رسانه
رسانه

ما که درختیم، قلم می شویم



بوی تو می دهد آغوشِ خالی ام

درخواست حذف اطلاعات

.

از خا ترِ جنازه ام بوی تو خواهد آمد…

.

.

.




دنیای موازی

درخواست حذف اطلاعات

توی دنیای موازی احتمالاً پیرزنی هستم غرغرو، که قندخون بالا و دیابت دارد، بدون اینکه از آن ها رنج ببرد، اهل و روزه نیست، از شوهرش تمکین نمی کند و حاضر نیست دستش را جلوی بچه هایش دراز کند.

پیرزنی که آرزوی مرگ نمی کند اما مرگ را دوست دارد به اندازه ی چارقد گل گلی اش. زندگی برایش دندانی ست که بعد دندانی فرومی ریزد و بعد تمام.




خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات

‏هر وقت برایم آرزوی خوشبختی می کردی، یعنی می خواستی خودت را از من بگیری یا لااقل این را بفهمانی که «اومدنی رفتنیه».


پ.ن: نفس نکش همین الان همه از تو هوا میخوان...




مرا که می بینی…

درخواست حذف اطلاعات

چشم هایم تقدیم به تو... اگر لحظه ها امان می دادند، آ ین تصویرت را قاب می پشت ذهن خاطره بازم. ای آ ین کشتی از این دریا که روی گونه هایم روان می شود بیرون بزن. لنگر بگیر توی چشم هایم. دارد این فراموش کاری آزارم می دهد. بگذار تو را ثبت کنم در نگاهم که این یعنی تو را از دست نخواهم داد. دست هایم تقدیم به تو...


پ.ن: به جز تو هیچ اینجا نیست…




تو تو تو

درخواست حذف اطلاعات
. به یاد من که نمی افتی
هجوم شادی و غم هستی
تو عاشقانه ترین شعرِ
تمام زندگی ام هستی

ج.ح
غزل جدید......



جای تو خالی بود...

درخواست حذف اطلاعات

از این روزهای بیهوده:


جای طناب دار جای بوسه بر گردن

جای تو خالی بود وقت خودکشی


جای تو خالی بود در تختی که خالی بود

در خانه ای ویرانه که در این حوالی بود


جای تو خالی بود وقتِ بازجویی ها

هی خون و استفراق توی دستشویی ها


هی واژه چیدن، بغض ، شیطنت

از فرط سرمستی! به حافظ روی آوردن


افسانه ها را دوره در پی تغییر

تا شست و شوی عشق از خودخواهی و تقدیر


شک می کنم به هر خدای شاکی و غمگین

به اعتمادِ تو به هر تغییر از پایین!!


من دست خواهم برد به تقدیر انسان ها

چیزی عوض خواهد شد از دیدِ من و آن ها


چیزی که در تو سرنوشتم را رقم می زد

آینده و / حالِ مرا از من به هم می زد


چیزی که با گریه فراموشش نمی کردیم

آتشفشانی را که خاموشش نمی کردیم


اندوه لیلی از دل مجنون نخواهد رفت

کابوس هایت از سرم بیرون نخواهد رفت


هرچند دوری تو را طاقت نیاوردم

با این همه احساس تنهایی نمی


بودی ولی مثل سیاهی در سفیدی ها

در ناامیدی های من... در ناامیدی ها


هستی ولی دائم به فکر رفتنت هستم

یک ابر بغض آلود روی دامنت هستم!!


حس می کنم بغض تو را وقتی که می باری

وقتی که از من حال و روز بدتری داری


عُق می زنم روی شب و شعری نمی خوانم

پایان کار ما چه خواهد شد؟ نمی دانم!!


معشوق من زود آمدی و دیر خواهی کرد

با شعرهای ساده ام تغییر خواهی کرد؟؟


باران شوم هرقدر... خاموشت نخواهم کرد

معشوق من هرگز فراموشت نخواهم کرد


در خانه ای ویرانه که در این حوالی بود

جای تو خالی بود... خالی بود... خالی بود...


«جعفر حبیبی»




ای آ ین صدای صداها…

درخواست حذف اطلاعات

آ ین پیغامی که فرستادم لبخندی بود که هیچ گاه نزدم. آ ین حرفی که نزدم عذرخواهی ساده ای بود که نه از سر ِ غرور که از روی حماقت از زبان الکنم بیرون نیامد. آ ین شعری که از من خو ، آ ین ماسی بود که اولین ماس عمرم بود.

از آ ین «دوستت دارم» اما زمان زیادی نمی گذرد. که «دوستت دارم» همین حالاست. همین حالا که زمان ایستاده است و در من رسوخ کرده ای انگار...

صدایم کن!




«دوستت دارم»

درخواست حذف اطلاعات

یکی از باگ های بزرگ من اینست که هیچگاه گفتن «دوستت دارم» را یاد نگرفتم. اصلاً زبانم کوتاه و دهانم تنگ است. دوست داشتم بارها و بارها به همه ی آنهایی که از کنارم رد می شدند و برای ثانیه ای سکوتشان مرا غرق می کرد بگویم که چه اندازه دوستشان دارم! حتی یک قطره، حتی هیچ!

به مادرم به پدرم به همه ی آنهایی که ممکن است یک روز اگر هم بگویم دوستشان دارم نخواهند شنید.

اگرچه یکبار در زندگیم «دوستت دارم» را برای یک نفر نوشتم. اما خب نوشته به درد لای جرز می خورد. هزارتا شعر هم جای این جمله را نمی گیرد وقتی که از زبان واقعاً عاشقت جاری شود.

من سرش ته ترینم. کاش زبان چشمهایم را می خو د. کاش حرفی بین سکوت ما رد و بدل می شد به زیباییِ «دوستت دارم».




سیلی زدم به صورتِ در آینه کبود

درخواست حذف اطلاعات

همیشه رنج ها بهترین خاطرات ما را می سازند. رنج هایی که حاصل انتخاب های به ظاهر اشتباه ما هستند. رنج هایی که صادقانه دوستشان داریم بی آن که از آنها فاصله بگیریم. تصمیم گرفتیم که در رویا زندگی کنیم بی آنکه اسیر زمان باشیم. رویاهایی که اگرچه دور و اگرچه تلخ، زیبا هستند و مگر غیر زیبایی چه می خواهیم؟!

فاصله ها را کنار می زنیم و به عقربه ها خیره می شویم:


سیلی زدم به صورتِ در آینه کبود

خشکم زد از نگاهِ ی که نبود و بود!


از صورتم که مرد شد و زن فرار کرد

[مردی که پای تلویزیون شعر می سرود]


از «زنگ می زدی به منِ آدم آهنی!»

هی تیر می کشید سرم، دود پشتِ دود!!


بوی خوشِ زن آمد و من... [ قطع شد!

گم شد صدای آل پاچینو در صدای هود!]


من پشت سیم، گوش به زنگِ صدای زن

او مثل باجه ی تلفن، خسته از شنود...


حرف از سکوت می زدم و داد می کشید

وقتی به سمت آینه می آمدم فرود


گفتم بایست بلکه زمان هم بایستد

او یک دقیقه ماند دقیقاً...! و رفت زود!


من ماندم و سکوت خودم توی آینه

من ماندم و دوباره همان جسم بی وجود


سیگار می کشیدم و سیگار می کشید

آغوش می گشودم و آغوش می گشود


■■■

تن دادم از خیال به یک فرضِ واقعی!

ساعت جلوی تلویزیون خواب رفته بود...


جعفر حبیبی

پاییز نود و هفت...




شوق مردگی

درخواست حذف اطلاعات

شوق های درونم مردند... درست وقتی که از کنارت می گذشتم حس که هرچه شور و شوق بود مرد. ترس از دست دادن آنچنان مرا در خود فرو برده است که هرچه لذت بخش بود را فراموش کرده ام. من از دست تو کجا فرار می کنم. تو که چسبیده ای به بافت های حافظه ام. تو که بخشی از من شده ای. کجا فرار می کنم؟ منی که از خودم خالی شده ام بدون امید به هیچ راه نجاتی گذر زمان را نگاه می کنم. شاید این جنون کاری د...

آغوش تو کجاست؟ من که در تنهاییِ خودم نمی گنجم مثل زیبایی تو در کلمه، چه کار دارم به آرامش...؟

کاشکی در بغلت راه فراری باشد...




بی نفسی

درخواست حذف اطلاعات
این هوا آلوده ستحتی تو شعرِ کوهن تو کجایی الان؟ منبعِ ا یژن
نور سفید روی سرم سنگینی می کند و خون توی رگ هایم خشک می شود. کوهن توی گوشم... دَنس می تو یور بیوتی... روی تخت بالا می آورم. مثلا چه پایان تلخی در انتظارم است؟ هیچ برداشتی از جهان بیرون ندارم، حالا که دنیای بهتری را توی ذهنم ساخته ام. بیدار می شوم. دنس می تو دِ اِند آو لاو... آلارم گوشی میگوید: هشدار به تعویق افتاد! سرگیجه ام بند نمی آید. یک خواب ابدی میخواهم. اگر سراغم را نگیری بند نمی آید حرف های خیسم. آخ! آیم یور مَن...؟



جاودانگی؟ میل؟

درخواست حذف اطلاعات

یادمه تو کتابای دینی میگفتن انسان میل به جاودانگی داره، به همین خاطر باید یه دنیای دیگه هم وجود داشته باشه تا انسان کاملا از این لحاظ بشه اونور!!

میل به جاودانگی بماند. هیچ نوع میلی نیست که بخوام زندگیِ اینور رو ادامه بدم! فقط به خاطر اینکه ی نگران نشه باقی می مونم. دو سه تا هدف هم برای خودم ساختم که یه خورده فراموشی هم بگیرم...

***

با اینکه هیچ راه فراری نیست

با اینکه واقعا تهِ خط هستم

باید که زندگی م وقتی

تنها دلیل زندگی ات هستم

سید مهدی




تنهایی ام فشرده شده در هیچ!

درخواست حذف اطلاعات

دست های کوچکی دارم. آنگونه که اگر میل کنی به من و آغوش بیگانه ام، خانه ی امنی نباشم. همین حالا تو را می خواهم. درست همین حالا که حتی نمی دانم چگونه می شود تو را خوشحال کرد!

من بسیار ناتوانم! نمی توانم دست بکشم همانگونه که نمی توانم دست دراز کنم. انگار که شیشه ی مشروبم بعدِ بدمستی. در یک مهمانی بزرگ گم شده ام وسط تانگو یدن. داخل مترو گم شده ام قبل از یک کمردرد شدید. داخل اتوبوس گم شده ام بعد از دستمالی شدن!

تنهایی از من سفر نمی کند. نمیدانم دقیقا کجا میروم. اصلا پس می روم یا پیش؟ این یعنی خالی بودن از همه چیز. و خالی شدن از همه چیز یعنی لبریز شدن از تو. نه! مظلوم نمایی نمی کنم. مظلوم نمایی را از من و بدتر از تو می گیرد. آری! مظلوم نمایی بدترین شکلِ زورگویی ست.

تنهایی دردناک نیست. اگر معنا بگیرد که هرگز!

تنهایی به اضافه ی امید و اندکی غرور، به من اندکی رهایی می دهد. اما سوای همه ی این ها خوب می شد اگر ی هوایم را می داشت. آ من دست های کوچکی دارم...




روز خوب

درخواست حذف اطلاعات

با طعنه می گوییم روزِ خوب نزدیک است

جایی که تاریک است در هر حال تاریک است

سید مهدی




شعر، توهم، س

درخواست حذف اطلاعات

قسمت اولِ شعر و هیولاهای پیرامونش: شعر، توهم، س ...


نمی توانم این را کتمان کنم که ‏«خودشاعر پنداری‏» یک مقوله تی است. دوستِ متوسطم که رفاه نسبی و خاطری جمع داشت گمان می کرد می تواند با چند خط شعر که به زور غربالیسم بالا آورده بود روی استوری اینستاگرامش، مخِ آن دخترِ شعردوستِ چشم رنگی که عاشق دکلمه های آذر! بود را بزند. اینجا گمان شاعر ضعیف اگر مرد باشد می تواند پسرِ باشد که میل دارد خود را در تشتِ دختر غوطه ور کند.

اما آن ورِ بوم خنده دار نقاشی های ذهن من، دخترِ لوسی بود از طبقه ی متوسطِ احتمالاً رو به بالا. که اگر هدفش از، به قولِ خودش ‏«شعرِ سپید گفتن‏»، ته ریش های جذابِ معشوق خوشتیپش نبود، احتمالا برای چاپ آن در مجله های زردِ مایل به قهوه ای(!) بود آن هم برای پُز دادن پیشِ فک و فامیل و دوستان بخصوص مرضیه که شعرهایش را مس ه می کرد...


پ.ن: غربالیسم را در توضیح می گویم که شاعر تصمیم بگیرد یک مشت واژه را غربال کند تا در نهایت چیزی خارج شده باشد تا شعر نام گذارده شود.

والسلام

"ج.ح"




سه رنگ، قرمز!

درخواست حذف اطلاعات


■ "سه رنگ، قرمز" ی شاعرانه و آرام که مخاطب را به سمت نشانه ها می کشاند. طوریکه ذهن مخاطب هر اتفاقی را ارجاع می دهد به یک نشانه ی دیگر...

ببینید و لذت ببرید از این خوش ساخت :)




شعر، توهم، س

درخواست حذف اطلاعات

قسمت اولِ شعر و هیولاهای پیرامونش: شعر، توهم، س ...


نمی توانم این را کتمان کنم که ‏«خودشاعر پنداری‏» یک مقوله تی است. دوستِ متوسطم که رفاه نسبی و خاطری جمع داشت گمان می کرد می تواند با چند خط شعر که به زور غربالیسم بالا آورده بود روی استوری اینستاگرامش، مخِ آن دخترِ شعردوستِ چشم رنگی که عاشق دکلمه های آذر! بود را بزند. اینجا گمان شاعر ضعیف اگر مرد باشد می تواند پسرِ باشد که میل دارد خود را در تشتِ دختر غوطه ور کند.

اما آن ورِ بوم خنده دار نقاشی های ذهن من، دخترِ لوسی بود از طبقه ی متوسطِ احتمالاً رو به بالا. که اگر هدفش از، به قولِ خودش ‏«شعرِ سپید گفتن‏»، ته ریش های جذابِ معشوق خوشتیپش نبود، احتمالا برای چاپ آن در مجله های زرد بود آن هم برای پُز دادن پیشِ فک و فامیل و دوستان بخصوص مرضیه که شعرهایش را مس ه می کرد...


پ.ن: غربالیسم را در توضیح می گویم که شاعر تصمیم بگیرد یک مشت واژه را غربال کند تا در نهایت چیزی خارج شده باشد تا شعر نام گذارده شود.

والسلام

"ج.ح"




سکوت من

درخواست حذف اطلاعات

سکوت من علامت رضا نیست.

اتفاقاً نشانه ی مخالفت شدیده.

حتی گاهی ‏«گه نخورین‏ِ» ریزی هم توش هست.

واقعاً میگم.




معرفی کتاب

درخواست حذف اطلاعات

کیمیاگر رمان معروف پائولو کوئیلو قدرت این رو داره که زندگیت رو از این رو به اون رو کنه. تزریقِ امیدِ خالص، شور و انگیزه

پس از دستش ندین!

پ.ن1: پی دی اف کتاب موجوده

پ.ن2: اگر علاقه مند به کتاب صوتی هستین با صدای محسن نامجوی عزیز موجوده

پ.ن3: اگه خوندین نظرتون رو بهم بگین!




حال خوب

درخواست حذف اطلاعات

هیچی نمیتونه به اندازه ی یه پیام چند خطی که مدتها منتظرش میمونی ح رو خوب کنه...

انگار که دوباره همه چیز دوبرابر میشه... جز فاصله البته که نزدیک و نزدیک تر میشه...

باید بیای ببینم

بهار خنده هاتو

بیا بذار تموم شه

روزای برفی باتو