رسانه
رسانه

منظومات ستایی اهوازی (سید احمد سعادتمند)



آدمی نمایی از قدرت حقّ

درخواست حذف اطلاعات
1- آدمی باشد شگفت آورترین

آیت است این آدم از جان آفرین

2- یک سر و یک .. و دوست و پا

طرح او را این چنین ریخته خدا

3- قلب او خسته نگردد از طپش

پُر ز اعجاب است این قلب و روش

4- هر مکان و گوشه و هر عضو او

چه بوَد پوست و چه گوشت خون و مو

5- عالمی باشد عجیب اندر عجیب

که شود درمانده در درکش طبیب


6- لوله های کلیه را گر وا کنی

پشت یکدیگر همه را جا کنی

7- می شود با آن باطراف زمین

چون کمربندی کشید خطی وزین

8- نیست آیا خالقِ این جسم و جان

قادری پُرقدرت و پُر از توان

9- پس بنِه سر بر درِ درگاه او

گر ستائی گشته ای آگاه او

ـــــــــــــــــــــــــ



منبع: http://setaei. .. /



خنده ماه

درخواست حذف اطلاعات
1- لب خندان بهار سال و ماه است

لب بی خنده مشمول گناه است

2- عبادت باشد ای یاران تبسّم

تبسّم را مهَل گردد ز لب گُم

3- دوائی بهتر از رخسار خندان

نبوده در شفای دردمندان

4- لبِ خندان عطای کردگار است

جزای خنده رویان بیشمار است

5- دلِ آشفته چون بیند تبسّم

تو گوئی خورده جامی از لبِ خُم

6- دهد تحویل تبسّم در مقابل

چه دارد عادتِ نیکی چنین دل

7- چو داری این چنین .. ت درونت

چرا آنرا نمی ریزی برونت

8- گشاده روی و خندان لب- عزیزست

از او بهتر درین عالم چه چیزست

9- ستائی شاد می گردد به شب گاه

بآسمان چون به بیند خنده ماه

ـــــــــــــــــــــــ



منبع: http://setaei. .. /



ندامت ق .. ل

درخواست حذف اطلاعات
1- جهان شد قیرگون در چشم ق .. ل

سحر چون دیده شد فقدان ه .. ل

2- پشیمان شد پشیمانی جگرسوز

شبش شد آتشین و زهرگین روز

3- گهی بیزار از دست و گه از رای

گهی افتاده از حس و گه از پای

4- بخاکش گفت روزی او جگرخون

که زنده آمدی ای کاش بیرون

5- سیه رو گشته او از درد جانکاه

ز بس از .. اش بیرون شده آه

6- توقع داشت این را ق .. ل از خاک

زَنَد بر .. خود بهر او چاک

7- برون اندازد او با جان برادر

که صافی گردد او را فعل و کیفر

8- ولی ه .. ل دگر ناید به خانه

نخواهد داد پس او را زمانه

9- گذر دارد بخاک او بهاران

هنوز گرید برایش برف و باران

10- سپیدرو کی شود ق .. ل سفاک

نگردد جسم و جانش زین گُنه پاک

ـــــــــــــــــــــــ



منبع: http://setaei. .. /



کور را در آینه شانه مکن

درخواست حذف اطلاعات
1- دل خوشِ افسون و افسانه مکن

در .. افات و خطا خانه مکن

2- جز به لطفِ یار چشم خود مدوز

رو بجز بر روی جانانه مکن

3- در جهان یک یار باشد یار تو

پس امید بر مست و دُردانه مکن

4- آرزوی یار حقاً آرزوست

آرزوی وصل بیگانه مکن

5- مستِ روی یار ایدل باش و بس

مست با خُم های میخانه مکن

6- گر نمیآید .. تو سوی حق

عمر صرفِ دیو و دیوانه مکن

7- بهر غافل قصّه عشقش مگو

هم حدیث از شمع و پروانه مکن

8- از ستائی بشنو نیکو نکته ای

کور را در آینه شانه مکن

ــــــــــــــــــــــــ



منبع: http://setaei. .. /



لطیفه- عابد .. سوار

درخواست حذف اطلاعات
1- عابدی روزی ببود بر .. سوار

در رهی میرفت در فصل بهار

2- گفت با خود زین عبادتهای شب

نیستم در آ .. ت اهل تَعَب

3- دارم در عقبی مقام و آبرو

حورئی دارم مداماً روبرو

4- گَه بریزد از برای من ..

گَه خوریم هر دو ز مرغانی کباب

5- رفت و میگفت بهر خود بسیار چیز

نخبه ای خود را همی دید و عزیز

6- چون بگفت با خود که حور چیزی بداد

.. ز زیرش ناگهان تیزی بداد

ـــــــــــــــــــــــ



منبع: http://setaei. .. /



به هر چه کردی عادت

درخواست حذف اطلاعات
1-به هر چه کردی عادت ایدل-ایدل

شود آن عاقبت بهر تو حاصل

2-به عقبی آن بُوَد ایدل ترا یار

ولی هستی بدور از وجه دلدار

3-مکن عادت بچیزی جز خدایت

که جز او نیست محبوبی برایت



منبع: http://setaei. /



مجنون و عشق او

درخواست حذف اطلاعات

1-کرد با مجنون ی این گفتگو

که ندارد لیلی تو- رنگ و رو

2-عشق تو بر لیلی از بهرچه بود

من نه بینم اندرین عشق تو سود

3-داد مجنون پاسخ او را این چنین

لیلی بهرم هست ز آنرو نازنین

4-که در او یک جلوه باشد سحر ریز

که نموده این چنین او را عزیز

5-جلوه اش از آسمان ها آمده

جلوه اش گوید به غیرش دل مده

6-آنچنان مستم –نه بینم غیر از او

نیست در من جز و صالش آرزو

7-جلوه ای که من به لیلی دیده ام

آن گُل عشقی کزو من چیده ام

8-بهر دیگر میسّرنیست آن

امّا از من برده فکر وقلب و جان

9-جلوه اش سرچشمه ای باشد ز نور

نورِ مخلوق گشته نه نورِ غفور

10-نورِ نار-پروانه را دیوانه کرد

شمع را معشوقه پرواز کرد

11-شمعِ خاموشِ بدون نار و نور

کی کند پروانه از دورش عبور

12-هست در معشوقه ها یک جوهری

که ز عاشق باز کرده آن دَری

13-بلبل هم در در گُل به بیند رنگ و بو

که چنان شیفته شود از بهر او

14-عشق سّر است و معمّا ای فلان

من پسندم لیلی و تو غیر آن

15-نزد من لیلی عزیز ست آن چنان

که از او یک مو به از صدها جنان



منبع: http://setaei. /



دختری بودم جسور و .....

درخواست حذف اطلاعات

1-دختری بودم جسور و پُر غُرور

عقد بستندم بزور با یک صبور

2-ننمودم بهر او من همسری

بلکه بودم بهر او چون آذری

3-هر چه نازم می نمود آن اهل راز

من نمی گشتم ز بهرش دلنواز

4-چون شدم بیمار مرا غمخوار بود

در کنار بسترم بیدار بود

5-بدورا می گفتم و او می شنید

ساعتی بعد هدیه بهرم می ید

6-چون نداشت در قلب من جا و مکان

بودم از کردار نیکش در فغان

7-کار او را از رّیا پنداشتم

کینه بهرش اندرون می کاشتم

8-روزی گفتم که طلاق خواهم ز تو

چون جدا باشد دل و راهم ز تو

9-گفت اینکه اشتباه است و گناه

این یکی را خواهشاً از من نخواه

10-گفتمش که من فراری می شوم

اهل بنگ و میگساری می شوم

11-این طلاق واجب شده چون نان شب

با تو هستم در عذاب و در تعب

12-مادرم گفت سر براه شو سر براه

اشتباه است این طلاق و اشتباه

13-عاقبت ماندم به نزد مادرم

از تن و جان دور شوهرم

14-ازدواجی دلخواه و ایده آل

شد میسّر با جوانی خوش جمال

15-امّا این خوش چهره و خوش رنگ و رو

ذرّه ای در او نمی بود آبرو

16-هم ریاکار بود و هم اهل زَدَن

سرخ و الوان شد ازو از من بَدَن

17-زنهائی هرزه به پشت راز داشت

بهر زن بازی- هزاری آز داشت

18-هر چه صبرش می نمودم این پلید

از سیه کاری نمی گردید سپید

19-شب نمی آمد بمنزل تا سحر

هیچ نمی یافتم زکردارش خبر

20-ذوب شد از او تن و اندام من

ذرّه ذرّه می نمود من

21-چون طلاق خواستم بخواست وجهی کلان

گشت تیره بهرم این دهر و زمان

22-شمعی گشتم سر در آتش تن بسوز

نه بشب بی سوز بودم نه بروز



منبع: http://setaei. /



من به پیری ...

درخواست حذف اطلاعات
1.من به پیری بوسِ بازی میکنم

با جوانان همطرازی می کنم

2.شب زنم بوسه جمال ماه را

صبح بوسم حمد و بسم الله را

3.قصه این بوسهِ بازی شد دراز

بوسه بازی می کنم گاه

4.گاه بوسم نام ربّ پاک را

گه به درگاهش ببوسم خاک را

5.بوسه را من دوست میدارم از آن

چون رسد دستور آن از ژرف جان

6.چون ببوسم روح می رد غذا

سیر می گردانمش بهر خدا



منبع: http://setaei. /



خون و لاله

درخواست حذف اطلاعات

1-لاله با خون گفت گویا از منی

ور مسلمانی ولو که ارمنی

2-دانم این را بوده ای از بود من

روزگاری لاله بودی در چمن

3-راهی گشتی در سرای آدمی

گشتی با قلب و رگ او همدمی

4-لاله ای تو-لاله ای گرم و خموش

اصل خود را از من لاله-مپوش

***

5-گفت خون- ای لاله خونین عذار

لاله بودم- دست از خونم بدار

6-خون شدم خون رگ و قلب شهید

کز رگ او- اینکه بینی برجهید

7-دیدن این خون بیارد ناله ها

زاید از این خون زمانی لاله ها

8-هر کجا که لاله می آید پدید

باشد آنجا خاکِ پاکِ یک شهید



منبع: http://setaei. /



دختری بودم جسور و .....

درخواست حذف اطلاعات

1-دختری بودم جسور و پُر غُرور

عقد بستندم بزور با یک صبور

2-ننمودم بهر او من همسری

بلکه بودم بهر او چون آذری

3-هر چه نازم می نمود آن اهل راز

من نمی گشتم ز بهرش دلنواز

4-چون شدم بیمار مرا غمخوار بود

در کنار بسترم بیدار بود

5-بدورا می گفتم و او می شنید

ساعتی بعد هدیه بهرم می ید

6-چون نداشت در قلب من جا و مکان

بودم از کردار نیکش در فغان

7-کار او را از رّیا پنداشتم

کینه بهرش اندرون می کاشتم

8-روزی گفتم که طلاق خواهم ز تو

چون جدا باشد دل و راهم ز تو

9-گفت اینکه اشتباه است و گناه

این یکی را خواهشاً از من نخواه

10-گفتمش که من فراری می شوم

اهل بنگ و میگساری می شوم

11-این طلاق واجب شده چون نان شب

با تو هستم در عذاب و در تعب

12-مادرم گفت سر براه شو سر براه

اشتباه است این طلاق و اشتباه

13-عاقبت ماندم به نزد مادرم

از تن و جان دور شوهرم

14-ازدواجی دلخواه و ایده آل

شد میسّر با جوانی خوش جمال

15-امّا این خوش چهره و خوش رنگ و رو

ذرّه ای در او نمی بود آبرو

16-هم ریاکار بود و هم اهل زَدَن

سرخ و الوان شد ازو در من بَدَن

17-زنهائی هرزه به پشت راز داشت

بهر زن بازی- هزاری آز داشت

18-هر چه صبرش می نمودم این پلید

از سیه کاری نمی گردد سپید

19-شب نمی آمد بمنزل تا سحر

هیچ نمی یافتم زکردارش خبر

20-ذوب شد از او تن واندام من

ذرّه ذرّه می نمود من

21-چون طلاق خواستم بخواست وجهی کلان

گشت تیره بهرم این دهر و زمان

22-شمعی گشتم سر در آتش تن بسوز

نه بشب بی سوز بودم نه بروز



منبع: http://setaei. /



پندهای سلطان به فرزندش

درخواست حذف اطلاعات
1.گفت سلطانی بفرزندش شبی

گوش کن ای جان بابا مطلبی

2.چونکه گشتی شاه خود خواهی مکن

غیظ بر درگاهی مکن

3.در غضب هرگز نریزی خون

حرف نمّامان نگیری یک نفس

4.چونکه گشتی بر ی بد گمان

تیر بهر او مَنه اندر کمان

5.این بدان سلطان گیتی ایزد است

حّی و قیوم است و شاه سرمد است

6.شرم دار از او که باشی در غضب

کَس نیازاری به شاهی بی سبب

7.هیچ تصمیمی نگیری با شتاب

در غضب را نگیری در عذاب

8.چون غضب گردد سراپا در عدم

جای او آید ندیمی چون ندم

9.با غضب بر تخت شاهی رو مکن

با غضب ای جان بابا خو مکن

10.گر-به تخت بودی گشتی خشمگین

یا نمودندت به شخصی آتشین

11.صبر و آرامی کن و رو اندرون

تا شود خشم از درون تو برون

12.هان-مبادا با غضب شاهی کنی

هر چه را خواهی و ناخواهی کنی

13.ما ستائی جمله بر فرش جهان

پند این شه را بگیریم همچو جان

14.خشم داریم و غضب ما همچو شاه

لیک باشد ایزدان ما را گواه



منبع: http://setaei. /



دختری از روستای کریز

درخواست حذف اطلاعات
1-روستائی بود نام آن کریز

دختری زیبا در آنش عشـوه ریـز

2-در کریز آن دختر نیکو جمال

دل ربـودی از جوانی کـم کـمـال

3-آن جوانک گفت با دختر به راز

عاشقـت گردیده ام بـا صـد نیـاز

4-دخترک هم گفت من هم این چنین

قلب و جـانم با تـو باشـد نـازنین

5-تاجری از گوشه گاه روزگار

از قضا از آن دهـک شـد رهـگزار

6-دخترک را از پدر با زر ید

صبـح فـردا آن جـوان او را نـدیـد

7-شد پریشانش که اکنون او کجاست

آن جـمال دلـربایش کـیمیاسـت

8-با هزاری سوزش و افغان و آه

توشه ای بگرفت و راهی شد براه

9-بیست سالی گشت بهر یار خویش

او به گامـی محکم و قـلبی پریش

10-روزی در کوئی بدید یک زن که او

روسپـئی باشـد وقـیـح و زشـت رو

11-میکند بازیچه های عنتران

تـا بـیابـد ســکه ای از عــابـران

12-چونکه فارغ شد زن از بازیگری

گفـت با او از چه جایی ای پری

13-گفت پولی ده که گویم کیستم

ور نداری دور شو من نیستم

14-چونکه پولش داد گفتش ای عزیز

من فلان-دختِ فلانم از کریز

15-گفت ز آنروز که کریزت دیده ام

بیست سالی از پی ات گردیده ام

16-گر که می بودی مرا حسن کمال

اینهمه بهرت نمیدیدم ملال

17-من جوانی را ز تو دادم به باد

هیچ را این چنین عشقی مباد



منبع: http://setaei. /



بتانِ طرار

درخواست حذف اطلاعات
1-طراز شهری ببود پُر از بُت ناز

طراز امروز شده شیراز و اهواز

2-ببین اندر بُتان بس جلوه یار

ولیکن الحذر زین خلقِ عیّار

3-ازین بُت ها کند یار دلربائی

مبین این مُشت خاک و شو خدائی

4-فتاده جلوه حق اندر اینان

ببین حق و مبین این نازنینان

5-ستائی هر بُتی چون نقش دیوار

دهد دیدار- ما را با رخ یار



منبع: http://setaei. /



به هر چه کردی عادت

درخواست حذف اطلاعات
1-به هر چه کردی عادت ایدل-ایدل

شود آن عاقبت بهر تو حاصل

2-به عقبی آن بُوَد ایدل ترا یار

ولی هستی بدور از وجه دلدار

3-مکن عادت بچیزی جز خدایت

که جز او نیست محبوبی برایت



منبع: http://setaei. /



خواسته ک ن

درخواست حذف اطلاعات

1-گر نبود کودک در دین دنیای ما

شاید بود جنگ و جَدَل گاهی روا

2-امّا چون کودک گُل نورسته ایست

از گلستان جهان یک دسته ایست

3-نیست شایسته کنیم جنگ و جدل

یا محبت را به خونریزی بَدَل

4-در حضور ربّ و معصوم ک ن

جنگ باشد کار زشت کافران

5-رسم کودک خنده هست و شادی است

رسم دیو خشم بد و بیدادی است

6-حیف نیست که کودک ناز لطیف

گردد از رسم وره خفیف

7-چهره ی کودک بما گوید شما

وارد آئید در طریق و رسم ما

8-مهربان باشید آری مهربان

که بُوَد این خواسته ما ک ن



منبع: http://setaei. /



دختری از روستای کریز

درخواست حذف اطلاعات
1-روستائی بود نام آن کریز

دختری زیبا درآنش عشـوه ریـز

2-در کریز آن دختر نیکو جمال

دل ربـودی از جوانی کـم کـمـال

3-آن جوانک گفت با دختر براز

عاشقـت گردیده ام بـا صـد نیـاز

4-دخترک هم گفت من هم این چنین

قلب و جـانم با تـو باشـد نـازنین

5-تاجری از گوشه گاه روزگار

از قضا ازآن دهـک شـد رهـگزار

6-دخترک را از پدر بازر ید

صبـح فـردا آن جـوان او را نـدیـد

7-شد پریشانش که اکنون او کجاست

آن جـمال دلـربایش کـیمیاسـت

8-با هزاری سوزش و افغان وآه

توشه ای بگرفت وراهی شد براه

9-بیست سالی گشت بهر یار خویش

او به گامـی محکم و قـلبی پریش

10-روزی در کوئی بدید یک زن که او

روسپـئی باشـد وقـیـح و زشـت رو

11-میکند بازیچه های عنتران

تـا بـیابـد ســکه ای از عــابـران

12-چونکه فارغ شد زن از بازیگری

گفـت با او از چه جایی ای پری

13-گفت پولی ده که گویم کیستم

ور نداری دور شو من نیستم

14-چونکه پولش داد گفتش ای عزیز

من فلان-دختِ فلانم از کریز

15-گفت ز آنروز که کریزت دیده ام

بیست سالی از پی ات گردیده ام

16-گر که می بودی مرا حسن کمال

اینهمه بهرت نمیدیدم ملال

17-من جوانی را ز تو دادم به باد

هیچ را این چنین عشقی مباد



منبع: http://setaei. /



چرا حافظ نگفته

درخواست حذف اطلاعات
1-اگر می بود نقص در متن قرآن

نمی بُرد از آن یک لحظه فرمان

2-چرا حافظ نگفته عیب قرآن

چرا سعدی ندیده نقصی در آن

3-چرا پروین نگفته از زیانش

نکرده بوعلی رَدِ بیانش

4-نه عارف بد در آن دیده نه عامی

نه گفته بمانندش کلامی

5-تمام عالمان دانش اندوز

چنین هم عاشقانِ پُر سوز

6-همه شیدای این شیوا کلامند

همه مفتون این نورِ مدامند

7- زادگان اهل احسان

برای اعتلایش داده اندجان

8-اگر مغزی بآن ایراد بسته

در آن حیله گر نشسته

9-گرفته گر ی اشکالی بر آن

نبوده اشکالش محکم به برهان

10-بسا که حقیقت را ندیده

ره اهریمنان را برگٌزیده

11-درخشد وحی حق بهتر از خورشید

پُرست عشق و صفا و مهر و امید

12-ستائی- آنکه با قرآن نباشد

دل و جانش پی جانان نباشد

13-چنین هم هر که از قزآن بدورست

ضمیر و باطلنش بی چشم و نورست



منبع: http://setaei. /



لطیفه پشت و رو پوست

درخواست حذف اطلاعات

1-بود در عصر قدیم مردی سیاه

آن سیاهی را گمان کردی گناه

2-در ملال می بود زین رخسار و رنگ

داشت از رنگ رخش بیهوده ننگ

3-او رفیقی داشت محروم و فقیر

گفت میخواهی رهی زین رنگ قیر

4-گفت آری-گرکه می باشد رهی

ای عزیزجان-مراده آگهی

5-گفت راهی هست بس جش کلان

لیک در تو نیست آن ت فلان

6-گفت پردازم به کم کم ج آن

تا شود کافی همان ج کلان

7- حال ای یار گرام راهش بگو

گفت باید کرد پوستت پشت و رو

8-پشت پوست تو بُوَد چون بُز سپید

این تراجان برادر یک نوید

9-هر بُزی که رنگ آن باشد سیاه

دیده ای چون سلخ گردد گه به گاه

10-پشت پوست او بُوَد رنگش سپید

این بِگیر هم مژده برخود هم امید

11-پوستت را می توانم با حساب

پشت آن را رو کنم بهر ثواب

12-وجه آنرا گر بپردازی بسال

پس از آن راحت شوی از این ملال

13-منهم ریزم طرح آنرا طی سال

تا رسد آن طرح ریزی در کمال

14-آن سیه-سالی مرتب ج داد

طرح ریز را با ریالش ارج داد

15-روز موعود طرح ریز گفت ای رفیق

مانده ام اندر شگفت این طریق

16-زیرا باشد اندرین طرح وسیع

سخت اشکالی بزرگ ونابدیع

17-رو چو گردد پوشش پرمایه است

می فتد بالای ابرو است

18-راه دیگر نیست گر خواهی بخواب

تا دهد مقراض(1) -کار من جواب

***

19-گر نخواهی کند رنگت چنین

م با کاردان را برگزین

20-بهر هر ی بستر شود

کمتر از و و استر شود

21-گر ستائی هست نقض ات-فی المثال


با حقیقت سازگاری کن منال


1-مقراض= قیچی



منبع: http://setaei. /



من خداوند جهانم

درخواست حذف اطلاعات
1-من خداوندِ جهانم که خدا ز آنِ من است

مالکِ جان جهانم کی به کتمانِ من است

2-خون دل خورده ام و راه ب زازل

چه غبارهای غلیظی که به دامانِ من است

3-رنج بسیار کشیدم که شدم صاحب حقّ

حالیا حقّ بدرونِ دل و این جانِ من است

4-گر که منصور بگفت است انا الحقّ سر-دار

او بمعنا به سر گوشه ای از خوانِ من است

5-عابدی کاو به نشست است به تسبیح و

گو چنین باش که خلقی چو تو مهمانِ من است

6-آنکه کتمان د این سخنِ پاکِ مرا

یا که فرعونِ من است یا خودِ هامانِ من است

7-زاهد-ار زهد فشان است بدانید که او

متحیّر به سرِ نقطه ایمانِ من است

8-آیت است اینکه خداوند بمن گفت بگو

این دلیلِ من و هم کثرتِ برهانِ من است

9-آنکه سجاده نشین است به شبهای دراز

خوش عزیزیست که او هم ز رقیبانِ من است

10-مژده بادابهمانی که بمن ظلم نمود

به معاد ز آتش آشفته نگهبانِ من است

11-آنکه بر نیزه سرش آیت قرآن خواندست

آن حسینِ(ع) من و هم آن سروقرآنِ من است

12-بانوئی که بچشید جام بلا کرببلا

زینب(س) ماست ستائی-ز طبیبان من است

13-آن شبی هم که ببود شام غریبان بلا

ایدلا تا به ابد شام غریبان من است



منبع: http://setaei. /