رسانه
رسانه

از هر دری سخنی



از هر دری سخنی

درخواست حذف اطلاعات

چقدر حرف دارم واستون! همه رو میخوام بچپونم توی همین پست.

*

روز رولر تری

روزی که  بد شروع میشه وما بد نیست تا آ ش. امروز صبح من با خبر تلگرام و حرص خوردن سر صبح و بعد  با اندک یخ زدگی شروع شد! چون دما زیر صفر بود و به حساب بهار سوی کاغذی پوشیده بودم. بعد سوار اتوبوس شدم و کارت اتوبوسم کار نکرد. چون ماه می شروع شده و سال تحصیلی عملا تموم شده و کارت هامون منقضی شدن. آفکورس اصلا یادم نبود. در نتیجه به صورت پابلیک خج زده شدم و چون سکه هم نداشتم زودتر از اتوبوس پیاده شدم و بقیه مسیر و پیاده رفتم.

به طرز غیرمنطقی کارت دانشجوییم هم در لانج و باز نکرد که قهوه صبحمو بتونم راحت درست کنم و چون بدون کافئین صبحگاهیم حداقل 30% آدم کم تحمل تری ام، با قمقمه از آبخوری آب آوردم ریختم تو قهوه ساز! :)

ولی بعد رفتم اتاق م برای جلسه هفتگی و خیلی غیر محسوس باهاش آشتی . دیروز ناراحتم کرده بود و برخلاف همیشه این بار خیلی در لفافه به روش آورده بودم که کارش بهم برخورده. اینطوری که نوشتم منظورم از فلان حرف این بود و ببخشید اگه خوب نرسوندم منظورمو. هرچند هنوز درک نمیکنم چرا فلان جواب و دادی تو جمع. دیروز معذرت خواهی کرد و  چیزی نگفتم. اومد توی لب و پرسید مسجمو دیدی؟ گفتم بله.  بعدشم برام کافی  گرفته بود. ولی خب تا جلسه امروز طول کشید که آشتی کنیم. 

*

و اما اخبار phd:
امروز صبح یه ایمیل به اون خفنه (اینجا درموردش نوشته بودم) زدم و محترمانه ریجکتشون . تصمیم سختی بود ولی فک میکنم اگه اسم  و رسم و بذارم کنار اینجا خیلی خیلی محسنات داره.

تو جلسه امروز صبح هم م گفت که یی (اینجا درموردش نوشته بودم) که دیروز باهاش جلسه اسکایپ داشتم بهش ایمیل زده و گفته i would love to have her here. ولی ست و کلا احت زیاده که ریجکتش کنم. هرچند حس خوبیه آپشن داشتن.

یه دیگه هم که ممکن بود جدی بهش فک کنم (که درواقع وایزر سابق وایزر خودمه!) عصر بهم زنگ زد(!) و بعد از یه مکالمه تلفنی خیلی طولانی گفت که به دانشجوهای سابقش به چشم خونواده نگاه میکنه و میدونه که م میخواد با من کار کنه و نمیخواد من و از دستش دربیاره؛ ولی به جاش حاضره کو- وایزرم ( راهنمای دوم؟) بشه و کمک کنه عضو هر دو  تا لب باشم و اونجا هم کلاس بردارم و رفت آمد کنم. فک میکنم هزینه ش یکم زیاد شه واسم ولی یه اشاره ریزی کرد که اگه دانشجوی اینجا هم باشی به فاندهای ما هم دسترسی پیدا میکنی. 

دلیلش هرچند محترم و بسیار مهربانانه بود ولی خیلی دوست نداشتم بشنوم. ترجیح میدم یکی به خاطر اینکه محقق بدی هستم ریجکتم کنه تا بخاطر اینکه میخواد م خوشحال باشه. شاید یکم خودخواهانه ست.

*

حالا بریم سر ماجراهای آ هفته!

آ هفته به شدت شلوغی داشتم. صبح شنبه با آقای کریسمس رفتیم ید. با اینکه تازه ید کرده بود و اول صبح تعطیل خوابش میومد ولی دلش نمیومد با اتوبوس برم و وسایل سنگین و خودم برگردونم. یکم شرقی طوره این اخلاقاش. 

ظهرش رفتیم تولد سو رایزی گرفتیم و من موفق شدم یک تنه سو رایز و اب کنم.

 اولش قرار بود بقیه باهم برن  و من و آقای متولد با دوچرخه بریم پارک. بعد بفرستیمش صندوق ماشین و باز کنه و چیزی بیاره؛ بعد توی صندوق ماشین یکی دیگه از دوستاش که گفته بود نمیاد و کیک و بادکنک جاساز کنیم که سو رایز شه!

خانمی که من باشم بعد  از اینکه همه رفتن و جاسازی شدن و وقت دوچرخه سواری ما شد فهمیدم جفت چرخهای دوچرخه م بادش خالی شده. بچه ها مجبور شدن ماشین و خالی کنن و  بیان دنبال من و آقای متولد و تنهایی با دوچرخه فرستادیم پارک!

اگر فکر میکنید ت یب های وارده اینجانب اینجا به پایان میرسه سخت در اشتباهید!

یکم بعد اینکه رسیدیم فهمیدم اون شخصی که میخواست قایم شه رفته توی جنگل ها قایم شده تا یه فکر تازه . در نتیجه برداشتم بهشون ت ت بزنم که من میبرمش دستشویی. حدس بزنید ت ت و اشتباهی به کی فرستادم! آفرین! به آقای متولد! ^_^

بعد طی یک حرکت ناموفق سعی جمعش کنم و گفتم نوار بهداشتی بود!! و با دوستم راه افتادیم الکی رفتیم سمت دستشویی. lame! :|

یکم بعد من برگشتم و سرشو گرم و بچه ها پارک و دور زدن و با  کیک و بادکنک از پشت سر پ جلوش و ترسوندنش و سو رایز شد. 

شبش رفتیم خونه دوستام و یکیشون مسمومیت خیلی شدیدی گرفت. در حدی که هممون واقعا ترسیده بودیم. تا صبح موندم خونشون که یکم مواظبش  باشیم. 6 و نیم صبح که خواب رفت با اولین اتوبوس برگشتم خونه.

بعدشم تا ظهر خو دم و مامان  و بابا رو بی خبر  گذاشتم و حس نگران شدن! وقتی بیدار شدم یادم افتاد که امشب  board game night داریم و من قول دادم کیک درست کنم! حدس بزنید کی تو 45 دقه کیک خامه ای درست کرد و رفت و یکی از دوستاشو و 15 دقیقه معطل کرد دم در! 

*

آقای کریسمس

هفته پیش یه پستی گذاشتم و بعد 5 دقه پاکش . مرسی از ایی که مسج دادن و پرسیدن که چی شده. جریان این بود که یکم نسبت به آقای کریسمس به شک افتاده بودم و حس می دارم وقتشو تلف میکنم و اون خیلی جدی گرفته و من انقدرا هم بهش علاقه مند نیستم. ازتون پرسیده بودم کمکم کنید که چیکار کنم بهتره.

پست و پاک و به جاش با خودش حرف زدم. گفتم همچین حسی دارم و نمیخوام آدم بدی باشم، ولی دلیل خوبی هم ندارم که بگم دیگه نمیخواد ببینمش. خیلی فهیم و مهربانانه برخورد کرد. گفت اشکالی نداره و یکم زمان بده به خودت. خیلی نگران من نباش و فیگور اوت که خودت چی میخوای...

بم دیدمش و رفتیم کنار رودخونه و سری یه پتو پیچیدیم دورمون ونشستیم آب آروم رودخونه رو نگاه کردیم و حرف زدیم.

فعلا اوضاع خوبه... تا ببینیم بعدش چی میشه. 

*

این بود انشای من! ^_^