رسانه
رسانه

شعله ی آواز



شاعران ...!

درخواست حذف اطلاعات


شاعرانی که صاحب ریشند


نه همه بلکه بعضی از آنها


در همه کارهایشان پیشند


جفت آرامشند و آسایش


فارغ از اضطراب و تشویشند


مالک خانه های ویلایی


یا که در کیش یا به تجریشند


گرگهایی درنده اند ولیک


در لباس بز و کل و میشند


شاهی زنند در معنا


ظاهرآ بینوا و درویشند


بر سر از عاج تاج می گیرند


از خدا نیز باج می گیرند


*


وای اگر شاعری سه تیغه کند


گاه عصیان نموده جیغه کند


یاشبی از برای رفع کُتی


زال هشتاد ساله کند


جای تاجش به سر نهند لگن


لگن انباشته ز ریم و لجن


*


به ادب گرچه همّ و غم داریم


شاعر ریشه دار کم داریم


مثل حافظ که پیشکش حتی


کم ی مثل محتشم داریم


شاعران جمله مادّی شده اند


آدم غیر عادّی شده اند!


 




شعر علیرضا قزوه برای سالروز تولد عباس خوش عمل کاشانی

درخواست حذف اطلاعات


من و علیرضا قزوه شاعربرجسته و کرامندمعاصر رفاقتی 30 ساله داریم.در سایت بین المللی شاعران پارسی زبان او مدیرارشد است و من وتنی چند از شاعران معاصرهم از مدیران بخشهای مختلف سایتیم. قزوه شعر زیررابامقدمه ای کوتاه بمناسبت شصتمین سالروز تولدم سروده است:
*این فی البداهه ی من است درتولّد عزیزدلم عباس خوش عمل کاشانی.الهی دی ایدوتا ده سال بعدحاکم کاشان شودوما همه را د ر حکومتی میهمان کند...خدا را چه دیدی!:
***
شنیدم که عبّاس دارد تولّد
به کاشان بود جشن بسیار لابد



ببندید آذین همه سایت ها را
بدون درنگ و بدون تمرّد



وسان بخوانند قوقولی قوقو
بگویند مرغان دلشاد قدقد



شبیه چه مرغ و وسی است عبّاس؟
گمانم شبیه عقاب است وهدهد



میان همه اختران است عبّاس
زمانی سهیل و زمانی عطارد



الا شیخ عبدالرّحیم* عزیزا
که آگاهی از سنّت و از تجدّد



اگر مانده در کیسه ی سایت پولی
به شاباش عبّاس کن ج اگر شد



اگر هم نشد هدیه اش را بریزیم
من از کیسه ی تو، تو از کیسه ی خود!
*علیرضا قزوه
25 دی ماه 1397
*عبدالرّحیم سعیدی راد.




*مال مردم ....

درخواست حذف اطلاعات

بــــــرون کـــردنـــــد آدم را ز جنّــت


به جـــــرم خوردن یک دانــــه گندم


 


چه خواهد کرد فــــردا زاد و رودش


که یک جو خورده باشد مال مردم!؟




زینب (س)

درخواست حذف اطلاعات

*اصول دین در یک رباعی در مدح حضرت زینب کبری (س)*


اسطوره ی صبـــر و استقــامــت زینب


مفهــــوم تقــــدّس و کــــرامـــت زینب


 


با یاری «عــدل» تا «معــاد» احیا کرد


«توحید» و «نبوّت» و « ت» زینب.




سفر...

درخواست حذف اطلاعات

بــه کاشان رفتـــه بــودم تـا ببینم دوستانم را


گلـم را ، بلبلــم را ، گلشنـم را ، بـوستـانـم را




ز بس طاووس آن جا در تجلّی بود می گفتم


که بی رنج سفر خوش یافتم هندوستانم را!




زینب (س) است ...

درخواست حذف اطلاعات

قهرمان عرصه ی صبر و تحمّل زینب است


همچو زهرا جلوه ی روح توکّل زینب است


میوه ی قلب محمّد در سرابُستان وحی


گلشن آل عبا را شاخه ی گل زینب است


بهره مند از ذوالفقار خطبه های آتشین


چون علی با دشمن دین در تقابل زینب است


عصمت آیینی که در دامان زهرای بتول


با حیا آموخت تدبیر و تأمّل زینب است


زبده بانویی که بر شخصیت زن اوج داد


همره تبیین ابعاد تکامل زینب است


حکمت آموزی که در ظلمات دوران یزید


رهنمایی کرد با نور توسّل زینب است


در قیام جاودان کربلا بعد از حسین


جانشین لایق فرمانده کل زینب است


«خوش عمل»فرزانه بانویی که ارکان ستم


یافت از تیغ کلام اوتز ل زینب است.




بازی عشق ...

درخواست حذف اطلاعات

پیــر مـــا کآمـد از ولایـــت عشق


شــرح هــا داد از حکایـت عشق




گفت بـــر لـــوح عاشقـان شهیر


نکتـــه این بـــود در تمام مسیر :




بـــازی عشـــق ، اشکنــک دارد


سر نه ، بل دل ش تنک دارد!




قصیده ی مولود جلیل

درخواست حذف اطلاعات


(به مناسبت میلاد فرخنده ی حسن عسکری علیه السلام)
___________
ز    برج     عصمت   حق     آفتاب      بی بدیل    آمد
عسکری      فرخنده       مولود      جلیل     آمد

مدینه  سربه سر نوراست  و شورو خنده وشادی
که   هادی   را   یکی   فرزانه    فرزند     نبیل     آمد

گلی خوش رنگ و بو درگلشن طاها شکوفا شد
بهاری    دلپذیر     از   دامن     پاک     سلیل     آمد

محمد   را   به  تبریک   چنین   مولود   در    جنت
کنار   یوسف  و  یعقوب   عیسی  با  خلیل    آمد

نه  تنها انس و جان   تبریک می گویند این میلاد
به   شاباش  نقی  از  عرش  اعلی جبرییل  آمد

نوامیس   الهی    جمله  در   تهلیل  و  در   تکبیر
که   یک   بار   دگر    نومید     سفیل  آمد

ی...پیشوایی   ذوب    در   و  پیغمبر
دلیلی ،حجتی  در   ذات    باری   مستحیل  آمد

به  یک   دستش  کتاب  از بهر  احیای کلام الله
به دست دیگرش  سرکوب دشمن  راسلیل آمد

بهار   معنویت  را     که   قرآن   است     برهانی
وجود    مهدویت  را     یکی    روشن   دلیل  آمد

زکیّ العسکری   روشنگر      دلهای     زهرایی
بهشت   دوستاران      ولایت   را    کفیل     آمد

خلایق درشگفت ازطرفه مولودی بهشتی بو
که    مانند   پدر  در سیرت و صورت جمیل آمد

یکی مولود حکمت دان که در دانشگه   امکان
به   پیش    نطق  او صد  منطق گویا علیل آمد

عد     را  کند   تا  در بلاد   مسلمین  جاری
   عادلی  در   دادیاری  بی عدیل      آمد

اصول   دین   احمد  تا شود  تحکیم  در دنیا
چو   حیدر   طرفه  پشتیبان  اصیل آمد

کند تا  عقده های مشکل دانش پژوهان حل
به     دین  فرزانه ی  عقیل آمد

محمد  را  نظیری    باعث     پویایی     مکتب
خدای     قادر    بی مثل     را   ظلّ ظلیل  آمد

سیه پوش است اردوگاه شرک وکفرواستبداد
که   عزتمند   مردی  تا کند دشمن  ذلیل آمد

به هادی صف به صف خیل ملایک تهنیت گویان
که   با   حکم   ولایت   هادی    قوم  ضلیل آمد

بگو  با   تشنگان  وادی  حیرت که    از   جنت
کنون تسنیم آمد    کوثر آمد   سلسبیل    آمد

به مدح زاده ی طه و یاسین«خوش عمل»طبعم
قصیر    و    الکن     آمد...نارسا آمد... کلیل آمد.




دوبیتی های جوانی ...

درخواست حذف اطلاعات

شلال گیســوانـــت را رهــــا کن


به خندیدن لب چون غنچـه وا کن


ســــری از پنجــــره بیـرون بیـاور


مــــرا بــا دوستت دارم صـدا کن


[[[[[[[[[[[[[[[


گلی دارم بــه دست خس نمیدم


به دست هر و نا نمیدم


خـــدا داد این گلــــم را یــادگاری


خودش هم گربخواهد پس نمیدم


[[[[[[[[[[[[[[[


چـــو شعـــر آشنایی سـاز


دری از بــــاغ پـــر گل بــــاز


نگاهم چون بـه چشمان تـو افتاد


هــــوای نـــــرگس شیــراز


[[[[[[[[[[[[[[[


بزن بر تــــار ای مطرب که مستم


بـــریـــدم از همه پیشت نشستم


بـــده ســـاقی شــــراب ارغوانی


اباتی نی ام عاشق که هستم


[[[[[[[[[[[[[[


عـــروس چشمه ی نـوری عزیزم


ز شهـــر رنگ هــــــا دوری عزیزم


سلیسی ، ساده ای،گیـرا و ن


ســـراپــــا شعــر انگــوری عزیزم


[[[[[[[[[[[[[[[


اسیــــر دست توفانم تـــو کردی


چو موی خود پریشانم تـو کردی


چـو بـــرق آسمان خندیدی و باز


چـو ابـــر تیره گریانم تـــــوکردی.


*کاشان ـ دهه ی پنجاه.




ملّای جوان بامرام!

درخواست حذف اطلاعات


چند ماه قبل از آن که برای اولین بار زرویی نصرآباد را در دفتر گل آقا ببینم ، با او آشنا شوم و آن آشنایی سرآغاز دوستی صمیمانه ای شود ، در دفتر مجله ی جوانان امروز پذیرای روانشاد محمد پورثانی طنزنویس کوشا بودم که آن روزها برای اغلب جراید ـ از جمله مجله ی جوانان امروز ـ طنز می نوشت.چون مرحوم کیومرث صابری از من خواسته بود هفته ای یک روز به گل آقا بروم و با روانشادان حسین گلستانی و زرویی نصرآباد همکاری کنم ، از پورثانی راجع به طرز سلوک و برخورد اعضای تحریریه ی گل آقا با همکاران تازه وارد ـ که منظور خودم بودم ـ پرسیدم.
مرحوم پورثانی راجع به هریک از همکاران گل آقایی و رفتار و کردارشان شرح مبسوطی ارائه داد و در آن میان برای زرویی نصرآباد سنگ تمام گذاشت.از جمله گفت:این ملّای جوان  ـ یعنی زرویی نصرآباد که یکی از نامهای مستعار و تخلصش ملّانصرالدین بود ـ با این که از همه ی همکاران گل آقایی جوانتر  و با استعدادتر است ؛ اما خوش مرام تر و بامعرفت تر از همه شان است.چون شرح بیشتری از او خواستم افزود.دوسه هفته ی پیش به دفتر گل آقا رفتم و از آقای مرتضی فرجیان طلب وام .ایشان با صراحت تمام گفت درخواست وام نکنی سنگین تری ؛ چون اوضاع دفتر بسامان نیست و آقای صابری صددرصد با پرداخت وام مخالفت خواهد کرد.چون اصرار مرا نزد آقای نبوی ـ برادر سید ابراهیم نبوی که آنجا حسابدار بود ـ فرستاد.برادر نبوی مرا نا امیدتر کرد زیرا گفت : آقای صابری قندوچای آبدارخانه ی شاغلام را هم جیره بندی کرده است.اصرار نکن که از وام و حتی مساعده هم خبری نیست.من شدیدآ نیازمند مبلغی برای درمان بیماری همسرم بودم ؛ اما در دفتر گل آقا به هر دری که زدم به رویم باز نشد که نشد!آ سر سراغ ملّا ـ زرویی نصرآباد ـ رفتم ، با این تصور که چون از بقیه جوانتر است شاید هزینه های زندگی اش هم کمتر و سبک تر از سایر همکاران است و می تواند کارم را راه بیندازد.این جوان محجوب و با مرام بی آن که مثل سایرین از وضع بد اقتصادی و معیشتی بنالد ـ که بعدآ فهمیدم از همه ؛ حتی از خود من باد به دست تر است ـ از من پرسید:حالا چقدری نیاز داری؟من گفتم با صد، صدو پنجاه تومان مشکلم حل می شود.ملّای جوان فکری کرد و ناگهان از پشت میزش بلند شد و در حالی که به طرف بیرون دفتر می رفت به من گفت:شما یک ربع ، بیست دقیقه ای بنشین تا برگردم.من که مطمئن شده بودم او برای تهیه ی پول می رود دعاگویان منتظرش نشستم.نیم ساعت ، چهل وپنج دقیقه بعد ملآی جوان در حالی که دسته های اسکناس را در دست و لبخند رضایت بر لب داشت وارد شد.اسکناسها را روی میز جلو من ریخت و گفت بشمار و ببر.من با تصور این که آن مبلغ را ـ که صدوشصت تومان بود ـ حسابداری گل آقا برایم ردیف کرده است ، پس از شمارش اسکناسها و خداحافظی گرم با ملّا به اتاق نبوی رفتم تا از او تشکر کنم. نبوی در اتاق حضور نداشت و من که عجله داشتم و می خواستم هرچه زودتر همسرم را به بیمارستان برسانم روی تکه کاغذی مراتب تشکر خود از او و آقای صابری را نوشتم و از دفتر گل آقا بیرون رفتم.مشکلات ناشی از بیماری و سیر درمان همسرم مانع از آن شد که  روزهای بعد به دفتر گل آقا بروم.از میزان مشکلات مذکور کمی که کاسته شد به دفتر گل آقا رفتم. نبوی حسابدار تا چشمش به من افتاد با لحن غیرصمیمانه ی خشمناکی مرا به حسابداری خواند.پایم را که به اتاق حسابداری گذاشتم بی مقدمه دهان به تشکر و سپاسگزاری و  تمجید از او و آقای صابری گشودم.مدح و ثنایم در حق آنان ادامه داشت که نبوی با صدای بلندی مرا مخاطب قرار داد که : سرِ جدّت ترمز دستی را بکش!و چون ت شدم با لحن گله مندانه ای به توبیخم پرداخت که چرا برای گرفتن وام به زرویی نصرآباد رو زده ام.با تعجب پرسیدم:مگر وام از طرف دفتر پرداخت نشده است؟ نبوی در حالی که سرش را تکان می داد با لحن ملامتباری افزود:خیر آقا محمد خان پورثانی.....خلاصه ی کلام کاشف به عمل آمد که ملّای جوان برای این که کار من راه بیفتد و مشکلم حل شود موتور گازی خود را به ثمن بخس فروخته بوده است! و البته بعد هم از طرف آقای صابری سرزنشها شده بود که چرا بی م و طرح مشکل من ، دست به چنین کاری زده بوده است....پرگوییهای مرحوم پورثانی در وصف زرویی نصرآباد ادامه داشت که از دفتر سردبیری مرا فراخواندند تا در جلسه ی هفتگی شرکت کنم.بعدها که هفته ای یک روز به دفتر گل آقا می رفتم خوشمرامی ها و بامعرفتی هایی از زرویی نصرآباد دیدم که فروختن موتورگازی اش برای درمان همسر پورثانی مرحوم کمرنگ ترین آنها بود.خدا همگی شان را بیامرزاد.




کندوی عسل ...

درخواست حذف اطلاعات


در دفتر مجله ی گل آقا تابلویی با خطّ خوش نستعلیق خودنمایی می کرد که بر آن سه بیت شعر زیر اثر مرحوم «حسین گلستانی» نقش بسته بود:

«گل آقا» را «اباالفضل» است  و  «عبّاس»
یکی   کاشی  ،  یکی  یزدیّ  اصل است

تُرُشرویی   و   تلخی   نیست   این   جا
به  کندوی عسل  زیرا  که    وصل است!

ز    گل هایی    که    پروردند    این    دو
«گل آقا»   را   بهاران       چارفصل است!

اشاره به «ابوالفضل زرویی نصرآباد» و «عباس خوش عمل کاشانی» که اولی با نام مستعار «ملّانصرالدین» استار طنزمنثور گل آقا بود و دومی با نام مستعار «شاطرحسین»همان نقش را در طنزمنظوم برعهده داشت و هردو از اعضای فعال تحریریه ی گل آقا بودند.




اوضاع جاری...

درخواست حذف اطلاعات

چنان دلتنگم ازاوضاع جاری


که نشناسم به غیـرازبیقراری






اگرمـــرگ مفــاجـا آید از در


وپرسد:راه بامن می سپاری؟






چویک دوشیزه ی جویای شوهر


که ترشیده ست دراوج خماری






زجا خیزم به تکریم وبه تعظیم


به فوریّت جوابش گویم:آری!



پولشویی!

درخواست حذف اطلاعات


تحت        عنوان     تجارت      پولشویی    می کنم
تا     به     بار   آرم   خسارت   پولشویی   می کنم

از   کف    بازار   تا    هر جا    که     بختم    یا   بود
می دهم    بر  خود      بشارت پولشویی می کنم

چون که دستم هست در یک کاسه با سرمایه دار
از    وک      تا      وزارت     پولشویی     می کنم

ت    و  ملت    ز  کارم     در  نیارد  تا   که   سر
با     نظارت    ،   بی نظارت    پولشویی  می کنم

تا    کند    بازار    و  اهلش  عمده   یا   ده پا
پیشم     احساس  حقارت   پولشویی   می کنم

هر   که   را   دستی   به   امر   خیر  بالا  می رود
می شکانم    ،   با شرارت   پولشویی   می کنم

تا    کلاه   شرعیم    را    نسبت   از عمامه است
با    وضو    و     با   طهارت   پولشویی   می کنم

می برم   بالا   و    پائین   قیمت  مسکوک  و  ارز
همزمان  با   یک    اشارت    پولشویی  می کنم

مانده    حیران    از  نبوغ  فکریم    قاضی القضات
بسکه    دارم    با   مهارت  پولشویی    می کنم

تا    کنم    ثابت    که   دور  از   معنویت   نیستم
می روم    وقتی     زیارت   پولشویی    می کنم

گر   به    زندان     توی    حبس  انفرادی    اوفتم
یا     برندم    در    اسارت    پولشویی   می کنم

تا      بر  افروزم     چراغ     احتکار    و   
در    جماعت     با  حرارت   پولشویی    می کنم

تا    کنم    له   هر که   را   افتاده   زیر  خطّ  فقر
روز    و  شب با فکر  غارت    پولشویی   می کنم

گر   نباشد    پشت بام   و    هال   بانک مرکزی
روی     دیوار    سفارت       پولشویی   می کنم

شغل من   توضیح   و   تبیینی     ندارد   احتیاج
مختصر   در   یک  عبارت ،    پولشویی می کنم

وقت    رفتن   چون   که  عزرائیل   آید بر  سرم
در حضورش    با جسارت   پولشویی  می کنم.




میلاد احمد (ص)

درخواست حذف اطلاعات


پیک        صبا        پیغام           نور           آورده امروز
اجزاء        عالم       را       به     شور      آورده   امروز

افلاکیان            را      بزم      شادی       برقرار است
بر      خاکیان   از     عرش رحمان   ،  گل    نثار است

باران      رحمت      بر      زمین      می بارد     امروز
هر      ذرّه ای      خورشید      در   دل    دارد    امروز

در     کوچه های      شهر     مردم   دسته    دسته
تبریک       می گویند      این        روز         خجسته

هر      منظری     در     چشم       زیبا      می نماید
هر      نغمه خوانی       شعر وحدت       می سراید

گسترده       فرشی      از     حریر     نور     پیداست
هنگامه ای       از        ازدحام       خلق      ب است

با      دیده ی دل      گر     کنی       میل         تماشا
سرشار      گل       بینی      همه      دامان    صحرا

هر گوشه ای    یک شاخه ی گل     رسته از  خاک
از     خوشه های      نور      سرریز است       افلاک

بر      شاخه ی      ترد      درختان      دانه         دانه
نک      شیر      شبنم     می مکد    طفل     جوانه

آورده       اینک      قاصد       خورشید       بر        در
ابرار            را           پیغام           یوم الله          دیگر

چاووش       خورشید        این    پیام     میمنت  بار
آمیخته       با     نور    و     بر   ما      کرده          ایثار

بشنو       پیام          قاصد         خورشید      بشنو
ای             ات      جولانگه     امّید       بشنو

امروز        میلاد         بهین        فرد      جهان است
میلاد        مردی         از        تبار    قدسیان  است

امروز       مردم      را         صلای     عام          دادند
از        بارگاه              کبریا             انعام    دادند     

امروز      روز     تابش      خورشید     عشق است
روز      طلوع        پرتو       جاوید        عشق است

شب     کوله بار  خویش را چون بست و بگریخت
خورشید     ،     نور     آورد  و   بر  جان بشر ریخت

با       مرگ      اهریمن     جه     چون   فنا شد
لطف       اهورایی        نصیب        خلق ها    شد

وحدت    شعاران   !    روز       میلاد      محمّد(ص)
منشور                 انسان          نیز          آمد

عالم       منوّر       از         جمال          انورش شد
خورشید        در     این ره     کمینه  چاکرش شد

همراه        با        میلاد      این       مولود    اعظم
آزاد       از        قید       جه          گشت     عالم

اجسام       را          جانی      دگر  در  پیکر      آمد
فلک       بحور        زندگی        را        لنگر       آمد

با        بانگ     الّاهو     محمد      بت شکن    شد
بیت      خدا      پاک     از     وجود    اهرمن      شد

از       جلوه اش معدوم    شرک     و   بت پرستی
وز     طلعتش      منسوخ ، ظلم و جهل و پستی

لبّیک       باید      گفت      بانگ           دعوتش را
با      صد زبان      شاید     ستودن      همّتش را

با     این       ولادت   پشت استکبار    بش ت
زنجیر      استعمار     و     استثمار      بگسست

با       این        ولادت     قلب ها   نوری دگر یافت
نور       اهورایی       بر     اهریمن     ظفر    یافت

با     این    ولادت       کاخ ها       زیر    و   زبر شد
شام     هزاران     ساله ی   هستی  سحر شد

دریاچه ی         زاینده ی            افساد   خوشید
از     هر     کرانه     چشمه ی    ارشاد   جوشید

وحدت   شعاران!       حافظ        گلهای         باور
باید      سرودن       شعر      وحدت   را     رساتر

باید      ز     وحدت  پشت  بتها را       ش تن
باید     ز      وحدت      قیدها     از پا    گسستن

ما     با    سلاح    وحدت    خود       می توانیم
هر    آتش افروزی     به     خا تر      نشانیم

تا  بانگ  وحدت ذکر ما  از  شیخ و شاب است
هر نقشه ای دشمن کشد نقش بر آب است

ای   امّت         ،      ای      بیدار      ملّت
مقصود     از     ایجاد     احمد      بود     وحدت.

(هفته ی وحدت دهه ی 60)




افسوس ....

درخواست حذف اطلاعات

در شعرهایم زندگی جاری است


در دستهایم گرمی کار است


و اشکهایم کودک ابر ثقیل غم


اندوه هایم کوههای سرد و سنگینند


پابند دشت تا جاوید


غمناله هایم ضجّه های جغد در ویرانه ای دور است


و چشمها این آیه های عشق و سرمستی


افسوس بی نور است.


آذرماه 1357 ـ کاشان.


 




بهشت ولا ...

درخواست حذف اطلاعات


برخیز       تا             محبّت     ادا     کنیم  
در   سجده     عشقِ  راهگشا     را   دعا کنیم

همراه    با      نسیم  سحر ،   گرم   و   تیزبال
باران      بوسه     پیشکشِ     لاله ها     کنیم

امّید   را      که   پر  زده   از    باغ    ها
در   سردسیر    فصلِ     غریبی     صدا   کنیم

دل   ، این    سپند واره ی    آتش  مزاج      را
وقت است   تا   به   مجمر حیرت   فدا    کنیم

شه را   که سِهره ی  دربند مانده ای ست
در      پهنه ی      زلال    ترنّم     رها     کنیم

در  باتلاق  بی خبری    پیچکی  است    سبز
پایی   فرو    نهاده     و    دستی   فرا   کنیم

بیهوده     نیستیم   که    بیهوده    عشق  را
بازیچه ی       تبسّم          بازیچه ها    کنیم

در      روزهای    اوجِ      مل    ، به    جا
رو   بر    حریم ِ    قدسی     مولا   رضا کنیم

در  درگهی  که  هست  ملک   پاسبان    او
دل   را     به     پیروان   رهش  آشنا   کنیم

بر   تربتی  که   رشک  بهشتست   رو نهیم
تا  زر  ، مس  وجود  ، از    این    کیمیا کنیم

کاری  که     باطل است   در آنجا کنیم ترک
دردی    که  در دل  است  همانجا دوا کنیم

وقت  است     کز   بهشت ولای  رضا  دری
بر  روی خویش   از   سر اخلاص     واکنیم.




ستایشگر «شا ار» شما ...

درخواست حذف اطلاعات

*سروده ای موشّح برای معینی کرمانشاهی (رحیم)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوم داد 1379 برای دیدار از معینی کرمانشاهی به منزل آن بزرگمرد رفته بودم.آن دریادل آیینه ضمیر جلد اوّل کتاب «شا ار» خود را ـ که در آن تاریخ ایران را به نظم کشیده اند ـ برایم امضاء د.به خانه که بازگشتم مثنوی موشّح زیر را در مدح شان سرودم و برایشان فرستادم.به مناسبت سالروز درگذشت آن فقید (بیست و ششم آبان ماه) مثنوی موشّح را درج می کنم.شایان ذکر این که با به هم پیوستن حروف اول مصراعهای اول شعر،عبارت «معینی کرمانشاهی رحیم» به دست می آید.روح بلند آن مهین شعر و ادب فارسی شاد باد.
***
مریزاد دست   ای      مهین     اوستاد
سرای     کلام     تو     جاوید      باد

عبارات      زیبا    ،     مفاهیم   ناب
تو را   سربه سر   دیده ام    در کتاب

یکی شا ار است    آن   «شا ار»
از     ات     مستحکم          آبدار

نکو   سفته ای    درّ     لفظ     دری
فری   ای    شکوه      سخن گستری

یکی   از تو    شیرین سخن تر  ی
نمانده ست    از    نغزگویان     بسی

کلام تو    ناب است  و نغز   و   بلند
زن و مرد و پیر و جوان   را    پسند

ره آورد    شه ی    پاک   توست
که    گویای احساس و ادراک توست

مریزاد دست   ای     سخن    پرورا
به    اقلیم    شعر  و ادب     سرورا

از آن    «شا ار»    تو جا باز کرد
که   در   شرح   تاریخ ، اعجاز کرد

نیابد     گزندی     ز    باران  و  باد
پی افکنده     کاخ     تو    ای اوستاد

شکوه     ادب    ،    آبروی     زبان
مراین     شا ار است  در هر زمان

ادیب     سخن     سنج      نام آوری
که     «فردوسی ثانی»      کشوری

همانا    که    تاریخ      ایران زمین
شد    احیا   از این «شا ار» نوین

یگانه     خدواند     بالا    و   پست
نگهدار    این    شا ار   تو هست

رس   به من   این زمان حکم کرد
که    مدح تو را   گویم  ای نیکمرد

حیاتی    که    تاریخ ایران   گرفت
هماناست     زین    شا ار شگفت

یکی     شاعرم       دوستار    شما
ستایشگر    «شا ار»          شما

مرا«خوش عمل»هست در شعر نام
مرید    کلام       توام   ،  والسّلام.




دکل باز!

درخواست حذف اطلاعات


دکل بازان          ایران          را        بگویید
مبارک               و         پولشویی
جهانی     گر     به      زیر   اخیه      گیرند
نخواهد     شد       شما    را     بازجویی
***
شود     حبس    ابد      ناچار     این    جا
ی    گر    شاخ   کل     یده باشد
ولی     یک جو     نبیند    از        آزار
اگر        رندی        دکل     یده باشد
***
نود    درصد       به      زیر    خطّ    فقرند
در این کشور   که   هست    بسیار
ولی     بر     خطّ      ثروت     می امد
دکل باز     و     دکل یار     و    دکل خوار
***
خوشا    آنان    که     با    ت   قرینند
زمین خوارند        یا         سرمایه دارند
حمایت      می شوند   از   چند جانب
دکل بازان          خوب           روزگارند
***
خوشا   آن  که  کلّ  مشکلش را
چو   شب  خو د ، روز   بعد  حل دید
ز ثروت بست   پشت  هفت   پشتش
شبی گر  فی المثل  خواب   دکل دید
***
بود     نانش     درون     خیک   روغن
اگر     رندی      دکل   یده    باشد
نه    در     اردوی   استکبار      ملعون
به    ایران   فی المثل یده   باشد.




در این محفل ...

درخواست حذف اطلاعات


گفتمش    یارب    چرا    باید    دلم    را     خون کند
آن   که   با   افسانه هایش   خلق را    افسون کند

غافل    از تفسیر   «لا اکراه فی الدّین»  روز و شب
خلق    را    تعریف     از      «و ّین وا ّیتون»     کند

در   دیار   ما   که   یادش  رفته    کم کم    پیشرفت
دردها    را    هر   که  دستش  می رسد افزون کند

می زند    بر    ریشه ی ما  تیشه  دشمن از درون
رنجها     را    گر    مضاعف    دشمن  از   بیرون کند

روی    منبر   حرف های     واعظ       بی مایه    کرد
آنچه     با     مغز    جوانان      باده    و      افیون کند

هر    که    می خواهد   شفای   دردهای   جمع را
از   دل   و  جان   پیروی    بایست    از     قانون کند

ناگهان    از در    در آمد     شاعری   قهّار  و   گفت:
از چه می پرسی چرا این چون کند آن چون کند؟

کار  با   عمّامه    و    قطر    شکم    افتاده    است
خُم    در این محفل   بزرگی ها   به   افلاطون کند!

«خوش عمل» کم شکوه  از   وضعیّت   موجود  کن
خوف   دارم   دستگیرت     محتسب   اکنون   کند

جرم محرز چون تو را  افساد فی الارض  است او
طبق حکم حاکم شرعت به دار از ..........     ......!




آرزو...

درخواست حذف اطلاعات


یارب از چیست که باید ز بدِ بخت به خانه
هر شب و روز نه حوری که زنی پیر ببینم؟

عوض روی گل انداخته ی طرفه نگاری
چهره ای چون نمد آغشته ی باقیرببینم؟

چه گناهی شده ام مرتکب ایدوست که خودرا
باید افتاده ز پا بسته به زنجیر ببینم؟

شود آیا عوض شلغم وموسیر و کلم پیچ
قسمت خویش هلوی و به و انجیر ببینم؟

داخل  این قدح سرکه ی حاضر سر سفره
نه اگر باده ، اقلّآ عسل و شیرببینم؟

خوش ندارم که دراین آ عمری دل وتن را
به غم وغصه گرفتار و زمینگیر ببینم

سر جدّت صنمی خوشگلکی قسمت من کن
که کنارش بنشینم رخ او سیر ببینم

خسرالآ ه ی دوزخی ام گرچه مددکن
توی دنیا ز بهشتت دوسه تصویر ببینم!