رسانه
رسانه

شعله ی آواز



کافی است ...

درخواست حذف اطلاعات

من همین قــــدر که مجنــون تــو باشم کافی است


شــــور افســـانــــه به افسـون تو باشم کافی است


در شب رد شـــدن از خــاطــره هــایـی مجروح
خـــاطـــرآرای دل خـــــون تــو باشم کافی است



اوّل و آخــــر هــــر شعـــر نــه ، در بیتــی ناب


شـــرح شی مضمـــــون تــو باشم کافی است


بخت یکتــــا شدنم بـــا تـــو امیـــدی است محال
رخصتی ، تـــابــــع قـانـون تـو باشم کافی است



حرف یک عمر کنار تو نه ، یک شب تا صبح


شبنـــم گـــونــــه ی گلگون تـو باشم کافی است


ای تــــو تـــاتــــارتـــریــــن فاتح دلهـای غیـور


من اگــــر صید شبیخـــون تــو باشم کافی است


فتنه زیـــر سر چشم تـو چه خوش نخ داده ست


که اگــــر ی ـــره مفتون تــو باشم کافی است.



یا مهدی (عج)

درخواست حذف اطلاعات

هر چند که جسم و جانمان فرسودیم


بر هفتــه و مـــاه و سالمــان افزودیم




نــومیـــد نمــی شــویـــم از آخــر کار


تـــــا منتظـــــران مهــــدی موعودیم.




مناظره ی حیوانی!

درخواست حذف اطلاعات


گفت   ی   به  صاحبش       روزی
که  فزون  شد  به      قوزها     قوزی

شدگرانتر   ز پیش   قیمت  «ماست»
این   دگر     باعث   تفا     ماست

سخت     امروز    شادمان  شده ام
چون که     برتر   ز ماکیان   شده ام

حالیا    دوره       دوره ی  بنده ست
به     لبانم   از آن جهت  خنده ست

سالها    از     تفاوت     و    تبعیض
رنج    بردم     چو    مردمان  مریض

چه    بسا    خون دل  نصیبم  شد
هر           تنابنده ای رقیبم    شد

بعد از این مرغ را به  بیضه ی   خود
نیست   ف ی که  هی کند قد قد....

پیر مرغی   ز    گوشه ی   اسطبل
کرد  قد قد   نواخت  یعنی    طبل

کرد   بالا   به    ناگهان  سر  خود
زد به هم بال و پر چو  شوهرخود

گفت: ای     کودن      نکره
چه  غلط می کنی؟   بپا   نپره!

غرّه برخود مشوز روز نخست
کاین  تفا زآدمی نه زتوست

گر حقیقت پذیر  و       دانایی
درک  کن نکته را به  ایمایی

آب و شیر تو درسرای جفنگ
هست  در ارتباط       تنگاتنگ

از  زمانی که رفت قیمت آب
تا  ثریا  ازین  جهان    اب

قیمت ماست نیز بالا     رفت
تو  گمان می کنی که حالارفت

الغرض درجهان تنگ و شلوغ
که  همه وعده ها شده ست دروغ

مردمان   همدگر     چپو   د
افتخارات   را     درو     د

تو چه نازی و من  چرا  نازم ؟
هست  مفهوم   یا     بگم بازم؟

تو   خود   آزار    من    نیازارم
که «علی بیضتی» به لب  دارم!

گرچه  امروز  گشته ای    دلشاد
که شدی مطرح  این   مبراز یاد

«هر ی  پنج روزه نوبت اوست
بعد  از  آن  روزگار  نکبت اوست

   چون این   کلام  نغز    شنود
ضرطه ای داد و جای خود   بغنود!




گور بابای هرچه تحریم است...

درخواست حذف اطلاعات

می خورم نـان خشک جای غذا


تـــن خود را به لُنگ می پوشم


 


جـــای نوشابه های گونـــاگون


آب را تُنــــگ تُنـــگ می نوشم


 


وضع بـازار من که تنظیم است


گور بابای هر چه تحریم است!




زندگی ...

درخواست حذف اطلاعات

زنــــدگـــــی نیست ایـــن که ما داریم


مــــــرگ همــــــراه بــــــا شکنجه بود




خوش به حــال ی که کیسه ی او


پــــــروپیمــــــــان کنـــــــــار گنجه بود




گیــج و گـــول است ، اگــر نــدارد پول


بـــی خیــــال است اگـر کـه رنجه بود




گــــربــــه ی وحشــــی گـــرانـــی را


روی هـــر گـــــونــه جــــای پنجه بود




دل «عبّـــاس خــوش عمــل» ز ملال


شرحه شرحه ست و انجه انجه بود!




«سیرنگ قاف غزل» و ی حقیقت تلخ!

درخواست حذف اطلاعات

یادی از « حسین منزوی»:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
... حسین منزوی را من «سیرنگ غزل پارسی» لقب دادم ؛ آن هم زمانی که زنده بود و گهگاه برای دیدار با من ـ که چه عرض کنم ؛ برای اخذ قرض الحسنه (تو بخوان قرض الپس نده!) ـ با ظاهری آشفته به رو مه ی اطلاعات مراجعه می کرد.من آن زمان (سالهای دهه ی شصت) مسئول صفحات شعر مجله ی جوانان امروز بودم ؛صفحه ی شعری که از یک دهه قبل تا آن روز ، و پس از آن تا سال هفتادوشش، پربارترین و پرمخاطب ترین صفحات شعر مطبوعات بود.«سیرنگ قاف نشین» می آمد دم درِ شیشه ای ساختمان رو مه ی اطلاعات مقابل قورخانه (متروی امروز) و به انتظامات آن جا می گفت می خواهم بروم فلانی را ببینم.انتظامات به دلیل ظاهر آشفته ی حسین از ورود او ممانعت می کرد و زنگ می زدند تا من برای دیدنش به طرف کریدور درِ شیشه ای حرکت کنم.می رفتم.یکدیگر را در آغوش می کشیدیم و پس از معانقه و چاق سلامتی ، سیرنگ از این صعوه مبلغی وجه دستی طلب می کرد که البته این درخواست مسبوق به سابقه بود.داشتم می دادم ؛ نداشتم نمی دادم و او سلّانه سلّانه راهش را می کشید و می رفت.....متأسفانه سیرنگ غزل پارسی در آن روزگاران چیزی که نداشت «عزّت نفس» بود ؛ عزّت نفسی که پایمال بیماری خانمانسوزش شده بود. من از این بابت نه در خفا که آشکارا بسیار گریسته بودم.....حسین لاهوتی (صفا) دبیر وقت شورای شعر وزارت ارشاد که با هم نسبت فامیلی داشتیم  بارها می گفت :منزوی هر چند روز یک بار ـ بخصوص روزهایی که مهرداد اوستا در جلسه ی شورا حضور دارد ـ  به شورا می آید. من و اوستا و مشفق خوب تحویلش می گیریم وهوایش را داریم ؛ اما حمید با او بنای کج خلقی می گذارد ؛ از این رو این دو مثل جنّ و بسم الله از هم در گریزند.....و اما آقای اسماعیل امینی ـ که دوستی نوشته است با منزوی مناسبات نزدیک حتی در حدّ شوخی و باردی داشت ـ  در آن روزگاران دانشجو بود.هفته ای یک بار ـ روزهایی که در حوزه ی هنری جلسه ی شعر برگزار می شد ـ به رو مه ی اطلاعات می آمد و یکی دو ساعت منتظر می ماند تا ساعت کاری ام به پایان برسد و بسیار دوست می داشت که شانه به شانه ی من وارد جلسه ی مذکور شود. و نشرش را با حسین منزوی نمی توانم تأیید کنم.حسین آن روزها با جوانان نوپا ـ بخصوص شهرستانی و بخصوص که محصّل بودند ـ دمخور نمی شد...خلّص کلام این که: دوستان کمین را به خاطر صراحت لهجه ملامت نکنند ؛ چون اهل ماله کشی بر حقایق ـ هر چند تلخ ومشمئزکننده ـ نمی توانم باشم.حقایق و واقعیت ها را برای تاریخ همانطور که اتفاق افتاده ، بی کم وکاست و بی رودربایستی باید بازگو کرد. ما نباید مثل اسلافمان تاریخ را با دروغ  و سانسور و خودسانسوری رقم بزنیم . حسین منزوی تنها «سیرنگ» قاف نشین غزل معاصر پارسی بود و خواهد بود و شرحهایی چنین از بزرگی او در شعر و ادبیات نمی کاهد ؛ همانطور که حقایق عنوان شده از سوی هوشنگ ابتهاج (سایه) درباره ی شهریار مندرج در «پیر پرنیان پوش» از بزرگی و سالاری شهریار نمی کاهد...
*عباس خوش عمل کاشانی.




«سیرنگ قاف غزل» و ی حقیقت تلخ!

درخواست حذف اطلاعات


... حسین منزوی را من «سیرنگ غزل پارسی» لقب دادم ؛ آن هم زمانی که زنده بود و گهگاه برای دیدار با من ـ که چه عرض کنم ؛ برای اخذ قرض الحسنه (تو بخوان قرض الپس نده!) ـ با ظاهری آشفته به رو مه ی اطلاعات مراجعه می کرد.من آن زمان (سالهای دهه ی شصت) مسئول صفحات شعر مجله ی جوانان امروز بودم ؛صفحه ی شعری که از یک دهه قبل تا آن روز پربارترین و پرمخاطب ترین صفحات شعر مطبوعات بود.«سیرنگ قاف نشین» می آمد دم درِ شیشه ای ساختمان رو مه ی اطلاعات مقابل قورخانه (متروی امروز) و به انتظامات آن جا می گفت می خواهم بروم فلانی را ببینم.انتظامات به دلیل ظاهر آشفته ی حسین از ورود او ممانعت می کرد و زنگ می زدند تا من برای دیدنش به طرف کریدور درِ شیشه ای حرکت کنم.می رفتم.یکدیگر را در آغوش می کشیدیم و پس از معانقه و چاق سلامتی ، سیرنگ از این صعوه مبلغی وجه دستی طلب می کرد که البته این درخواست مسبوق به سابقه بود.داشتم می دادم ؛ نداشتم نمی دادم و او سلّانه سلّانه راهش را می کشید و می رفت.....متأسفانه سیرنگ غزل پارسی در آن روزگاران چیزی که نداشت «عزّت نفس» بود.من از این بابت نه در خفا که آشکارا بسیار گریسته بودم.....و اما آقای اسماعیل امینی در آن روزگاران دانشجو بود.هفته ای یک بار ـ روزهایی که در حوزه ی هنری جلسه ی شعر برگزار می شد ـ به رو مه می آمد و همه ی افتخارش این بود که شانه به شانه ی من وارد جلسه ی مذکور شود. و نشرش را با حسین منزوی نمی توانم تأیید کنم.حسین آن روزها با جوانان نوپا ـ بخصوص شهرستانی و بخصوص که محصل بودند ـ دمخور نمی شد...خلص کلام این که: دوستان کمین را به خاطر صراحت لهجه ملامت نکنند ؛ چون اهل ماله کشی بر حقایق ـ هر چند تلخ ومشمئزکننده ـ نمی توانم باشم. حسین منزوی تنها «سیرنگ» قاف نشین غزل معاصر پارسی بود و خواهد بود و شرحهایی چنین از بزرگی او در شعر و ادبیات نمی کاهد ؛ همانطور که حقایق عنوان شده از سوی هوشنگ ابتهاج (سایه) درباره ی شهریار مندرج در «پیر پرنیان پوش» از بزرگی و سالاری شهریار نمی کاهد..


















پادشاه ولایت ...

درخواست حذف اطلاعات


بـــه پـــادشــــاه ولایـــت ارادتـــش کــی بود
ی که دغــدغـــه اش نـان گنـدم ری بود

به بــــزم نـــور و صفـــا ره نمـی بــرد رنــدی
که همـــدم شـب و روزش پیـالـه ی می بود

نمــی رســـد بــه چمنـــزار سبــــز فروردین
دلـی کــه وقـف نفــس هـــای آذر و دی بود

به ســوگ شــاه شهیــدان حسیــن ثـارالله
روان ز دیـــده مــــرا اشک هــا پیــاپــی بود

ســری کـه ســـروری هـر دو عالمش دادند
ز دشت مــاریــه تــا شـــام بـر سـر نی بود

نـداد جــرعــه ای از آب ، دشمنش هـرچند
کــه آب هــای جهــان مهـــر مـــادر وی بود

شد اهل بیت ی تشنه و گرسنه اسیر
که بنــده ی کرمش صـد چـو حاتم طی بود

از ایــن حدیث گـدازنـده روز و شـب دل من
گهی در آتـش و گه گرم نـالـه چون نی بود.




یا حسین شهید ...

درخواست حذف اطلاعات


هزار       مرتبه     گفتیم  :  یا حسین   شهید
و    یک     دقیقه    نبودیم     با حسین شهید

امان    ز    غفلت     ما     شمرهای    بالقوّه*
که   داده ایم    به  سرنیزه ها حسین شهید

برای    گوش    دل ما   چقدر  سنگین است
ندای    حق    طلب    کربلا    حسین شهید

فدای    زائر     بی    برگ      بوریا    پوشی
که گفت   با   نفس  بی ریا  حسین شهید

به حقّ حضرت عباس و مشک و تیغ و علم
به      حقّ    ی  یا اخا حسین شهید

به حقّ  زینب  و   آن  او  ج استقامت و صبر
به حقّ  حرمت  خون خدا    حسین شهید

دهاد   بر همه ی   ما شفا  خدای حسین
دهاد    بر همه ی   ما صفا  حسین شهید

برات       معرفت       کربلا     و    عاشورا
دهاد  بر  همه ؛  ما و شما حسین شهید

مکن   غلوّ    و   به    تحریفها    مزن  دامن
که شکوه دارد از این ماجرا حسین شهید

به    دوزخیم    چو   نفرینیان   وادی   طف
بر ای   ما    نکند   گر   دعا  حسین شهید

چه   قرنها   که   گذشت از   قیام عاشورا
هنوز   فاصله   داریم    تا   حسین شهید.

*تعبیری از آیت الله العظمی بهجت که فرمود«...ما همه شمرهای بالقوّه ایم!»




کوچه های بدنامی ...

درخواست حذف اطلاعات


بهار   آمد    و   گل   در   چمن   قیام نکرد
پرنده        در       گذر   لاله   ازدحام نکرد

هزار   هر چه  غزل  گفت  ناتمام  گذاشت
کلاغ    پیر   به    گنجشکها     سلام نکرد

   را  که  ثواب  است  با تو نوشیدن
به  حیرتم  که  چرا   پیر ما   به  جام نکرد

مرا به بوسه ای از لعل خویش مهمان کن
که  این   معامله را  شرع  هم حرام نکرد

دلم خوش است به داغ فراق و صحبت او
مرا  به حسن تو  گر عشق همکلام نکرد

خوشم  که در گذر از کوچه های بدنامی
خیال  وسوسه بارم   صدا   به   نام نکرد

خطا به غمزه  دلم را حقیر  زهد نساخت
هوس به عشوه  دلم را  اسیر  دام نکرد.




در عید غدیر خم ...

درخواست حذف اطلاعات


دریا   به     غدیر       آمد    برخیز   و    ره     غم  زن
سرمست و غزلخوان  شو  دستی دوسه   برهم زن

گر     ریخته       بر      جانت     غم   آتش    نمرودی
بر     شعله ی     جان     آبی    از   رطل   دمادم زن

در     ملک     ولا      آنک    بر پاست   علم  بشتاب
بر     سرو     روان  خود   زان   سلسله    پرچم  زن

با     اهل  دلی   بنشین     در    جمع    خداجویان
بیتی    دوسه  انشا کن  وز   مدح  علی    دم  زن

در      دامگه      عنصر     گر     مانده     ز   رفتاری
بر  خنگ  طرب     بنشین    رو  بانگ  بر  ادهم زن

از     رتبه ی    لاتلقوا    چون     رخت     فرا   بردی
بر    تهلکه ی   جانت    صد   ضربه ی    محکم زن

نفی ات     چو    مسلّم    شد    اثبات   پدید   آید
هستی   اگرت    باشد    بر   لا   و   لن  و  لم  زن

اعراض   و   جواهر    را   یکدم    به      کناری   نه
نقش  خفی   از    وحدت    بر     لوح   معظّم  زن

گر    پای     طلب    داری     با      شاهد    بازاری
ب ام   به       گ اری    دم   از   غم  دل  کم   زن

مولا چو تو  را خواهد  چشم  از   همه  عالم   پوش
ساقی  چو   تو   را   جوید   پا   بر   سر  عالم  زن.




علی سالار دین است ....

درخواست حذف اطلاعات


هر    آن     کو     شیعه ی    آل علی بود
به هر      عهدی     نیازش     بر ولی بود

اطاعت   هر که    از     امر     خدا     کرد
نبی را    نیز       بر    خود      مقتدا کرد

پس از آن از     اولی الامرش    اطاعت
مسلّم هست  و واجب همچو طاعت

به ی     که    آیین رشاد است
اطاعت     از     ولی   زادالمعاد است

 «ولی»   از     بعد    خاتم ، حیدر آمد
اولی الامر     این     و    آن پیغمبر آمد

به     آیین محمد  ( ص)    داد    رونق
که هم حق بود با او ،هم وی از حق

بس     آیات مبین      بر     احمد راد
خدا    در     شأن و تأییدش فرستاد

به    رمز و راز    حق    آگه علی بود
که خود     مفهوم سرالله علی بود

اگر  خواهی  به شأنش گردی آگاه
شنواز مصطفی «من کنت مولاه...»

سریر    «هل اتی» را میر مولاست
طریق «انّما» را     پیر      مولاست

چو از     حجّ   وداع     آمد     پیمبر
فرا شد     در غدیر خم      به منبر

به دستش دست حیدرحق نشان شد
«یدالله فوق ایدیهم»    عیان شد

ندا     در داد    خیل   مسلمین را
بزرگان     و        هواداران   دین را

که ای جمعیت حاضر    به  غائب
رسانید این پیام    و   رأی صائب

که بعدازمن علی سالاردین است
است و المؤمنین است

شد آنگه وحی بر طاها و یاسین
که هذاالیوم اکمل شد تو را دین

شدند از این بشارت جمله خوبان
ثناگو ، دست افشان، پای کوبان

ملایک     نیز       غرق    شادمانی
به    لبهاشان   سرود     آسمانی.....

ز فضل خود     خدا     فرمود   اعطا
علی     را همسری   مانند    زهرا

چو اخترها     پدید    آیند      جاوید
کنار ماه ، رخشان کرد    خورشید

محمد (ص)    را اگر مولا است
بتولش      مایه ی خیر کثیر است

از آن    میر    و    از آن کوثر  پدیدار
به اعصار      و قرون      گردید انهار

چه انهاری ! سراسر     نور  جاری
به دورانها       صحاری در صحاری

به لوح   هستی       آدم   نوشته
به سر خطّ   جلی    کلک فرشته

دلی کز    مهر زهرا   منجلی شد
سزاوار          تولای      علی  شد

چو مستظهر به  مهر آن  دو نورم
ازآثام    و      پلیدی ها   به   دورم

به دوران ف باشد خوش عمل را
که مدحتگوی مولا هست و زهرا.




نا امید ....

درخواست حذف اطلاعات


ب به ناز از در من پا کشید و رفت
آن نازنین  که حال دلم  را  ندید و رفت

بر بام من همای سعادت نشسته بود
از بخت بد که بود مرا پر کشید و رفت

اول  به تیر عشق دلم را نشان گرفت
آ   سرشک وار ز چشمم چکید و رفت

در آسمان تیره ی عمرم ستاره وار
یک شب نه بلکه ثانیه هایی دمید و رفت

خندان اگر چه در شب رؤیایم  آرمید
گریان ولی ز خواب و خیالم رمید ورفت

خارم به دیده باد به گ ار زندگی
نازکتر از گلی اگر ازمن شنید ورفت

یک بوسه از لبش نگرفتم اگرچه او
گلهای    باغ   آرزویم را بچید ورفت

می خواستم همیشه بماند کنار من
کرد از وصال خویش مرا ناامید ورفت.




اعمال مستحبّی شعر ....

درخواست حذف اطلاعات





راه افتاده  روی  ریــــل زمــــان
تـــرن نسل هـــای  دیــــوانـــــــه
نسل هـــای وکراک و
نسل هــــای  ز اصــــل بیگــانـه
نسل هایی که ا وس ازراه
کرده بیــــرونشان رذیـــــــــلانه
مــــرد اقــــدامهای زیـــــرجُلـی
کارهــــــای بــــــد عجـــولانـــه
همـــه مصــــــرف کننده ی اوّل
خــــوره های وجــود یـــارانـــه
روز و شب تـــوی کافی نتها ول
بُتشان   دستگـــــاه رایـــــانـــــه
پـــــدر و مــــادر از اذیّتشـــــان
جای آنهـــــا فراری از خــانـــه
تن ِلشهــــای متّکی بـــــه پـــــدر
دل مــــــادر ش ته خــــصمانه
شاعری زین جماعت عـــوضی
با من آمد شبـــی به کـــاشـــانه
تا به قــول خودش مصاحبه ای
شود انجـــام دبش و جــــانــانه
بردمش در اتــاق و هی کــردم
بـــر وی  اکـــــرامهای مردانه
***
بین اعمـــــال مستحبـــی شعـــر
که بود فـــرض بین کهنه - نوی
گفت: یک شعر ناب پست مدرن
ب  الهام شد به من یهـــــوی!
باید این شعر را چو نقل و نبات
بگذاری  توی  دهــــن بجـــوی
یک جهان ارزد این نفیسه ی ما
از شماها نیرزد ار به جــــوی
از خلایق بـــزاق جاری ساخت
چون غذاهای مـــرشد چلـــوی
عقبی گر که لقمه ای زان خورد
حظّ وافر از آن بــــرد جلـــوی
***
گفتمش:ای پسر که در شعرت
حرفهای رکــــــیک می گویی
مال ماراشمرده زشت و پلشت
مال خود جمله شیک می گویی
مال ما هشت ِخشت می شمری
مال خود آس ِپیک می گویــی
***
سرخودگیر و راه خود طی کن
شتر لوک خویش را هی  کن
آب حوض حیاط    را
توی ساغر به نیّت می   کــن
هی بخور آنقدر که مست شوی
بعد هم مثل نرّه   قی کـــن
***
تو نه محمودی و نه مسعودی
شاعر بیسواد مطـــــــرودی
به سراب افتـــــــادی
زابتدا  عاقبت به شر بــــودی
***
همه ی آرزوت این بوده ست
که شبی با ایـــاز صبح کنــی
کی؟ کجا؟ اهل دین و ایمانی
که بخیزی    صبح کنی
***
برو زین خانه ورنه می کنمت
هجو در شعر و نثر فا خود
تو بگو شعرهای پست مدرن
بعد از این با زبان قاصر خود
***
رفت و دیگر ندیدمش حتـّـــی
در شب شعر یا که انجمنـــی
این سزای ی بود که کند
پای خود توی کفش همچو منی
***
شاعران جوان ایـــن دوران
اقل  اینگونه فاقد ادبنــــــــد
من نگویم به قول شیخ عرب:
مهلک العقل و هالک العصبند
گر ی را ز خود نیازارند
فکر آزار خویش روز و شبند
خبر آمد که در مسابقه هــــا
اوّلین فرد  از  در  عقبنـــــد
زین گروه قلیل بــــــدعملان
خوش عمل ها هماره درعجبند
هان بگو بالعشیّ والابــــکار
و قنا ربّنـــا عــــذاب النّــــار.









 


 


 


 


 


 


 


 


 


 




 




مناجات نامه!

درخواست حذف اطلاعات



















 



 







یارب چه روزهای بدی داریم
تاریک و پرمرارت و وحشتبار
دست دعا به پیش تو می آریم
کاین روزهای بد نشود تکرار
*
 این روزهای دوزخی ما را
هر رقم زده ست هلاکش کن
آن را که دشمن است به ایرانی
حبس ابد به تیره مغاکش کن
*
یارب چه کرده ایم که درها را
یک یک به روی ما ز غضب بستی
می خواستیم تا که نباشد ، هست
ننگ و فساد و فقر و تهیدستی
*
ما را ببخش و توبه ی ما بپذیر
کفران نعمت تو اگر کردیم
راه وصال خویش به ما بگشای
امداد کن که سوی تو برگردیم
*
یارب در این دیار بزرگانش
برخی شدند و جنایتکار
ما را که کوچک تو از آغازیم
تنها میان خیل بدان مگذار
*
ما را به جز تو هیچ پناهی نیست
دریاب و مرحمت کن و همراهی
از ما بگیر مفسد و خائن را
جایش ببخش بینش و آگاهی
*
یارب ز لطف خویش رهایی بخش
ما را ز یوغ مختلس شیّاد
یعنی ز چنگ توده ی بی تدبیر
اینان که برده اند تو را از یاد
*
تحمیل کرد آن که به ما
نومید کن تمام امیدش را
قفلی بزن بزرگ به صندوقش
بشکن به سنگ خویش کلیدش را
*
ما جز رفاه نسبی و آسایش
از درگه تو یار نمی خواهیم
ما را که وعده های دروغین کشت
از این و آن شعار نمی خواهیم
*
یارب مراد ما تو اگر دادی
همچون گذشته عبد و عبیدستیم
مهلت اگر دهی به تب اران
بدتر از ابن سعد و یزیدستیم
*
شمشیر خویش بسته ز رو آن گاه
خواهیم مفسدین ز میان برده
شوخی نمی کنیم که خواهی دید

عالی جناب زنده و ما مرده!












دعوت ...

درخواست حذف اطلاعات

بیــــا بــــــه محفــــل اهـــــل ریـــــا و قهـــــر مکــن


کـــه حــاضـــرنــــــد در آن جـــــا ذوات روحــــانـــی




شـــراب و شــــاهـــــد و ســاقـــی فراهمت سازند


ســــه ســـوتــــه بـــی کـــه دو ثانیّـــه منتظر مانی




پــــس از ادای ســـه گانــــه بـــه ـــوت مـأمـوم


امـــــام هست و مـــــریـــــــد و عشـــــاء ربّـــانـــی




دو بــــار هیمـــــه بیـــــارنــــد و آتـــش افــــروزنـــد


بــــه منقلـــــی کـــه مسش هست اصـل کاشانی




دُم مــلاقــــــه در آتـــــش نهنـــــــــد و داغ کننــــــد


بـــــرای آن کــــــه گـــــذارنــــــد روی پیشــــــانــی




پس از مـــــراســـــم داغــــی گــذاشتــن ، اذنـــاب


کننـــــد قهقهـــه زن رقــــص و دســــت افشـانــی




بــــه یـــــادگــار چــــو سلفـــــی گــرفتــــن آغازند


و فیلـــــم نیـــــز بگیـــــرنــــــد مفــــت و مجّــــانی




بـــه سمــــت سفــــره هجــومــــی برند بنیان کن


نه یــک بــه یـــک که جمیعـــــآ به حجــــم حیوانی




بــــه محفلـــی که خــــداونــــــد میـــزبــــان باشد


بــــود هــــــزار بــــــرابـــــر صفـــــای مهمــــانــی




در آن میــــانــــه مـــــرا نیــــز مــی تــوانــی یافت


کـــه لفــت و لیـــس کنــــان مــی کنـم غزلخوانی




خوش است خلوت ما ، جای دوستان خالی است


بــــه ویــــــژه مـــوقع اقـــدامهـــای شیــطانـــی!




اگــــر بـــه دعــــــوت مــــــن اعتنــــا نفـــرمـاییـد


شــــویــــد نـــادم و تلـــخ اســت ایـن پشیمانی.




بشکنید ...

درخواست حذف اطلاعات










 













































 



 



 



 



 



 



 



 



 



 



 













































































 

















عباس خوش عمل کاشانی.
*** 


بشکنید ای اولیاءِ قوم ! آنی بشکنید
در یکی صف با هجوم ناگهانی بشکنید

شاخ را گویم همین شاخی که شخ چون قلّه کوه
کرده جا بر کله ی غول «گرانی» بشکنید

پا اگر همت نفرماید به دست آرید روی
دست اگر یاری نفرماید زبانی بشکنید

تا عمل گردد پس از عمری به وعده نامه ها
قفل سنگین اتاق بایگانی بشکنید

مردمان را با بیان واقعیت های روز
همدل خود کرده جوّ بدگمانی بشکنید

قیمت اجناس را تعدیل در داخل کنید
با شهامت نرخ بازار جهانی بشکنید

گردن سرمایه داران جنایت پیشه را
با تبرزین قوانین ،  جاودانی بشکنید

فکر چنگ انداختن بر ثروت ملّی ماست
دیو استکبار... پای این روانی بشکنید

گر «شتر دیدی ندیدی» دارم القا می کنم
روی چشمم عینک ته استکانی بشکنید.






مثل شبهای گذشته!

درخواست حذف اطلاعات

رفـت بیــــــرون از عمــــــارت ،  مثـــــل شبهای گذشته


پیــــــر مـــــا بـــــــا استخــارت ، مثــــل شبهای گذشته




ســــوی مسجـــــد مثل تـــــازی ، رفـت بگــزارد ی


بـی وضـــــوی و بـی طهــــارت ، مثـل شبهای گذشته




خـــــانـــه ی ایمــان ما را ، پــــایــــه ی ایقــــان مـا را


کـــــرد وارد بـس خســــارت ، مثــــل شبهای گذشته




در صف اوّل غلامـــــی ، گفــــت او را چــــون سلامی


پیـــــر دیـــــدش بـــــا حقــــارت ، مثل شبهای گذشته




یافت پـــایـــان چـون نمـازش ، بعــد هـم راز و نیازش


کـــــرد نـــوکــــر را اشـــــارت ، مثــل شبهای گذشته




بـرد نــــوکـــــر بهــــر شـامـش ، جانب بیت الطّعامش


سفــــره را فـــرمـــــود غــارت ، مثل شبهای گذشته




یک دو لیوان بلکه افزون ، خورد بعد از شام معجون


بـــاز فـــائـــق شــد حــــرارت ، مثـل شبهای گذشته




بعــــد صــــرف شــــام کامل ، پیـر عالـم ، پیـر عامــل


داد «نفسش» را بشــــارت مثــل شبهــای گذشته




عرق النّسایش ، راهبـر شـد چون عصایش


بــــاز هـــم ســـوی عمــارت ، مثـل شبهای گذشته




یافت چـــون فزونی ، رفـت سمت اندرونی


تــــا کـــــه بـــــر دارد ......... مثــل شبهای گذشته!




خورشید دمید...

درخواست حذف اطلاعات

ای منتظـــــران جـــلــــوه ی صبــــح امیــــد


پـــایـــان شــب سیـــــاه گـــردیـــد سپیـــــد


آورد ســــروش عــــالــــم غیـــب ، نـــویــــد


کــز دامـــن پـــاک نجمـــه خورشیــد دمیـــد


***


تـا مــی شنــوم ز بــــوی گل بـــــوی رضـــا


دل مـــی کنــــدم بهــــانـــــه ی روی رضـــا


تـا ســرمــه ی چشــم دل کنـم خیـز و بیــار


ای بــــاد صبـــــا غبـــــاری از کــــوی رضـــا


***


عــابــد بـــه دعــای خویـش حـج می طلبـد


درمــــانـــده ی بنـــد غـــم فــرج می طلبـد


آن فیض حضور خواهد ، این رستن خویش


دل کعبـــه ی ثــامــن الحجــج مـــی طلبـد.




تو آمدی ...

درخواست حذف اطلاعات

نــویـــد آمدنت را بـه گــوش گل گفتم


شکفت و عطر پراکند و چترگستر شد




تو آمــدی و بهار آمــد و زمستان رفت


صفــای هر قدمت عشق بارورتر شد.