رسانه
رسانه

the



از مزایای عاشقی

درخواست حذف اطلاعات

خوبی عاشق و معشوق بودن اینجاست که توی تموم شرایط بغرنج، میدونی لااقل یک نفر در تمام این جهان هست که اولویت اولش تویی و هرچقدر هم که سایر جهانیان برنجوننت، اون واسه تو جونشم میده.

مثل این روزا که من از تک تک دور و بریام بیزارم و فقط بدیاشونو می بینم، اما دلم قرصه به بودن اون




روز نفرت همگانی

درخواست حذف اطلاعات

امروز روزی بود که از همه ی دور و بریا متنفر بودم. از ب یر داستان کرایه خونه نوترون و گه خوریای همخونه و ش اعصابمون خورد بود. صبح فهمیدم بازم لپ تاپمو نمیدن و تصمیم گرفتم برم پیش نوترون حالم بهتر شه.

رفتم سوار ماشین شدم، و بعد از دقایقی، دیدم گردنش به شدتتتتت کبوده!!! شوکه شدم گفتم این چیه و دست بردم سمت یقه ش و کشیدمش پایین تر و دیدم یه محدوده ی وسیعی به اندازه ی زخم پوستی کبودی شدید داره! با وحشت گقتم چی شده؟ گفت تازه این طرفم هست. و اون سمت گردنشو هم نشون داد که خیلی بدتر یود!

و اینجا من به شدت سکته کرده بودم و فکر می یه مریضی پوستی وحشتناک گرفته و اشک تو چشام جمع شده بود! که گفت کار برادرشه و ب با هم دعوا !!

ینی از شدت عصبانیت حتی نمی دونستم چی بگم!! بعد دیگه واسم تعریف کرد که دعوا سر این بوده که نوترون به داداشش گفته من دیروز از حرفش درباره ی رشتم ناراحت شدم و فلان

بعد بش گفته تو هم مثه بقیه ای و اونم حمله کرده

حتی بعد از این جریان انقد از تک تکشون متنفر بودم که دلم نمیخواست برم خونشون. بعدم رفتم و تهشم عصر برادرش شروع کرد با من صحبت که ببخشید من اصلا فکر ن و گفتم اما نوترون به من میگه عمدی گفتی و من عصبانی شدم

همچین میگف انقد کتکش زدم!! باید میگفتم خیلی لطف کردی!

بعد محمد و دوس دخترش اومدن که بحثو جمع کنن و من هی میگفتم نمیخوام ادامه بدین ولی ول نمی ! تهش دوس دخترش گفت اگه نمیخواستین این ناراحت بشه، این حرفاتونه که داره ناراحت ش میکنه.

که واقعا راست می گفت چون با اشک در چشم داشتم میگفتم بس کنید.

امروز نوترون دقایقی اومد خو د تو اتاق پیشم چون ب یه ساعت تونسته بود بخوابه بعد از دعوا، و من همش داشتم به جزئیات صورتش نگاه می و فک می چقد من اینو دوس دارم و فقط همینو دوس دارم و از همه بیزارم و همه و بیشعورن جز این.

چند بارم تو صورت گربم نگاه و اشک ریختم، بچم همینطوری ت مونده بود داشت نگام میکرد!




تا احتمالاً یک روز پیش از گرفتن لپ تاپ، وات هپند؟

درخواست حذف اطلاعات
باید به پست قبلی؛ گریه در آغوش یار و گل کشیدنو هم اضافه کنم انقد حجم فساد زیاده که واقعاً باید برگرده اون لپ تاپ لنتی تا نیومدم گروپ سکـ.س شِیر کنم:)))))



هرچند

درخواست حذف اطلاعات

برای بار سوم در یه شب فرضی که قراره فرداش لپ تاپمو بهم بدن، اینجا رو آپ میکنم و در واقع فاک توش چون چشمم اصلاً آب نمی خوره!

امروز بعد از هفته ها و ماه ها استرس کشیدن، رفتم تعیین سطح دادم با هزار نذر و نیاز و ابراز درخواست که من خودم کتایو خوندم و اا و بل که منو دو لِوِل بالاتر بندازه که با نوترون هم سطح شم.

و بعد از پایان تعیین سطح، مدیر با جمله ی « نه تنها 501, که 601 میتونس بری» به جای دو ترم، ٨ ترم ارتقاء داد بهم:///

نمیدونستم واقعا خوشحال باشم یا غمگین! حالا نوترون قراره باز صبح بره تعیین سطح بده اونم که بیاد با من

الهی بگردم بچم بهش زنگ که زدم و اینو گفتم؛ گفت: حالا من چیکار کنم؟...




وات هپند؟

درخواست حذف اطلاعات

در این یک ماه و که لپ تاپم اب بود و نتونستم اینجا بنویسم، برای اولین بار سیگار کشیدم،

برای اولین بار موهامو رنگ

و برای اولین بار حیوون خونگی گرفتم.

کلاً یک بار هم که چیز قابل گفتنی وجود داشت، منابع و امکانات کافی نبود:)))




تو مغزتون واقعاً

درخواست حذف اطلاعات

هر وقت از این دختره ی گه سگ حرف میزنه ریده میشه تو اعصابم. امروز برگشته میگه در اون راستا که دختره الان فرو کرده توی برادرش به جای خودش، امروز گفته بیا ببینمت، برادرشم قطعا میره.

اول داشتم با شوخی و خنده میدادم، بعد گف شیطونه میگه نذارم تنها بره!!!!!

خواستم بگم خیلی بیجا میکنی تو. به گفتن اینکه شیطونه غلط کرده اکتفا .

گاهی فکر میکنم نمیفهمه جدی یا خودشو میزنه به اون راه؟!

برادرشم واقعا معنای کامل یته در همه امور. آخه ابله من چقد جلوی تو از شعور و ی این دختر گفتم. الان میخوای باهاش دوست معمولی باشه؟ خاعک واقعاً




آدمیزاد سیاه و خا تری و غیر سفید

درخواست حذف اطلاعات

یکی از زیباترین حس های موجود بین ما، همونجور که بهش اشاره دو سه پست قبلی، درباره ی دیگران حرف زدن و دادن بهشونه:)) قبلاً خیلی حس اخلاق مداری باعث میشد از این کارمون بدم بیاد، اما الان فکر می کنم خیلیم عالیه راستش:)) خوبه که میتونه احساسات خا تری و حتی سیاهتو با یکی شریک باشی.

دیروز پریروز کلی درباره ی یکی از همکلاسیای من که گه خوری کرده بود - دوس دخترِ دوست دوران دبیرستان نوترون هم هست- حرف زدیم و دادیم بهش:)) زیبا بود. از پررنگ ترین غیبت امونم میشه به نون اشاره کرد. از بس این بشر حرکتای رو اعصاب میکن. امروز حتی با مامانمم پشت سرش حرف زدم و گفت اعصابمو خورد کرده:/// عنتر حتی میتونه بابت چیزایی که نداره هم پز بده!! نوترون میگه خدا به دادمون برسه وقتی این مریض بیاد زیر دستش. علوم پایه ش رو هم بده ایم. ینی حتی نمره ی قبولی بگیره فقط و لب مرز هم باشه، به این موضوع افتخار می کنه! مثلاً برمیگرده میگه آره واسه علوم پایه خوندن که هنر نیست. هنر کار من بود که نخوندم ولی دقیقا میدونستم چقد جواب بدم که پاس شم. بعضی وقتا شوکه م میکنه حجم اعتماد به نفسش.

ینی از عظیم ترین ادعاهاش که باعث میشد من مدتها حس بدی به آثار خودم داشته باشم این بود که همش دم از خلاقیت در هنر میزد و اینکه نقاشی فقط باید ذهنی باشه و چیزی که ایده ش از تو نباشه بی ارزشه و ال و بل. چند روز پیش رفتم پینترست و مرجع تموم نقاشیای اصلی ش! رو پیدا . حتی یکی بود که خود خود جنس بود واقعا!:/ ینی فک کن ی که خودم ایده های کاراش ایده های دیگرانن و فک میکنه ی نمیفهمه، همش از ایده پردازی حرف بزنه! این روزا هم که در حال نقاشی کشیدنیم بیش از پیش داره ضایع میشه جلو چشمم. هم من هم نوترون البته. امروز یه چیزی منتشر کرد که به هیچ وجه نمی تونست نقاشی باشه (نقاشی خودش باشه لااقل) کلاژی بود که خودش در حتی چندتا نقطه، چیز میز بهش اضافه کرد. من از ایده ش خوشم اومد و گفتم لااقل با اینکه خودش نکشیده ولی فکر خوبی پشتش بوده. بعد به نوترون گفتم و اون گفت که ایده ش تکراری بوده از یه طراح معروف:))))) و پست یارو رو برام فرستاد که نون هم لایکش کرده بود:/ امروز بیشتر از هر روزی به ذهنم اومد که آقا این ریده:////

بعضی وقتا اعتراف می کنم که خیلی حسادت می کنم بهش بابت این اعتماد به نفس، بابت جایگاه بالاتری که تو جامعه داره به واسطه ی رشته ش و بابت آینده ی تضمین شده ای که از همین طریق داره.

+ در تموم لحظات دسشویی دارم. وقتی جیش ندارم، عن دارم و وقتی عن ندارم، جیش دارم.




جان من

درخواست حذف اطلاعات

اگه دو سال پیش دوسِت داشتم ولی نمی دونستم چرا، الان بخاطر این عشق بینمون دوسِت دارم.

بخاطر خوبی های بی نهایت تو.

بخاطر اینکه مطلقا هیچ شبیه تو نیست، هیج هیچ وقت جاتو نمیگیره تو قلبم

به خاطر اینکه از فکر نداشتنت بی اختیار صورتم خیس میشه و یک ساعت زار میزنم

کاش میتونستم بگم

کاش می تونستم بگم که اگه روزایی هست که بداخلاقم و با خودت فکر میکنی ممکنه حوصله ت رو نداشته باشم، روزایی هم هست که بزرگترین آرزوم، یه لحظه گرفتن دستاته. نه بغلی نه بوسی، دستتو بگیرم فقط. حتی نگات کنم فقط

تو بزرگترین دلیلی هستی که اگه بخوام یه روز بگم خدا هست، با وجود تو سند می ذارم روش.

بخاطر پدر و مادرمه که نمیتونم بمیرم و باید زندگی کنم، اما بخاطر توعه که این زندگی برام لذت بخشه

تو مایه ی حیات منی.




:((

درخواست حذف اطلاعات

+ دوسِت داره نوترون از صمیم قلب

-همیشه همینجوری باش

+چجوری باشم؟

-دوسم داشته باش از صمیم قلب

+ همیشه دارم. حتی اگه یه روز نخوایش




جان من

درخواست حذف اطلاعات

اگه دو سال پیش دوسِت داشتم ولی نمی دونستم چرا، الان بخاطر این عشق بینمون دوسِت دارم.

بخاطر خوبی های بی نهایت تو.

بخاطر اینکه مطلقا هیچ شبیه تو نیست، هیج هیچ وقت جاتو نمیگیره تو قلبم

به خاطر اینکه از فکر نداشتنت بی اختیار صورتم خیس میشه و یک ساعت زار میزنم

کاش میتونستم بگم

کاش می تونستم بگم که اگه روزایی هست که بداخلاقم و با خودت فکر میکنی ممکنه حوصله ت رو نداشته باشم، روزایی هم هست که بزرگترین آرزوم، یه لحظه گرفتن دستاته. نه بغلی نه بوسی، دستتو بگیرم فقط. حتی نگات کنم فقط

تو بزرگترین دلیلی هستی که اگه بخوام یه روز بگم حدا هست، با وجود تو سند می ذارم روش.

بخاطر پدر و مادرمه که نمیتونم بمیرم و باید زندگی کنم، اما بخاطر توعه که این زندگی برام لذت بخشه

تو مایه ی حیات منی.




چیدن یا نچیدن؟

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت اینجوری گیر نکرده بودم بین دوراهی سخت کوتاه مو یا بلند نگه داشتنش، به دو دلیل:

۱. هیچ وقت انقد بلند نشده بود که دلم نیاد کوتاه کنم.

۲. هیچ وقت انقد صاف و خوشگل و مناسبِ بافتن نبود که دلم نیاد کوتاه کنم:))

خلاصه که وضع بغرنجیه. احت بسیاره البته کوتاه کنم. نمیدونم:-ssss




داریم بزرگ میشیم انگار جدی. چه ترسناک

درخواست حذف اطلاعات

ما معمولاً تایم زیادیو میذاریم و درباره ی ملت حرف میزنیم (غیبت می کنیم در واقع) و خیلیم حال میده آقا:))

امروز باز داشتیم ریلیشن شیپ بقیه رو نقدهای فیلسوفانه می کردیم ( :))) ) که داشت می گفت مامانش ازش پرسیده پولاشو چیکار میکنه، اونم گفت که من نگهشون میدارم. بعد مامانش برگشته گفته: آفرین از الان!

:))))

اینم گفته ینی چی از الان؟ فک نکنی من میخوام ازدواج کنم و از این داستانا 

( که انقد اگرسیو برخورد ش در این امر -با اینکه من خودم با ازدواج مخالفم تقریبا- اما حس می کنم دیدی منفی ای از جفتمون و رابطمون به دیگران میده)

بعد در این قسمت یهو داداشش پریده گفته اما من میخوام بنظرم بریم خواستگاری:)))))))))))))))

ینی جدی داشت میگفت که ممکنه این ازدواج کنه تا دو سال دیگه. اونم با این دوس دخترش که خدا میدونه عاقبت تلفیق عقاید اینا و سواری اون و سواری دادنِ این؛ به کجا برسه :اسمایلی کوبیدن در سر

دیگه هیچی داشتیم بحث می کردیم که چی بپوشم واسه عروسیشون:))))))) و از اونجایی که نون و محمدم با تلاش های بسیار ضایع نون دارن به این سمت میرن (نون به طرز فجیعی سعی میکنه طرفو بذاره تو عمل انجام شده که ازش درخواست ازدواج کنه:)) ) ، من گفتم لباسی که واسه عروسی اونا پوشیدم، واسه اینا هم می پوشم:))))))))))))))))))))




گه تو آفْت:/

درخواست حذف اطلاعات

دهنم به گا رفته. غذا نمیتونم بخورم. ببینم کی سالم میشم باز و به این عظیم ترین لذت که همانا جنبیدن دهانه برمیگردیم




اولین دیدار در لانگ دیستنس صغری (تابستان سال اول )

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یکی از بهترین روزهای ممکن بود.

نمی دونم چی درباره ش بگم و می دونم اگه چیزی نگم چهار صباح دیگه جزئیاتش از ذهنم میره. از لحظه ی اول دیدنش بعد از یه ماه و خوشحالی نشستن و خندیدن و به هم نگاه و فراموش ِ اینکه راه بیفته بریم! وقتی رفتیم تو مهد و کولرو ران کرد و بعد ایستاد و گفت: «بیا اینجا ببینم.» و با تمام توان پ بغلش. می تونستم یک عمر اونجا بمونم. حتی توی همون حال هم داشتم از دلتنگی میمُردم. بعدشم بوسیدنا و تمام لحظات جذاب سکـ.سی و اینکه من تهش واقعاً گریه م درومد از خوشحالیِ بعد از دلتنگی!! همه چی خوب بود همه چی همه چی همه چی.

برای بار هزارم فهمیدم که من این آدمو چقدر از ته قلبم دوست دارم.




چهارده مرداد

درخواست حذف اطلاعات

امروز، دومین روزی که توی این تابستون همدیگه رو دیدیم، سالگرد دومین باری که با هم رفتیم بیرون! سال ۹۵.

یه اتفاقی افتاد که مجبور شدیم بریم و یکی از دوستاش رو برسونیم یجایی، بهم گفت  ٫باید اینکارو احتمالا. با یه لحن بچگونه و لوس و شاد گفتم: باشه!

خندید و گفت: خیلی خوبی، وقتی هستی اصلاً نمیتونم عصبی شم:)))


این حرف یکی از بهترین حرفای دنیا بود 




سایر کارهایی که این تابستون ن

درخواست حذف اطلاعات

این تابستون می خواستم خیاطی یاد بگیرم. خیلی یهویی به سرم زد! بعد تا مرحله ی ید وسایلشم پیش رفتم که مربی زنگ زد گفت این ترم کنسله و هیچ جای دیگه هم نبود توی شهر که برم، به ویژه چون فقط تا اواسط شهریور بودم و نمیشد نصفه ولش کرد. خب این کنسل شد.

+ می خواستم از این لباس خوابـایی که خودم طراحی می کنم بسازم که نساختم هنوز. خیلی جالبن جدی، خودم لذت میبرم:)) میسازم حتما.

+ دلم میخواست یکم گیتار تمرین کنم، که خب چون سیمش شده و محمد گفت ببرم برام درست می کنه، قصد دارم ببرمش حتماً تهران و این سال جدید تحصیلی، گیتارم یاد بگیرم یکمی ازشون. در حد نواختن در جمع و غیره. نمیخوام خیلی پروفشنال شم:)) من پیانو میخوام فقط:/

+ قرار بود فکر هدیه ی نوترون باشم که ... :/ :/ :/

+نوترون گفته این چهار درس انگلیسی رو این مدت بخونم که وقتی برگشتم تهران یهو امتحان تعیین سطح بدم واسه ادونس. امیدوارم کارساز باشه، حتما اینکارو می کنم:-s یادم باشه کتاب نوترونو ازش بگیرم چون کتاب خودمو نیوردم:))

+ از شنبه برنامه میریزم واسه آلمانی و نوروساینس. قول آقا قول.




امور فرهنگی تابستانه!

درخواست حذف اطلاعات

ده روز از مرداد ماه گذشته و من سه تا کتاب کاغذیو تموم و یه کتاب صوتی هم گوش دادم:))) برنامه م واسه پایان ماه سه چهار تا کتاب بود ولی خیلی از لحاظ مطالعاتی خوب پیش رفتم. خیییلی! نسبت به چیزی این مدت شده بودم البته. امیدوارم این روند قطع نشه و بتونم چالش ۲۰۱۸ رو با موفقیت تموم کنم.

الان دارم ساپینس رو می خونم (انقد نوترون و بچه ها این اسمو گفتن نمی تونم بگم «انسان مند» رو!:)) ) و خب زیاده و کم کم جلو میرم اما خیلی خیلی جذابه. می خواستم یه کتاب دیگه رو در کنارش شروع کنم اما متأسفانه انگار هرچی کتاب دارم سنگینه و خودشون نیاز به تأمل دارن. کتاب کنار این مسلماً باید داستانی و ساده خون باشه. یدونه کتاب سبک داشتم که اول ماه می خواستم بخونمش فهمیدم که بعله قرضش دادم:/ بعد که فهمیدم یه کتاب دیگه هم قرض دادم به یکی دیگه که خودمم یادم نبود:/ فهمیدم دیگه نباید از این غلطا کنم و خودم به طور داوطلبانه پیشنهاد بدم کتاب ببرن ملت از کتابخونم!!! کاش اینا رو پس بدن تا پشت دستمو داغ کنم زین پس://

سایر کتابای سبکم هم از کامو و مارکز ان که خب واقعاً نمی دونم چرا ارتباط قوی با داستان نویسی نویسنده های بزرگ برام سخته!! واقعا احتمالاً مشکل بزرگی دارم چون قطعاً مشکل از منه:)) ینی خوبه ها، خیلی وقتا هم خوشم میاد، ولی دیر و سخت جلو میره کتاب واسم و هی میخوام تموم شه. حس می کنم خشک می نویسن جداً. مثلا این بادبادک بازو که داشتم می خوندم یه لحظه هم نمیشد بذارمش زمین! وحشیانه خوب بود! از ادبیات و سینمای جنگ کلاً خوشم نمیاد اما این یه چیز دیگه بود.

کتابای داستایوفسکی و مارکز و کامو و غیره واسم اینجوری نیستن. انگار دارم تو قواعد ادبی شون غرق میشم و نمی تونم لذت ببرم از داستان. کاش یکی کمکم کنه:))

اینه که اونا رو گذاشتم واسه بعد. پیشمونم که چرا همون موقع که تهران بودم یه کتابای دیگه ای ن یدم که میدونستم میخوام بخونمشون. مثلاً از این برنامه ی کتابخونی یلدا توی اینستاگرام دوتا کتاب اولشو یدم (خیلی بعد ازتموم شدن اون کتاب توسط گروه) ولی این آ یه (هنر همچون درمان) که بنظر میومد خیلی بیشتر به درد من و روحیاتم بخوره رو ن یدم. حالا برگردم باز کتاب می م، اگه از ساپینس تا پایان کتاب خوشم اومد، همودئوس رو هم می م. شایدم سفارش بدم یچیزایی.

مثلاً دیدم چندجا که درباره ی کره ی شمالی یه سری کتابای جذ بوده، میخوام بگیرمشون منم، با این اسامی:

آکواریوم های پیونگ یانگ - فرار از اردوگاه ۱۴ - روح گریان من - افسوس نمی خوریم، زندگی مردم عادی در کره ی شمالی


حالا بعد از اینکه بچم اومد، یه روز قبل از دیدنش میرم کتابخونه و کتابای اونجا رو هم چک میکنم. اصلا شاید فردا برم حتی یه سر و زودی بیام، چرا که نه؟! یه چیز جمع و جور و داستانی بگیرم واسه کنار این کتاب حجیم که کند پیش رفتنش نترسونتم.


کمتر از حد نرمال می بینم:)))) انتظار می رفت که خیلی دیده باشم در این فرصت اما شاید پنج تا سینمایی و چند قسمت سریالو تموم کرده باشم فقط. یکم خوشم نمیاد از این ایی که دارم تو لپ تاپ:)) خیلی وقتا تفکرم اینه که دیگه ای خوبو دیدم و دیگه هیچی نمونده که خوشم بیاد تهش ازش:( اما یبار دیگه یه می بینم و میگم هولی گاد چطور اینو ندیده بودم تا به حال؟!؟:///

خلاصه که وضع اینه. حتی درباره ی کتابم خیلی وقتا فکر میکنم که دیگه چی هست که صد در صد «این مای تایپ» باشه آخه؟ بعد اگه باز یه کتاب خود (مثل همین آ ی) بخونم خیلی امیدوار میشم. کلاً رمز لذت بردن از محصول فرهنگی اینه که تعریفات ملت انتظار تو رو به سقف نرسونده باشن یا جلوی خودتو گرفته باشی:)) (انگشتام درد گرفت از تایپ:/)


خلاء این تابستون همچنان بخش نقاشیه  و البته بخش علمی ش.

البته دارم یه چالش بیست روزه رو با یکم لگ و تأخیر پیش می برم اما هیچ آرت-ورکی کامل نشده عملاً. حتی شاید برادرمو مجبور کنم تابلوی پارسالشو تموم کنه:/ بعد از این حتما حتما باید یه فکری م واسه اون نقاشی از خودم که قولشو به نوترون داده بودم و همینطور بومو حتما تموم کنم. حتما. حتما. حتما. خودمو میکشم تموم نشد:///

در وهله ی دوم هم می خواستم برنامه ریزی کنم واسه کارای آموزش نقاشی از مهر به بعد که هنوز کاری ن . خیلی پروسه ی زمان بریه جدی:( باید بخاطرش (اگه بخوام اونجوری که تو ذهنمه بی نقص پیش برم) اون برنامه ی خوندن کتابای هنرستانو عملی کنم!

کاری ن هنوز.

بخش علمی هم که خیلی گسترده بود. سه تا کار اساسی می خواستم م: ۱. آلمانی مرور ۲. ای نوروساینس رو دیدن ۳. فتوشاپ یاد گرفتن (صد البته که یه کوچولو)

انجام ندادن ۱ و ۲ که قطعاً از تنبلیمه. اما واسه ۳ اول باید برنامه رو روی لپ تاپ نصب کنم که ماشالا سی دی نمیخوره و نمیدونم حالا:)) باید بگردم اما برنامه ای بود کنم.


هیچی همین دیگه خلاصه. از امور رخ داده در این بازه؛ فردا بچم راه میفته که بیاد، برادرم قبول شد آزمونشو، نتایج کنکورو زدن و من ه:)) همین.




رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را ...

درخواست حذف اطلاعات

نمی تونم درک کنم چطور ی می تونه از فروغ فرخزاد بدش بیاد. حتی اگر شعراش سرشار از ایراد و ضعف ادبی بودن هم، این موج عشقی که از تک تک حرفاش می باره نمی تونه به گوش یه عاشق برسه و همدردی ش رو برنانگیزه!!

اینجا که میگه: باز من ماندم و در غربت دل / حسرت بوسه ی هستی سوزت


باز من ماندم و یک مشت هوس / باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتوی سوزنده ی عشق / که ز چشمت به دل من ت د


فقط باید از ته قلب عاشق باشی و اشک ها ریخته باشی در راهش تا بفهمی چی داره میگه.

تو را می خواهم و دانم که هرگز / به کام دل در آغوشت نگیرم




در عنفوان ج

درخواست حذف اطلاعات

در یازدهمین روز دوری، همچنان دارم میمیرم. به مزه ی لپاش، لباش، نرمی موهاش و بوی تنش فکر می کنم و می خوام بشینم زار بزنم:))

طی داستانایی که شبا واسه هم می نویسیم، ب داستان اولین باری که با هم خو دیمو نوشتیم. چقدر لذت بخش بود. اون قدر غرق فضا شده بودم که انگار برگشته بودم به همون روز و تموم اون اتفاقا همون عصر تجربه شده بودن.

+این روزا سعی می کنم سر خودمو گرم کنم که حواسم پرت شه از روز شماری. با کلاسای بی شمار:)) حالا سه تا هستن البته ولی خب:)) خیلی حس می کنم کمه و بقیه ی روز رو دستم میمونه!

این بومم عین آینه ی دق جلومه. باید همت کنم و هرجور خودم صلاح میدونم تمومش کنم فقط!

بعدش می خوام بشینم برنامه ریزی کنم واسه آموزش نقاشی به بچه م و دیگران تو خوابگاه.

کلاس تئاتر حس بی نهایت مثبتی میده. امروز کارگردان نبودش و بهتر هم بود:)) قراره شعر حفظ کنیم فردا بخونیم:چش قلبی

برنامه ی کتاب خونی خیلی خوب جلو نمیره اما نگرانش نیستم.

دارم بولت ژورنال میسازم واسه مرداد ماه، سعی می کنم تدوینش به موقع تموم شه و البته که ادامه دار باشه این کارم. همین کار باعث سر و سامون دادن به برنامه ی کتاب خوندنمم میشه. توی هبیت ترکرش باید نقاشیو هم اضافه کنم که این تموم شه دیگه.

+ آهن غمگین عاشقانه گوش میدم مثه دلم تنگته  ی معین  و وصف حال خودم می دونمشون:)) بیست چاری هم دارم آرشیو ع امونو نگا می کنم.




فکر به کادوی تولد، آل د تایم

درخواست حذف اطلاعات

اوایل مرداده و من تو فکر کادوی تولد دی ماهم:)) پارسالم خیل طول کشید تا به نتیجه برسم و فکر می هیییچی نیست، اما خیلی شرایط امسال بدتره. قیمت تا سقف ۴ تومن مهم نیست برام اما متاسفانه هیچی نمیشه ید دیگه. همه چی به طرز وحشتناکی گرونه. حتی چیزی که دو ماه پیش قابل یدن بود، الان قیمتش دو برابر شده و نمیشه هیچ کاری کرد. سه تا گزینه ی گرون وجود دارن: لپ تاپ (که بی نهایت نیاز داره)، گوشی(که خیلی قدیمی شده گوشیش) و پیانو (که خیلی دوست داره) اما متاسفانه الان هر سه تا شون بیش از بودجه ای که من دارم پول میخوان. واقعاً دلم می خواست یه نوت ۸ واسش ب م اما مثل اینکه قیمتش سر به فلک میزنه:)) لپ تاپ هم که دیگه هیچی.

واقعاً اگه می دونستم وضع اینو با همون کادوهای پارسالش مال امسالو هم می یدم://

استتسکوپ هم تو فکرم بود که متاسفانه هم دو برابر شده قیمتش و هم اینکه لو دادم که قصدشو داشتم و عملاً دیگه کادوی سو رایز تولد نمیشه.

واسه کارای تدریسی ش هم میخواست یه دونه از این صفحه الکترونیکیا ب ه و روش بنویسه که قبلا انگار حدود ۳۰۰،۴۰۰ قیمتشون بود. الان اینم با وجود اینکه چیز خیلی عظیمی نیست، بالای یه تومنه.

کلاً اگه چیز خاصی به ذهنم رسید می م از الان. چون وضع بدتر از حال خواهد بود قطعاً!

شایدم مجبور شم با بچه ها شریکی ب یم واسش. ولی اون موقع اونا دیگه واسه برادرش پول جداگونه نمیذارن که:))

گه گیجه گرفتم:/