتونم که نمیاین حرفی بزنید.

لطفا اگر اینجا رو خوندین منو از ح ون بی خبر نذارین.

محیا جون میدونم هرزگاهی به اینجا سر میزنی ان شالله شما هم خوب و سلامت باشین. دلم برای نوشته های زیبات تنگ شده.




ارزش گذاری

درخواست حذف اطلاعات

شب از نیمه گذشته و من در منزل جدیدم روی مبل لم دادم و نگاهم به منظره روبروم خشک شده. یه عالمه کارتن پر وسایل که باید در جای مخصوص خودشون چیده بشن و من این چند هفته پدرم دراومده بخاطر اثاث کشی.

خیلی وقته سرکار نرفتم. سر کلاس نزفتم. باید فکری م.

این روزها وسط شلوغی های اثاث کشی یه رفتارهایی برام جالبن و دلم میخواد راجع بهش حرف بزنم.

چیزی که از نظر من داشتنش ارزشه ، از دید بقیه نداشتنش ارزشمنده.

دنبال خونه که میگشتیم وقتی میگفتیم بچه نداریم ، میشد حس خوشحالی رو در چهره صاحبخونه ها دید. از جهت اینکه ما بچه نداشتیم ارزشمند بودیم.

نه سر و ص ، نه کثیف کاری و نه اعصاب دی...

موقعی که ز له اومده بودیم و ما آواره کوچه و خیابونا بودیم ، وضع ما از بقیه بهتر بود. میشه گفت دل نگرانیمونم کمتر بود.

وقتی میریم خونه اقوام با روی گشاده ما رو پذیرا هستن. یادمه یکیش میگفت شما کیس خوبی برای ارتباط هستین. بچه که ندارین همه خوششون میاد از مهمون بی اذیت. میگفت شب بمونید خونه مون. اگر ان دیگه ای که بچه دارن بودن اصلا بهشون اصرار نمی و اینجور حرفا.

تو مسافرتهای خاص مثلا با اتوبوس ما راحت تر بودیم و افراد بچه دار واقعا اذیت میشدن.

تو انجام کارهای بیرون و شغل و ایده و غیره جزو اولین گزینه های پیشنهادی هستیم. بقولا دست و پامون بند نیست.

خلاصه رفتار اغلب افراد و افکارشون و حتی تا حدودی افکار خود ما ، بچه نداشتن رو امتیاز میدونه و بهش ارزش میده اما به افراد بچه دار نه. انگاری از این خانواده ها فراری ان.

اگر اینطوره چرا همه بچه میارن؟؟؟؟؟؟

در صورتیکه تو ح بچه نداشتن از همه جهت به نفع اون خانواده است!!!


امروز که تعطیل بود بخیال خودمون از فرصت تعطیلی استفاده میکنیم و کلی کار میکنیم تو خونه.

داشتم حیاط جلویی رو میشستم که یکی از همکاران همسری گفت میخوام بیام خونه تون.

از ته قلبم دعا می زن و بچه اش نیان.

مطمئن بودم درک خانمه اینقدر پایینه که نفهمه خودش و بچه هاش مزاحم این وضع من هستن. آ شم با همون درک پایینش تشریفشونو آوردن وسط کلی کارتن و شلوغی. اونم با دو تا پسر فضول و بی معنی.

سه چهار ساعت هم موندن و بهترین ساعات چیدمان منو حروم اینها.  اه.

عصبی شدم از دستشون.



خلاصه اینکه من برام بچه داشتن ارزشمند بود ولی مثل اینکه معیارهای ارزش گذاری بقیه فرق داره .






روز بدشانسی

درخواست حذف اطلاعات

دیروز و ب کلا رو دور بدشانسی بود ...

تصمیم گرفته بودم به خودم و سلامتیم بیشتر اهمیت بدم. بهمین خاطر از صبح زود رفتم و آزمایشگاه و سونوگرافی و غیره ...

آزمایشم خوب بود خداروشکر ولی سونوم نه. مشکلاتی دارم که احتمالا باید بخاطرش برم بیمارستان و اتاق عمل.

نپرسید چیه و چرا که نمیتونم بگم.

دیروز جواب سونو رو بردم که بهم بگه چیکار کنم اما اون بی وجدان بهم نوبت نداد و نذاشت ببینمش که بپرسم چرا این مشکلات سراغم اومده. من فقط با نامه متخصص ، بیمار می پذیره و نوبت دهی عادی نداره. واسه همین پدرم درمیاد تا بخوام ببینمش. بخاطر همین چیزها نفرت دارم از رفتن و بیمارستان و هرچی که مربوط به پزشکیه.

بعد کلی ماس لطف کرد و زیر برگه سونوم نوشت مراجعه به بیمارستان!!!

انگار ما خودمون نمیدونستیم که این بی موالات بی مسئولیت بهمون بگه.

اینقده فشار بهم اومد و عصبی شدم که سردرد شدید گرفتم و پلکم میپرید. فشارمو گرفتم 13 روی 9 بود. حالم خیلی بد بود. گریه و تا تونستم به این وضع مز ف موجود در کشور بد و بیراه گفتم. مخصوصا استان نکبتی ما و های مز ف و های نفهمش.

کاش میتونستم عصبانیتمو سر خیلیها خالی کنم.

اولیش هم خدا ....

که آرامش که نمیده هیچ دائم منو حواله میده به بندگان نفهمش.

این از دیروزم.

همین امروز فردا باید برم بیمارستان.

امشب هم خونه صاحبخونه جدیدمون دعوتیم برای افطاری. نمیدونم چی ببرم براش؟!

ا* * *  امروز تولد همسری هست و چهل ساله میشه. دیگه فرصتی نمونده برای پدر و مادر شدن. داریم به میانسالی نزدیک میشیم.

کاش حداقل تا زنده ایم سلامت باشیم.

امیدوارم خدا کمک کنه و ما در کنار هم سالیان دراز با عشق و محبت زندگی کنیم. اگر هم لطف کنه و فرزندی عنایت کنه خوب میشه. هرچند همسری از ته قلبش از بچه نداشتنمون راضیه و چه بسا بسیاااار خوشحال هم هست. گاهی بهم میگه قدر این نعمت رو بدون. خدا بهمون لطف کرد تو قدردان نیستی!

همیشه از بدی و سختی بچه داشتن میگه. قشنگ معلومه دلش نمیخواد.

شاید خدا داره دعاهای اونو مستجاب میکنه!

منم دیگه نمیتونم کاری کنم. تا همینجاشم فقط خودمو اذیت .



* * * از بدشانسی های دیگه دیروز و ب این بود :

رئال مادرید با حرکت ناجوانمردانه یکی از بازیکنانش که محمد صلاح رو مصدوم کرد بازی رو برد و البته با همکاری دروازه بان مز ف لیو ول.





مشاهدات بیمارستانی و تحلیل سریال شهرزاد

درخواست حذف اطلاعات

من تکلیفم معلوم بود باید میفرستادنم اتاق عمل. 

دیروز روز شلوغی برای اتاق عمل بود و من یک ساعت تو یه اتاق سبز با لامپهای بزرگ و سرمای خاص درازکش بودم و کلی سیم و دستگاه بهم وصل بود و مقداری استرس داشتم و به تکنسین های اتاق عمل میگفتم نگرانم.

آ شم با تاخیری یکی دو ساعته عمل شدم.

راحت بهوش اومده بودم و چون 20 ساعتی معده ام خالی بود اذیت نشدم.

ولی امان از لحظات آماده سازی برای عمل. خیلی خیلی خیلی حس بدی بود. یادم میاد حالم دگرگون میشه.

الآنم خوبم. فقط بدنم د خاکشیره. انگاری کوه کندم که اینقدر بی جون و خسته ام.

* * *   ب یهو صدای داد و بیداد بسیااااار وحشتناکی بلند شد. یه زنی داشت خودشو میزد و موهای خودشو میکند و به یکی از نگهبانان بیمارستان میداد و میگفت میکشمت. خدا لعنتت کنه. 

مثل اینکه بچه کوچیک چند ماهه اش بستری بود. خودش و مادرش کنارش بودن. چون دو نفر همراه این بچه بودن ، بزور یکیشو گرفت کشید که بره بیرون. با کشیدن اون ، بچه از روی تخت میوفته زمین. ارتفاع تخت زیاد بود. 

زنه خیلی ترسید و حالش بد شد گفت بچه ام رو ضربه مغزی کردی. دیگه این بچه برای من سالم نمیشه و اینها.

وای که چقدر خودشو میزد و میخواست بره نگهبان رو بزنه . بیماران و همراهان و پرستارانشون نذاشتن.

دلم کباب شد واسه زنه.

بچه اصلا گریه نمیکرد. حتی سرش خم شد تو بغل پرستار. بردنش ازش سی تی اسکن بگیرن. دیگه نمیدونم چطور شد.

وای که مادر بودن چقدرررر سخته.

وای که اتفاق فقط یه لحظه است و یک عمر بیچارگی و پشیمونی داره.


* * *  یه زنی دو تا بچه داشت که فاصله سنی بینشون کم بود. هر دوتاش مریض شدن و بستریشون . یکیش تو این بیمارستانی که من بودم و یکیش دیگه اش یه بیمارستان دیگه. بیچاره مادره اینجا بود و پدرش پیش اون یکی بچه اش.

داشت میگفت بهشون گفته مننژیت داره. بیچاره نمیدونست مننژیت چیه. 

تو دلم کلی غصه خوردم برای اینم.


آدم وقتی میره بیمارستان دردهای خودش فراموشش میشه.

خدایا همه ی بیماران را شفا بده.




* * * راستی قسمت 15 فصل سوم سریال شهرزاد رو دیدید؟

آخ که چقدر با دیدنش ناراحت شدم واسه خیلیها. اگرچه قباد ظالم بود ولی دلم براش سوخت. تک و تنها شد و بیچاره.

فرهاد شخصیت بسیار دوستداشتنی که من خیلی عاشقانه های فرهاد و شهرزاد رو دوست داشتم ، زمونه و نامردی هاش چنان روح و جسمش رو آزار دادن که اونو از شه ایده آل گراش دور کرد و کاری کرد که به فکر انتقام بیوفته. زمونه با بدیهاش بالا ه روی منش افراد تاثیر میذاره. هرچقدر هم که آدم مقاومت کنه.

و از همه بیچاره تر شهرزاد که بخاطر عشق زیادش به فرهاد حاضر شد فداکاری کنه و برگرده پیش قباد برای زنده موندن فرهاد. اما فرهاد این کارش رو درک نکرد و انتظار داشت روح خواهشون همچنان جسور بجنگن اما دیدگاه شهرزاد متفاوت بود. شهرزاد میگفت باید انسان وجود داشته باشه تا فریاد و آزاد شی رو سر بده. ی که نیست ، به چه دردش میخوره.

از طرفی بخاطر شناختی که از قباد داشت و میدونست به ذات آدم پلیدی نیست و فقط بازیچه آدمهای سیاس چون بزرگ آقا شده بود ، دلش برای اینم میسوخت و دوست نداشت کشته بشه و تلاش کرد نجاتش بده.

ولی خب وقتی نظرات افراد درباره رو میخونی می بینی اکثر افراد جامعه ما سطحی نگرن و واقعا سواد تحلیل ندارن متاسفانه. از طرفی کاملا عجولانه قضاوت میکنن.

افراد زیادی میگفتن شهرزاد مثل ترکیه ای ها هر بار با یکی هست در صورت اینکه واقعا نمیتونن بفهمن شهرزاد فقط داره تلاش میکنه عشقش فرهاد زنده بمونه به امید زندگی ش و اینکه شاید آینده تغییر کنه.

از طرفی درک کرده بود که قباد بازیچه سیاست بزرگانی چون بزرگ آقا و سیستم رابطه بازی و فاسد مملکتیه و طفلی ناخواسته وارد همچین دم و دستگاهی شده بود و اظهر من الشمسه که قدرت و پول آدمها رو از انسانیت دور میکنه و ازشون انسانهای ظالم میسازه.

و شهرزاد اینو درک کرده بود و دلش نمیخواست قباد که کاره ای نبود کشته بشه. شهرزاد فقط دنبال اصلاح رفتار و افکار اطرافیانش بود. همین.

ولی مردم ناجوانمردانه قضاوتش میکنن. و البته همه حق دارن هرجور که درکشون میگه نظر بدن ولی آدم متاسف میشه برای این نوع دیدگاهها که در جامعه ما بسیااااار زیاده.

اینکه اغلب افراد میگن قباد شخصیت دوستداشتنیشون بوده و دلشون میخواد شهرزاد با قباد باشه و فرهاد بمیره.

خیلی برام جالبه که افرادی هستن که از فرهاد و شخصیتش بدشون میاد. اصلا آدم دهنش وا میمونه.

و حسن فتحی بسیار زیبا و هوشمندانه شخصیتها رو تبیین کرد و حتی بازیگران خیلی خوبی براشون انتخاب کرد.

شخصیت اکرم و اقاپرویز و همچنین هوشنگ واقعا جالبن و نماد قشری از جامعه هستن که نباید آدم دست کم بگیردشون. 

دلم میخواد صمیمانه از آقای فتحی تشکر کنم بابت این سریال جذاب و پر حرف.

بی صبرانه منتظر دوشنبه هفته بعد هستم ببینم چطور میشه؟!







انگیزه

درخواست حذف اطلاعات

گر .

هوا خیلی گرم شده مخصوصا نیمه جنوبی کشور از جمله استان ما.

وای یاسوج با این کوهستانی بودنش اینقده گرم شده که نگو. خونه جدید کولر نداره و صاحبخونه قول داده شنبه برامون ب ه.

مردیم از گرما ...


داشتم فکر می کتابهامو دم دستم بذارم و هرزگاهی برگردم به سالهای و یکیشو تو آرامش بدون استرس امتحان بخونم.

با خودم میگفتم باید براش وقت بذارم که همسری گفت عمرا بتونی کتاب تخصصی بخونی. انگیزه شو نداری.

خیلی راجع بهش حرف زدیم. راست میگه خوندن متون سنگین علمی و تخصصی انگیزه خیلی بالایی میخواد که من فعلا ندارم و ترجیح میدم شب آید و سرآید. 

ولی خب آدم باید انگیزه رو خودش ایجاد کنه. اما چطوری؟

چطوری انگیزه مطالعه کتابهای معماری منظر و محیط زیست رو ایجاد کنم؟؟!!

بخونمش که چی بشه؟!

چرا تو کشور ما در هر زمینه ای به این سوال میرسیم :

《 که چی بشه؟؟》


چرا امید و انگیزه ای برامون نمونده؟!

من حس پوچی دارم. خیلی زیاد.

تا کی شب آید و سرآید؟!

تا کی تی وی و فضای مجازی و خانه داری و آشپزی؟ آ ش چی؟

اصلا یک انسان تو زندگیش باید چه کنه؟

ما برای چی ایجاد شدیم؟


ذهنم درگیره. جواب سوالامو نمیدونم. خسته ام .... خیلی ....




عادی شدن

درخواست حذف اطلاعات

گاهی لذت رسیدن به آرزوهای بزرگ ، آن قدر کوچیکه که برای آدم داشتنش عادی میشه. خیلی هم عادی.

انگار نه انگار روزی آرزوی بزرگ و دست نیافتنی بود ...


داشتم فکر می که الآن آرزوی بزرگم چیه؟ اگر بهش برسم بعدش چه حسی بهم دست میده. زندگی بعد داشتنش چه شکلی میشه؟

مسلما  آرزوی بزرگ این روزهای من داشتن فرزندی سالم و صالحه.

یک آن یادم اومد من تو زندگی بارها این حس رو تجربه . خیلی چیزها داشتنشون برام دست نیافتنی و بزرگ بودن. اما الآن دارمشون و برام خیلی خیلی عادی ان و من یادم میره که مثل قبلترها ذوقشونو داشته باشم. براشون ولع داشته باشم. انگار حس و حالم کم شده و برام عادی شدن.


یادم باشه اگر روزی بچه دار شدم  ، تلاش کنم با یادآوری این روزها و احساساتم ،  برام عادی و معمولی نشه. همچنان جذاب باشه و براش شوق و ذوق داشته باشم.




تلاش

درخواست حذف اطلاعات

کار در محیط بیرون  هم جالبه و هم خسته کننده.

برای منی که تا ساعت 10 - 11 صبح میخو دم ، صبح زود بیدار شدن سخت بود ولی با تلاش همه چی ممکنه.

صبحها زود بیدار میشم در طول روز کلی کار انجام میدم و وقت آزاد خیلی کمی دارم و همین باعث شده اصلا به چیزهای بد فکر نکنم. وقت نمیشه به نداشتن ها فکر کنم واسه همین کمی سرحال ترم. 

نظمی به زندگی ام اومده. یه هدف پیدا شده برام. اونم بهتر بودن در کارم و پیشرفت و مهارت ب .

کاش روزی برسه و من مزون داشته باشم و افرادی رو به شاگردی بپذیرم.

فعلا در حال آموزشم. به امید رسیدن به اون روز.


★ ★ ★ یه کنسرتی اومده تو یاسوج. ما هم سریع بیلطشو تهیه کردیم. گمون کنم فردا پس فرداست. میخوام از تمام پیشامدها لذت ببرم هرچقدر که کوچیک باشن. یکیش همین کنسرت هاست.


★ ★ ★ پارچه یدم واسه دوختن دستگیره و پیش بند و نم گیر آشپزخونه و از اینجور چیزا.

یکی از دوستان خیاطی تو اینکارا حرفه ایه. سرویس عروس ، سیسمونی و روتختی و این چیزها درست میکنه. 

قصد دارم بعد خیاطیم برم پیشش اینم یاد بگیرم. شاید بعدشم رفتم ضخیم دوزی نه و به ترتیب دورهای دیگه. 

اصلا میخوام تا آ عمرم برم کلاس.

اینجوری اینقدر سرگرم میشم که نداشتن هام دیگه به چشم نیاد.

درباره اون موضوع هم به همسری گفتم. در کل مخالف نیست ولی بهم فهموند فعلا نه. انگاری از دید خودش هنوز فرصت هست برای اینکه تلاش خودمونو و نهایتا بعدش اینکار رو . اما من دلم میخواد الآن باشه تا بواسطه اش به آرامش برسم و در کنارش درمانهامون را هم انجام بدیم و تلاش خودمونم .

ولی نمیتونم مجبورش کنم. باید به خواست خودش باشه. تنها کاری که میکنم اینه که با حرف زدن رو ذهنش کار کنم که کم کم با این قضیه کنار بیاد و بریم سراغش.


★ ★ ★ بابام اینها دو هفته ای هست که ندیدمشون. بسیااااار دلتنگشونم.

از بس من و خواهرم و شکلات براشون بی قراری کردیم ، تصمیم گرفتن یه دو سه روزی بیان بهمون سر بزنن و برگردن.

خدایا حافظ و نگهدارشون باش.


★ ★ ★ چند تا پارچه هم برای خودم یدم که برم تو کارشون.

خدا کنه خوب بشن.





روزهای پر استرس در یاسوج

درخواست حذف اطلاعات

21 اردیبهشت و شب هنگامه.

نشستم رو مبل دارم تخمه ژاپنی میخورم. چند دقیقه یکبار حس لرزیدن بهم دست میده. دو هفته ای میشه که یاسوج مدام داره میلرزه و ز له ول کنمون نیست.

دو شب بیرون خو دیم. کلی استرس کشیدیم. اون دو شب تا صبح از ترس کابوس میدیدم. یکی از کابوسهام وحشتناک بود. خواب دیدم قیامت شده و همه چیز داره نابود میشه. اقیانوسها دارن وشان میشن و آبهاشون در حجم عظیمی جابجا میشه  ،  ساختمانها در حال فرو پاشیه همه چیز داره تکه تکه میشه و حتی کرات آسمانی هم از هم می پاشن. خلاصه اون شب اگر ز له منو نکشت اون خواب رسما داشت منو سکته کش میکرد. داغون شده بودم.

این روزها همش تو استرس هستیم. هر روز ز له هایی میاد بعضیهاش قابل احساسن و بعضیهاش لرزشهای خیلی خفیف هستن. مردم تو خیابونها و زمینهای باز چادر زدن. دیروز تا حالا باد و بارون و رعد و برق بسیاااار شدیدا اومده بود. با هر رعد و برقی آسمون مثل روز روشن میشد انگار قیامت شده بود. از ترس رعد و برق نمیشد به خیابونها رفت. بعضی ها ترجیح دادن باد و بارون و رعد و برق رو تحمل کنن اما داخل ساختمان ها نیان. اما ما ترجیح دادیم داخل بخو م.

خلاصه  اوضاعی داریم.

☆ ☆ ☆  منظره روبروی من دیدن داره. تو پذیرایی کلی کارتون گذاشتیم که اثاث جمع کنیم. قراره بزودی اسباب کشی کنیم. اونم تو این هیر و ویری ز له و باد و رعد و برق و ترامپ و و ...


☆ ☆ ☆ خیلی وقته حالم خوش نیست نه وقتشو دارم و نه حالشو که برم و درمانی م. از این ورم تحت استرسم خیلی زیاد.

همه چی باهم شده.


☆ ☆ ☆ کار هم همچنان ب است و 27 اردیبهشت یک ماهی میشه که من تو اون مزون کار میکنم. تا حالا 5 تا مانتو دوختم. دستم هنوز کنده و خیلیم استرسی و ترسو هستم. 


☆ ☆ ☆ خیلی وقته به وبلاگ دوستان سر نزدم. وقتی براش نیست.

امیدوارم همه تون خوب باشید.

هر اینجا رو خوند تو یه کامنت بگه که خوبه و اینکه اوضاع احوالش چطورا؟


عذرخواهم که نیومدم پیشتون. ببخشید دوستان گلم




خانه رویاها

درخواست حذف اطلاعات

چند روزیه سرکار و کلاس نرفتم. موندم خونه اثاث کارتن بندی میکنم.

لا به لای کارها واسه رفع خستگی میرم سری به پبج های اینستا میرنم. 

جدیدا خیلی گرایشم به پیجهای چیدمان منزل زیاد شده.

اغلب اونهایی که ع میفرستن تو پیجها کلی ج واسه خونه هاشون. خیلیها لو زندگی میکنن. نمیدونم این پولها رو از کجا میارن؟؟ 

چرا ما برای ید ضروری ترینها هم پول نداریم؟؟ اونوقت مردم وسائل تزئیناتی خونه هاشون کل خونه زندگی ما رو میارزه.

فقط با ع هاشون دل ما رو میسوزونن.

یه پبجی هست از اولین روزهایی که اینستا رو نصب دارم دنبالش میکنم. پیج صنایع چوبی کاخ هست که کار ک نت و کمد دیواری و ... انجام میده. 

من عااااااااااااشق ک نتها و سبک ک نت سازیش هستم. وای که میمیرم برای چنین آشپزخونه هایی. لو ، باکلاس ، خوشگل ، کاربردی و بسیار جذاب.

اتاق کارهای خیلی باحال و دوستداشتنی داره. وای اتاق تعویض لباسش خیلی قشنگه. 

درب های لو ش. کلا همه چیش.

مثل آرزوئه زندگی در همچین مکانی.

چرا بعضی ها خیلی خیلی پولدارن و بعضی ها هرچه تلاش میکنن به هیچ جا نمیرسن؟

آخه چرا عد نیست؟؟!!


* * * یه چیزی اومد به ذهنم. 

میگم کاش موقعی که میریم بنگاه واسه دیدن خونه و اجاره ش ، کاش علاوه بر کف سرامیک و ک نت و کمد دیواری و کولر و ... ، مثلا مبل و فرش و و گاز و یخچال و اینجور چیزها هم بود. اونوقت خونه باب میلمونو اجاره میکردیم و نیاز به اثاث کشی نبود. فقط میخواست لباسها و کتابهامون و یه مقدار ظرف با خودمون ببریم. اوووووفی اونوقت خلاص میشدیم از دست اثاث کشی.

یکی از وسواسهای ما اونوقت این بود کدوم خونه رنگ و دیزاینش زیباتر بود؟ مثلا کدومش ها و فرش و مبلش به دلمون نشست.

چند سال میرفتیم تو خونه با تم کرم قهوه ای. چند سال میرفتیم تو خونه با تم آبی فیروزه ای ، چند سال تو سبز و سفید و چند سال هم بقیه رنگها.

کیف میداد. تنوع جالبی بود.

کاش یه روز این موضوع هم جا بیوفته و انجام بشه.





اولین روز کاری

درخواست حذف اطلاعات

امروز 27 فروردین ماه اولین روز کاری من در کارگاه خیاطی بود.

ب یه حس و حال خاصی داشتم. سعی کارهای عقب مانده خونه رو انجام بدم که فرداش صبح بتونم با خیال راحت برم سرکار.

صبح که رفتم کلی تو مسیر دعا که خدا کمک کنه و بتونم خوب باشم و کارم رو خوب شروع کنم.

رسیدم به کارگاه به یکی از خانمهای خیاطی که قبلنها باهم کلاس خیاطی میرفتیم سلام دادم. یکی دیگه از همکلاسیهام هم پنج دقیقه بعد من رسید. کمی سلام و احوالپرسی کردیم و مدلها رو بهمون دادن و یا علی گفتیم و شروع کردیم به دوخت.

من اولش یه حس خاصی داشتم. یه حس گنگی و گیجی. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. خانم دوزنده کنار دستم که شروع کرد به رولت و دوخت زدن ، نگاهش و منم شروع .

کم کم یادگرفتم.

با چرخشون تا حالا کار نکرده بودم. سردوزشون اولین بار بود که باهاش کار و حتی اتوشون.

ولی برای شروع خوب بودم. البته گمون کنم.

تا ساعت 12 اونجا بودیم. 12 تعطیل کردیم. بعدازظهر که کلاس خیاطی دارم نمیتونم برم کارگاه. از فردا دوباره کار رو شروع میکنم.

الهی به امید تو ....





روزهای پایانی فروردین 97

درخواست حذف اطلاعات

رو تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا 6 عصره.

نور ملایمی از پنجره دقیقا روی صورتم میوفته و انگار داره نازم میکنه.

کنار دستم لب تاپ رو روشن که های خیاطیمو بریزم روش و گوشیمو خالی کنم. از طرفی بساط حلوا هم در حال آماده شدنه.


دیروز و ب و پریشب همسری رفته بود تهران یت و خواهرکوچیکه ام بهمراه گل پسرش شکلات عزیزم اومدن خونه ما پیشم باشن.

چقدر این دو روز باهم بازی کردیم شعر خوندیم. داستان تعریف کردیم. 

شکلات با یه لحن خیلی خاص و بامزه ای صدام میکنه خااااله مرضی ، خاااااله مرضی.

دوست دارم اون لحظه بخورمش. عاشقشم خیلی زیاد. عاشق چشمان آهویی درشتش و لبهای غنچه ای کوچولوش.

وقتی آغوشمو باز میکنم و میگم بیا بغلم خودشو میندازه تو بغلم و منم یه دل سیر میبوسمش.

خدا حافظش باشه. خدا حافظ همه ی بچه های معصوم باشه.


هر وقت همسری میخواد بره سفر من عجیب اضطراب میگیرم. به طرز باورنکردی.

یه احساسات بدی رو تجربه میگم. بدترین لحظاته.

نمیدونم ی منو درک میکنه یا نه. از در خونه که بره بیرون همش باید دعا بخونم و ساعتی یه بار بهش پیام بدم کجایی. اوایل این حال منو درک نمیکرد و گاهی دیر جواب منو میداد و من جون به لب میشدم اما حالا گمون کنم فهمیده من چه عذ میکشم. قبل رفتن به همه حرفام و توصیه هام گوش میده و کلی بهم محبت میکنه و بغل و بوس و قربون صدقه.

تو راه هم سریع بهم جواب زنگ و پیاممو میده و سعی میکنه از نگرانی درم بیاره.

و من وقتی خدا لطف میکنه و به سلامت برش میگردونه ، ذوق مرگ میشم. خدا رو شکر میگم و خودمو میندازم بغلش و تا وقت هست و میتونم می بوسمش و می بویمش.

آخ که چقدرررر بده وابستگی شدید!

آخ که مرضی چقدر تو این سالها و با رفتن های مختلف و دوری ها جون به لب شد!

سفر رفتن های بابا و مامان اینا و بعد ازدواجم هم همسری.

خوشبحال اونیکه وابسته هیچ نیست و راحت زندگی میکنه.


★ ★ ★ کار و بار بد نیست. کلاس خیاطی هم برقراره. در کنار دوستان سرحالم. خداروشکر بخاطر بهار و هوای مطبوع و دل انگیز و رفتن سر کلاس خیاطی و برش و دوخت زدن و سرگرم بودن و حال .

خداروشکر بخاطر حس های کوچیکی که لذت بخشن. حس خوشی که وقتی زنگ میزنی به تلفن بابا و یا مامانت با روی خوش جوابتو میدن و قربون صدقه ات میرن و تو هنوز خوشبختی که این گوهرهای ناب رو داری.

حس خوش وقتی که عزیزانت کنارتن و هنوز خدا اجازه داده با تو باشن.

حس خوبی که هنوز تو خونه ات انواع و اقسام مواد غذایی داری و اگرم نداشته باشی توانایی یدش رو داری. و این نعمت بزرگیه که درمانده نیستی.

الهی همیشه سلامتی باشه.

بودن ها باشه.

داشتن ها باشه.

و لذت ببریم از همین داشته های موجود.




روزنه

درخواست حذف اطلاعات

صبحه. گنجشکان دارن آواز میخونن. هوا ابری و بارانیه. زمین خیسه. گل آبشارطلا ی من گل داده. گل های زرد کوچیک.

بخاری و پکیج خاموشه اما من گرمکن ورزشی پوشیدم چون یهو لرز میگیرتم.

هنوز سرما خوردگیم خوب نشده. دیروز وقتی از کلاس خیاطی اومدم بیرون باد سرد و بارون میومد. خورد به صورتم و من که دائم السینوزیتم را داغون کرد. سردرد بدی گرفتم.

دیروز یه روزنه پیدا شد. روزنه ای برای تلاش و ب حس خوش رضایت.

یکی از خانمهای خیاطی بهم لطف داشت و منو به خواهرش که مزون داره معرفی کرد که به عنوان دوزنده برم پیششون کار کنم.

پیشنهادش اول برام جذاب و هیجان انگیز بود. هم میتونستم تو خیاطی مهارت کافی ب کنم هم آب باریکه کوچیکی برام بوجود میومد و میتونست آینده شغل خوبی برام بشه.

از این پیشنهاد استقبال و پذیرفتم. خواهر دوستم باهام صحبت کرد و بهم اطمینان خاطر داد که کمکم میکنه و میتونم خوب یاد بگیرم و کار کنم. آخه من یه حس خاصی پیدا . ترسیدم که نکنه یه وقت اشتباهی م یا دوخت من به کیفیت کار اونها نباشه.

ولی بهم گفتن یادت میدیم و خودمون هم نظارت میکنیم نگران نباش.

با توکل به خدا بهش گفتم من در خدمتتونم و قراره تا چند روز آینده خبرم بده. چون الآن در حال تهیه الگو و برش هستن.


از طرفی متوجه شدم یه آزمون استخدامی قراره انجام بشه. میخوام برای اون هم ثبت نام کنم. هرچند میدونم تعداد افرادی که میخوان خیلی کمه و افراد دارای اولویت هم همیشه هستن.

باید تو یه مدت محدود بخونم برای این آزمون. خیلی سخته. سالهاست که از درس فاصله گرفتم. نمیدونم اصلا میتونم اینکار رو م یا نه.

کلاس خیاطیم هم که برقراره همچنان.

بحث خونه و اثاث کشی هم هست و ما یه خونه پیدا کردیم و با صاحبخونه هم توافق کردیم فقط منتظر وام مون هستیم ببینیم کی جور میشه.

هر وقت جور بشه باید خونه رو جمع و جور کنم.

نمیدونم میتونم بین این کارا تعادل و تعامل برقرار کنم یا نه؟!

کاش بتونم همه شونو بخوبی انجام بدم.



★ ★ ★ بابام میخواد بره یت حدود یک ماهی خونه نیستن. مامانم هم میبره . از همین الآن دل تنگشونم.


★ ★ ★ شکلات خیلی دوستداشتنیه. اگه چند روز نبینمش شدیدا دلم براش تنگ میشه. با یه لحن خاصی بهم میگه مرضی مرضی.

شیرین دوستداشتنی. عشق . جیگر طلا


★ ★ ★. نورا هم بزرگ شده در شرف راه رفته. فقط طفلی آسم و آلرژی پیدا کرده. همش نفس نفس میزنه و بینیش کیپه. اسپری براش میزنن تا بتونه نفس بکشه. صدای نفس کشیدنشو که میشنوم دلم کباب میشه. طفل معصوم


★ ★ ★ خیلی وقته ذهنم درگیر یه مسئله ای هست. از همون سال 95 که پی جی دی و آی وی افم اب شد و به نتیجه نرسید.

یادمه همون مدت هر شب خوابهای مشابه ای میدیدم. خواب میدیدم بچه دارم مال خودمن ولی مال خودم نیستن. انگاری بهم دادنش که ازشون مراقبت کنم. انگاری من مسئولشون شدم. مال خودم شدن ولی بچه من نیستن.

تمام این مدت به این موضوع فکر می . اینکه چطور این مسئله رو بپذیرم و بقیه رو هم راضی کنم.

خیلی طول کشید تا خودم باهاش کنار بیام و بپذیرمش. حالا هم پی راهی هستم که بتونم به همسرم و خانواده هامون هم بقبولونمش و بقولا رضایتشونو برای اینکار بگیرم. گمون کنم بازم نیاز به زمان داشته باشم.

کار بزرگیه. باید همه جوانب سنجیده بشه. دو دلی تبدیل به یکدلی و خواست همیشگی بشه. باید گذشت داشت. باید دل بزرگ داشت.

باید روی خودمون کار کنیم. میترسم به همسرم پیشنهاد بدم و قبول نکنه. چندبار تو صحبتهامون به این موضوع اشاره ولی خب هنوز بلاتکلیفیم و نتونستیم درباره اش حرف بزنیم.

ان شالله هرچی خیره پیش بیاد.