رسانه
رسانه

طلوع من



وقتی اسی دست به کار میشود

درخواست حذف اطلاعات

مراسمی سنتی در خانه ما رواج دارد که مختص خانواده ماست و هر از گاهی توسط من یا برادرم اجرا میشود.

نام این مراسم "جوراب شوری" است!



+ یه یادی هم از قدیما :دی




هم اکنون از بالا سر مریضم برمیگردم!

درخواست حذف اطلاعات

زنگ زده میگه "یه آمپول بدون نسخه دارم جایی برام نمیزنن، واسه همین مزاحم تو شدم زحمتشو بکشی"

تعجب ! آخه من اصلا راجع به اون قضیه به ی چیزی نگفتم! لابد منو با ی اشتباه گرفته بود!

گفت "میتونی دیگه؟" نمیدونم با چه اعتماد به نفسی گفتم آره آره!

گفت "یادمه گفته بودی با فلانی تو هلال احمر آموزش دیدی"

حالا من اصلا هلال احمر نرفتم! گفتم من آموزش ندیدما فقط یه بار به یکی همینجوری آمپول زدم! گفت "خب دیگه پس بلدی. آمپول عضلانی که کاری نداره! من چون واسم سخته به خودم بزنم میخوام تو بزنی"

هیچی دیگه الکی الکی مشتری پیدا شد!

خلاصه رفتم و همه چیزا رو آماده . دفعه قبل سرنگ پر شده و آماده رو فقط به مریض تزریق ولی این بار کارای آماده سازیشم خودم انجام دادم البته منهای ش تن آمپول! چون نتونستم و خود مریض ش د، بماند که سر آمپول تو دستش د شد!

هی میپرسید "سرنگش خوبه؟ تو خونه داشتم آوردم! اگه خوب نیست یه سرنگ دیگه بگیریم" گفتم نه خوبه همینو میزنم! دیگه اینکه خوب بود یا نه رو خدا عالمه!!

برخلاف اون دفعه که خیلی راحت و روان و سریع عمل ، این بار سوزن رو با کمی مشقت فرو و گفتم درد داشت؟ گفت "نه! اونقدر خوب زدی که اصلا متوجه نشدم"

موقع خداحافظی گفتم اگه مشکلی پیش اومد منو بیخبر نذاری ها! گفت نه خوبم بابا :)

واقعا از من بعید بود چنین حرکتی! نه اونقدر جسارت دارم که کاری رو بدون مهارت انجام بدم، نه اصولا آدم اهل ریسکی ام که دست به چنین اعمالی بدون نظارت یه کاربلد بزنم!

وقتی برگشتم خونه به مامانم گفتم اصلا نمیتونی حدس بزنی کجا بودم! باورش نمیشد که چیکار ! گفت واسه چی قبول کردی اگه اتفاقی بیفته چطور میخوای پاسخگو باشی؟ گفتم خودمم نمیدونم o_o

:)))


+ الآن یادم افتاد که وقتی بچه بودم دوست داشتم در آینده بشم که آمپول بزنم! مثل اینکه آرزوی بچگیم برآورده شد :|

:دی




جایزه مشکوک

درخواست حذف اطلاعات

زنگ زده میگه من فلانی هستم مسئول اپراتور همراه اول

خط شما مشمول هدیه روزانه 3 ساعت مکالمه رایگان، فلان تعداد پیامک رایگان، ماهانه 3 گیگ اینترنت رایگان، به مدت یک سال شده!

45 هزار تومن باید بدی، ما میاد جلو خونتون پولو میگیره و یه کد بهت میده، شماره منو برات سیو میکنه، تو کد رو واسم میفرستی منم هدیه رو روی خطت فعال میکنم!

گفتم من نه روزی 3 ساعت حرف میزنم، نه اصلا پیامک میفرستم واسه ی، نه این هدیه به دردم میخوره

گفت یعنی نمیخواین از مزایا و امکانات ویژه ای که به خطتون تعلق گرفته استفاده کنید؟؟؟!!!!

گفتم نه -_-


اگه تو از شرکت تماس گرفتی چرا با موبایل زنگ زدی؟

اگه از طرف همراه اولی پس چرا با رایتل زنگ زدی؟ :|




چون نه واسه دلخوشیه و نه چاپلوسی! عین حقیقته...

درخواست حذف اطلاعات

تعریف و تمجید شنیدن، مقوله ی خوشایندیه.

میشه گفت هیچ ی بدش نمیاد از اینکه ازش تعریف کنن.

عموما هم این تعریف ها توسط دوستان و عزیزان و نزدیکان صورت میگیره، گاهی هم افراد غریبه از آدم تعریف میکنن.

اما وقتی یه نفر (یا یه دشمن) وسط یه دعوای جدی بیاد با حرص ازت تعریف کنه، طوری که هیچوقت دیگه چنین کلماتی رو به زبون نیاورده باشه، و تو اصلا توقع این تعریفا رو تو اون موقعیت نداشته باشی، اونوقته که شیرینیش برای همیشه زیر زبونت میمونه و با هر بار یادآوریش قند تو دلت آب میشه!




مادری دارم بهتر از برگ درخت

درخواست حذف اطلاعات

عشق یعنی وقتی مادرت بهت بگه: "ببین من چطوری ماکارونی رو تو ظرف برمیگردونم که عین قالبش بیرون بیاد! تو بلدی؟"

و تو فقط نگاش کنی و لبخند بزنی

+ "ببین هیچی تو قابلمه نیست! خالی خالیه"

و تو همچنان لبخند بزنی

+ "مثل کیک برش میزنیم و واسه هر نفر یه تیکه میذاریم"

و باز از برق چشماش ذوق کنی و بخندی

+ "هیچی نمیگه فقط میخنده!"




زهر هجری چشیده ام که مپرس!

درخواست حذف اطلاعات

اگر دیدید اسی درب خانه را گشود و فریاد ن وارد شد، بدانید بوی قرمه سبزی به مشامش خورده!

همینقدر عاشق

همینقدر مهجور o_o




خدایا خودت همه رو شفا بده، بعضیا رو بیشتر!

درخواست حذف اطلاعات

هیچوقت فکرشو نمی که یه روز تو چنین موقعیتی قرار بگیرم!

امروز تو محل کارم بهم پیشنهاد رشوه شد!!!

گمون نکنم تابحال چنین چیزی تو محل کارم سابقه داشته باشه، چون اصولا کار ما طوری نیست که به رشوه بیانجامه!

خیلی ریل اومده سرشو آورده جلو با صدای آهسته تر میگه: یه هزینه ای میدم کارمو زودتر راه بنداز

گفتم نه!

گفت چرا؟

گفتم نه!!

حالا هی اصرااااار پشت اصرار!

گفتم دیگه دارید ناراحتم میکنید

گفت چرا خب عیب نداره که!

دلم میخواست پرتش کنم بیرون سیریشو

از سن و سالشم خج نمیکشید

ما رو ببین گیر کیا افتادیم :/




اعلام جواب معما به مناسبت امروز!

درخواست حذف اطلاعات

در راستای معمای پست قبل باید بگم کاملا مشخص بود هیچ نمیتونه درست حدس بزنه! (مگه اینکه اون مکان رو دیده باشه). که اگه پاسخ قابل حدسی بود که اصلا معما نبود! و طبیعتا شما باید پاسخهای دور از ذهنی میدادید!


و حالا رمزگشایی از ع ها:


ع اول نه مربوط به رستوران بود و نه هتل چند ستاره، نه مهمانسرا و نه مرکز ید، نه سینما و نه دشووری بستنی فروشی! :)))


شاید باورتون نشه ولی اون ع مربوط به سرویس بهداشتی یه مدرسه است!

ع دوم هم یه قسمت از حیاط همون مدرسه است!


ما یه عمر مدرسه رو به چشم شکنجه گاه میدیدیم! و با شروع ماه مهر عزا میگرفتیم!

اگه یه همچین بهشتی مدرسه ما بود که با کله میرفتیم به استقبال مهر! کابوس شبهامون تبدیل میشد به رویای مدرسه! دیگه اصلا دلمون نمیخواست زنگ بخوره و بریم خونه :)))

همه جا تحریم شدیم، از مدرسه هم شانس نیاوردیم :/

بهتره به جای نسل سوخته بگیم نسل های سوخته! چون همه نسل ها مدعی این مقامن o_o


در آ ، آغاز سال تحصیلی جدید رو فقط به دانش آموزان مدرسه مذکور تبریک میگم و برای دیگر عزیزان، صبر وافر از درگاه خداوند منان خواستارم -_-




تداوم رویا

درخواست حذف اطلاعات

یه حسنی که دیر ازدواج داره اینه که رویاهات دوام بیشتری دارن




حرف اول و آ من یکیه

درخواست حذف اطلاعات

اومدی؟

خوش اومدی


رفتی؟

باز هم خوش اومدی




هزار بار شکر

درخواست حذف اطلاعات

خدایا

تو را به بزرگی ات سوگند میدهم

هیچ بنده ای را

هیچ بنده ای را ثانیه ای بیخبر از عزیزانش نگذار!

بیخبری بدترین عذاب است


فقط یک دقیقه طول کشید

فاصله ی گم شدن تا پیدا شدنش

همان یک دقیقه کافی بود که بمیرم و زنده شوم

حال که آمده اشک هایم تمامی ندارند...




صرفا جهت اطلاع

درخواست حذف اطلاعات

طی پیگیری های اینجانب در این پست، مسئولین محصول مورد نظر بر آن شدند تا به بالا بردن سطح کیفی کار بپردازند. نتیجه این شد که ملاحظه میفرمایید:


اینطور که پیداست به جای اضافه روکش شکلاتی، کاکائو را در بطن کار ایجاد کرده اند. ضمن عرض خسته نباشید به این عزیزان و قدردانی از تلاش مثمر ثمرشان، امید است که در آینده ای نزدیک، کاکائو را به عنوان روکش در نظر بگیرند تا ظاهر و باطن محصول به یک شکل دربیاید :|




دیدن کی بود مانند دیدن؟ o_o

درخواست حذف اطلاعات

یه عمر به ما دروغ گفتن! این همه سال ما فکر میکردیم بستنی حصیری اونیه که لای دو تا نون تخته، فکر میکردیم وانیل توت فرنگی به رنگ سفید و صورتیه!

نگو اونا موزه موز!!

بستنی حصیری وانیل توت فرنگی واقعی اینه:


سوالی که پیش میاد اینه که اگه حصیری قیفیه، پس قیفی کدومه؟ :/


من نمیدونم مسئولین این کارخونه ضریب هوشیشون چنده؟ یا آیا کارگراشون از قشر روشن دل جامعه هستن! چه جوریاست آخه؟؟؟


+ من خودم هم میدونم دیگه دارم زیادی پست بستنی میذارم، ولی باور بفرمایید نمیشه از اینا گذشت :|




همینقدر ساده، همینقدر عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات

با خودم کلید نمیبرم

تو در رو برام باز کن...




نرخ و حجم، رابطه ع دارند!

درخواست حذف اطلاعات

دیگر نگران آب شدن بستنی ها نباشید! چرا که با دو برابر شدن قیمت بستنی، حجمش نصف شده! فقط دو گاز کافی است تا بستنی تمام شود! :|


به شکلات گفته جمع کن برو من هستم -_-


هشتگ تحریم

هشتگ تورم

هشتگ پوشک حتی!

هشتگ کی از همه کوچیکتره؟ o_o

هشتگ مامان جون بستنیش گرون تره :/




و معادلاتی که بهم خورد

درخواست حذف اطلاعات

گاهی یه جمله ساده میتونه از صد تا حرف عاشقانه، عاشقانه تر باشه

گاهی یه "دستور" میتونه از صد تا خواهش، ملتمسانه تر باشه

گاهی

گاهی...

گاهی :)




تو همشون من درحال نگاه بودم

درخواست حذف اطلاعات

- تلویزیون رو خاموش کنم؟

+ آره

خاموشش کرد.

روزی دیگر:

- تلویزیون رو خاموش کنم؟

+ نه

خاموشش کرد!

روزی دیگر:

بعد از اینکه تلویزیون رو خاموش کرد

- خاموش کنم؟

+ :|

روزی دیگر:

تلویزیون رو خاموش کرد

+ قبلا میپرسیدی خاموش کنم یا نه!

- من میخوام بخوابم تو هم که میخوای بری سرکار، پاشو برو!

+ o_o




ای همدم روزگار! چونی بی من؟

درخواست حذف اطلاعات

+ آخه این جوجه چی بهش میرسه که اینقدر دنبال ما میدوه؟ نه آب میخواد نه غذا، همین که میچسبه به ما آروم میگیره!

- تنهاست؛ تنهایی سخته

چه حیوان و چه انسان، باید یه جفت داشته باشه...




نصیحت برادرانه!

درخواست حذف اطلاعات

این هفته یه خواستگار برام اومده بود. حالا بماند که چقدر عجله ای شد اومدنشون و اینکه چقدر هول بودن! (کلا همین که محرم نزدیک میشه نمیدونم چرا همه به هول و ولا می افتن! نامزد ها عروسی میکنن و مجردها نامزد میشن. انگار اگه دو ماه صبر کنن دنیا به آ میرسه، یا تو ده ماه قبلش دستشونو بسته بودن)

خلاصه داشتیم صحبت میکردیم که بحث کشیده شد سمت اقتصاد و بازار کار.

گفت: اینجایی که الآن داری کار میکنی هیچ فایده ای نداره، برو تو کار تجارت! پول فقط تو ید و فروشه

گفتم: چمیدونم

گفت: من جدی میگم! حالا این وصلت چه سر بگیره چه نگیره، تو اینو از من داشته باش؛ نمیدونم باید بگم برادرانه یا چی، ولی عمرتو هدر نده!

خندم گرفت و گفتم باشه


فکر کنم خودش هم فهمیده بود ما به درد هم نمیخوریم :دی


این بود ماجرای برادر خواستگار o_o




این پست را کامنتهای شما میسازد

درخواست حذف اطلاعات

همیشه من پست میذارم و شما کامنت میدید. بیاین این بار جامون رو با هم عوض کنیم! شما بنویسید و من نظر بدم.

میتونید به کامنت های همدیگه هم جواب بدید.

شما نویسنده، من خواننده


نظرات بدون تایید نمایش داده میشن