رسانه
رسانه

نوشتن خاطرات تلخ



بار الها مرا دریاب

درخواست حذف اطلاعات
عشق؟؟
شماهم عاشقین؟؟
عشقتون بهتون خیانت کرد؟
ولی بخشیدین؟
بخاطر خودتون ک عاشقش بودین بخشیدین ولی نمیتونی فراموش کنین؟
مال شما نیست؟
هرشب چشم انتظاری بیاد دیر میاد؟
در حسرت این موندی ک یه روز تلفنی باهاش حرف بزنی ولی کار داره؟
نمیاد پیشت؟
بهت توجه نمیکنه؟
محبت نمیکنه؟
میدونی چکار کن؟
ازش بگذر خودتو اذیت نکن اون هیچیوت مال تو نمیشه اون برای تو تلاش نمیکنه اون حتی برای چند دقیقه صحبت زنگ زدن تلاش نمیکنه زیادی هستی خودت بفهم برو بیرون بهش فکر نکن اون اگه دوستت داشت برای خوشحالیت دنیا رو بپات میریخت مگه بهت نمیگه دنیامی؟ منم مثل توام منم گذشتم خدا رو ک دارم دیگه هیچی نمیخوام دیگه نمیخوام چشم انتظار آدمی باشم که از اول باهام بد کرد هرچی هم خوبی بهش اشکال نداره وظیفه خودمو انجام دادم عشقم بود اون بد بود من چرا بد باشم میرم از زندگیش تا بتونم نفس بکشم چشمام از بی بی خو سرخ نمیشه ارومم



تنهایی سخته

درخواست حذف اطلاعات
سلام فکرکنم ی الی هست ک نیومدم سرنزدم دلم گرفته معتاد سیگار شدم تنها درمانم همینه وگرنه اروم قرار ندارم



اولین نگاه

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان ببخشید همه چیز رو پاک چون داستانم خیلی ضایع و بهم ریخته نوشته بودم و روزای اول اصلا حالم خوب نبود که بخوام قشنگ بنویسم الان سعی میکنم هرچیزی رو که یادم هست براتون بگم  الان که  دارم  همه چیز از اونجا شروع شد که یک خانواده ایرانشهری اومده بودند محل ما.و این ها از فامیل های شوهرخواهرم بودند توی.محلمون پیچیده بود مردم میگفتند که این خانواده اومدند چون پدرشون میخواد زن دوم بگیره و خانواده اون زنه بهش گیردادند که باید حتما زن اولت رضایت داشته باشه اونم میره ایرانشهر زن و بچه هاشومیاره که رضایت قانونی ازشون بگیره و ازدواج کنه.ولی من هنوز اون خانواده رو ندیده بودم اونموقع ۱۳سالم بود. وحتی میگفتن همین اقای که اومده زن دوم بگیره یه پسر داره پسرشم برده توهمین محل خاستگاری یه دختر.بهش ندادن حالا اون دخترکی بود دوست من اسمش پری بود .یه روز که بیرون بودم دیدم یه موتور ازجلوم رد شد یکی پسر ام بود اون رانندهه رو نشناختم ولی حدس زدم که پسرهمون اقا باشه که میگن میخواد زن دوم بگیره .به هرحال اون روز گذشت من همش تواین فکربودم که پسره کی بوده باپسر ام. عروسی پسر ام بود  همگی رفتیم من و دوستم ناهید داشتیم بیرون قدم میزدیم یه لحظه چشمم افتاد به اون پسره بله خودش بود همون پسری که با پسر ام چندروز پیش سوارموتور بودند دیدمش.همون بود خیلی بدجور بهم خیره شده بود یه پسر ۱۸_۱۷ساله بود خیلی هم مظلوم به نظرمیرسید.من که خیلی ازش خوشم اومد ولی زیاد بهش نگاه نمی چون همه فامیل بودند میترسیدم برام حرف دربیارن.تا صورتشو میکرد اونور نگاش می عروسی تموم شد اومدیم خونه منم همش توفکر اون پسره بردم خدایا این کیه.به هرحال اون شب گذشت و دو روز بعد شبش خواهرزاده ام که کوچیک بود گم شد خونه خواهرم نزدیک خونمون بود شوهرخواهرم خونه نبود زنگید به برادرشوهرش گفت بچه گم شده بیابگردیم پیداش کنیم همه دور خونه خواهرم جمع شده بودیم .یدفه یه موتور اومد پسر ام .بود برادرشوهرخواهرم .چون دامادم پسر ام هست.یه موتور دیگه پشت سرش اومد خوب که نگاش همون پسره بود بازم دیدمش خدایا این کیه اینجا چکارمیکنه رفتن بگردن دنبال بچه خواهرم.بچه رو پیدا د خونه همسایه بود من به راه افتادم برم خونمون خونه نزدیک بود.پسره هم ازکنارم باموتور رد شد که بره چراغ موتورش افتاد توچشمام.چراغو زد پایین و رفت گمونم خودش اینکارو کرد که شناساییم کنه واسه همین چراغ موتورش رو انداخت توصورتم چون تاریک بود میخواست خوب نگام کنه من اینجورفکرمیکنم. ولی اونقد توفکرش بودم که این دفه واقعا عاشقش شدم ازنگاه اونم فهمیدم که اون هم نسبت به من بی تفاوت نیست.خدامیدونه چقدبفکرش بودمچقد دعامی باز ببینمش .یه روز پدرم همون خانواده ایرانشهری رو پدرم دعوت کرد اومدند دو روز موندند دیگه میخواستن برن یدفه یکی در زد شوهرخواهرم خونه ما بود در روبازکرد وای خدای من این همون پسربود بله حدسم درست بود این پسرهمین خانواده بود که دعوتمون بودند.و پدرشون میخواست زن دوم بگیره اونم تا چشمش به من افتاد شوکه شد هی نگاه رد و بدل میکردیم دیگه خانوادگی به راه افتادند که برن.منم بیرون جلوی خونه ایستاده بودم مادرم بامادرش خ ظی کرد رفتند.منم چشمم دنبال ماشین بود خیلی ناراحت بودم فکرمی میخوان برن شهرشون ولی نه رفته بودن خونه .ام.دوسه روز گذشت و باز اومدن.اینبارعشق من همراه بود. دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم خیلی همدیگه رو نگاه میکردیم ما هیچ کدوممون گوشی نداشتیم نامه بهم میدادیم ولی اینم بگم عشقمون پاکه پاک بود فقط با.نگاهامون عشقمون رو بهم ابراز میکردیم حتی تونامه ها چیزی ازعشق نبود یک هفته خونه ماموندند قرار بود پدرش خونه رو بزنه به نام مادرش بعد مادرشم رضایت بده که اون بره زن دوم بگیره. چندروزی که خونه مابودند مادرش به مادرم گفته بود پسرم رو داماد کن خیلی دخترتومیخواد مادرم گفته من هیچ کاره نیستم باید به پدرش بگید.تااینکه پدرش هم به پدرم گفته بود پدرم درجواب گفته دخترم از بچگی عروس عموشه.فقط یه بهونه بود ومن عروس عمو نبودم.



دلتنگش شدم

درخواست حذف اطلاعات
عروسی تموم شد و روزها میگذشت.۵ماه بعداز عروسیم بود یه روز که گوشی داداشم دستم بود یه دفه اسم عشقمو دیدم شمارشوبرداشتم بلافاصله با گوشی خودم براش اس دادم اول نشناخت معرفی کلی خوشحال شد و ذوق زده خیلی هم گله کرد بهش گفتم که چی شده و چی به من گذشته اونم گفت رفتم شهرمون توی گرما کارگری کارمی که بیام عقدت کنم.وقتی بهم خبراوردن که داری ازدواج میکنی باورن اومدم دیدم حقیقته دیگه نتونستم بیام خونتون.گفت شب عروسیت تا صبح اشک میریختم من که حالم ازاون بدتربود.به هرحال باز خوشحال بودیم چندوقت گذشت من حامله شدم با عشقمم رابطه پیامکی داشتم.بچه به دنیا اومد پسربود. عشقم بهم گفت من بدون تو نمیتونم طلاق بگیر بیا مال خودم شو منم که ارزوم بود .بچه.ام دیگه ی الش شده بود.بخاطرعشقم ازم خواست بخاطر دل خودم اومدم خونه بابام دیگه باشوهرم نرفتم و بدون دلیل گفتم طلاق میخوام اونم دوستم داشت گفت بمیرم طلاق نمیدم.خیلی سختی کشیدم محکم و م پای طلاق میرفتم دادگاه ومیومدم.بچه ام پیش خودم بود اونم سختی میکشید باخودم میگفتم این سختی ها می ارزه به یک لحظه با عشقم باشم.اونم هی میگفت زودتر ط بگیر دیگه طاقت دوریت ندارم منم نداشتم تاکه شوهرم دیگه خسته شده بود بهم گفت بیا یه جلسه دیگه توافقی ازهم جدابشیم من ازخوشحالی بال دراوردم بهش گفتم اونم خوشحال شد که دیگه مال من میشه چندروزی گذشت برام اس داد که دیگه نمیخوامت یعنی چی من براش زنگ زدم دلیل خواستم گفت بهت بی احساسم و عاشق یکی دیگه شدم برو طلاق رو هم کنسل کن برو دنبال زندگیت خدای من یعنییییی چیییییی من دوسال این همه سختی کشیدم بارها سرکوفتم دادن خانواده ام داداشم من روحتی.چندین بار زد که برم اشتی.کنم باشوهرم من بخاطر تووو باش میرم دلم ش ت خورد شد ولی دلم پیشش بود دل کندن راحت نبود یکی دوماه موندم.که نظرش عوض بشه نه حرفش همون بودشوهرم که.میخواست برگردم پیشش منم بادل خون رفتم ازخداکمک خواستم ازذهنم پاک بشه اون روزا فقط یه نفرمیدونه چی بمن.گذشت اونم خداااا بس شاهد گریه هام زجر کشیدنام اگه یه روز براش اس نمیدادم میمردم اینبار چندماه.خبری نداشتم حرفاش هرروز توگوشم می پیچید. من مردم یبار دیگه متولد شدم خدا دوباره بهم عمر داد من یچیزی میگم شما میخونین ولی نمیدونین چی به من گذشت الانم که دارم مینویسم یاد اون روزا و زجر کشیدنام میفتم دارم له میشم شاید حقم بود نباید بهش اعتماد.می نباید بخاطراون بچه کوچکم.رو اسیرمی خدایا بازم حقم نبود قتل که.نکرده بودم



یا رضا

درخواست حذف اطلاعات
سلام بچه ها من رسیدم مشهد ولی متاسفانه هنوز نتونستم دست به ضریح برسونم خیلی شلوغه تا الان اونجا بودم الان هم اومدم خونه یه خونه گرفتم یه دوست هم برای خودم پیدا دخترخوبی هست بعدازظهر بازهم میرم .حرم .خب بچه ها الان دیگه داستان زندگیمو میگم فقط میگم که بدونید یک انسان میتونه چه همه سختی ها رو تحمل کنه یکی متل من.ولی ناشکر نیستم.من خداروشکر وضع مالی شوهرم بدنیست. اوایل زندگیمون شوهرم فقط یک دانشجو اس وپاس بود ولی الان وضعش خیلی خوبه.من اون روزا خیلی سختی کشیدم ۴سال هیچی نداشت من حامله بودم حتی چیزهایی که دلم میخواست پول نداشت برام بگیره مادرشوهرم بهمون کمک نمیکرد اونا اون موقع داشتن یک تک هزارتومنی هم بهمون ندادند و رفت برای پسر دومش ماشین ید ماشینش هم ازدستش رفت چون دلموش ت من اون زمان سنم کم بود حامله هم بودم حتی عرضه نمی برای من چیزی بگیرن بیارن اینقد دلم میموند شوهرمم بود هرچی داشت پول ترم میشد من چندتکه طلاهام دادم برای ش اون موقع طلا داشتم چون هم مادرم برام گرفته بود وهم وام ازدواج رو که۴ملیون بود طلا گرفتیم. ۵ملیون طلا اون موقع زیاد بود همه.رو برای دادیم وضعمون بد بود یه روز که بامادرم رفته بودم سنوگرافی برگشتن رفتم خونه مادرشوهرم برای۳تادخترش لباس گرفته بود عرضه نکرده بود یکی واس من بگیره یا پولی چیزی بهم بده مادرم بیچاره کمکمون میکرد حتی کرایه شوهرم رو میداد.تااینکه بچه به دنیا اومد مادر شوهرم پیشم نیومد بعد از۷روز اومد.زودهم رفت گفت اومدم نوه ام ببینم..تااینکه شوهرم تموم شد رفت سرکار. حقوقش کم بود ولی برای مازیاد بود.وقتی دیدن شوهرم حقوق میگیره مادرش همیشه زنگ میزد که پول برای اون خواهرت بریز ه برای اون یکی بریز فلانه .منم دخ نمی .ولی یاد اون روزا که عرضه نداشتن یک کیلو پرتقال برامم بیارن داشت خفه ام میکرد..کم کم ازحقوقش هرچندکم بود وباید همیشه هم بحساب خواهراش میریخت وسایل خونه.روگرفتیم. .و ازاون شهر رفتیم ولی مادرشوهرم دست بردار نبود دوتا دخترش روفرستاد پیش ما اونجا برن دیگه کلافه شده بودم ادم میخواد توخونه اش ارامش داشته باشه لی من ارامش نداشتم.خدایا بازم شکرت.پول ج همه چیز گردن شوهر بدبختم بود منم هیچی نمیگفتم ولی اون روزا روهم نتونستم ازیادببرم.تااینکه دوباره اومدیم شهرخودمون اونا هم باهامون اومدند برادرش دعوا کرد بایک نفرخلاصه نمیخوام با جزییات بگم.دعوا طولانی شد  دیه خواستن گفتن توباید بدی شوهر بدبختم جور کرد داد اینجا هم اومدیم دیگه بدتر.مادرشوهرم.خواهرشوهرام همه هرروز خونمون بودند برادرشوهرم که ازجاش بلند نمیشد وقتی هم که میرفتن زنگ میزدن به شوهرم پول برامون بفرست دیگه کلافه شده بودم اصلا غر هم نمیزدم میگفتم چکارکنم خودشون باید فکرکنن.ولی ارامش نداشتم شبا تانصف شب بچه.هام بیداربودند خونه شلوغ بود صبا هم باید ساعت ۷بیدارمیشدم شوهرمو صبحانه بدم بعد هم نوبت ناهار و شام اونم واسه۱۰نفر.هرروز هم بجزو این خانواده شوهرم که خونه.من رو پاتوق مهمون هم میومد هاش هاش هنوزم که هنوزه این وضع ادامه داره هر ی از فامیلای من میاد خونمون بهم میگن توچطور تحمل میکنی چی بگم برم باشوهرم دعواکنم بگم خانوادت بگو برن اونوقت برام حرف دربیارن نه نمیتونم ولی فقط میتونم بگم هیچ متل من بدبخت نیست من یک خانواده ۴نفری هستیم ولی درعوض هرروز توخونمون۱۰نفرهست میخورن میپاشن من باید تمیزکنم حتی کمکم نمیدن برادرشوهرم لباساشو میندازه تو مجبورمیشم بشورمشون اونم هرروز. کدوم عروس میاد اینکارو ه.کدوم عروس اینقد تحمل میکنه.ای خدا شوهرم چندوقت پیش گفت بیا ازاین شهر بریم توخسته شدی.منم ازخدامه مادرشوهرم که شنیده بود بهم گفت پسرمو ازم دور نکن.اگرهم رفتین اون۳تا بچه ام رو باخودتون ببرین من خودمم هر هفته میام خونتون دیگه بیخیال شهر دیگه ای شدم چون من هرجابرم اینا ولکن نییستن فقط بخاطراینکه بیان ن بخورن تیغ بزنن.خب منم بخدا راضی ام اصلا هرچی داره بهشون بده ولی من رو توخونه خودم راحت بزارن بشینن توخونه خودشون من خودم هرماه پول بحسابشون میریزم ولی اینحوری ارامش من روگرفتن هر ی میخواد توزندگیش ارامش داشته باشه من بااین اوضاع دارم روانی میشم. به شوهرم گفتم توشهر مادرم برام خونه درست کن دقیق کنارخونه پدرم بهم زمین دادن.شوهرم رفت خونه ساخت بریم اونجا.ولی مادرشوهرم تا فهمید اوضاع اینجوریه به شوهرم گفت کنارخونتون برای منم دوتا اتاق درست کن منم میام اونجا با بچه هام خدایا شکرت چکارکنم این ها بماند برادرشوهرم که صاحب اختیار شده ماشین رو بدون اجازه برمیداره میره شوهرم باید با اژانس بره سرکار.حتی کارت عابر شوهرم دست اونه .نمیرارن پس اندازی داشته باشیم. تازه مادرشوهرم میگفت پسرم ازدواج کنه خونه نداره میاد باشما زندگی میکنه همینم کم مونده با جاری تویه خونه باشم خدایا بهم صبربده خدایا تورو بحق فاطمه زهرا تورو به حق این روزهای مبارک اینارو اونقد بده که دست از سرما بردارن خدایا ارامش میخوام  خدا خودت میدونی بخاطر تو سکوت خداشاهده باهیچ ازاین موضوع نگفتم حتی به مادرم. اصلا ازخانواده شوهرم بد نمیگم این همه بسرم میدن ازغیبت خوشم نمیاد مادرم بعضی وقتا که میاد بهم سربزنه این وضع رو می بینه ناراحت میشه میگه به شوهرت بگو اینا رو حالی کنه تاکی میان سربار تو باشن.من درعوض مادرم رو دعوا میکنم ومیگم خانواده اش هستن وظیفشه که بهشون بده حتی اگر خونه.رو جلو بگیرن حق دارند جلوی مادرم طرف داریشون رو میکنم عادت ندارم از سختی هام به ی بگم یا غیبت م اگر اینجا نوشتم فقط بخاطراینکه دلم پره شاید یه روز همه چیز رو اینجا حذف کنم



خداحافظ عشقم

درخواست حذف اطلاعات

خداحافظ عشقم
خداحافظ
از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم

قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز

خداحافظ

دیگه میرم

اگه یه روز دردای دنیا بریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو شب من

من میمیرم

دیگه میرم

خداحافظ دیگه رفتم

پایان ثانیه منم

هر جای ساعت ببینمت٬عقربه هاشو میشکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدیاتو خوب کنم

خورشید و کشتم تا دیگه خودم به جای تو طلوع کنم

دل میسوزه٬ازم نخواه بیشتر از این اسیره این قفس باشم

هیچی نمونده از دلم خا تر روآتیشم

ریزه ریزه دل میسوزه

خسته شدم٬دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام

عاشق بودم

خسته شدم

خسته شدم

دیگه میرم

گریه نکن

دل بیا بریم

از عشق دیگه نگیم

درده عشقی که کشیدیم

جز خدا به ی نگیم

خدایا به تو گفتم اما دردمو بیشتر کردی

خدایا چرا اینطوری شد

خدایا چرا باید حالا به جای عشق از خداحافظی از عشق بگم؟چرا خدایا؟...




کاش هرگز ندیده بودمت

درخواست حذف اطلاعات

عشق بی وفا
دل ش ته ام ز دست تو

کاش هرگز ندیده بودم تو را ...
کاش ندیده بودم تو را ، کاش آن روز که در وجود من طلوع کردی از تو روی

برمیگرداندم تا در سایه وجود خود بمانم.

کاش نمی خندیدی و مرا به گریه مهمان میکردی ، قبل از آن دلخوشی تلخ که

بر سر سفره اش نشستیم.

کاش تو را دیگر نمی دیدم ، کاش خزان تو را زودتر از من میگرفت.

اکنون ج بین ماست و دیوار تنهایی در کنارم، بر سرم سقف ندامت و در

زیر پایم فرش حماقت.

الهی خزان شود زندگیت و طوفان ، سبزی بهار زندگیت را به زردی خزان

برساند ، که بهار زندگیم را خزان کردی.

به دیدارم نیا، حتی در تنهایی ذهنم. که دیگر نمی خواهم حتی در رویاهایم

با تو باشم. هر روز تنهاتر از دیروز ، هر لحظه خوشحال تر از قبل که دیگر

نمی بینمت. اصلاً کاش هرگز ندیده بودم تو را




من اومدم

درخواست حذف اطلاعات
سلام همگی
نظرات همتون روخوندم خوشحال شدم که بهم سرمیزنین فعلا که جز شما یوندارم اونایی هم که گله دچراجوابشون رونمیدم چون جو ندارم بدم من دلم میخواد فقط دوست وبی باقی بمونید اینکه حواب نظرات شمارو بدم یاندم فرقی بحالم نمیکنه ولی ازاینکه هستین وراهنماییم کردین ومیکنین خیلی بهم کمک کرد وخوشحالم
بابت همچیز ممنونم وسپاس فراوان
سپاس سپاس
ابجی عزیزم رها سیدی گفتند که ایمیل میفرستن و پاسخی دریافت نمیکنن
خواهرگرامی من
خب بخدا من به دلیلی ایمیل قبلیم پاک شد و از نو دوباره ایمیل ساختم برای همینه که ایمیل شمانمیاد
چون ایمیلم عوض شده !!!
این روزا گرفتارم موقع امتحاناتم هست وباید صفت وسخت بخونم امتحاناتم از۶دی ماه شروع میشه واصلا امادگی ندارم
ماس دعا
دوستتون دارم
میبوسمتون ابجیای گلم
خدانگهدار