رسانه
رسانه

تجربه از ...



نامه به کودکی که هرگز زاده نخواهد شد

درخواست حذف اطلاعات


دوس داشتم الان دانشجوی ترم چهار زبان انگلیسیه اصفهان یا شیراز میبودم ..هوووف شت به همه چی ..

مسلما اگه بچه دار شدم که قطعا نمیشم ...ولی حالا یه درصد !

دستاشو میگیرم میبوسم . و میگم ...جیگر گوشه جان ..تکه ای از وجود من ...چی کاری چه درسی کدوم شهر میشه ح بهتر شه!  برق نگاهت خوشرنگ تر شه! ..من بغلش می و میگفتم مامان دوستت داره 

بهش میگفتم اگه کیلو مترها ازم دور باشی ولی حاله دل خوش باشه من راضیم ..هیچ وقته هیچ وقت بهش  نمیگم عاقت میکنم شیر حل نمیکنم ..هیچ تهدیدی از سمت من بهش نخواهد رسید ...قطعا هیچ دلخوری بین ما وجود نخواهد داشت ..من او را بو خواهم کشید ..ساعت ها روز ها و  سالها...

اگه دختر بود ..گیسوهاشو میبافتم  و لای موهای پیچ تاب خوردش غنچه گل محمدی میزاشتم   و کلی باهم بازی های واقعی میکردیم و اگه پسر بود باهاش گیم نتای شهرو فتح می و فوتبال دستی های عاشقانه بساط می ...

من اگر مادر میشودم :).....

اما عزیز تر از جانم دنیا جایی برای تو ندارد ...اگر بیایی تا عا ین  نفس باید بجنگی   ...برای خودت برای عشقت برای زندگی ...کاری که من حال و حوصله اش را اصن نداشتم  ..اینجا همگان نقاب به چهره دارند و قلب معصوم تو را تسخیر میکنند سرآ تکه ای سنگ سیاه را تحویلت میدهند   ...

کودکه من ...تو به دنیا نیامده ای  اما من تو را خالصانه دوست میدارم ..و بزرگترین  کاری که در حقت میتوانم انجام دهم از به دنیا عامدنت جلوگیری خواهم کرد ...

بوس بوس 

مامان خیلیییی دوستت داره




وقتی یادت می افتن احساس خطر کن جانه دل

درخواست حذف اطلاعات

جانه  دل  وقتی   ی  یادم  میکند  میترسم

عرق  سرد  میریزم  ...روحم  میلرزد  ...  آ   حالا  ی  که  همین  طوری  دلش  برایت   تنگ   نمیشود  جانه دل 

  روی  عادمهای  اطرافت را  پارچه  ی سفید  بکش  ... ببرشان  داخل  تابوت  بگذارشان  بگردانشان  داخل  شهر و زیر  لب  لا اله الا   انسانیت   بگو

دفنشان  که کردی  برایشان  یک  دله  سیر  اشک  بریز 

.

قلب  ها  از عاهن شده دیگر هم ترک نمیخورد  ..نمیشکند.. سیاهه سیاه..تاریکه تاریک








بی آسایش:|

درخواست حذف اطلاعات

از طبقه ی بالا فقط یه سره داره صدا گروم گروم میاد و حالم هر دقیقه بدتر میشه ...عاخه چیکا میکنن اون بالا؟




اوسکولی در این جهان

درخواست حذف اطلاعات

حالا  من کلی  اتفاق خوشمزه  دارم:




گردونه ی روانی

درخواست حذف اطلاعات

از اومدی و کنار بخاری لم میدی 

در حالی که  داری میلرزی به خودت و بابت  اتفاقایی که افتاده روح سردتو با کاردک از کف  ذهنت جمع میکنی و جزوه هارو ورق میزنی و فین فین میکنی  میبینی چشمات گرم شدن  

روی جزوه بارون میاد  فک میکنی بابت خیسی موهاته ولی حواستو جمع میکنی و متمرکز میشی  میفهمی اشکاته  ، انگشتتو میبری توی   دله بخاری  و میچرخونی  روده هاشو که بیشتر بسوزونه و مونو ید تولید کنه  و گرمت  کنه .

و بری تو اوج سردی و زدگی از همه چیز وبلاگتو باز کنی  ، سلام وبلاگ ..سلام جانه دله من سلام تنها مکان شخصیه من .جایی که هر جور ک هستم دوسم میداری . 

عه ببین کیلگ هم پیامی داده .. مرسی ازت تو نمیدونی چقد پیامت دلگرمم کرد ..جوری که بخاریو کم پنج باری کامنتتو خوندم   

کیلگ  تو نمیدونی این بغض چجوری داره فشار میده گلومو  .رگ به رگم کرد.  کاش  میشد قهوه بریزم و کنار پنجره و ه باشی  همونجور که دارن گوله برفا می ن  وتما ون میکنیدس بزارم روشونت  بگم  بیا رفیق قوه ات یخ نکنه   بعد تو بگی   چطوره واستیم کناره پنجره و همین جور به سفیدی برفا زل بزنیم و قهوه بخوریم یادمون بره پلک زدن رو 

سانس بعد:

تق تق  ..بس کن دختر ..یخورده ازین افکار بیا بیرون حوصله داریا 

_ نه نه تو نمیفهمی  ، تو منو نمیییی فهمییییییی

شت !!!

راکی بایبی!

دلم چنتا پرنده میخاد ..حس میکنم پرنده ها میتونن حرفای منو بفهمن .. یدونه مرغ مینا داشتم یه دونه مرغ عشق یه دونه هم مرغ خونگی یه دونه هم شاهین ...همشو ازم گرفتن ..بی اجازه بی تعارف بی  سرو صدا 

میدونی چیه 

دیگه میترسم 

از خواب بلند شم ببینم عاره بی سروصدا دیگه هیچی برام نمونده  هیچی 

تو نمیفهمی منو 

عاره تو 

امروز سه تا آمپول خوردم منی که از آپول فرار می امروز اصن دردشو نفهمیدم.

بی سرو صدا حسامو گرفتن ازم هیس:)

مغزای کوچک زنگ زده رو دیدم  .. وجه مشترک منو و اون دختر که اول اسمش ش بود ..واسه خود زندگی :]





شرلوک

درخواست حذف اطلاعات

چت می و این باعث فراموشیه بسیار شده بود 

تا حدی که  رمز ساده ی گوشیمو یادم میرفت 

عزم رو جذب که کلا هر نوع دودی رو بزارم کنار  

و واقعا هم حافظم شروع کرد به برگشتن 

متوجه خیلی چیز هایی که نمیشدم شدم 

حالا چرا عنوان این پست شده شرلوک رو میگم برات 

در صد اون ماجرای  فراموشی ..موبوگرام رو دچار تایید دو مرحله ای کرده بودم و اصلا هم پسوردش یادم نمیومد فقط میدونستم چیز مهمی هست که همش توی ذهنم مرورش میکنم واس خودم 

و نمیتونستم باور کنم دستی دستی مغزمو به فاک دادم و هیپوتالاموسم احتمالا دیگه از کار افتاده و چیزی رو به یاد نمیاره :| ( الکی مثلا حالا من میدونم هیپوتالاموس چیه و کدوم وره مغزه)

بعد از مدت ها یادم افتاد من به سریال شرلوک علاقه ی  شدیدی دارم  و به سرعت رفتم  قسمت اول و دوم از فصل چهارم که ندیده بودمشون رو دان و یه هوا چیبس و ماست زدم زیر بغلم که عاررررره اگه قرار باشه چیزی اتفاق بیوفته کاره خوده جناب کمبریج هست! 

جالب بود تو قسمت دوم ازین فصل شرلوک چت و مست و وار همه چیای کوچیک و بزرگ رو از یاد میبره و دقیقا حالاتی که من داشتم  تو رفتارش میدیدم !د لامصب  چرا باید من با تو اینقدر حس همزاد پنداری کنم؟؟؟ چراااا؟!  عاخه  وقتی رو چیزی زیاد فکر میکنم دردم میگیره و اونم دقیقن همین جوری میشد 

خلاصه اینکه  وقتی تموم شد  سرمو عاوردم بالا و به این فکر که بیا و اسم شرلوک رو بزن برای عبور از تایید دو مرحله ای 

!!!! 

sherllok

 و فاااک بهش ...باز شد !!!!!!!!!!!! 

بعد از چن ماه !

شت و دیگر هیچ !

تو نمیدونی چه حس بلقوه ای به منه اوسکول دست داد 

اصن شدم و رها مثله وقتی که خلبان  هواپیما رو با ترن هوایی اشتباه گرفته بود و منو    توی ذرات اتمسفر متلاشی کرد ! 

  اصن دنیای کوچیکه بزرگه منو درک نمیکنی 

من تا عا عمر باید سینگل به گور شم ..از بس روان پریشم و ی نمیتونه تحملم کنه 





یس یس

درخواست حذف اطلاعات

بعد از نوشتن پست قبلی  شروع به وبلاگ خوندن  رفقا 

که بین پستای یکیشون دیدم چه افکار داریم و یخورده پشمام ریخت ، 

مرسی که وجود داری و میفهمونی بهم که تنها نیستم




دیالوگ

درخواست حذف اطلاعات
مرگ رو تجربه عالی بود :) مثه حس رهایی دلنشینه:)



حس مالکیت

درخواست حذف اطلاعات

هر وقت حالم گرفته میشه و میبینم نه خونه و نه ماشینی و نه چیزی تو دنیا به نام منه ..فرمون رو میچرخونم و گازشو میگیرم و مستقیم خودمو میندازم تو وبلاگم و بادی به غب غب راه میندازم که عااااارررره اینجا که دیگه ماله منهههههه ..

سیلوم وبلاگ جان 

بزار تار عنکبوتارو از روت م 

امسال آ ین سالیه که من دانشگام ...حالا چه خدب چه بد دیگه گذشت 

جالب اینکه روز اول دانشگات یکی از مخاطبای وبلاگتو ببینی و جالب تر ازون اینکه روز عا هم یکی از همین مخاطب جاناتو ببینی ...

گذشته که بیخیال 

ولی اگه یخورده اجتماعی تر بودم با منها میرفتم تو کافه مینشستم و بهش میگفتم که چقد متناشو دوس دارم واینکه مرتب بودنش چه حس خوبی به من میده 

حالا واسه آ ین روز داشنگاه شاید منها رو  دوباره ببینم .واوو 

الان دارم کتاب ها با موری رو میخونم قطعا خیلی قشنگه شی لی لی لی 

چهار سال گذشت من فقط روابط اجتماعیم قوی شد ..

نه زبانم تقویت شد نه هیچ کاری دیگه و این منو دل آزدوه میکنه 




ساعتای لعنتی

درخواست حذف اطلاعات

همه جا بحث ماه عسل و جام جهانی و کیم جون اون و قیمت دلار 

من تو فکر اینکه چجوری از خونه عمو فرار کنم  و خودمو به برسونم که مبدا ی چیزی بو ببره که ریده شده همه چی .

تنها باجی تو احمقی، اونا احمق نیستن تو کودنی اونا نیستن میفهمن 

خو شما جا من بودین که دو دستی میریدین که:)

چشامو بستم باز شد سه!




مغزی پ.ر.ی.و.د

درخواست حذف اطلاعات

اونقدر حالش اب بود که آرایش نکرد

رفت نشست تو ماشینش ..

وقتی رسیدن خونش ..خودشو ول داد رو کاناپه 

حالش اب بود . توجه داشته باش آرایش هم نکرده بوود:|

مارتین بلندش کرد سرشو گذاشت رو پاهاش و دست کرد تو موهای چربش...اونم سرشو آورد بالا  و گفت م حال نداشتم دوش بگیرم عن عاقا اینقدر نکن دس تو موهام 

مارتین بغلش کرد و گفت خیلی هم خوبه همه جوره دوستت دارم ..

صدای غار و غور شکم مارتین فضا رو اشباع کرد 

فیونا یکی از لباس چارخونه ای ها ی مارتین رو برداشت و به آشپزخونه رفت ..

ماکارونی ها توی دیگ ابجوش می یدن:)





هومزته

درخواست حذف اطلاعات

دلم برای شایان تنگ شده

دلم برای شایان تنگ شده 

دلم برای شایاااااان

تنگ.

شدههه




خواب در چشم ترم میشکند

درخواست حذف اطلاعات

کنار مردی میخو که نه میشناسیش نه حسی بهش داری ..فقط چشماتو میبیندی و سفت بغلش میکنی و اشکات میریزه ..و تاسف میخوری بابت تموم روزایی که گذشته ..

اشکاتو میبینه و پیشونیتو میبوسه و ازت آروم میپرسه چی شده ..اشکات واسه چی داره اینجوری گونه هاتو خیس میکنه..نمیتونی تو چ نگاه کنی و نمیزاری اشکاتو پاک کنه ...چون تو چشمای ی دیگه نگاه کردی و اشکاتو پاک کرده ...

ازش اجازه میگیری که بری تراس و هوایی بخوری ..بعدش میری خودتو پرت میکنی از اونجا پایین ..بین زمین و اسمون یادشو بغل میگیری...

چقد تلخ بود هم خو با زشت ترین و خوش اخلاق ترین مرد این شهر کثیف





تو اگر ..

درخواست حذف اطلاعات

تو اگر  میدانستی چقدر سر در گمم هیچوقت تنهایم نمیزاشتی

تو اگر میدانستی چقدر بی تو هستم هیچوقت از بین نمیرفتی

من به بودنت محتاجم

من به بوییدنت نیاز دارم

چقدر وحشتناک است تصور زندگی بی تو 

چهار سال است دارم در این تصور هولناک زندگی میکنم 

دختری کم سن ...پر از هراس بی تو بودن

یک لحظه بیا و جای من باش 

کامت را به چشمای غم آلود من تلخ کن 

نبودت عجیب مرا نسبت به دنیا سرد کرده 

هیس

آرام جانم خو ده ..مبادا بیدارش کنید که بد خواب میشود..




ه ه

درخواست حذف اطلاعات

امروز ینی یه اتفاقاتی افتاده  بود که نمیدونستیم  بخندم یا  برینم

نوید اگه  داری این پست  رو  میخونی  ..بخون  و  بخند هیچیم  نگو لدفن    خخخخخخخ

اقا  از شدت  استرس  ...خودمو  کنترل    نرینم  خخخ

کلاسمون پنجاه   نفره  .... مون  جزو کییییووووووونی تریاس    ..اووووف

کلاس هنوز شرو ع  نشده  بود ... کناره  دوستم  نشسته  بودم  که یهو باده روده هام در هم پیچید و اونجا بود که اگه بلند میشدم

بلند می یدم ...پس با این محاسباتم  ...به  خودم  گفتم  بهتره  از جات  ت   نخوری  و همینجا  کارتو  انجام  بدی

خخخخخخ

چشتون  روز   چوسی  نبینه  ....چنان  چوسی  زدم  که  تاریخ  به  مشام  نبوییده  بود....

هر کی  خبر داد خودش  به  در  داد

عاقا یکی  یکی  شروع    از  کلاس  بیرون  رفتن ...

منم  با یکیشون  رفتم  بیرون  تا قضیه  طبیعی  بشه  و  نفهمن  که  کاره  من  بوده ...

بیرون کلاس بچه  ها  میخندیدن  و  سرفه  می یکی  نزدیک  بود   بالا  بیاره  خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

میگفتن  کاره  کی  بود با  این  شدت 

همه  به  پسرای  کلاس شک       ... 

چون دور  از  انتظار بود  یه  دختر  اینجوری  بچوسه ...:)))))))))))))))))))))))))))))




صبحگاه همیشگی:|

درخواست حذف اطلاعات

دوباره نشتم سره کلاس جبرو حسابان

سه سال گذشت

دوباره 

دوباره 

دوباره

آیا فکر نمیکنی دیگه بسه؟؟؟

خواهش میکنم تمومش کن

به چیزای بهتری نیاز داری

خواهش میکنم !! تو با هفتاد هشتیا نشستی و این خیلی خزه:|||||




تولدانه

درخواست حذف اطلاعات

خب خب 

بیا بنشینیم چن کلمه ای بحرفیم

پاشو بیا که خیلی حرف دارم...

یکم خستم ولی خب زندم

من هنوز زندم وبلاگ جان

به خدا که فراموشت نکرده ام

شایان و کلیگ هم باعث میشن من هیچوقت فراموشت نکنم

.

وبلاگ جانم ..تو خودت بهتر میدانی..روز میلادم چه اتفاقایی افتاد

از خوده صبح شروع شد

تا آ شب

و الان که در خدمتتم

تموم آدمایی که دوسشون داشتم بهم تبریک گفت

حتا آدمایی مثله کلیگ و شایان  که اصن در باورم نمیگنجید تولد من یادشون باشه ...

حال اونا کنارم نبودن که شادیمو باهاشون یه جورایی تقسیم کنم..شده با یک تکه کیک خامه ای یا کاکائویی  و یا برف های شادی که دونه دونه رو موهای سرشون بشینه و باهاشون ریش سفید درست کنن

نوید و رومینا که یک زوج خوشبخت هستن ..صبح وسط دانشکده منو سو رایز .این صحنه های یادم نمیره...به ولا که پر رنگ تر میشه تو ذهنم ..نوید گلی شله زرد درست کرده بود ..به به ..دستت درد نکنه مرد جوان ..خیلی خوشمزه بود انصافن ..رومینا با اون خنده های قشنگش فقط منو دیوونه تر میکرد ..وسطه پاییز بود ..میدونی ینی چی؟؟ ینی  من در اوج نقطه ی پرواز!

چشمامو بستم  

یکی یکی بچه هایی که از کنارم رد میشدن و تولدم رو تبریک میگفتن ...چه خوشمزه و شیرین بود تبریکاشون ..فقط فکرم را مسئله ی پیر شدن مشغول کرده بود..اینکه یک سال به عمرم اضافه شده یا کم!!..شایان میگفت نیمه ی پر لیوان رو ببین ..

راستم میگفت و منم اینو میدونستم 

پیامای تبریک یکی یکی بالا میومد ...کلاسای ظهر که تموم شد ..بچه ها ی خوابگاه بردنم  و  با یه سو رایز گنده تر غافلگیرم ....یه کیک با تک شمع وسطش ..و صدای موزیکا و جیغ ها ...

من مبهوت و گم ...گیجه گیج ... شایان پیام داد ..لینکو باز و تقریبن سنکوپ ...پست گذاشته بود ...تبریک خفن...اصن انتظار نداشتم یادش بمونه 


بعد ازونجا رفتیم سینما ... خفگی(میتونم بگم تاثیرگذار ترین و فوق العاده ترین ی که من تو سینمای ایران دیدم) مثله بقیه ا مز ف نبود ..بی سروته هم نبود ..یه جوری گنگ و با مفهوم بود..حسش می ..خلاصه که معرکه بود توصیه میکنم ببینین ..البته جو سنگینی داشت  ..به بیمارای قلبی توصیه میکنم  نگاه نکنن:|  الناز شاگرد دوست هم بلا ه به چشمم اومد و بازیشو تو این خیلی دوست داشتم .. باید بهش اوسکار تعلق بگیره!

کجا بودیم؟ هوووم

قبل اینکه برسم اتاقم کارلوس و سوزان هم منو دیدن و کلی بلند بلند گفتن هپی برس دی تو یو ...

خلاصه  وقتی رسیدم اتاقم  دوباره چک گوشیو لپ تاپ و ذوق مرگ شدن بابت پیامای تبریک که سرازیر میشدن ....

آشنا و ناشناس

ولی 

ولیییی

کلیگ!:)  خوش حالم  که یه جا از ذهنت جرقه زدم 


شب پاییزیمون بخیر

پی نوشت : گاهی وقتا از شدت خوشحالی لمس میشم

در کل لمس هستم ... و این جالب نیس!






سلام ترم جدید

درخواست حذف اطلاعات

زارت

ترق 

تورق

آغاز ترم جدید

چن واحد افتاده؟

بازم مشروطی؟؟؟؟؟

وااای




من اینجا زندگی میکنم

درخواست حذف اطلاعات

صدای مرا نشنوید

من از یک خواب ...یک کابوس بلند فرار کرده ام

صدای مرا نشنوید!

آن طرف تر از خواب من

دخترکی هفت ساله ..در انتظار کیف و کفش مدرسه است

مثله اینکه خوابش نمیبرد

پدرش فوت کرده

مادرش همه جا درخواست کمک میکند

من هیچ کاری از دستم برنمیاید 

قلبم میلرزد 

درد میگیرد

خسیس ها را فوحش میدهم

به دنیا هم

دخترک گریه میکند 

مادرش برای او

من به هر دوی آنها

و شما به همه ی ما میخندین





پسره جذابه درون

درخواست حذف اطلاعات

دوس دارد برود روی چمن های نم دار پارک سره کوچه شان بنشیند یا حتا دراز بکشد و وینستون دود کند ...دودش را از اعماق ریه هایش بفرستت هوا ، سفیدی دود با سیاهی شب قاطی شود .

یه فرمول از لای ریاضیات بکشد بیرون حلش کند و جانی تازه بگیرد

میدانی چیست؟

او دوس دارد!