رسانه
رسانه

فریادهای یک مجسمه



نرگس

درخواست حذف اطلاعات

نرگس دختر همکار بابام بود که دو سه سالی از من کوچیکتر بود. انقد لوس و نُنُر بود که حد نداشت. سر کوچکترین چیزی شروع می کرد گریه و شش ماه از ۱۲ ماه سال رو سرما خورده بود و دماغش آویزون بود. بخاطر این خصلت لوس و تیتیش مامانی بودنش هم من و دوستام بهش کرم می ریختیم و مس ه ش می کردیم، البته اون دوست دلقکمون بیشتر از همه این بنده خدا رو می چزوند. نرگس از همون بچگی و تا ۷-۸ سال پیش که دیدمش و خونشون رفتیم یه انتی سوشیال واقعی بود. از هر جمع و هر انسانی فراری بود. یادمه مامانش تا سال آ دبیرستان نرگس برای مامان من تعریف می کرد که اصلا توی مدرسه و هیچ جمعی با ی ارتباط نمی گیره و با بدبختی و مصیبت از اتاقش میاد بیرون.

حالا امروز بعد چندین سال کارت عروسی نرگسو آوردن دم خونمون. نرگس با یکی از همکلاسی های ش ازدواج کرد.




جمله ی انگیزشی امشب

درخواست حذف اطلاعات

گاهی زندگی مثل یک اسهالِ راکد می شود و این فقط و فقط شمایید که باید با های پیاپی خود ایجاد تحرک و انگیزه کنید.

شب خوبی را برایتان آرزو می کنم.




دعا و طلسم

درخواست حذف اطلاعات

بهش باور دارین؟

زن ی ذلیل شده ی در به در شده م سالهاست که برای خونواده ی ما دعا و طلسم می نویسه. سالهاست قطع رابطه ایم ولی این ول کن ما نیست و از شدت حسادت داره خفه می شه و می میره. حالا خوبه که زندگی خودش از همه لجن تر و متعفن تره. خوشم میاد هر گهی می خوره شرش به خودش برمی گرده.

ما که داریم با کمترین مشکل زندگی می کنیم، خودشه که در به در و بدبخته. لعنت بهش.




به درک

درخواست حذف اطلاعات
طلسم کرده؟! به درک که طلسم کرده!!! به تخم پسر نداشته م! تا من نخوام و اجازه ندم چیزی روم تاثیر نداره، حالا هی برو نعل اسب و مو و ناخون مرده و... خاک کن تو قبرستون یهودیا. که چی؟! انقد تا بمیری بدبخت بخیل حسود... بمیر از حسادت.



تشویش و پژوهش

درخواست حذف اطلاعات

توی پروژه م دچار تشویش فکری و درونی شدم. به تناسخ می شود با ور داشت یا نه؟؟؟




چهارم آذر

درخواست حذف اطلاعات

شاید بشه گفت تنها دلیل یدن و توری زرشکی رنگ برای خودم، تو بودی...




سورن

درخواست حذف اطلاعات

سورن رو از دوره ی لیسانس می شناسم. همکلاسیم نبود، دو ورودی بعد من بود ولی به واسطه ی فعال بودنش توی خیلی زمینه ها با من هم آشنا شد و تا به امروز هم با هم دوستیم. پسر مهربون و بی غل و غشیه و کوچکترین بد ای توی ذاتش ندیدم. عشق عجیبی هم به ای فسیل و پیر پاتال داره و می شه گفت هر ی که حوزه ی مطالعاتیش مربوط به مسائل اجتماعی عهد بوق ایران باشه رو با تمام وجود پیگیرش می شه.

سورن حقیقتا بچه ی خوبیه و خیلی جاها به من لطف هایی کرده که شرمنده ش شدم، اما مشکل اساسیش همون اخلاق لیسیشه. زیادی پیگیر بعضی دخترا و به خصوص من هست، جوری که یک روز نمی شه که به بهانه ای با من احوال پرسی نکنه. محبت خوبه، اما افراط توی محبت نتیجه ی ع ایجاد می کنه توی طرف مقابل و جسارتاً لیسی برداشت می شه. بابت هر مسئله ی کوچیکی زنگ زدن و مسیج دادن حقیقتا ضرورتی نداره، شایدم بنده خدا منو توی تخیلاتش ش می بینه. البته من هرگز رفتار انه باهاش نداشتم و همیشه منو "دوست و خواهر" خطاب قرار می ده.




از مینی ژوپ تا چادر (و بالع )

درخواست حذف اطلاعات

یه واقعیتی که راجب بعضی دخترا وجود داره اینه که وقتی ازدواج می کنن، حالا با توجه به این که خونواده ی پسره مذهبی باشن یا غیر مذهبی، اون خانومم پوشش رو تغییر می ده. دختره اگه سر ه، اگر با پسری که مذهبیه و خونواده ش مذهبین ازدواج کنه از بکینی و مینی ژوپ یهو می رسه به چادر و چهارتا رو بنده. اگر هم مذهبی باشه و محجبه با یه پسری از خونواده غیر مذهبی ازدواج کنه اشم می ندازه بیرون یهو. (البته تجربه ثابت کرده که ح اول بیشتر اتفاق میفته).

من به حجاب و بی حج کار ندارم. به این که کدوم خوبه یا کدوم بده کاری ندارم. من به افراد محجبه ای که از اول تا آ زندگیشون محجبه بودن احترام می ذارم و همچنین به افراد بی حج که از اول بی حجاب بودن و تا به امروز هم بی حجابن احترام می ذارم.

مشکل من با بوقلمون صفتی و حزب باد بودنه. این که بخاطر ازدواج و شوهر آدم باورها و اعتقاداتش و در کلام خودش رو زیر پا بذاره. دوست عزیز من، یه کمی برای خودت احترام قائل باش و انقد رنگ عوض نکن. خودت باش و برای رسیدن به شوهر دست به هر ابتذالی نزن. اگه بی حج ی که واقعا عاشقت باشه همینجوری که هستی قبولت می کنه و دوستت داره، و همچنین اگر محجبه ای اگر ی واقعا دوست داشته باشه همین حجابت رو قبول می کنه. پس عن بازی درنیارید و خودتونو به نکشید بخاطر ازدواج با هر بی سر و پایی.




حکایتی از تو های پولی

درخواست حذف اطلاعات

یکی از فامیلا که چند ساله فوت کرده آدم خیلی شوخ و حاضر جو بود. جوونیاش یه سفر با اتوبوس رفته بود با دوستاش و بین راه مجبور شدن یه سری هم به مستراح بزنن به هر حال. اون بنده خدا که کارش تموم می شه میاد بیرون و آفتابه چیه می گه آقا کجا؟! باید انقد پول بدین. اون حاضر جواب خد امرز هم می گه ببین، یه خالی بود، با دوتا ناقابل، حالا چقد باید تقدیمتون کنم؟؟؟

و این گونه است که بابت خالی و خالی گاز معده و هم باید گاهی پول داد.




وحشتزدگی (panic attack)

درخواست حذف اطلاعات

سابقه ی این مشکل رو داشتم، ولی برام عادی نشده و هر بار که دچارش می شم واقعا احساس می کنم که دیگه الان همه چیز تموم می شه. بدیِ این قضیه اینه که همه ی خلق خدا اون لحظه بهت می گن که هیچیت نیست و فقط ترسیدی، اعصابت بهم ریخته و... اما خودت احساس می کنی که داری سکته می کنی و ی هم نمی تونه جلوی این اتفاق رو بگیره. یکی از بغرنج ترین و بدترین ح های دنیا... این که هیچیت نیست اما احساس می کنی همه چیت هست. فردای اون شب دیگه تصمیم گرفتم برم مغز و اعصاب، قرص برام تجویز کرد، گفت قرص رو بخور مثل آب رو آتیشه.




نه به مجازات

درخواست حذف اطلاعات
طناب دار و تزریق کشنده هر دو منفورند. اولی روش رایج در ایران و دومی روش رایج در . است و . تفاوت در روش تفاوتی در نفس داستان ندارد.



ابرهای سیاهی که دوباره می آیند

درخواست حذف اطلاعات

تنها نیستم

تنها نیستم

تنها نیستم

حالم خوبه

حالم خوبه

حالم خوبه

ولش کن

ولش کن

ولش کن

....

دارم حملات امروز رو خنثی می کنم.




سوالی مهم

درخواست حذف اطلاعات
آدما هر چقدرم توی روابط متعدد برن و داشته باشن بازم تهش دنبال اون آدمی هستن که عاشقش بشن و کنارش بمونن یه عمر؟؟ اصلا یه عمر کنار یکی موندن الان شدنی و معنی داره؟؟



مرگ یک معلم، دوست و هم صحبت

درخواست حذف اطلاعات

شنبه ی این هفته ای که گذشت خبر فوتش رو توی پیج اینستاگرام کافه ای که چهار پنج سال پیش پاتوقم بود دیدم. کافه ای که بسته شده، اما پیجش همچنان به راهه. ساعت نه و نیم صبح بود و من توی تخت خوابم میخکوب شدم و فقط اشک ریختم. دو سالی بود که ارتباطم باهاش قطع شده بود...

سال 92 بود که یه دختر 21 ساله بودم... از اینجا و اونجا کنده شده و چند تکه شده بودم. سوالاتم زیاد بود، بی قراری هایم بی انتها. یک روز بی هدف قدم زدم تا پارک نزدیک خونمون که دیدم کافه ای باز شده به تازگی. با یکی دو نفر گپ زدم توی کافه و اونجا بود که اون پیرمرد 60 ساله رو دیدم. خیال می نویسنده س و خبر نداشتم که بازیگره. اصلا توی خاطرم نبود ا و سریالایی که بازی کرده بود. بی اختیار احساس که باید باهاش حرف بزنم و تمام سوالاتم رو ازش بپرسم... نمی دونستم دقیقا از این ارتباط چی می خوام، ولی می دونستم که یه تاثیر مهمی توی زندگیم می ذاره.

از همون روزا بود که شدم یه کافه نشین و این مرد با خوشرویی و حوصله ی زیادش چیزها به من یاد می داد. با وجود شخصیت سطح بالا و سواد زیادی که داشت به شدت خاکی بود. طنز خاصی هم توی ادبیاتش بود.

به همین راحتی یه مقطعی شد مهمترین آدم زندگی من... طوری که تمام جیک و پوک زندگی من با این آدم بود و بس. شد یه تکیه گاه توی روزای خا تری ج و تاب خوردن بین ایران و اون کشور. جوابگوی من بود، در هر شرایطی... از سوالات فلسفی و اجتماعی گرفته تا دادن اطمینان خاطر بابت پاس امتحاناتم. هیچوقت فراموش نمی کنم که مثل یه بچه ی لوس و ننر وقت و بی وقت بهش زنگ می زدم تا با اون صدای منحصر به فرد و محکمش بهم بگه که "مطمئن باش پاس می شی، شک نکن." به محض این که می گفت "الو" انگار تمام استرس ها و ترسام می ریخت... تشنه ی همین بودم. همین... فراموش نمی کنم که چقدر بی منت با من تماس می گرفت وقتی توی درسام به کمکش احتیاج داشتم و چقدر توی کافه دستنوشته های مبتدی و بدقواره م رو می خوند و راه و چاهو نشونم می داد. چقدر حتی توی روابط عاطفیم منو راهنمایی کرد و کمکم کرد از خیلی چیزا عبور کنم. چقدر جاهایی که داشتم کله بازی درمیاوردم صادقانه بهم می گفت که داری اشتباه می کنی. با لحن دوست داشتنیش بهم می گفت "قراضه ی نیم وجبی... کله ."

مجرد بود و هیچوقت ازدواج نکرده بود، رابطه ی ما هیچوقت عاشقانه نبود، پدر و فرزندی هم نبود، شاید بشه گفت م ن دوستانه و و شاگردی... دلم نمی خواد عنوانی روش بذارم. خوب یادم میاد که پدر و مادرم با وجود فکر بازی که داشتن نشست و برخاست با این آدمو برای من صلاح نمی دونستن... هیچ شناختی ازش نداشتن، ولی کلیشه های احمقانه و عدم درک درست از عمق یه رابطه باعث یاوه گویی می شه خیلی وقتا. بعضی مواقع احساس می کنم که چقدر طرز تفکر پدرانه و مادرانه (به خصوص مادرانه) می تونه توی بعضی زمینه ها و بچگانه باشه. قطعا دیدن هرچیزی و هر رابطه ای از دریچه ی "خطری برای فرزند" خیلی تهوع آوره. با قاطعیت تمام می گم افرادی که به من چیزی یاد دادن به مراتب برای من محترم تر از انی هستند که صرفا در حقم دلسوزی . بی شک یو که به من شنا یاد می ده رو بیشتر مدیونشم تا ی که منو فقط از امواج و عمق دریا می ترسونه.

دو سال پیش بود که گوشیم اب شد و شماره ش از تو گوشیم پاک شد. امید داشتم که شاید مثل خیلی اوقات که اتفاقی توی کافه ها یا پارک های نزدیک خونمون می دیدمش دوباره ببینمش و کلی ذوق کنم. دلم می خواست بهش بگم این دو ساله خیلی چیزارو پشت سر گذاشتم و خیلی عوض شدم. دلم می خواست بشینم از اتفاقات جدید و چیزای جدیدی که یاد گرفتم براش بگم. اما ندیدمش... خیال رفته امریکا پیش خانواده ش. ته ذهنم همیشه به یادش بودم و امید داشتم که بلا ه یه روز اتفاقی می بینمش. دو سه هفته پیش بود که داشتم توی پارک قدم می زدم که دیدم از یه پیرمردی روی نیمکت نشسته، یه آن فکر خودشه و از شدت خوشحالی می خواستم پرواز کنم سمتش و با تمام وجودم بغلش کنم و بگم خیلی چیزا عوض شده و من از این تغییرات چقدر خوشحالم. اما زهی خیال باطل، اون نبود.

شنبه صبح بود که خبر فوتش رو خوندم، در سکوت و غرور فوت کرده بود، خیلی باوقار... در رسانه ها هیچ خبری ازش نشد. گمنام زندگی کرد و گمنام رفت. هر خصوصیتی که یه هنرمند درست حس باید داشته باشه اون توی وجودش به بهترین نحو داشت، اما هیچوقت یه سلبریتی نشد. مرگش هم مثل زندگیش برام تداعی کننده ی یه تنهایی باشکوه و غرورآفرین بود.

از مرگش بغضم ش ت، نشد حرفام رو بزنم بهش، اما تمام روز احساس می که اگه گریه کنم و بی ت کنم عصبانی می شه و وقتی می رم سر پایان نامه م و مثل بچه آدم به کارام می رسم با همون لبخند اطمینان بخشش بهم نگاه می کنه می گه "قراضه ی نیم وجبی...".

مرگش اما یه چیزو بهم گوشزد کرد که من تهش یه آدم خوش شانسم که تونستم از همچین آدم قابل احترامی چیزای زیادی یاد بگیرم و افراد قابل احترام و تاثیرگذار دیگه ای هم دور اطرافم تا بحال زیاد بوده.

از مرگش دلم ش ت، اما می دونستم که چاره ای ندارم چرا که با دوتا چیز گری پذیر مواجهم، یکی مرگ و یکی گذر زمان. عجیب دلم پرتاب شد به سالای 92 و 93... به اون عصرهای پاییزی و زمستونی ای که گاهی پیرمردی با کلاه شاپو منو از کافه تا خونمون پیاده می رسوند و دوباره برمی گشت کافه... بی منت.

پ.ن: خدارو شکر که دوتا کتاب برام یدین و امضا کردین، خداروشکر که دستنوشته هاتون رو دارم تو اون دفتر صورتی رنگ. دستنوشته ها نمی میرند.





حالم خوشه

درخواست حذف اطلاعات

بیایید دست در دست هم ب یم به جدیت زندگی. تنهایی قطعا خوبی هایی داره که وقتی یکی اومد بیخ گیسمون چسبید قدرشو می دونیم و بهش حسرت می خوریم. به ازدواج! همین مجردی خوبه!




الهام

درخواست حذف اطلاعات

یکی از رو مخ ترین دخترای فامیل. دختر بدی نیست ولی انقد زر می زنه و مغز آدمو می پزه و می ذاره لای نون و می خوره که فقط باید ازش فرار کرد. یه حس حسادت و در عین حال علاقه ی خاصی هم به من داره، برای همین توی مهمونیا می شینه بغل من و با محبت شروع می کنه زر زدن، زر زدن و فقط زر زدن... آ حرفای بی محتوا و مز فش هم همیشه می گه “قبول داری حرفمو؟” و مخاطب بیچاره برای این که مغز بیچاره ش رو دریابه ناچاره بگه “بله، بله”.

امشب هم مهمون ما هستن. به جرئت می تونم بگم با هیچ یک از اعضای این خونواده مشکل ندارم جز الهام، که فقط زر می زنه. عزا دارم... شدید. حوصله ش رو ندارم. مغزم نمی کشه. به صداش هیستیریکم.




از تلخی ها

درخواست حذف اطلاعات

یکم:

- سلام، می خوام برم تو تو ب م و برینم.

- سلام خانوم، یدن مشکل نداره، اما برای اذن پدر لازمه.

دوم:

- سلام، م اسهالی شده می تونم عوضش کنم؟

- سلام خانوم، اجازه ی همسر لازمه برای این کار.

سوم:

- سلام، داشتم می یدم یهو م پرید بیرون کاسه تو .

- سلام خانوم، رضایت پدر در صورت مجرد بودن و همسر در صورت متاهل بودن لازمه برای پاک دور تو .




معذب نبودن

درخواست حذف اطلاعات

وقتی خسته و نابودیم، وقتی آدم می خواد رها باشه و از این زندگی شهری ای که همش دست و پای آدم بسته س و بدن ها معذبه آزاد بشه، گاهی خیالاتی به سرم می زنه که حتی فکر هم بهش برام آرام بخشه...

دلم می خواد بشم برم تو دریا ب م... به یاد بچگی در دریای خزر. ب م و ب م. خیلی راحت، خیلی بی خیال، خیلی بی سانسور... ای دریا که پوشاننده ی ابکاری هایی، دلتنگتم.




از خاطرات کودکی

درخواست حذف اطلاعات

من و دختر خالم بچه که بودیم خیلی وقتا موقع غذا خوردن که با هم حرف می زدیم، حرف زدنمون معمولا با یه آروغ بی اختیار قاطی می شد. کاش اون روزا برمی گشت.




٢٥ مرداد

درخواست حذف اطلاعات
خیلی چیزایی که بابتشون قبلا حرص و جوش می خوردم الان دایورت شده به م و ذره ای برام اهمیت نداره. می دونید چرا؟ چون پی به کوچکی و خواری و سطح پایین بودنشون بردم.