رسانه
رسانه

.



◙ زخم زوال؟ / سید علی میر افضلی

درخواست حذف اطلاعات



در بین رباعیات انگشت شماری که به ایی مروزی، شاعر شیعی سدۀ چهارم هجری (متولد ۳۴۱ ق)، منسوب است، این رباعی هم دیده می شود:


نا رفته به شاه راه وصلت گامی

نایافته از حسن و جم کامی

ناگاه شنیدم از فلک پیغامی

کز زخم زوال، نوش بادت جامی!


مرحوم محمد امین ریاحی، رباعی را به همین ضبط، به نقل از تعلیقات شادروان نفیسی بر تذکرۀ لباب الالباب عوفی در کتاب « ایی مروزی» (ص ۱۰۱) آورده است. نفیسی، مأخذ قول خود را بعضی سفینه ها قید کرده است (لباب الالباب، ۶۶۷). سال گذشته محمد دهقانی در کتاب « ایی، نخستین شاعر نامدار شیعه» (تهران، نشر نی، ۱۳۹۶) رباعی را به همین ضبطی که آمد، نقل کرده ( ص ۷۵) و مأخذ ایشان در نقل اشعار ایی، کتاب ریاحی است.


برای من از همان اول سؤال بوده که ترکیب «زخم زوال» با همۀ خوشنوایی اش، با جام چه نسبتی دارد؟ مرحوم مهدی درخشان، آن را با ضبط «خم زوال» آورده و مأخذ ایشان نیز تعلیقات مرحوم نفیسی بوده است. خُم با تشدید میم، با جام تناسبی دارد و شکل درست رباعی هم همین است. من حدس می زنم «زخم» در تعلیقات نفیسی، خطای تایپی بوده و این خطا، به متون بعدی رسوخ کرده است. 

رباعی به رودکی هم منسوب است و نفیسی آن را در کتاب «محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی» در انتهای رباعیات منسوب به رودکی جای داده است (ص ۵۱۸). مأخذ انتساب رباعی به رودکی نیز بعضی سفینه های شعر فارسی و کتاب «آثار رودکی» چاپ تاجی تان است! در اشعار رودکی، مصراع چهارم رباعی با ضبط «خم فراق» آمده و این ضبط به گمان من با کلیت رباعی سازگارتر است (تقابل وصل و فراق).


رباعی مورد نظر ما، تقریباً در هیچ متن و منبع و جُنگ و مجموعۀ قدیمی رؤیت نشده یا من ندیده ام. وقتی در نزهة المجالس و سفینۀ کهن رباعیات، با بیش از شش هزار رباعی، چنین رباعیی نباشد، جای سؤال دارد. امین احمد رازی و تقی الدین اوحدی بلیانی هم رباعی را جزو اشعار ایی یا رودکی نیاورده اند. مرحوم درخشان، نظرش این بوده که هیچ یک از دو رباعی منسوب به ایی از او نیست و «جوهر شعر با اشعار رودکی و ایی و سخنورانی مانند آن ها نمی ماند» (ص ۶۷). با اینکه عبارت «جوهر شعر» بسیار مبهم و تعریف نشده است در اینجا، اما به نظرم باید به سخن شناسی این مدرّس اشعار کهن پارسی اعتماد کنیم که احساس می کرد سبک این رباعیات با سبک شعر دورۀ سامانی و سایر اشعار به جا مانده از این پیش قراولان شعر فارسی همخوانی ندارد.

●●


"چهار خطی"

https://telegram.me/xatt4




بذر / محمد رضا راثی پور

درخواست حذف اطلاعات

می بیند و نمی شنود های و هوی را

و حکم قاطعی که قرار ست

پایان دهد به فتنه تشویش ذهن خلق!


می بیند و نگاه شرر بار شهر را

با سنگ های کراهت

خاموش می پذیرد

خاموش و عاشقانه


طومار جرم او به بلندای جاده ایست

از سرزمین کفر به ایمان

کبریت احمریست که از ژرف این ظلام

روشن کند ستاره دنباله دار را


گیرم که زیر همهمه این بانگ نارسا

نشنیده قطع شد

خاموشیی که ساخته وحشت شماست

یکریز و بی توقف 

بذر هزار شبهه می افشاند

بذر هزار پرسش بی پاسخ!






قفل / پاییز رحیمی

درخواست حذف اطلاعات

روزی

               تمام قفل های زنگ خورده سبز خواهد شد

قفل زبان بسته ما نیز




مثل / سید علی میر افضلی

درخواست حذف اطلاعات


مثل پنج شنبه ها

خسته ی جهان بی عد م...

مثل ها

تشنه ی عد لبان تو.

 





کوتاه 2/ سعید سلطانی طارمی

درخواست حذف اطلاعات


سرباز،

 در کیسه خواب خویش نشسته

و فکر می کند

به سیم خاردار خداوند

در مرز بیکرانه ی آبی

و یک فرشته سرباز

در برجک ستاره ی قطبی.




روزی دوباره لبخند / محسن صلاحی

درخواست حذف اطلاعات



در کوچه های کودکیِ من

درهای صف کشیدهٔ مغرور

با شیشه های رنگی

با لکه های روشنِ دل تنگی...



«روزی دوباره خنده و لب های سردِ تو

پیوند می خورند...»

اما

آیینه دل سیه تر از آن است

که راست راست زل بزند توی چشم هات

و راست

  راست

  راست بگوید.



ای رفته تا هزار و

                   هزاران هزار فرسنگ

                                          آن سوتر

ای دور

     دور

     دور

     ــــ خدایا چقدر دور! ــــ

اینجا ی میان هزاران نگاهِ بی رنگ

در انتظارِ نور نشسته

اینجا ی دخیل به درهای بسته بسته...



روزی دوباره خنده و لب های سردِ ما

پیوند می خورند

اما...




#محسن_صلاحی راد

کوچۀ کلارا، ۴ دی ۱۳۹۵




نو سازی زبان / علی گل گلاب

درخواست حذف اطلاعات



#علی_گل_گلاب: زبان در زمان و مکان همواره با  عارضه های مختلف روبه روست. به این مفهوم که هم در بعد تاریخی و هم در بعد جغرافیایی دچار دگرگونی می شود. 

نوسازی زبان در این دگرگونی به دو مولفه آن وابسته است: 

یک_ زایایی زبان. 

دو_ بروز شدن آن  (آپدیت شدن)


زایا بودن زبان یعنی  اینکه زبان در طول زمان و در محیط جغرافیایی از نظر وسعت و عمق (افقی و عمومی) رشد می کند. رابطه های دال و مدلول بین کلمات از بین می رود، نشانه گذاری های تازه ای تولید می شوند که پاسخگوی نیازهای جدید است.

 

از سوی دیگر، زبان به طور خ ر   و یا بر اثر کاربرد هنری، ادبی،  علمی  و مراودات اجتماعی اقشار و صنوف  مختلف صیقل می خورد. لحن ها و لهجه هایش تکامل می یابد و حتی ممکن است تغییر می کند.


این بروز شدن به این دلیل است که زبان به عنوان "یک قرارداد نانوشته اجتماعی" قابلیت انطباق با سبک زندگی، مراوادت و مناسبات در بعد محلی، ملی و جهانی برخوردار است  و خود را با تغییرات همساز می کند.


این زایشِ متکی به تولیدات و بروز شدن متکی به مراودات اجتماعی در بعد محلی، ملی و جهانی، منجر به نوسازی زبان می شود.


در زبان ادبی و شعر، این زایش و آپدیت شدن، به این معنا نیست که شاعر یا نویسنده برای مد روز خودش،  مثلا به جای و می،  از رانی وس س و به جای معشوق از استفاده کند. بلکه

این دو مولفه،  باعث میشود نویسنده و شاعر برای #بیان_ادبی به دانش وامکانات جدیدی دسترسی پیدا د.

تکیه بر این دو مولفه کمک می کند شاعر از قدرت انطباق با ذائقه جدید مخاطبان برخوردار باشد. به سراغ تکنیک های بکر آشنایی ز برود. اینجاست که بیان ادبی، شیوه زندگی دوره های گذشته را به عنوان انباشت ذهنی با  شیوه زیست عصر خود تلفیق می شود. 


در بررسی یک اثر ادبی نیز با همین معیارها می توان به نوسازی زبان توجه می کنیم.

به عنوان مثال نگاه می کنیم  آیا می، ، ، رانی، س س  در خدمت مضمون و  از نظر  #شکل و #محتوا، متناسب با بیان است؟

و اینکه با توجه به این دو معیار زایش و  روزآمدی،  استخدام های بیان چه وضعیتی دارد؟


بدون اینکه به کاربرد و معشوق جهت گیری مثبت و منفی داشته باشیم بررسی می کنیم که  واژه ها، ارکان جمله، صنایع و آرایه ها با بیان  چقدر   است و چقدر توانسته است از کلیشه شدن دور بماند، حتی اگر سراسر اثر از  می و معشوق اکنده شده باشد.

و......


#علی_گل_گلاب 

#مبانی_سپید 

#شعریت #مبانی_شعر


@sepidpoems




نمونه های شعر دیروز برای تبرک

درخواست حذف اطلاعات


باغ بی برگی / مهدی آخوان ثالث



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

ساز او باران، سرودش باد

جامه اش شولای ی ست.

ور جز اینش جامه ای باید،

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد.

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد.

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدی

چشم در راه بهاری نیست.

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی؛ که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک ه در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها، پاییز.


پرنده / فروغ فرخزاد


پرنده گفت : چه بویی چه آفت

آه بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک

پرنده فکر نمی کرد

پرنده رو مه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود


ای شب / منوچهر آتشی


ای شب به من بگو...

اکنون ستاره ها

نجواگران مرثیهء عشق کیستند؟

هنگام عصر برسر دیوار باغ ما 

باز آن دو مرغ خسته

                        چرا

                         می گریستند؟!




- منوچهر آتشی -


@cofeboof




آسمان، آبستن ماه است/ مرتضی دلاوری

درخواست حذف اطلاعات



آن که می گوید، نمی بیند
وآن که می بیند، نمی گوید

شاعران را حسرتِ زوزه
گرگ ها را رنجِ گردن درد خواهد کشت.




نظام منطقی شعر / اسماعیل امینی

درخواست حذف اطلاعات
 

نطق آب و نطق خاک و نطق گل

هست محسوس حواس اهل دل

 

اگر چه در شعر منطق معمول در نثر و نوشته های استدلالی رایج نیست، مگر در اشعار تعلیمی ، اما روابط میان اجزای شعر مبتنی بر نظمی است که می تواند مخاطبان را با خود همراه کند.

اگر می گوییم که در شعر ، منطق معمول رایج نیست این گونه هم نیست که شعر آمیزه ای از جملات و عناصر درهم ریخته باشد و هیچ ارتباط ونظمی  این اجزا را به هم نپیوندد.

نظام منطقی در شعر ، اغلب چون سایه ای از منطق معمول است که با تصرف خیال و خلاقیت شاعرانه روابط میان اشیا و پدیده ها را از ح عادی به ح ی بدیع و هنری ارتقا می دهد.

در این دو بیت از حسین منزوی تأمل کنید و ببینید چگونه اشیا معمولی در نظامی برتر از منطق معمول سامان گرفته اند:

همواره عشق بی خبر از راه می رسد

چونان مسافری که به ناگاه می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش

چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

کلمات این شعر یعنی؛ /عشق- خبر- راه - مسافر- اشک – مژگان- آب – جارو/ به دلیل پیوندهایی که در منطق معمول دارند به هم نزدیک هستند اما شاعر از همین مجاورت   بهره ای هنری می برد و روابطی جدید میان آن ها برقرار می کند.

همین روابط جدید که در زمینۀ ذهنی آشنا برای مخاطبان ساخته شده موجب می شود که ذهن خوانندۀ شعر ، این منطق خاص را بپذیرد و نه تنها احساس بیگانگی نکند بلکه از تازگی آن لذت ببرد.

هنر شاعر در آن است که میان منطق آشنای اذهان و منطق ناشناختۀ تخیل شاعرانه پیوند برقرار کند و مخاطبان شعر را از دنیای عادی و مأنوس و تکراری جدا سازد وبه دنیایی

شگفت و ناشناخته وجدید ببرد.

به این شعر کوتاه از عمران صلاحی بنگرید:

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرها از چارسو گرد آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت

شعر از یک اتفاق عادی آغاز می شود که برای همگان آشناست، مادری برای بدرقۀ فرزندش او را از زیر قرآن عبور می دهد، اما در سطر بعدی از قرآن راهی به سوی تخیل شاعر باز می شود؛ /آیه ها در پیش چشمم جان گرفت/ در دوسطر بعدی بیان شاعر به  گونه ای است که هم از دنیای واقعی تصویری ترسیم می کند و هم از فضای حسی و عاطفی در لحظۀ خداحافظی نشانه هایی دارد، همین آمیختگی میان وضوح و ابهام است که موجب برانگیختگی تخیل خواننده و تأثیر حسی شعر می شود.

 




بخش کوتاهی از گفت وگوی سیروس شاملو(فرزند شاملو) با کامیار شاپور(فرزند فروغ)

درخواست حذف اطلاعات






ـ یک پرسش متفاوت، شما از کِی با شخصیتی با نام فروغ در جایگاه شاعری مشهور (نه مادر) آشنا شدی؟


من از سیکل اول با شعرهای فروغ آشنا شده بودم. کتاب هاش را پدرم می آورد و می خوندم؛ یعنی توی سن 14- 13 سالگی شعراش را کامل خونده بودم.



ـ خب خوندن این شعرا توی اون سن، به دلیل رمانتیک بودن شعرها، خیلی تاثیرگذار است. با توجه با اینکه شاعر این شعرا مادرتون هم بود، چه حسی در شما می انگیخت؟ این انگیزه ای برای دیدار بین شما و فروغ ایجاد نمی کرد؟ در غیر این صورت، چه چیزی ممانعت می کرد از دیدارتون؟


خب اون مانع گویا پدرم بود. من یادمه بچه بودم و در خونه ای در آذربایجان فعلی (حشمت ال ه سابق)، یه روز عصر در اتاق نشیمن نشسته بودیم و صحبتی شد که من به پدرم گفتم «تو چرا برنمی گردی به فروغ؟»، اما دیدم پدرم و مادربزرگم اخم د. این اولین خاطره برخورد اون ها با من درباره فروغ بود. بعدها یه بار یادمه من توی دبیرستان فیروز بهرام درس می خوندم که فروغ اومد اونجا دیدنِ من و با هم تا چهارراه یوسف آباد قدم زدیم و فروغ گفت بریم خیابون حافظ تو یه کافه تریا بشینیم. ولی من گذاشتم رفتم و حتی پشت سرم رو نگاه ن .



ـ چرا پدرتون (پرویز شاپور) از دیدار شما و فروغ واهمه داشت؟


من مطمئن نیستم واهمه داشت؛ ولی چیزی که یادمه این بود که می گفت من نمی خواستم کامی دوهوایی بشه.



ـ خودت این را قبول داری؟ یعنی اگه در اختیار خودت بود این حرف را قبول می کردی که به دلیل دوهوایی نشدن از دیدن مادرت محروم بشی؟


نمی دونم. ولی فروغ فقط یه دفعه اومد جلوی اون دبیرستان و دیگه این کار تکرار نشد و اینکه همه اش گریه زاری می کرد و خیلی احساسی برخورد می کرد. درحالی که می تونست کمی آمرانه رفتار کنه و بگه باید بیایی بریم اونجا. البته بعدش من رفتم دبیرستان البرز و اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود، ولی فروغ در نوشته هایش گفته که «یواشکی می رفتم اونجا و کامیار را می دیدم»!



ـ آیا پرویز شاپور و یا خانواده پدری تون، حتی به طور غیرمستقیم، چهره ای از فروغ نشون داده بودند که شما از فروغ دلخور باشی یا بدت بیاد؟


نه. پدرم درباره فروغ خیلی کم حرف می زد و به هیچ وجه چنین چیزی به من نمی گفت.



ـ درباره کارهای سینمایی فروغ نظرتون رو بگید؟


 

کار عمده فروغ  که همون خانه سیاه است. کارهای نیمه کاره هم زیاد داره و البته بعضی هاش هم تمام شده که پیش ام، گلوریا بود و می گفت آپارات بیارید تا ببینیم و ما نتونستیم جور کنیم.



@cofeboof




دلایل انحطاط کتابخوانی / تهیه مطلب شهرام حسن زاده

درخواست حذف اطلاعات



1- درباره علل می توان از دو نوع علت سخن گفت. علل باعثه یا موجده و علل مبقیه. 

علل باعثه عللی هستند که چیزی را به وجود می آورند. مثلا می گویند علت انحطاط اجتماعی ایران حمله اعراب یا مغولان یا ترکان ماوراءالنهر و... بوده است. 

تقریبا هیچ توافقی در مورد علت یا عللی که باعث یا ایجاد کننده وضع موجود شده وجود ندارد. 

نوع دوم علل مبقیه هستند. یعنی عللی که موجب پایداری وضع موجود اند. بررسی علل مبقیه از جهات مختلف اولویت دارد و بیشتر برای برون رفت از وضع موجود مفید اند.

اصولا اگر به دنبال راه حل باشیم، باید عوامل پایداری وضع موجود را بشناسیم و در آن ها دخل و تصرف کنیم،چون احتمالا عوامل شکل گیری وضع موجود یا همان علل باعثه الان وجود ندارند و قابل دخل و تصرف نیستند، پس باید به جای علل موجده یا باعثه به عوامل مبقیه یا پایداری وضع موجود اکتفا کنیم.


2- عوامل بقا و پایداری وضع موجود (یعنی کتاب نخوانی) را می توان به سه دسته تقسیم کرد، عوامل تربیتی، عوامل آموزشی و عوامل امکانی و تسهیلاتی . 

الف 

منظور از عوامل تربیتی مجموعه عواملی است که میل خطر ، پرسیدن، جستجو، انتقاد و دنبال نظر مخالف باور های ما را در ما کشته است. عواملی که در ما عزت نفس و اعتماد به نفس را کشته است. معلمی که مانع پرسیدن می شود، پدر و مادری که کودک پرسا را سرزنش می کند و از او تمکین چشم بسته می خواهد، سیاست مداری که برای ملتی تکلیفش را "تکرار" می کند و ملتی که سرخوش از او تمکین می کنند، همین عامل تربیتی را بازنمایی می کنند.

اگر تمام کتب درسی آموزش و پرورش و برنامه های صدا و سیما را در جستجوی یک ایده آموزش مهارت های زندگی جستجو کنیم، حتما تهی دست باز می گردیم.  

 برای چه کتاب بخوانیم؟ وقتی هر کت با به پرسش کشیدن باورها و پیش انگاشت های ما، موجب اضطراب و وحشت ما می شود؟ ما هنوز به قول کانت برای پذیرفتن مسئولیت فهم خودمان و پیامد های آن به حد کافی بالغ نیستیم و کتاب خواب خوش کودکی مان را بر می آشوبد. 

ب 

منظور از عامل آموزشی مجموعه عواملی است که باید میان نادانی ما و کتاب های حاوی دانایی پل بزنند. کتاب های تألیفی ترجمه ای، کتاب های گام اول که همه جای دنیا برای ایجاد آشنایی اولیه با مفاهیم و مبادی آن دانش تدوین شده اند در کشور ما بسیار کمیاب هستند. تولید منابع آموزشی لازم برای کتاب خوان شدن ما در سیاست های فرهنگی ما اصولا جایی ندارد. به محض آنکه در خصوص منابع آموزشی و کمک آموزشی سخن به میان می آید موسسات تولید کتب کمک درسی و کنکوری و مدرسه ای و... به ذهن می آیند. در حالی که مهم ترین کارکرد این موسسات و کتب و آموزه های آن، تولید انسان هایی به غایت تک بعدی، وابسته، غیر خلاق و غیر مبتکر است، به وجهی که تنها نیازی که چنین انسان هایی حتما ندارند، مطالعه کتاب است. 

پ

منظور از عوامل تسهیلی یا امکانی یا امکاناتی

مجموعه عواملی است که برای مشتاقان مطالعه کتاب، مطالعه کتاب را تسهیل می کنند. 

بخشی از این عوامل عوامل واسطه ای و ارتباطی هستند. 

کتاب های خوب  را کجا معرفی می کنند ؟ 

شاید بگویید جشنواره ها و یادمان ها و کتاب سال ها و... از قضا آن جا روابط برقرار است اما نه رابطه صادقانه با مخاطب، رابطه با ارباب قدرت. کتاب سال بر اساس میزان وابستگی و جانب داری مولف و مترجم آن ارزی می شود نه کیفیت کتاب. 

از عوامل ارتباطی گذشته، چقدر کتاب خوب در بازار است؟ 

در ژاپن وقتی نوگرایی در دستور کار قرار گرفت ت ترجمه کتاب هایی که در تاریخ بشریت خصوصا بعد از رنسانس نقاط عطف تلقی می شدند را در دستور کار قرار داد. با توجه به تحولات زبانی و فرهنگی و اجتماعی هر چند سال یک بار دیگر این کتاب ها ترجمه شده اند تا نسل های بعد بتوانند به سادگی با آن رابطه برقرار کنند. 

فکر می کنید گفتار در روش دکارت چه جایگاهی در تحولات اجتماعی غرب داشته است؟ 

از آ ین ترجمه آن به فارسی چند دهه گذشته است؟ روح القوانین چطور؟

از این گذشته ترجمه اخیر کتاب های تعیین کننده دیگری مثل نقد عقل محض یا هستی و زمان یا حتی آثار ادبی مثل ایلیاد و اودیسه که همگی ظرف همین یکی دو دهه ترجمه شده اند، چقدر برای جوان امروزی قابل استفاده است؟ تقریبا هیچ!!!!

یعنی اگر ی پیدا بشود و بخواهد کت جدی و تعیین کننده بخواند هم راه به جایی نمی برد. 


3-فضای مجازی

سومین مطلبی که در نشست عرض شد به توصیه دوستی در خصوص فضای مجازی بود.  فضای مجازی تهدید نیست، نه تهدید برای کتابخوانی و نه تهدید برای پیوندهای خانوادگی. 

پیش از اختراع تبلت و گوشی هوشمند هم ما کتاب خوان نبودیم 

 پناه بردن مان به فضای مجازی در محافل خانوادگی معلول است نه علت، معلول گسست بین نسلی و انقطاع ارتباطی است، اگر گوشی هوشمند هم از بازی حذف شود تاثیری در


ارتباط ما با هم ندارد، حرف مشترکی ایجاد نمی شود و...

4- اگر بخواهیم وضع موجود را تغییر دهیم، باید عوامل سه گانه یاد شده را تغییر بدهیم، نظام تربیتی و آموزشی مان را از خانه و خانواده تا و کف اجتماع تغییر بدهیم. تا وقتی که شهروندانی شجاع و جسور و ریسک پذیر و متکی به نفس و دارای اعتماد به نفس نباشیم، کتاب خوانی دردی از ما دوا نمی کند و این ها با کتاب خوانی هم به دست نمی آید. این ها مهارت های ارزشمند حیات جمعی است. 

5- در آغاز سخنرانی گفتم علل انحطاط کتابخوانی را باید ذیل عنوان کلان تری در نظر گرفت، یعنی "علل انحطاط جامعه ایرانی" و علل انحطاط جامعه ایرانی به قول آن بیت الحاقی داستان رستم و سهراب "یکی داستان است پر آب چشم" 

عللی که به سادگی قابل رفع و اصلاح است و ی دست به اصلاح نمی زند، نه ت و نه گروه های اجتماعی مرجع. 

به قول حافظ 

صد ملک دل به نیم نظر می توان ید

خوبان در این معامله تقصیر می کنند.





ادیب الممالک و وجدان بیدار / محمدرضا راثی پور

درخواست حذف اطلاعات

 

 یکی از نخستین شاعران دوره ی قاجار که به موازات تحولات و دگرگونی های نهضت مشروطه شعر خود را در خدمت اجتماع نهاد و از فضای بسته ای که شعرای درباری زمان بازگشت ادبی به تبع مقتضیات زمانی خاص دوره ی خود ایجاد کرده بودند خارج شد،ادیب الممالک فراهانی بود.

 ادیب الممالک مثل سایر اسلاف خود شعر و شاعری را با مداحی آغاز کرده بود. مثلا در جشنی که در سال 1308ه.ق به مناسبت تولد مظفرالدین شاه ترتیب داده شده بود، ایشان را که به بزدلی معروف بود، چنین ستوده بود: 

ز هیبتت جگر سنگ خاره نرم شود

چنان که آهن شد نرم در کف داوود

تو می توانی غلطاند ماه را ز فلک

چنانکه فرهاد از کوه بیستون بنمود

 ادیب الممالک مدت مدیدی از عمر خود را در دستگاه حکومتی و محیط آلوده ی قدرت گذرانده بود ولی بر اثر تاثیر برگرفتن از دگرگونی زمان و آشنایی با افکار جدید که طی مسافرت به روسیه آن زمان به آن دست یافته بود، به یک باره تغییر رویه داد و ضمن محکوم متحجرین، بسیاری از هم مسلکان خود را مورد انتقاد قرار داد: 

ای ادبا! تا به کی معانی بی اصل

می بتراشید ابجد و کلمن را؟

ای شعرا! چند هشته در طبق فکر

لیموی گل بوی یار و سیب ذقن را؟

 

این همان ح است که امروزه "بیداری وجدان" (vigilance of consciousness) نامیده می شود. البته این تحولی نیست که در یک آن حادث شود. در ادبا و هنرمندانی چون او، یک خارخار درونی و زمینه ی روحی هست ولی باید پیش آمدی وجود داشته باشد که استارت آن را بزند و در مورد ادیب الممالک این زمینه وجود داشت چرا که در 14 سالگی با مرگ پدرش مورد ظلم و تعدی حاکم اراک قرار گرفته و املاک پدری اش توسط این شاهزاده قاجاری غصب شده بود. چنان که در 16 سالگی به دلیل فشارهای کمرشکن مجبور به فرار از اراک شده بود. ضمناً در مدتی که در دیوان تی اشتغال داشت از نزدیک شاهد فساد دستگاه اداری و اجحافات و رشوه خواری عاملان حکومتی بوده است.

 قطعه ی "صلحیه بلد" یکی از آثار موفق شاعر در انعکاس وضعیت دستگاه عدلیه آن دوره است و به رغم استفاده بیش از حد شاعر از تعبیرات و ترکیبات عربی، تصویری جاندار و گویا از رویه ی حقوقی آن دوره را نشان می دهد. شاعر در آگر سمان و تعمیم بی عد ی ها از هیچ اغراقی فروگذار نمی کند:

دوش از جفای خصم ستمگر ظلامه ای

بردم به نزد قاضی صلحیه ی بلد

دیدم سرای تیره و تنگی به سان گور

تختی ش ته در بن آن هشته چون لحد

میزی پلید و صندلیی کهنه پای آن

بر صندلی نشسته سیاهی درازقد 

 شاعر حتی از چهره ی قاضی نیز نمی گذرد و به سبک هجوگویان در زشت نمایاندن قیافه ی او مبالغه می کند:

سوراخ رخ ز آبله و چهره از جذام

خسته سرش ز نزله و چشمانش از رمد

از سبلتش بریخته چون گرگ پیر پشم

وز گردنش بر آمده چون سنگ پا غدد

 زیباترین قسمت شعر قسمت مربوط به گفتگوی شاکی (خود شاعر ) با قاضی ست که به صورت مناظره همراه با چاشنی طنز و اغراق سروده شده است:

قاضی به کبر گفت که خصم تو حاضر است

دعوی بیار و حجت و برهان مستند.

گفتم: ببین قباله ی این مُلک را که من

هم مالکم به حجت و هم صاحبم به ید.

گفتا که چیست مدرک و اصل این قباله را؟

بنمای بی لجاجت و تکرار و نقص و شد.

گفتم که این علاقه1 به سادات هاشمی

نسلا به نسل ارث مضر2 باشد و معد3

این است مهر بوذر4 و سلمان5 و صعصعه6

هم اصبغ نباته7 سلیمان بن صرد8.

گفتا: بهل حدیث و افات و حجتی

آور که مدعی نتواند نمود رد

اینان که نام بردی از ایشان نبوده اند

هرگز به نزد ما نه مصدق نه معتمد.

گفتم: به حکم شاه ولایت علی نگر

کو شد خلیفه بر نبی و مر مراست جد.

گفتا: علی به حکم غی علی الاصول

محکوم شد به کشتن عمرو بن عبدود.

گفتم: ز قول احمد مرسل بخوان حدیث

کز راویان رسیده به اصلش یدا به ید.

گفتا: چه اعتبار بر آن که بسته حبل

بر گردن ضعیفه ی بیچاره از مسد9؟

گفتم: به نص قرآن بنگر که جبرئیل

آورده بر محمد از درگه احد.

گفتا: به پرسنل نبود نام جبرئیل

قرآن نخورده تمبر و نخواهد شدن سند.

چون این سخن سرود یقین شد مرا که او

لامذهبی پلید و بلیدی ست نابلد!

دهه ی آ عمر شاعر مصروف سرودن اشعار اجتماعی و می شود. شاعر در این آثار به فکر نوآوری های صوری و فرمالیستی نیست ولیکن محتوای اصلاح طلبانه و غنی آن ضمن ایجاد نوعی سنت گریزی و آشنائی ز طراوتی دیگرگونه به این اشعار می دهد که موجب تمایز آن از دیگر آثار ادیبان هم عصر او می شود. برای اثبات این مدعا، مطلع دو قصیده از شاعر را که اولی پیش از دوران مشروطه و دومی پس از دگرگونی فکری شاعر سروده شده است، مقایسه می کنیم:

شام کز قندیل کوکب

چراغان کرد گردون خیمه ی شب

فروبستند گویی نوعروسان

به گردن عقد لولوی مثقب

و یا گسترده بر طاقی به عمدا

پرندی نیلگون ی ر مذهب

فلک کج رو به سان پیل شطرنج

شهب باریده چون اسبان اشهب

ز کوه بیستون بر شد شباهنگ

چو از چاه مقنع ماه نخشب

 با تدقیق در این چند بیت درمی ی م که فقدان درون مایه ای شمندانه شاعر را به سمت عبارت پردازی و لفاظی سوق داده و محصولی ارائه کرده که جز تقلیدی هزارباره از آثار منوچهری و معزی نمی تواند باشد. 

همتی ای ناخدا کرم کن و دریاب

کشتی ما را که اوفتاده به گرداب

نه خبر از ساحل و نه راه به مقصد

نه اثر از نور آفتاب و نه مهتاب

موجی پهن و دراز و بی سر و پایان

بحری ژرف و عمیقر و بی بن و پایاب

بی دانی زمامدار مهامند

کایچ ن د فرق دوغ ز دوشاب

کار جهان را چگونه سنجد آن کو

تا کمر اندر خزیده در خز و سنجاب

تا که چنین ابلهان عوامل کارند

چرخ عمل را ش ته بینی اب

 حال آن که در شعر دوم، شاعر با لحنی دردمندانه از نابه سامانی اوضاع ایران و بی لیاقتی زمامداران آن شکایت می کند و با توجه به صداقت و صمیمیت بیان و گرایش به ساده گویی در برقراری ارتباط با مخاطب بسیار موفق تر است. و در حقیقت شعر حقیقی جز این نیست و هرگونه تعمد شاعر در قدرت نمایی و نشان دادن احاطه و تسلط خود به کلام موجب عدم توفیق شعر در برخورداری از اقبال عام می شود و خوشبختانه ادبیات مشروطه به منزله صافیی بود که ادبیات را از چنین آلایشهایی پاک کرد.

 ادیب الممالک در این دوره وجدان ناآرام عصر خویش است. او با نهضت مشروطه همراه می شود و در تمام فراز و فرودهای آن نقش فعالی دارد و در افتتاح مجلس شورای ملی می گوید:

شاد باش ای مجلس ملی که بینم عنقریب

از تو آید درد ملت را در این دوران طبیب

مجلس ملی ز یاد شاعران برد آنچه بود

از حماسه وز تهانی وز مدیح و از نصیب

شاعر با بمباران مجلس توسط کلنل لیاخوف می گوید:

ای کاخ بهارستان سقفت ز چه وارون شد

ای رشک نگارستان خاکت ز چه پر خون شد

آوخ که ز استبداد قانون تو شد بر باد

تقدیر چنین افتاد اوضاع دگرگون شد

پس از مبارزات مشروطه خواهان و خلع محمدعلی شاه و تشکیل مجلس دوم، شاعر"سرود شادی" را می سراید:

در طرب آیید مهان مجلس ملی شده باز

سینای جهان طور تجلی شده باز

ناکارآمدی مجلس و عدم اهتمام وکلای منتخب به اصلاح امور، شاعر را از مجلس سرخورده می کند و او شمشیر انتقاد خود را متوجه وکلای خائن می کند:

از قول ان به دلم باشد هول

زیرا که مطابقند در وعده و قول

فعلیت ازیشان مطلب چون به حساب

قولند و یکیست قول ایشان با بول

 آ ین ملجا و مأمن روح بی قرار او، جوانان و نسل فرداست. شاعر نسل جوان را به میهن دوستی و وطن پرستی و غیرت و حمیت می خواند:

تا زبر خاکی ای نهال برومند

مگسل ازین آب و خاک رشته ی پیوند

مادر توست این وطن که در طلبش خصم

نار تطاول به خاندان تو افکند

هیچت اگر هست دانش و دل و

مادر خود را به دست دشمن مپسند

ورنه چو رفت نام نماند

خانه نماند چو خانواده پراکند

یا:

مرد چو رخت شرف ندوخت بر اندام

باید پوشد به دوش خویش کفن را

هرکه ز حب الوطن نیافت سعادت

بسته به زنجیر تنگ گردن تن را

 شعر ادیب الممالک از حیث مضمون و محتوا از اشعار دوره ی گذار به شمار می رود چرا که به رغم تغییر زاویه ی دید و محتوای بینش شاعر، هنوز تأثیر زبان مغلق و غامض ادبیات بازگشت در آن باقی ست.

توضیحات:

    1.علاقه:قطعه زمین به ارث رسیده

2و3:مضر و معد از اجداد حضرت رسول اکرم

4و5و 6و7و8:از صح ان حضرت رسول اکرم

9:اشاره به زن ابولهب عموی بی ایمان اکرم

 




جواد طالعی / سایت عقربه

درخواست حذف اطلاعات


پنج سال بعد از جنگ جهانی دوم و چهار سال قبل از کودتای 28 مرداد در قلب جنگل هائی که به “بیسیم نجف آباد” معروف بود متولد شدم. جنگل نجف آباد، که بعدها با اندک تغییراتی پارک ولیعهد نام گرفت و امروز نمی دانم چه نام دارد، از انتهای خیابان بیسیم در فاصله میدان اسان و میدان شوش شروع می شد و فکر کنم دامنه اش به های ورامین هم می رسید. هوشنگ ورامینی معروف به اصغر قاتل یکی از قهرمانان معروف این ناحیه بود. او بچه ها را می ید، به آن ها می کرد و بعد سر می برید. خوشبختانه یت پدر سبب شد که من در دو سالگی این محل را به مقصد مشهد ترک کنم. چهارسال بعد که به تهران برگشتیم، کمی ترقی کردیم و محل زندگی مان از جنوب تهران به شرق آن منتقل شد.

چرا در جنگل؟

پدرم، در دوازده سالگی به خاطر کتک هائی که بعد از مرگ پدرش از برادر بزرگش می خورد، از روستای پدری اش “مزینان” گریخته، به تهران آمده، روزها شاگردبنائی کرده، شب ها به دبیرستان شبانه رفته، گواهی سیکل اول دبیرستان را گرفته و کارمند بیسیم آن زمان شده بود که مرکزش را زیر درختان سربه فلک کشیده جنگل نجف آباد ایجاد کرده بودند تا مستتر باشد و دشمن نتواند آن را منهدم کند. تنها وسیله انتقال اطلاعات در آن زمان بی سیم بود که به دستگاه شبیه به تله موش آن مورس می گفتند.

پدرم علاقه شدیدی به اخبار و اطلاعات داشت. به خاطر می آورم که بعدها وقتی با دست های خود خانه کوچکی در خیابان سیاری ساخت، یک تیر چوبی شش متری را روی بام خانه علم کرده بود، با فاصله دومتر از یکدیگر دو چرخ درشگه را سر داده بود توی این تیرک، آن ها را با سیم های متعدد به هم وصل کرده بود و برای گرفتن و رادیو برلین و رادیو مسکو و پیک ملی از آن استفاده می کرد.. .. خیابان دو سه کیلومتری سیاری در شرق تهران دو میدان بروجردی و باغچه بیدی را به هم وصل می کرد.

تقریبا هرشب صدای رادیوهای بیگانه و خش خش پارازیت ها توی گوشمان بود. شاید از همانجا بود که به خبر معتاد شدم. شاید همین بود که بعدها باعث شد به حرفه رو مه نگاری روی بیاورم…

و اما درباره شاعری. هروقت از من می پرسند از کی شاعری را شروع یاد کلاس چهارم دبستان می افتم. چون از آن سال بود که یکدفعه هوس داستان های کتاب درسی را به شعر در بیاورم. البته شعر که نمی شود گفت، معر شاید مناسب باشد. اما حتما می دانید که برخی ترانه سراها اول معر می نویسند و بعد روی آن شعر می گذارند. مثل دیم دارام دیرام دام دام… پس معر گفتن هم خودش هنری است، وقتی آدم تازه ده ساله شده باشد. البته پدر، روحش شاد مرا از شش سالگی هر شب با خودش برده بود به جلسه قرائت و تفسیر قرآن و به این دلیل در ده سالگی قرآن را خوب آموخته بودم و می شود گفت دست کم تا آنجا که به خواندن و نوشتن متن هائی به سختی قرآن و نهج البلاغه  مربوط می شد، بچه باسوادی بودم.

کلاس پنجم رشته ادبی دارالفنون را می گذراندم که شاعری به نام محمد تقی خانی محکم گریبانم را گرفت که حتما باید مجموعه شعرهایم را منتشر کنم. خانی که تخلص آرام را برای خودش برگزیده بود، دوستی با نصرت رحمانی داشت و دو مجموعه شعر هم منتشر کرده بود. او ده سالی از من 16 ساله بزرگ تر بود و پیش وت محسوب می شد. بالا ه مجموعه کوچک “طلایه” را با سرمایه شخصی در هزار نسخه منتشر . صدتائی ش را به بچه های دارالفنون و مروی فروختم و بقیه اش را پخش توی کتابفروشی های دور و بر و بهارستان و ناصر خسرو. اما شش ماه بعد نگاهم به شعر چنان تغییر کرد که مثل سگ از انتشار آن کتاب پشیمان شدم. (راستی یکی پیدا می شود به من بگوید سگ چطوری پشیمان می شود؟)

شرمندگی، بابت مجموعه ای که شش ماه بعد از انتشار آن را ضعیف یافته بودم، سبب شد که تا چاپ دومین مجموعه “باد و ماهورهای خا تر” درست ده سال فاصله بیافتد. این مجموعه در سال1357 در اوج انقلاب از سوی انتشارات رواق منتشر شد. شمس آل احمد، موقع امضای قراداد چاپ 3 هزار و 300 نسخه از کتاب، یک چک 3 هزارتومانی هم گذاشت روی میز که بودجه چند شب نشینی مفصل با رفقا را تامین کرد….
امروز، نزدیک به 35 سال از انتشار “باد و ماهورهای خا تر” می گذرد. اما هنوز از انتشار آن پشیمان نشده ام و هر وقت هرکدام از شعرهایش را می خوانم به خودم لعنت می فرستم که چرا رو مه نگاری را بر شاعری ترجیح دادم. این مجموعه منتخب شعرهای من است از 18 سالگی تا 26 سالگی. حالا، امیدوارم مجموعه سومم که احتمالا در ماه های آینده به دو زبان آلمانی و فارسی منتشر می شود، دست کم کیفیت باد و ماهورهای خا تر را داشته باشد و نسبت به آن زمان عقب نرفته باشد. اسم این مجموعه را هم احتمالا “یکشنبه خا تری” خواهم گذاشت. مثل این که خا تر دست از سر نسل من برنمی دارد.

درباره بقیه کارهایم دوست ندارم روده درازی کنم. از سال 1350 خورشیدی حرفه اصلی ام رو مه نگاری است. اول در اطلاعات، بعد تا سال 1358 در کیهان، بعد ا اج از کیهان و بعد عضویت شورای سردبیری کیهان آزاد که فقط ده شماره دوام یافت و هر شماره اش در تعقیب و گریز در چاپخانه دیگری چاپ شد، بعد سه سال و نیم سردبیری هفته نامه پزشکی اجتماعی “طب و دارو” بعد عضویت شورای سردبیری مجله خانوادگی “کاشانه”، بعد ترک خاک ایران، بعد هزارتا کار بی ربط برای ادامه زندگی و بی نیازی از کمک های ت آلمان، و سرانجام از سال 2000 به بعد بازگشت تمام وقت به حرفه رو مه نگاری، این بار در شهروند کانادا، دویچه وله و بعضا در رادیو فرانسه و خبرگزاری های دیگر….
آ ین کار منتشر شده ام نوولی است به زبان آلمانی که عنوان “ایستگاه سیزدهم” را بر پیشانی دارد و  نشر گوته / حافظ در بن آن را منتشر کرده و در آمازون موجود است.
با تقدیم احترام و قرص سردرد

دو شعر از جواد طالعی

1

دلقک

عقربه هائی که می چرخند
و قطره هائی که می چکند
از چشم های پرنده ی دیروز
بر بال های بریده ی امروز

گفتم پرنده دیروز
و کلاغ های فردا
قارقار ن د
قهقهه سر دادند

بر کتف های خونینم
منگوله کلاهت را به من بده
باید چیزی سر دماغم باشد
تا فکر کنند هنوز سردماغم، آقایان
کلاهت را بر سر ساعت شماطه دار راهرو بگذار

این تیک تاک را، این زمانه بی تاک را نمی خواهم
روزی که اسکلت ها
دشنه بر گلوی کاکلی هایم نهادند
قسم خوردم نگریم هرگز

منگوله کلاهت را به من بده
در انفجار این بغض کهنه، سقف می ریزد
اگر به قهقهه ی آقایان پر نشود سالن

حالا کلاه را از سر ساعت بردار
و عصایم را کنار استوانه افقی بگذار
این بغض را باید اندازه بگیرند آقایان
با تیک تاک ساعت

2
کافه بین راه

در فکرهای خویش قدم می زنیم
با چتر خویشتنداری
بر سنگ های تیز بی خبری
از اتفاق در راه

اینجا به جای باران آتش می بارد
و جوجه های فردا
در تابه مسافرانی املت می شوند
که راه را گم کرده اند
و
در بیراهه مانده اند

اینجا
در زیر پنجره کبکی وس می خواند
و ماه می درخشد
بر تیغه چاقو.

 

 





پشت این سکوت ها.../ فاطمه صمدی

درخواست حذف اطلاعات



روز ها می گذرد


    و من افسوس و دریغ


            پشت این شیشه ی سرد


رفتنت را به حراجِ نفسم می سپرم...


          آهِ یخ بسته ی من!


دور از چشم تو با پنجره ها می گریم


دور از چشم تو غم های تو را می شمرم




قلب / کوروش آقا مجیدی

درخواست حذف اطلاعات


روی پنجه ایستاده ای .

روی پنجه بال بال  می زنی !

ناگهان 

باز و بسته می شود دیافراگم .

ارتفاع قلبی ات 

ثبت می شود !


پای مهربان تو !

 شانه های  لرزه خیز من  !

استوار تر بایست ،

استوار تر ، عزیز من 

سعی می کنم  

آستانه ی تحملم 

بیشتر شود . 


هر چه تخم کینه کاشتی ،

هر چه چشم دیدن مرا نداشتی ، 

هرگز از 

طول این ارادتی که عرض می کنی 

کم نمی شود .


#کوروش_آقامجیدی




وجدان بیدار لبخند/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات

 

چند سال پیش از آن که نیما شعر بلند "پادشاه فتح" را که یکی از شا ارهایش است، بیافریند، ایده ی اصلی آن شعر را در ذهنش می پرورانید و پخته می کرد و در شعرهای کوتاهتر دیگری، آن را مطرح می کرد. ایده این بود: در دوران سیاه ناکامی و ش ت، وجدان بیدار روشنایی و امید از بین نرفته و نابود و خاموش نشده، بلکه در نهان جایش، در تاریکنای ظلمت شبانه یا در نهان جای لبخندی پنهان در دل تمام اندوه ها و نومیدیها، هم چون روزنه ای روشن و تابناک بیدار و هشیار است و نبض زندگی را با تمام تلخی ها و ناکامیها و رنجها و ش تهایش در دست دارد و گواه زنده بودن و جاری بودن آن است.

یکی از شعرهایی که نیما این ایده را در آن به نمایش گذاشته، شعر خیال انگیز و زیبای "من لبخند" است. این شعر سروده ی داد 1320 است. در این ماه نیما شعر بسیار زیبای دیگرش- "خواب زمستانی"- را هم سرود که در آن هم همین ایده را به شکل دیگری بیان کرد:

 

لیک با طبع خموش اوست

چشم باش زندگانیها

سردی آرای درون گرم او با بالهایش ناروان رمزی ست

از زمانهای روانیها

سرگرانی نیستش با خواب سنگین زمستانی

از پس سردی روزان زمستان است روزان بهارانی.

 

او جهان بینی ست نیروی جهان با او

زیر مینای دو چشم بی فروغ و سرد او، تو سرد منگر

ره گذار! ای ره گذار!

دل گشاآینده روزی است پیدا بی گمان با او.

 

او شعاع گرم از دستی به دستی کرده، بر پیشانی روز و شب دل سرد می بندد

مرده را ماند، به خواب خود فرورفته ست اما

بر رخ بیداروار این گروه ه می خندد.

زندگی از او نشسته دست

زنده است او، زنده ی بیدار.

گر ی او را بجوید گر نجوید

ور چه با او نه رگی هشیار.

 

سرش ته وار در بالش کشیده

نه هوایی یار ی اش داده

آفت نه دمی با خنده اش دل گرم سوی او رسیده

تیزپروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی

خواب می بیند جهان زندگانی را

در جهانی بین مرگ و زندگانی.

 

شعر "من لبخند" از نظر فرم و ساختار شعری دوبخشی است. بخش اول یک پیش درآمد کوتاه سه سطری است که صورت توصیفی دارد و فضای کلی شعر را توصیف می کند. بخش دوم مونولوگی بلند است با یک جمله ی بسیار طولانی بیست و سه سطری مرکزی و چند جمله ی کوتاه یکی دو سطری در دو سمت آن. در این بخش "من لبخند" سخن می سراید که در چه حال و در چه کار است، و لحن سخنش کم و بیش شماتت آمیز و سرزنش بار است

پیش درآمدشعر  "من لبخند" خیا ل انگیز و پرمرز و راز است: لبخند پنهانی رازپردازی از جایی که دقیقن معلوم نیست کجاست، از درون پنجره ی خانه ی همسایه ی نیما یا از شکاف ناپیدای دیوار ش ته ی خانه ی خودش، مدتهاست گویاست و سخن گو:

 

از درون پنجره ی هم سایه ی من، یا ز ناپیدای دیوار ش ته ی خانه ی من

از کجا یا از چه دیری ست

رازپرداز نهان لبخنده ای این گونه در حرف است.

 

و حرفش با آدمهای نومید و افسرده دلی ست که امیدشان را به بهروزی و روشنایی از دست داده اند و در غرقاب سیاه یأس و افسوس و حسرت دست و پا می زنند. او که "من لبخند" است (و این ترکیب اضافی نشان دهنده ی این حقیقت است که برای نیما این لبخند بس فراتر از لبخندهای معمولی ست که همه جا دیده می شود. این لبخندی ست جاندار و زنده که هویت و منیت دارد و برای خودش وجودی ست نهانی و هشیار و بیداردل که برخوردار از نیروی جهان بینی است) حاضر و ناظر بر پیدا و پنهان رفتارها و کردارها آدمیان و خوب و بد کنشهایشان است. او لبخندی زنده و جاندار است که سراسر پاکی و شفافیت است، و رمنده از تیرگیها و نفسهای چرکین زهرآلوده و هرچه ناپاکی و کژی و فساد و تباهی است، و سراسر آگاهی و روشندلی و بیداری وجدان و جان.

 

"من در این جایم نشسته

از دل چرکین دم سرد هوای تیره با زهر نفسهاتان رمیده

دل به طرف گوشه ای خاموش بسته

راه برده پس برون تیرگیهای نفسهای به زهر آلوده تان در هر کجا، هر سو

که نهان هستید از مردم، منم حاضر.

خوبتان در حرفها دیده.

خوبتان بر کارها ناظر

 

او، این لبخند سرزنده و بینا، در تمام لحظه های سرد و افسرده ای که گرمای وجود و شور و اشتیاق از طبع آدمیان نومید و افسرده خاطر و سست عنصر رفته و آنها را شه های مفلوج و باطل احاطه و مسموم و مقهور کرده و آنها غرق در باتلاق افکار منحط و فروبلعنده اند، ناظر بر ایشان و کار و کردارشان است و آنها را هشیارانه و تیزبینانه می پاید و مراقب تمام بد و خوب کار آنهاست.

 

در سراسر لحظه ای سرد

آن زمان که گرمی از طبع شما مقهور رفته

وز شما شه ی مفلوج باطل دوست

بر هوای راههای دور رفته

 

هم چنین، در تمام لحظه های گرمی که مردمان، همچو کوران و بی و ن، بیهوده دست بر دیوارها می سایند و با اتکا به دیوارها مذبوحانه تلاش می کنند تا تعادل خود را به دست آوردند و سقوط نکنند و سرنگون نشوند، اما این تلاشهای مذبوحانه بی ثمر است و آنها نمی توانند جلو سقوط شان را بگیرند، در تمام آن لحظه هایی که آنها چون مفلوجان بی پا و زمین گیر سر بر خاک می سایند و نگاههای بی هدف و بی رمق و بی فروغشان با سودن بر سریر سنگهای چرکین و آلوده، در پی نقطه اتکایی و دستاویزی برای چنگ زدن به آن و جلوگیری از سقوط بیشتر است، در تمام این لحظه های گرم، آن لبخند زنده و هشیار، حاضر و ناظر بر آنهاست.

 

در سراسر لحظه های گرم

آن زمان که همچو کوران، همچو بی و ن

دست بر دیوار می پایید

هم چو مفلوجان بی پای و زمین گیر

سر به روی خاک می سایید

و نگاه بی هدفتان بر سریر سنگهای چرک سوده ست

 

در آن زمان که مردم کوردل قدرت تشخیص سره از ناسره و خزف از گوهر را از دست داده اند و در چشمهای تنگ نظر و تاریک چون گورشان سفالی کم ارزش و پست، گوهری گران قیمت می نماید، و آنها فاقد قدرت دمی چشم گشودن و نگریستن به گوهری تابان هستند.

 

آن زمانی که سفالی، گوهریتان می نماید

در تک تاریک گور حدقه های چشمهاتان

نه دمی بر گوهری تابان نگه تان می گشاید

 

در آن زمان که گریه ها و خنده های مردم هم حقیقتی ندارد و چرکین و دروغین و فریبکارانه است.

 

آن زمان که هم چنان آب دهان مردگان

آب ریزان دروغ اشکهاتان می کند سرریز

روی سیمای خطرانگیز

وز ره دندانتان، هم چون شعاع خنجر عفریت

برق خنده های باطل می جهد بیرون.

 

در تمام آن لحظه های تلخ و ناتلخ، "من لبخند" بیدار و هشیار و بینا، حاضر و ناظر بر کارهای بد و خوب مردم است و ی نمی تواند راه بر بینایی و آگاهی او ببندد.

 

در همه آن لحظه های تلخ یا ناتلخ

می دود چاراسبه فرمان نگاه من

گر به کار خود فرو باشید

یا به کار مردم دیگر

یا به کاهیده ز بار خود

یا بیفزوده به بار مردم دیگر

دیده بانی می کنم ناخوب و خوب کارهاتان را

بی خیال از دستکار سردتان در من

کاوش بیهوده ی مردم نمی بندد رهی بر من.

 

بیهده نش ته ام من

بر عبث ننهاده ام نقشی ش ته بر ش ته

هرچه تان با گردش زنجیر من بسته.

 

اگر او بر لبی خاموش به تلخی می نشیند، یا به حسرت فزاست یا رهگشای رنجهاست، با تمام اینها او "من لبخند" روزهای تلخ و دردناک بی دلی خلوت گزیده و گوشه گیر است.

 

گر به تلخی بر لب خاموشواری می نشینم

گر به حسرت می فزایم یا به رنجی می گشایم

من، من لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بی دلی خلوت گزینم.






دست خسته ی مرا رها نکن/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات



 

از کنار من نرو

دست خسته ی مرا رها نکن

بی تو من سقوط می کنم

بی تو پرت می شوم به دره ی عمیق و هولناک بی ی

بی تو می روم فرو به قعر ورطه ی سیاه یأس

بی تو غرق می شوم در عمق باتلاق خستگی

بی تو می شوم اسیر بندهای ناگسستنی دل ش تگی

بی تو داغ سو ک و زجرآور فراق داغدار می کند مرا

بی تو درد حسرت و دریغ می کشد مرا.

 

در مسیر بی کران وانهادگی به خود روانه ام

از خودم سوال می کنم:

قلب من چرا همیشه می تپد برای با تو بودن؟ ای نگار نازنین!

قلب من چرا همیشه تشنه ی تنفس حضور تست؟

قلب من چرا همیشه غرق خواهش رها شدن در آبشار نور تست؟

درد اشتیاق می فشاردش چرا چنین

سخت و سهمگین؟

سوزش همیشگی آن برای چیست؟

گر برای عشق شعله پرور تو نیست

گر برای آتش جرقه گستر و پراخگر تو نیست؟

خون چکیدن همیشگی از آن

هست سرنوشت قلب بینوای من؟

یا سرشت عشق دلگشای تو؟

 

در سکوت سرد من ترنم ترانه های گرم تست

چشمهای روشنایی آفرین تو

با نگاه تابناکشان

غرق در ستاره می کند شب مرا

با تو قلب من پر از ستاره های پرفروغ آرزوست

در کنار تو شبم چقدر روشن است!

در کنار تو شبم چقدر شاعرانه است!

در کنار تو شبم شبی ست عاشقانه و پر از نیاز و راز

در کنار تو شبم شبی پر از تضادهاست

در کنار تو شبم شبی ست دل گداز و دل نواز.

 

از کنار من نرو

ای تو آن هوای پاک و تازه ای که می کشم در آن نفس

ای تو آسمان بیکرانه ای که هست آشیان کاکلی قلب من

و نگاه مهربان و دل نشین تو

و تبسم امیدبخش و اعتمادآفرین تو

اولین و آ ین پناهگاه آن پرنده ی رمیده از تمام دامهای در کمین

آن پرنده ای که هست با تو شاد و بی تو دل ش ته و غمبن

بی تو، بی هوای تازه می شود نفس کشیدنم محال

می شوم ز فرط دلگرفتگی خفه

ای تو آن هوای پاک و تازه ای که می کشم در آن نفس

بی تو کاکلی بی نوای قلب من

خشک پیکری ست سرد و مرده در قفس.






وجدان بیدار لبخند/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات

 

چند سال پیش از آن که نیما شعر بلند "پادشاه فتح" را که یکی از شا ارهایش است، بیافریند، ایده ی اصلی آن شعر را در ذهنش می پرورانید و پخته می کرد و در شعرهای کوتاهتر دیگری، آن را مطرح می کرد. ایده این بود: در دوران سیاه ناکامی و ش ت، وجدان بیدار روشنایی و امید از بین نرفته و نابود و خاموش نشده، بلکه در نهان جایش، در تاریکنای ظلمت شبانه یا در نهان جای لبخندی پنهان در دل تمام اندوه ها و نومیدیها، هم چون روزنه ای روشن و تابناک بیدار و هشیار است و نبض زندگی را با تمام تلخی ها و ناکامیها و رنجها و ش تهایش در دست دارد و گواه زنده بودن و جاری بودن آن است.

یکی از شعرهایی که نیما این ایده را در آن به نمایش گذاشته، شعر خیال انگیز و زیبای "من لبخند" است. این شعر سروده ی داد 1320 است. در این ماه نیما شعر بسیار زیبای دیگرش- "خواب زمستانی"- را هم سرود که در آن هم همین ایده را به شکل دیگری بیان کرد:

 

لیک با طبع خموش اوست

چشم باش زندگانیها

سردی آرای درون گرم او با بالهایش ناروان رمزی ست

از زمانهای روانیها

سرگرانی نیستش با خواب سنگین زمستانی

از پس سردی روزان زمستان است روزان بهارانی.

 

او جهان بینی ست نیروی جهان با او

زیر مینای دو چشم بی فروغ و سرد او، تو سرد منگر

ره گذار! ای ره گذار!

دل گشاآینده روزی است پیدا بی گمان با او.

 

او شعاع گرم از دستی به دستی کرده، بر پیشانی روز و شب دل سرد می بندد

مرده را ماند، به خواب خود فرورفته ست اما

بر رخ بیداروار این گروه ه می خندد.

زندگی از او نشسته دست

زنده است او، زنده ی بیدار.

گر ی او را بجوید گر نجوید

ور چه با او نه رگی هشیار.

 

سرش ته وار در بالش کشیده

نه هوایی یار ی اش داده

آفت نه دمی با خنده اش دل گرم سوی او رسیده

تیزپروازی به سنگین خواب روزانش زمستانی

خواب می بیند جهان زندگانی را

در جهانی بین مرگ و زندگانی.

 

شعر "من لبخند" از نظر فرم و ساختار شعری دوبخشی است. بخش اول یک پیش درآمد کوتاه سه سطری است که صورت توصیفی دارد و فضای کلی شعر را توصیف می کند. بخش دوم مونولوگی بلند است با یک جمله ی بسیار طولانی بیست و سه سطری مرکزی و چند جمله ی کوتاه یکی دو سطری در دو سمت آن. در این بخش "من لبخند" سخن می سراید که در چه حال و در چه کار است، و لحن سخنش کم و بیش شماتت آمیز و سرزنش بار است

پیش درآمدشعر  "من لبخند" خیا ل انگیز و پرمرز و راز است: لبخند پنهانی رازپردازی از جایی که دقیقن معلوم نیست کجاست، از درون پنجره ی خانه ی همسایه ی نیما یا از شکاف ناپیدای دیوار ش ته ی خانه ی خودش، مدتهاست گویاست و سخن گو:

 

از درون پنجره ی هم سایه ی من، یا ز ناپیدای دیوار ش ته ی خانه ی من

از کجا یا از چه دیری ست

رازپرداز نهان لبخنده ای این گونه در حرف است.

 

و حرفش با آدمهای نومید و افسرده دلی ست که امیدشان را به بهروزی و روشنایی از دست داده اند و در غرقاب سیاه یأس و افسوس و حسرت دست و پا می زنند. او که "من لبخند" است (و این ترکیب اضافی نشان دهنده ی این حقیقت است که برای نیما این لبخند بس فراتر از لبخندهای معمولی ست که همه جا دیده می شود. این لبخندی ست جاندار و زنده که هویت و منیت دارد و برای خودش وجودی ست نهانی و هشیار و بیداردل که برخوردار از نیروی جهان بینی است) حاضر و ناظر بر پیدا و پنهان رفتارها و کردارها آدمیان و خوب و بد کنشهایشان است. او لبخندی زنده و جاندار است که سراسر پاکی و شفافیت است، و رمنده از تیرگیها و نفسهای چرکین زهرآلوده و هرچه ناپاکی و کژی و فساد و تباهی است، و سراسر آگاهی و روشندلی و بیداری وجدان و جان.

 

"من در این جایم نشسته

از دل چرکین دم سرد هوای تیره با زهر نفسهاتان رمیده

دل به طرف گوشه ای خاموش بسته

راه برده پس برون تیرگیهای نفسهای به زهر آلوده تان در هر کجا، هر سو

که نهان هستید از مردم، منم حاضر.

خوبتان در حرفها دیده.

خوبتان بر کارها ناظر

 

او، این لبخند سرزنده و بینا، در تمام لحظه های سرد و افسرده ای که گرمای وجود و شور و اشتیاق از طبع آدمیان نومید و افسرده خاطر و سست عنصر رفته و آنها را شه های مفلوج و باطل احاطه و مسموم و مقهور کرده و آنها غرق در باتلاق افکار منحط و فروبلعنده اند، ناظر بر ایشان و کار و کردارشان است و آنها را هشیارانه و تیزبینانه می پاید و مراقب تمام بد و خوب کار آنهاست.

 

در سراسر لحظه ای سرد

آن زمان که گرمی از طبع شما مقهور رفته

وز شما شه ی مفلوج باطل دوست

بر هوای راههای دور رفته

 

هم چنین، در تمام لحظه های گرمی که مردمان، همچو کوران و بی و ن، بیهوده دست بر دیوارها می سایند و با اتکا به دیوارها مذبوحانه تلاش می کنند تا تعادل خود را به دست آوردند و سقوط نکنند و سرنگون نشوند، اما این تلاشهای مذبوحانه بی ثمر است و آنها نمی توانند جلو سقوط شان را بگیرند، در تمام آن لحظه هایی که آنها چون مفلوجان بی پا و زمین گیر سر بر خاک می سایند و نگاههای بی هدف و بی رمق و بی فروغشان با سودن بر سریر سنگهای چرکین و آلوده، در پی نقطه اتکایی و دستاویزی برای چنگ زدن به آن و جلوگیری از سقوط بیشتر است، در تمام این لحظه های گرم، آن لبخند زنده و هشیار، حاضر و ناظر بر آنهاست.

 

در سراسر لحظه های گرم

آن زمان که همچو کوران، همچو بی و ن

دست بر دیوار می پایید

هم چو مفلوجان بی پای و زمین گیر

سر به روی خاک می سایید

و نگاه بی هدفتان بر سریر سنگهای چرک سوده ست

 

در آن زمان که مردم کوردل قدرت تشخیص سره از ناسره و خزف از گوهر را از دست داده اند و در چشمهای تنگ نظر و تاریک چون گورشان سفالی کم ارزش و پست، گوهری گران قیمت می نماید، و آنها فاقد قدرت دمی چشم گشودن و نگریستن به گوهری تابان هستند.

 

آن زمانی که سفالی، گوهریتان می نماید

در تک تاریک گور حدقه های چشمهاتان

نه دمی بر گوهری تابان نگه تان می گشاید

 

در آن زمان که گریه ها و خنده های مردم هم حقیقتی ندارد و چرکین و دروغین و فریبکارانه است.

 

آن زمان که هم چنان آب دهان مردگان

آب ریزان دروغ اشکهاتان می کند سرریز

روی سیمای خطرانگیز

وز ره دندانتان، هم چون شعاع خنجر عفریت

برق خنده های باطل می جهد بیرون.

 

در تمام آن لحظه های تلخ و ناتلخ، "من لبخند" بیدار و هشیار و بینا، حاضر و ناظر بر کارهای بد و خوب مردم است و ی نمی تواند راه بر بینایی و آگاهی او ببندد.

 

در همه آن لحظه های تلخ یا ناتلخ

می دود چاراسبه فرمان نگاه من

گر به کار خود فرو باشید

یا به کار مردم دیگر

یا به کاهیده ز بار خود

یا بیفزوده به بار مردم دیگر

دیده بانی می کنم ناخوب و خوب کارهاتان را

بی خیال از دستکار سردتان در من

کاوش بیهوده ی مردم نمی بندد رهی بر من.

 

بیهده نش ته ام من

بر عبث ننهاده ام نقشی ش ته بر ش ته

هرچه تان با گردش زنجیر من بسته.

 

اگر او بر لبی خاموش به تلخی می نشیند، یا به حسرت فزاست یا رهگشای رنجهاست، با تمام اینها او "من لبخند" روزهای تلخ و دردناک بی دلی خلوت گزیده و گوشه گیر است.

 

گر به تلخی بر لب خاموشواری می نشینم

گر به حسرت می فزایم یا به رنجی می گشایم

من، من لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بی دلی خلوت گزینم.






دست خسته ی مرا رها نکن/ مهدی عاطف راد

درخواست حذف اطلاعات



 

از کنار من نرو

دست خسته ی مرا رها نکن

بی تو من سقوط می کنم

بی تو پرت می شوم به دره ی عمیق و هولناک بی ی

بی تو می روم فرو به قعر ورطه ی سیاه یأس

بی تو غرق می شوم در عمق باتلاق خستگی

بی تو می شوم اسیر بندهای ناگسستنی دل ش تگی

بی تو داغ سو ک و زجرآور فراق داغدار می کند مرا

بی تو درد حسرت و دریغ می کشد مرا.

 

در مسیر بی کران وانهادگی به خود روانه ام

از خودم سوال می کنم:

قلب من چرا همیشه می تپد برای با تو بودن؟ ای نگار نازنین!

قلب من چرا همیشه تشنه ی تنفس حضور تست؟

قلب من چرا همیشه غرق خواهش رها شدن در آبشار نور تست؟

درد اشتیاق می فشاردش چرا چنین

سخت و سهمگین؟

سوزش همیشگی آن برای چیست؟

گر برای عشق شعله پرور تو نیست

گر برای آتش جرقه گستر و پراخگر تو نیست؟

خون چکیدن همیشگی از آن

هست سرنوشت قلب بینوای من؟

یا سرشت عشق دلگشای تو؟

 

در سکوت سرد من ترنم ترانه های گرم تست

چشمهای روشنایی آفرین تو

با نگاه تابناکشان

غرق در ستاره می کند شب مرا

با تو قلب من پر از ستاره های پرفروغ آرزوست

در کنار تو شبم چقدر روشن است!

در کنار تو شبم چقدر شاعرانه است!

در کنار تو شبم شبی ست عاشقانه و پر از نیاز و راز

در کنار تو شبم شبی پر از تضادهاست

در کنار تو شبم شبی ست دل گداز و دل نواز.

 

از کنار من نرو

ای تو آن هوای پاک و تازه ای که می کشم در آن نفس

ای تو آسمان بیکرانه ای که هست آشیان کاکلی قلب من

و نگاه مهربان و دل نشین تو

و تبسم امیدبخش و اعتمادآفرین تو

اولین و آ ین پناهگاه آن پرنده ی رمیده از تمام دامهای در کمین

آن پرنده ای که هست با تو شاد و بی تو دل ش ته و غمبن

بی تو، بی هوای تازه می شود نفس کشیدنم محال

می شوم ز فرط دلگرفتگی خفه

ای تو آن هوای پاک و تازه ای که می کشم در آن نفس

بی تو کاکلی بی نوای قلب من

خشک پیکری ست سرد و مرده در قفس.