رسانه
رسانه

یک ذهن مُشَبَّک



محمد ثلاث و لشگر بزدلان

درخواست حذف اطلاعات

از دوهفته قبل از آن شبِ معروف گلستان هفتم، در جریان ماجرا بودم. می دانستم چه خبر است. با جزییاتی بیشتر از آدم هایی که تلگرامی خبر فروارد می د و جوش می زدند. به همان کارهایشان اعتراض داشتم. اما بیشتر، به برخورد سلبی سیاستمداران و نیروهای اجرایی شان در برابر آنها معترض بودم. شبی که آن اتفاق افتاد اول از هرچیز به ج.ا بخاطر بی کفایتی و نابلدی اش دادم. از یک اتفاق کوچک، که می شد خیلی راحت تر جمع و جورش کرد، معضلی به آن بزرگی ساخته بودند. دراویش را می شناختم. از ظلم ها و بی مهری هایی هم که در حقشان رفته بود خبر داشتم. این را هم خوب می دانستم که بعضی هایشان چقدر با ج.ا زاویه دارند و خب امروز چه ی است که با آن زاویه نداشته باشد؟ حتی ماجرای مینی بوس هم که پیش آمد سر حرف خودم بودم. دوتا اجرایی یک جایی گاف داده بودند و دامنه ماجرا خونین تر و آتشین تر می شد. این وقت ها باید جوش عمو را هم بزنیم. عمویی که همیشه وسط ماجرا است و نمی دانیم حالش چطور می شود؟ زنعمو و پسرعمو خبر را شنیده و رفته بودند پاسداران شاید عمو را جایی پیدا کنند. آن شب چگونه برای ما صبح شد، بماند. برای آنها که عزیزشان با ماشین زیر گرفته شد حتما بدتر گذشته است.

بعدتر خبرهایی هم درباره آن شب و آن ماجرا شنیدم. اینکه محمد ثلاث ماشین را روشن کند و چند نفری را زیر بگیرد می توانست اتفاقی و ناشی از جو باشد. اما بالایی ها آن را کاری برنامه ریزی شده می دانستند. به هر صورت ثلاث اعتراف کرده بود. هم زیر کتک، هم غیر از آن. ی درباره اینکه ثلاث راننده ماشین بوده ابهامی نداشت. به گمانم حتی خود ثلاث هم مطمئن بود.

ب ش توییت کرده بود که «ادله غیرقابل انکاری» در اثبات بی گناهی ثلاث دارد. ی نپرسیده بود چرا این ادله را به دادگاه ارائه نداده؟ و اگر اینهمه غیرقابل انکار هستند پس چرا هنوز تردیدی درباره اینکه ثلاث راننده ماشین کذا بوده وجود ندارد؟ خانم مخاطبانش را زیادی جاهل فرض کرده به گمانم. بین اینکه بگوییم ی «بی گناه» بوده . یا اینکه بی گناه نیست اما «علل رافع جرم» دارد تفاوت زیاد است. او در هر صورت با همین توییت صدکلمه ای دستگاه قضا را فاسد و ناعادل جلوه داده و دستگاهی که یک سخنگو ندارد که از خودش دفاع د هم حقش است اینطور تهمت ها را بخورد. نوش جانش.

خیلی از فضلا و دانشمندان و نویسندگان هم روی خون های ریخته شده در خیابان موج سواری می کنند. خیلی وقیحانه. ی اگر ماجرا را نداند، فکر می کند یک نفر را از گوشه خیابان دستبند زده و برده اند که کنند. یک طرف معادله را به کل نادیده گرفته اند. شاید حتی منکرش هم بشوند. چند روز است به عزای محمدثلاث نشسته اند. بعید می دانم دلشان به حال ثلاث سوخته باشد. ی دلش نسوزد برای سرباز نیروی انتطامی که موقع انجام وظیفه هلاک شد، اما ناراحت ثلاث باشد؟ انسانیت فقط ثلاث است؟ توحش قصاص ی است که چند نفر را کشته؟ و حتی به خودشان هم، که می تواسنتند اعتراضی مسالمت آمیزتر داشته باشند خیانت کرده است. مساله روشنفکران ثلاث نیست. ج.ا است. هر ی به هر طریقی گامی برای مخالف با جزئی از آن بردارد، باید بولد شود. اما ی که فجیع کشته شده، حقش بوده و دلسوزی ندارد. باز صدرحمت به ثلاث که مخالفتش را با یک عملی نشان داد. اینها که پشت نام او و دلسوزی برای انسانیت از دست رفته مخفی شده اند، آنقدر ترسو و بزدل هستند که نیازمند ترحمند.

دلم برای ثلاث می سوزد. حتی مرگش هم دلسوزی ی را برنینگیخت.




قلبی چنین تپنده

درخواست حذف اطلاعات
اسمش را گذاشته ام قلب سمت راست. تپش ندارد. نبض نمی زند. لگد می زند. گاهی آنقدر محکم که از جا بلندم می کند. دست می کشم روی دنده های راستم، شاید چیزی آنجا پیدا کنم. چیزی به اندازه ی یک جنین کامل که می تواند اینقدر محکم لگد بزند. اما خبری نیست. یادگار 13 داد سال گذشته است. یادگار دردی که اول از قلب سمت چپ شروع شد، بعد به آنجا رسید. این یک سال بیهوده کوشیده ام با قرص درمانش کنم. خواسته ام جلوی لگدهایش را بگیرم. موفق نبوده ام. من خطر را بو می کشم. حس می کنم. ترس از خطر است که زیر دنده های راستم لگد می زند. بک جور هشدار است. قبل از 13 داد پارسال، یک بوق ممتد بود. یک جیغ تیز از گلوی یک دختربچه. به شک که می افتادم، دو دل که می شدم، حسم که ناخوب می شد صدای جیغ به کمکم می آمد. خطر را جیغ می زد و بعد به فرار تشویقم می کرد. اوا جدی اش نگرفتم. جای خودش را به این لگدها داد. انگار که اگر دردم بیشتر باشد، خطر را جدی تر می گیرم.
پشت فرمان بودم که لگد زد. جنس دست دوم شده بودم.می کوشید درستی فکرم را بهم ثابت کند. پس می زدم فکرهایم را. اما محکم تر لگد می زد. باید فرار می . از آدمی که دست دومم کرده بود، از آدمی که به دست دوم بودنم رضایت بیشتری داشت باید فرار می . باید از همه آنهایی که فکرم، اصلا حتی حضور بی خودم برایشان ارزشی نداشت، باید فرار می . تحقیر شده بودم. حقم نبود. چیزی گلویم را می گزید. جای لگد درد می کرد. من را به فرار می خواند. پاهایم را روی گاز فشار و بغضم را محکم قورت می دادم. اگر گریه می کارم تمام بود. چشم هایم از شب بیداری می سوخت. شاید هم از احتمال وقوع واقعه. وجی ها را رد می . رسیدن برایم مهم نبود. فقط رفتن و فرار را می خواستم. از اتوبان آزادگان سردرآوردم. گیج. گنگ. نامانوس. شادمهر داشت می خواند «نترس من کنارتم، فرقی میون ما نذار». صدایش را بستم. دروغ می گفت. همه آنهایی که از کنار بودن می گفتند دروغگو بودند. تنهایی ام را باید باور می . نقطه ای مثل وسط اتوبانی غریبه. بی دوست، بی رفیق، بی مونس. آدم وقتی می پذیرد تنهاست، می پذیرد بی استعداد است، پر از نقطه ضعف است، پر از خطاهای ریز و درشت دیگر است، اما خب بالا ه همین است دیگر و باید با همینش کنار بیاید، دست دوم نمی شود. ابژه نمی شود. تحقیر نمی شود، جایی که حتی حقش است تحقیر شود.
قلب راستم که لگد می زند، گردش خون در بدنم سریعتر می شود. می دانم باید دست بجنبانم. می فهمم که جایی جا مانده ام و زندگی دارد می دود.



در رفتن جان از بدن چگونه با دیگران کنار بیاییم؟

درخواست حذف اطلاعات

نوشته بود: "اگر به شما بگوید به احتمال نود درصد سرطان معده دارید چه می کنید؟" روی توییتش ماتم برده بود. چه می واقعا؟ واکنش های اولیه لابد سکوت و گریه و غم بود. فکرهای فلسفی بعدتر می آمدند. قکر اینکه ایا برای زنده ماندن بجنگم و یا تسلیم شوم. بدی اش این بود که درباره هیچ کدام نمی شد تنهایی تصمیم گرفت. این تصمیم ها بسته به کلی آدم دیگر می شود. پدر و مادر، دوست و برادر و کلی آدم غریبه ی دیگر که همه متفقند خب زندگی به هرحال به مرگ می ارزد و باید برایش جنگید.

بنظرم آمد اصلا سوال مس ه است. خب آدم چه کار می تواند د؟ اصلا می تواند برای بیماری اش دقیقا خودش چه تصمیمی بگیرد؟ هیچی. پروسه او را به تن دادن وادار می کند. درمانِ اجباری. داروهای اجباری. ناامید از بهبود اما متظاهر به امید.

نمی دانستم اگر روزی ی چنین چیزی به من گفت چه می کنم. کمی از سوال جلو رفتم و سوال را از بقیه پرسیدم. اگر روزی من می مردم دوستانم چه می د؟ اصلا چطور باخبر می شدند؟ بجز دوسه تایشان ی دیگر شماره خانه مان را ندارد. طول می کشید تا اصلا متوجه غیبتم شوند. حتما دیگر وقتی می فهمیدند که همه چیز تمام شده بود. باید از این فکر وحشت می لابد. ولی بیشتر لذت بردم. گفتم چقدر خوب. مردن آدم نباید باعث دردسر بقیه بشود. واکنش ها را از خودشان پرسیدم. حتی نخواستند امکان مرگم را بپذیرند. فکرش قلقلکم می داد. آنقدر زیاد که باز هم جلو بروم. فکر اینجور مرگ شی پذیرش مرگ را بهتر می کند. آدم را در زندگی هم حواس جمع تر.

زیاد جلو رفته بودم. فکر مرگ باید حد یقف داشته باشد.




در ستایش چیزی عجیب که شاید نامش ترحم باشد

درخواست حذف اطلاعات
زیاد ترحم می کنم. زیادتر از ترحم بیزارم. بیشتر از آن از اینکه مورد ترحم قرار بگیرم فرار می کنم. مرز ترحم و دوست داشتن را می شناسم. مرزی کت و کلفت است. اما آدمی که ترحم می کند حواسش نیست. به طور واضحی مرزها را نادیده می گیرد. لمسشان نمی کند. برای همین کارش توی ذوق می زند. آدم ها حرفه ای ترحم نمی کنند. با این حال بعضی همین ها را دوست دارند. دوست دارند هرروز یکی از راه برسد، دست نوازش روی سرشان بکشد. مفشان را پاک کند و پول توجیبی بهشان بدهد. من دوست ندارم. من بیزارم. حتی اگر نیازمند همه آنها باشم، هیچ کدام را نمی پذیرم. من در پس زدن ترحم غیرحرفه ای تر عمل می کنم. ترحم آدم ها را برمیدارم و محکم توی صورتشان می کوبم. کلافه می شوند. می گویند دستمان را تا آرنج عسل کنیم باز هم گاز می گیری. راست می گویند. مناعت طبعم نمی کشد ی من را جیره خوار خودش بداند. از همین حرف های استقلال طلبانه. بابا می گوید «حسرت به دلم مانده یک بار یکی تان بیاید بگوید پول می خواهم. لباس می خواهم. ماشین می خواهم. هیچی. هیچی نمی گویید. از آدم هیچی نمی خواهید.» خودش اینجوری بارمان آوره. بار آمدن اینطور نبوده که هر روز یک مشق را بهمان دیکته کند.کمک ها را پس زده و یاد گرفته ایم کمک خواستن استقلال و هویت آدم را خدشه دار می کند. ترحم که دیگر آدم را خوار و ذلیل می کند. با این حال این را یادمان نداده که اهل ترحم هم نباشیم. با اینکه آشکارا داد می زنیم کمک ما از روی ترحم نیست، از روی وظیفه شناسی است، از روی انسانیت و شعارهایی شبیه این است، کارمان توی ذوق می زند. به گمانم همه اینطور باشند. ی هست که با صدای بلند بگوید: «من دارم به تو ترحم می کنم؟» فکر نمی کنم. این روزها مورد ترحمم. سنجیده ام آدم های اطرافم را. همان هایی که می گویند ترحم نمی کنند، بیشتر از همه مشغول به آنند. فقط مدلش فرق می کند. اگر معنایی دم دستی برای ترحم در نظر بگیریم و آن »توجه زیادی و بی منطق» باشد، ی که «بی توجهی زیادی و بی منطق» می کند تا بگوید در حال ترحم نیست، درواقع دارد ترحم می کند. فقط خودش را گول زده است. من می توانم برای یک مبتلا به سرطان دلسوزی کنم. هرشب با گریه حالش را بپرسم. بگویم برایش نذر کرده ام. یا می توانم اصلا حالش را نپرسم. چندماهی یک بار پیامی بدهم و بگویم به فکرت هستم ها. اما دیگر هیچ وقت سراغش را نگیریم. درواقع به او بگویم: «با تنهایی و بیماری خودت کنار بیا. از ترس اینکه فکر نکنی ترحم می کنم، مزاحمت نمی شوم.» نیاز شدید به توجه را پارسال روی تخت بیمارستان فهمیدم. کرارا سعی می پنهانش کنم. به دوستانم آدرس و نام بیمارستان را نگویم. به فامیل و دوست و آشنا نگویم. از ترس اینکه با آبمیوه بیایند و با اشکی در چشم نگاهم کنند. اما نیاز قابل انکار نبود. حتی شاید اسمش «نیاز به توجه» نباشد. نیاز به این بود که بدانم فراموش نشده ام. دعای آدم ها را لازم نداشتم. حضورشان را لازم داشتم. وقتی بچه ها آمدند و دوره ام د و آنقدر حرف زدند که پرستار بیرونشان کرد، این را فهمیدم. حالا فکر می کنم همه مان اهل ترحمیم، این که هیچ. اما آیا «واقعا» از ترحم هم بیزاریم؟ گمان نکنم.



بی رویا، بی زندگی

درخواست حذف اطلاعات

بزرگ ترین بدی در حق هر ی، کشتن رویاها و امیدهایش است. من به شما قصری می بخشم، اما کاری می کنم که حتی نتوانی برای فردایت هم رویای کوچکی داشته باشه. مجبور باشی در همین لحظه و اکنون زندگی کنی و هیچ نیم نگاهی به آینده نداشته باشی. در همین حالایی زندگی کنی که سرشار از ترس ها، تردیدها و دل نبستن هاست. زمانه ای که در آن نشود دل بست، زمانه ی مردن است.




صداهایی که ای کاش بمانند

درخواست حذف اطلاعات

کِی اینهمه معترض شدم؟ از سر خیابان داور که می پیچم تو از خودم می پرسم. حال ندارم کاوش کنم از لابلای وار وار دلیل و توجیه و بهانه، یکی را پیدا کنم و بگویم از همین وقت. ترجیح می دهم این آدم پرسشگر را بگذارم همان سر خیابان. آن یکی ام را بردارم و بروم گوشه ای بنشینم. آن یکی ام یعنی آدم چهارسال پیش. چادر ساده می پوشیدم. رو هم می گرفتم. جا اگر پیدا نمی یک گوشه روی زمین می نشستم. زیر چادر مچاله می شدم و از اولِ السلام علیک یا اهل البیت النبوه گریه می تا وقتی حاجی میکروفون را تحویل می داد. قبلا اینجا شرح مفصل نسبتم را با مسجد ارک و صاحب صدایش نوشته ام. حالا حوصله ی تفصیلش نیست. از خیابان داور که می پیچم، فکر می کنم اشتباه کرده ام. به غفلت یا به عادت برگشته ام اینجا. می دانم که مقاومت خواهم کرد. همه ی وجودم محکم می ایستد و نمی گذارد دلم به ماندن و نشستن و گریه رضا بدهد. صدا ولی معجزه می کند. هربار. سنگِ سختِ سراچه ی دل، تیزی ها و زاویه هایم را سوهان می کشد. نه فقط به این صدا، به صداهای دیگر اینجا هم عادت دارم. ملغمه ای از صداهای زیر و بم. صدای ی که امین الله می خواند و دیگر هیچ امین الله ای با صدای غیر او بهم نمی چسبد. صدای پیرمرد قدبلندی که می چرخد و داد می زند "صدقه، ج ه". صدای آن یکی که نمکی است و صلوات فرستادنش بین آنهمه صدا توی ذوق می زند. صداهای اینجا آدم را عادت می دهند و نبودنشان را زود متوجه می شوم. می دانم صاحب ص که صلوات می فرستاد از محرم تا حالا نیستش. نمی دانم حالا که نیست صدایش جایی دیگر شنیده می شود؟

محرم تا فاطمیه، فاطمیه تا رمضان و رمضان تا عرفه. ارک و بیت ا هرا و صنف، صداها شبیه همند. جای دیگر که می روم غریبه ام. صداها آشناهای نزدیکم شده اند. هرچقدر که می خواهم دل م، نمی شود. می گویم شب آ است، دفعه ی آ است، نمی شود. رفته بودم معجون بخورم. پایم به اینجا کشیده شده بود. شرطی شده بودم. توبه می از آمدن، اما بزرگ ترین هنرم توبه ش تن بود.




غصه های سرراهی

درخواست حذف اطلاعات

زمستانی که گذشت قصد نوشتن یک داستان کوتاه داشتم. داستان یک زن غمگین که هر غروب سوار اتوبوس هاس جمهوری به بهارستان می شود و غم هایش را توی اتوبوس جا می گذارد. هر ی بعد از او سوار اتوبوس می شود و سرجای او می نشنید، غم او را بر می دارد و غمگین می شود. یکی از این بین بود که بیشتر گذرش به جای زن می افتاد. فهمیده بود زن عامدانه غم هایش را جا می گذارد. انگار وظیفه خودش می دانست که هرروز غم های زن را بردارد و غصه بخورد. مثل خیلی دیگر از کارهایی که دوست داشتم و نشد، این یکی هم فراموش شد.

دیروز گذرم به خیابانی افتاد که زمانی برای کار به آن مراجعه کرده بودم. یکی از آن سازمان های مخوف که اسم و رسم خاصی ندارند اما توی دلشان تشکیلاتی دارند که بیا و ببین. من بعنوان یک پژوهشگر به آنجا رفته بودم. ایده داشتم. طرح داشتم و برای پیشبرد آن، به پول نیاز داشتم. پیشنهاد یک دوست بود که با آن سازمان که اتفاقا یکی از کارهایشان مسئله ی ن بود همکاری کنم. خانومی که به ملاقاتم آمد بیشتر از آنکه طرح من را بداند، تفتیش عقایدم کرد. چپ چپ نگاهم کرد. جایی که فقط سه تا زن بودیم سفت رو گرفته بود و انگار می خواست از زیر چادر من چیزی پیدا کند که بگوید تو آدم درستی نیستی. برخوردی به غایت برخورنده. شخصیت له کننده. گفت بروم و منتظر بمانم رزومه ام بررسی شود و بهم خبر بدهند. ندادند. بهتر که ندادند.

دیروز گذرم به جاهای دیگری هم افتاد. به خیابان مفتح جنوبی. یاد روزی بودم که یک گوله سنگین در بودم. پر از اشک و غصه. از مفتح شمالی سرازیر شدم پایین. غصه هایم را سر راه جا گذاشتم. به جایش می خواستم سهمی از شادی بردارم. اما توی خیابان خبری از این چیزها نبود. غصه زیاد ریخته بودند، اما شادی وجود نداشت. ی شادی هایش را، برق چشم هایش را در خیابان جا نگذاشته بود.

دیروز گذرم به کریمخان هم افتاد. به خیابان میرزای . به کوچه 5. تپش قلب گرفتم. زخمم هنوز ه هم نبسته بود. چه برسد بخواهد تازه شود. فکر چقدر زمان لازم است تا گذرم به گوشه گوشه ی این شهر بیفتد و چیزی یادم نیاید؟ زخم هایم را، غصه هایم را، اش هایی که روی روحم انداخته اند را یادم نیاید؟ چقدر زمان اگر بگذارد فراموش می کنم در کجا غصه ای را به پشت دیواری پرت کرده ام، یا از موسسه ای قرار بوده بهم خبر بدهند و نداده اند. چقدر اگر بگذرد، خودم را در خیابانی پیدا می کنم که عجیب آشناست و دیگر یادم نمی آید که یک شب در آن گم شده بودم؟ یادم نمی آید یک شب از بنیاد تا حوالی خانه را از آن مسیر پیاده رفته ام؟ خیلی. می دانم که خیلی زمان لازم است و زندگی هم جوری است که نقطه ضعف های آدم را چاله می کند سرراهش.

زنی که غصه هایش را هرروز در اتوبوس های جمهوری به بهارستان جا می گذارد، غصه ی غم هایش که سرراه مانده اند و ی برشان نمی دارد را هم می خورد؟




عذرخواهی می کنم، پس هستم

درخواست حذف اطلاعات

هرچندماه یک بار حجاب اجباری و تبعاتش بحث داغ روز می شود. به اینکه چقدر اولویت هست یا نه، چقدر سرگرمی است یا نه و اصلا اینکه چقدر حجاب اجباری خوب است یا نه، کاری ندارم. آنچه برایم مورد توجه قرار گرفته واکنش مذهبی-چادری ها در برابر این دعواست. اساسا اینکه این ن چه از نوع چادری اش و چه از نوع بی حجابش چقدر در این بحث اهمیت دارند مورد سوال است. ظاهرا دعوا بر سر چیزی است که به ن مربوط می شود. اما بعید می دانم در واقعیت امر ن سوژه این موضوع باشند. واکنش ن چادری اطرافم در قبال برخوردهای منفی گشت ارشاد/ نیروی انتظامی در دو دسته قابل تقسیم است. آن ها که هم نوا با گشت ارشاد معتقدند برخوردها باید هرچه شدیدتر باشد و ن غلط می کنند که در جمهوری شریف ی بی حجاب تردد می کنند؛ و آن هایی که هم صدا با معترضین دیگر برخوردها را محکوم می کنند و نیز در همین دسته آن ها که خود را به خاطر چادری بودن مظلوم و مورد اتهام می دانند. به خاطر چادری که سر می کنند و شاید به آن هم معتقدند، از انی که آزار دیده اند عذرخواهی هم می کنند. این موضع ضعف از کجا ناشی می شود؟ از همان سیاست حجاب اجباری و تودهنی زدن به مخالفان توسط سیاستگذاران حوزه حجاب در .

جمهوری ی چادری-مذهبی ها را در موضع ضعف قرار داده است. یک چادری و یک مذهبی حتی نمی تواند خواسته های اخلاقی خود را از هم شهری هایش مطالبه کند. مثال می زنم. چندماه قبل همراه خانواده به ارتفاعات شرق تهران رفته بودیم. یک ساعت بعد با حضور دو ماشین دیگر در همانجا صحنه ای را مشاهده کردیم که به گمانم بزرگ ترین چالش خانواده ی مذهبی من بود: یک گروه مدلینگ بودند. دو دختر و پنج پسر. وضعیت را در همین خلاصه کنم که دخترها دکلته پوشیده بودند و دقیقا جلوی چشم ما که یک خانواده بودیم با ژست های مختلف جلوی دوربین حاضر می شدند. تکلیفمان را نمی دانستیم. آنچه که می دانستم این بود که ما حق داریم در محیطی عاری از این صحنه ها یک تفریح خانوادگی داشته باشیم. فراهم محیطی امن برای خانواده از حداقل توقعات ما از است. ما «حق» داشتیم آن صحنه ها را نبینیم. این یک حق شهروندی بود: «لطفا به حریم ما احترام بگذارید.» اما حرف ما یداری نداشت. اولین اعتراض ما به پای حکومتی بودنمان نوشته می شد و احتمالا درگیری فیزیکی به دنبال داشت. مساله اول ما -شاید خودم- حجاب نبود. حق بهره بردن از طبیعتی بود که از ما سلب شد. توقع ندارید که یک خانواده مذهبی در همان محیط بمانند و لذت هم ببرند؟ این شد که در نهایت خشم و حرص آنجا را ترک کردیم. حرص من بر سر این بود که به شهروندان نامعتقد به حجابش ترس و به معتقدانش ضعف عطا کرده است. ما در موضع ضعف بودیم و این را فقط از چشم ج.ا، سیاستگذاری های غلطش و آمیختن همه چیز حتی شرعیات و اخلاقیات به سیاست ( بازی) می دیدم.

امروز توی تلگرام و اینستاگرام می بینم که زن های چادری از آنها که مورد برخورد گشت ارشاد بوده اند عذرخواهی می کنند. تنها به یک دلیل: چادری بودنشان. هرچه فکر می کنم با این عذرخواهی و بد اری که دارد بخشی از هویت مذهبی ها می شود، مخالفم. مخالفم که بابت رفتار اشتباه دیگران نه تنها پاسخگو، که بد ار هم باشم. آن هم در جامعه ای که درباره فردیت حرف می زنند، که از من می خواهند دیگری با بدحج و آلودگی تصویری اش بپذیرم و به او احترام بگذارم، اما بابت رفتار ی که فقط پوششی مثل من دارد عذرخواه باشم. می گویند خود چادری ها و محجبه ها هم باید به سیاست های درباره ی حجاب معترض باشند تا شاید اتفاقی بیفتد. اینجا را با آنها هم نظرم. ما باید معترض باشیم به سیاستی که هویت ما را عذرخواه و همیشه بد ار می کند. سیاستی که حریم من را مخدوش می کند. من نه تنها عذرخواه نیستم و نه تنها با آنها که به منِ چادری و حیثیتم های سنگینی هم داده اند و ی از قضا آن را نمی بیند، که متوقعم و طلبکار. من از سیاستگذاران و ی که با پوشش چادر رفتار اشتباهی مرتکب می شود، توقع دارم که بابت اشتباهاتشان از من عذرخواهی کنند. این مطالبه گری را ولو مورد تمس قرار بگیرد و هیچ اعتنایی هم به آن نشود، به شرمساری و بد اری ترجیح می دهم.





امید ز هر در که بریدیم...

درخواست حذف اطلاعات
مرز میان نفرت و دوست داشتن خیلی خیلی باریک است. بیست و چهار ساعت سرگردانی لازم داشتم تا این را باور کنم. بپذیرم و تصمیم بگیرم که متنفر باشم یا دوست بدارم. بیست و چهار ساعت حال تهوع و نزار لازم بود تا بفهمم یکی بین این دو وجود ندارد. برای بعضی چیزها و آدم ها وجود ندارد. یا نفرت است یا دوست داشتن. نمی شود بین این دو بود و هرروز با سمباده روح خود را اش داد. طول می کشید تا بفهمم. طول می کشید تا تصمیم بگیرم. آنقدر فداکار نیستم که دوست بدارم و چشم روی زاویه ها ببندم. چشم ببندم روی دروغ ها. روی قضاوت ها. روی گول زدن ها. روی قیافه ی اخلاق مداری گرفتن ها و بی اخلاقی ها. آنقدر هم کینه ای نیستم که بخاطر همه اینها متنفر باشم. یک وجب دل بلاهای زیادی سر آدم می آورد. دست و پای آدم را شل می کند. حتی برای متنفر بودن. همه آن چیزها که بدند قابل بخششند و همه قابل بخشش ها زجرآورترین وجه همانند. چه باید کرد؟ چه باید م؟ رها کنم. رها. رها. خوب که فکر اشتباه کرده ام همه ی این مدت. چیزی را به سختی در چنگ هایم نگه داشته ام که اصلا مال من نیست. تمام مدت فکر کرده ام خودم برایش تصمیم می گیرم. تازه فهمیدم ابژه بوده ام. درد همیشگی. معمولی بودن. ابژه بودن. فداکاری در حالی که فکر می کنی داری رشد می دهی و حضورت لازم است. طول می کشد آدم بفهمد نقش او را عمله بناهای دیگری هم می توانند انجام دهند. با آه و ناله ی کمتر. چه باید کرد؟ می گویم رها کن. بگذار برود. اصلا دیگر فاتی نداشته باش. گفتنش راحت است. پذیرفتنش سخت. عمل به آن وحشتناک تر. بیست و چهار ساعت لازم بود تا دوباره این فکرها را قرقره کنم. هنوز تصمیم نگرفته ام. هنوز نمی دانم متنفر باشم یا رها کنم. فقط می دانم دیگر دوست نخواهم داشت.



به بهای دیوانگی

درخواست حذف اطلاعات

گفت که دیوانه نه ای رفتم و دیوانه شدم

ویلچر را گذاشته بود جلویم و می گفت: «بشین روش تا بریم بخش». مستاصل مامان را نگاه . صدایم را از جایی دور شنیدم که با لرزش گفت: «مامان!» صدایم ماس داشت. خشم داشت. بغض داشت. توقع داشت. مامان همه شان را فهمید. گفت: «خانوم چرا با ویلچر؟ خودش راه میاد.» پرستار حوصله داشت. مهربان بود، شاید بیشتر دستپاچه. گفت بخش مریض اورژانسی را فقط روی ویلچر پذیرش می کند. روی ویلچر نباشم، باید منتظر بمانم تخت خالی پیدا شود و بستری شدنم طول می کشد. مامان با همین دو جمله هم صدا با او شد. زیر بازویم را گرفت تا روی ویلچر بنشینم. آنقدر بی رمق بودم که باید تسلیم می شدم. نشدم. روی ویلچر نشستن در آن لحظه هزارمعنی دیگر داشت. به رسمیت شناختنِ درد بود. پذیرش ش ت بود. باورِ این بود که کم آورده ام. اولین بار در زندگی ام بود که «واقعا» به حق دادم. حق دادم که تسلیم یدن ویلچر برای بچه هایش نشود. ویلچر قرار بود کار راه بیندازد، اما بارش سنگین بود. بار نگاه هایی که می آورد، بار قضاوت هایش. لب هایم را روی هم فشار دادم. پاهای بی حال و آویزان از تختم را در کتونی هایم فرو بردم و گفتم: «خودم میام.» پایم که به زمین رسید درد لگد زد. در همان گوشۀ راست، زیر دنده هایم. صدایم باید بلند می شد. نشد. درد توی صورتم سیلی زد. به چشم هایم فشار آورد. نفسم را حبس . سدِّ راه اشک هایم.

بخش جراحی ن طبقۀ سوم بود. یا چهارم. حالا دیگر یادم نمی آید. پرستار ویلچر را هل می داد و می رفت. می ترسید اگر بخش قبولم نکرد چه کند. مامان یک دستم را گرفته بود و بابا قدم های همیشه بلندش را کوتاه و آهسته کرده بود. راهروی بخش دراز بود. نمی رسیدیم. از نرسیدن گریه ام گرفت. راهروی دراز فکر های بی سروته را به ذهنم راه داده بود. یعنی فکرها از شب قبل به ذهنم آمده بودند. راهرو اجازه پرورش به آنها می داد. لباس صورتی و راه راه گشاد را که بهم دادند بغضم نو شد. مامان و بابا که رفتند خانه وسایلم را بیاورند، خیزیدم زیر ملحفه ای که بوی الکل می داد. گریه . زود خوابم برد.

**

یک سکۀ پانصد تومانی، زیر دنده های راستم می سوخت. کم کم بزرگ هم می شد. لگد می زد. از زیر دنده هایم لگد می زد و انگار راهی به بیرون می خواست. قاشق دوم سحری را که خوردم طاقتم تمام شد. صاف نمی شدم. خم، وسط آشپرخانه مچاله شدم. سر روی زمین گذاشتم و گفتم یاابالفضل. اسمش شفا می داد. باور داشتم. همیشه اسمش شفا بود. آن شب ولی سِحر من کار نکرد.

مچاله شده بودم. زیر چادر، روی پیاده روهای تبدار خیابان داور. حاجی ابوحمزه می خواند. روضه هم می خواند، روضۀ موسی بن جعفر. گریه می کرد. می خواند: « فما لی لا ابکی؟ ابکی ل وج نفسی...» از گریه نفسم بند رفته بود. از مردن می ترسیدم. از تنگی قبر، از تاریکی اش می ترسیدم. مردن درد داشت. دردِ آماده نبودن. دردی که مچاله، روی صندلی غقب ماشین می کشیدم. گریه های آن شب، شوخی بود. ترسی که آن شب داشتم، از روی جهل بود. توی ماشین با مرگ رو در رو شده بودم. چنگ انداخته بود روی حلقم. چنگ های تیزش را توی بدنم فرو برده بود. گوشۀ سمت راست، زیر دنده هایم.

تا صبح آواره خیابان ها بودیم. دنبال مرکزی که سونوگرافی داشته باشد. مُسَکن ها دردم را کم کرده بودند. چشمانم را هم تار. کورمال کورمال راه می رفتم. کورمال کورمال می رفتم که در فکر و خیالاتم هم گم می شدم. چیزی که من را به آن درد و آن عذاب رسانده بود، واقعی بود؟ اگر بنا به ارزش گذاری بود، ارزشش را داشت؟ آنموقع ارزش مردن هم داشت. بعدترش، حتی دو دقیقه ملال هم برایش زیاد بود.

شب بعد دوباره مهمان اورژانس بودم. مهمان بوی الکل، بوی خون، دلهره، عذاب آدم های منتظر در اورژانس. مچاله شده روی صندلی، منتظر تختی که خالی شود و پذیرشم کنند. اتاق گچ گیری سبز بود. رنگ دیوارش آدم را بی واسطه یاد دردهای نکشیده اش می انداخت. شیرِ آبش اب بود. هر ثانیه یک قطره چکه می کرد توی سینکِ گودش. توی آن شلوغیِ اورژانس چطور این صدا را می شنیدم؟ انگار در خلأ غرق شده بودم. در خلأ سکوت بود و صدای چکۀ آب. دستش را روی شکمم گذاشت. گفت هرکجا درد داشتی بگو. درد داشتم. به دنده های راستم که رسید، نعره زدم. از صدایم گریۀ سربازِ پاش ته قطع شد. عقب رفت. گفت: «آروم باش. تموم شد». تمام شدن برای او، شروع برای من بود. شروعِ عذابِ تشخیصی که باید بخاطرش در آن محیط خفه حبس می شدم.

مامان و بابا را به اصرار راهی خانه تا سحری بخورند. وقتی رفتند، کمر تا شده ام باز شد. روی تخت سرد خیره شده بودم به های آبی اطرافم، به سقف سفید پیش رویم، به قطره قطره سرم سردی که وارد رگ هایم می شد. سردم بود و گرما می خواستم. گرما، اشک هایم بود. داغِ داغ از چشم هایم سر می خوردند و زیر گلویم را غلغلک می دادند. نوشتن را نمی توانستم. به چت فاطمه رفتم. دستم را روی ویس گذاشتم و حرف زدم. گریه و حرف زدم. چند دقیقه شد؟ شاید یک ساعت. حرف هایم تمامی نداشت. اشک هایم هم. شارژ گوشی ام تمام شد. ساعت سه نیمه شب، اورژانس خلوت تر می شد. از کم شدن همهمه ها فهمیدم. بعدش صدای مریض ها بلند می شد. پسرک تصادف کردۀ تخت بغل که هق هق می کرد. زنی که چند تخت دورتر ناله می کرد. مردی که چاقو خورده بود و خس خس می کرد. صداها هیولا شده بودند. هنوز همه را با جزییاتشان یادم هست. یادم هست مرد چاقو خورده تا کی خس خس کرد و کی او را از اورژانس بردند. تیزیِ هق هق پسرک تخت بغل را یادم هست. زمان مفهومی نداشت. هیچ چیز دیگر هم. تنها چیزی که به رسمیت شناخته می شد، درد بود. عیار آدم ها را شدت دردشان معلوم می کرد و شدت درد، از ناله و فریادها معلوم می شد.

**

لباس صورتیِ راه راه به تنم گشاد بود. برای آدم های هم سایز یا هم سن من لباسی تدارک ندیده بودند. پرستار سرمم را که عوض می کرد، خون از دستم و آنژیوکد بیرون زد. فواره کرد. روی سر و صورت خودم، روی ملحفه ها، روی تخت. پیشواز خوبی نبود. از فکر گیر افتادن در جایی که این اتفاق ها، که بوی خون پیچیده در مشام، طبیعی باشد، غصه ام عمیق تر می شد. به لطف خونی شدن لباسم، لباس جدیدی گیرم آمد. دوسایز بزرگ تر از قبلی.

هم اتاقی ام پیرزنی بود کم حرف و پرحوصله. روبرویم، بیرون پنجره، کوه بود. کوه های شرقی ترین نقطه تهران. که خورشید از آنجا طلوع می کرد و غروب رگه های سرخِ آفتابِ داد را در آسمان تیره اش تحمل می . بخش جراحی ن در تصرف ن میانسال بود. نی که تنها فصل مشترکشان درد بود. دردی که شب ها شبح می شد. به اتاق ها سرک می کشید و هربار نالۀ ی را بلند می کرد. سخت تر از تحمل محیطی چنان ملال آور، ممنوعیت از خوردن و آشامیدن بود. تحمل سوزش مدام آنژیوکد در دستانم بود. دو وعده در روز آزمایش خون و سوزش سوزن در رگ هایم بود. گمان می درد، فصل جدیدی در زندگی ام باز می کند. من را به ورطه جدیدی از تجربه زیسته می رساند. چنین نبود. درد آدم را به تعالی نمی رساند. درد آدم را تحقیر می کند. کوچک و مچاله می کند. آدمی که گمان می برد روحش تعالی می خواهد، وقتی خودش را اسیر درد جسم می بیند، کوچکی خودش و خواسته هایش را می فهمد. آنچه مریض را افسرده می کند، به گمانم همین باشد. دردِ مبتلا شدن به وضعیت تن، اسیر شدن روی تختی که متعلق به خودش نیست، زنجیر شدن با لوله های پلاستیکی به همان تخت و تحمل صدای ناله هایی که هیچ کاری از او برای خاموش شان برنمی آید. افراخته اسمش را روزی که به ملاقاتم آمد گذاشت: «تجربۀ فشردۀ زندگی». احسان حسینی نسب گفت: « هر بیماری تجربه ای فربه در زیستنه». و حالا، فکر می کنم آن تجربۀ فربه و فشرده، برایم تنها یک عایدی داشته و آن هم فهمِ این بود که هیچ چیز در جهان، در سال های محدود زیستمان، ارزش مبتلا شدن به بیماری و اسیر تخت هایی که بوی الکل می دهند را ندارد. حالا عمیقا می دانم که به جای خودخوری می شود راه های دیگری هم در پیش گرفت. مثل دیوانگی.

پانوشت ضروری: این روایت از فقدان پازل اصلی رنج می برد. همیشه نگفته هایی در زندگی انسان هست و خب به قول شریعتی، ارزش آدم ها به حرف هایی ست که برای نگفتن دارند.




حس هایی که سر راه می گذارم

درخواست حذف اطلاعات

فکر طاقت نمی آورم. فکر دیگر تمام شد. گفتم برای آ ین بار بود که این حرف ها را شنیدم و سکوت . مطمئن بودم خشمم ادامه دار می ماند. خشمم به جای اشک راه دیگری برای بروز پیدا می کند. کلمه. تسکینم کلمات بودند که داغ و یک راست از قلبم بیرون می زدند. خودم را می دیدم که با غیظ می گویم من مراقبت ی را نمی خواهم. اشتباه می . دوباره همان آدم سابق شدم. اشک هایم که تمام شد، خودم را چلاندم. سرم را توی دست هایم فشار دادم و دنبال کارهایم را گرفتم. گفتم از بعد این دعوا پایم را از خانه بیرون نمی گذارم. گفتم محال است روزانه بجنگم و خسته نشوم. گفتم می نشینم خانه. امتحان هم نمی دهم. کار هم نمی کنم. آزمایش هم نمی دهم. ید هم نمی روم. گوشتِ بی خاصیت گوشه خانه می شوم. نتوانستم. در برابرِ میل شدید بیرون رفتن و کشف جهان بیرون مقاومت نتوانستم. دوباره روز از نو. روزی از نو. می دوم و بارها می ایستم. گریه می کنم و می خندم و خشمگین می شوم. سر درد می گیرم و خودم را به نئشگی یک کدیین می فروشم و دوباره س ا می شوم. فرقش این است که اینها برای فرار از وضعیت کنونی نیست. از سر اشتیاق کشف هم نیست. تنها یکجور بی حسّی مطلق است در برابر هجوم بی وقفۀ مراقبت هایی که مزاحمتند و دست و پا گیر. من از آدم های بی حس می ترسم. مثل چشمان . چشم هایی که هیچ ذوق و شوری ندارند. غم و کدورتی هم. بی حسند عمیق. من از بی حسی خودم هم می ترسم.




من آنِ توام

درخواست حذف اطلاعات
من آنِ توام، مرا به من باز مده
توی متنی که ترجمه می کنم نوشته: «and transferred us into the kingdom of his beloved son.» کلمه ی beloved را اشتباهی belong ترجمه می کنم. ظاهر و حتی محتوای ترجمه هم درست از آب درمی آید. خدا ما را به ملکوت پسر «متعلق به خودش» منتقل می کند. تازه وقتی برمی گردم می فهمم که اشتباهی رخ داده و کلمه ی مورد اشاره درواقع beloved بوده است. یعنی پسر «محبوب و مورد علاقه ی خدا». اشتباه را حتما در اثر عادت مرتکب شده ام. ذهن من به بی لانگ بیشتر عادت دارد و دلم هم به آن بیشتر علاقه دارد. من به متعلق به ی بودن بیشتر علاقه دارم تا محبوب ی بودن. تعلق داشتن به دیگری حتما برای آدم امنیت به دنبال می آورد. انگار در محیط امن و آغوش گرمی رفته باشم و مطمئن باشم هیچ گزندی به من نمی رسد. اما محبوب بودن هیچ مصونیتی به دنبال نمی آورد، چه اینکه خطرها را بیشتر، رنج ها را فزون تر و آه و اشک هایش را بیشتر می کند. محبوب بودن اگر احساس تعلق به آدم ندهد، اگر آدم را خاطر جمع نکند که مال ی است و او حواسش همه جوره به آدم هست و هوایش را دارد تا خاطرش به خطر نیفتد، نه فقط بی ارزش است که باید از آن فرار هم کرد. جز درد ارمغان دیگری ندارد. وقتی به خدا فکر می کنم که همه چیز دقیقا متعلق به خود اوست، حسادتم گل می کند. همه چیز آنقدری به او تعلق دارد که درباره ی همه چیزشان، کی بمیرند و کی زنده شوند هم تصمیم می گیرد. چه چیزی آنقدر برای من بوده که بتوانم درباره ی کوچکترین چیزهایش تصمیم بگیرم؟ خوب که فکر می کنم نسبت من با عشق بیشتر از احساس علاقه، احساس تعلق است. نه فقط اینکه تا چه اندازه خاطرم متعلق به ی است و هوایم را دارد، که چه اندازه «او» می تواند برای من باشد؟ تا کجا و چقدر؟ «همه اش». دقیقا همه اش باید برای خودم، خود خودم باشد. اگر نباشد حتما از حسادت دیوانه خواهم شد. می دانم که حتما ی می آید و می گوید این یک جور مریضی است و باید به روانشناسی چیزی مراجعه کنم. می دانم. این اختلال خودم را خیلی خوب می شناسم. همه ی ضربه هایی که تابحال به زندگی ام وارد کرده را هم می توانم لیست کنم. مهم ترینش همینکه هنوز نتوانسته ام عاشق شوم. قبل از اینکه دلم برای ی قیژ و قاژ کند، سوال «چقدرش برای من است» وارد می شود و ترمزم را می کشد. «هیچ ». دقیقا هیچ آنقدری به من متعلق نیست که بتوانم به او دل ببندم و بعد از زور حسادت دیوانه نشوم. مرز خصوصی آدم ها را می شناسم. از چیزی متفاوت حرف می زنم. اینکه می گویم ی متعلق به من باشد یعنی من در همه ی لحظاتش باشم همانطور که او هست. یعنی اینکه مطمئن باشم اگر کار اشتباهی از من سر زد هم باز در حریم امن او هستم. باز دوستم می دارد. یعنی همین ها دیگر. خلاصه اش اینکه تعلق داشتن چیزی خیلی بالاتر از محبوب بودن است. من دوست دارم متعلق باشم نه محبوب، در زمانه ای که ی مسولیت خل و چل ها را نمی پذیرد. بی لانگ بودن یک نعمت است. آ سرخوشی است. همه جور غلط و برگشتنی را توی خودش دارد. شبیه زه کمانی که هرچقدر هم آن را بکشند، اما هیچ وقت در نرود، چون یک جایی محکم بسته اندش. آدم باید زه کمان باشد. حالا به هر ی و هرجوره. آدم تاب اینکه هر لحظه دلش خالی بشود از ترس از دست دادن تعلقش به دیگری را ندارد. می دانم که شعارم، اگر روزی عاشق شدم، یعنی تنها خواسته ام، این است که «من آنِ توام، مرا به من باز مده». من اگر روزی ی منِ عاشق دیوانه را کف دست خودم بگذارد و بگوید دیگر مال من نیستی، می ترسم. خیلی می ترسم.
+ همه ی مدت نوشتن این آهنگ قشنگ masar به سبک سه گانه جبران توی گوشم بود. ++ خیلی خوب است که ما به خدا تعلق داریم و فقط محبوب او نیستیم.



عصبانیت مقدس

درخواست حذف اطلاعات
تجربه بهم می گوید آدم ها وقتی سراغ م با دیگری می روند درواقع می خواهند برای تصمیم خودشان تاییدیه بگیرند. فایده اش هم اینست که فردا اگر گند و ابکاری بالا آوردند می گویند «فلانی گفت این کار را م. من هم که مسلوب الاراده.» من با دانستن این موضوع باز هم حماقت هایی می کنم و نمی گویم بله همینی که میگویی بهترین کار است و برو انجام بده. انرژی ام را رسما هدر می دهم. به قدری که عقلم مجال می دهد پیامدهای هر تصمیمی را می گویم و بعد کاری که بنظرم درست تر است یا با آن آدم خاص سازگارتر است را پیشنهاد می دهم. خب در نود درصد مواقع هم حرف من باد هوا است و بعنوان بزرگواری که صحبت هایی برای خودش کرده بود از من یاد می شود. چرا اینها را می نویسم؟ چون عصبانی ام. چون به یک سال گذشته خودم نگاه می کنم و می بینم سر کارهایی که من هیچ کاره شان بوده ام زیادی انرژی گذاشته ام. خودم را برای چیزهایی ج کرده ام که تکلیفشان از قبل معلوم بوده است. من فقط بیخودی دست و پا زده ام و صحنۀ نمایشی عده ای را فراهم کرده ام تا اگرچه به ظاهر حق را به من داده اند و همدردی هم کرده اند، اما در دل خندیده اند و پشت سر گفته اند فلانی هم خل و چل است ها. من عصبانی ام که در بازی قدرت هیچ جایی نداشته ام و ندارم و چه خالصانه و البته در نام درست ترش، احمقانه کوشیده ام تا بازی قدرت برای دیگرانی باب میلشان بچرخد. من عصبانی ام که می بینم تنها یک بخش کوچکی از وسایل بازی دیگران بوده ام. دیگرانی که حکومت و ها باشند، دیگرانی که در جامعه های همکار و دوست باشند و دیگرانی که تظاهر به دوست داشتن و صمیمیت کرده اند. خب حالا وضعیت اینطور شده و من چه می توانم م؟ هیچ. دقیقا هیچ کاری. اینکه بگویم می خواهم از سال آینده اینطور نباشم هم شوخی بی مزه ای است. چندهزارتا از این قول ها سر هر سال به خودمان و دیگران داده ایم؟ چندتایشان را عملی کرده ایم؟ خلاصه اش این است که خسته ام و آنقدر از بی را اری رنج می برم و آنقدر دلم نمی خواهد در این بازی های کثیف قدرت هم باشم که باز هم کناره گرفتن را ترجیح می دهم. مننفعل شدن را ترجیح می دهم. حرف نزدن. نظر ندادن. حالا اگر خیلی سیاستمدار باشم لباس تزویر هم می پوشم. راست چیزی را نمی گویم. تایید می کنم. «بله قربان همین است که شما می گویید. احسنت بر این نظر دقیق. باشد. همین کاری را می کنیم که شما می فرمایید. بزرگوارید. شما صلاح همه را بهتر از خودشان می دانید.» من عصبانی ام چون هیچ وقت توی زندگی ام از چنگ انداختن به صورت انی که لایق مشت و کتک بوده اند نترسیده ام و تا دلم بخواهد اطرافیانی داشته ام ترسو، ببخشید، مصلحت ش و خیر جهان خواه، که یا مرا باز داشته اند یا همراهی ام نکرده اند. حالا هم ماجرا همین است دیگر، و خیلی چیزهای دیگری که حالم را از شرایطی که توی آن هستم بهم می زند. من عصبانی ام از انفعال. از آدم هایی که از ترس می ترسانندم. من از ادبیات معطوف به ناتوانی اطرافم، از ادبیاتی که نشدن و نتوانستن و درست نبودن را برایم صرف می کند، ادبیاتی که با واژه شجاعت بیگانه است یا در اندازه سیلی زدن به دو تا بچه نق نقو آن را به رسمیت می شناسد، عصبانی ام. من از همۀ آدم هایی که روزی دوتا حرف می زنند، صبح ها بادکنک به هوا رفته اند و شب ها پنچر شده، بیزارم. من از آدم هایی که در دوست داشتن هم، در زندگی هم، در همه رفتارهایشان همینقدر دم به دمی و اهل تغییر نظرند، متنفرم. این وجه عصبانیتم را آنقدر دوست دارم که اگر از آن بمیرم هم سند خواهم بود.



از دل همه را تکانده ام، حتی تو!

درخواست حذف اطلاعات

96 سال بدی بود. بدتر از بد بود. با اینکه پرتجربه ترین، پرحادثه ترین، پرخوشی ترین و خیلی از پرترین های دیگر زندگی ام بود. گمان می تحویل سال در کنار رضا سالی معرکه برایم می سازد. فکر نمی ی «تا چه پیش آورد این چرخ کبود ای ساقی» در همان روزهای اول سال چنین پیش آوردهایی برایم داشته باشد. آن انشراح خوانی های دم سال تحویل حتما طاقت داده اند بهم، اگرنه می دانم آدم طاقت آوردن این سال نبودم. سال ابری. سال بارانی. سال رعد و برق های هرروزه. من حالا دوام آورده ام و می دانم که سخت ترش را هم دوام می آورم.

از دوره ی سالی که گذشت بدم می آید. من هرروز دوره کرده ام احوال خودم را. بالا آورده ام ناخوشی ها و خوشی ها را. می دانستم کجا بد رفته ام و کجا درست. می دانسته ام که درست راه رفتن در راه غلط اشتباه در اشتباه است. اما خواستم تا تهش را بروم. دلم خواست حال خودم را بگیرم. دلم خواست سیلی توی گوش خودم بزنم. آدم یک وقتهایی ابله می شود. فکر می کند اگر حال خودش را بگیرد، اگر بلایی سر خودش بیاورد بهترین انتقام را از دیگران هم گرفته است. اما اینطور نبود. من غرق می شدم و دیگران در ساحل آرامش خودشان تماشا می د. به ساحل که برمی گشتم در گوشم می د « خیال غرق شدن نداری؟».

من یاد گرفتم، خیلی بیشتر از گذشته، که خودم هستم و تصمیماتم و این شیرین ترین بخش زندگی ام بود. تصمیم با خودم است و تبعاتش هم برای خودم. نیازم به دیگران منقطع و سرزنشم برای آنها هم تمام شد. اما آیا فراموش می کنم آدم هایی که سخت ترین شرایط را به من تحمیل د و من را پاسخگوی اشتباه خودشان می دانستند؟ فکر نمی کنم. امروز که اینها را می نویسم یاد گرفتم که خودم را دوست داشته باشم. با همه ی نقص ها و عیب هایش. دوست داشتن به آدم توان محافظت می دهد و من از پسِ دوست داشتن خودم، می خواهم از خودم محافظت کنم. تحقیر را تحمل نمی کنم و خیانت را نمی بخشم. من به احترام دوست داشتن خودم به آدم ها بی اعتماد می شوم. بی اعتمادی بزرگترین هدیه ای است که در این سال نو به خودم می دهم. زیاد این هدیه را سبک و سنگین کرده ام: اعتماد به دوست و توقع از او و بعد سرخورده شدن، یا بی اعتمادی و بی توقعی و گزیده نشدن خاطر؟ دومی را دوست دارم. حالا دیگر دومی را دوست دارم.

سالی که گذشت من از آدم هایی که به نام «دوست» و به بهانه ی دوست داشتن به من نزدیک شدند آسیب دیدم و حالا وقتش است برای خودم کاری م. امسال ی را نمی بخشم. بزرگترین هدیه ام به آنها که من را آزردند همین است.




حرف هایی برای شنیده شدن

درخواست حذف اطلاعات

مامان خانه نبود. سفر بود. بعد از چهار روز برمی گشت. همیشه فکر کرده ام یا شاید چون اینجوری بهمان گفته اند فکر کرده ام که «بودن با جمع» است که آدم را به شناخت خوبی از خودش می رساند. اینکه بداند چقدر متوقع یا کم حرف یا خج ی یا هرچیز دیگر است. در همه تنهایی های گذشته ام دنبال کشف خودم نبودم. اگر هم بودم وجه خاک خورده ام بود: خانه داری. من ذاتا یک خانه دار قهارم. این بار اما خودم را جور دیگری کشف . سعی اسیر وهم تنها بودن در خانه نشوم. به اینکه گوشی صدایم را در آن لحظه نمی شنید توجهی نکنم. بارها با خودم تکرار کرده ام که دوستان زیادی دارم. بارها بوده که حرف هایی داشته ام که حتی به هیچ دوستی نمی توانسته ام بگویم. حرف هایی از جنس غم زیاد. از جنس پشیمانی. از جنس کشف روابط بین دیگران. از آنها که اگر بگویی مرزهای اخلاق را پاک کرده ای. اما خودم را قانع کرده ام که نگفتن خیلی از حرفها بهتر است. اصلا همینکه نمی توانم به ی بگویمشان یعنی حکمتی تویش هست. خودم را راضی کرده ام با آن جمله شریعتی که «هر آدمی حرفهایی دارد برای نگفتن و ارزش او به همان حرف هاست.» اما لحظاتی بود که عمیق رنج می کشیدم. از دردی که می کشیدم و هرچه از a تا z گوشی ام را و لیست چت های تلگرامم را بالا و پایین می ، ی را برای گفتنش، آنگاه فهمیده شدنش و بعد سرزنش نشدنم پیدا نمی . ی که دلداری ندهد. که از من بدبخت تر نشود. که نگوید «بگردمت. گریه کن.» ی که فقط بگوید شنیدم. بگوید «بگو» و بهترین لحظه عمرم را بر من ارزانی بدارد. من همیشه معترض بوده ام از دعوت به سکوت و وادار شدن به سکوت.

***

مامان در راه تهران بود و داشتم جارو می کشیدم. حرفی داشتم. یک حرف معمولی. حرفی که دلم می خواست به اشتراکش بگذارم. در معمولی ترین شکل ممکنش. حتی اینکه فقط بگویمش، ی باشد و برای او بگویمش برایم کافی بود. نبود. هیچ نبود. کلمه های سبک که حرف معمولی را می ساختند سنگین شدند. افتادند روی شانه هایم. روی ام. شبیه قیر داغ که روی سرم ریختند و به سرعت به پایین می آمد تا دستان و بدنم را هم بپوشاند. جنس حرفم از آنها که بزرگم کند و ارزشم بدهد نبود. یک خاطره، یک ترس معمولی، یک هیجان گذرا، یک حرف درگوشی، زمزمۀ یک شعر یا هرچیزی معمولی شبیه همین ها بود. خودم را چلاندم. حافظه ام یاری نکرد در پیدا اسمی که «بخواهد بشنود». ماجرا وقتی دردناک تر شد که دوتا تصویر برایم اسلوموشن شد. نشسته ایم توی کافه و قرار است من حرف بزنم. قرار است به خودم هویت بدهم. وسط حرفم حرف می آید. فراموش می شود. دیگر مهم نیست. او به آنچه از من می خواسته رسیده است و دیگر حرف من برایش اهمیتی ندارد. در آن لحظه این عمیق ترین احساسی است که مرا در برگرفته. باید رد شود. نمی شود. می رود ته وجودم. ته نشین می شود. یک حس وحشتناک و ج. باید گندی آن را درون خودم تحمل کنم. تا کی؟ نمی دانم. صحنه دیگری که یادم می آورد بی ارزش بودن حرفم را، وقتی است که از چیزی مهم حرف می زنم. دارم از دغدغه ای می گویم که روی گلویم چنبره زده و تا مرز خفگی برده مرا. خودم را لطمه می زنم تا بگویم. می گویم. جواب یک چیز پرت است. حتی دعوت به سکوت نیست. دعوتی ملایم به خفه شدن است با مضمونی مهوع، که نشان می دهد حرفم شنیده که نه. حتی خوانده هم نشده. جواب از قبل آماده بوده است. استیصالی شدید و خفه کننده به دنبالش آمد. همه قطعات پازل برای فهم این نکته درست کنار هم چیده شده بودند. کشف، ناگهانی و ویران کننده بود.حیران وسط آشپرخانه جارو به دست مانده ام. صدای جارو شبیه زنگ شده و توی گوشم پیچیده. هیچ چیز نمی شنوم جز همان. جیغی ممتد.

***

من سخت حرف می زنم. این را وقت بدی در خودم کشف . در آستانه ی 24 سالگی. سنی که برای کشف اینکه چقدر موجود درونگرایی هستم خیلی دیر بود. دوستانم تا آنموقع گزینش شده بود. متناسب با خودم آدم هایی برون گرا. حالا می فهمیدم راه را اشتباه آمده ام. اوایل ذوق زده بودم. از اینکه حرف زدن من «آن» داشت. شبیه خیلی از حالات دیگرم. آنش اگر نبود، حرفی هم نبود. می توانستم هر چرتی بگویم. در پاسخ علت ناراحتی یا خوشحالی هزار و یک دلیل می توانستم لیست کنم. اما دلیل اصلی نه. راز بود. آنش باید می آمد تا از ستر بیرونش بیاورد. کشف بعدی ام این بود که اضرار زیاد در به حرف آمدنم فایده داشت. اصراری که ناز کشیدن نبود. خواستن مستمر و واقعی بود. چیزی که مرا در معذوریت هم نمی گذاشت. یک نفر و تنها یک نفر می توانست اینگونه باشد. اصرارهایش مرا به میل واقعی برای حرف زدن می رساند. اما درست لحظه ای که می خواستم با هیجان حرف بزنم کوتاه می آمد. می گفت اصلا دیگر نمی خواهد بشنود. فرو می ریختم. تمرین که اصلا قید فاش را بزنم. هرچیزی علاوه بر آنِ گفتن لابد زمانِ آشکار شدن هم داشت. خودش را با صدای بلند اعلام موجودیت می کرد. اما هنوز درباره هیچ کدامشان این اتفاق نیفتاده.





در به در در پی گم مقصد رفتیم

درخواست حذف اطلاعات

این روزها آدم ها حالم را زیاد می پرسند. دلشان برایم تنگ نشده. نگرانمند. فکر می کنند باید بیایند و بهم چیزی را یادآوری کنند. باید بهم یک چیزی را تلقین کنند. آدم هایی که پیام هایم را بعد از 24 ساعت سین می د حالا روزی یک بار برایم پیشنهادات مهیج دارند. وقتم خالی شده و فکر می کنند باید پرش کنند. آنقدر پر تا یادم برود چه مصیبتی! بر سرم نازل شده. می گویند دوست داری حرف بزنی؟ می خواهند برایم گوش شوند. گوش نمی خواهم. لبخند می زنم. احوالپرسی هایشان را پاسخ می دهم. می گویم حالم خوب است. ممنونم. چیزی نشده که. من اصلا اگر بیشتر از یک مدت جایی بمانم حالم بد می شود. اما نمیگویم که این کارهایشان که از سر دلسوزی و مهربانی است چقدر حالم را بدتر می کند. همه حرفهایم را در یکی دوجمله خلاصه می کنم. می گویم الفیا بهترین تجربه زندگی من بود. بهترینی که به معنی سراسر شیرینی نیست. تلخی های زیادی هم داشت. شیرینی هم داشت. فراز داشت. نشیب داشت. یک روزهایی اصلا تمام نمی شدند و یک روزهایی در اوج بسط بودیم. همین تعادل نداشتنش شیرینش می کرد. همینکه مثل خودم بود. بی تعادل. فراری از چارچوب. یک روز خیلی معمولی. یک روز خیلی خوب.

اما نمی گویم چه رویاهایی که در نطفه خفه شد. نمی گویم روزی که واقعا برایم تمام شد چقدر گریه . نمی گویم آن روز خو دم و وقتی بیدار شدم انگار ساعت ها دست و پا نداشتم. جان از بدنم رفته بود. یک تکه سنگ یخ زده بودم. نمی گویم چه آرزوها داشتم. چه امیدها داشتم. نمی گویم چقدر از اینجور تمام شدنش دلخورم. نمی گویم چقدر نفرت دارم از آنها که این یک سال زبانشان کوتاه بود از یک تشویق و دراز بود برای توهین. از آن به ظاهر دوست ها. دلسوزها. از آن دایه های دلسوزتر از مادر. آنها که می گفتند ما خیرتان را می خواهیم. نمی گویم یک سال تحمل شان چقدر روان من را که عادت به بی جواب گذاشتن ندارم اذیت می کرد. اینها تجربه بود. قرار بود بزرگ شوم. درس بگیرم. بابتشان ناراحت نیستم. ترجیح می دهم آدم ها بگویند این دختره دیوانه است که بخاطر یک مجله ف نی انقدر ناراحت است. تا اینکه بهم ترحم کنند. تا اینکه شبیه یک ش ت خورده باشم. تا اینکه بگویند او رویاهای بزرگی داشت و ش ت خورد. بدون اینکه دلیلش را بدانند. آنچه ناراحتم می کند حقیر شدن آدم هاست در چشمم. دل کندن از الفیاست. از همه چیزش. حتی از تابلوی یادبود اردوی اسالم. دل کندن را در خفا انجام داده ام. دلم را به زیر کشیدم. کشتم. باید از آن آه ها و حسرت ها چیزهای خوبتری می ساختم. تجربه می ساختم. خاطره می ساختم. ساختم این ها را. دارم با درد دوری و تنهایی که به تدریج مرا در بر می گیرد کنار می آیم. اگر راحتم بگذارند. اگر نیایند و بگویند الان خوبی؟ انگار که قرار بر خودکشی بوده. قرار بر مردن بوده. حق دارند. همه می دانند چقدر وابسته بودم به الفیا. چقدر جانم به جانش بسته بود این یک سال. شبی نخو دم مگر با یاد الفیا و صبحی بیدار نشدم مگر با دیدن اسم آلارم الفیا. اما همه اش گذشته و من حالا باید باور کنم. عادت کنم. می کنم. هم باور و هم عادت. تا سالها خواهم گفت، الفیا بهترین تجربه زندگی من بود.




بنماند هیچش الا هوس دیگر

درخواست حذف اطلاعات

نگاه حلقه نزدیک اطرافیانم به زندگی، با نگاه من تفاوت دارد. آنها می گویند زندگی چیز مز فی است. من فکر می کنم زندگی صحنه ی دائمی است. هر روز و شب باید کرد. باید برد. باخت. تا زندگی در همین برد و باخت ها کمی از بی معنایی بیرون آید. همین است که از تجاربم لذت می برم. از بردن هایم به اوج می روم و از باختن هایم غمگین می شوم. در همان غم هم لذتی نهفته است. هر باخت نیروی شدید در وجودم تولید می کند. اگر سرکوبش کنم افسرده می شوم و به عمق می روم. اگر تصمیم بگیرم هدایتش کنم، به جای خوبتری می رسم.

زمستان سال ۹۴ ش ت خوردم. موضوعی که حالا به غایت بی اهمیت لست و در زندگی ام گم شده. اما آن روزها مهم بود. میزان شدیدی از انرژی در بدنم تولید می شد. انرژی ای که برای انجام کارهای دیگر گذاشته بودم و نشده بود، به یکباره در بدنم آزاد می شد. نیروی وحشی درونم باید رام می شد. اگرنه من رام می شدم. بعدش روزهای تاریک بود و هایی که کنار نمی رفتند و خواب هایی که تمامی نداشتند.تصمیم گرفتم لج کنم. به لج آنها که مرا غمگین خواسته بودند، شاد شوم. خواب نداشتم. ۲۴ ساعت برایم کم بود. شب ها گریه می . صبح با صورتی ورم کرده، یک وار آرایش روی صورتم خالی می و راهی باشگاه می شدم. می دویدم. زیاد. می یدم. می خوردم. با صدای بلند می خندیدم. شب ها اما کوچولوی مظلومی می شدم . کلاس زبان ثبت نام . فعالیتم را در مجله بیشتر . زمستان ۹۴ که تمام شد، سالم پربارتر شده بود.

الف یا که تمام شد حالم همان ۱۰ دی ماه ۹۴ بود. یخ و سِر شدن و بعد به مدد اشک های پیاپی داغ شدن. یک تکه ذغال وسط دشتی پر از برف. یکهو بندها از پایم رها شد. در آستانه ی پرتاب شدن بودم. آغوشش را باید معلوم می . می دانستم افسردگی که یک سال پسش زده ام در کمینم نشسته. می دانستم به خانه که برگردم خواب است و گریه و ای که کنار نمی رود. لطف خدا بود که سفر مشهد جور شد. خدا می دانست چه خبر است. انگار می خواست سرم را گرم کند. مثل بچه هایی که سرشان به زمین می خورد. بزرگترها جایش را می بوسند و شکلات دستش می دهند. بعد که تنها شد دردش یادش می آید. تسلیم نشدم. مصرانه منتظر هجوم غم بودم. به تهران که نزدیک شدم توی بغل خود غم بودم.

دیروز با مان رفتیم کافه گردی. برایمان حرف های خوبی زد. گفت برای ا ایران نمانم. گفت "تو که حتما برو". خطابش سنگین بود. تصمیمی که یک ماه برایش مردد بودم را بهم دیکته کرد. از بغل غم بیرونم کشید. در راهی گذاشتم که ازش چیزی نمی دانم. اما این انرژی، این گولّه ی سنگین که حس در زه کمان کش آمده، باید به جای بهتری پرتاب می شد. تهش یا بردن است یا باختن. مثل بقیه ی هایم. از دست دادن هم لذت بخش است اگر برای بردن بعدی مشتاق باشیم.




انقل شدن حاصل اتفاق نیست!

درخواست حذف اطلاعات

وقتی می گوییم «زن انقل » از چه ی حرف می زنیم؟

ن بی صورت. تصور ما از آنها یک تصویر بیشتر نیست. یک زن چادر به سر با رویی تقریبا پوشیده که در ها حضور دارد. در انتخابات شرکت می کند. دوران دفاع مقدس نامه های عاشقانه ای به شوهرش در جبهه های دفاع نوشته و هرجا که لازم بوده خودش، یعنی حضورش را رسانده است. به هر شکلی. گاهی لازم بوده معلم باشد و به ن هم سن خودش یا بزرگتر درس بدهد و الفبا بیاموزد. گاهی لازم بوده میل بافتنی دستش بگیرد و شال و کلاه برای رزمنده ها ببافد. گاهی نشستن در خانه و بزرگ فرزندان شوهر شهیدش را به درس خواندن ترجیح داده. گاهی ازدواج با جانباز و تروخشک ش را با چشم بستن روی همه آرزوهایش، وظیفه خودش دانسته. اسمی از آنها در سایت و رو مه ای آورده نمی شود. چهره شان در قاب هیچ رسانه ای دیده نمی شود. اما همیشه بوده اند و حضور گرمشان احساس می شده است. اگر بگوییم پشت صحنه بوده اند؛ انگار در حقشان جفایی کرده باشیم. نقش آنها درست در وسط صحنه معلوم بوده: زنی که از شوهرش دل می کند، مادری که از پسرجوانش و آرزوهایی که برایش داشت دست می کشد و او را راهی جبهه میکند؛ نقششان درست در وسط میدان بود. در صحنه هایی که این انقلاب به یاری نیاز داشته، قبل از مردان، ن دیده شده اند. صورت و حجم فیزیکی شان نه؛ همان زن بی صورت. همان زن چادر به سر و روگرفته. نی که همه شبیه همند.

اصرار داشتیم برای نی که شوق خدمت و انجام وظیفه در قبال انقلاب داشتند؛ الگو تعریف کنیم. ی را نشانش بدهیم و بگوییم «مثل او باش.» نتیجه این تفکرمان باعث شد که قالب فت و فربه ای به اسم «زن تراز انقل » پیش پای ن و دختران گذاشتیم. قالبی که آنها برای جاگرفتن در آن، با بحران شخصیت مواجه می شدند. جمع تحصیلات ی، همسری و مادری به نحو عالی، فعالیت موثر اجتماعی و ... همه باهم توقعاتی شد که از زن تراز می رفت. زن مجبور بود خودش را له کند، کش بیاید و شکل عجیبی بگیرد تا در این قالب جا شود. به قیمت ویران شدن هویت درونی او، شخصیت و توانایی هایش، زن تراز می خواستیم. حواسمان نبود الگو تعریف و قالب کشیدن و پیش رو گذاشتن آن برای همه، مست م چشم بستن روی یک مفهوم بدیهی بود: اینکه توانایی ها، ظرفیت ها و شرایط همه ن باهم ی ان نیست. تعریفمان جایی لنگ می زد؛ در مواجهه با این الگو، زنی که مادر نمی شد، به پوچی می رسید. دختری که ازدواج نکرده بود سرخورده می شد. مادری که درس نخوانده بود خودش را کم و کوچک و ناکارآمد می دید. کمتر ی می توانست خودش را در این قالب تعریف کند و جایگاهش را بشناسد. ضعف این بود که از فمنیسم گله داشتیم که همه ن را شبیه به هم می خواهد؛ اما خودمان ناخواسته در همان مسیر گام برمی داشتیم. نگرشی که می توان درستتر و نزدیکتر به آنچه خواهان آنیم دانست، نگاهی است که در آن یک الگوی واحد وجود ندارد. پذیرفته ایم که جمع همه معیارها و خصوصیات در یک زن ممکن نیست و یا با شرایط سختی امکانپذیر است. نگاهی که نقطه کمال در آن حضرت زهرا و حضرت زینب بعنوان یک زن کامل هستند و ایده آل، تلاش برای هرچه شبیه تر شدن به آنها است. به تعداد زن ها می توانیم الگو داشته باشیم که هرکدام در نوع خود نمونه کامل و بی عیب و نقصی اند. پذیرفته ایم که زن تراز، یک آدم نیست. وجود خارجی ندارد. زن انقل یک شخص نیست. یک طیف است که شدت و ضعف دارد. یک نمونه عالی در یک سر طیف ی مثل خانم «طاهره دباغ» است و در سر دیگر طیف صدها زنی هستند که با درک به جا و به موقع خود توانستند در این طیف حضور داشته باشند و در راستای اه انقلاب ایفای نقش کنند. حضور در این طیف منهای درجه و مرتبه، ارزشمند و قابل اعتناست. ن بسیاری با همین نگاه از غفلت بیرون می آیند. شناخته می شوند و پیش روی دختران جوان هزاران زن انقل در دسترس وجود دارد که هرکدام با توجه به شرایط، موقعیت و زمانه خودش دنبال اثرگذاریست. آنچه در این نگاه اهمیت دارد درک و انتخاب آگاهانه نقش است. نقشی که همه بایسته ها را درخود جمع کرده است. ولو آن نقش، خانه داری و تربیت فرزند بدون تحصیلات عالیه باشد اما بدون غفلت از آن؛ ولو حضور فعال در عرصه های اجتماعی باشد بدون غفلت از ایفای وظایف مادری و همسری. انتخاب آگاهانه ای که با ایمان به مفید و موثر بودن آن در مسیر انقلاب و ارزش های آن و راسخ بودن در به سرانجام رسانیدنش همراه است.

در گرو همین نگاه است که «ننه عصمت» بخاطر دستکش بافتن برای رزمندگان یک زن انقل است و«مرضیه دباغ» هم که آموزش چریکی می بیند، محافظ و فرمانده می شود، یک زن انقل است. نقطه مشترکشان اعتقاد به یک هدف و حمایت از آن است. و اتفاقا همین نگاه می تواند خیلی از ن راه یافته به مناصب بالای تی، خیلی از فعالان اجتماعی و خیلی دیگر از نی که صدایشان در حمایت یا حتی در اعتراض به ت بلند است را در زمره انقل ها به شمار نیاورد. عنصر «انتخاب آگاهانه» ما را باز می دارد از اینکه مطلق اتفاقی که در سرنوشت یک زن افتاده را تنها دلیل انقل گری او بدانیم. چه بسیار همسران شهیدی که بخاطر بی اعتقادی به مسیری که همسرشان طی کرد و یا دور شدن از مرام او، وجه انقل شان مخدوش شد. انقل شدن حاصل یک اتفاق نیست. مجموعه ای از انگیزش ها و فعالیت های یک زن و تصمیم مصمم او برای گام برداشتن در مسیر پرفراز و نشیب انقل بودن است.


تصور غالب ما از ن انقل گروه بزرگی از نی بودند که رابطه مستقیمی با جنگ و انقلاب داشتند. همسران و مادران شهید. ن رزمنده و پرستار در خط مقدم دفاع. ن اسیر و آزاده. انی مثل «سیده زهرا حسینی» و«معصومه آباد».از شرایط ویژه زمانه آن ها نباید غافل باشیم. زمانه ای که راه روشن و تکلیف آن ها برای انتخاب مسیر راحت تر بود. «فهیمه باباییان» را از کتاب «نامه های فهیمه» شناختیم. یک زن معمولی که نه بخاطر تحصیلاتش شناخته شد و نه حتی بخاطر فعالیت های فرهنگی که در دوارن غیبت و شهادت همسرش داشت. فهیمه یکی از صدها زنی بود که با نامه هایش، خاطر شوهرش را در پشت جبهه آسوده می کرد. شوهری که می توانست برای دفاع از قدم بردارد؛ دلش گرم حرف و عمل همسری بود که چندین کیلومتر دورتر بجای ابراز دلتنگی و گفتن سیل مشکلات، از عشق می گفت و صبر حضرت زینب را برای خودش می پسندید: «الحمدلله تابحال توانسته ام اگر خدا قبول کند ام را جایگاه صبر کنم و من آنقدر صبر می کنم که صبر از دست من خسته شود و سعی می کنم محیط خانواده را آماده سازم. هروقت صحبتی می شود من می گویم «هرچه خدا بخواهد. رضا برضائک و تسلیما لامرک» و امیدوارم چون گوینده این سخن، زینب، راه او را دنبال کنم.»

«مادر احمدی» مادر شهید بود. او را نه فقط بخاطر پسرش، که بخاطر کارهایی شناختیم که یک تنه برای انجامشان کمر به همت بسته بود. ی که به خاطر کارهایش به «مادر » معروف شد: «اوایل جنگ به گیلان غرب اعزام شدیم تا وظیفه پشتیبانی از رزمندگان را برعهده بگیریم. شستن شلوار بچه های گروه فنی و ی خیلی سخت بود. آنقدر شلوارها چربی و روغنی داشت که با سنگ می شستیم. تا اینکه بعد سر از مریوان درآوردیم. جایی که تنها خودم بودم و خودم و هیچ زنی در منطقه نبود. کار ما از پتوشویی و لباس شویی تا تهیه غذا وخوراک برای رزمندگان بود. هم در خدمت و هم و بسیج و برایم مهم نبود کجا باشم، چون بیشتر به خدمت فکر می . یک بار هم به منطقه مال و سردشت رفتم که همانجا شیمیایی شدم.» بعد از جنگ هم بیکار ننشست. بانی کار خیر در محله اش شد. هرکاری که در توانش بود.

نمونه مشابهی از این «اقدام به خیر» در بسیاری دیگر از ن هم رواج پیدا کرد. نی که در جلسات مستمر خودشان افراد محروم را شناسایی میکنند، برای دختران نیازمند ج ه تهیه میکنند و خود را در قبال آنها موظف میدانند. گمنامند. حتی تمایل خودشان هم به همین گمنام بودن است. خیلی هایشان با وصف «خانه داری» شناخته می شوند. شاید تحصیلات بالایی نداشته باشند. حتی تر ممکن است حجابشان هم لنگ بزند. اما هیچ کدام این ها ارزش آنها را کم نمی کند. آنها با همه ی کمیت و کیفیتشان نمونه ای از زن انقل به شمار می آیند. حتی اگر در تعریف هویت خودشان از آن غافل باشند و دقیقا نتوانند بگویند که با هدف گرفتن گوشه ای از کار حکومت برای خدمت به محرومین، هزینه و سختی را تقبل می کنند.

طیف گسترده ای از ن هم بااینکه مستقیما در تماس با جنگ و انقلاب نبودند اما انقل خوانده می شوند. بحران جنگ فرصتی پیشروی آن ها گذاشت تا سهمی در انقلاب داشته باشند. خیلی از ن نامداری که امروز بخاطر مدیریت مدارس دخترانه می شناسیمشان درواقع همان انی هستند که سابقا معلم های جهادی نهضت سوادآموزی بودند. این ویژگی یکی از پررنگ ترین هایی است که امروز هم دنبال گرفتن آن توسط ن و دختران نسل جدید را به وفور می بینیم. نی که اگر سواد، تخصص و یا هنری دارند در آموزش آن به دیگران خسَت به ج نمی دهند. خیلی از دختران جوانی که در قالب اردوهای جهادی برای این آموزش ها داوطلب می شوند؛ دنباله رو همان نی هستند که روستا به روستا می چرخیدند و دختران بیسواد را آموزش می دادند. هدفشان هم دستگیری از افراد محروم و مستضعف است. همان انی که انقلاب ی برای خدمت به آنها تعهد دارد.

«کار فرهنگی» عنوانی است که نسل جدید ن و دختران خوب توانسته اند در آن ورود کنند. صاحب نظر و ایده و خلاقیت باشند. کاری که شاخه های مختلف و متعددی دارد و اغلب هم خودجوش و بدون حمایت از سمت هیچ نهادی است. کاری که از نذر فرهنگی و روضه های خانگی، ترویج کتاب خوانی و تشویق به نگرشی جدید نسبت به سبک زندگی در نوسان است. نمونه ای از این کارها دیدار با خانواده های و ثبت خاطرات آن ها برای حفظ تاریخ شفاهی بوده و هست. می شود گفت فی الواقع بنیانگذاران این حرکت گستره ای از مادران و همسران شهیدان دفاع مقدس بودند. از کنار سرزدن به مادران شهید و دلجویی از آن ها هدف دیگری هم دنبال می شد: مشی تربیتی گرفتن از آنها و قرار دادن این تجارب در اختیار نسل جدید. هیچ بعید نیست که بسیاری از همسران شهیدان م ع حرم هم متاثر از همان تربیت و همان دیدارها بودند. که اگر چنین باشد؛ اثرش را خیلی زود توانستیم ببینیم.

و از دل همین نگاه است که ن کارآفرین، مثل زنی که به قصد ارائه سبک زندگی ی یک «بوفه کتاب دخترانه» راه انداخته؛ برای ن کارآفرینی می کند، دست سازه های آن ها را در معرض فروش می گذارد و به ن دیگری که دغدغه ی سبک زندگی دارند؛ کمک می کند تا کتاب خود را بنویسند، آن ها را چاپ می کند و می فروشد؛ نمونه ای از زنی است که درک آگاهانه ای نسبت به اقتضای زمانه وموقعیت داشته،[مشکل بی مکانی دختران و علی الخصوص مذهبی ها] و برای پر یک خلا، از توان و سرمایه ی خودش هزینه می کند.

نی که با انتخاب خود آغازگر این حرکت ها بودند؛ مورثان صفت «انقل گری» بودند. ارثی که ورای پیوندهای خونی به ن می رسد. هرچند که کمتر زنی حتی اگر ی مثل خانم دباغ باشد؛ در تعریف خودش نمی گوید «یک انقل بودم» ولی خودشان را با مصادیق آن تعریف می کنند. هرچند مادر خانه داری که هدفش تربیت فرزندش برای انقلاب و است، خودش را انقل تعریف نکند و نگوید که دنبال تحقق ده آرمانی از است، اما کمک او نیروی محرکه ی همین انقلاب است. نی که چوب لای چرخ نیستند بلکه دنبال ایفای نقش اند. ن ناشناخته ای که هرجا به آنها نیازی بوده حضورشان را رسانده اند. حضوری که بر مبنای یک «انتخاب» بوده است.


منتشر شده در نشریه "بانوی انقل "



ترمیم

درخواست حذف اطلاعات

من در زندگی ام زیاد اشتباه کرده ام. مثل خیلی های دیگر. هرچند میدانم که این قید، به اشتباه م مشروعیتی نمیدهد. اشتباهاتی که به خودم یا دیگران ضربه زده اند. با شعاع کوچک یا بزرگ.

در زندگی ام از اشتباهات دیگران هم خیلی ضربه خورده ام. دامنه وسیع یا کوچکی از زندگی ام بخاطر اشتباه دیگران مختل شده. اعتمادم مخدوش شده، صداقت برایم زیر سوال رفته، صراحت بیانم کم شده و محافظه کار شده ام، ترسو شده ام و خیلی ویژگی های بد دیگری که از رفتار آنرمال دیگران در من بوجود آمده.

وقتی فکر میکنم که چقدر اشتباهات خودم هم ممکن است به دیگران چنین ضربه هایی زده باشد، آینده دنیا را اصلا جای خوبی برای زیستن نمیدانم. جایی که صداقت و اعتماد و شجاعت مفاهیم منفوری هستند.



باران می آمد. سخت و شدید. آهنگ "تو بارون مگه میشه گریه نکرد" را توی گوشم گذاشتم. از تا ی بیرون پ و کل خیابان ایران را زیر باران پیاده رفتم و خندیدم. خیس شدم و خندیدم. از اینکه چقدر نفرتم از این خیابان و نانش را بخشیده ام به صاحبانش. چقدر دیگر بخاطر آدم هایش از این خیابان بدم نمی آید. چقدر توانسته ام اشتباهات آدمهایی از این لوکیشن را ببخشم و دیگر راه رفتن در لوکیشن مورد نظر با نفرت همراه نباشد. چقدر با همین زیر باران راه رفتن شعاع اتفاقات بد را درون خودم کم و کوچک میکنم. چقدر تمرین فراموش و بزرگ شدن میکنم. چقدر اعتماد ضربه خورده ام را نوازش میکنم و به مقاوم شدن، تشویق.


پ.ن: طبیعی اش اینست که ما ناخواسته اشتباه میکنیم. نمیدانیم، جاهلیم، بنا به شرایط دست به عمل میزنیم و کلی عوامل دیگر در اشتباه ما دخیلند. ولی واقعا حال آدمهایی که عامدانه مرتکب اشتباه میشوند چگونه است؟





مگر هاشمی هم می میرد؟

درخواست حذف اطلاعات

از ب هنوز در شوک بدی به سر میبرم. هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر سررشته فکر را از دست میدهم. هنوز نسبت واقع بینانه ام با ماجرا را حفظ کرده ام. هنوز هم "هاشمی" برای من همان آدمی است که سالها رفتارهایش زیر ذره بین انتقادمان بود. هنوز هم بخاطر اشرافیت گرایی اش، دیکتاتوری بی سابقه اش، منافع ملت را فدای نفع خود و فرزندانش ، سیاست اقتصادی بیمارگونه ای که در پیش گرفت و بدنه ای که ساخت و تا هنوز هم قابل تغییر نیست و مهره هایش قابل جابجایی نیستند، دلخور و به او معترضم. هنوز هم خطبه اش در سال ۸۸ را یادم هست. گریه ای که او کرد و بغض خشمی که از من ترکید و از او متنفر شدم. نفرتی که این سال ها با دیدن تصویر او در من زنده می شد. انکار هم نمی کنم که روزهایی گمان می اگر او بمیرد، خوشحال میشوم. اما این بغض عجیب و بسیار تلخی که از ب روی گلویم مانده و با گریه مختصر و مخفیانه ام بخاطر عجز و بیچارگی همه مان مقابل مرگ، خوب نشد، چیز دیگری میگوید. چیزی که ریشه در همه مسائلی دارد که این سال ها عامدانه یا غافلانه انکار کرده ام. انکار کرده ام که او بهرحال یک انقل بود و نقش او در پیروزی این انقلاب، از خیلی مدعیانش، بیشتر بود. مومن بود، اگرچه به سیاق خودش. زحمت کشید، اگرچه در لتیان هم ویلا داشت. فراموش کرده بودم همه این ها و حالا با خودم درگیر شده ام، سال هایی که او را نقد میکردیم و میکوبیدیم، بخاطر چه بود؟ واقعا از سر رضای خدا بود؟ یاد جمله شهید بهشتی افتاده ام که :"ما شیفته خدمتیم نه تشنگان قدرت". و حالا در این زمانه ای که اینها جابجا شده اند، زمانه ای که بازی قدرت آدم ها را انقدر ذلیلانه به میدان کشیده، ما سیاهی لشگرها، چقدر از سر رضای خدا هو کشیده ایم؟

هی می پرسم: مگر هاشمی هم می میرد؟ دارم تصور میکنم که حالمان مثل مردمان شوروی است وقتی آن حکومت عظیم فرو ریخت و حتما باورشان نمیشده که دیگر بخاطر هیچ کدام رفتارهای شخصی شان مواخذه نمیشوند. آنقدر هاشمی در اتفاقات ریز و درشت تاریخ معاصر ما هم حضور داشته، آنقدر خیلی چیزها با او گره خورده اند که باورش هنوز سخت است که دیگر نیست. جعبه سیاه انقلاب دیگر نیست. بخشی از رنوز تاریخ را با خودش برده و ما هنوز مبهوت مانده ایم.



از خاطره هایی که داشته ایم: با فاطمه شورای تیتر گذاشته بودیم و به سیاق رو مه های معروف تیتر پیشنهاد میدادیم. او به مدل کیهان و جوان تیتر میگفت و من از آرمان و شرق میگفتم. تیتر رو مه آرمان بدون هاشمی رفسنجانی که اصلا نمیشد و معنا نداشت!