رسانه
رسانه

.



با حال باشیم / ناشناس

درخواست حذف اطلاعات

امشب آقای جاافتاده ای اومد داخل مطب، سلام کرد و نشست کنار دستم. گفتم: 

سلام؛ بفرمایید مشکلتون چیه؟

گفت: بیابان را سراسر مه گرفته است.

بی اختیار گفتم: چراغ قریه پنهان ست.

گفت: موجی گرم در خون بیابان است.

گفتم: نیما؟ گفت: نخیر، شاملو.

نشوندمش پشت دستگاه و معاینه اش . تا حالا هیچ دنیا رو از پشت آب مروارید یا کاتاراکت به این قشنگی واسه ام توصیف نکرده بود. خندیدم و پرسیدم: چند س ونه؟

اونم خندید و گفت:

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز.

گفتم: فرو ریخت پرها، نکردیم پرواز.

گفت: ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای.

گفتم: فریدون مشیری. بلافاصله گفت: نخیر؛ شفیعی کدکنی و ضمنا هفتاد و شش سالمه.

یعنی تا به حال ی گذر عمر رو اینقدر قشنگ برام توصیف نکرده بود.

معاینات رو که انجام دادم، دوباره نشستم پشت میزم و اون هم کنار دستم نشست.

پرسیدم: حالا می خواین عمل کنین یا نه؟ گفت:

آری آری زندگی زیباست.

دوباره کمی شیطنت و گفتم: 

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش شعله اش در هر کران پیداست.

سرش رو ت داد و گفت: ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

گفتم: حمید مصدق؟ گفت: خیر؛ سیاوش رایی

تا حالا هیچ وقت به این قشنگی به فردی نباخته بودم.


نویسنده: ناشناس

#باحال_باشیم #شعر

در «جریان» باشید.




وامی از کلام تو...! / علی رضا طبایی

درخواست حذف اطلاعات



بانوی  باغ های سپیده! 

من، نثار تو بادا 


#####

شب ها که پیرهن ها، در خوابند 

و، کفش های خسته ی خاک آلود، 

در آستان سنگی درگاه، 

چشم انتظار رجعت، بی تابند 



شب ها که ذهن کوچه ی بن بست، از هیاهوی سیال ک ن خالی ست 

شب ها که پشت پنجره، می ایستم 

و، خیره می شوم، 

به انزوای خویش، که در روح ذات ها و زمان، جاریست 

من، نثار تو بادا 

بانوی باغ های سپیده..... 


#####


شب ها که ماه عاشق، 

پردیس مهربانی خود را 

به آسمان ، می بخشد 

وقتی صف طویل درختان، سلام می گویند 

و، شاخه های سبز اشارتگر، 

بیداری شبانه ی خود را، برای باد 

با سایه های منقوش، تفسیر می کنند 


شب ها که گیسوان تر باران، 

بر شانه های ابر، پریشان است 

و جست و خیز باد پریشانگر 

خواب دریچه ها را، 

با پلک نیم بسته ی چوبی 

آشفته می کند 


پرسه های شبانه، 

                             تا صبح 

مهربانی و بوسه 

خشم و.... فریاد! 

من، نثار تو بادا 


بانوی باغ های سپیده...! 


علیرضا __طبایی




تشنه / سید علی میر افضلی

درخواست حذف اطلاعات


مثل پنج شنبه ها

خسته ی جهان بی عد م...

مثل ها

تشنه ی عد لبان تو.

 

#سیدعلی_میر_افضلی

#مفا _ کرمان


@cheshme_morakab




ای هفت سالگی /محمد رضا راثی پور

درخواست حذف اطلاعات

معمولا بنا بر این است که نوشتن سر مقاله   شماره هایی از نشریه سیولیشه را که تقارن با چند سالگی آن دارد به اساتید و دوستان گرامی می سپارم که چند کلمه ای این نشریه را از زاویه دید دیگری توصیف کنند اما در این زمانه عسرت و زحمت ارباب قلم راضی به افزودن بار زحمت اساتید و دوستن عزیز تر از جان نیستم و از صمیم دل معتقدم همین که این بزرگواران لطف می کنند و اثری را می فرستند یا اجازه می دهند از اثرشان در این وجیزه استفاده کنم خود منت و لطف بزرگی است و جای تشکر دارد.و اگر سیولیشه اعتباری دارد از مساعدت و همراهی همه بزرگوارانیست که جزء هیات تحریریه هستند و به بنده ناچیز کمک می رسانند.

خوشحالم که در این تارنمای ساده و فقیرانه در این هفت سال آنقدر مطلب در مورد شعر نیمایی وجود دارد که اهل تحقیق و بررسی دست خالی از این کلبه بر نمی گردند.و این کار کوچکی نیست.




گریۀ ساختگی!/ سید علی میر افضلی

درخواست حذف اطلاعات



تا کی باشی ز عقل درباختگی

بیگانۀ کار خود، ز نشناختگی

هرگز ندهد طهارت باطن تو

این آبِ مضاف گریۀ ساختگی!


وحید قزوینی

(۱۰۱۵ - ۱۱۱۲ ق)

میرزا محمد طاهر اعتماد ال ه معروف به وحید قزوینی ، از شاعران پُرگوی دورۀ صفوی است و در عمر ۹۷ سالۀ خود، حدود ۵۰ هزار بیت شعر سروده است. نسخه ای از دیوان او که هم اکنون به شمارۀ ۱۱۶۱ در کتابخانۀ مجلس نگهداری می شود، و در سال ۱۰۸۱ ق  (سی سال قبل از مرگ شاعر) کتابت شده، در بردارندۀ ۳۵ هزار بیت شعر است که عمدۀ آن ها را غزلیات و ات پراکنده و مفردات وحید تشکیل می دهد. آنچه در دیوان چاپی وحید تحت عنوان « ات پراکنده» جای گرفته، حدود ۹ هزار بیت شعر است که از لحاظ تعداد، با دیوان بسیاری از شاعران هم عصرش برابری می کند! این تعداد شعر، در حالی به حاصل آمده که وحید قزوینی از روزگار جوانی تا دو سه سال قبل از مرگش، نزدیک به شصت سال، در مناصب مهم تی بوده و در دربار سلاطین صفوی، با مشاغلی همچون دبیری و واقعه نویسی و وزارت، فرصت سر خاراندن هم نداشته است! 

تنها زمان فراغت وحید قزوینی، ۱۶ سال خانه نشینی او در زمان شاه سلیمان صفوی بود که از سال ۱۰۸۵ ق آغاز شد و در ۱۱۰۱ خاتمه یافت. وحید  در سن ۸۶ سالگی با لقب اعتماد ال ه به منصب وزارت بازگشت و حدود ده سال در این شغل بود. من بعید می دانم پُرکاری وحید مربوط به سال های خانه نشینی او باشد. چرا که روایت زندگی او به قلم نصرآبادی، حکایت از آن دارد که شمار اشعار او در زمانی که همچنان در مصدر واقعه نویسی بود (یعنی پیش از ۱۰۸۵ ق)، بر سی هزار بیت بالغ می شده است (تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۲۷).


دیوان وحید قزوینی به اهتمام خانم رقیه صدرایی در دو مجلد ضخیم در سلسله انتشارات کتابخانۀ مجلس به چاپ رسیده است (تهران، ۱۳۹۴). با اینکه مصحح محترم از وجود رباعیات پراکندۀ وحید در بعضی نسخ دیوان او خبر داده، در چاپ موصوف، هیچ رباعیی به چشم نمی خورد! مصحح محترم در مقدمۀ کتاب آورده اند: «چون در هر سه نسخۀ کتابخانۀ مجلس، رباعیات به صورت ناقص آمده، شمار آن ها را نمی توان معین کرد!» (ص هفتاد و هشت). جدا از اینکه این خود عذر بدتر از گناهی است، باید یادآور شد که دستنویس شمارۀ ۱۱۶۱ فاقد رباعیات است و دستنویس شمارۀ ۱۱۶۲ جمعاً هشت رباعی دارد و به دلیل اسقاط اوراق پایانی دستنویس، مابقی رباعیات شاعر، از دست رفته است. دستنویس شمارۀ ۱۱۶۳ نیز که جزو نسخه های مورد رجوع مصحح نیست، هیچ رباعیی ندارد.

محمد صالح رضوی که در زمان حیات شاعر مجموعه رباعیات «جواهر الخیال» را فراهم آورده، ۹ رباعی وحید را در کتاب خود نقل کرده که رباعی اول یادداشت، یکی از آن هاست. آنچه از داشته های فعلی ما بر می آید، آن است که وحید شاعری رباعی گوی نبوده است و تذکره نویسان آن عصر، به نقل رباعیات او علاقه ای نداشته اند. آنچه از رباعیاتش باقی مانده، نیز گواه آن است که شاعر در این عرصه، دستی نداشته است.

در رباعیی که نقل کردیم و جزو رباعیات نسبتاً خوب اوست، یک نکتۀ سادۀ فقهی وجود دارد و آن اینکه با آب مضاف، امکان طهارت وجود ندارد. آب مضاف، آبی است که آن را از چیزی بگیرند؛ مثل آب هندوانه و گلاب و غسل و وضو با آن باطل است. شاعر، اشک های تصنعی را از گونۀ آب های مضاف قلمداد کرده و معتقد است که چنین گریه ای، موجب صفای خاطر و پاکی درون نمی شود. در دستنویس جواهر الخیال، مصراع سوم در ابتدای امر چنین کتابت شده: «مشکل که دهد طهارت باطن تو»، بعداً کاتب یا فرد دیگری «هرگز ندهد» را زیر مصراع به عنوان صورت صحیح یا تصحیح قیاسی افزوده است و ما نیز این پیشنهاد را برگزیدیم که با «احکام طهارت» در فقه شیعه، سازگار است.

کشف چنین روابطی میان کلمات و اصطلاحات زبان، از ویژگی های شعر دوران صفوی است. بعضی، این نوع شگردهای زبانی را خوش می دارند و موجب انبساط خاطرشان می شود و گروهی دیگر، آن را بازی با کلمات و فاقد عمق و اثر می دانند. با اینکه ارتباط میان دو بیت رباعی، چندان محکم و روشن نیست، با این حال، رباعی مورد نظر ما، به دلیل کشف شاعرانه اش، قابل توجه و بررسی است.

سه رباعی دیگر وحید را از دستنویس شمارۀ ۱۱۶۲ کتابخانۀ مجلس و جواهر الخیال نقل می کنیم:


گر مرد فقیر است و اگر مستغنی است

لب تشنۀ خون خود ی نیست که نیست

خوردند گذشتگان جهان را به امید

اکنون به امید مرگ می باید زیست!

..

آن که نه روزگار با او یار است

در دیدۀ خویش نیز دایم خوار است

آن عمر درازی که به ناخوش گذرد

مانند درازی شب بیمار است.

..

در باغ، حریر یاسمن می بافند

از بهر جوانان چمن می بافند

در خانۀ شعربافی خامۀ من

از موی میان او سخن می بافند!

●●


"چهار خطی"

https://telegram.me/xatt4




ایران را دوست دارم / علی اشرف درویشیان

درخواست حذف اطلاعات


ایران را دوست دارم چون که مزرعه های سرسبز و معطر برنج شمال را دوست دارم .چون جنگل های انبوه مازندران و رشت را دوست دارم .ایران را دوست دارم چون فردوسی و شاهنامه اش را دوست دارم .چون رستم و سهراب و گردآفرید و تهمینه را دوست دارم . چون شیراز را دوست دارم. حافظ و سعدی را دوست دارم .چون کرمانشاه را دوست دارم و ابوالقاسم لاهوتی شاعر نامدار کرمانشاهی را دوست دارم .باغ های کرمانشاه و درخت های آلوچه و انگور و سیب و گل اش را دوست دارم . چون بیستون و شیرین و فرهاد را دوست دارم .چون لاله های واژگون لرستان را دوست دارم . ایران را دوست دارم زیرا محمد مصدق , خسرو روزبه , خسرو گلسرخی و قهرمانانی چون بیژن جزنی و سعید سلطانپور و محمد مختاری و جعفر پوینده و همه ی جانباختگان راه را دوست دارم . ایران را دوست دارم چون سرزمین پدری و اجدادی من است و مزار عزیزانم در آن است .پدر , مادر , مادربزرگ و همه ی انم در آن خو ده اند . ایران را دوست دارم چون مقام های سه گاه و چهار گاه و شور ودشتی و همایون و افشاری و در نهایت شجریان و آوازش را دوست دارم . و سه تار و کمانچه و دف و تنبور را دوست دارم .ایران را و بابا کرم را دوست دارم . اینها تکه هایی از پازل شخصیت و هویت مرا تشکیل میدهند . بدون این ها که گفتم من بی هویت خواهم بود .

ایران را دوست دارم و آبگوشت و کوفته ی ایرانی را و آش های مختلف و ترید و شله زرد و و شله قلمکار و انواع شربت ها را دوست دارم . و بوی عطر گلاب قمصر کاشان را دوست دارم . بوی چادر مادربزرگم را و جهان پهلوان تختی و پهلوان حسین گ ار کرمانشاهی را و نامجو را و همه ی انی که برای اعتلای نام ایران کوشیده اند .

ایران را دوست دارم و صادق هدایت و بوف کورش را و داش آکل را و شنگول و منگول را و بزرگ علوی را و محمد باقر مومنی و جلال آل احمد و م سیمین دانشور را و حسین آریانپور را .

اینها همه بخشی از هویت من هستند و اگر این ها نبودند من پا در هوا و ول بودم .اما اینها همه ,آن گل , آن آش , آن شعر و آن تصنیف ها همه شخصیت مرا ساخته اند ومن شدم آنچه که امروز هستم .

ایران را و فرش کاشان و شله زرد روز اربعین و همه ی این ها را دوست دارم و روی همه ی اینها ایران را دوست دارم و سرزمین دلیر پرور کردستان را و کرد ها و شاعران و نویسندگان و مبارزان کرد را دوست دارم . کوچه های بچگی ام را که در ایران است دوست دارم .معلم های گذشته ام را , انم را , همه و همه را دوست دارم و ایران را که جایگاه ستارخان و باقرخان و یار محمد خان کرمانشاهی و صفر خان و صمد بهرنگی است دوست دارم . ایران را دوست دارم زیرا شعر های شاملو و فروغ فرخزاد و را دوست دارم .

و در پایان کلمه ی "پایان " را دوست دارم زیرا وقتی در دوران بچگی ام در مدرسه مشق هایم تمام میشد و به پایان میرسیدم شاد میشدم چون میدانستم که دوران زحمت ها و خستگی هایم به پایان رسیده است.




زخم تازه / جلیل صفربیگی

درخواست حذف اطلاعات

کم در تن من بکار زخم تازه

دراین تن شوره زار زخم تازه

هرزخم دهان زخم زخمی د ت

چسبیده به من هزار زخم تازه


جلیل صفربیگی




رویا ها / شهاب مقربین

درخواست حذف اطلاعات


رویاها نیز پیر می شوند

اما کشان کشان و پیوسته پیش می آیند

پا به پای من

که از دیرباز

دست در دست شان داشته ام

.

از ما کدام یک پیش تر از پای خواهیم افتاد

رویاها که سایه ام می انگارند؟

یا من

که واقعیت شان پنداشته ام؟


شهاب مقربین

#شعر 

@rkaaiv




رشته تسبیح / محمد علی شاکری یکتا

درخواست حذف اطلاعات

*رشته ی تسبیح اگر بگسست عیب ما مکن

دستم اندرساعدساقی سیمین ساق بود

حافظ



باز انگاری که باران هم

طعنه می بارد

شب که از تفسیر خاموشی فرو مانده

با صدای شحنه ی شبگرد می لرزد

خانه در خانه

کوچه در کوچه

روح فرتوت و زمینگیر درختی خشک

پشت باغستان فصلی خیس

باد ِ درهم باد

پیچ و تاب پیچکی وامانده بردیوار

آرزوی آب

دردهان کودکی با دیدگانی رنگ اقیانوس

تن فروشی درلباس دختری افلیج

سطر نامفهوم صورت ها

پینه بر پیشانی

شهربی رؤیا

پایتخت شرقی خورشید

گمشده در بستر تاریخ بی شرمی

یادگار کهنه بازار چموشی ها

طاقدیس ضربی آواز روح انگیز

چارسوق سوت و کور ساز محجوبی

برج میلاد و شگرد تازه ی سالوس

چربدستی های جوراجور

ذبح لبخند از لب انسان

سلطه ی ساطور

جشن قصابان

قطع دست صلح

میل در چشمان نرگس ها

ی از ایمان گلدان ها

خوردن نان و نمک از سفره ی مردم

بردن نام خدا با دست خون آلود

انهدام آبی خوشرنگ گنبدها

انقراض قلعه ی اسطوره ی آرش

کشتن خورشید 

درغیاب ماه

«رشته ی تسبیح»*

بگسست آه!

بگسست آه!

           ------         ------        -----    




شعری از دفتر چاپ نشده ی «سرگردانی در آینه های ش ته»

 محمدعلی شاکری یکتا


#شعر 

@rkaaiv




نمونه های شعر دیروز محض تبرک

درخواست حذف اطلاعات


سوال / منوچهر آتشی


ای شب به من بگو

اکنون ستاره ها

نجواگران مرثیه ی عشق کیستند؟

هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما

باز آن دو مرغ خسته

چرا

می گریستند...؟



پاییزِ درو / سیاوش رایی



پاییز!

پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال

بر ی سپیده دم تو نوار خون

آویختند

با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست

آمیختند

پاییز میوه ی سحری رنگ سخت و کال



واریز قصر ابر تو در شامگاه سرخ

نقش امیدهای به آتش نشسته است؛

دم سردی نسیم تو در باغ های لُخت

فرمان مرگ بر تنِ برگِ ش ته است


دروازه ها گشودی و تابوت های گل

از شهر ما گریخت

عطر هزار ساله ی امیدهای ما

بارنگ سرخ خون

بر خاک خشک ریخت



فردای برف ریز

پاییز!

هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ

ای ننگ، ای درنگ،

قندیل های یخ را

چه ی ذوب می کند؟

وین جام های می را چه ی آورد به زنگ؟



پاییز!

ای آسمان کلاغان خشک بال،

گلخانه ی ش ته در شاخه های فقر،

در این شب سیاه که غم بسته راه دید

کو خوشه ی ستاره؟

کو ابر ؟

کو ک شان سنگ فرش تا مشرق امید؟


وقتی سوار هست و همآورد گُرد هست

ب هنه ی نبرد سمندر دلاوران

چوگان فتح را

امید بُرد هست

آویز های غمزده ی برگ های خیس

وی روزهای گس

چون شد که بوسه هست و لب بوسه خواه نیست؟

چون شد که دست هست و ی نیست دسترس؟



در سرزمین ما

بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا

در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه

یک سرخ گل نمی شکفد با چنین صفا

یک سرگذشت نیست چنین تیره و تباه



در جویبار اگرچه می دود الماس های تر

و آواز خویش را

می خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر

لیکن در این زمان

بی مرد مانده ای پاییز

ٔای بیوه ی عزیز غم انگیز مهربان!


  سیاوش رائی

#شعر 


به یاد پدرم که سیاوش رایی را بسیار    

می پسندید.

@

کوچه / فریدون مشیری



بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم، 

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم. 

              

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید 

باغ صد خاطره خندید، 

عطر صد خاطره پیچید: 

          

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم 

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. 

          

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. 

من همه، محو تماشای نگاهت. 

                

آسمان صاف و شب آرام 

بخت خندان و زمان رام 

خوشه ماه فروریخته در آب 

شاخه ها  دست برآورده به مهتاب 

شب و صحرا و گل و سنگ 

همه دل داده به آواز شباهنگ 

              

یادم آید، تو به من گفتی: 

  «از این عشق حذر کن! 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن، 

آب، آیینه عشق گذران است، 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛ 

باش فردا، که دلت با دگران است! 

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!» 

                

با تو گفتم:  «حذر از عشق!؟  ندانم 

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، 

                                              نتوانم!               

          

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد، 

چون کبوتر، لب بام تو نشستم 

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...» 

                

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم 

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم 

حذر از عشق ندانم، نتوانم!» 

                

اشکی از شاخه فرو ریخت 

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت... 

اشک در چشم تو لرزید، 

ماه بر عشق تو خندید! 

                      

یادم آید که : دگر از تو جو نشنیدم 

پای در دامن اندوه کشیدم. 

نگسستم، نرمیدم. 


رفت در ظلمت غم، آن شب و دگر هم، 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، 

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم... 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! 


فریدون مشیرى


#شعر 

@rkaaiv




❑ احمد شاملو و مدح احسان طبری؟/ آزاد عندلیبی

درخواست حذف اطلاعات


اخیراً متنی به دستم رسید به نام احمد شاملو. گویا خیلی جاها پخش شده. فرستنده پرسیده بود این حرف ها حرف های احمد شاملوست؟ با اینکه مطمئن بودم شاملو دربارهٔ هیچ عضو و هیچ «حزب توده» [مگر دربارهٔ مرتضا کیوان، آن هم به سبب آمیختگی شخصی] چنین چیزهایی قلمی نکرده، زیر و بالای آرشیومان [آرشیو وب سایت رسمی احمد شاملو] را بررسی و از سه چهار محققِ دقیق هم محض اطمینان پرسیدم. جز یک بار در «کیهان لندن» و یک بار در «نشریه گلسرخ»، هیچ اثری از چنین متنی نبود. هیچ هیچ. شاملو هیچ گاه انتساب این حرف ها را به خودش تأیید نکرده و آیدا سرکیسیان نیز انتساب این حرف ها را به احمد شاملو رد کرده است.

   یکی از رانه های «جعل» معمولاً ب اعتبار از نام گوینده است. چون گوینده در جامعه معتبر است و حرفش برو دارد، پس می توان اعتبار نداشته را از حرف و تأیید او دشت کرد. حالا هم معلوم نیست، یا هست، که چه انی خواسته اند از ی که زمانی ع به دست دوره می افتادند آبرویش را ببرند برای مرشد و مرادشان ب اعتبار کنند؛ به این خیال که نسل امروز دربست می پذیرد و باور می کند. طنز تاریخ را ببین! حالا که آب ها از آسیا افتاده است لابد می خواهند آب و آبروی رفته را به مدد آسیابانِ نفرین شده به جوی برگردانند. اگر حزب توده مؤسس جعلیات در فرهنگ ایران مدرن نبوده باشد، دست کم یکی از مقوّمانش بوده است. روزگاری تیغش می برّیده و حالا نمی برَد. روزگاری به نیروی جعل سازمان یافته هست ونیست احدی را با خاک ی ان می کرده و حالا نمی تواند از پسِ جعل یک یادداشت نیم بند هم برآید. متنِ جعلی، ضمیمه این یادداشت است.



✍️ آزاد عندلیبی


■ t.me/shabkhwan




آهوانه / محمد رضا راثی پور

درخواست حذف اطلاعات

خنکای باد و نرمای چمن در انتظارست

که تو جلوه ای ببخشی به ملال دشت دلتنگ

ب ام آهوی من

که نمانده هیچ از عهد عتیق عشق باقی

نه طراوتی نه رنگی

نه نوای عود و چنگی

نه کرشمه نشاطی که بگسترد بساطی

به تفرج و تماشا نکند ی درنگی


عوض شکوفه بر شاخه طناب دار رسته

عوض چکاوکان گله ی دال  ، بال افشان

چه شد آن سماع موزون و لطیف بید مجنون

سیلان بی خودی از دف رعد و چنگ باران


ظلمات یاس را جلوه یک چراغ کافیست

به شکفتن گلی می شکند طلسم پاییز

ب ام آهوی من 

تو مگر به جلوه باطل ی هر آنچه نفرین

تو مگر به مهر زائل ی هر آنچه نفرت

که همین حضور فرخنده نوید  مرگ زشتی ست

و در این جهنم د ده هدیه ای بهشتی ست


محمد رضا راثی




آیا مشاعره تنها راه بهرمندی از شعر است؟ / اسماعیل امینی

درخواست حذف اطلاعات


مدتی است که موجی از گرایش به برگزاری برنامه های مشاعره به راه افتاده است، از رسانه های فراگیر گرفته تا مراکز ی و فرهنگ سراها و حتی دبستان ها ، هر یک برنامه ای برای مشاعره دارند.

کتاب های متعددی نیز با عنوان " مشاعره " منتشر می شود که در آن اتی به ترتیب حروف الفبا و بی هیچ تناسبی در کنار هم آمده است.

مشاعره ، یعنی شعر خواندن رقیبان براساس حروف الفبا، البته گامی است برای جلب توجه مخاطبان عام به شعر اما آن مایه ارجمندی و جدیت ندارد که جایگزین شعرخوانی ،  به ویژه شناخت و تحلیل شعر شود .

بسیار دیده ام که در برنامه های مشاعره ، رقابت آن قدر داغ می شود که هم شرکت کنندگان و هم کارشناسان برنامه از شعر، غافل می شوند چندان که شعرها با شتاب و نادرست خوانده می شود.حال آن که شعر فقط در صورتی که آهنگین و با رعایت تکیه ها و تأکیدها و به ویژه با رعایت وزن عروضی قرائت شود ، قابل فهم و تأثیرگذار است.

گاهی در گرماگرم رقابت ، شعرخوان ها ، کلماتی را فراموش می کنند یا حذف می کنند یا از خودشان مصراع می سازند و می خوانند و کارشناسان نیز آن قدر در فضای رقابتند که هیچ واکنشی نشان نمی دهند.

اما از این شگفت تر آن است که برخی از شرکت کنندگان در رقابت های مشاعره ، از مفاهیم شعرهایی که حفظ کرده اند، چیزی نمی دانند و حتی اغلب ات را از دهان این و آن شنیده اند و نمی دانند اصل بیت چگونه است و از چه چیز سخن می گوید .

 مشاعره یکی ازگام های آغازین در آشنایی عموم با شعر است ، اما اگر جایگزین تمام فعالیت های شعری دیگر بشود، چندان موجه نمی نماید.

شعرخوانی شاعران ، قرائت درست و هنرمندانۀ شعر بزرگان دیروز و امروز در رسانه ها و مهم تر از تمام این ها ، تأمل و بحث در مفاهیم و معارف و حکمت ها و آموزه هایی که در این گنجینۀ بزرگ فرهنگ و شه و معنویت بیان می شود، از راه های  بهرمندی ازارجمندی های شعر است.




پاییز / سعید سلطانی طارمی

درخواست حذف اطلاعات


پاییز،

یک روز،

روزی دراز و حوصله فرسای


پاییز،

یک روز،

روزی هراسناک


در جنگل بزرگ

پاییز،

تعطیل رشد

تعلیق زندگی

تخدیر لحظه های شکوفاست


در ای پیر

پاییز

مفهوم انتظار

قانون هولناک ش تن

از عشق های خویش گسستن

و در سکوت تیره ی مأیوس

خود را به میخ فاجعه بستن


پاییز را

باید صبور بود

باید عبور کرد.

     **




داستان های کودکی / محسن الوان ساز

درخواست حذف اطلاعات

شخصیت امروز ما نقشی است که از داستان های کودکی مان گرفته ایم.  کودکی ما با کارتون های مز ف دهه شصت که همگی سرگذشت انسان های بدبخت بودند تباه شد داستان هایی هم که می خو م مشتی نصایح احمقانه در باب احتیاط ، احترام به والدین ، بچه خوبی بودن ، قناعت و صرفه جویی  و یا بدبختی هایی دیگر از جنس دخترک کبریت فروش بود. هیچ یک از این داستان ها عزت نفس، بلندپروازی ، تخیل ، ایستادگی، اعتراض و یا خوشبختی را تداعی نمی کرد شاید هم اتمسفر جامعه در دهه شصت به گونه ای بود که تمام انتخاب های ما مصیبت بار باشد. دسته ای دیگر از داستان ها هم بود که یک دختر یا پسر معمولی یا فقیر در پایان داستان موفق می شدند تا با فرزند زیبا و ثروتمند پادشاه ازدواج کنند و خوشبخت شوند! شاید به همین خاطر باشد که زندگی امروزمان را باور نداریم زیرا انتظار شاهزاده و پرنسس را داشتیم!

یک دسته دیگر از چرندیات کودکی داستان هایی درباره حیوانات با نتایج اخلاقی انسانی بود! مثلا شما گرگ را نماد درندگی ، الاغ سمبل حماقت ، روباه نماد هوش منفی و ... در نظر می گرفتید و بعد مکر و حیله و پولیتیک را در برابر معصومیت ، ذکاوت و شجاعت قرار می دادید و این معجون را به مغز کودک بی نوا حقنه می کردید. در آ هم کلاغ هیچ وقت به خانه اش نمی رسید! جالب اینجاست که بیست سال بعد به این معترضید که چرا این آدم حیوانات را آزار می دهد یا برخی قومیت ها را مس ه می کند یا به دسته ای از آدم ها علاقه بیشتری دارد و از برخی دیگر متنفر است! چرا هیچ گاه برای کودک نمی گوییم که گوش مظلوم در داستان قبل که گرگ در پی کشتنش بود همان مزرعه کشاورز است؟! گرگ اگر گوش را نخورد چه زهرماری باید تناول کند تا زنده بماند؟! 

کلیشه های ذهن امروز محصول قصه های دیروز است علم ، هنر و به طور کلی زندگی مفاهیمی است که از طریق ادبیات به ما منتقل می شود با نگاهی به اساطیر و مذاهب جهان این مطلب به وضوح قابل درک است در کتب مقدس از  داستان به عنوان قوی ترین راه ارتباطی استفاده شده است. اگر این کتب فقط حاوی یک سری دستورالعمل و بیان گزاره های اخلاقی بودند ( مشابه هزاران متن فلسفی باستانی دیگر) هیچ گاه مخاطبان  فراگیر نمی یافتند. ارتباط انسان با هستی از همین داستان ها آغاز می شود و مهم است که به عنوان یک راوی چه چیز را به کودک می گوییم و مهم تر از آن دانستن این نکته که داستان حاوی نتیجه شه را در انسان می کشد بگذاریم تا کودک در ذهن خود به نتیجه برسد تا استقلال و تفکر در زندگی او معنا یابد.



دیگر نوشته های محسن الوان ساز در :

https://www.instagram.com/mohsen.alvansaz


به ابزورد بپیوندید 


https://telegram.me/joinchat/bev08jvsuflzgzq0qakcbq




شهریار

درخواست حذف اطلاعات



چند سال باید بگذرد، چند سال دیگر از 27 شهریور سال 1367 باید بگذرد تا چهرۀ شهریار پیش چشم من، پیش چشم نسلی که او را با «همای رحمت» و مدیحه خوانی در صداوسیما شناخت، به تمامی پدیدار شود، زنگارز شود، ترمیم و آباد شود و بنشیند سر جای خودش؟ سر جای درست خودش که عزیز و پاک و نازنین بود؛ مثل همان ع ی که دارد، با کراوات و عصا و کت در دست، با عینکش که سر جیب کتش پیداست، با نگاهش به دوربین که می گوید: «این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم.»

شهریار را از ما گرفتند. قیچی اش د و نشاندندش در قاب های معین، قاب های معنون، قاب های دورچرکِ دورچینی که نمی خواستیم دنیا را از مربعِ آنها ببینیم. نمی خواستیم، نمی توانستیم، نمی شد شاعری که مدح قدرت می کند و نامش چون میخی به تقویم رسمی کوبیده شده، به جشن ما بی سر و دستاران راه یابد. شهریار را، همچون ، از ما گرفتند. شهریار را همچون دل آزاد، فکر آزاد، هوای آزاد از ما گرفتند. دوره اش د و دورش د از ما؛ دور، دور، چنانکه باید قد می کشیدیم تا دستمان بهش برسد. و آن وقت که دستمان به دفتر و دیوانش رسید، دانستیم همه آن نبود که در بلندگوهای صبحگاه مدارس دهۀ شصت خوانده می شد. همه آن نبود. نازنین هم بود، سو هم بود و زندگی را به خیال می گذراند. غم پرست بود، آن قدر که طربنامۀ وصال را هم به خون جگر می نگاشت. دست بردارِ عاشقی نبود و، به قول اخوان، «تب کردۀ عشق» بود. گاه هم چون ما به می دفع ملال می کرد. اباتی بود. ملامتی بود. دست تطاول به خویشتن گشاده بود و چون گلی بر آب می رفت. کجا؟ هرکجا که آب رفت.

برای من، و شاید بسیاری از شعردوستان نسل من، جدا شدن و فاصله گرفتن از گفتمان غالبی که شعر عروضی پس از انقلاب در آن قرار داشت، به راستی که مصداق جهاد اکبر بود. قهرمانان ادبی ما شاملو و فروغ بودند، هر دو بت شکن، هر دو معترض، هر دو عادت گریز. و چگونه می شد آن وسط شهریار را دوست داشت و حتی به دوست داشتن اویی فکر کرد که شعرش را در کتاب های فارسی مدرسه، لابه لای «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» و «از خواب گران خواب گران خواب گران خیز» و چیزهایی از این قبیل چپانده بودند؟ این حکم البته فقط شامل حال شهریار نبود، با توللی و حمیدی و دیگرانی هم مصداق داشت که اساساً در قلمرو ما، که می خواستیم فلک را سقف بشکافیم، حساب نمی آمدند چون به فتوای نوگرایان، پیش تر از اینکه بخوانیمشان بر آنها گزارده بودیم. تنها آن گروهی از ما که با شعر فارسی اخت و انیس ماند توانست آن مایه بختیار باشد که بعدتر، از آن گفتمان غالب بیرون نشیند، با چشم خویش بخواند و چشم انداز خویش را از نو بنا کند. و شعر شهریار، بیرون از این گفتمان، در آن چمنزار بعید، دوست داشتنی می شد. یکباره می دیدی اش که جوان شده، می خواند و می د که: «از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست، آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست». یکباره ساده دلی اش را می دیدی، آن قدر ساده دل که حتی وقتی می خواهد غم را از دل براند، دست و رویش را می بوسد و می گوید: «ای غم که حق صحبت دیرینه داشتی، باری چو می روی به خدا می سپارمت». آری، شعر شهریار سرانجام جان های شیفته را ملاقات می کند، دیر یا زود.

افسوس ترکی نمی دانم که در نیمۀ دیگر دنیای خیالین او گشت بزنم؛ اما حیدربابا را که گوش می کنم، پولک های روحم، مثل پروانه ای که بال هایش را به شیشه می کوبد تا بیرون بپرد، پر پر صدا می کنند. شعر شهریار شوریده ام می کند، مست آنچنان که ندانم ز بیخودی، در عرصۀ خیال، که آمد کدام رفت.

 

https://t.me/sayehsaar




اسماعیل شاهرودی/ ار مغان بهداروند

درخواست حذف اطلاعات


اسماعیل شاهرودی که در شعر «آینده» تخلص می­ کرد، متولد دامغان بود و پس از طی تحصیلات ابت در دامغان و ادامه تحصیل در شاهرود به تهران عزیمت کرد و در وت معلمی قرار گرفت.«علی باباچاهی که کتاب «زیباتری از جنون» را درباره ی شعر و زندگی اسماعیل شاهرودی منتشر کرده است، این شاعر را یکی از چهره های مشخص شعر امروز ایران نامید و گفت: شاهرودی در شعرش به مضامین مردمی توجه داشت. این شاعر و منتقد ادبی با اشاره به ویژگی های شعری اسماعیل شاهرودی، عنوان کرد: اولین کتاب اسماعیل شاهرودی که آ ین نبرد نام داشت، مورد توجه نیما واقع شد و آن هم از این جهت بود که آثار او به تعبیری دارای مایه ها و محتواهای مردمی بود و به مردم اعماق جامعه توجه کرده بود.به هر شکل شعر شاهرودی آمیخته ­ای از خشونت و عاطفه است که در فضای روزگار سرایش شعرها امری بدیهی بوده است و شاعر به عنوان سخنگوی ادبی یک جبهه­ ی فکری درست عمل کرده است.د ر بررسی جنبه­ های زیباشناسی نام این دفتر مهمترین ارجاع را می­ توان ارزی روزگار انتشار دفتر و خاستگاه فکری شاعر را مد نظر قرار داد. استفاده از واژگانی هم چون نبرد، شقایق، لاله، شهید، مردم، وطن و ... در این دوره بسامد فراوانی داشت و شاعر با درک درست زمانی انتشار این دفتر و به جهت تحکیم اعتقادات حزبی خود، این نام را برمی­ گزیند. آن چه در شعرهای شاهرودی به وضوح پیداست امیدواری او به آینده و اطمینان بسیار او از ش ت حکومت در آن سال­ ها بود که شاید این انتخاب نیز ناشی از همین امیدواری باشد.

 

دقت

 

غنچه ­یی هست که شاید هرگز

 

نشکفد...

 

هست سربازی می­ جنگد.

 

با که؟

 

نشناسد

 

عاشقی هست که از کویی او شب همه شب

 

بگذرد بگذرد

 

هست یک مرد که او تیشه به دست از ره دور

 

سوی شهر آید

 

آرام آید

 

شمع افروخته­ یی هست که خاموش شده- مرده

 

چشمه­ یی هست که خشکیده

 

بوسه خشکیده

 

به لب­­ های زنی

 

بوسه­ یی هست که خشکیده­ ست

 

لیکن

 

ای ملت!

 

دقت!

 

لیکن

 

ای ملت!

 

غنچه ­ی خشم تو، عصیان تو، طغیان تو دائم شکفد

 

شکفد دانم زود

 

بوی گل مستم سازد...

 

می ­شناسم تو را دشمن!

 

می ­ستیزم

 

به تو

 

(می­ ستیزد سرباز)

 

همه جا دشمن بگریزد- گریزد

 

بگریزد از تو – ز من

 

تیشه­ ی مردی کاید از دور

 

سوی شهر آید

 

آرام آید

 

می ­کند گور تو را- ای دشمن، گورت را

 

شمع خاموش برافروخته اینک...

 

تا من از چشمه­ خشکیده­ بنوشم

 

تا ببوسد زن دلمرده لبانم...

 

عاشقی هست که از کویی، او شب همه شب

 

بگذرد- بگذرد

 

چشم ­های زنی از روزنه­ او را نگر



1

 

منابع و ماخذ

  1. شاهرودی، اسماعیل، آ ین نبرد، تهران، بی نا، 1330؛ ص25




گفت و گو با اسماعیل امینی / جواد شیخ ال ی

درخواست حذف اطلاعات

 

ارزی شما از جریان شعر جوان کشور چیست؟ به نظرتان نقد در چند سال اخیر چقدر به این جریان کمک کرده است؟

وقتی می گوییم «شعر جوان» من آن قسمت جدی تر شعر جوان را می گویم. برای اینکه به هرحال در همۀ حوزه های دیگر هم همین طوری است. مثلاً وقتی می گوییم دانشجو، ممکن است یک میلیون نفر کارت دانشجویی داشته باشند و دانشجو به شمار بیایند، اما شاید از میان آنها ده هزار نفر واقعا دانشجو باشند و بقیه به دلایل دیگری آمده باشند؛ اقتضائات زمانه و اجبار والدین و ... . در جلسات شعر هم همین طوری است؛ یعنی خیلی ها به جلسۀ شعر می آیند یا خیلی ها حتی مجموعه شعر منتشر می کنند، اما وقتی می گوییم شعر جوان منظورم اینها نیستند؛ منظور بنده آنهایی هستند که واقعاً شاعر هستند و برای شعر آمده اند. به نظر من اینها اوضاع خیلی خوبی دارند. بچّه های کم سن و سالی که دارند کار می کنند پخته کار می کنند. دیگر آن مشکلاتی که بچه های نسل های قدیم داشتند این نسل ندارد

نکتۀ دوم این است که آن هیجاناتی که آن سال ها سراغ بچه ها می آمد خیلی ها را با خودش می برد. الآن آن موج ها نیست؛ مثلاً شاملوزدگی، یک دوره ای فروغ زدگی، سپهری زدگی؛ حتی تبعیت از احمد عزیزی. نمی گویم که من اینها را در شعر قبول ندارم؛ نه، همه شاعران بزرگی هستند. این الحمدلله نیست؛ یعنی این شاعر جوان با همۀ تجربه هایی که بزرگان گذشتۀ ما دارند آشناست و در شعرش هم کم ش هست؛ یا تجربه ها را پذیرفته یا از آنها هم رد شده و کارهایشان پخته شده است. قبلاً این طور نبود؛ گاهی می شد که یکدفعه کلّ شعر جوان رنگ محمدسعید میرزایی را می گرفت. محمدسعید میرزایی برای یک نفر خوب است، برای یک مجموعه شعر خوب است، برای یک جریان خوب نیست. الآن این طوری نیست. با اینکه گاهی شاعران خوبی مثل فاضل نظری ظهور می کنند، خوشبختانه این طور نیست که در مجموعه شعرهایی که منتشر می شود فاضل زدگی داشته باشیم. اینکه اینطوری تأثیر نمی گیرند و کار خودشان را انجام می دهند، خیلی خوب است

 

یعنی به این نتیجه رسیده اند که باید برداشت خاص و نوع خاص خودشان را از شعر برای ادامه دادن این راه انتخاب کنند.

یعنی یک ح تعادلی پیدا شده که خوب است؛ مثلاً قبلاً بچه هایی که مثنوی می گفتند، همه زیر پرچم معلم بودند. الآن نه، الآن هر کار خودش را دارد انجام می دهد. این خیلی خوب است. الآن دیگر هیجانات فروکش کرده است و کار دارد به اعتدال و پختگی ادامه پیدا می کند. در حالی که ظاهراً شعر جوان نباید خیلی اعتدال هم داشته باشد، اما نوعی اعتدال دارد که خیلی خوب است. وقتی شعر جوان را می خوانیم واقعاً فکر می کنیم شاعر بسیار پرتجربه ای است. این لذت می دهد؛ چون ی که در جوانی اش می تواند یک چنین شعری بگوید، معلوم است در آینده که تجربه هایش بیشتر بشود شاعر شاخصی خواهد شد.

 

می توانید از جوان هایی که کارشان خوب بوده است چند نفر را مثال بزنید؟

اگر بگوییم خوب نیست؛ یعنی برای خودشان مفید و خوب نیست.

 

در حوزۀ نقد چه؟ یعنی نقد چقدر به این رشد و پختگی کمک کرده است؟

این مقدار کاری که می شود خیلی نقد نیست. این چیزی که در محافل هست نقد نیست، شاید بتوان آن را «بررسی شعر» نامید، ولی اینکه عده ای از بزرگ ترها وقتشان را گذاشتند برای این کار، خیلی خوب شد؛ برای اینکه تجربه هایشان را منتقل د و اهمیت دادند. این خیلی مهم است. خیلی از بزرگان ما شعرِ بچه های جوان را جدّی گرفتند و با آنها کار د؛ مثلاً برای مجموعه شعرهایشان نقد نوشتند. این ارتباط واقعاً نزدیک نبود؛ یعنی هم به دلایل ارتباطی و هم به خاطر فضایی که وجود داشت. برای نسل ما فقط دیدن شاعران بزرگ آرزو بود، فقط دیدن؛ نه اینکه برایشان شعر بخوانیم یا چیزی یاد بگیریم؛ فقط دیدن. مثلاً من یکبار از کنار اخوان رد شدم. همیشه افتخار بزرگ من این بود که از کنارش رد شده ام! الآن اینطوری نیست. الآن که ارتباط ها این قدر نزدیک شده خیلی خوب است، بچه ها بزرگترها چیزی یاد می گیرند و تجربه ها منتقل می شود. این روی پختگی شعر تأثیر دارد و باعث می شود چیزی را که نسل قبل تجربه کرده و از آن ضرر دیده است، این نسل انجام ندهد؛ یعنی از آزمون و خطا سریع رد می شوند و کار خودشان را می کنند.

 

ممکن است در حوزۀ نقد نوشتاری و مکتوب، کارهای شاخصی که انجام شده یا احتمالاً جلسه ای که احساس می کنید در حوزۀ نقد خوب کار کرده است را به ما معرفی کنید؟

کتاب های خوب که زیاد است؛ فقط من نمی توانم توصیه م، اما شکر خدا کتاب های خوب هست و البته کتاب و جلسات بد هم کم نیست. هر طرف را که بگیریم هم، دلخوری ایجاد می شود. منتها بعضی چیزها هستند که من اسم آنها را گذاشته ام «حرف های محفلی» و در یک یادداشت هم به بخشی از آن اشاره کرده ام. افواهی است؛ حرف ها بر مبنای سواد آکادمیک و معتبر نیست؛ مثلاً اینکه «شعر حتماً باید به زبان امروز باشد». این یک حرف افواهی است و اصلاً درست هم نیست. اصلاً «باید»ی در شعر نیست. شعر به هر زبانی می تواند باشد. فقط باید زیبا باشد و نظام خودش را داشته باشد. یا «فلان کلمه قدیمی است، فلان کلمه جدید است». اصلاً اینطوری نیست. شاعران بزرگ نشان داده اند که کلمات مهجور و ازیادرفته را می توانند طوری در شعرشان استفاده ند که زنده بشود. این از حرف هایی بود که امروز زیاد در شعر رایج است؛ مثلاً من تازگی ها از یکی از منتقدها چیزی شنیدم و دیدم چند تا از ان هم تأیید د، که من خنده ام گرفت. شاعر جوانی یک شعر خواند که در شعرش ترکیبِ «آسمان آبی» داشت. می گفتند: «کلمۀ آبی حشو است برای آسمان. آسمان مگر می تواند رنگ دیگری هم باشد؟»؛ یعنی چی؟! اگر مثلاً ما بگوییم «خورشید تابان»، «تابان» برای خورشید حشو است؟ اینطور چیزهای افواهی که از این دهان به آن دهان منتقل می شود و بیخودی در محافل هست، به جوانان لطمه می زند و بسیار وقت آنها را تلف می کند یا «اگر ضمیر متصل با ضمیر منفصل بیاید، یکی از آنها حشو است»، یا اگر بگویید: «من خوابم» «من» حشو است، درحالی که مشکل اصلی این بحث ها نیست. خیلی چیزهای دیگر هست. مثلاً «شعر خوب شعری است که نتوانیم سطرهایش را جابه جا » که اصلاً حرف باطلی است. می شود سطرهای همۀ شعرهای خوبِ گذشته تا به امروز را جابه جا کرد. من این کار را یک بار .

 

چطور؟ با شعر چه ی؟

یک نفر مدعی بود، اما من به او عرض مثل شعر چه ی؟ گفت: مثل شعرهای شاملو که یک سطرش را هم نمی شود جابه جا کرد. من این کار را . چهار تا سطر از دو، سه تا شعر مشهور شاملو را جابه جا و رفتم خواندم. گفت: «ببین یک سطرش را نمی توانی جابه جا کنی»، گفتم: من همین کار را کرده ام. اصل شعر این است و این هم تغییر کرده اش! تو متوجه شدی؟ تازه این شعرهای مشهورش هم بود!

یعنی یک چیزهای بیهوده ای که مال سواد افواهی است و بر اساس مطالعۀ علمی مطرح نمی شود. شما وقتی می گویی «ساختارشکنی» باید بروی بخوانی تا بفهمی این چه بوده و حالا در محافل ادبی به چه تبدیل شده؛ یک چیز کاریکاتوری و خنده داری شده است، یا مثلاً «چندص »  ــ که به لحاظ تئوریک حرف بزرگ و مهمی هم بوده است و البته خیلی هم ربطی به شعر ندارد و مال رمان است ــ اما همین را در جلسات شعر ببینید که به چه تبدیل شده است. یکی شعر می خواند انگار دارد تئاتر اجرا می کند! صدای پیرزن درمی آورد، صدای بچه درمی آورد و مثلاً صدای پارس سگ را در می آورد. بعد می گویند این شعر چندص است. اینها بدون مطالعه در محافل به این شکل درمی آیند؛ چون این شاعر فقط اسم چندص را می شنود؛ حوصلۀ این را ندارد که یک کتاب چهارصدصفحه ای را بخواند تا ببیند چندص چیست؟ حرف حس را نمی شود که خلاصه کرد. آن یک نظریه است، مبانی دارد، تحلیل دارد؛ باید بروی چهارصد، پانصد صفحه بخوانی تا آن را بفهمی. این کارها لطمه می زند. من یک چیز جالبی به شما بگویم. من یک بار یک مقاله نوشتم به اسم «نقد مدرن» و انی را که نمی دانند نقد مدرن چیست مس ه ، شوخی با آنها و به طنز سر به سرشان گذاشتم. نوشتم «ده اصل برای نقد مدرن» برای انی که سواد آکادمیک ندارند و سواد افواهی دارند. بعد این را منتشر . وقتی به یکی، دو تا از شهرستان ها رفتم، دیدم این آقایانی که مدرن هستند گفتند آن مطلبی که نوشته بودی خیلی خوب بود. ما داریم آنها را سر کلاس ها درس می دهیم. بی زحمت ادامه بده! فکر د واقعاً اینها اصول نقد مدرن است. نفهمیدند که من آنها را مس ه کرده ام!  و آنها همین را به عنوان منبع گرفته و سر کلاس ها درس داده بودند.

 

این سؤال من مربوط می شود به همین بحث. ما چون در مشهد هستیم بیشتر این را درک می کنیم. مشهد از قدیم ذوق شعری و دانش ادبی را با هم داشته است. به نظر شما این دو به درستی به هم گره خورده اند یا نه و اصلاً این گره خوردگی چقدر برای شعر ما ضروری است؟

یعنی می خواهید بگویید که مجامع آکادمیک ما با انجمن های شعری فاصله دارند؟

 

بله.

اینکه فاصله داشته باشند خیلی هم غیرطبیعی نیست. به هرحال آفرینش های شعری این طوری است که همراه با رهایی، خلاقیت، جسارت و ... است. برخی از این آفرینش ها ماندگار می شوند و برخی بازت پیدا نمی کنند. خب معمولاً مجامع آکادمیک آنهایی را که تثبیت شده باشند می پذیرند و وارد متون می کنند و تدریس می نمایند. این طبیعی است و در تمام دنیا هم همین هست، اما مسئلۀ دیگر این است که های ما به ویژه در حوزۀ ادبیات خیلی روزگار معاصر را جدی نمی گیرند که درباره اش کار کنند، تحقیق کنند، پایان نامه ی بشود و ... 

 

جدیداً آقای شفیعی کدکنی هم مطلبی مشابه این را دربارۀ ادبیات امروز مطرح کرده اند که آقای کاظمی هم یک جواب کوتاه به آن داده اند. جوابشان تقریباً شبیه به همین فرمایش شماست که ان ما خیلی روی خوش به ادبیات معاصر نشان نمی دهند. اگر نشان بدهند شاید دیدشان خیلی تغییر کند.

البته من عرض که این مقدار طبیعی است که به کارهای جدید با کمی تردید نگاه کنند. باید یک مقداری تثبیت بشود؛ یعنی لازم است امتحانش را پس بدهد. قرار هم نیست که در محافل خلّاقِ شاعرانه بیایند بر اساس ضوابط آکادمیک شعر بگویند که آنها بپسندند. اتفاقاً کار شاعران این است که آنچه را تا حالا تثبیت شده و مدرسه ای است و سنتی است اب کنند و بشکنند و کار جدید ند. خب منِ محققِ ِ وقتی با معیارهای علمیِ مدرسه ای نگاه می کنم و می بینم که عده ای دارند معیارهای من را اب می کنند و می شکنند، به این جریان با تردید نگاه می کنم. از بین آن چیزهایی که می شکنند حتماً چیزهای جدیدی درست خواهد شد که یک چیز خوب خلّاق، زیبا و تأثیرگذار درمی آید و بعد از یک مدتی تثبیت می شود. وقتی تثبیت شد من به عنوان یک معلم ادبیات ناگزیرم که او را هم وارد بحث و کتاب خودم م؛ یعنی آن حرف جدید باید خودش را به تحمیل کند. این کاملاً طبیعی است، اما این نکته هم هست که در می شود علاوه بر برنامۀ درسی و در کنار فعالیت های جنبی، محافل شعری داشته باشیم، ارتباط شاعران و نسل خلّاق را با و دانشجو مرتبط . این کار را می توانیم انجام بدهیم، اما نمی شود توقع داشت که این دو یک گونه نگاه کنند؛ چون آن یکی روش علمی دارد و این روش هنری. زبان علمی با زبان هنری فرق می کند؛ دو تا زبان مختلف هستند. این زبان معطوف به تعقّل است و تألیف؛ زبان هنری معطوف است به زیبایی و اینها. جنس این دو با هم تفاوت دارد. حتی ی مثل قیصر که در هر دو عرصه حضور داشته است جنس علمی و هنری اش با هم فرق دارند. نمی تواند با زبان شاعرانه تحلیل علمی و منطقی بدهد.

 

اما به نظر می رسد بی توجهی صرف هم خوب نیست.

باز هم می گویم که یک مقداری از این قضیه طبیعی است. از آن طرف هم هست دیگر. در محافل شعری هم به تحقیقات علمی و پژوهش های ی خیلی اعتنا نمی کنند! چون جنس این دو با هم فرق دارد. اما این را عرض می کنم که در ها دوستان جوانمان فضاهای این طوری را درست کرده اند؛ محافل شعری و نقد، دعوت از شاعران و اینها. بله، شاید خیلی هم خوشش نیاید و بگوید که «اینها چیست در برابر ادبیات تثبیت شدۀ کلاسیک؟! اینها چیست که دارید می گویید؟» ولی این جریان هم بالأ ه یک روز خودش را تحمیل می کند. همچنان که شعر اخوان و نیما و اینها را در کتاب های درسی وارد د و دارند در ها درس می دهند. یک زمانی خوششان نمی آمد، ولی الآن، نه؛ چنان که اختراعات هم همین طور هستند. کم کم خودشان را تحمیل می کنند.

 

من جسارتاً باز هم از شما درخواست دارم که اگر ممکن است چند کار شاخص را به جوانان و آنها که تازه وارد این حوزه شده اند معرفی کنید.

کتاب خوب زیاد هست. می ترسم یک چیزی را بگویم و یک چیز دیگر را یادم برود و آن وقت خوب نیست. من علاوه بر آن چیزهایی که در محافل هست و درست است توصیه می کنم که دوستان کتاب های منابع نظری شعر را حتماً بخوانند. من چند روز پیش دربارۀ مدرنیسم صحبت . یکی از دوستان که من را می شناخت گفت: «تو که خیلی هم از شه های مدرن خوشت نمی آید، پس چرا صحبت کردی؟»؛ گفتم: «اگر خوشم نمی آید یعنی نباید بخوانم ببینم چیست؟ خب اگر بدم می آید، از چه چیزی بدم می آید؟ از چیزی که نمی شناسم بدم می آید؟ اینکه خیلی حرف جاهلانه ای است. نه، من هر چه کتاب دربارۀ این موضوع دیده ام و جلوی چشمم بوده و در بازار بوده است را خوانده ام. چون خوانده ام و می شناسم بدم می آید. بدون خواندن که این حرف معنا ندارد». این کار را ما باید ؛ یعنی از چیزهایی که خوشمان نمی آید هم باید بخوانیم. چنان که من شخصاً از شه های شاملو خوشم نمی آید. اِبایی هم ندارم که بگویم. او هم از طرز تفکر و شۀ امثال ما خوشش نمی آمد و به صراحت هم اعلام می کرد. من شیفتۀ شعر سعدی هستم و او متنفر بود، من شیفتۀ موسیقی سنتی بودم و او متنفر بود. از او خوشم نمی آید، اما دربارۀ شاملو بیش از انی که از او خوششان می آید کتاب خوانده ام و شعرهایش را نیز بسیار زیاد خوانده ام و بسیاری از شعرهایش را حفظ هستم و درس داده ام. اینکه خوشم می آید یا نه یک موضوع است و اینکه باید بشناسم موضوع دیگر. من به دوستانم توصیه می کنم که اگر می خواهند شعر، حرف و شه شان عمیق و ارزشمند باشد، از هر طرز تفکری که هستند غافل نشوند و به همین بحث های وبلاگی و کتاب ها اکتفا نکنند؛ منابع معتبر را بخوانند. با این کار روش های جدید تحلیل و مباحثه را یاد می گیرند و از این سطحی بودن ــ در حرف، شعر و تحلیلشان ــ خلاص می شوند.

 

به نظر شما واژگان و ترکیب ها و نوع چینش جملاتی که ما در شعرهایمان می آوریم چقدر در ارتباط گیری مخاطب با شعر موثر است؟ مثلاً من یادم هست که شعر را با خواندن غزلی شروع که خیلی راحت داشت با من حرف می زد؛ واژه هایی که منِ بچه دبیرستانی با آنها هر روز ارتباط داشتم و آن واژه ها با من غریبه نبودند و این باعث می شد که من شعر را بفهمم و بسیار لذت ببرم. با یکی دو بار خواندن هم آن را حفظ . فکر می کنم این توجه الآن در شاعران ما کم شده اس؛ چنان که می بینیم مردم اقبال خوبی به شعر ندارند.

هر ی وقتی شعر می گوید خواه یا ناخواه یک جمعی را به عنوان مخاطب شعرش در نظر می گیرد و با آنها حرف می زند. وقتی می خواهد با آنها حرف بزند، زبان آنها را هم انتخاب می کند. این عیبی ندارد اگر بخواهد قشر خاصی را در نظر بگیرد و بخواهد با آنها حرف بزند. من این را برای شعر عیب نمی بینم؛ یعنی به نظر من شاعر می تواند بگوید که من برای انی که اهل شعر و تحصیل کرده هستند می خواهم بنویسم. می خواهم آنها حرف من را بفهمند، با بقیه هم کار ندارم.

جالب اینجاست که خود شاعران و تحصیل کرده ها هم بیشتر به آن زبان که من عرض متمایل هستند؛ هم بسیار ساده و صمیمی است و هم بسیار موجز و زیبا. شعری است که پیچیدگی هایش حواس مخاطب را از شعر پرت نمی کند. این را همه دوست دارند؛ چه مخاطب خاص و چه عام.

 

حرف شما درست است، اما بعضی از حرف ها هم هستند که با این زبان نمی شود گفت. مثلاً حرف از است که زبان خودش را می خواهد

خب، این عیبی ندارد. گونه های مختلف شعر است دیگر. شما نگاه کنید زبان شعری معلم را. ترانه هم دارد، اما آن زبان شکوهمند اسانی را هم دارد که جز خواص نمی فهمند چه گفته است

به نام حادثه پیش از سحر کن امشب  

شراع در نفس باد شرطه باز کن امشب ... 

اما انصافاً دلمان می آید که این را کنار بگذاریم و بگوییم فقط آنها باشند؟ نه؛ من که دلم نمی آید. آن هم بخشی از زبان فارسی است؛ بخشی از شکوهمندی زبان فارسی است.




تسلسل / مرتضی دلاوری

درخواست حذف اطلاعات



مسیر ماه را از قله می پرسد
مسیر قله را از ماه
شب از سرگیجه های یک پلنگِ خسته سرشار است.




/ محمد رضا راثی پور

درخواست حذف اطلاعات


ناظر به جست و خیز و هیاهوی ک ن

کاهل تر از همیشه ی بیدارش

کبریت می کشد که غمش را آه...


در چنته اش چه مانده که این بار رو کند؟


با خیل برگهای نزار و زار

برگ برنده اش را 

   - عمرش را -

کوران باد برد و ندانست

بر باغ او کدام خزان تاخت

در بازی کدام حریفی باخت!