رسانه
رسانه

یادداشتهای روزانه



25 مهر

درخواست حذف اطلاعات

یادمه سال پیش یه ماه مونده ب تولدم خونه رو اجاره دادم به اجبار. وبرای ا ین بارکلیداانداختم به درو اومدم توی خونه.سیر نگا درودیواروو.یه دل سیر گریه چون میخاستم 27 مهرو تو خونه خودم تولد بگیرم...قوربون خدا برم .امسال تو خونه خودم نشستم و برای  تولدم تو خونه مستقل خودم هستم .البته کار خاصی نمیخام انجام بدم.یه کیک تولد کوچولو و چندتا شمع و تنهایی که بقولی ترسی نداره...تنهایی سخته ولی بهتر ازینه که ملت براشون رنج اور باشه که یه کادوی چشم روشنی بیارن و چهارماه وقت قبلی تعیین کنن برات!!




27مهر

درخواست حذف اطلاعات

تولد 36 سالگیمو تو خونه  خودم تنهایی گرفتم.اولین تولدم تو خونه خودم. سعی فقط خوشحال باشم. میم میخاست!برام تولد بگیره .5شنبه فقط تو تلگرام نوشته بود من مسافردارم برای ابادان ، برمیگردم. جوابشو ندادم. من تلگرامی نمیتونم پیغام پسغام بگیرم و اصلا خوشم نمیاد .ولی وقتی بادلاستیک میم !!تموم میشه دیگه فقط تلگرامی میشه همه کاراش!!بیخیااال. 5شنبه مرخصی گرفتم . مامانو بردم و ازونجاهم رفتیم سرخاک پدرم. گذاشتمش خونه شون و رفتم برای خودم کیک تولد گرفتم چون ذاتا هرسال باید خودم اعلام کنم تولدمه!!ومنم تصمیم گرفتم تو خونه خودم تنهایی کیک ببرم و خوشحال باشم. برای خودم یه دسته گل خوشجل سفارش دادم! کیک هم از بالاشهر گرفتم!خخخخ. وکلی ع از خودم گرفتم!و شمعارو روشن و همشو فوت !خخخ. ولی ا شب باز گریه هام شروع شد! و این عادت همیشگیه منه! ب برای خودم جشن گرفتم .باخودم گفتم امروز خسته میشم و باز جایی میریم با مامان اینا نمیتونم خوش باشم برای خودم. واسه همین ب این کارو . و امروز صبح دستشون درد نکنه همه بانکها بهم تبریک گفتن!!بازم اینا با وفاترن بااینکه همه حسابهای بانکیم خالیه !!!خخخخ.مریم باز یه خودشیرینی کرد و من اجازه ندادم به این دوستی مس ه ادامه بده. به ننه ام گفته بودم  دوستان!!اومده بودن ولی زحمت کشیده به شماره ننه ام زنگیده گفته من برای چشم روشنی خونه سولماز نرفتم ومیخام کیک بپزم برای تولدش!!وبا ننه ام قرار گذاشته که بیاد خودشو شیرین کنه! ولی من تو ماشین شنیدم که میحرفه با ننه ام. تا فهمیدم گفتم بهش بگو من خونه نیستم!!نشسته تو کانالش از شعور و بیشعورو و احمق ها نوشته!!!نمیدونم منظورش شاید خودشه!!مگه من پدر مرده گوشی ندارم .!مگه خونه ام تلفن نداره !!مگه این عرضه نداره به من بزنگه!!! بیخیااال ...خدارو شکرررررر. امروزم رفتم خونه ننه ام و قبلش به علی سرزدم و از کیک تولدم دادم بهش. تولدم باعث شد یارانه مو امروز بده!!!خخخخخ....بقول یه نفر برای هرکاری شعور لازمه....خدایا فقط شکرررت باشه.ننه ام میگه از برادرت انتظار نداشته باش!!!از هیشکی انتظار نداشته باش!!!خیلی عالی برای توجیه شعور برادرام!!!مچکرم مامان...خدا پدرمو بیامرزه .نور به قبرش بباره ..خدایا شکررررر...




23مهر

درخواست حذف اطلاعات

ب بالا ه رادیاتارو روشن .میم یه بخاری برقی  دست دوم برام یده بود .لازمه به درد میخوره بعدنا..منتها دلم نمیخاست وسایل کهنه ب م برای خونه. دیگه شد. یه مقدار ارتباطم با میم تکراری و مثه بقیه آدمها شده. باخودش چه فکرایی میکنه نمیدونم. باید بگم امروز 4سال میگذره ازونروزی که با میم اشنا شدم. وامروز سالگرد چهارمین ساله و من فقط میدونم که 4سال شده.البته یه چیزی باید اهمیت داشته باشه که بخای تاریخشو به یاد داشته باشی. وگرنه همش بیخودیه.خیلی بی تفاوت تر ازگذشته و انگاری یکی مثه  همین همکارامه که چندوقت یه بار میبینمش. بیخیاال. درجه رادیاتارو زیاد نکرده بودم بنظرم بازم هوای اتاق سرد بود . رادیات پذیرایی روشن بود و تا دست زدم دیدم گرم شده..پریشب این همسایه روبرویی در زد و طبق معمول اومد داخل .منم نمیخام روی ناخوش نشون بدم .میگه اومدم برای احوالپرسی .نیستی .خاستم ازت باخبر بشم. خوشم نمیاد باهاش زیاد معا کنم. چون همش میخاد ریزودرشت زندگیمو بذارم تو کف دستش. منم اطلاعات غلط میدم همش.خخخخخ. ا ش دیدم شام هم اماده اس .گفتم یه شامی هم بخوریم. بذار شام اونشب رو بشوره ببره .دیروزم سرظهری فک کنم فهمید من دیوونه ام. اخه وقتی از در تو میام سلام میدم!!خخخخخ. اینم یه لحظه حس ازپشت جواب سلام منو داد!!!هل شدم .خخخخخ.ولی من همیشه سلام خداحافظی میکنم با خوشجلای خونه ام!!!میم هم تیکه میندازه که اصلا خوشم نمیاد....الهی بامید خودت. ا ماه میزارایشی میگیرم.با کشوهای اون طرف تختو...خیلی هم عالی  میشه بنظرم .یه وقت جای تختو عوض .هردوطرفش دیده شد خیلی بدشکل بنظر میاد .با150 تا میتونم یه جفت کشوی دیکه بندازم روش. قشنگتر میشه...دوست دارم...




14مهر

درخواست حذف اطلاعات

میتونم بگم بدترین عذاب عمرمو درمورد این عادت پشت سر گذاشتم. دیگه داشتم ناله می واقعا.راستش ازونجایی که بازم  زحمت کشیدم !!به میم !!!وابسته شدم دوباره!!!وازونجایی که ادم نمیشم.!!بسلامتی. بهش گفتم حالم بده.حدااقل بیا یه سربزن! خلاصه بعد 3 روز تونست بیاد!اس داد صبح .دارم میام صبحونه. منم واقعا نای بلند شدن نداشتم. حالا رسید و صبحونه اماده کرد و رفتم دراز کشیدم .یه شربت بیدمشک گفتم برام اورد. اصلا قرص هم اثری نداره برای این درد من. ولی واقعا سوای این عذاب چند روزه روز برام خیلی بهتر میشه وقتی ماهانه میشم. محل کار اصلا یه چیزی درحد مرگ میشه برام. اومد بلندم کرد و رفتیم سرسفره. دروغ چرا .حالم بهتر شد . سرظهری مامان زنگید که بیا برای ناهار .گفتم حالم خوب نیست .عصری دیدم برام غذا اورده .گردو هم آورد.خخخخ. ازین ور اونور حرفیدیم. هم زنگید و اومد پیشمون .تقریبا اونطرف بلوک روبرویی هست. مامان از همه جا میحرفید . منم زحمت کشیده بودم کلی کار کرده بودم بعد رفتن میم و اصلا انرژی نداشتم. موقع رفتن گفت میخام پیاده برم! اخه خونه من ابتدای اون بزرگراهه و خونه مامان تقریبا انتهاش. برای پیاده روی مسیر خوبیه. اصرار سوار ماشین شو و اینا .گفتش میخام برم سمت بنگاهی و با همسر برم خونه..منم تا یه جایی رفتم دنبالش و برگشتم. میم از خاطرات خونه ساختنش گفت واینکه میخام بعد چندین سال خونمو عوض کنم ولی هرچی به بابا گفتم وام بنیاد شهیدو بگیر من ازش استفاده کنم ؛قبول نکرد. داداشش هم انگاری روبرگردونده ازش. میگه اونروز فقط کار داشت زنگید!!منم یادم افتاد علی اونروز کار داشت زنگید !منم بعد انجام کارش گفتم بیزحمت یارانه شهریور منو به حسابم واریز کن  که نقد داد بهم! اونم تجربه منو داشته تو این جور مواقع ادم دوست و برادرشو میشناسه.خیلی تجارب خوبیه. میگم زهرا بهم گفت من میخام از دسترنج خودم برات کادو بگیرم!و 4ماه بعد هم نیومد خونه ام! و من هم نخاستم بیاد دیگه. خندید !میگم بهم گفت کاسه بشقاب اضافی داریم تو خونه میارم برای کادوی خونت!دیدم داره میخنده ! میگه  تو چیکار کردی !پول ریختی به کارت من! همون کارتی ریختی که  مال اقساطمه و نمیشه برش داشت! میگم ازین به بعد شماره کارت خاستم درست و حس شماره بده تا مجبور نشم به کارتی که مال اقساطه ، پول بریزم.!میگه من رو برای خونه یدم! احتمالا کادوی خونه اس و داره اینجوری میگه. منم باز تشکر . میگم تو اینجور شرایط آدمو چه خوب خودشونو نشون میدن.میگه حرفای مامانت برای این جور روزها بود ها..میگم اره واقعا هرچی دعوا و بحثی کرد باهام حلالم باشه الان دارم میفهمم.اینا دوست نیستن که. آدمو بد ار هم میکنن. انگاری میخاد خانوم صدقه بده که باید حتما خودش کار کنه  و کادو بگیره! جیب شوهرش پلمپه انگار. بیخیاال . راستش حوصله دوست موستو ندارم. دروغ نمیتونم بگم. آدم خودش بهترین دوسته برای خودش و صدالبته وقتی خدا هست نیازی به دوست نیست.نه منتی سرم گذاشته و میذاره . هیچ موهبتی رو هم اگه صلاحم باشه دریغ نمیکنه ازم. وخیلی چیزای دیگه که شکرگزاری از خدا بهترین ارتباطه تو زندگی. همش میگم تا نوبت  من شد چه قشنگ مشکلاتشونو ریختن جلوم. من برای رفت و آمد با اینا هزار تا حرف و بی احترامی از مامانم شنیدم. وکماکان باز هم میرفتم دنبالشون و دم در خونشون سوار میشدن و دم در خونشون پیاده میشدن!کشش ندم. تو زندگی خودشون خوش باشن. من اینجوری راحت ترم. توفیری برام نداره دیدارشون. چون خیلی ناجور خودشونو نشون دادن. ببین با کیا دوست شدم که برای 50 تومن پول کادو 4ماه فس فس ! عیبی نداره. به قول خودشون آدما بخاطر پول باهم دوستن! ولی من بخاطر پول دوستی ن . اونا اخلاقشون اینجوری بوده که من خیلی دیر فهمیدم .ولی درهرحال فهمیدم. بالا ه باید این شرایط پیش میومد تا بدونم بخاطر پول با آدم دوستی میکنن.(البته حرف خود زهراست) من دخلی توش ندارم. مریم هم گفته هاشو گفت دیگه منظورش اینه که بیخودی این همه رفت  وآمد خونش کار اشتباهی بود....بگذریم....دنیای قشنگیه واقعا. الان تو خونه خودم راحتم ودلتنگ یا دلگیر نیستم. همین که چاردیواری خودمه خیلی شکرداره .هوای سردیه امروز .اردبیل برف اومده و شمال هم سیل .خدا بخیر کنه. یعنی یه پ و بدن بهم میپوشم الان ...




18مهر

درخواست حذف اطلاعات

دوشنبه پیگیر تختخابم شدم ،قولشوبرای امروز داده.مامان دیروز سرظهری زنگید که شناسنامه و کارت ملیتو بده شوهرم اشنا داره تو یه بانکی میگه میتونه وام جورکنه. ازمن دارن باز مایه میذارن ولی منم نه نگفتم مدارکمو دادم. میگه پریشب تو خونه یه گوشی  پیدا و دوباره داد و هوار که این از کجا اومده .گفتم دعواهاتو ن تمومی نداره. باخودم گفتم بهترن کارو که مستقل شدم .بیست و چندساله دارن بهم میپرن هنوزم همون اش و همون کاسه اس. ب اولین رعدو برق پاییز گرفت. چقدر ترسیدم .امسال همه چی داره رنگ و بوی اولین تجربه رو میگره تو خونه جدیدم...الهی بامید خودت...




20مهر

درخواست حذف اطلاعات

بالا ه بعد ازده روز به تخت خواب سفارشیم رسیدم.دیروز بهم زنگید که چه ساعتی میایین ببرین. میم گفته بود بهم بگو بیام کمک  .دیدم اون ساعتی که م میتونه بیاد انبار این یارو جنسو تحویل نمیده .سرظهری رفتم دنبال مامان وشوهرش.1400 بابت مابقی تخت و تشک دادم .150 تا هم بابت کشوهایی که واقعا دلم میخاست دادم.کشوی زیر تخت خیلی عالیه.به دور تخت نیازی نیست که زیر تختو بپوشونه.25 تا هم بابت ماشینی که اورد تحویل داد و 200 تا هم قبلا داده بودم برای بیعانه.خلاصه با مبلغ 1775 تومن صاحب یه تختخاب خوشجل شدم که خیلی هم به دلم نشست.شب همه اومدن و یه شام هم خوردیم و خوش گذشت.خاهری وماهان نمیخاستن برن .ماهان رو احضار که حتما بیاخونه!اونم مجبور شد بره.خاهری همونجوری دراز کشید رو تختم و ازجاش ت نخورد.مامان میگه ان شالاه مبلاتم بیاریم و خونه تکمیل بشه لوازمش.تختو گذاشتیم اتاق وسطی و خیلی جاش خوبه. فقط میخام میز آرایش هم بگیرم .البته سرماه یا بعدن. واینکه میز کامپیوترو از اتاق خاب ببرم به اتاق پشتی واینجا رو فقط مخصوص اتاق خواب کنم.ازخوشحالی همش حرف میزنم. تخت همچین اندازه درومد که خودمم باورم نمیشه. خیلی خسته بودم ب ولی درد پام نمیذاشت بخابم  .تخت جمع وجوریه واقعا .ان شالاه چله زمستون هم مبل میگیرم و چیزای دیگه رو خورد خورد.الان باید به میز اتو وچرخ خیاطی فک کنم.خدایا شکرت.....




12مهر

درخواست حذف اطلاعات

بخاطر کوچیک بودن اتاقام همش دارم متر میکنم تا اندازه تختم رو تو اتاق درنظربگیرم. اتاق وسطی  بنظرم بهتره برای تخت خواب .میزکامپیوترم هم اونجاست که اونو واقعا نمیتونم جابجا کنم،چون پریز تلفن و برق یه جا هستند والا اگه مجبورشم باید ببرم اتاق پشتی که درست جلوی رادیات باید میزو بذارم.به علت اینکه سروصدای بزرگراه  تو اتاق پشتی قشنگ معلومه . ب رو خ دم ببینم چطوره. قابل تحمل بود ولی باز صدای باسرعت رد شدن ماشینا معلومه. با این اوصاف باید کولر گازی رو هم  دراولویت بعد از ید مبل بذارم. این روزها اونقدمیخابم که واقعا بازم کم میارم.!!میم باز دوباره زده خودشو به اون راه که میدونم عادتشه و عادتمه که ت نمونم...پریشب رفتم  200 تا زدم به حسابش .گفتم بقیشم د د میدم که تو تلگرام یه آی نشون داد!!مهم نیست. سرش شلوغه و نمیتونه حتی جواب اس بده !!کاراش زیاده.معلومه که برای همه اوقات فراغتیم!از دوستای دختر بگیر تا ایشون!فقط منم که همیشه میتونم وقتمو خالی کنم و بی ارزش کنم خودمو. جواب یه دونه اس ام اس خیلی وقت گیره!!خیلی خسته ان!!دور از انتظار نبود چون اخلاقش  رو خوب میدونم. تموم بدنم درد داره .کاش این ماهانه اینقد منو عذاب نده. نمیخام هم قرص بخورم. خدابخیر کنه.




7مهر

درخواست حذف اطلاعات

97/7/7

چه تاریخ  قشنگی بود...دلم گرفته و هیچکاری نمیتونه منو خوشحال کنه.تنهایی درد خودشوداره .مشکلات مالیم داره تموم میشه ولی من نمیدونم چرا نمیتونم خوشحال باشم. برای بدست اوردن هرچیزی باید بهاشو پرداخت کرد. میخام فک نکنم ولی میبینم نمیشه .از یه طرفم میگم بهتره خودمو محدود کنم و کارخوبی که با دوستان ،دوست نما، قطع ارتباط . بازم میگم که هرکی سرش به زندگی خودشه .حتی مامان ؛که نزدیکترین آدم تو زندگیمه.میدونم میگذره این روزا.چون من ازین جور وضعیتهای روحی خیلی پیش میاد برام. باید صبوری کنم دیگه. جدیدا هم هی اشک تمساحم زیاد شده...با این وضعیت زندگی ، باید خیلی شکر کنم.دخل و جم با خودمه.خودم هرکاری دلم بخاد میکنم. ولی واقعا نمیتونم نزدیک بازار مبل فروشا برم. میگم منتظر شم نقد بگیرم. البته به تخت بیشتر از مبل نیاز دارم.درسته مبل یه جنس تزیینی محسوب میشه ولی تخت هم خیلی واجبه .خونه سرد میشه شبا. فک نکنم به این زودی رادیاتارو روشن کنن. چون شوفاژ مرکزی هستش باید منتظر بمونم.همه سرشون تو زندگی خودشونه ومن به چیزی که نباید دچار میشدم. میخاستم به میم بزنگم بعدش دیدم اعصاب مصابم درست نیست .یه چیزی میگم و بعدا نمیتونم جمعش کنم. شکرخدا رفیقای شفیقم هم دیگه دیدن خونواده !!از رفت و آمدشون ناخشنودن ! دیگه تموم کردیم ! همش از ذهنم میگذره مگسانند دور شیرینی....من بدی به ی نکرده بودم .فقط با کلی قسط و بدهی و چک خونه یدم و اماده اش برای زندگی مستقلی که 7ساله بهش فک می .من کار بدی ن .من همون آدمم.ولی هیچوقت یادم نمیره ملت برای یه دونه کادوی چشم روشنی 4ماهه زنگ خونمو نزدن!!اینو نباید فراموش کنم...بازم خوب شد که کاسه بشقابای اضافیشونو نیاوردن به عنوان کادو!به رخ بکشن...ای بابا...نباید میگفتم...ولی من باید همیشه یادم باشه .همه چیه این زندگی از سایه پدرمه که بوجود اومده.همش از لطف و نظر خدا و وجود پدرم هستش .با کادوی 50 تومنی برادر بزرگم معلوم بود که اگه نظرخدا نبود ،چی به سرم میومد. یکم باید بیشرذ عاقل باشم. دنبال انرژی مثبتم .کاش این چندروز هم بگذره.حوصله ام سررفته واقعا. فقط مواظبم ناشکری نکنم. افسردگی  دارم ولی باید مراقب باشم.تنهایی هم مثه هر زندگی شرایط خودشو داره. ولی همینکه عادت به این خونه و پا پس نکشیدم  ازچیزی که میخاستم برام خوبه.شکرش باشه منابع مالی داشتم و بازم میگم همش نظر خدا بود وگرنه خیلی میترسیدم ببازم.دیگه چیزی نمونده که بدهیام صاف بشه. فقط موندم صب کنم تا مبلغ قرعه کشی دستم بیاد ،نقد بگیرم .یا اینکه یه مبلغی پیش پرداخت کنم و دوباره چک بکشم. ولی واقعا با همه کم ج بودنم ،کلی ج و مخارج ماهانه درمیاد برام. بازم شکر باشه. ملت تو فشارن. منم تو فشارم ها. میگم دست نگه دارم ببینم چی میشه ا این ادا و صولایی که داره سرملت میاد. ولی هراز گاهی میبینم ملت غیوری داریم .بعضی خیلی بی انصافا که تن تن ذخیره میکنن. من اونروز بخاطر 4 تا روغن مایع کلی ناراحت شدم. با یه گونی برنج! باید فقط خدا به دادمون برسه...انصاف نیست واقعا.اونایی که وضع اقتصا ون خوبه با هر قیمتی میتونن کالا ب ن .ولی واقعا فقرا بیچاره تر میشن. به نظرم به جون هم افتادیم تا یه چیزی رو ثابت کنیم که معلوم نیست چیه...از همه جا صدای احتکار درمیاد... الهی بامید خودت...




10مهر

درخواست حذف اطلاعات

دیروز گفتم باید برم قیمت این تختای مدل وکیوم رو قیمت کنم. دیگه یا نصیبو یا قسمت.خوشاینداومدن برام مدل تاجش.پرسیدم تخت میخام با عرض120سانت .گفتش نداریم باید سفارش بدم.گفتم چند ؟خودتخت550 تومن .تقریبا بهش میگن یک و نیم نفره!!میزارایشش650 تومن که صرف نظر ازش. ومهم تشک هستش که باید یه چیز درست و حس باشه. یه میلیون و 50 تومن تشک تمام طبی شد .برام یه فاکتور1600 تومنی نوشت و منم 200 تا بیعانه دادم بقیه اش رو هم هفته دیگه که قراره تحویل بگیرم،پرداخت میکنم.دلار هم اومد پایین و میشه گفت امیدواری بوجود اومد. درسته از کارای اقتصادی و سردرنمیارم ولی بهرحال پایین اومدنش مصلحت بود که اتفاق افتاد.تختم سفیدرنگه .یه گل خوشگل هم بالای تخت هست .خیلی وقت بود  هی نیگا می به این مغازه .بالا ه تونستم.مبل هم با 4تومن میشه یه چیز مناسب و راحتی ید. اونم برای کادوی شب یلدام م!!خیلی دوس داشتم سرویس خواب تمام ست داشته باشم. ولی خب مهم نیست. نهایتش بعدا میز ارایش میگیرم .کمد که دارم کلی .میم هم دوباره مثه سابق شده جواب  اس ان اس هم نمیده !چه برسه به زنگ.فقط صبح زود سلام خوبی تو تلگرام!!امروز اصلا نگفت چرا جواب اس منو نداده!منم حرفی نزدم .چون میشناسمش دیگه.خودمو هم میشناسم تا حرفی بزنم همه رو قاطی هم میکنم و کاسه و کوزه هارو میشکنم. زهرا پریشب اس داد و بیخودی دعوا راه انداخت و بازم بد ار اصلی من شدم. کاش دستم میش ت ج نمیدادم. واقعا و واقعا از ته دل میگم :اصلا دلم نمیخاد ببینمشون .دست خودم نیست .وقتی ت اینجوری باهات برخورد کنه .دیگه از مرد جماعت چه انتظاری. تازه میگه ملت بخاطر پول با هم دوستن!باید کادو می یدم!!اونم فقط با دسترنج خودمممممممممم!!!بحث و بی ادبی زیاد شد بین مون که نمیخام  بگم. بیخیاال ...داشت منو دعوت میکرد برای ناهار!گفتم ی که 4ماهه زنگ خونه منو نزده ومی نمیبینم خودمو سبک کنم برم خونش!برگشت گفت ازونجا هم میریم خونه تو!!!من تو کار این ملت موندم... خونه ننه ام که اصلا نمیومد.خونه خودم هم که اومدم و بقولی نوبت اون شده که ثابت کنه مام آدمیم. تعیین وقت قبلی میکنه برای بازدید از من!!اه ..خسته ام.. دوباره ل شدم و اسمش افسردگیه..خدابخیرکنه.خدایا منو ببخش خیلی  ناراحتم ولی خودم فهمیدم که بی ارزشم. ملت زبون باز بوده.میگه تو هزار بار برای من کادو یدی .من باید یه چیزی می یدم!!که یادگاری باشه!1گفتم دنبال پولت که نبودم از اولشم! میگه همه با پول همو میخان!!!(ملت میخاد50!!!تومن بده !!!کادوی یادگاری ب ه!!!4ماه زمان براش لازمه!!ولی به من گفتن بیا ناهار !!باید زود شال و کلاه کنم و برم!!)فک کنم من شوهر ن ،اینا منو حساب نمیکنن جزو آدمیزاد!!!))بیخیاال. یا من نفهمم یا اینا.بالا ه یکی این وسط نفهمه که من به گردن میگیرم..خداجوون امیدم فقط خودتی ولاغیرررر...




4مهر

درخواست حذف اطلاعات

دیروز رفتم دوباره ید . یه وسیله برقی میخاستم بعنوان اجاق برقی (اززونا که گرد هستند) یه لحظه به ذهنم رسید خیابون آهندوست چندتا مغازه داره که حتما پیدا میشه اونجا .یه گاز پیک نیک هم باید می یدم. چون مجتمع هستش .ذاتا دوبار تا حالا اتفاق افتاده که قطع گاز رو. یه بار برای عدم پرداخت شارژ ملت .ویه بار هم برای قطعی گاز که از اداره گاز بوده (انگاری نشتی داشت) گفتم بذار دم دستم وسیله  دیگه ای باشه. یه اجاق برقی که  کوچیک و گردهست  .40 تومن بود. ویه دونه گاز پیک نیک بزرگ که 65 تا گرفتم. م به نصاب گفته وقت بذاره این رو ببریم بندازیم پشت بوم. تو تراس وصل .اونجام جاگیر هستش ویه مقدار هیات مدیره زر  زدن که جلوی چشمه(البته اخلاق هیات مدیره رو بگم بهتره به هر کی که تازه اومده یا وسیله ای یده که جلوی چشمه) بیشتر گیر میدن و خودشونو نشون میدن بقولی...(اونروز دقت یکی از همسایه از بزرگراهی که کنار مجتمعه قشنگ دیده میشد)همسایه روبرویی من رو شاید تعریفشو اینجا..یعنی مستقل  بودن اونو ومن زمین تا آسمون میفرقه ...یه اخلاقایی داره که دیدنیه...ترجیح دادم بعدازون شام شب!!!دیگه باهاش ارتباطی نذارم... رفتارش ،طرز زندگیش، طرز برخوردش با آدماو خیلی از کارای دیگه اش بامن نمیخونه.خلاصه هرکی سرش به زندگی خودش باشه بهتره...حالا قرار شده زمان بگه تا بیاد حلش کنه این قضیه رو...راستش رو م بدون دادن هزینه ای از طرف من اورده نصب کرده.خودمم گفتم بهش اون زمان که مهدی پول ندارم بابت . اونم گفت من خودم حلش میکنم. حالا نمیدونم کی بخاد پولشو .معلوم نیست. ولی وقتی 6ماه دوم سال میشه .شروع میکنه به ندارم ندارم هااش. واین اخلاقیه که نفرت دارم ازش!!چون خودم خیلی شنیدم که پاییز یا زمستان هزینه هایی کرده که بعدن ازش حرف زده!!این 6ماه دوم رو  فقط میتونه بناله برای من! البته قبلا اهمیت میدادم ولی دیگه اهمیت نمیدم.حوصله بعضی اخلاقاشو که فقط منحصر به منه رو ندارم...ومیدونم ازروی عمد ندارم ندارم میکنه بالا ه 4ساله میشناسمش .اونم 4سال منو میشناسه.صبحی  پی ام داد .گفتم یه پیک نیک گرفتم باید بدم پرش کنن. گفتش سرظهر میگیرم ازت میبرم پرش میکنم. این بزرگه رو  گرفتم که دیگه خیالم راحت باشه. میذارمش اتاق وسطی پایین کمد بدون در،که فقط طبقه طبقه اش گفتم .خوبه جاشم پیدا شد. خخخخ. الهی بامید خودت.




5مهر

درخواست حذف اطلاعات

چندروزه خیلی دلم گرفته ، قیمتهای سرسام آور خورد وخوراک و غیره که میشنوم عصبی میشم. ولی همش دعا میکنم خدا به دادمون برسه.نباید امیدمونو از دست بدیم .دلم یهو میریزه .چرا باید وقتی کالایی گرون شد همه بریزیم ب یم. نمیگم خودم استثنا هستم ولی فرض کنیم مایحتاج ی المونو گرفتیم .آیا اگر زبونم لال زبونم لال ، مشکلی بوجود بیاد این کالاهای یک ساله مون بالا ه تموم خواهد شد،خب بعدش چی ؟ ذهنم اونقد درگیره و ناراحت...ازینکه خدا به دادم رسید ،باید خیلی شکرگزار باشم. داشتم با خودم فک می اگر مستاجر بلند نمیشد و میگفت اجاره نامه ام یک ساله اس! باید ا ای شهریور خونه رو تحویل میداد!ومن باید چه غلطی می !!یعنی هیچ غلطی نمیتونستم م.خدارو شاکرم .ا ین چک ک نتی امروز پاس شد.ا ین چک لوازم ال جی20  ابان ماه پاس میشه و همچنین ا ین بدهی فرش اول ابان! یعنی فکرشم داره منو به وجد میاره که دارم از چک و قرض بدهی که داشتم خلاص میشم. هی میخام برم طرف مبل میبینم نمیتونم. یه دل میگه اگه چک قبول کنن بگیرم.یه دل هم میگه بذار نقدینگیم بیاد دستم بعدش. ولی واقعا بدون تخت خواب برام سخته. میدونم رماتیسم دارم ولی فعلا چیزی معلوم نیست .چون به سرامیکای سرد خونه پاهام واکنش نشون میده و درد پا میگیرم. یه دل هم میگه لطفا برو یه دونه تخت تک نفره کوچیک بگیر بیا مثه آدم زندگیتو ولی بعدش میگم تخت نوجوانی که یک و نیم نفره اس برام خوبه!بهر حال هنوز دودلم. روغن مایع تموم شده بود ...از دیروزم میگن روغن پیدا نمیشه تو فروشگاهها!گفتم بجای 10-20 تا 4تا میگیرم هم برای خودم هم برای خونه مامان.دوتا واسه خودم و دوتا واسه اونا.دروغ چرا !آدم وحشت میکنه .ترس که جای خود داره . خدابخیر کنه واقعا. یه گونی هم برنج یدم .اونم به مامان دادم. من همین 5 کیلویی برام کافیه.یه نفرم دیگه!گفتم بذار بمونه تو خونه ان شالاه نیازضروری پیش نیاد برامون . وگرنه بهرحال باید بپزیم و استفاده کنیم . یه مقدار هم سیب زمینی و پیاز یدم .خودم تموم . گفتم کوچولوهاشم برای من سوا کنه. البته بازم میگم بهرحال یدی اگه انجام میدیم بهرحال یه زمانی تموم میشه دیگه . قدیما تو خونه   ازین جور چیزا زیاد داشتیم. خیلی بابرکت بود .من خودم تموم شدن قندو شکر رو حتی چای رو اصلا نمیدیم.اصلا گونی برنج معلوم نمیشد کی تموم شده. (البته نه اینکه انبار کرده بودیم ها) ولی واقعا مایحتاجمونو یه جا می یدیم. حالا بنظرم 6ماهه بود یا یه ساله. ولی واقعا برکت داشت همه چی.همکارم رفته 14 بسته نوار بهداشتی تافته یده!!!میگم دختر چه خبره! بابا میگرفتی 2بسته -5بسته !!!من خودم قبلنا بسته 10 تایی می یدم اصلا معلوم نمیشد کی تموم شده! منتها الان که پیدا نمیشه حرص و ولع پیدا کردیم.نمیدونم داریم با خودمون چکار میکنیم! شاید منم کار اشتباهی .ولی واقعا روغن مایع یه کوچولو مونده بود .روغن جامد هم اصلا ندارم .دلم خیلی گرفته بود .باید میرفتم سرخاک پدرم...باهاش یکم درددل و گریه ام گرفت.به اقاجونم گفتم برامون دعا کنه. بدجوری بهم ریختم . حالا من به جهنم !یه خونواده ای که بچه کوچیک داره .خونوادش شلوغه چیکار کنه! بچه های  نسل جدید که ندارم براشون تعریف نشده!!!واقعا میگم هااا. بچه های نسل جدید معنی ندارمو نمیدونن!بعدا رفتم جلوی مزار و باهاشون دردودل . خدایا بخاطر همه عزت و بزرگی و محبت بدون چشمداشتت به همه ما رحم کن.خدایا خیلی ها هستن که واقعا نمیتونن .واقعا موندن.به حرمت عزت و جل به همه مون نظر کن.آمین.

بذارین قضیه دوست صمیمی 20 ساله ای باسم مریم رو هم بنویسم چون واقعا شستم و گذاشتمش کنار! میتونم بگم تقریبا حرفهای زهرا رو بهم زد. دیروز زنگید ومن باز ج ندادم. اخه ی که 4ماهه دوست نزدیک منه و یه خیابون اصلی بامن فاصله داره  و زنگ در خونه منو نزده ،میخام چیکار.چرا من روز اول زایمان تو بیمارستان بالای سرش بودم!!!اصلا چه ومی داشت! محبت .حس دوستی و داشتم. خاستم خوشحال بشه که روز اول زایمانش بالای سرش ایستادم و با افتخار میگم که دوست صمیمیشم!!!همه مون مشکلات داریم. مگه من مشکلاتم خیلی کمه! مگه من بخاطر زندگی جدیدی که به تنهایی  بوجودش اوردم ؛آسیبی ندیدم ! مشکلی نکشیدم. مگه من با کارگرای بی ادبی که حرف حالیشون نمیشد دهن به دهن نشدم. مگه ازار دهنده نبود  با افرادی هم کلام شدم که خودمو زن فرض ن !مرد دیدم خودمو. شب گفتم بذار پی ام بدم به مریم! که هی هفته ای دوبار نزنگه !انگاری من قطب جنوبم و اون قطب شمال!!!اصلا برام توفیری نداره بهم بزنگه یا نه! برای من وقت قبلی تعیین میکنه ! دقیقا مثه زهرا ..وقتی بیکار شدن بیان و ی مثه منو دوست خطاب کنن. مگه بخاطر نفعی پاشدم روز اول اسباب کشی بدو بدو رفتم خونه اش!!شعور مهمه تو زندگی .پروفایلشو عوض کرده نوشته چیزایی رو با پول نمیشه ید! خاستم بگم محبت و درک و فهم رو بهش اضافه کن که ندارین!!شعور هم همچنین . بیخیال...میگه بارها خاستم !!بیام خونت!!و بهت سربزنم!کادوتم اماده (منظورش همون کاسه بشقابای اضافیشه که  دوماه پیش گفت میارم برات!!) خج آوره.خانوم نشسته کلی با خودش فکر کرده که  همیشه میخاس بیاد بهم سربزنه! ولی با خودش گفته من هرروز هرروز برم خونه اش .خونوادش (یعنی خونواده من ) خوششون نمیاد!!!!گفتش مشکلات زیادی داشتم!!میخاستم روز تولدت!!کیک بپزم (بزک نمیر بهار میاد)و بیام خونه ات.!!من روز تولدم رو  هیچوقت با ی نبودم .اینو قشنگ میدونه.گفتم 4ماهه زنگ در خونه مو نزدی! من فک می خونه مامانم هستم ،معذب میشین. گفتم حالا که فکرای زیادی کردی باخودت!!!پس رفت و آمد من به خونه ات و زندگیت خیلی اشتباه بوده!!یعنی من چرا فکر ن که رفت و امد زیادیم باعث ناخشنودی خونوادش نمیشه!!چقد احمق تشریف دارم. دست خالی پامو نذاشتم تو خونه اش!یا بجای اژانس دعوتم کرده باهم جایی رفتیم .یا کاری داشته که بدو بدو رفتم خونه اش واصلا فک ن ناخشنودی پیش خاهد آمد!!!چقد من فکرم عقب موندس! که نمیدونستم رفت و امد باعث ناخشنودی خونواده میشه.اصلا یادم نمیره زمانی که خونه گرفت ،پابه ماه هم بود .زنگید بهم گفت سلماز روم نمیشه بگم ولی اگه میتونی بیا عصری یه کمکی بهم !!گفتم مریم به من نگی میخای به کی بگی!!!باوجود دعواهایی که با ننه ام داشتم بخاطر اینکه داشتم ماشین خودمو سوار میشدم و بعداز ظهر جایی میرفتم ،حاضر شدم و رفتم بهش کمک و ساعت 8عصر تابستون بود که ننه ام شمارمو گرفت و هر چی از دهنش درمیومد گفت!!گفتم مریم کمک لازم داشت اومدم اینجا!گفتش مگه مریم خاهر نداره!!!چه بد که الان میفهمم  توهینای ننه ام بجا بود!!!من بخاطر منافع دوستم اونجا بودم.بخاطر کمک و محبت !!!ولی الان 4ماهه زنگ در خونه منو ی نزده!چون باخودشون فکر !که خونواده ناراحت میشه !!این خانوم هر روز هر روز بیاد!!خج آوره !شرم دارم از خودم! همه مون مشکل داریم ریزو درشت. اینا بهونه اس همش. قرار نیست که یکی مشکل داشت مثلا دوستشو فراموش کنه!یا تعیین وقت قبلی کنه!!مگه من گردن ش ته کم مشکل داشتم با ننه ام...هرچی از دهنش درمیومد به من میگفت! ننه ام اره .ولی تحمل . تحمل .باهاش جنگیدم تا بدونه من هم حق انتخاب دارم.هفت سال طول کشید که من بقبولونم که من چاردیواری میخام ...زندگی مستقل میخام.من راهمو انتخاب کرده بودم. به مر مثه میم اعتمادی نیست .خیلی وقته قبول دارم و با چشم خودم دیدم که تکیه گاه بودنشون کوتاه مدته!شاید غرور و خودبزرگ بینی محسوب بشه این حرفم ولی حقیقتیه که تموم وجودم لمس . نمیتونم دروغ بگم...فقط میتونم واقعیتی رو که دیدم ازش حرف بزنم..همه این زندگی هم نظر و لطف خداست وبس...شاکرم برای تمام دقایقش.سعی هم میکنم ناشکری نکنم...الان برای من مایه و خواریه که وقتی به دوستام نیاز دارم به من وقت قبلی بدن!!یا بشینن برای خودشون فکر کنن. بنظرم خیلی خسته کرده خودشو با این همه فکر!!!گفتم پس من خیلی کار اشتباهی که رفت و امد باهات!!بهش گفتم از خودم خج میکشم.به مامان دروغ گفتم که مریم و زهرا هم اومدن خونه جدیدم!!!شرم آوره برام که این همه سال همه چی یه طرفه بوده!!گفتم مزاحم زندگیت نمیشم .وچون دلم ش ته جواب تلفنتو نمیدم! من چرا با همه مشکلاتی که سر رفت و امد با دوستام بود ، بلند میشدم میرفتم سراغشون !چقد م من!چرا نفهمیدم که پشیزی ارزش ندارن.حالا که باید خودشونوو و دوستی مز فشونو ثابت می دارن مشکلاتشونو میریزن جلوی من!مگه من تو آسایش و رفاه بودم این همه سالی که میخاستم چاردیواری داشته باشم برای خودم. مگه من کم حرف شنیدم ا زننه ام که ا ش منو پارسال از خونه انداخت بیرون!!به ی حرفی زدم !چقد احمقم من ...چقد فاصله بوده بین مون.خاستم دیگه بهم زنگ نزنه .واقعا تمایلی نداشتم به این دوستی مز ف ادامه بدم. خیلی بی ارزش بودم براشون .درست مثه زنگ تفریحی باهام رفتار ! کاش فکر اینم از سرم باز بشه .هرکی سرش به زندگی خودش گرمه. من دلم بشکنه مغرور نیستم به اون حد؛ ولی واقعا میذارم کنار! چرا وقتی من مشکل عمیقی با ننه ام داشتم بااینا رفت و آمد !دنبال تسکین بودم! ماشالاه آدمیم دیگه !حیوون که نیستیم! وقتی دوست صمیمی من از دم در سوار ماشین من میشه و دم در خونه اش  از ماشین من پیاده بشه ا ش همین میشه!!میشه وظیفه! ولی وقتی نوبت به خودشون میرسه !آسمون و ریسمون میبافن .حیف این همه سال!!!حیف....مثه مگسانند دور شیرینی...





2مهر

درخواست حذف اطلاعات

تولد سه سالگی ی منه ها......اونم معلوم نیست چشه....کلی خاطرات دارم توش که وقتی میخونم انرژیم تجدید میشه....خدایااااااااااااااااااااااا...




3مهر

درخواست حذف اطلاعات

دیروز رفتم دوباره ید . یه وسیله برقی میخاستم بعنوان اجاق برقی (اززونا که گرد هستند) یه لحظه به ذهنم رسید خیابون آهندوست چندتا مغازه داره که حتما پیدا میشه اونجا .یه گاز پیک نیک هم باید می یدم. چون مجتمع هستش .ذاتا دوبار تا حالا اتفاق افتاده که قطع گاز رو. یه بار برای عدم پرداخت شارژ ملت .ویه بار هم برای قطعی گاز که از اداره گاز بوده (انگاری نشتی داشت) گفتم بذار دم دستم وسیله  دیگه ای باشه. یه اجاق برقی که  کوچیک و گردهست  .40 تومن بود. ویه دونه گاز پیک نیک بزرگ که 65 تا گرفتم. م به نصاب گفته وقت بذاره این رو ببریم بندازیم پشت بوم. تو تراس وصل .اونجام جاگیر هستش ویه مقدار هیات مدیره زر  زدن که جلوی چشمه(البته اخلاق هیات مدیره رو بگم بهتره به هر کی که تازه اومده یا وسیله ای یده که جلوی چشمه) بیشتر گیر میدن و خودشونو نشون میدن بقولی...(اونروز دقت یکی از همسایه از بزرگراهی که کنار مجتمعه قشنگ دیده میشد)همسایه روبرویی من رو شاید تعریفشو اینجا..یعنی مستقل  بودن اونو ومن زمین تا آسمون میفرقه ...یه اخلاقایی داره که دیدنیه...ترجیح دادم بعدازون شام شب!!!دیگه باهاش ارتباطی نذارم... رفتارش ،طرز زندگیش، طرز برخوردش با آدماو خیلی از کارای دیگه اش بامن نمیخونه.خلاصه هرکی سرش به زندگی خودش باشه بهتره...حالا قرار شده زمان بگه تا بیاد حلش کنه این قضیه رو...راستش رو م بدون دادن هزینه ای از طرف من اورده نصب کرده.خودمم گفتم بهش اون زمان که مهدی پول ندارم بابت . اونم گفت من خودم حلش میکنم. حالا نمیدونم کی بخاد پولشو .معلوم نیست. ولی وقتی 6ماه دوم سال میشه .شروع میکنه به ندارم ندارم هااش. واین اخلاقیه که نفرت دارم ازش!!چون خودم خیلی شنیدم که پاییز یا زمستان هزینه هایی کرده که بعدن ازش حرف زده!!این 6ماه دوم رو  فقط میتونه بناله برای من! البته قبلا اهمیت میدادم ولی دیگه اهمیت نمیدم.حوصله بعضی اخلاقاشو که فقط منحصر به منه رو ندارم...ومیدونم ازروی عمد ندارم ندارم میکنه بالا ه 4ساله میشناسمش .اونم 4سال منو میشناسه.صبحی  پی ام داد .گفتم یه پیک نیک گرفتم باید بدم پرش کنن. گفتش سرظهر میگیرم ازت میبرم پرش میکنم. این بزرگه رو  گرفتم که دیگه خیالم راحت باشه. میذارمش اتاق وسطی پایین کمد بدون در،که فقط طبقه طبقه اش گفتم .خوبه جاشم پیدا شد. خخخخ. الهی بامید خودت.




25شهریور

درخواست حذف اطلاعات

دیروز تصمیم داشتم برم خورد و خوراک بگیرم مثه برنج و مایع ظرفشویی و مرغ و ازینا.حساب کتابامو دیدم پول اضافی دارم برای ج این ماه. تصمیم گرفتم هم برای خودم بگیرم هم برای مامان . از یه فروشگاه که ید میکنم خیلی راحت میشه کارام. از هرچی دوتا برداشتم وکلی ید . 300وخورده ای شد. برنج و گوشت  مرغ و مایع ظرفشویی و دستشویی 4لیتری .و یه مقدار وسایلای دیگه.خوشحال شد .تشکر هم کرد.گفتم بذار چیز میز بگیرم براشون حالا که میتونم. برگشتنی رفتم لوبیا گرفتم اونم لوبیای قلمی !دلمه هم از ساعت6 وقت گذاشتم برای درست ش. م رفته بود شهرستان تازه برگشته. گفت میام یه سر بهت بزنم. برام هندونه و بزه گرفته بود. دلمه هم داشت خوب پیش میرفت که ا ش یکم نشستم پیش م دیدم ای دل غافل! فقط کاش زیادی نسوزه تهش!!یه ساعتی نشست .منم اصلا حال نشستن وحرفیدن نداشتم. خودشم خسته بود .(حوصله م رو هم نداشتم راستش) .بلند شد رفت.الهی شکر...




1مهر

درخواست حذف اطلاعات

بوی ماه مهر اومد .البته من بوی پاییزو خیلی وقته حس . امروز که یک مهر هستش یه حس دیگه ای داره. من مهرماهی ام.خخخخخخخ....همیشه سعی میکنم از اول مهر خوش بگذرونم!! تا ا مهر بعدشم بچسبه به آبان بشه ماه مهربان!!خخخخ.بعدش ماه مهربانم خوش باشیم.!!هر کی ندونه فک میکنه از درودیوار بالا میرم هاااا اونقد که خوشی انجام میدم. خدایا شکرت باشه. چندروز تعطیلاتو یا بیرون بودیم یا خونه من یا خونه علی یا خونه محمد..گذشت بهرحال . ولی ظهر عاشورا نشستم جلوی مسجد و مثه خیلیای دیگه ضجه زدم و هق هق گریه و از اقا خاستم که دعام کنه تا مال حلالم به خودم برگرده و به اسمش قسم خوردم که هیچوقت از حروم خوری که مال حلالمو  ازم گرفت و برنگردوند،نگذرم.خود خدا هم میدونه. شام غریبان هم یه شمع روشن تو خونه خودم و دعا بازم. الهی بامید خودت. قرعه کشی همکارا که ا ش هست من دوتا اسم قرعه کشی داشتم. خدارو شکر باشه که ا ابان و ا آذر  بهشون میرسم. اونوقت میتونم مبل و تختمو هم ب م  وبازم خداروشکر که وووی بگم!؟ اقساط مهر ماه تو حسابمه و فقط الان1550 تومن میمونه چکهای آبان ماه.هوووووووووووووووووورااااااااااااا. داره تموم میشه . میخام بگردم و دوباره قیمت کنم مبل و تخت رو و بریم برای چکهایی که از ا ابان ماه خواهم کشید!!!البته نقد هم میتونم ب م منتها میتونم یه مبلغی بدم و بقیشو چک بدم... از خوشحالی به مامان هم گفتم. به م هم گفتم .فکم بازه ماشالاه! هیچی رو نمیشه نگه داشت !!خخخخخ. الهی شکرت باشه.




23شهریور

درخواست حذف اطلاعات

دیروز معاینه فنی ماشینو گرفت.خیالم راحت شد. قوبون ماشینی  برم.دلبستگیم همینه .صبح با هم میریم سرکار .ظهر باهم برمیگردیم  .بیرون با هم میریم.فقط خورد وخوراک و خابمون جداست .که اگه میشد دیگه عالی عالی میشد.خخخخخ.سرظهری به میم زنگیدم. رفته تهران با مینی بوسش.مسافر برده  . یکم حرفیدیم چند دقیقه. دوباره دیدم زنگید .گفتش قسط بانک قوامین رو پرداخت ن زنگیدن به ضامن. تقریبا ساعت یک رو رد کرده بود. شماره کارت گرفت.پول بریزه برم کاراشو انجام بدم .کارت خودشو نبرده بود. رفتم ازرییس بانک شماره ک و بگیرم .رسیدم دیدم درو بستن!رییس تا منو دید در رو باز کرد.بلند شد برای احترام .چقد اقاست این رییس.خلاصه شماره ملی م رو دادم تا شماره ک و بهم بده.میگم شهرستانه.فقط خودشو برده!خخخ.خندم گرفت. خلاصه  از کارتم دوباره زدم به کارت قوامینش.بدو بدو اومدم. کارام مونده بود .ارسال .نرفتم دیدن اقاجونم.دلم تنگش بود ها ولی خسته بودم  .ببخشید اقاجونم.یکم دراز کشیدم .مامان زنگید حرفیدیم.رفتم روغن موتور ماشینو عوض کنم.با یه ضدیخ یتری و تعویض هوا .110 تومن جش  شد.شب رفتیم خونه محمد. رفته کرمانشاه برای ده روز برای کارای  وام ز له زده ها.درست گیلانغرب! خاهرعروس هم اونجا بود  .مثه عقده ایها فقط از داراییهاشون میحرفن. وانیا میگه این گوشی ایفون سی خالمه. همه هاش ماشین دارن!نمیدونم این کادو رو دو سالگی برای وانیا یده ش. قمپزش  اسمونو داره میکنه که همش از سرسلامتی برادر منه.بدم اومد از اون شرایط. همش عقده داشتناشونو به رخ میکشن.اوریا چقد تپل شده بود. همش سه هفته ندیدمش.همچین معلوم بود رشدش. خوش خوراکه ماشالاه.این قمپزاش بچه هارو عادی بار نمیاره.همش میگن اینو داریم اونو داریم. برگشتنی به مامان میگم باید میگفتی منم هیچی کم ندارم ! تازه اپارتمان هم دارم!خاهری میگه ما که عقده ای نیستم. واقعا هم از رو عقده اس. بچه هم خوب تربیت نمیشه. برگشتنی همچین خ دم که تلپ افتادم از خستگی.امروز قراره بریم بیرون  .ماهان هم میاد بنظرم  . خدایا بامید خودت.




20شهریور

درخواست حذف اطلاعات

زهرا امروز زنگید با کمال پررویی بد ارم کرد! میگه وقت ندارم . میخاستم مهرماه بیام خونت! منم با کمال پررویی شستمش و گذاشتمش کنار! بیخودی صمیمیتمونو !!با اینا طولانی نکنیم.ادم خودش خج زده میشه که میگه  با اینا 20 ساله دوستیم.برای من وقت قبلی تعیین میکنه.همون پارسال باید میذاشتمش کنار. همون موقع که شوهرش اجازه نداده بود یه دونه جاروبرقی رو یه ساعت امانت بیاره برای من! اینا فقط دوستای روزای خوشی هستند. نوشته تو اس ام اسش زنگ زدم جواب ندادی فرشته مهربونم!!کارت میزدی خونم درنمیومد. میگه تو ارزشت  بیشتر ازیناس میخاستم دست پر بیام! گفتم مگه من دنبال دست پر تو هستم! اگر که اینجوری بود خیلی وقت پیش بیخیال دوستی مثه تو میشدم.ا ش گفتم دلم ش ته! حنابعد عروسی... به درد نمیخوره! الان من الاغ بودم بال بال میزدم شونصد بار میرفتم. انگاری فقط ایشون کار میکنن!ما اصلا نه کاری داریم نه باری....مهم نیست .بیخودی ازین به بعد زرزر نمیکنم زهرا دوست صمیمی منه!رفتم بادلاستی ماشینو تنظیم کنن که یارو گفتش این سوزنی لاستیکات ازبین رفته عوضش کنم...منم نه نگفتم. 40 تا درومد .هرموقع هم باد لاستیکاشو میدادم تنظیم اصلا فرقی نمیکرد..از اون پیستون باید ایراد داشته باشه که ان شالاه درست شد. دوستی که برای دیدن من زمان تعیین کنه یعنی دنبال اینه فراغت خودش جوربشه...اینا همون بهتر برن بادوستای دیگشون خوش باشن تا وقتش بیشتر ازین تلف نشه. گفتم هم شرمنده خودمم هم خج میکشم! هم اینکه به ننه ام گفتم دوستام اومدن چشم روشنی !!خونه ام..اه بابا ....چشم و دل خودم روشن باشه .همش امید بخداس.همش توکل بخداس.شکرش باشه.من گفتم خونه ننه ام هستم اینا رفت و امد نمیکنن. نگو اصلا وقت ندارن ...بیخیااال.  نه حس خوبی دارم ونه حس بدی. چون واقعا خیلی خوب شناخت دارم ازشون منتها یت خودمه که برای همه کارشون و همه حرفهاشون وقت دارم. یکی که 12 ماه سال پول شارژ نداره (یعنی برای من) چه دوستی اخه...اصلا تمایلی ندارم بهش. قبلنا حس خوبی داشتم. بنظرم اون حس از دل خودم بود که منتقل میشد.شکرش باشه. ناراحتم هاا.ولی ذهنم زیاد مشغول نیست. وقتی  ی بهت بی تفاوته نباید بیخودی اهمیت داد بهش. دلخورم ازش واقعا. الانم خسته ام.کاردنیا همینه.. دخترها هم همدیگه رو درک نمیکنن.وقتی من محبت میکنم زمان و مکان براش تعیین نمیکنم. خوشم نیومد ازینکه وقت پرشو به رخ کشید.گفتم اگه محبت باشه همه چی ممکن میشه.ولی وقتی ماشین پیدا نشه !یا راه دور باشه دیگه نمیشه چیزی گفت.ملت هم دوست دارن ماهم !!خج کشیدم ازون همه حس خوب .وقتی ملتو از دم در خونش برداری خیلی مهربون میشی !!ولی وقتی انتظار داشته باشی توی این سه ماه یه سر به ادم بزنن !!خیلی بی ادبیه!!خداروشکرر. درسته  بازم استرس و ناراحتی تنهایی رو دارم.ولی کمتر شده بنظرم. هیشکی نفهمید من محیط زندگی عوض شد .باید بهم توجه میشد .چون از لحاظ روحی یه بحران حساب میشد بحران خوب یا بد .بهرحال یه دوره ای بود که تموم شد.شایدم کمرنگ شده.شکرش باشه امیدم فقط به خودشه...هی دعوتم کرد برای ناهار فردا..ولی واقعا خوشم نیومد با ی برم بیرون که نمک نشناسه به چشم من! تو خونه خودشون خوش باشن. اوقات فراغتشونم با دوستای بهتر از من بگردن!توکل بخداا.





22شهریور

درخواست حذف اطلاعات
اصلا فک نمی ملت این همه اهل دل باشن. دیروز از یه کانالی کرم سفارش دادم و چون موجودی داشت دستم رسوند تا ظهر.ازینور هم میخاستم صبحی بزنم معاینه فنی که رییس برداشت برد ماشینو تا ببره معاینه فنی . برای کارای ماشین نه نمیگه.برخلاف همه دعواها و حرف ها. فقط ازش سوال ببینم معاینه فنی اشنا داره .که گفتش بده من ببرم حلش کنم. تقریبا قراره امروز حل بشه.بخاطر آلایندگیش مردود شده دیروز! ازونور هم سفارشمو  این خانومه دستم رسوند. میگه چون بار اولی ازم داری ید میکنی و بهم اعتماد کردی هزینه اژانس رو خودم پرداخت ...این کانالو خاهری معرفی کرده .میگه محصولاتش اصله...50 تومن دادم یه کرم کوچولووووی  سی سی گرفتم. خاستم بگم خانومی درسته من خودمم کوچولووام ولی این کفاف منو نمیکنه!!خخخخ.ماشینو که رفتم از رییس بگیرم. رفتم اینه ماشینو پیدا کنم .اونم تک آینه نه کلش. یه جا نزدیک خونه مامان اینا هست همه چی دارن.صبحی هم مامان زنگید که اگه نمیشناسی بیا باهم بریم یه جای دیگه هم هست .بدیم بندازن. گفتم اگه پیدا ن میام دنب . یه اینه تکی گرفتم با چسب دوطرفه باید بچسبونی . ان شالاه سفت بممونه .برگشتنی گفتم زنگ این همسایه روبرویی رو بزنم ببینم این لامپ یا سنسوری که ایراد داره  پای کیه. بیشتر از ده روزه درستش ن . نرفتم به این یارو هیئت مدیره بگم. دیگه خودشون بسلامتی داخل خونمونو چک نمیکنن ولی از راهرو که رد میشن.میبینن  دیگه.خلاصه.دعوت کرد رفتم داخل. بازم سوالای شخصی که منم میپیچونم و زیادی اطلاعات نمیدادم. فقط با این میحرفم هم تنهاس .وهم اینکه درکش ازون یکی ها یه مقدار بالاس. شام منودعوت کرد بند! تعارف اینا زدم و گفتش رد نکن یه امروزو بچسب و فردا روز دیگه ا س و اینا. حالا اماده شدیم و منم گفتم که من شب نمیتونم رانندگی کنم. گفتش با من میریم .منم گفتم شام هم مهمون من!قبول نکرد. اهل دلیه هاااا. نشستیم تو ماشین صدای ضبطش تا کجا !!اهل دل بود هااا ولی زیادی از نظرمن اهل دل بود. دیگه بند رفتیم حس می همه میشناسنش! به همه هم زل میزد وباهاشون میحرفید .یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااا.ولی خب صرف شناخت قبول باهاش برم بیرون. باید میفهمیدم چه طور خانومیه . اونم که فهمیدم. برگشتنی سیل مشتاق پشت سرمون زیاد شد و دوتا ماشین دنبالمون میکرد!!!اصلا از فرط خستگی حرفی نمیزدم. خوبه صدای ضبطش هم بالابود و  بازجویی نداشتم!!!خلاصه همه شهر رو میشناخت. ا ش هم رفتیم یه روضه حسین گذاشت تو ماشینش و چندتا دعا کرد و یه چای صلواتی خوردیم و برگشتیم خونه. چه شبی بود. اصلا نه اخلاقامون بهم میخورد نه طرز برخوردمون با آدمها. حس تنهاییش چقد بده که باهمه داره معا میکنه. با مردها بیشتر معا میکرد. یه عشوه و غمزه ای هم تو لباش و چ بود که یاد یه نفر افتادم. ولی خب بنظرم افتادم تو یه دعوت دیگه که باید از طرف من باشه. منتها به هم نمیخوریم که معا داشته باشیم. زن مطلقه ای هستش که بار اول گفت همسرم فوت کرده و بعد اینکه اومد تو خونه ام گفتش طلاق گرفتم. خاستگار هم زیاد داره . هی قمپز در میکرد که من دارم و جم میکنم و ال میکنم و اینا. ب میگه دو دانگ خونه مال منه! من که خونه ای ندارم !!یه کاغذی هم تو نگهبانی امضا انگاری درمورد سند خونه اس. اگه درست بشه که خیلی عالی میشه و با سند راحت میشه وام گرفت .یه چیزی به دلم افتاده کاش جور شه .امید بخدااا.هنوزم خسته ام ازبابت کم خو ب. بنظرم خیلی پاستوریزه ام . یا نی نی کوچولوو. خوشم نمیاد با مردا معا کنم. تک و توک  بهتره. نمیگم که اصلا نباشه  ولی تک و توک بهتره. نه با همه ملت. خوشم نیومد از اخلاقش. به درد دوستی نمیخوره. .همون یه دعوت شام و نهارشو عوض بدل کنم کافیه ...معا م درست نیست باهاش. دورادور خوبه فقط. الهی بامید خودت.



18شهریور

درخواست حذف اطلاعات
صبحی اصلا نذاشتن ساعت 8بشه که صدای اس ام اس برداشت چک رسید.بابا بذارید ساعت8 بشه آخه.منم گیج تشریف فرما شدم همش فک می 20 ام وقت چک ال جی هست! شایدم خنگ شدم هاا.ولی وقتی  متوجه شدم 18 ام هست.چک دیدم تو حسابم پول دارم. موند 2 تا 850 تای ال جی .دیروزم به همکارم که فرشامو ازون یدم 1 تومن هم دادم. دیدم اومد محل کارم. خداخیرش بده ازم چک نخاست یعنی گذاشت باختیار خودم هر وقت که تونستم  بدهی مو بدم. لطف بزرگی کرده اگر چک  میدادم باید نگران روز وصولش میشدم. گفتم بذار این ماه1 تومن بدم تا بدهی کمتر بشه. یه 700 تایی هم باید به اون پرداخت کنم. ویه دونه 500 تای ا بابت چک ک نت! ووووووووووووووووووی/..یعنی 3 تومن بدهی من  هست بابت این جینگیل فینگیلایی که یدم .خدارو شکرررر.امروز همکارم بهاره با مادرش اومد خونه ام. اولین بار بود برای دیدار اونم چشم روشنی خونم یه دسته گل خوشرنگ سبدی آورده بودکه اصلا انتظارشو نداشتم..خیلی قشنگه.شرمندم کرد. میگه اسمم رو زدم روش بذار م .میگم نه بذار بمونه .با دیدنش خوشح ر میشم.دوروزه افتضاحه وضعیتم. درد بدنم خیلی زیاده . اصلا اینجوری نشده بودم. امروزهم تموم بشه حالم بهتر میشه .بامید خدا. خوشحالم کرد واقعا.فک نمی بیاد. مامانش اونقد خوشش اومد از وسایلای خونم. حتی فهمید فرشام مدل دستباف گونه اس طرحشون!!خداروشکررر.



15شهریور

درخواست حذف اطلاعات

کاش همه روزای سال 97 رو که گذشت ،لحظه به لحظه مینوشتم توی دفتری.فقط خدا بود که دستمو گرفت و امیدم به خ خودشه که ولم نخاهم کرد  .همچین محکم گرفته که حس میکنم خیلی ناشکری که دارم به اونایی فک میکنم که سراغی ازم نگرفتن .ولی خدا هم باید بگذره ازخطام ،بالا ه ادمم ومثه همه نمک نشناسا از گوشت وپوستم .خدایا تنهاتر شدم ولی خیلی چیزا بدست اوردم. توکل بخودت.