رسانه
رسانه

the



there is still hope

درخواست حذف اطلاعات

بعد از ورود به کلینیک و مواجه شدن با حقیقت، حالم از اینکه در آینده قراره تمام زندگیم معطوف به این چیزا باشه بهم خورد.

حتی از توی جمع افرادی مثه اساتیدمون بودن. از وارد این جامعه ی کـ.سخل شدن. هنوز راهی هست برای بیرون کشیدن خودم از این ورطه. نمیتونم اینجا بمونم. نمیتونم این فضای بازی رو تحمل کنم.

نوشتم که یادم باشه. به تاریخ پاییز 97، من یه بار دیگه امیدوار شدم که حقیقتِ جمله ای که اول اون دفترچه سیاهم نوشتم، عملی شه. امیدوار.




هرچند

درخواست حذف اطلاعات

برای بار سوم در یه شب فرضی که قراره فرداش لپ تاپمو بهم بدن، اینجا رو آپ میکنم و در واقع فاک توش چون چشمم اصلاً آب نمی خوره!

امروز بعد از هفته ها و ماه ها استرس کشیدن، رفتم تعیین سطح دادم با هزار نذر و نیاز و ابراز درخواست که من خودم کتایو خوندم و اا و بل که منو دو لِوِل بالاتر بندازه که با نوترون هم سطح شم.

و بعد از پایان تعیین سطح، مدیر با جمله ی « نه تنها 501, که 601 میتونس بری» به جای دو ترم، ٨ ترم ارتقاء داد بهم:///

نمیدونستم واقعا خوشحال باشم یا غمگین! حالا نوترون قراره باز صبح بره تعیین سطح بده اونم که بیاد با من

الهی بگردم بچم بهش زنگ که زدم و اینو گفتم؛ گفت: حالا من چیکار کنم؟...




روز نفرت همگانی

درخواست حذف اطلاعات

امروز روزی بود که از همه ی دور و بریا متنفر بودم. از ب یر داستان کرایه خونه نوترون و گه خوریای همخونه و ش اعصابمون خورد بود. صبح فهمیدم بازم لپ تاپمو نمیدن و تصمیم گرفتم برم پیش نوترون حالم بهتر شه.

رفتم سوار ماشین شدم، و بعد از دقایقی، دیدم گردنش به شدتتتتت کبوده!!! شوکه شدم گفتم این چیه و دست بردم سمت یقه ش و کشیدمش پایین تر و دیدم یه محدوده ی وسیعی به اندازه ی زخم پوستی کبودی شدید داره! با وحشت گقتم چی شده؟ گفت تازه این طرفم هست. و اون سمت گردنشو هم نشون داد که خیلی بدتر یود!

و اینجا من به شدت سکته کرده بودم و فکر می یه مریضی پوستی وحشتناک گرفته و اشک تو چشام جمع شده بود! که گفت کار برادرشه و ب با هم دعوا !!

ینی از شدت عصبانیت حتی نمی دونستم چی بگم!! بعد دیگه واسم تعریف کرد که دعوا سر این بوده که نوترون به داداشش گفته من دیروز از حرفش درباره ی رشتم ناراحت شدم و فلان

بعد بش گفته تو هم مثه بقیه ای و اونم حمله کرده

حتی بعد از این جریان انقد از تک تکشون متنفر بودم که دلم نمیخواست برم خونشون. بعدم رفتم و تهشم عصر برادرش شروع کرد با من صحبت که ببخشید من اصلا فکر ن و گفتم اما نوترون به من میگه عمدی گفتی و من عصبانی شدم

همچین میگف انقد کتکش زدم!! باید میگفتم خیلی لطف کردی!

بعد محمد و دوس دخترش اومدن که بحثو جمع کنن و من هی میگفتم نمیخوام ادامه بدین ولی ول نمی ! تهش دوس دخترش گفت اگه نمیخواستین این ناراحت بشه، این حرفاتونه که داره ناراحت ش میکنه.

که واقعا راست می گفت چون با اشک در چشم داشتم میگفتم بس کنید.

امروز نوترون دقایقی اومد خو د تو اتاق پیشم چون ب یه ساعت تونسته بود بخوابه بعد از دعوا، و من همش داشتم به جزئیات صورتش نگاه می و فک می چقد من اینو دوس دارم و فقط همینو دوس دارم و از همه بیزارم و همه و بیشعورن جز این.

چند بارم تو صورت گربم نگاه و اشک ریختم، بچم همینطوری ت مونده بود داشت نگام میکرد!




از مزایای عاشقی

درخواست حذف اطلاعات

خوبی عاشق و معشوق بودن اینجاست که توی تموم شرایط بغرنج، میدونی لااقل یک نفر در تمام این جهان هست که اولویت اولش تویی و هرچقدر هم که سایر جهانیان برنجوننت، اون واسه تو جونشم میده.

مثل این روزا که من از تک تک دور و بریام بیزارم و فقط بدیاشونو می بینم، اما دلم قرصه به بودن اون




سفر آ

درخواست حذف اطلاعات

توی کانالی که واسه دانش آموزاش مطلب میذاره، یه وویس گذاشته درباره ی یه روشی از درس خوندن و تهش اسمشو کامل نوشته. یه لحظه دلم خواست قربونش برم واقعاً.

دیروز از سفر 6،7 نفره مون برگشتیم و من کلاً بست تایم نداشتم اونجا. از یه جایی توی روز دوم، حالم شدیداً گرفته شد و به این نتیجه رسیده بودم که نوترون به قدر کافی بهم توجه نمی کنه. همون شب نوترون پیشنهاد داد من به دوستم مریمم بگم بیاد پیشمون و خب حضورش واقعاً حس خوبی بهم داد. قرار بود خیلی خوش بگذره و داشتیم میخوردیم و می نوشیدیم (که البته نوترون جدیداً بهش نمی سازه هیچی و باعث شده تصمیم بگیرم دیگه هیچی نخورم یا نکشم!) که احتمالاً من از این تیکه یکم حالم گرفته شد که وقتی یکی از دخترای بسیار زیبای جمع داشت با یه آهنگی میخوند، نوترون اومد تو اتاق و رو به سایر جمع گفت فلانی هم صداش خوبه ها و بقیه هم تایید . من اینجا این حس بهم دست داد که هرگز تا به حال به من نگفته صدات خوبه (حتی اگه خوب نباشه:/ ) و خب به ویژه وقتی ح عادی نداری، ناراحتی شدیدتر حس میشه. همش می رفتم می نشستم یه گوشه و یه لحظه هم که حواسش بهم نبود ناراحت بودم که چرا بهم توجه نمی کنه. یادم نمیاد دیگه چه اتفاق خاصی پیش اومد ولی مرتب اون مدت نشانگان میذاشتم روی تموم رفتارا و میگفتم بفرما اینم نشون میده که داره به سایرین بیش از من توجه می نه. حالا نه اینکه واقعاً تک تک موومنت هاش اینجوری بوده باشه اما منم می گشتم و اونیو که بهم حس بد میداد پیدا می و روش زوم می .

فرداشم بعد از کلی تلاش برای بهتر شدن، یه تیکه خوب شده بودم تقریباً تا اینکه یه جا که اون دوست زیبامون رفت توی ع دونفره ی ملت بایسته و ابش کنه، نوترون به شوخی بهش گف حالا درسته ع و زیبا می کنی ولی دلیل نمیشه اینکارو کنی. همونجا نیمه جدی بهش گفتم چرا این حرفو زدی؟ گفت نمیدونم واقعا!

و خب هیچ توجیهی برای این حرف نیست.

اون لحظه به بعدو من اصلاً خوب نبودم دیگه، گیر داد که باید بگم چرا ناراحتم منم گفتم توی خونه میگم. شب گفتم خب چون تو بهم توجه نمی کنی، کلی معذرت خواهی (و همراه توضیح و توجیه و دلیل البته!) به عمل آورد، بعد من رفتم و این پا شد با اون دختره رفتن ید! البته خب این اصلاً ناراحتی نداشت -با اینکه حتی توی هم داشتم حدس میزدم این چیزو- ولی خب بازم مثلاً سفر قبلی ما دوتایی می رفتیم ید (دیگه دارم لوس بازی درمیارم-_-)

در نهایت شبش من با کلی غم و غصه خو دم و کلی با صدای خفه گریه تا خوابم برد.

صبحش بهتر شده بودم، البته اینکه نوترون هم زیباتر شده بود شاید بی تاثیر نبود:))))))) (ساچ ا ظاهربین پرسن) ولی خب حسی که اون روز بهم دست داد جهتش عوض شد. حس می دیگه مثل قبلاٌ دوسم نداره. حس می توجهش به من یا بقیه فرقی نداره و یا حتی به سایرین اهمیت بیشتری میده برای اینکه جوابشونو بده و اشتیاقش بیشتره. حس خوبی وجود نداشت ابداً.

از این موضوع که گوشیشو حتی واسه یه سرچ ساده یا یه مپ نگاه هم نمیده دست من، خیلی بدم اومد




اولین رخت خواب!

درخواست حذف اطلاعات

دیروز رفتیم تشک ب یم واسه خودمونکه بذاریم  تو اتاق نوترون، بعد فروشندهه فک میکرد ما زن و شوهریم:)))) پرسید واسه خودتون میخواین؟ گفتیم آره، بعد مثلا میگف اگه فلانقدری بخواین یکم کوچیکه دیگه باید خیلی مهربانانه خو د:))) بعدم پرسید تخت نمیخواین؟ نوترونم در ثانیه جواب داد نه تختو دادیم یکی از آشناها واسمون بسازه:)))))

تهشم من دیگه خیییلی خندم گرفته بود, داشتیم میومدیم پایین از پله های مغازه، به زور جلوی خودمو گرفته بودم، اون جلو راه میرفت، پایین پله ها برگشت گفت چطوری عیال؟:)))))




روز بدی که امروز بود

درخواست حذف اطلاعات

امروزو با تمرین بدمینتون نرفتن شروع اما در کل حال خوبی داشتم. عصرش کلاس پیانو داشتیم و اشتیاق شروعشو داشتم. بعد از ظهر یه جلسه رفتیم مراد واسه جلسه دی.تی.آی که منم خیلی چیز کمی متوجه میشدم. برگشتیم و یذره غذا گرفتیم بخوریم و همچنان خوب بودم.

پیانو داشت میومد و ما غذا درست نخورده بودیم و زنگ زد و عجله داشتیم که وسایلو جمع کنیم. نوترون رفت فرزندو بگیره بیاره بیرون از اتاق، خیلی بد گرفته بودتش و اینم دستشو چنگ زد. من نمیدونستم دستشو چنگ زده، فقط دیدم عملاٌ از پا گرفته این بچه رو آویزونه کاملا وارونه. میدونستم هرلحظه ممکنه از دستش در بره، و چنگش بزنه. البته واقعاً بگم اون لحظه بیشتر نگران این وضع افتضاح وارونه موندن اون بودم. گفتم: نوترون این چه طرز گرفتنه؟ نوترون با یه لحن خیلی بد که هی بدتر هم میشد گفت:"دستمو گـ.ایید بابا ببین!! باشــــه! باشـــه! آروم باش، ولش ، بیا" و من که تازه فهمیدم دستشو چنگ زده بوده اومدم نگاه کنم دستشو، اصن نذاشت بمونه و دستشو کشید بیرون از دستم. همه هم ایستاده بودن داشتن نگاه می .

هیچ حرفی ندارم درباره ی این تیکه بزنم.

همش فکر می از این به بعد تو مضیقه و شرایط استرس باشی، قراره با من همینجوری رفتار کنی؟

شبم از ید کتاب برگشتیم خونه، اومدم تو اتاق و تلفنی با مامانم حرف زدم و رفتم بیرون، یهو دیدم نوترون با وای وای گفتن میگه بیرونو نگاه کن. نگاه دیدم فرزند پشت پنجره س!!!! قشنگ پاهام شل شد. از بالکن رفته بود اونجا توی اون ارتفاع شیش طبقه داشت داخلو نگاه میکرد. خیییلی ترسناک بود.

کلاً خاک بر سر روز.




ای کاش که ول نکن ترین باشم

درخواست حذف اطلاعات

دو جلسه س رفتم کلاس پیانو؛ نگرانم دستام اب نشه. خدایا عظمتتو شکر.

+ این مدت چار پنج تا امتحان میان ترم دادم که یکی از یکی بدتر شدن. خیلی افسرده بودم و این داستانا. دارم برای اولین بار تو عمرم، سه روز قبل از امتحان بعدی، مبحثو تموم میکنم از ترس:))))))))

جایزه ی شاگرد اولی دارن بهم میدن انگار واسه روز دانشجو، (یسسسس)، 200تومن ایناس! واقعا ج زندگیم ببینین چجوری داره درمیاد:))) بازم ابعادتو شکر خدا:)))




تا احتمالاً یک روز پیش از گرفتن لپ تاپ، وات هپند؟

درخواست حذف اطلاعات
باید به پست قبلی؛ گریه در آغوش یار و گل کشیدنو هم اضافه کنم انقد حجم فساد زیاده که واقعاً باید برگرده اون لپ تاپ لنتی تا نیومدم گروپ سکـ.س شِیر کنم:)))))



وات هپند؟

درخواست حذف اطلاعات

در این یک ماه و که لپ تاپم اب بود و نتونستم اینجا بنویسم، برای اولین بار سیگار کشیدم،

برای اولین بار موهامو رنگ

و برای اولین بار حیوون خونگی گرفتم.

کلاً یک بار هم که چیز قابل گفتنی وجود داشت، منابع و امکانات کافی نبود:)))




جان من

درخواست حذف اطلاعات

اگه دو سال پیش دوسِت داشتم ولی نمی دونستم چرا، الان بخاطر این عشق بینمون دوسِت دارم.

بخاطر خوبی های بی نهایت تو.

بخاطر اینکه مطلقا هیچ شبیه تو نیست، هیج هیچ وقت جاتو نمیگیره تو قلبم

به خاطر اینکه از فکر نداشتنت بی اختیار صورتم خیس میشه و یک ساعت زار میزنم

کاش میتونستم بگم

کاش می تونستم بگم که اگه روزایی هست که بداخلاقم و با خودت فکر میکنی ممکنه حوصله ت رو نداشته باشم، روزایی هم هست که بزرگترین آرزوم، یه لحظه گرفتن دستاته. نه بغلی نه بوسی، دستتو بگیرم فقط. حتی نگات کنم فقط

تو بزرگترین دلیلی هستی که اگه بخوام یه روز بگم خدا هست، با وجود تو سند می ذارم روش.

بخاطر پدر و مادرمه که نمیتونم بمیرم و باید زندگی کنم، اما بخاطر توعه که این زندگی برام لذت بخشه

تو مایه ی حیات منی.




جان من

درخواست حذف اطلاعات

اگه دو سال پیش دوسِت داشتم ولی نمی دونستم چرا، الان بخاطر این عشق بینمون دوسِت دارم.

بخاطر خوبی های بی نهایت تو.

بخاطر اینکه مطلقا هیچ شبیه تو نیست، هیج هیچ وقت جاتو نمیگیره تو قلبم

به خاطر اینکه از فکر نداشتنت بی اختیار صورتم خیس میشه و یک ساعت زار میزنم

کاش میتونستم بگم

کاش می تونستم بگم که اگه روزایی هست که بداخلاقم و با خودت فکر میکنی ممکنه حوصله ت رو نداشته باشم، روزایی هم هست که بزرگترین آرزوم، یه لحظه گرفتن دستاته. نه بغلی نه بوسی، دستتو بگیرم فقط. حتی نگات کنم فقط

تو بزرگترین دلیلی هستی که اگه بخوام یه روز بگم حدا هست، با وجود تو سند می ذارم روش.

بخاطر پدر و مادرمه که نمیتونم بمیرم و باید زندگی کنم، اما بخاطر توعه که این زندگی برام لذت بخشه

تو مایه ی حیات منی.




چیدن یا نچیدن؟

درخواست حذف اطلاعات

هیچ وقت اینجوری گیر نکرده بودم بین دوراهی سخت کوتاه مو یا بلند نگه داشتنش، به دو دلیل:

۱. هیچ وقت انقد بلند نشده بود که دلم نیاد کوتاه کنم.

۲. هیچ وقت انقد صاف و خوشگل و مناسبِ بافتن نبود که دلم نیاد کوتاه کنم:))

خلاصه که وضع بغرنجیه. احت بسیاره البته کوتاه کنم. نمیدونم:-ssss




اولین دیدار در لانگ دیستنس صغری (تابستان سال اول )

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یکی از بهترین روزهای ممکن بود.

نمی دونم چی درباره ش بگم و می دونم اگه چیزی نگم چهار صباح دیگه جزئیاتش از ذهنم میره. از لحظه ی اول دیدنش بعد از یه ماه و خوشحالی نشستن و خندیدن و به هم نگاه و فراموش ِ اینکه راه بیفته بریم! وقتی رفتیم تو مهد و کولرو ران کرد و بعد ایستاد و گفت: «بیا اینجا ببینم.» و با تمام توان پ بغلش. می تونستم یک عمر اونجا بمونم. حتی توی همون حال هم داشتم از دلتنگی میمُردم. بعدشم بوسیدنا و تمام لحظات جذاب سکـ.سی و اینکه من تهش واقعاً گریه م درومد از خوشحالیِ بعد از دلتنگی!! همه چی خوب بود همه چی همه چی همه چی.

برای بار هزارم فهمیدم که من این آدمو چقدر از ته قلبم دوست دارم.




سایر کارهایی که این تابستون ن

درخواست حذف اطلاعات

این تابستون می خواستم خیاطی یاد بگیرم. خیلی یهویی به سرم زد! بعد تا مرحله ی ید وسایلشم پیش رفتم که مربی زنگ زد گفت این ترم کنسله و هیچ جای دیگه هم نبود توی شهر که برم، به ویژه چون فقط تا اواسط شهریور بودم و نمیشد نصفه ولش کرد. خب این کنسل شد.

+ می خواستم از این لباس خوابـایی که خودم طراحی می کنم بسازم که نساختم هنوز. خیلی جالبن جدی، خودم لذت میبرم:)) میسازم حتما.

+ دلم میخواست یکم گیتار تمرین کنم، که خب چون سیمش شده و محمد گفت ببرم برام درست می کنه، قصد دارم ببرمش حتماً تهران و این سال جدید تحصیلی، گیتارم یاد بگیرم یکمی ازشون. در حد نواختن در جمع و غیره. نمیخوام خیلی پروفشنال شم:)) من پیانو میخوام فقط:/

+ قرار بود فکر هدیه ی نوترون باشم که ... :/ :/ :/

+نوترون گفته این چهار درس انگلیسی رو این مدت بخونم که وقتی برگشتم تهران یهو امتحان تعیین سطح بدم واسه ادونس. امیدوارم کارساز باشه، حتما اینکارو می کنم:-s یادم باشه کتاب نوترونو ازش بگیرم چون کتاب خودمو نیوردم:))

+ از شنبه برنامه میریزم واسه آلمانی و نوروساینس. قول آقا قول.




امور فرهنگی تابستانه!

درخواست حذف اطلاعات

ده روز از مرداد ماه گذشته و من سه تا کتاب کاغذیو تموم و یه کتاب صوتی هم گوش دادم:))) برنامه م واسه پایان ماه سه چهار تا کتاب بود ولی خیلی از لحاظ مطالعاتی خوب پیش رفتم. خیییلی! نسبت به چیزی این مدت شده بودم البته. امیدوارم این روند قطع نشه و بتونم چالش ۲۰۱۸ رو با موفقیت تموم کنم.

الان دارم ساپینس رو می خونم (انقد نوترون و بچه ها این اسمو گفتن نمی تونم بگم «انسان مند» رو!:)) ) و خب زیاده و کم کم جلو میرم اما خیلی خیلی جذابه. می خواستم یه کتاب دیگه رو در کنارش شروع کنم اما متأسفانه انگار هرچی کتاب دارم سنگینه و خودشون نیاز به تأمل دارن. کتاب کنار این مسلماً باید داستانی و ساده خون باشه. یدونه کتاب سبک داشتم که اول ماه می خواستم بخونمش فهمیدم که بعله قرضش دادم:/ بعد که فهمیدم یه کتاب دیگه هم قرض دادم به یکی دیگه که خودمم یادم نبود:/ فهمیدم دیگه نباید از این غلطا کنم و خودم به طور داوطلبانه پیشنهاد بدم کتاب ببرن ملت از کتابخونم!!! کاش اینا رو پس بدن تا پشت دستمو داغ کنم زین پس://

سایر کتابای سبکم هم از کامو و مارکز ان که خب واقعاً نمی دونم چرا ارتباط قوی با داستان نویسی نویسنده های بزرگ برام سخته!! واقعا احتمالاً مشکل بزرگی دارم چون قطعاً مشکل از منه:)) ینی خوبه ها، خیلی وقتا هم خوشم میاد، ولی دیر و سخت جلو میره کتاب واسم و هی میخوام تموم شه. حس می کنم خشک می نویسن جداً. مثلا این بادبادک بازو که داشتم می خوندم یه لحظه هم نمیشد بذارمش زمین! وحشیانه خوب بود! از ادبیات و سینمای جنگ کلاً خوشم نمیاد اما این یه چیز دیگه بود.

کتابای داستایوفسکی و مارکز و کامو و غیره واسم اینجوری نیستن. انگار دارم تو قواعد ادبی شون غرق میشم و نمی تونم لذت ببرم از داستان. کاش یکی کمکم کنه:))

اینه که اونا رو گذاشتم واسه بعد. پیشمونم که چرا همون موقع که تهران بودم یه کتابای دیگه ای ن یدم که میدونستم میخوام بخونمشون. مثلاً از این برنامه ی کتابخونی یلدا توی اینستاگرام دوتا کتاب اولشو یدم (خیلی بعد ازتموم شدن اون کتاب توسط گروه) ولی این آ یه (هنر همچون درمان) که بنظر میومد خیلی بیشتر به درد من و روحیاتم بخوره رو ن یدم. حالا برگردم باز کتاب می م، اگه از ساپینس تا پایان کتاب خوشم اومد، همودئوس رو هم می م. شایدم سفارش بدم یچیزایی.

مثلاً دیدم چندجا که درباره ی کره ی شمالی یه سری کتابای جذ بوده، میخوام بگیرمشون منم، با این اسامی:

آکواریوم های پیونگ یانگ - فرار از اردوگاه ۱۴ - روح گریان من - افسوس نمی خوریم، زندگی مردم عادی در کره ی شمالی


حالا بعد از اینکه بچم اومد، یه روز قبل از دیدنش میرم کتابخونه و کتابای اونجا رو هم چک میکنم. اصلا شاید فردا برم حتی یه سر و زودی بیام، چرا که نه؟! یه چیز جمع و جور و داستانی بگیرم واسه کنار این کتاب حجیم که کند پیش رفتنش نترسونتم.


کمتر از حد نرمال می بینم:)))) انتظار می رفت که خیلی دیده باشم در این فرصت اما شاید پنج تا سینمایی و چند قسمت سریالو تموم کرده باشم فقط. یکم خوشم نمیاد از این ایی که دارم تو لپ تاپ:)) خیلی وقتا تفکرم اینه که دیگه ای خوبو دیدم و دیگه هیچی نمونده که خوشم بیاد تهش ازش:( اما یبار دیگه یه می بینم و میگم هولی گاد چطور اینو ندیده بودم تا به حال؟!؟:///

خلاصه که وضع اینه. حتی درباره ی کتابم خیلی وقتا فکر میکنم که دیگه چی هست که صد در صد «این مای تایپ» باشه آخه؟ بعد اگه باز یه کتاب خود (مثل همین آ ی) بخونم خیلی امیدوار میشم. کلاً رمز لذت بردن از محصول فرهنگی اینه که تعریفات ملت انتظار تو رو به سقف نرسونده باشن یا جلوی خودتو گرفته باشی:)) (انگشتام درد گرفت از تایپ:/)


خلاء این تابستون همچنان بخش نقاشیه  و البته بخش علمی ش.

البته دارم یه چالش بیست روزه رو با یکم لگ و تأخیر پیش می برم اما هیچ آرت-ورکی کامل نشده عملاً. حتی شاید برادرمو مجبور کنم تابلوی پارسالشو تموم کنه:/ بعد از این حتما حتما باید یه فکری م واسه اون نقاشی از خودم که قولشو به نوترون داده بودم و همینطور بومو حتما تموم کنم. حتما. حتما. حتما. خودمو میکشم تموم نشد:///

در وهله ی دوم هم می خواستم برنامه ریزی کنم واسه کارای آموزش نقاشی از مهر به بعد که هنوز کاری ن . خیلی پروسه ی زمان بریه جدی:( باید بخاطرش (اگه بخوام اونجوری که تو ذهنمه بی نقص پیش برم) اون برنامه ی خوندن کتابای هنرستانو عملی کنم!

کاری ن هنوز.

بخش علمی هم که خیلی گسترده بود. سه تا کار اساسی می خواستم م: ۱. آلمانی مرور ۲. ای نوروساینس رو دیدن ۳. فتوشاپ یاد گرفتن (صد البته که یه کوچولو)

انجام ندادن ۱ و ۲ که قطعاً از تنبلیمه. اما واسه ۳ اول باید برنامه رو روی لپ تاپ نصب کنم که ماشالا سی دی نمیخوره و نمیدونم حالا:)) باید بگردم اما برنامه ای بود کنم.


هیچی همین دیگه خلاصه. از امور رخ داده در این بازه؛ فردا بچم راه میفته که بیاد، برادرم قبول شد آزمونشو، نتایج کنکورو زدن و من ه:)) همین.




در عنفوان ج

درخواست حذف اطلاعات

در یازدهمین روز دوری، همچنان دارم میمیرم. به مزه ی لپاش، لباش، نرمی موهاش و بوی تنش فکر می کنم و می خوام بشینم زار بزنم:))

طی داستانایی که شبا واسه هم می نویسیم، ب داستان اولین باری که با هم خو دیمو نوشتیم. چقدر لذت بخش بود. اون قدر غرق فضا شده بودم که انگار برگشته بودم به همون روز و تموم اون اتفاقا همون عصر تجربه شده بودن.

+این روزا سعی می کنم سر خودمو گرم کنم که حواسم پرت شه از روز شماری. با کلاسای بی شمار:)) حالا سه تا هستن البته ولی خب:)) خیلی حس می کنم کمه و بقیه ی روز رو دستم میمونه!

این بومم عین آینه ی دق جلومه. باید همت کنم و هرجور خودم صلاح میدونم تمومش کنم فقط!

بعدش می خوام بشینم برنامه ریزی کنم واسه آموزش نقاشی به بچه م و دیگران تو خوابگاه.

کلاس تئاتر حس بی نهایت مثبتی میده. امروز کارگردان نبودش و بهتر هم بود:)) قراره شعر حفظ کنیم فردا بخونیم:چش قلبی

برنامه ی کتاب خونی خیلی خوب جلو نمیره اما نگرانش نیستم.

دارم بولت ژورنال میسازم واسه مرداد ماه، سعی می کنم تدوینش به موقع تموم شه و البته که ادامه دار باشه این کارم. همین کار باعث سر و سامون دادن به برنامه ی کتاب خوندنمم میشه. توی هبیت ترکرش باید نقاشیو هم اضافه کنم که این تموم شه دیگه.

+ آهن غمگین عاشقانه گوش میدم مثه دلم تنگته  ی معین  و وصف حال خودم می دونمشون:)) بیست چاری هم دارم آرشیو ع امونو نگا می کنم.




همراهان تا پای مرگ

درخواست حذف اطلاعات

یکی دو شب پیش، خیلی اتفاقی متوجه ی یه موضوع خوب شدم.

درباره ی حضور یا عدم حضور عزیزان.

آدم مدام در حال از دست دادنه. مدام همه میرن. مدام خودت میری. دوست و آشنا و هم کلاسی و هم اتاقی و فامیل و خانواده. از یه جایی بنا بر یه تصمیم یه چیزی جداتون می کنه از هم.

متوجه ی این شدم که چیزی نمی تونه ی که عاشقشی رو ازت جدا کنه. تا لحظه ی مرگ، هرجا هرکدوم بره، اون یکی هم میره. چون هدف زندگیتون همینه. کنار هم بودن.

این موضوع منو توی این شرایط دوری و نا به سامانی یکم خوشحال کرد.




اعتماد؛ ی نازک حریر ، اعتماد؛ لبه ی تیز شمشیر

درخواست حذف اطلاعات

من مدت طولانی ای - مدت خیـــــلی طولانی ای- در برابر هر تهمت و حرف ناروا و ناسزایی درباره ش، فقط لبخند میزدم و محکم می ایستادم که: «دروغه».

یه جایی ته دلم به این باور خوش بود که اینا اونقدر سرشون گرم کتاب و درس بوده که فرصت شیطنت نداشتن. گوشی هم نداشتن حتی.

بارها به طرق مختلف فهمیدم که چیزی که به عموم گفته شده با حقیقت فرق می کرده. از ساعت مطالعه گرفته تا همین گوشی نداشتنه، امشبم فهمیدم که اون معصومیت ساختگی!

خب البته من فهمیدم که یه جایی حقیقت چیزی که من خیال می نبوده، اما چندان مهمم نبود واقعاً. چیزای ساده ی گذشته. حقیقت خالصو تغییر نمیدادن. این حقیقت که پشتش حرف زیاد بود و حرفا هم دروغ بودن. اینکه برادرش فرشته ی معصومه و اون رجیم. خب من هیچ وقت چیزیو باور ن .

هاتف خیلی بهم می گفت که: ببین، تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها. اصلاً گوش نمی .خب البته چیزکی که بود، با چیزها خیلی فاصله داشت.

امشب عصبانی ام. در کمال حیرت از دست خود اون! که یکی دیگه به اسمش کاری کرده و تمام این مدت اون لقلقه ی دهن مردم بوده.

اما نه انگار عصبانی ام از اینکه لابد خیلی چیزای دیگه که من نمی دونم هم بوده. خیلی چیزا که تصمیم گرفته به جای گفتنشون پنهونشون کنه. مثل تمام این مدت که نمی خواست این حرفو بهم بگه، این مهم نیست. اینکه دروغ میگفت مهم تره. 

دیگه حوصله ندارم ادامه بدم.




های روز روشن

درخواست حذف اطلاعات

واقعاً یکی از حیرت انگیزترین موضوعاتی که این مدت باهاش مواجه بودیم دانش آموزا و والدین ان.  خیلی برام عجیبه. وقتی من دبیرستانی بودم و کلاس خصوصی می گرفتم با دبیرای مختلف، دقیقاً بعد از اتمام ساعت کلاس، پولو دو دستی تقسیم دبیر می کردیم. حتی اگر چرند محض درس داده بود. حتی اگر یکیمون پول همراهش نبود، اون یکی میذاشت به جاش فقط واسه اینکه فوراً با دبیر تصویه کنیم.

بعد الان با موجودات به غایت عجیب و غریبی روبرو ایم که یکی دوتا هم نیستن! مایه ی وحشتنه. نوترون نزدیک به ۳۰تا دانش آموز داره و فقط یه نفرشون خوش حسابه!!! فقط فاکینگ یه نفر از بین ۳۰ تا!!!!!

ینی یکی از فعالیت های این اوا من زنگ زدن به والدین وقیحی بوده که میلیون میلیون جاهای دیگه ج می ولی حاضر نبودن پول اندک نوترونو به موقع بدن چون مظلوم بود و تعارف می کرد و منت نمی ذاشت! و البته که من زبونم مو درآورد از بس بهش گفتم جلوی آدمی که اینکارو باهات میکنه تف هم نباید بندازی ولی هربار گوش نمی کرد و به کار با دانش ٖآموزه ادامه میداد. نتیجه چی شد؟ میلیون ها تومن پولی که این وسط هر کدومشون یه ذره ش رو خوردن و ندادن و یه آبم روش. حتی مؤسساتی که تو عملاً به خاطر پشتوانه داشتن باهاشون وارد کار میشی! ولی اونا هم میگن وقتی پولو از دانش آموز گرفتیم بهت میدیم!! دِ من اگه می خواستم این مشکلو داشته باشم مگه کو×نم میخاره که خصوصی نگیرم و بیام با شما که بیش از ۳۰ درصد پولشو هم بردارین!؟! الانم که یه دانش آموز که این بهشون اعتماد کرده بود و هی میگفت نه خونواده ی خوبی ان و پولشو میده ( و طرف در این بین ۶تومن به مشاور و ۱۰ تومنم واسه همای داده بود!) بعد از یک ماه تأخیر تو پرداخت و چک و چونه زدن، الان بهش پیام داده که تو دروغ میگی پول لازم داری و چک باید پاس کنی و فقط میخوای از ما پولو بگیری و انسانیت ندارین و پیاماتو نخونده پاک میکنم و فلان!!!!

ینی می خواستم سرمو بزنم تو دیوار از این حجم از وقاحت. بچم فردا چک داره و هر ی از راه رسیده ازش پول گرفته و ملتم پولشو نمیدن و مدت ها استرس کشیده که این مطلق بیاد اینجوری حرف بزنه با ی که بهش درس داده!!! به این احمق درس داده!!!

چقد دلم میخواد یه سیلی بهش بزنم چقدررررررررر.

بی شرف بی همه چیز