رسانه
رسانه

شاهین داراب



56 «داستان تلخ» نمی بینی آیا؟!

درخواست حذف اطلاعات

56

«داستان تلخ»

نمی بینی آیا؟!

دقیقاً نمی دونم کی بود! ولی انگار چن سال پیش بود که یه داستانی خوندم به نظرم جالب بود. البته من نمی دونم که عین این داستان آیا واقعا اتفاق افتاده یا نه؟ ولی اگه ی اینو نوشته باشه هم بازم به نظرم می تونه یه درس عبرت باشه و یه ت ی به همه مون بده.

داستان مربوط به دوران فرعون مصر بود. همه تون میدونین که ظاهرا یکی از فراعنه خو می بینه و این بادمجون دور بشقاب چینای خلیفه هم اینجوری تعبیرش که یه پسری از بنی تاج و تخت شما رو بر باد میده. عجب!! واقعانم خیلی عجب...

بعد به فرعون پیشنهاد میدن که برای اینکه این اتفاق نیفته ، شما هر چی پسر از بنی بدنیا میادو بکشین. فرعون احمق هم اینکارو میکنه و پسرا رو می کشت و نشونو به بیقاری می برد.

حالا اینا نه تنها این بندگان خدا رو به کارهای اجباری می بردن ، بلکه به خودشون اجازه میدادن که بدترین رفتارها رو هم با اینا داشته باشن.

آقا یه وقتی اگه شما یه مدیری پدیری چیزی شدین مبادا با زیر دستاتون کوچکترین بدرفتاری ین! در آن صورت وای بر شما میشه. چون طرف حسابتون با صاحب اصلی این آدماست. ینی با خودِ خدا طرف حساب میشین. چون خداوند گفته که ما فرزندان آدم رو کرامت بخشیدیم. ینی ما آدما دونه دونمون خیلی با کرامت هستیم. پس اصلا حق نداریم کوچکترین توهین و اهانت به همدیگه چه برسه به اینکه طرفو بزنن و بکشن و ...

باری عرض می شود که ، یکی از این خانم های بنی رو برده بودن برای ساخت همین اهرام ثلاثه که الان در مصر هست ، اونجا کارای سخت و طاقت فرسا انجام دادن. یه سرکارگر الندگم برای اینا گذاشته بودن که شلاق بدست ، اگه اینا کم کاری می و می زد!. پناه بر خدا.

دست بر قضا این بانو حامله بود!. و حتی روزهای پایان بارداریشم بود. یه روز در حین انجام دادن کارهای سختِ بردن مصالح برای ساختن اهرام ، درد زایمان میگیره این خانومو و بچه اشو همونجا بدنیا میاره. دیگه نمی تونس ت بخوره. اون سرکارگر الندگم تا دید خانم نشسته هست با شلاق میاد سروقتش و شروع به کتک کاری میکنه. این خانم هم مجبور میشه با هر وضعی بود بچه به بغل کارهم ه.

در همین حین که اینقد فشار جسمی و روحی بر خانمه وارد شد ، سرشو به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

نمی بینی آیا؟!

البته در اون داستانی که من خوندم کمی تندتر نوشته بود و من کمی تغییر دادم این قسمتشو. در اون داستان نوشته بود که وقتی سرشو به سوی آسمان بلند کرد ، خب البته میدونین که منظورش به خداوند بود گفت :

 

آیا در خو ؟ و نمی بینی؟...

 

روزها و ماها گذشت تا اینکه حضرت موسی ع شد و اون داستان مفصلش که بهتر از من میدونین.

کار به اونجا کشیده شد که بنی تصمیم گرفتن تا از سرزمین مصر بسمت آنسوی رود نیل حرکت کنند. ینی از دست ظلم و جور فرعونیان فرار کنند.

حضرت موسی ع جلو و قومش پشت سر حرکت د تا به ابتدای رود نیل رسیدن. از اون طرف قضیه هم ، فرعونیان متوجه شدند و به تعقیب پشت سرشان حرکت تا اونارو دستگیر کنند.

وقتی به های بنی رسیدن فرمان خداوند رسید و حضرت موسی ع هم عصا را به رود نیل زد و دستور باز شدن رود را صادر کرد و رود نیل شکافته شد و بنی از آن عبور د.

فرعون هم رسید. وقتی عبور را باز شده دید ، آنها هم بی مهابا به رود زدن و حرکت و وقتی هم همه کاملاً وارد نیل شدن آبهای دو طرف با تمام فشار و سرعت بهم آمد و آنها را پرس کرد و دمارشونو در آورد!...

وقتی روز شد جسد های و هدم و حشم فرعونیان بر روی آب پدیدار شد. افراد بنی هم از آن طرف رود ، همه مشغول تماشای آنها بودن.

یکی از انی که مشغول تماشای این نابود شده بر روی رود نیل بود همون خانمی بود که داستانشو گفتم. ایشون هم با حیرت و تعجب به آنها نگاه می کرد.

 

و خداوند به موسی ع گفت ، ای موسی ...

به آن بانو بگو که ما در خواب نبودیم...

بلکه ما در کمین ظالمین بودیم...

 

آره دوستان ، شاید همه این داستان عیناً وجود نداشته باشه ، امّا خودتون بهتر میدونین که مشابه اش همین الان هم داره اتفاق می فته ؛ شایدم بدترش! متاسفانه...

امّا یادتون و یاد همه مون باشه که دنیا حساب کتاب داره و الکی نیست که هرکاری دوس داری ی و در بری. وای بر انی که یک روزی ناغافل در کمین صاحب قرار بگیرن. پناه بر خدا و بیاین همه برای هم دعا کنیم که گرفتار چنین کارایی نشویم.

خدایا ، همه ما را نسبت به هم و حتی نسبت به همه موجودات مهربان و بی آزار بگردان. هر کی داره ظلم می کنه رو آگاه و هدایتش کن. آمین 




54 دسی کومپای مش فِیضُل

درخواست حذف اطلاعات

54

دسی کومپای مش فِیضُل

اون قدیما ، شما فک نکنم یادتون بیاد. اون موقع هایی که گندمارو با دست درو میکردیم و با اسب هم من می زدیم. یادتون میاد؟ نه بابا ، مال خیلی سال پیشه. یه چیزی حدود دویست سیصد سال پیشو میگم.

سالیان سال بود که سیستم اون زمونا اینجوری بود. موقع برداشت گندوما درو میکردیم و سپس در یه جای صافی که بشه با اسب من زد همه رو می چیدیمو و کَر درست میکردیم و هر روز یکی دوتا از این کرها رو با یکی دوتا اسب بشکل دایره ای من می زدیم. بعد تخمای جدا شده ی گندوما رو با استفاده از باد پاک میکردیم. خلاصه سالیان سال اینجوری بود دیگه.

تا اینکه شنیدیم در ترکمن صحرا دسی کومپا اومد و خودش گندمو میخوره و پِسخودشو جدا میکنه و دانه را تحویل میده.

بزرگان رفتن و یک دستگاه از این دسی کومپا رو با رانندگی مش فِیضُل آوردن محل. البته اسم اصلی مش فِیضُل ، فیضل الله بود که اسمشو خلاصه کرده بودن به مش فِیضُل.

کل محل از مرد و زن و پیر و جوان همه جمع شدیم و به استقبال دسی کومپا رفتیم. دیدیم بله ، دسی کومپا آمد و پیش کرها پهلو گرفت.

کل اکبر عمواعلام کرد که آماده باشین تا کرهای شما رو دسی کومپای مش فِیضُل بزنه. آقا ما هم رفتیم روی کرها و دسه های گندمو گرفتیم. تا دسی کومپا روشن شد و مش فِیضُل هم رفت روی سیستم و گفت بدین ، همه کر دسه ها رو دادیمو و اینم گذاشت توی ورودی گندم دسه ها. بعد همه حمله کردیمو گندم دسه ها رو پِتی کردیم داخل کومپا. یک دفعه دیدیم کومپا پرت پرت آمد. مش فِیضُل داد کشید که ای خدا کومپا داره خفه میشه.

کل اکبر عمو بِصلاح وارد بود رفت یک شِردون آب آورد و ریخت داخل دسی کومپا که بتونه گندمارو قورت بده!. مش فِیضُل عمو داد کشید که اکبر آب نریز آب نریز. قالی عمو سریع رفت پشت سر هم دسی کومپا رو زدن که مثلا گندم دسه ها از گلوش پایین بره. چمن هم ایستاده بود. پیرزنی بود که کارای طبابت سنتی رو انجام میداد. همه داد زدن که چمن بیا دماسّی اش رو بگیر. خیال می که دسی کومپا دماسّی شد. خاتون که زن مهربونی بود رفت و یکم دسی کومپا رو نوازش کرد و گفت بلارم شه دسی کومپای بلاره ، کالش هاکن کالش هاکن.

در همین حین مش قاربون اوستای اصلی دسی کومپا ، از راه رسید و تا دید که وضعیت اینجوریه همه رو از دور بر دسی کومپا دور کرد و کومپارو خاموش کرد و برای مردم حاضر در صحنه سخنرانی کرد و شکل کارشو گفت. و همه رو به آرامش دعوت کرد و گفت که باید کرها رو یکی یکی بزنیم و دسه های گندمو هم باید کم کم بدیم به دهنه کومپا.

بعد خودش رفت پشت سیستم و کارشو که شروع کرد تازه همه فهمیدیم که ای بابا اون کارا چی بود؟! هر چیزی راهی داره و هر کاری هم حساب کتاب داره. آقا منبعد همه خودشون اوستا شدن و دیگه میدونسن که چجوری باید با این بنده خدا دسی کومپا کار کنن.

این قضیه گذشتو بعد از مدتی اعلام که تو محل تلگرام اومد!. آقا همه تلگرام گرفتیمو و شروع کردیم به همدیگه پغوم و پسغوم دادن. آقا عین دسی کومپای مش فِیضُل با این بنده خدا تلگرام برخورد کردیم. اینقد پیغام دادیم که این تلگرام هم خفه کرد. هر از هر جا یه چیزی براش میومد بدون اینکه خودش ببینه و بشنوه و بخونه ، فوری برای کل محل فوروارد می کرد. یادمه یه روز صبح که بلند شدم و تلگرامو باز دیدم فقط یک نفر برام هیژده هزار پست ارسال کرد. آقا یه نفر بود که لیسانس فوروارد رو داشت. تازه یکی بود که اون ای فوروارد رو داشت. از زمین و زمان برای ما فوروارد میکرد. محل ما بیست و پنج خانوار بود ، فقط یازده هزارتا کانال داشت. و گروه که دیگه نگو. اصلا نمی شد شمرد. من یه بار خواستم بشمرم تا نهصد و هشتاد و چارهزارتا رفتیم که دیگه رد شدم و ول .

همه محلی ها هم تو کانال و گروه ها اَد بودن. یعنی وقتی کانالو باز میکردی و داخلش می شدی گم میشدی تا دربیای.

شاید بعضی وقتا تا سه شبانه روز طول میکشید. خدا بیامرزه میگن گال بوته گنّا رفت تو تلگرام گم شد و بعد از یک هفته جنازه اشو پیدا . نیست که بیچاره رفته بود تو کانال ، این فوروارد و فوروارد اینقد مطالب روش ریختن که بیچاره اون زیر خفه شد. خلاصه...

آقا ، حالا گفتن که تلگرام اومد ، اینهمه مطالب ، اینهمه پست ، اصلا فک کردی که هی برای اینو اون مطالب و ع و صدا و و ... می فرستی ، اصلا خودت یه ذره اشو میخونی؟

اینهمه پست های موعظه و خطابه و سخنرانی و خبر و ... اصلا خودت یه ذره تحت تاثیر قرار می گیری؟ اصلا تو رفتارت تونسی یه ذره تغییر با استفاده از این فورواردها و مطالب بوجود بیاری؟آقا ، برو یه مطلبو بخون و ببند همه تلگرامو. همون یکیشو تو رفتارت و تو جامعه ات و تو هر جای دیگه پیاده کن. و گرنه اینکه هی وانمود کنی که بله ، تو هم خیلی بلدی که نشد کار!. یکی یاد بگیر پیاده کن و دوباره یکی دیگه یاد بگیر و پیاده کن. نه اینکه هزار هزار مطالب و سخنرانی و حرف و موعظه ، ولی یک دونه اشو اصلا در زندگیت نبینن.

واقعا راس نمیگم؟. حالا بازم برو فوروارد کن...




56 «داستان تلخ» نمی بینی آیا؟!

درخواست حذف اطلاعات

56

«داستان تلخ»

نمی بینی آیا؟!

دقیقاً نمی دونم کی بود! ولی انگار چن سال پیش بود که یه داستانی خوندم به نظرم جالب بود. البته من نمی دونم که عین این داستان آیا واقعا اتفاق افتاده یا نه؟ ولی اگه ی اینو نوشته باشه هم بازم به نظرم می تونه یه درس عبرت باشه و یه ت ی به همون بده.

داستان مربوط به دوران فرعون مصر بود. همه تون میدونین که ظاهرا یکی از فراعنه خو می بینه و این بادمجون دور بشقاب چینای خلیفه هم اینجوری تعبیرش که یه پسری از بنی تاج و تخت شما رو بر باد میده. عجب!! واقعانم خیلی عجب...

بعد به فرعون پیشنهاد میدن که برای اینکه این اتفاق نیفته ، شما هر چی پسر از بنی بدنیا میادو بکشین. فرعون احمق هم اینکارو میکنه و پسرا رو می کشت و نشونو به بیقاری می برد.

حالا اینا نه تنها این بندگان خدا رو به کارهای اجباری می بردن ، بلکه به خودشون اجازه میدادن که بدترین رفتارها رو هم با اینا داشته باشن.

آقا یه وقتی اگه شما یه مدیری پدیری چیزی شدین مبادا با زیر دستاتون کوچکترین بدرفتاری ین! در آن صورت وای بر شما میشه. چون طرف حسابتون با صاحب اصلی این آدماست. ینی با خودِ خدا طرف حساب میشین. چون خداوند گفته که ما فرزندان آدم رو کرامت بخشیدیم. ینی ما آدما دونه دونمون خیلی با کرامت هستیم. پس اصلا حق نداریم کوچکترین توهین و اهانت به همدیگه چه برسه به اینکه طرفو بزنن و بکشن و ...

باری عرض می شود که ، یکی از این خانم های بنی رو برده بودن برای ساخت همین اهرام ثلاثه که الان در مصر هست ، اونجا کارای سخت و طاقت فرسا انجام دادن. یه سرکارگر الندگم برای اینا گذاشته بودن که شلاق بدست ، اگه اینا کم کاری می و می زد!. پناه بر خدا.

دست بر قضا این بانو حامله بود!. و حتی روزهای پایان بارداریشم بود. یه روز در حین انجام دادن کارهای سختِ بردن مصالح برای ساختن اهرام ، درد زایمان میگیره این خانومو و بچه اشو همونجا بدنیا میاره. دیگه نمی تونس ت بخوره. اون سرکارگر الندگم تا دید خانم نشسته هست با شلاق میاد سروقتش و شروع به کتک کاری میکنه. این خانم هم مجبور میشه با هر وضعی بود بچه به بغل کارهم ه.

در همین حین که اینقد فشار جسمی و روحی بر خانمه وارد شد ، سرشو به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

نمی بینی آیا؟!

البته در اون داستانی که من خوندم کمی تندتر نوشته بود و من کمی تغییر دادم این قسمتشو. در اون داستان نوشته بود که وقتی سرشو به سوی آسمان بلند کرد ، خب البته میدونین که منظورش به خداوند بود گفت :

 

آیا در خو ؟ و نمی بینی؟...

 

روزها و ماها گذشت تا اینکه حضرت موسی ع شد و اون داستان مفصلش که بهتر از من میدونین.

کار به اونجا کشیده شد که بنی تصمیم گرفتن تا از سرزمین مصر بسمت آنسوی رود نیل حرکت کنند. ینی از دست ظلم و جور فرعونیان فرار کنند.

حضرت موسی ع جلو و قومش پشت سر حرکت د تا به ابتدای رود نیل رسیدن. از اون طرف قضیه هم ، فرعونیان متوجه شدند و به تعقیب پشت سرشان حرکت تا اونارو دستگیر کنند.

وقتی به های بنی رسیدن فرمان خداوند رسید و حضرت موسی ع هم عصا را به رود نیل زد و دستور باز شدن رود را صادر کرد و رود نیل شکافته شد و بنی از آن عبور د.

فرعون هم رسید. وقتی عبور را باز شده دید ، آنها هم بی مهابا به رود زدن و حرکت و وقتی هم همه کاملاً وارد نیل شدن آبهای دو طرف با تمام فشار و سرعت بهم آمد و آنها را پرس کرد و دمارشونو در آورد!...

وقتی روز شد جسد های و هدم و حشم فرعونیان بر روی آب پدیدار شد. افراد بنی هم از آن طرف رود ، همه مشغول تماشای آنها بودن.

یکی از انی که مشغول تماشای این نابود شده بر روی رود نیل بود همون خانمی بود که داستانشو گفتم. ایشون هم با حیرت و تعجب به آنها نگاه می کرد.

 

و خداوند به موسی ع گفت ، ای موسی ...

به آن بانو بگو که ما در خواب نبودیم...

بلکه ما در کین ظالمین بودیم...

 

آره دوستان ، شاید همه این داستان عیناً وجود نداشته باشه ، امّا خودتون بهتر میدونین که مشابه اش همین الان هم داره اتفاق می فته ؛ شایدم بدترش! متاسفانه...

امّا یادتون و یاد همه مون باشه که دنیا حساب کتاب داره و الکی نیست که هرکاری دوس داری ی و در بری. وای بر انی که یک روزی ناغافل در کمین صاحب قرار بگیرن. پناه بر خدا و بیاین همه برای هم دعا کنیم که گرفتار چنین کارایی نشویم.

خدایا ، همه ما را نسبت به هم و حتی نسبت به همه موجودات مهربان و بی آزار بگردان. هر کی داره ظلم می کنه رو آگاه و هدایتش کن. آمین 




52 اینکه میگن نابسامانیای جامعه نتیجه اعمال ماست ؛ صحّت داره؟!

درخواست حذف اطلاعات

52

اینکه میگن نابسامانیای جامعه نتیجه اعمال ماست ؛ صحّت داره؟!

بله ، دقیقا راسته. همه نابسامانیای اجتماعی از هر مدلش نیتجه اعمال آدمای اون جامعه هست. چطور؟

اوّل بگم ، اعمال جمع عمل هست. عربیه. عمل هم ینی کار. و اعمال ینی کارها. چون آدمای جامعه دائم مشغول انجام کار هستن ، طبیعتاً کاراشون نتیجه هم داره. بد یا خوب. اگه برنامه ریزی برای انجام کار درست باشه ، نتیجه کار خوب از آب در میاد ، امّا اگه بد باشه خوب معلومه که نتیجه هم بد از آب در میاد.

ببینین ، یه مثال عینی می زنم. مثلا یه جایی مثل شمال ، قبلنا بارون زیاد می اومد و همه جا پر برکت بود ، اما حالا کم شده. چرا ؟ از نظر علمی بررسی کنین ، چه عواملی باعٍث بارندگی می شد؟ مثلا وجود درختان و جغرافیای منطقه ، مثل پستی و بلندی کوه و دشت و ...پس حتما تغییری در این شرایط بوجود اومده که بارون نمیاد یا کم میاد. دقیقا معلومه ، درختای بزرگ جنگلو یه عده ای اومدن قطع . یه عده ای دیگه دیدن و خم به ابرو نیاوردن. کوه و کمر رو گرفتن و تغییر درش ایجاد ، یه عده ای دیدن و حرف نزدن. نتیجه ، کمبود باران. ینی نتیجه کارهای خودمونو خیلی زود دیدیم.

آب های آشامیدنی با کمبود مواجه شد. چاهها سطح آبش رفت پایین. علتش برداشت بیش از اندازه از چاه. نتیجه کمبود آب. همین رودخونه داخل محلمون در طی دوازده ماه آب درش جاریه. یک دو ماهی برای مصارف کشاورزی استفاده میشه و حدود نه ماه دیگه همینجوری می روشه و میره دریا. اگه یه مدیریت خوب باشه ، همین آبو میتونن برای کل منطقه ذخیره و ازش استفاده کنن. و چاهها هم بمونه برای روز مبادا. اما هیشکی اصلا در این زمینه یه ت مورچه ای هم بخودش نمیده. نتیجه چی میشه؟ کمبود آب آشامیدنی. پس درست داریم نتیجه اعمالمونو اینجا هم میبینیم.

من دوتا مثال زدم شما حالا بیا و بررسی کن و هر چی نابسامونی دیدین ، بدونین یه عده ای دارن سودجویی میکنن و یه عده دیگه از آدمای جامعه هم بی تفاوتن. نتیجه کارشون میشه کمبود در همون زمینه.

چرا اروپا پر از برکت هست؟ چرا ژاپن و و کانادا و کلاً کشورای پیشرفته همه چیشون منظم هست؟ برای اینکه برنامه ریزی درست دارن.نمی گم اصلا مشکل ندارن ولی تا درصد زیادی مشکلات ابتدایشونو حل .

آقا جامعه باید در دست آدمای نخبه باشه. مگه هر کی میتونه بصرف اینکه اسم و رسم داره بشه مدیر جامعه؟! یه مدیر خوب که باش میدون بدی میتونه همه چی رو از این رو به اون رو کنه. اینکه بیایم نابسامانیارو هی بشماریم و گردن این و اون بندازیم و دست قضا و قدر بدیم هیچ مشکلی حل نمیشه. و اگه پونصد سال که خوبه پنجاه هزار پونصد سال هم هی بخواین افاضه فیض کنین هیچی درست نمیشه. بقول باب بزرگم باید کینک را داد کت جه و کار کرد تا درست بشه.

شما حساب کن ، کارا رو مدار درست قرار بگیره و مردمم آگاه بشن و همکاری کنن. اونوقت هر قدمی که برمیداری رو به رشد هست. و حالا به همه این توانمندی اضافه کن تعهد و راستی و صداقت و تخصص رو. اونوقت ببین چی میشه؟. از در و دیوار برکت می باره. اونوقت آیا جامعه با مشکل مواجه میشه؟ معلومه که نه.

اینجوریاس که میگن همه نابسامانیا نتیجه اعمال ماست. منظور اینه. اما یه عده ای هم خیال میکنن که اینا تقدیر الهیه. نه عمو اصلا اینجوری نیس. فرمولی که خالق هستی برای اون نوشته میگه کارارو درست و با برنامه بچینین نتیجه اشم بگیرینو و حالشو ببرین. گبری و ارمنی و ی و جهود و مسلمون نداره. هر کی درست قدم بگیره درستم برداشت میکنه. بقیه اشو خودت فک کن. اینقد مثال هست که تمومی نداره.

یاالله بسم الله بگو و حرکت کن. واقعا راس نمیگم؟




41 جامعه پِشولی

درخواست حذف اطلاعات

41

جامعه پِشولی

یه کت بود که نوشته یه معدنچی در یکی از معادن زغال سنگ روستایی در یکی از کشورای دارای این ذخایر بود. نمی خوام اسم این کشورو بگم. چون اونا الان جز کشورای پیشرفته هستن. تقریبا یه کتاب خاطره بود. از یکی از روستاهای جنگلی که این معدن اونجا داشت. این معدنچی اسم کتاب خاطره اشو گذاشته بود ، جامعه پِشولی. ایشون تو بخشایی از کتابش خصوصیات این جامعه رو که همه روزه باشون سروکار داشتن را میگه.

معدنچی میگه ، جامعه پِشولی دو تا لایه داره ، یکی روش که قابل لمس و رویت هست. اما یه لایه زیرزمینی داره که آدماش عین پِشول زیر نقمی میرن!. چنان زیر زمینی کاراشونو انجام میدن که هیچی نمی فهمی. یه زمانی میفهمی که آب همه جاتو گرفته و حس میفتی تو چاله ای که این پشولا برات کندن!.

می گفت وقتی با این آدما سروکار داشتیم همه آروم و خونسرد و خوب به نظر می اومدن. اما یکهو می دیدی از بین جمعیت یه دعوایی راست شد. اصلا قشنگ دو تا شاخ در میاری از اینکه اینها چجوری با هم اختلاف پیدا و اینجوری افتادن تو کَل هم.

می گفت ، برای ظاهر کاراشون یه قانونی دارن که گویی همین چن لحظه پیش از آسمون اومد. اینقد عالی. اما هر کاری می خواستن انجام بدن حتما پشولا کارارو راس و ریس می . یعنی کاملا هماهنگ بودن. هشتاد درصد کارارو پشولا ردیف می و بیست درصد شایدم کمترشو نگوها. برا همین تولیداتشون هم مثل جامعه شون قابل اعتماد نبود. چون تو ظاهرشو می دیدی ولی زیر نقمی اش بعداً معلوم می شد.

معدنچی می گفت ، من وقتی به این راز این جامعه پی بردم ، فکرمو یه مقدار بیشتر پخش تا ببینم دامنه اینا تا کجاست؟. بعد دیدم ای وای اصلا فراگیر هست. می گفت ما شب و روز تو معدن جان می کندیم و یه مزدی می گرفتیم. اما اینا اصلا نه کارشون معلوم بود و نه بارشون. اما یک دفه متوجه می شدی که اینا میلیاردرن. یارالعجب! اینا دیگه کین؟ بعضی وقتام اصلا تونل های کنده شدشون خیلی وسیع بود.

یه روز دیگه ، تو جمع شون قرار گرفتم ، گفتم باشون که ای یاران ، این چه وضعیه؟ چرا شما راه صدق و راستی و درستی رو در پیش نمی گیرین؟ تا کی می خواین پشولی برین؟ خب وقتی همه پشولی میرین ، هیچ کارتون قابل پیش بینی نیست ، هیچ محصول ساخته شده تون قابل اعتماد نیست ، و هیچ محصول صادراتی تونم اعتباری نداره و اینجوری بعد از مدتی نابود میشین.

خیلی این کتاب جالب بود ، اگه یه وقتی تونسین چنین کت گیر بیارین بخونین. اگه گیرم نیاوردین راجع به این جامعه با چنین خصوصیاتی کمی فک کنین شاید به نتیجه ای رسیدین.

واقعا تصوّر کنین چنین آدمایی رو. هیش به هیش اعتماد نداره. یه مدل ادعا دارن و یه مدل دیگه کارشونو انجام میدن. خب همون اول کاراتونو راس و حسینی انجام بدین دیگه. اینجوری به عد نزدیکتره که.

ولی هر چی باشه مدیران جامعه خیلی مهمن. اینان که باید برنامه ریزی و فرهنگ این جامعه رو از پشولی به رو سطحی در بیارن. و مردم هم البته باید همکاری کنن. آی چی میشه اگه جامعه ای که همه آدماش رو راس باشن و حتی یک نفر هم پشول نداشته باشه. واقعا که... راس نمیگم. به نظر شما جامعه ما هم پشولیه؟

 

 




43 کمربندت چه رنگیه؟!

درخواست حذف اطلاعات

43

کمربندت چه رنگیه؟!

تو باشگاه هوشی ماشی داسی یاشی شهر اُزکای ژاپن داشتیم کارته بازی می کردیم. یهو دیدیم هف هش نفر با لباس کارته اومدن تو. هُوس گفتن و به آشی کاشی گفتن که کارته باز هستن. واقعا ظاهرشون خیلی کارته باز بود. همه لباسای تر و تمییز و اُتو کشیده و کمربندیو و دنگ و فنگی اصلاً.

هم گفت ، ایرادی نداره ظاهرتون که خیلی کارته بازه ، امیدوارم باطنتونم همینطور مثل ظاهرتون کارته باز باشه. اونام گفتن همینطوره . گفت خب باید ازتون امتحانی بگیرم تا معلوم بشه که واقعا کارته باز هستین یا نه؟ و ادامه داد که ، بصرفِ اینکه لباس یه مکتبی رو ی پوشیده دلیل بر این نیست که واقعاً اهلش باشه!

آقا یکیشونو آورد جلو جمع ، تا کارته بازیشو نشون بده ، ما البته به احترامشون همه نشسته بودیم. آقا وقتی این کارته بازیشو شروع کرد ، یکهو کل کلاس منفجر شد از خنده. هی میگفت هیسسس نخندین. اصلا معلوم نبود چه ادا و اصولی در می آورد. گفت این تکنیکایی که انجام دادین کارته بازی بود یا شمالی؟ آقا ما بیشتر خندیدیم. خلاصه این رفت نشست و بع آومد. این دیگه خنده دارتر از اون یکی. و یکی پس ازدیگری اومدن و حرکات مس ه اشونو انجام دادن.

سپس دوتا از مارو آورد جلو و گفت کارته بازی کنین. ما هم آقا شیر شدیم ، یک کارته بازی کردیم که اونسرش ناپیدا بود. حرکاتو مثل رعد و برق انجام می دادیم. سپس یکی از اینارو آورد جلوی ما و گفت حالا کارته بازی انجام بدین. آقا اون بیچاره تا ت بخوره لت و پارش کردیم. یکی یکیشونو آورد جلو و همه رو درب و داغون کردیم. طوری که کهنه ینای اُزاکا هم دیگه اینارو نمی یدن.

سپس اونارو هم آورد نشوند و سخنرانیشو شروع کرد. گفت ، ببینید عزیزان ، هر کدوم از شما ادعایی ه ، مطمئن باشین که یه روزی امتحان میشین. اگه دروغتون در بیاد از اون ور حیصیتتون  بر باده. آدم که به لباسش نیست که. اینکه لباس کارته بازی رو بپوشی و حتی به باشگاه هم وارد بشی که دیگه باش نمیگن کارته باز که. باید بلد باشی و در عمل هم بتونی پیاده کنی.

و ادامه داد ، خیلیا ادعاهای عجیب و غریب دارن ولی تو عمل هیچن. و سپس از این هف هشت نفر یه امتحانیم دوباره گرفت و تا به اشون ببینه چه کمربندی میتونه بده. هفت نفرشون که بلکل از بیخ عرب بودن. فقط یه نفرشون موفق به اخذ کمربند سفید دان هیژده شد. اونم بخاطر اینکه سلامشو خوب تلفظ کرده بود و گفته بود سلام علیکم. بقیه همه اصلا شوت بودن!.

حالا آره ، اینکه تو هر مکتب و آیینی ، هر کی ادعا کنه رو نباید باور کرد. تو عمله که آدم میفهمه کمربندش چه رنگیه؟. حالا یه عده ای هستن فقط دنبال اسم و رسمن. همه میگن ما مسلمونیم اینا میگن ما ی هستیم. همه میگن ما ی هستیم اینا میگن ما یهودی هستیم. همه میگن ما یهودی هستیم اینا میگن ما زرتشتی هستیم. همه میگن ما زرتشتی هستیم اینا میگن ما شینتو هستیم و ...

بابا راهتو درست انتخاب کن. و در عمل درست باش. یک دونه یک قرونی میخواد از جیبش در کنه ، جونش هم بطور همزمان در میره ، حالا یه ادعاهایی داره که تا عرش اعلا هم میره. نه بابا ما دیگه به ادعاهاتون هیچ توجهی نداریم فقط تو عمل می خوایم بدونیم کمربندتون چه رنگیه؟ بیاین تو باشگاه تا معلوم بشه. والله...

حالا حدس میزنی کمربند تو چه رنگیه؟




45 همایش بزرگ دغدغه های جوانان گذشته و حال و آینده

درخواست حذف اطلاعات

45

همایش بزرگ دغدغه های جوانان گذشته و حال و آینده

چقد بعضی وقتا آثار همایشا ماندگار و ماندنی میشه. 869 سال قبل از میلاد این همایش با همین عنوان در روستای بزرگ ریکاکلا برگزار شد. در اون همایش حرفایی گفته شد که در تاریخ و جغرافیا هنوز که هنوزه موند.

همایش اون موقع واقعا همایش بود. مثل الان نبود که یک تبلیغات عریض و طویل راه میندازن و پول های زیادی ج میکنن و سرآ م روز همایش در یک سالن مجلل میشینن و بند و بساطی و حاضرین چرت میزنن و سخنرانان این از این تعریف میکنه و اون از این و صبحانه ای و ناهاری و سرآ م یه جمع بندی هم میکنن که بله... خیلی پربار بود و در نوع خودشم بی نظیر و در یکصدسال اخیر چنین همایشی برگزار نشد و دس آ م همه یه کیف پر وسیله مسیله کادو میگیرن و میرن پی کارشون.

اما این همایشی که ازش نام بردم در عهد باستان ، واقعا معضلات و مشکلات جامعه رو بررسی می و بهترین برنامه ها رو می ریختن. تو همین همایش کِل قالی خال شی سخنران اصلی همایش بود. ایشون سخنانشو با این جمله مهم شروع کرد که چرا جوانان اینجوری شدن و اونجوری نیستن؟!

ایشون در بخشهایی از سخنانشان ابراز نمودند که د ر دوره ما یک روند برنامه ای وجود داشت که ما جوونا بر اساس اون حرکت می کردیم. اولش معلوم ، وسطش معلوم و آ شم معلوم بود. کلاً همه چیش معلوم بود. اما الان اصلا هیچ برنامه ای وجود نداره! اصلا معلوم نیس اولش باید چکار کرد و وسطش باید چیکار کرد و آ شم سر از بیکاری و ول وارونی و اُسار بوسسی باید در بیاری!.

کِل قالی خال شی به ذکر خاطره ای پندآموز ادامه داد که ، ما در دوره جوونیامون ، کارمون معلوم بود ، تفریحمونم یه جا جمع میشدیمو و هنرامونو بنمایش میذاشتیم. بزرگترین دغدغه جوونای تازه به دوران رسیده زمان ما بلد نبودن کَش بن بود!. هر جوونی که  اینو یاد میگرفت برابر با داشتن لینسانس الان بود. و بعضی پارو فراتر میذاشتنو دل به دریا می زدنو و یه مقدار هزینه می و کلاس میرفتنو و از اساتیت بزرگ اون دوره لینگ رو هم یاد می گرفتن که با زیر زانو اجرا می شد. اینا مدرکشون معادل فوق لینسانس الان بود.

وقتی یه جا می نشستیم جوونا دستو  زیر بغل مخالف میذاشتن و جرته جرته صدا ازش بیرون میدادن و قویتراشم دستو زیر زانو میذاشتنو با حرکت زانو همین صدارو ازش بیرون میدادن عین صدای قیس نی. بقیه هم کلی می خندیدن و شاد بودن.

الان اصلا معلوم نیست جوونا چی بلدن ، کارشون چیه و بارشون چیه و تفریحشون چیه ، گفتم چه کنم کش میکفن و اصلا یه ذره نه صبری و نه تحملی و خیلی چیزای دیگه. بابا یه برنامه ای یه کاری یه باری بلا ه جونای بیچاره هم باید یه فیضی از این دنیا ببرن دیگه!

و خیلی ازین حرفای درست و حس زد. کِل قالی خال شی واقعا راس میگفت. بلا ه یه ی باید یه برنامه ای بریزه برای آدمای جامعه بخصوص جوونا دیگه. آخه طیفلکان گناه دارن. شما حساب کن الان تو همین محله مون کیه که مشکلات جوونارو کشف کنه و کیه که یه راهی جلوشون بذاره؟ اصلا هیشکی مسئول این کارا هست اصلاً؟ ... ابداً

واقعاً که ، متاسفم خیلی ...

 




47 چه آدمای نازی...

درخواست حذف اطلاعات

47

چه آدمای نازی...

یه سری از آدما خیلی خوبن! سرشون واقعاً تو لاک خودشونه. دیگه تو لاک یکی دیگه نمیرن. اینقد نازن. یواش میان یواش میرن ، اصلانم گربه شاخشون نمی زنه.

عینهو مثل شتر مرغن. باشون میگی بیاین تخم بزارین میگن ما شتریم ، وقتیم میگی پس بیا بار بکشین میگن ما مرغیم. از این دیگه بهتر میخواین؟

عقل جنو دارن ؛ اما واسه خودشون. تو کارای جامعه اصلا غایب غایبن. اگرم یه وقتی میان یجوری میان که یه وقت خدای نکرده تلی تو پاشون نره.

آه از ظلمی که به اینها میشه. برو پیششون بشین ببین چقدر تاریخ به اینها ظلم کرده. هفدونیم تار زمین داره ؛ اما همه رو کنار گذاشته و هیچ اسمی ازشون نمی بره ، ولی یک دونه یک خویزی داشت که نیم سانتی متر همسایه اش زمینشو دله گرفته بود. وای وای از این ظلم. هر جا می نشست یکجوری از مصیبت می گفت که تو روزهای متمادی بی اختیار اشک از چشمانت سرازیر می شد.

آقا وقتی یه کاری یکم دردسر داشت ؛ اینقدر مظلوم می شد که گویی حیون خدا ماهاست که خاراک نخورده اصلا. وقتی همه به نتیجه می رسن ، این مظلومانه می گه خدا وشون پیر مار ره بیامرزه. حساباش همه پره ، ولی عین گداهای سامرا دلت می خواد یک قرون هم اگه پول داری بدی باش.

وقتیم موقع گفت و شنود میشه ، این اصلا اینگار از همه عالم و آدم بیخبره. و یه جوری بات ذُل می زنه که دلت می خواد روزهای متمادی بشینی و براش توضیح بدی.

ولی کور خوندی! خیال نکن خیلی زرنگی ؛ مثل تو تو تاریخ زیاد بودن. همه شون رفتن و اموالشونو هم به یغما بردن. الان قرن ها از مرگشون میگذره و اونا هنوز که هنوز دارن حساب پس میدن!.

مثل موش داری برا خودت سکه جم و جور میکنی؟ چنان سکه هاتو می برن و میخورن که وقتی زنده بشی و ببینی اینا رو سکه هات نشستن دوباره پنج بار در جا سکته می زنی!

زرنگی می کردی؟ پول جمع و بلد بودی ، از این و اون قاپیدنو می دونسی و بات میگفتن بیا و یه ذره تو کار مردم باش می گفتی مه دس بر ننه.

عقل جنو داشتی ، هیکل اسبو داشتی و شکمتو می بایس با فرغون اینور و اونور ببرن و امکانات همه رو عین باقلوا می خوردی و لی سرتو عین کپک میدادی تو برف و انگار نه انگار زنده ای؟

نه ، اینجوریام نیس. تو اشتباه میکنی. باید از توانمندی ات برای مردم ج کنی. تو حق این و اونو گرفتی. تو حق دیگرانو قاپیدی. عقل و هوشم که داری. بفرض که سر اینو کلاه بذاری ، سر اون ی که حساب می کشه رو دیگه نمیتونی کلاه بذاری که.

راس نمیگم؟ یه عده ای اینجورین دیگه. کنار نشستن و دلشون می خواد ی کاری بکارشون نداشته باشه و دیگران تو همه کارا زحمت بکشن و اینها حالشو ببرن.

امان از اینجور آدماااا

 




40 اینم فضای مجازی و تلگرامی که خواسته بودی...

درخواست حذف اطلاعات

40

اینم فضای مجازی و تلگرامی که خواسته بودی...

خب ، هی میگفتی خیلی چیزا تو سرم هست ؛ ولی حیف که نمیتونم به گوشتون برسونم!. اینم فضای مجازی ، تلگرام و از این بند و بساطا.

اصلا تا حالا شده که از این آدمایی که اینجور چیزارو در اختیارت قرار دادن یه تشکری ی اصلاً؟ یا نه فرصت لازم این کارو نداری اصلاً؟

باید رک و راست بهتون بگم که من خیلی متاسف میشم وقتی می بینم یه عده ای بی ظرفیتا تا یه فرصتی باشون داده میشه و یه امکاناتی براشون مهیا ، اولین کاری که میکنن سوء استفاده و مردم آزاریه!.

میدونین الان طوری شده که به راحتی میتونی با هرکی که بخوای ارتباط بگیری و حرف بزنی ، اما خیلی کم آدمایی رو دیدم که از این طریق بجای حرفای خوب زدن ، به دیگران آسیب روحی میرسونن.

یکی بود وقتی دوران سختی و مشقّتو میگذروند هیشکی اصلا نه تنها کمکش نمیکرد که هیچ ، بلکه اصلا از یادشم برده بودنش. خیلی خب ، ایرادی نداره. اما حالا که این آدم برا خودش ی شد و شخصیتی بهم زد ، میان از همین امکان تلگرامی سوء استفاده میکنن و شروع می کنن بهوای سفارش و نصیحت ، آسیب روحی وارد . بابا اون خودشو از بدترین دوران و سخت ترین شرایط در آورده و تو اصلا انگار نه انگار تو این دنیا بودی! حالا چه حقی داری که سفارش کنی؟

تو برو کشک خودتو بساب. تورو چه به این کارا؟ هشتصد و یه نفر باید تورو نصیحت کنن. یا یکی دیگه میاد تو آی دی و اینجور بساطا هی شروع میکنه حرفای زشت و بد زدن. آقااا نکن اینکارا رو. خیلی بده ، خیلی زشته. خودت نمی فهمی داری چیکار میکنی؟

چرا آرامش آدمارو بهم میزنین؟ تورو چه به اینکه من میخوام کجا برم و کجا بیام؟ چی بپوشمو و چی بخورم؟ راست میگی؟ می خوای نصیحت کنی؟ تو اون طوفانهای زندگیم کجا بودی؟

بلا ه اینکه یکی که بات اجازه میده ع شو ببینی و باش ارتباط بگیری ، جوونمردی نیس که چون مثلا طرف بخاطر آبروش اسمتو به همه نمیگه سوء استفاده کنی!

حواست باشه ، خیال نکن که میتونی هر چی بگی و در حاشیه امنیت باشی بقول امروزیا ، لازم باشه رسوات میکنم.

حرفای دوستم بود که یه سری از آدما بد شِ خود خوب دون ، که خیال میکنن خودشون خیلی خوبن و دیگرانو به ظاهرشون قضاوت می کنن بام گفته بود. از اینکه بعضیا میرن به آی و حرفایی میزنن که باعث آزار و اذیت روحیش میشن. و بدتر اینکه اینا خیال میکنن دارن با این کارشون خیلیم خدمت میکنن.

آقا کاری به کار دیگران نداشته باشین. وقتی آزار و اذیتش به شما نمیرسه چیکار به کار دیگران دارین. امروزه دیگه ی نیست که اطلاعی از چیزی و جایی نداشته باشه! تو خیال میکنی مثلا خیلی واردی؟ نکن این کارو درست نیست. خیلی چیزا میشه گفت ، اما فعلا همینقدر بسه.




33 تا ی تلفنی های خوب

درخواست حذف اطلاعات

33

تا ی تلفنی های خوب

در دوران قبل از قاجاریه که در دارکلا اولین تا ی تلفنی ارابه ای افتتاح شده بود آقا ، هر هرچی ارابه قراضه و اسبای زوار در رفته داشتو آورد برای مسافرکشی.

آقا راننده ارابه غضنفر باش ، هم کلاسی برای خودش میرفت. هر مدل لباسی دوست داشتو می پوشید ، تابستونم اصلا کولر ارابه را روشن نمی کرد ، در زمستونم بخاری رو خاموش میکرد ، بدون اینکه نظر مسافرا رو بخواد صدای شِرنه اسبو میذاشت آ ، آقا اسب هی شرنه می کشید و اینور و اونور می رفت گهگاهی جفتکی توام با صدا هم در میکرد. هم مسافر ارابه کالسکه ای اعصابش اب می شد و هم آدامای اطراف. یه چادر شبم همیشه در انتهای کالسکه می بست. وقتی ازش سوال برای چی اینو دیگه می بندی؟ گفت ، یه وقت اگه میخ و پیچ و از این بند و بساطای ارابه ریخت ، بریزه تو چادرشب. آقا اصلا جان مسافر و راحتی و امنیت سرنشیناش براش اهمیتی نداشت. اینقد حرف می زد که جون مسافرو به لب می آورد!. مسافرای بیچاره هم مجبور بودن دیگه جیک نمی زدن. یه وقت اگه مسیرت به صفی آباد بهشهر می خورد دیگه خیلی می بایستی خج می کشیدی. واسه اینکه همه کالسکه ها و ارابه های مدل بالا و اسبای آ ین سیستوم سوار بودن و کالسکه غضنفرباش زوار در رفته بود. تا اینکه حاکم دارکلا متوجه این قضیه شد و به میرفندرسک اجازه افتتاح ارابه تلفنی را به شرط با کلاس بودن ، داد. وقتی میرفندرسک اومد ، واقعا دمش گرم. اسب آ ین مدل ، کالسه آ ین مدل ، داخلش عطر و ادکلن زده. لباسای منظم و مرتب پوشیده ، اگه یه وقتی هم می خواست صدای شِرنه اسبشو روشن کنه از مسافر اجازه می خواست. خیلی مودب حرف می زد. خلاصه ظرف چند روز وقتی مردم متوجه شدن ، همه یکباره از غضنفرباش کوچ بسمت میرفندرسک و دیری نپایید که غضنفرباش همه مسافراشو از دست داد و هر چی دیگه اومد معذرت خواهی میکرد و ناز می کشید دیگه همه میگفتن گور پدرت ، با اون وسیله و رفتارت!. بنده خدا هنوز که هنوزه داره کله پیکشو می زنه که چرا کار یه عده ای به گردن این افتاد اینقدر رفتار زشت و بی کلاسی داشت و احترامشونو نگه نداشت؟!. و مردمو اینقد کوچک میشمرد!.

آقا اگه یه وقت ارابه تلفنی زدین ارابه های خوبو و شوفرای با کلاس بذارین. آقا قرن قرن سی و پنجم هجریه ، هنوز دوران دقیانوس نیست که؟ البته تا جایی که من میدونم تو دارکلا این مشکلاتو نداریم ولی تو ورآندون و جای دیگه شنیدم بعضی ارابه های زوار در رفته و بی امنیتو آوردن مسافر جابجا میکنن. آقا خواهشا به روز رسانی کنین. هم ارابه هاتونو و هم رفتاراتونو. آفرین. به این میگن یه سیستم فول. که از تذکرا و انتقادا نمی ترسن که هیچ ترتیب اثرم میدن. 




35 از ادعا تا عمل

درخواست حذف اطلاعات

35

از ادعا تا عمل

در دوران دانشجویی مون تو شهر ولفسبرگ اتریش ، البته خیلی خاطره دارم ، ولی یکیش که جالبه رو براتون تعریف کنم.

یه بار برای گذران تعطیلات ، دوستم کلمنس گفت بریم تو روستاشون. منم قبول و رفتیم.

چه روستای زیبایی بود ، اسمشم لانزندورف بود. مزرعه ای زیبا و تمییز و تو یه گوشه ایم اسباشون تو طویله بودن. دوتاشونو آماده کرد تا با هم سوارشون بشیم و بریم کوههای اطرافشو دور بزنیم.

کلمنس جلو و منم پشت سرش. تو جاده که می رفتیم یه گله از ا و بزهای آندریاس چوپان محله ، یهو جلو کلمنس سبز شدن. کلمنس هم بلافاصله ترمز اسبشو کشید. اما متاسفانه اسبش با یه بز تصادف کرد و بُزه هم بشدت زخمی شد و یه گوشه ای افتاد. چند نفر دیگه هم از روستاییا با دیدن این منظره ، به جمع اضافه شدن.

مردم محله چون از وضع چوپون اطلاع داشتن که گله اش بیمه نیست و از طرفی هم میدونسن که اسبای کلمنس بیمه هست ، به کلمنس پیشنهاد دادن که صحنه تصادفو عوض کنن و اسبه بشه مقصر و بزه هم بشه بی تقصیر.

کلمنس با اکراه قبول کرد. وطبق قانونشون به پلیس زنگ زدن. پلیسه هم بلافاصله اومد و با دیدن صحنه ای که ساخته بودن ، اسبه رو مقصر دونسن. و طبق قانون بیمه ، پول خسارت بز هم به چوپونه تعلق گرفت و به حسابشم واریز شد.

صحنه تموم شد و همه از هم فاصله گرفتیم. تو مسیر چیزی باش نگفتم. اما وقتی به ولفسبرگ بر گشتیم. به روش آوردم و گفتم تو که اینهمه از ایمان و صداقت و خداپرستی دم میزدی ، چرا تو اون تصادف دروغ گفتی؟ گفت ؛ چطور؟ گفتم تو اون صحنه تصادف بز مقصر نبود؟ گفت ، آره. گفتم خب چرا اجازه دادی صحنه رو عوض کنن؟ گفت چوپونه بدبخت بود. گفتم مگه شما با بیمه قرار داد نداری؟ گفت آره. گفتم کجای قانونش نوشته بود که اگه یه نفر بدبخت بود صحنه رو به نفعش عوض کنین؟ گفتم تو اگه راس میگی و دلت براش سوخت چرا از جیب خودت ندادی؟ چرا از جیب شرکت بیمه پرداخت کردی؟ به نظرت این نوعی ی نیست؟

که کلمنس بلافاصله بخودش نهیبی زد و به زبان اتریشی گفت ، خاک عالم بر سرم. چه کار بدی . آخه این اروپاییا خیلیاشون وقتی به درستی و حقیقت پی ببرن فوری تسلیمش میشن و به اشتباهشون اعتراف می کنن.

کلمنس دوست من هم دو کار بعد از این انجام داد. به کلیسا رفت و از خدا عذرخواهی کرد و به اداره بیمه هم رفت و ماجرا رو تعریف کرد و پولشونو هم تقدیمشون کرد. البته رئیس بیمه منطقه هم آدم با فهم و شعوری بود. وقتی صداقت کلمنسو دید نصفشو باش تخفیف داد. و کلمنس بخودش و به اداره بیمه قول داده بود که دیگه تو هر قرار دادی فقط به قانون قرار داد عمل کنه و هرگز نخواد که با دوز و کلک از قراردادهای اجتماعی سوء استفاده کنه.

منم خیلی از رفتاراشون درس گرفتم و گفتم در اولین فرصت و به هر کی که رسیدم ، این ماجرا رو تعریف کنم و همه ازش درس بگیرم و هر گز نخوایم که ادعامون یه جور دیگه باشه و در عمل یه مدل دیگه رفتار کنیم. یکشنبه ها در صف اول جماعت باشیم و دوشنبه ها سر اداره بیمه رو کلاه بزاریم.

شما هم تلاش کنین که از این ماجرا درس عبرتو بگیرین تا دیر نشده.




37 به بزرگاتون احترام بذارین

درخواست حذف اطلاعات

37

به بزرگاتون احترام بذارین

فرقی نداره اینکه زن باشه یا مرد. همینکه ازشما بزرگترن و یه پیرهن بیشتر نشون میده که از شما بزرگترن و در اصول کلی قانون ، شما وظیفه اخلاقی دارین که باشون ادای احترام کنین. تو مجالس و محافل ، هم احترامشون کنین و هم در بهترین جای مجلس بنشونینشون. اگه اینو شما رعایت کنین ، مطمئن باشین که کوچکتراتونم یاد می گیرن که به شما احترام کنن.

نه اینکه تا یه جایی رفتین جاهای خوب خوبو برا خودتون بگیرین و این پیرمردا و پیر رو وسط مسطا بنشونین و عین آدمایی که توتندی میرن ، پلور کینک رو نگاه کنین و انگار اصلا متوجه نیستین کی اومده. خیلی نامردیه.

البته بزر ما هم باید مراعات کنن. و وقتی دیدن یه کوچکتری باشون احترام گذاشته ، حالا هی اُرد ندن که اینو بیار و اونو ببر و اینکار و اون کارو نکن. و شمام اینجوری باشین و به کوچکتراتون هی اُرد ندین. دوستم تعریف میکرد:

یه گتی خان بود که خیلی پیرمرد و از کار افتاده بود. کمرش کاملا از فَرت پیری ا شده بود. وقتیم راه می رفت نیم تنه بالاش کاملا با زمین موازی می شد و آب شده اشم نسبت به آدمای پشت سرش کاملا در دید مستقیم قرار داشت. انگار روی یه اسکلتو پوست کشیدن. گتی خان اراده خیلی قویی داشت و خدارو شکر سالم بود. هم خودش به همه احترام میذاشت و هم دیگران براش احترام فوق العاده قائل بودن. صبح زود بیدار می شد و ورزش میکرد و با همون وضع مزاجی می رفت نونوایی و خیلی کارای دیگه. گهگاهیم شبا می رفت مَله ، شو نیشتن.

یه روز طوری شده بود که از صبح شاهد فعالیت های روزمره اش بودم. شبش در مسیر اصلی محل زیر یه درختی تو تاریکی ایستاده بودم و منتظر دوستم بودم که به یه جایی بریم. هیشکی تو خیابون نبود. از دور صدای ترخ ترخ عصای گتی خان عمو رو شنیدم که بسمت پایینی می رفت. ایشون اصلا منو نمی دید ولی من اونو میدیدم. با اشتیاق و سرحال داشت از روبروم رد می شد. تو ذهنم خیلی تحسینش می . از اینکه از صبح اینهمه فعالیت و کار و تلاش و با این سن و سالش حالا شب داره میره فک و فامیلاشو سر بزنه و صله رحم کنه. خلاصه گتی خان عمو تو ذهنم به یک الگوی تاریخی تبدیل شده بود. کمی از من فاصله گرفت. کمرش خم ، عصا در دست ، وسط آسف تک و تنها تو تاریکی شب. با اینحال عین راننده های پایه یک مراعات همه چی رو می کرد. یهو دیدم در ده بیست قدمی من وسط آسف گتی خان عمو ایستاد. با کمال تعجب دیدم خوب جلوشو نگاه کرد و چپ و راست و برگشت با اونحالش پشت سرشم نگاه کرد و یکهو توپخانه اشو آتیش کرد. بومبه بومبه در می کرد و می گفت آخخخخکهههه ، باز چند قدمی رفت و دوباره ایستاد و یه نفس گیری عمیق کرد و دوباره باز ترق تیرقش شروع شد. خلاصه تا چشمم کار میکرد گتی عمو می زد و می رفت. گهگاهیم می گفت کهههه روح سوخته یزید. واقعا متعجب شدم که این چه سیستمیه که با این اسکلت و سن و سال میتونه صدای مثل توپهای بلژیکی از خودش در کنه. تو مسیر بعد از رد شدن گتی عمو خیلی از آدمای کنار جاده سرشونو از پنجره می آوردن بیرون و اینور و اونور و نگاه می و با صدای بلند می گفتن ، اَی ی تیراندازی صدا اِنوووو خانه حمله هاکانه. دیگه نمیدونسن که این صدای شلیک های توپخانه گتی عمو بود که. نمیدونم اون شب گتی عموزن چه غذای بادداری باش داده بود که شکمشو به این روز در آورده بود. البته گتی عمو هم از کیفیت کارش راضی بود.

اِسا ، اَره ، اینا همه ذوق و شوق جامعه هستن ، اینه که باید به بزرگترا حتما و حتما احترام کنیم و در این راه هم همه رو وادار به این کار کنیم. اینجوری به نفع همه مونه.

واقعا راست نمیگم؟ 




32 نیکا عارسیوس من

درخواست حذف اطلاعات

32

نیکا عارسیوس من

ما تو یکی از روستاهای دور افتاده یونان زندگی می کنیم. اسم روستای ما هم داکلانتیوس هست. یه نیکا داشتم که خدا بیامرزدش. الان کمی احساساتی شدم. بیادش افتادم. نیکای من با اینکه در سن 80 سالگی از دنیا رفت ؛ ولی مجرد بود و هرگز ازدواج نکرد!.

نه اینکه نخواست ازدواج کنه ها؟ نه ، بلکه دیگران نزاشتن ازدواج کنه. نیکا دل خونی داشت از اطرافیاش. یه بار پیشش نشستم و حس برام از قصه غم انگیز زندگیش تعریف کرد. میگفت چهار تا خواستگار داشت ، اونم چه جوونایی! خودش می گفت وقتی قمبر گلسنیوس اومده بود به خواستگاریش تو دلش راضی بود ، اما هر کی شنید می اومدن به خونواده اش و بخودش می گفتن نیکا می خوای زن یه گلسنیوس بشی؟ هر طوری بود اونارو پشیمون . برای سه تای دیگه هم همینجوری . نیکا می گفت ، ما خیال میکردیم اینایی که میان و رایمونو میزنن خیلی دوستمون دارن و واقعا خیر ما رو میخوان!. اما تو نگو اینا اصلا کارشون دخ در زندگی ما بود. مثلا می گفت همین سکرقارمساقیوس اینقد اومد از خواستگار دومم شوجن پریموس بد گویی کرد و اینقد به آب و آتیش زد تا پشیمونم کرد. یا لبدماغ الندگیوسو چرا نمیگی؟ وقتی خواستگار سوم زکن بیکاریوس با چه اشتیاقی اومده بود و چقدم با هم حرف زده بودیم برا زندگی آیندمون و چقدم با هم تفاهم داشتیم ، اما بازم کُفته خا درسگیوس یکی از همسایه هایمون اومده بود و رای بابمو زد و اینم رفته بود. وقتی خواستگار چهارمم جوون رعنای روستا آقای تاس کله یوس جلومو گرفته بود و به من پیشنهاد ازدواج داده بود ، گفتم ایندفه دیگه هر طور شده باید باش ازدواج کنم. اما مگه گذاشتن؟ بازم چندتا از دخ گرا اومدن و نذاشتن. ادامه داد ، ما چقد خام بودیم ، خیال میکردیم اینا وقتی نمیذارن ، از فردا همه شون میرن ده تا ده تا جوون مدل به مدل میارن که من هر کدومشونو دوس داشتم انتخاب کنم. اما زهی خیال باطل. تو نگو اینا فقط کارشون بدگویی و سخن چینی و دخ بود. و هر کدومشون میرفتن پی زندگیشونو و پول درآوردن و خوش گذرونی خودشون. و وقتی همه شنیدن که من چارتا خواستگارو رد دیگه ی بسراغم نیومد. تا اینکه رفته رفته پیر و پیر تر شدم. اوایل خیلی خج ی بودم و نمیتونسم رودروری این آدما حرف بزنم ولی بعداً که دیدم چه اینا بسرم آوردن خیلیارو به سیخ کشیدم و روشون داد و بیداد . به اونا گفتم شما که نذاشتین من ازدواج کنم ، پس چرا کاری برام نمیکنین و ی رو نمیارین؟ اونام با پررویی تمام میگفتن ، ما فقط نظرمونو میگفتیم. بما چه ربطی داشت که به ی بگیم بیان به خواستگاریت. فردا بینتون اختلاف بیوفته و بگین کار شما بود؟ واقعاً عجب رویی داشتن این آدما! خیلی عجیب.

البته وقتی نیکا پا به سن گذاشته بود خودش شده بود یه سخنران تو همین زمینه. بارها و بارها تو کلیسا شبای یکشنبه که اتفاقا جوونا هم میومدن ، براشون حرف می زد و از تجربیات تلخش می گفت. نیکا دیگه ابایی از ی نداشت. و رک و راس اسم اونایی که تو زندگیش دخ کرده بودنو نذاشتن تشکیل زندگی مشترک بده رو می گفت و اونارو رسوا میکرد.

یادمه یه شب خودم تو سخنرانیش بودم تو کلیسا که ما بیشترمون جوون بودیم از دختر و پسر. نیکا پس از کلی حرف زدن سخنانشو خلاصه کرده بود و بما سفارش می کرد که ، عزیزانم ، اولندش حتماً ازدواج کنین. وقتی با هم به تفاهم رسیدن حرف هیش و گوش ندین و با هم تشکیل زندگی مشترک بدین.

دومندش ، با آدمای حس م ین و اجازه دخ به آدمای فضولو تو زندگیتون ندین. چون اینا فقط میخوان آیندتونو سیاه کنن.

سومندش ، اگه یه وقتی سر و کله اینجور آدما پیدا شد و گفتن طرف بدرد نمیخوره ، خیال نکنین که اینا از فردا دنبال کارتونن و میخوان براتون خواستکارای دیگه بیارن. خیر ، اینا دنبال کارای عیش و نوش خودشونن. این کارم براشون یه تفریح و سرگرمیه.

چارمندش ، خودتونم تو زندگی هیشکی دخ نکنین. اصلا به شما چه مربوطه؟ مگه از شما نظر خواستن؟

پنجمندش ، اگه یه وقتی کاری از دستون بر میاد دیگرانو کمک کنین و نذارین تنها بمونن.

شیشمندش ، و گفت و گفت و گفت...

نیکا چه سفارشا که نکرده بود اون شب. واقعا که ... چه آدمایی پیدا میشن! به همین سادگی زندگی نیکای مارو اب و اونو از داشتن یه شوهر محروم . 




30 - آهای بد ارا ؛ چرا نمیرین بدهی تونو تسویه نمیکنین؟

درخواست حذف اطلاعات

30

آهای بد ارا ؛ چرا نمیرین بدهی تونو تسویه نمیکنین؟

یکی از جوونای جویای نام روستای پرجمعیت کلا دار کِل اومده بود پیشم که بام م کنه که من تو روستا مغازه بزنم یا نه؟ من که جد اندر جد تو جاده ابریشم کار میکردیم و تاجرای حرفه ای بودیم باش گفتم نع ، بدرت نمیخوره ، پولتو هدر میدی؟ لبخند ژو دی به لب نهاد و گفت برا چی؟ گفتم آدمای  کلا دار کِل بد بده هستن. گفت نع بابا ، اصلا صوپتشو نکن! گفتم از ما گفتن بود! گفت اینا هم اهل خدا و قیامتن. گفتم ولی بعضیاشون بدجوری در دادن بدهیاشون گیجن! کافیه یکی از اینا گیرت بیاد یا تورو گیر بندازه ، تموم میشی باید بری پی کارت.

در ادامه گفتم ، بروبچ کلا دار کِل میان پیشت به سرکج میاستن و آنچنان زار میزنن و مظلوم می نمایندکه تو گویی یه آهوی خُتن روبروت هس. آنچنان میگن که همین سر برج آوردیم که تو گویی راستگوتر از آن در گیتی آفریده نشد.

اما در پس دادن پول اینا تابع یک فرمول خاص هستن که با استفاده از این فرمول میتونی بفهمی که بدهیشونو کی پس میدن!؟ گفت فرمولش چیه؟  گفتم وقتی به اینا جنس دادی و گفتن سر برج آوردیم ، تو باور نکن ، بلکه یه تَبر بزن به پِلوِر روبروت و هر روز که اومدی مغازه به دسته اش نگاه کن هر وقت دیدی خال کرد بدون که یکی از بد ارات داره میاد بدهیشو بیاره. دوست جویای نام با این حرفام کلی خندید اونم از نوع غش غش.

خلاصه مغازه اشو زد و شروع کرد به کار . اوائل فک میکنه که چرا زودتر شروع نکرد! تا اینکه اون بروبچا اومدن و جنس ها را گرفتن و بردن و دریغ از برگشت یک قرون...

تا اینکه یه روز دیدم اومده پیشم ، با دوتا دستمال که با یکی آب چشمشو پاک میکرد و با اون دیگری آب دماغشو ، روم به دیفار...

یک آه و صدو هشتاد ناله که هرگز فک نمی بروبچ کلا دار کِل اینجوری باشن؟! بمن گفت چرا حرفای تو رو نگرفتم و...همه دس مایه های من رفت و دهها تور دسته ای که در تن پلورها زدم هنوز یکیش خال نکرد! گفتم هاااا تازه داری یه چیزایی حالیت میشه!

اما شما ای بروبچای کلا دار کِل ، چرا شما اینجوری هسین؟ چرا وقتی پول ندارین میرین گنده ی میکنین؟ چرا بیخود میرن مغازه دارارو بدبخت و بیچاره میکنین؟ شما که پول نداری خب قدمای کوچکتری بگیر!. ولی بعضیاتونو خوب میشناسم خیلی چموشین ، پول دارین میرین صدتا کار دیگه انجام میدین و بدهیاتونو پاک نمیکنین!.

خودم به عینه با همین دوتا چشمام دیدم که یکی صد تومن بدهیشو با زار میگفت ندارم ولی همین یکی رفته بود زیارت و فقط پونصد نفر برگشت دعوتی داشت. اون نامرد حتی منو هم تو این مراسم دعوت نکرد! وقتی باش میگی چرا بدهیتو نمیدی و اینجوری هزینه میکنی؟ سرشو کچ میکنه و با زبون بی زبونی میگه اگه میخای بزنی بزن. بعدشم در میره و بمحض دور شدن از پیشت عین اَس کاره شرنه میکشه و جفتک میندازه.

آخه درست نیس برین زودتر حساباتونو تسویه کنین و این شب عیدی بزا اون بنده خداهم یکم روحیه بگیره و دسش بکارش بره...

خدایش درست نیست. به اندازه پولت قدم بزن. اینجوری از هر نظر راحتتری. بیخود نگو آدم باید اهل ری باشه. بعد طرفو بندازی تا گلو تو قرض این وسط برا دوستات کرکری بخونی!

آره خدایش خوبیت نداره ، برین مثل جنتلمن حساباتونو پاک کنین. یا لااقل اگه قراداد نسیه هم بستین به قراردادتون عمل کنین و یه دلخوشی به دوسم بدین! عاقبت بخیر شین




29 - مثل اورژانس باش...

درخواست حذف اطلاعات

29

مثل اورژانس باش...

من یه اسمسی خونده بودم برام خیلی قشنگ بود. اینجوری بود که میگفت مثل بارون باش نپرس کاسه های خالی از آنِ کیست؟

برا شمام جالب نیست؟ میدونی منظورش چیه؟ منظورش اینه که وقتی می خوای یه کار خوب در حقّ ی کنی ؛ نرو پنجاه و پنج نسل قبلشو در نیار که طرف کیه؟ بابا میخوای یه بار در عمرت دس ی رو بگیری دیگه!. حالا هی تو کی هسی و کجایی هسی و پیرو چه آیینی هسی و ...

خدا رو ببین چقدر شرح صدر داره! از دشمنانشم روزیشو دریغ نمیکنه! المومنینو ببین تو جنگ ، وقتی ش چاههای آبو گرفتن اجازه نداد که دشمنانش تو بی آبی بمونن. خیلی راحت گفت ما مردانه میجنگیم. بله... حالا چرا ما اینجوری نباشیم؟

یه پزشک اورژانسو ببینین ؛ وقتی یه بیمار و مریضو میبرن پیشش ، بدون اینکه اصلاً حتی اسمشو هم بپرسه تمام تلاششو میکنه که بهترین خدماتو باش بده تا مریضش از دردی که میکشه نجات بگیره و خوب شه!.

همه آدمای جامعه ما دارای درد و رنج و غم و اندوه هستن , منتها مدل غمهاشون فرق داره. حالا شما دیگه این وسط نرو نمک رو زخمشون نپاش. یه وقتی یه کاره ای شدی و یه خدمتی هرچند کوچک از دست بر میاد که باید انجام بدی ، بدون که خدا تورو تو این جا قرار داده تا به بنده هاش کمک کنی! نه اینکه کلاسی بری برا یه مشت آدمای بدبخت و بیچاره که بله ی شدی! حیا کن و فقط به انسانیت آدما فک کن. هر ی رو که انسان هست باش خدمت کن. هر کاری که از دستت بر میاد ، حتی اگه شده یه دونه خار و سنگو هم از سرراهش بگیر. باز نپرسی که تو پیرو چه آیینی هسی؟ خداروخوش نمیاد! آفرین.




27 - پرستیژ اجتماعی شما چیه؟

درخواست حذف اطلاعات

27

پرستیژ اجتماعی شما چیه؟

خدا حفظ کنه اساتید شمارو ؛ خدا حفظ کنه مارو ، ایشون مدیر صنعتی از ژاپن هست!. یه روز سر کلاس میگفت ، تو یه کپه مترو در ژاپن نشسته بودیم و تو یه مسیری داشتیم میرفتیم. صحبتی پیش اومد با سایر مسافرای اون کپه. میگفت من خودمو معرفی و گفتم من مدیر صنعتی ام. تو ژاپن برای مدیرای صنعتی بیشترین ارزشو قائلند. برا اینکه اونان که برا کشورشون درآمدهای کلان میارن و باعث رونق اقتصادین. نه مثل بعضی کشورا که برا یه عده ای ارزش و اعتبار قائلن که جز خوردن و ریختن کار دیگه ای ازشون بر نمیاد!.

یکی از خانمومای دانشجو ، به ما گفت ، میخواستی پرستیژتو بالا ببری؟ منظور واضحترش این بود که میخواس بگه داشتی پُز میدادی؟ که ما هم بلافاصله گفت ، نه ، میخواستم اونا پرستیژ بالای منو درک کنن. ما همگی دری از علم با همین جمله بروی ما باز شده بود!. چون تا اون موقع فک میکردیم که باید تواضع و فروتنی داشته باشیم. اینجا بود که فهمیدیم ، بله جاهاییم هس که آدم باید خودشو معرفی کنه تا دیگران بدونن کم الکی نیستی!. و با این معرفی بتونی کلی کار برا مملکتت ، استانت ، شهرت ، روستایت ، کوچه ات ، خونه ات حتی ، انجام بدی و دیگران در کنارت به یه نون و نوایی برسن. آره یه وقتی لازم شد ، خودتونو خوب معرفی کنین ، اما در حد خودتون ، نه اینکه چیزی نیستین و حالا پیش یه سری آدما که نمیدونن هی غمپوز در ین ها!.

حاج گال بوته ، مادر بزرگ پدری غولام پالون ، یه داستان قدیمی برا ما تعریف میکرد که خیلی میخندیدم. خدا بیامرزی میگفت ، در دوره حضرت سلیمان نبی ع ، یه روز آن حضرت یک جلسه ای با کل پرنده ها و جونده ها و هدم و حشم ترتیب داده بود ، تا برا اونا سخنرانی کنه!. کوکلاج رئیس حاضر غائب کُنا اعلام نمود که آق زیک نیامد. آن حضرت به کوکلاج گفت برو دنبال زیک ببین چرا نیامد؟ کوکلاج بلافاصله اومد خونه آق زیک ، دید بعععله آق زیک پیش خانومش یک دنگی نشسته و اصلاً کوکلاج را تحویل نمیگیره. کوکلاج گفت ، آق زیک مگه نشنیدی حضرت سلیمان نبی ع جلسه داره؟ زیک گفت خُب داره که داره! فوری خانم زیک یکی محکم کینک درشه چپلیک گرفت. میخواس به آق زیک بفهمونه که این چه حرفیه که میزنی؟ کوکلاج گفت ، وای بر تو ، نمیترسی این حرف به گوش آن حضرت برسه؟ زیک یه پوزخندی زد و گفت ، خب برسه مگه میترسم؟ کوکلاج گفت بلند شو بریم جلسه. آق زیک گفت کار دارم نمیرسم. کوکلاج گفت میرم به آن حضرت میگما... آق زیک گفت خُب برو بگو ، بچه میترسونی؟

کوکلاج حرکت کرد بسمت قصر حضرت سلیمان نبی ع. از این طرف خانوم زیک گفت آق زیک ، تو نمیترسی؟ آق زیک گفت برا چی بترسم؟ منو ترس. شما خانوما اشتباهتون همینه دیگه! همیشه شوهراتونو دس کم میگیرین. بعد شروع کرد پیش خانومش غمپوزها در کرد.

از اون طرف کوکلاج رسید به قصر و کل ماجرا رو تعریف کرد. حضرت سلیمان به واشه دستور داد و گفت ، برو زیکو بگیر بیار!. از این طرف زیک طوری پیش خانومش یک دنگی نشسته بود که روش بسمت قصر حضرت سلیمان نبی ع بود!. آق زیک دید بععله ، گردو خاکی به آسمان بلند شد و واشه مثل فانتوم داره میاد!. آق زیک هم برا اینکه پیش خانومش کم نیاره ، گفت ، یکبار هم نمیتونن بدون من جلسه برگزار کنن ، بلند شم برم ببینم چیکاریه که نمیتونن انجام بدن تا براشون انجام بدم!. بعد با سرعت برق از این ور رفت بسمت قصر ، واشه هم بعد از مدتی اومد و خانوم زیک گفت آق زیک رفت.

آق زیک وقتی رسید به قصر و بارگاه حضرت سلیمان نبی ع ، گردنشو کچ کرد و یه گوشه ای پروخ زد!. آن حضرت رو به زیک کرد و گفت ، آیا آنچه که کوکلاج گفت درست بود؟ زیک با شرمساری گفت ، بله ای خدا!. آن حضرت گفت ، منظورت چی بود ای زیک؟ زیک گفت راسش این خانوم ما زیاد تحویلمون نمیگیره و خیال میکنه ما دس و پا چولوفتی هسیم. ما هم خواسیم یکم پرستیژمونو بالا ببریم و یه غمپوزیم مثل بعضیا در کنیم! وگرنه ما کجا و لات بازی کوجا؟

گال بوته گَنّا به اینجا که میرسید ، میگفت حضرت سلیمان نبی ع از این حرفای صادقانه آق زیک خوشش اومد و یه مدال قرمز رنگ داشت ، انداخت گردن زیک. و از اون روز به بعد زیک گردنش قرمزه.

بعد گال بوته گَنّا از این داستان نتیجه میگرفت و مارو سفارش میکرد که ، آره بچه ها ، گرچه داستان آق زیک بجای خوبی ختم شد ، امّا شما یادتون باشه که برا بالا بردن پرستیژتون ، زیادی غمپوز در نکنین که یه وقتی خدا شما رو تو همون جا قرار میده و اونوقت همه میفهمن که شما اینجوری که میگفتین نیستین. بعد همه ما بچه ها قول میدادیم که باشه گال بوته گَنّا ، ما اگه لازم شد که خودمونو معرفی کنیم ، همونجور که هسیم میگیم.

داستان قشنگی نبود؟ چقدر معقول بود این گال بوته گَنّا که نخوندسه مِلّا بود و اینا رو میدونس ، خیلی تعجّب !!!




نگاهِ آدما

درخواست حذف اطلاعات

16

نگاهِ آدما

درسته که همه آدما بطور طبیعی دوتا چشم در کله اشون دارن و از نظر همدیگه یه مدلی می بینن. یعنی یه چیزی رو که می خوان نگاه کنن سرشونو به سمت هدف میگیرن و با دوتا چشمشون رو هدف زوم میکنن. این ح فیزیکی نگاه ه.

امّا در پشت این نگاه خیلی چیزاست. وقتی به یه چیزی نگاه میکنی ، چشمات فقط اطلاعات تصویری رو ثبت میکنه و میفرسته برای مغز ، اما ذهنت هر لحظه داره تجزیه و تحلیل میکنه. این مدل ، حرف زدن البته از نظر من برای ما آدما همه قضایا نیست. چون تقریباً داری کار دوربین و تحلیل اطلاعاتو میگی. چون ما انسان خلق شدیم دارای جوانب دیگری هستیم که کم اهمیّت نیست!. چون همین دریافت و تحلیل اطلاعات در انتها و با توجه به نوع نگرش و بینش ، باعث تصمیم گیری و رفتار نسبت به خود و دیگران و کلاً محیط اطراف خواهد شد.چجوری؟ این داستانی که می خوام بگم تقریباً یه داستان واقعیه. اینکه میگم دوستم منظور خود من نویسنده نیستم ، بلکه اونی که نقل کرده داره میگه.

یکی از دوستام در مقابل من شاید بخاطر شخصیت خودم زیاد عرض اندام نمی کرد. یعنی جراتشو نداشت. و حتی کوچکترین حرفای چرندی هم نمی زد. و بقول معروف خیلی خودشو بزرگوار می دید!. منم میدونسم این دوسم اینجوری که نشون میده نیس ولی خوب بیخودی نمیشه به ی گیر داد که ، میشه؟

یه روز از دور دیدم با آبی علی داره جر و بحث میکنه. منم یواش یواش بسمتش می رفتم و اونم پشتش بسمتم بود. وقتی به اش که رسیدم فقط همین جمله رو ازش شنیدم که به آبی علی گفت : هِههه بوکِشا ته دل خانک بوههه... اونم با یک عصبانیتی!

آبی علی که روبروی من بود سلام کرد و اینم بلافاصله برگشت ببینه کیه؟ منو جلوش دید. چون خودشو پیشم همیشه اخلاقی و مودب نشون میداد ؛ تا منو دید عینهو رنگین کمان در کمتر از یک ثانیه فک کنم راحت میشد هفت رنگی اصلی و تقریبا! هیژده رنگ ترکیبی رو ، رو چهره اش دید.

دوستم قُدقولی خیال میکرد که من حرفاشونو میشنیدم. بلافاصله برا اینکه خودشو حق بجانب نشون بده ، گفت ، نه واقعاً راست نمیگم؟ من یه لبخند بی کلامی باش نشون دادم ، از لبخند ژو د دهها بار پر رمزو راز تر!. دوباره نزدیکتر شد و همون سوالو پرسید. بازم همون لبخندو با زمان کمتر تحویلش دادم. شانسی که نمیدونم بگم آورد یا نیاورد ؛ آبی علی سرنهاد اندر بیابان و برفت.

قدقولی جوو که خلوت تر دید دوباره پرسید چرا اینجوری نگاه میکنی؟ آنگاه من سخنرانی را آغاز . عین هن یشه ها نم نم قدم زدم و گفتم به به ، معلومه آب نیس وگرنه شناگر ماهری هستی. اگه ترس از مردم و قانون نبود تمایل زیادی داشتی که آبی علی رو زردعلی کنی. یعنی جسمشو بی روح و زرد کنی!. گفتم میدونی برای چی سرش داد میزدی؟ برای اینکه خیال میکنی آدم بزرگی هستی. آبی علی یک کار اجتماعی رو قبول کرده و داره بر اساس نظر خودش خیلی خوبم پیش می بره. از نظر شما کارش اصلا مهم نیست و خودتم میدونی که داره کارا رو خوب پیش می بره ولی چون در بین این تیپ آدما اسم تو مطرح نمیشه و آبی علی هم بر اساس سرشت پاکش مزاحمت نشد و همین مزاحم نشدن باعث شده که توی اسم و رسم دار اصلاً دیده نشدی و از طرفی زورتم باش میرسید ، رو سر آبی علی داد زدی و اون حرفای رکیکو باش گفتی. اینجا بود که قدقولی بلافاصله و تند تند گفت ، نه ببین این میگه اینجوری اونجوری صدجوری و پینگولو و مینگولو و... خلاصه ندای دلش این بود که آبی علی زِوار در رفته بدون اینکه منو هیچی حساب کنه داره کاراشو انجام میده اونم در حد تیم ملی.

گفتم آقا این کارا رو بزار کنار چرا همش می خوای تو میدون دار و مطرح باشی؟!. تو به شخصیت آبی علی نگاه کن. یه آدم زوار در رفته و بی و باعث و فقیر و یتیم و مسکین که هرکی از راه رسید سرکوفتش زد در این جامعه ی ادعا به عرش رفته!. حالا این اومده داره یه کاری انجام میده. چی میشد تو اصلا به کارش توجهی نمی کردی و بر دل زخم خورده اش به بهانه کارش مرحمی میذاشتی. تو صد الحمدلله هم پدر مادر ایل و قوم و خیش و بند و بساطی داری برا خودت. هر جا میری همه هم تحویلت میگیرن. این بنده خدا کی رو داره؟ زمین زیرانداز و آسمونم لحافشه.و...

وقتی این حرفارو که باش زدم عین مدل جوون شدن زلیخا تو سریال یوسف دو سه تا شوک به پیکرش داد و انگار از خواب عمیقی بیدار شده بود. عین شب اوّل قبر یکهو بخودش آمد و صدبرابر بیشتر از منظور من از خودش برداشت کرد و همه کارهای این مدلی که در طی عمرش انجام داده بود عین فرفره به یادش اومد و سریع از جلوش رژه رفتن. با خودش گفت ای داد... ای داد... چه کارها که ن ؟! من داشتم ادامه میدادم که قدقولی گفت ، نگو دیگه... دلش خیلی سوخته بود. این درِ بسته معرفتش تازه باز شده بود. خوبی قدقولی این بود که هر وقت اینجوری حقیقتی براش آشکار می شد فوری اینو می پذیرفت و در صدد جبران مافات بود. و مثل خیلیای دیگه دوباره تلاش نمی کرد که به همان دنیای تکبر و غرورش با پیدا ادله و استدلال بزه هندونه ایش برگرده.

آخه آدما تو این قسمت بر دو نوع تقسیم می شوند. یک گروه که رویشان بسوی حقیقت و راستی و صدق هست ، اگر در اثر خواب آلودگی اشتباهاتی مرتکب میشدن بمحض اینکه حقیقتی بدور از تعصب و بغض و کینه برایشان آشکار شد بلافاصله خود را داخل آن می غلتانند. و گروه دوّم که رویشان را در جهت خلاف حقیقت د و می رانند حتی اگر معجزات هم در جلویشان سبزینه شود باز هم دنبال استدلال پیدا هستند تا همچنان در همان دنیایشان حال کنند. و چه بد جاده ای هست این جاده. و یک گروه سوّمی هم هستند که اجازه نمیدن ی اینارو از خواب بیدار کنه!. خلاصه...

به قد قولی گفتم آق قدقولی میدونی ما آدما می تونیم با مدل های مختلف به همدیگه نگاه کنیم!. شما به آبی علی از هدر شدن شخصیت خودت نگاه کردی و اون حرفارو باش زدی!. اگه از زاویه بدبختی هاش باش نگاه میکردی اونوقت نه تنها اون حرفارو نمی زدی بلکه با مهربانی و محبت اونو در آغوش می کشیدی و ازش بخاطر اینهمه موفقیت تشکر میکردی. بلا ه تو بزرگ قومی. و اونوقت میدیدی که چه کیفی میکرد این آبی علی.

و آنگاه ادامه دادم که ، رفتار ما آدما نسبت به همدیگه بستگی به زاویه دید ما نسبت بهم داره. اگه از زاویه خصلت های خوبِ طرف باش نگاه کنیم ع العمل ما مهربانانه و با محبت خواهد بود و اگر از زاویه بدبینانه و دشمنانه نگاه کنیم رفتار ما هم تند و بد خواهد بود. آق قدقولی شما وقتی به آبی علی بدبینانه و متکبرانه نگاه کردی اونو مثل یک دیو و ی دیدی اما وقتی آگاه شدی که اونم چقدر تو بدبختی وسختی امرار معاش میکنه و یعنی زاویه دیدتو عوض کردی آنگاه دیدی که چقد آدما قابل دلسوزین!.

مگه نه اینکه تو دعاتون وقتی نوبت به برخورد با خودتون میرسه از خدا می خواین که با شما با فضل و رحمتش رفتار کنه نه با عد ش!!. « الهی عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک. خدایا با فضلت با ما رفتار کن نه با عدلت ». خُب شما چنین انتظاری از خدا دارین ، پس چرا خودتون با بنده هاش بدرفتاری دارین و همه رو به چشم مجرم و قاتل نگاه می کنین؟. پس تو هم همون جور با بنده های خدا رفتار کن که انتظار داری خدا با تو رفتار کنه!.

خلاصه سرتونو درد نیارم یه حال اساسی از قدقولی دوست عزیزم گرفتم. به نظر شما همینجوریا نبود که من گفتم؟

آوه ، داشت یادم میرفت ؛ راسی شما به آدمای دور و برتون چجوری نگاه میکنین؟ یا اینکه دوس دارین بشما دیگران چجوری نگاه کنن؟




اصلاح و بهبود رفتارهای اجتماعی

درخواست حذف اطلاعات

18

اصلاح و بهبود رفتارهای اجتماعی

این یه فکر خیلی خوب و درست و بزرگیه ها!!!. یعنی تموم کارهای اجتماعی رو میشه در همین یه جمله چن کلمه ای خلاصه کرد. هر ملتی می خواد بزرگ بشه باید اینو در اولویت اولش قرار بده. رفتارهای اجتماعی مردمشو بشناسه ، نقاط ضعف و قوّتشو شناسایی کنه و یه را ار هم بده و سپس به بهترین شکلی آموزش بده و در جامعه جا بندازه.

این کارو هم واقعاً بده دست کارشناسای خوب و رو راست. و از اونام پشتیبانی و حمایت کنن. اونوقت چقد این جامعه رو به رشد میشه. خیلی...

وگرنه اینکه هر کی بیاد نظریه پردازی کنه و حرفای هردمبیلی بزنن و دست آ م ی یک دونه اشو نتونن پیاده کنن اون جامعه درجا میزنه!.

بفرض که شما می خواین چندتا خلبان پرورش بدین و یا دوس داشته باشین که تو بین مردمتون چند تا خلبان باشن. اگه با استفاده از همه وسایل صوتی و تصویری شب و روز بگید بروید خلبان بشین و سالها هم اینو تبلیغات کنین ی یه نصفه خلبونم نمیشه!. اما اگه کارو بدین دست کارشناسش ، اون دقیقا میدونه که باید از کجا شروع کنه و پس از یک برنامه ریزی درست و حس بعدِ مدتی میبینی واقعا خلبان تربیت شد.

همه مسائل اجتماعی یه چنین ح ین. الانه این تلگرام و بند وبساطی که راه افتاده و همه هم دارن به همدیگه درس میدن و سعی میکنن بهترینا رو یاد هم بدن ، تا زمانی که ریل یاد گیری طراحی نشه هیچ فایده ای نداره!.

باید رفتارهای اجتماعی مثل قانون مداری و ... طی یک فرایندی دونه دونه طراحی بشن و به افراد جامعه عین باشگاه رفتن ، آموزش داده بشه و تمرین بشه و تو جامعه پیاده شه. اونوقته که شما پیشرفت جامعه تو تموم زمینه ها رو درک خواهید کرد.

سرتونو درد نیارم خلاصه این میشه که ضعف های جامعه در امور اجتماعی همه باید شناسایی بشه و برای هر اصلاح و یا بهبود اون آموزش و تمرین گذاشته بشه و مردم هم صادقانه پذیراش بشن و تو جامعه هم پیاده کنن. همه هم باید تو گود باشن و همه هم بخوان. اینجوریه که ما میتونیم بگیم جامعه ما داره بسمت رفتارهای درست اجتماعی بسمت استاندارد جهانی پیش میره. تا نظر شما چی باشه؟!.




یه توضیح برا !

درخواست حذف اطلاعات

20

یه توضیح برا !

شمام راجع به خیلی شنیدین درسه؟ حالا من اینجوری متوجه شدم که ؛ همینجوری که کشورها بطور جداگانه بر اساس یه قانونی اداره میشن ؛ کل دنیا برا خودش یه قانونی داره که بر اساس اون اداره میشه ، اینو باش میگن حقوق بین الملل. تا اینجارو که متوجه شدی؟ خداروشکر.

کشورایی که عضو سازمان ملل متحد هستند که فک کنم همه اشون بکلی هستن این قانونو امضا د.که چی؟ که مثلا ما به همه ملتها احترام میذاریم و جنگ نمی کنیم و مرزها را به رسمیت میشناسیم و ... اگه رعایت نکردین چی؟ اگه رعایت نکردیم ، سازمان ملل اجازه داره ما رو تنبیه کنه!!!. عجب؟ بله آقا داستان داره. مثل چی ؟ مثل همین ضامن شدن بانکی خودمون. شما که میری ضامن یه نفر میشی ، و آقای رئیس شعبه بانک یک پشته کاغذ میاره و هی امضاء میکنی و هی انگشت میزنی ، میدونی معنیش چیه؟ در یه جمله خلاصه میشه و اونم اینه که داری به رئیس شعبه بانک میگی ، رئیس جان تو باش وام بده اگه یه وقتی نداد خودم پرداختش میکنم و اگه خودمم ندادم بزور از من بگیرین. همین. کشورا هم به سازمان ملل یه چنین چیزی رو میگن.

حالا بر می گردیم به کشور خودمون. ما چند سال تحریم بودیم. راجع به علتشم توضیحات زیادی داده شد. اونام اومدن چیکار ؟ بر اساس همین حقوق یا قانون بین الملل ما رو تنبیه !. هی یکی و دو تا و سه تا و ... تا جایی که دیگه خیلی سخت شده بود. آخه مگه میشه یه کشور بدون ارتباط با دنیا بتونه خودشو اداره کنه؟. حتی خود و اروپا هم نمیتونن!. حالا یکی اومده و یه خالی بندی کرده و گفته اینا کاغذ ای بیش نیس!!! تو چرا باور می کنی؟ الان دیگه برا همه مشخص شد که رئیس ت قبل بدون حساب و کتاب حرف میزد و با همین حرفاش خیلی از ما سوء استفاده هم .!

عقل جمعی کشور به این نتیجه رسید که تحریم ها باید گرفته بشه و در آ ین مرحله هم آقای امور خارجه باتفاق تیم خودش رفته و هر چی هم میتونس چونه زده و تحریم ها رو گرفتن. خب این یک طرف قضیه بود. طرف دیگه قضیه اینه که ما دیگه برای ارتباط و مبادله های مختلف مشکلی نداریم. حالا این بنده های خدا رفتن و کارشونو انجام دادن. دیگه ضامن روز قیامت که نیستن!

حالا شما تو این فضا هی بیا مس ه اشون کن. یا اصلا از قضیه چیزی نمیدونی یا میخای سرمونو کلاه بزاری. فضا باز شد. حالا شما زرنگ باش و بیا و استفاده کن. مگه ما از اروپا و کمتریم؟. همونجور که ما تو مسابقات ورزشی میتونیم با و اروپا سرشاخ بشیم تو سیاست هم میتونیم این کارو .

شما حساب کن ما تو کُشتی حتی میتونیم اونا رو ش ت بدیم تو والیبال و... پس اگه خودمونو قوی کنیم تو سایر امور هم میتونیم با اونا رقابت کنیم. یکیش همین سیاست بین الملل هست. یکیش تو تجارت و بازرگانی هست و... به شرطی که تو این زمینه خودمونو قوی کنیم. وگرنه میخای یه جایی بشینی و تمرینی نکنی ، خب بورکینافاسو هم مارو ش ت میده!!.

پس به جای متلک گفتن و مس ه بیا و خودتو قوی کن و از این فضای بوجود آمده فیض ببر. بیا و را ارای مختلفو بما بگو. درست نمیگم؟ پس دیگه و مخسره نکنین باشه؟

 




هیش دنیه آماره سوا هاکانه؟!

درخواست حذف اطلاعات

22

هیش دنیه آماره سوا هاکانه؟!

این اشتباه از منه که دقیقا نمیدونم دوره دقیانوس بود یا اسکندر مقدونی ؛ تو همین کلکته کنونی یه روستایی بود بنام دارکلاهه ، دوتا آدم بودن بنام های دلیپ کومار و سه لیپ کوتر ، این دوتا سال های سال با هم تو جنگ و دعوا بودن!.

آقا مردمو دور خودشون جمع می و کلاً بگو مگوهای اینا زبانزد خاص و عام بود. اون موقع هم رادیون و موبایل و تلگرام نبود که همه سرشون تو این چیزا باشه که! همه منتظر بودن که امروز اینا چجوری با هم کَل میوفتن و چی به همدیگه میگن تا همه بهم بگن و خلاصه هم مردم کیف می و هم اینا که برا دعواهاشون مشتری دارن. اینام هر روز دعواهاشونو جدید می که از دهن نیوفته.

اینا راسش از اول با هم خیلی رفیق بودن ولی از اونجایی که مادر بزرگ دلیپ کومارمرده بود. در مراسم یادبودش که دعوت گرفته بودن ، موقع ناهار خوردن برای اینکه بیشتر خوش بگذره ؛ آقا ، سه لیپ کوتر به دوسش خی بیگ میگه بیا پیش مردا ، بعدشم هرهر می خنده. البته کار درستی نکرد. آخه مگه تو مجلس عزا از این حرفا میزنن؟ حالا درسته که فامیل شما نیس ولی هر کی بود برا صاحاب عزا دوس داشتنی و محترم بود. حالا تو باید تو مجلس عزای این آدم اونم تو جمع هوار بکشی و اینو بگی؟

خلاصه این شروع اختلاف و دعوایشان بود. و روز بروز هم بیشتر و بیشتر می شد!. مردم و آدمای عاقل قوم هم هر چی بینشون آشتی بدن ، اینا گفتن نه اصلا و بهیچ وجه من الوجود. آقا ، بارها و بارها خواستن بینشون آشتی بدن ولی اینا قبول نمی . و هر کدومشون میگفت موقع آتش زدن باید جوابگو باشی. البته منظورشان آتش زدن جسدشون بود.

زمان می گذشت و اینها هم از هم نمیگذشتن و مردم هم س ا گوش دعوایشان بودن. دیگه رفته رفته مردم از دسشون داشتن کلافه می شدن. اینام یکم اسم و رسم دار بودن و مثلا وقتی پیش ی خاطره میگفتن بقیه هم از رودربایستی می بایس گوش میدادن.

یه روز موقع بهار سر زمین شالیزاری اینا باز هم سر گرفتن و کَل کفیدن. و یک دعوایی راس که نگو. البته ق اقا وارد بودن ، مثلا گال میس می و بسمت هم می آوردن اما یواش به گارده هم میزدن! مردم هم دو گروه شدن یک سری اینو می آوردن اینور و یک سری هم اونو میبردن اونور. همه هم تن و پی شان گل و آب. تازه داشتن زمینو مرز بندی می . و اینام با این دعواهاشون همه رو از کارو کاسبی انداخته بودن.

این روز دیگه اوج کارشون بود. این می گفت من باید اونو بکشم اون میگفت من باید اینو بکشم. تا اینکه همه خسته شدن و از این میان یعقوب لیث صفار از میان جمع برخاست و به همه گفت همه برید کنار ، همه برین کنارو... و همه رو کنار زد و همه هم رفتن سر مرز شالیزارها نشستن. یعقوب لیث صفار رو به اون دو نفر معرکه گیر کرد و گفت : حالا همدیگرو بکشین. این دو هم کمی از هم فاصله داشتن ، یکم این اومد جلو تبر بلند کرد و یکم هم اون اومد جلو و بیل بلند کرد و دید نه واقعا همه دارن فقط نگاه میکنن و هیشکی جلو نمی آد.

اینجا بود که سه لیپ کوتر عین دارغاز بانگ برآورد که ای نامردا ، هیش دنیه آماره سوا هاکانه؟! کل شالیزار از خنده ترکیدن. و همه تازه متوجه شدن که بابا دعوای اینا سرکاری بود و میخاسن مخ مردمو کار بگیرن. و یعقوب لیث صفار رو به همه کرد و گفت دیگه هیش حق نداره وارد ماجرای دعوای اینا بشه.و یک سخنرانی مفصل هم کرد و همه حقه های اینا رو گفت.

از اون روز به بعد دیگه ی اینا رو تحویل نمیگیره و خودشون شبا میرفتن خونه این و اون میگفتن آقا بیاین ما رو آشتی بدین. مردمم کلی می خندیدن و میگفتن برین ، برین دیگه حنای شما رنگی نداره. و اینام دیگه دیدن هیچ چاره ای ندارن با هم آشتی و الان هشتصدوچار سال هس که اصلا کوچکترین دعوایی بینشون نشد.

آره عمو ، یکی از علتای کش دادن دعوای بعضیا اینه که می بینن مشتری دارن. وقتی دیگه مطمئن شدن ی برا زرت و پرتاشون ارزشی قائل نمیشه ؛ خودشون ول می کنن و میرن پی کارشون. شمام یادتون باشه تو این اختلافات اگه می خواین پا در میونی کنین در حد معمول باشه ، اگه دیدین ول نمیکنن ، شما ول کن خودشون میان ته دنبال.

راس نمیگم؟