رسانه
رسانه

صایاد



کی حس کردی که دوسش داری؟

درخواست حذف اطلاعات

این سوال رو استوری . جواب داد وقتی نتونستم فراموشش کنم...


شما هم بگید.




خون!

درخواست حذف اطلاعات

نوشتنش خوب نیست یا هر چی. من اینجا رو ساختم تا بنویسم.

اینبار درمورد چیزی که شاید با خوندنش بگین ایی یا هرچی فقط الانی که مامانم خوابه و دوستام هم آفلاین مجبورم.

چند روزی بود داشتم از غصه میمردم و هیچ دلیلی برای این ناراحتی نداشتم و این بیشتر حرصم میداد.

امروز که با وحشت از دیدن شلوار خونیم بلند شدم مثل هربار استرس گرفتم ولی خوشحال شدم. خیلی چون از این بی دلیلی واسه این ناراحتی و بی حوصلگیم یه دلیل پیدا .

هیچوقت خونریزیم اینطور نبوده. پر درد و هر لحظه وج چیزی از بدنم و خالی شدن شکمم و ضعف رو حس می کنم. هر کدومش به تنهایی حس خوبی نداره و حالا..




این شرم و حیا و پنهون اینجور قضایا نمیدونید چه استرس و فشاری رو به دخترا وارد می کنه. اینکه بعضی وقتا میبینی ملحفه ات پر از خون شده و قبل از اینکه دیگه ای ببینه تمیزش کنه.

کاش راحت تر بود.



پستای قبلو بخونید که قشنگن.






فیزیوتراپی

درخواست حذف اطلاعات

روز فیزیوتراپی رو تبریک می گم.



یکم درموردش تحقیق و شاید رفتم سمت این رشته =))

آخه فک کن روزی که راه رفتن بیمارت رو ببینی :) میمیرم از خوشحالی




مبهوت

درخواست حذف اطلاعات

یه کانال پیدا که مجبور شدم کلش رو تو چند ساعت بخونم بس که خوب بود :)) اینم آدرسش @hemmatachannel

ادامه مطلبو بخونین و از دست ندین. میذارمشون اینجا.تو پست های بعدی هم.

آخ که چه خوبه نوشته هاش.



دلم میخواست می بودی؛

پشتِ تک تکِ تلفن هایی که پاسخ می دهم،

لابه لای تک تکِ صفحاتِ کت که می خوانم،

در ریز و بمِ تک تکِ صداهایی که می شنوم.


اما نیستی،

خدا می دونه پشت کدوم تلفن،

لایِ کدوم کتاب،

نزدیکِ کدوم صدا،

ایستاده ای.

___________

زیبایی تو چهره ست، تو گیسو، تو صدا، تو سکوت.

__________

مثل زیباترین زن جهان

هنگامی که

رو در رویِ آینه ای

اولین ش تگیِ پیشانیِ بلندش را

می بیند.

ادامه مطلب



تقصیر خودشه!

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت فکر نمی دلم انقدررر برای حرف زدن و چت با یه پسرک بیست ساله ی غریبه تنگ بشه که هر پنج دقیقه یه بار گوشیمو چک کنم.
حس می کنم اونم همینجوریه،یعنی نمیدونم!


هشتگ حال این چند روز...




ممم...

درخواست حذف اطلاعات

اون ممم.. ها یعنی داره فکر میکنه چه ی معرفی کنه =)))




بِیبی گِرلم آرزوست.

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

خبر خوب اینکه حدود سه ماه دیگه ان شاالله می شم. و ایشون هم مثل دو تا خواهرزاده ام پسره.

واقعا ت مهم نیست سلامتی مهمه ولی خواهرزاده هام چون پسرن و پسردوست همش پیش شونن به من محل نمیدن اصن :( یدونه دختر چی می شد.

ناشکری نمی کنم.مرسی واقعا بابت همه چی


این ع رو دیروز تو اینستا دیدم. اسمش آوینِ و تولدمون تو یه روزه^_^ یک ساله شده❤ یعنی مردم براش. خدا حفظش کنه

کاش از نزدیک می دیدمش

هی این ع و میبینم قربون صدقه اش میرم❤ آخه نگاش کن





نشد...

درخواست حذف اطلاعات

چقد دلم میخواست امشب یکیو داشتم بش میگفتم دوستت دارم

الکی برا خودمون رویا میبافتیم

نشد...




دو روزه دارم فک میکنم چرا مثل همه ی دوستام یو ندارم که کلی حرف عاشقونه بزنیم. بهتر که نیست ولی یهو دیدن عاشقونه های دوستام اثر گذاشت خب :))




خوزستان!

درخواست حذف اطلاعات

تنهای تنهای تنهایی
مظلوم مظلوم مظلومی
بی یار بی یار بی یاری
خوزستان خوزستان خوزستان
بی دردا خو دن خو دن
نامردا خو دن خو دن
اما تو بیداره بیداری
خوزستان خوزستان خوزستان
ای مردم ای مردم ای مردم
بارون کو بارون کو بارون کو
ای بارون ای بارون ای بارون
کارون کو کارون کو کارون کو
از خاکت از نفتت از خونت
شب دستش رنگینه رنگینه
ای قاضی ای قاضی ای قاضی
شب جرمش سنگینه سنگینه
بمب بارون بمب بارون بمب بارون
طیاره طیاره طیاره
نارنجک نارنجک نارنجک
خم خم خم
این ظلمه وقتی که زالوها
تو جیب این مردم میلولن
وقتی که خیلی از این مردم
بی پوله بی پوله بی پولن
ای قاضی مردم چی میگن
آبادی آبادی آبادی
ای قاضی این مردم چی میخوان


جان آرا جان آرا جان آرا

خوزستان تنهای تنها شد
خوزستان از اشک این مردم
دریا شد دریا شد دریا شد
ای قاضی مردم چی میگن
آبادی آبادی آبادی
ای قاضی این مردم چی میخوان

ترانه سرا : حسین صفا


هرچی از حسین صفا و چاووشی بگم کم گفتم.




امان از آینه ها

درخواست حذف اطلاعات

دلبر؟خبر داری از حالم؟خبر داری امروز زدم آینه ی خونه رو ش تم که نبینم خودم رو که بدون تو چه حالی ام؟چه حالی ام که شبیه روزگار قبل از تو نیستم؟
ببین چه کردی با زندگیم که این روزا حتی آینه ها هم دلِ دیدن جای خالیت کنار من رو ندارن که بخندی و بگی وایستا همینجوری یه سلفیِ جلو آینه ای بگیریم یادگاری از حال خوبمون.
یادته برات می خوندم:
من روزه ی آیینه گرفتم که نبینم
غیر از تو ی را که به غیر از تو ی نیست
اون موقع این بیت برام قشنگ بود الان اما مزه ی درد میده؛بوی خونی که وقتی با مشت آینه رو دش تو خونه پیچیده بود.
راستی دلبر؛گفته بودم نمیدونم چرا این روزا دست و دلم به کاری نمیره؟ یادم اومد!آ ین بار لای موهات جا گذاشته بودمشون. نگهشون داشتی؟ یا مثل تموم خاطراتمون انداختیش تو سطل زباله ی گوشه ی مغزت؟
لعنتی چرا باهام حرف نمیزنی؟ نمی گی دلم برا صدات تنگ می شه؟ آخ! صدات لعنتی
#صایاد



پ ن:می شه بخونید و نظر بدید؟




فرصت نداد!

درخواست حذف اطلاعات

+یه موقعی به خودم می گفتم هر موقع حس ی لیاقت اینو داره که عمرمو صرفش کنم،عشق ج کنم براش حتما عاشقش میشم!اومد تموم معادلات منو بهم ریخت.

-مگه لیاقتت رو نداره؟

+مهلت نداد بفهمم. تا پاشو گذاشت تو زندگیمون این دل لامذهب براش رفت.

#صایاد

کانالم :)

@sayadsay




عاشق شدم.

درخواست حذف اطلاعات
یه مدتیه خواننده ای رو کشف که معروف بوده نمیدونستم؛جدا از صداش چهره اش هم خیلی خوبه.سعیده ی هیز درونم فعال شد اصن.خیلی لعنتیه لامصبیه استوری گذاشته که داره با موهاش بازی میکنه*____*مردم من*_* این شما و اینم تنها ی که لایواشو از دست نمیدم*_*

سیگار هم خیلی بهش میاد*_* ووی



گرد نشسته رو وبلاگم!

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

مدت هاست دلم هوای وبلاگمو کرده ولی هربار بی توجهی :(

سال نو رو تبریک نگفتم و چه و چه و چه :(

سال نوتون مبارک و سال خوبی داشته باشین و همه ی خوبیا❤



دوست دارم تک تک وبلاگارو بخونم❤

اگه عمری باشه البته


چه گردی نشسته رو وبلاگم آخه!




یوشابه

درخواست حذف اطلاعات

جیحون میگه یوشابه نخوری استخونای بدن رو پودر می کنه.

آ ین قلوپ نوشابه اش رو میخوره میگه:

تازه یوشابه بخوری دندونات میریزه:))


می گیم خودت چرا می خوری پس؟

میگه می خوام اسراف نشه نریزیم دور.

شما نخورین مریض می شین :)))




یاد بعضی نفرات در گردش فصول

درخواست حذف اطلاعات

اپیزود16 رادیو چهرازی



بسم الله الرحیم


برنامه های ما الان یاد بعضی نفرات در گردش فصول میشه...


پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه.


صپ زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که ب ا در دیده می کند... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سرمرگی مهمون نمی خوای،دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنگی ها رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، مالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟


مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟


تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز.


می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن.


می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی ، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه!


می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود که همه ش ؟


یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه.


می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره میشماریم تا سحر چه زاید باز.


می گه چای از دهن افتاد.


جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟


چرا همه رفته بودن هاشون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟


جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده.


می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟


می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آ پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لگد ش ت رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و رفتن که رفتن. پاییز نبود؟


یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!


جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم ی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!


...


جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش.


می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو ت می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آ م ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم چطوری به دلش حالی کنه که اشتباه شده ؟



جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت.


«اللهم صلی علی محمد و آل محمد»


نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز.


جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز.



م ترین :))




این نوجوونی لعنتی رو به پایان!

درخواست حذف اطلاعات

می گم باورت می شه از اولین روزی که رفتم مدرسه بیشتر از ۱۱ سال میگذره؟
این روزا هر کی میبینَتَم گوشزد می کنه این کنکور لعنتیو. دبیرامون هی یادمون می آرن تستای لعنتی دهمو که نزدیمشون الان اونان که دارن ما رو میزنن.
هی یادم میاد درسایی که نخوندمو،زبانی که ادامه ندادمو،کارایی که یاد نگرفتمو،داستان هایی که کاملشون ن ،کلافه ام.
این کنکور لعنتی هی داره حلقه ی دستاشو دور گردنم تنگ تر می کنه و هیچ تلاشی برای نجات خودم ن .
یادم میاد کلاس اول که بودم به نظرم چقد کلاس پنجمیا بزرگ میومدن. چقد احساس بزرگ بودن بهم دست می داد.الان چند سال از اون کلاس پنجم گذشته و من حس می کنم چقد از بزرگ شدن می ترسم.
رسیدم به اوا نیمه ی اول هفده سالگیم یا شاید هم شونزده سالگیم(همیشه تو حساب سن مشکل داشتم:)فرقی هم نمی کنه،هر چی هست راه زیادی تا ۱۸ سالگی نمونده. هر چی هست همینجا جلوی چشم شمایی که داری می بینی و میخونی با خودم عهد میبندم که ۱۸ سالگیم اونی باشه که میخوام؛با همه ی جزئیاتش.
دوس دارم همه اتون حداقل یک خطی از احساساتتون درمورد نوجوونی و کنکور بنویسین.





عآه از این روزها

درخواست حذف اطلاعات
ز له ی کرمانشاه انقدر غم دارد،انقدر آه دارد و زاری که دلم به نوشتن نمی رود.چند روزی گذشته و من از سال نودوپنجی که گذشت عذر میخوام بابت نحسی ای که بهش نسبت دادم..



چه بگویم؟

درخواست حذف اطلاعات

سلام.

امتحاناتم شروع شده و متاسفانه ساعت مطالعه ام تو این چند روز با وجود فرجه ها از ۵ ساعت در روز بیشتر نشده.استرس هم میگیرم تاثیری نداره.

ساعت بابابزرگم رو گذاشتم رو میزم.صدای تیک تاکش عشقه ولی استرس زائه.خیلی



تلگرام و اینستا با باز میشه.

اوضاع جالب نیست.



چرا تلاش نمیکنم برا خواسته هام؟چه مرگته سعیده؟




ای دریغا

درخواست حذف اطلاعات



انتظار بی جاییه که منی که هیچوقت پست و استوری غم دار و... نذاشتم دوستام بفهمن یه مرگیم هست.بفهمن حالم خوب نیست. وگرنه که بفهمن حالم خوب نیست همه سعی می کنن کمکم کنن(ارواح عمم:))



این شوهر چیست که این دختر دیوانه ی اوست.

درخواست حذف اطلاعات

یکی از فامیلامون دو سال با یه دوست بود و امروز مراسم نامز ون.

دیروز تو یه جمعی مامانش به شوخی گفت از فلان طایفه خوشم نمیاد الان میشه دامادم.

دخترش با یه لحن بدی گفت فک کردی خودت کی هستی که بخوای خوشت نیاد و اینا.

از وقتی نامزد کرده همینه اوضاع برا چندمین بار تو جمع اینجوری کرد:|


یه سلامی هم به این دختر

سلااام شوهر ندیده ی بدبخت؛خاک بر سرت

مامانته اون :|


پ ن:یک عدد اقدس هستم؛بیکار